فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۶

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

كلافه نفسشو بیرون داد و گفت

 -واقعا رواني شده … زار میزد پشت گوشي … اونم تو خونه ما … باز خوبه براي بابا گفتم قضیه

چي بوده … اما این با این فیلم بازي كردن … همه رو به شك میندازه… 

 -چي میگفت ؟

 -میگفت بچمونو كشتي … به همه میگم… 

دستام خشك شد. 

خشك و یخ زده كاش همه یه خواب بود. 

یا یه فیلم مسخره كه الان كارگردان داشت

یه كارگردان و نویسنده احمق كه زندگي منو اینجوري رقم زده بودن دیگه كنترلمو از دست دادم

با نفس هایي كه سخت بالا مي اومد نشستم رو تخت و گفتم  -نیما … بچه تو كه نبود ؟ داد نیما منو از جام پروند

 -نه … نه … نه …. من عوضي نیستم به دختر عمه ام دست بزنم… 

كلافه تو اتاق قدم زد

خداي من … اولین روز اینجا بودنمون با چه حالي داشت تموم میشد… 

آروم گفتم

 -كاش تست دي ان اي میگرفتي … حداقل دیگه نمیتونست به كسي دروغ بگه نیما یهو با این حرفم پرید

گوشیشو برداشتو شروع به شماره گرفتن كرد و گفت

 -آره … آره … باید اینكارو میكردم … من احمق … شاید سمانه خون گرفته باشه ازش…

همین لحظه اون سمت خط جواب دادن و نیما ماجرا رو گفت

سمانه گفت باید قبل از بین بردن جنیني اینو میگفته اما چون دي ان اي بچه تو خون مادر

هست و خون نیاز رو گرفته براي آزمایش شاید بتونه كاري كنه… 

نیما بعد صحبت با سمانه یكم آروم تر شد و كنارم رو تخت نشست… 

هر دو تو سكوت چند لحظه كنار هم نشستیم كه آروم دستشو قاب گونه ام كردو موهامو كنار داد

سرشو خم كرد و شروع به بوسیدن لبم كرد… 

میدونستم باز میخواد اینجوري آروم شه… 

شاید واقعا راه نیما جواب میداد باهاش همراهي كردم… 

باهاش همراهي كردم خودمم داغون بودم

همش منتظر بودم از خواب بیدار شم یكسال گذشته بدترین سال زندگیم بود از نامردي سیاوش گرفته تا بقیه ماجرا ها

آروم با نیما دراز كشیدیم رو تخت و مشغول هم بودیم حق با اون بود

كم كم با لمس تنم ذهنم خالي شد

لباس هاموم تو اتاق پراكنده شد و تو بغل هم گم شدیم

با اینكه رابطمون طولاني شد اما بعدش هر دو تو بغل هم بیدار بودیم از بس فكرمون پر از آشوب بود

با دستم رو تن نیما رد هاي فرضي میكشید كه خم شد و سیگارشو از جیب شلوارش بیرون آورد همینطور كه یه دستش دور من بود از كشو اول كنار تخت جا سیگاري بیرون آورد و سیگارشو روشن كرد

خواستم بگم برو بیرون

اما میدونستم تو این هواي سرد این حرفم چقدر براش سنگینه

نیما تو سكوت پك دوم رو زد كه پتو كشیدم بالا تر و بینیمو بردم زیر پتو یهو انگار یاد چیزي بیفته سیگارو خاموش كرد تو جا سیگاریشو گفت -ببخشید… اصلا حواسم نبود اذیت میشي از همون زیر پتو گفتم

 -آروم نشدي نه؟

شروع به نوازش تنم كرد و گفت

 -چرا … خیلي … اما ذهنم خالي نشده … نمیفهمم ایراد كارم كجا بود كه اینجوري شد

 -چرا فكر میكني ایراد كار تو ئه؟ یادته یه بار گفتي به تو ربطي نداره اونا چه حسي دارن و حس اونا به خودشون مربوطه؟

 -هممم… تو هم گفتي حتما رفتار من طوري بوده كه این حس رو ایجاد كرده

 -آره

 -دقیقا به حرف تو رسیدم

 -البته من حالا دیگه خیلي سر اون حرفم نیستم ؟ منو كشید تو بغلش و روي خودش قرار داد و گفت  -چرا؟

 -چون الان بیشتر میشناسمت

پاهامو دو طرفش انداختم و خیره سدم تو چشم هاش

 -خب؟

 -الان میفهمم تو شاید واقعا هم بي محلي كني و هیچ تقصیري نداشته باشي دستشو رو پام و پشتم كشید كه ادامه دادم  -اما اونا این اخلاقت براشون جذاب تره. 

 -متوجه منظورت نمیشم

 -آدماي متفاوت شخصیت هاي متفاوت دوست دارن . یكي مهربون و پر توجه …

یكي مغرور و

جدي . یكي هم شاید بد اخلاق و زور گو تو گلو خندید و گفت

 -رمان زیاد خوندي ها … تو واقعیت از این خبرا نیست سرمو تو گودي گردنش فرو كردم و گفتم  -فعلا زندگي من از صد تا رمان ، رمان تره نفسشو داغ بیرون داد و دستاش شروع به حركت كرد كنار گوشم گفت

 -بنفشه … تو چرا بهم بله گفتي ؟

دوباره سوالي كه من خودمم توش گم و گیج بودم یه روز انگار كامل دلیلشو میدونستم یه روز انگار مردد و دو دل بودم آروم گفتم

 -بخاطر خیلي چیزا… 

 -یكیشو بگو ؟

به لمس دستش تمركز كردم و كنار گوشش لب زدم  -چون بغلت آروم میشم… 

با اینكه صورتشو نمیدیدم اما حس كردم لبخند زد

پیشونیمو بوسید و بوسه هاشو ادامه داد

چرخید و اومد روم تو چشم هام خیره شد و گفت  -تحمل یه بار دیگه رو داري ؟ فقط سر تكون دادم…

 ….

كش و قوسي به خودم دادمو به زور بیدار شدم اگه سوزش معده ام نبود حالا حالا ها میخوابیدم اما حسابي گرسنه بودم جاي نیما كنارم خالي و سرد بود به ساعت نگاه كردم كه ۱۱ بود نفسمو خسته بیرون دادم

حالا كه به این خونه خالي فكر میكردم ترجیح میدادم گرسنگي رو تحمل كنم و از تخت جدا نشم

موبایلم زنگ خورد و از كنار پاتختي برداشتم شماره اینجا بود اما سیو نشده مردد جواب دادم كه نیما گفت

 -بیدار شدي

 -سلامم نیما … كي رفتي ؟

 -هشت رفتم اما خیلي خواب بودي دلم نیومد بیدارت كنم

 -كي میاي؟

 -چهار یا پنج بستگي به كارمون داره… 

 -همممم… 

 -اگه حوصله ات سر رفت برو پائین پیش فاطمه… 

 -نه خوبم… 

-الانو نگفتم … تا غروب اگه سر رفت

-باشه

میدونستم عمرا در حال مرگ هم باشم نمیرم سراغ یه آدمي كه تا حالا ندیدمش. 

اما الكي گفتم باشه نیما گفت

 -كاري داشتي به این خط زنگ بزن . اینجا موبایل آنتن نداره باشه اي گفتمو خداحافظي كرد

میدونستم تا شب كه نمیشه تو رخت خواب بمونم براي همین از تخت بلند شدم و رفتم سرویس

خودمو با غذا خوردن و نهار درست كردن تا ۳ سر گرم كردم اما دیگه انگار زمان نمیرفت

پالتومو پوشیدم و رفتم رو تراس نشستم. 

منطقه خلوتي بود و هر از گاهي یه ماشین یا یه آدم رد میشد با فاصله زیاد اون سمت خیابون خونه هایي شبیه خونه هاي ما بود. 

در تراس بالكن اونام باز شد و یه پسر اومد رو بالكن… 

فكر نمیكردم نگاهم از این فاصله براش قابل تشخیص باشه اما رو به رو من نشست و برام دست تكون داد یكم شوكه شدم

اما گفتم شاید براي اینا عادي باشه دست تكون دادن به همسایه براش آروم دست تكون دادم اما زود برگشتم تو و پرده رو كشیدم

براي اینكه وقت بگذره به مامان زنگ زدم و بعد یكم احوال پرسي گفت  -دیشب مامان نیما زنگ زد

 -چي میگفتن ؟

 -هیچي گفت جاي دخترتون خالي نباشه و اینا

 -آها… 

-عمه اش باز اونجا بود … سلام رسوند

-اوف … چقدر ازش بدم میاد

 -اینجوري نگو بنفشه درست نیست هیچي نگفتم كه مامان گفت

 -اما حواستو جمع كن … دیگه این زندگي توئه… نباید بذاري كسي توش دخالت كنه یا خرابش كنه

 -چطور مگه ؟

 -همینجوري میگم … چون عمه اش اهل دخالته چشمي گفتم و بعد یكم حرف هاي دیگه خداحافظي كردیم واقعا چیزي نشده بود ! یا مامان چیزي به گوشش رسیده بود رو تخت دراز كشیدم تا زمان بگذره دوست داشتم برم بیرون بدوئم اما هنوز با محیط اوكي نبودم

میدونستم بهتره اول با نیما چند بار برم بیرون بعد خودم برم تو این فكرا بودم كه خوابم برد با بوي سیگار بیدار شدم

سریع نشستم رو تخت و پالتو نیما رو روي دسته مبل دیدم در تراس نیمه باز بود و نیما تكیه داده بود به نرده و سیگار میكشید ایران هیچوقت این وجه نیما رو ندیده بودم

همیشه اینجوري بود یا بخاطر رفتار نیاز اینجوري شده بود رفتم سمتش و جلو در ایستادم چند لحظه طول كشید تا متوجه من شد

سیگار تموم شده اش رو تو گلدون خالي رو تراس انداخت و رفتم بیرون پیشش هوا سرد بود اما چند دقیقه میشد دووم آورد دستشو انداخت دور شونه ام و گونه ام رو بوسید

-سلام

-سلام … باز اعصابت خورده ؟

 -چطور ؟

 -بخاطر سیگار میگم

 -نه … اینجا سر كار نمیشه سیگار بكشم … خونه میكشم … اذیت میشي؟

 -نه بیرون میكشي اوكیه… 

هرچند دهنش و لبش بوي سیگار میداد و خیلي دوست نداشتم

همینطور كه تو بغلش بودم هر دو به فضاي سبز كنار خونه و آدمایي كه در حال گذر بودن نگاه كردیم كه گفتم

 -دوست دارم برم بدوئم … خیلي وقته نرفتم … اما با محیط اینجا جور نیستم

 -با فاطمه برو… 

انتظار داشتم پیشنهاد بده خودش باهام میاد . یكم توذوقم خورد و گفتم  -من كه نمیشناسمش

 -امشب میشناسیش… 

 -امشب؟

 -آره … پائین شام دعوتیم … یه سري از دوستاي قدیمي اینجامون رو دعوت كرده رضا دور هم باشیم

 -ئه … چرا زودتر نگفتي

 -چطور ؟

 -خب حاضر شم

 -خوبي … اینجا همه راحتن… 

اما این حرفش اضطرابي كه تو وجودم ایجاد شده بود رو كم نكرد نیما دستشو از دورم برداشت و گفت

 -بریم تو تا سرما نخوردي با هم برگشتیم داخل و پرسیدم

-از نیاز چه خبر ؟

نیما در حالي كه پیراهنشو بیرون مي آورد نفسشو خشته بیرون داد و گفت  -هیچي… 

 -صحبت نكردي باهش؟

 -چرا قبل اینكه بیام

 -چي میگفت ؟

نیما به سمت سرویس رفت و گفت  -چرت و پرت هاي همیشگي اینو گفتو در سرویسو بست

حس خوبي نداشتم . نیما انگار همه چیزو نمیگفت

گوشیش كه كنار پا تختي بود زنگ خورد و اسم نیاز كه سیو بود روش اومد به سرم زد گوشیشو جواب بدم … چرا نیابد جواب بدم… 

گوشي رو برداشتم و جواب دادم  -الو

همین لحظه نیما اومد بیرون و نیاز گفت  -الو… 

نیما با اخم اومد سمتم كه گفتم

 -بله ؟

نیاز مكث كرد و نیما گوشیو از كنار گوشم كشید و گفت  -كیه ؟

با اخم مثل خودش نگاهش كردم و جواب ندادم

خودش به صفحه گوشي نگاه كردو اخمش به من بیشتر شد گوشي رو گذاشت كنار گوشش و گفت. 

 -بله ؟

به سمت پذیرایي رفت از كارم راضي بودم

اگه دوباره برمیگشتم هم جواب میدادم

اما اینبار سریع میگرفتم گوشیو و میرفتم تو پذیرایي كه نیما متوجه نشه حرصم گرفته بود

بلند شدم و پشت سر نیما رفتم تو پذیرایي نشسته بود

منم دقیقا رو به روش نشستم و خیره شدم بهش

اخم كرد بهم اما من به روي خودم نیاوردم و منم با اخم نگاهش كردم نیما گفت

 -باشه … تو برو اون روانشناسو ببین … منم قول میدم بیارمت اینجا پوزخند زدم و اخم نیما بیشتر شد

نفس عمیق كشیدم تا به اعصابم مسلط باشم

برا من مهم نیست دروغه حرفاش و فقط براي آروم كردن اونه .برا من مهمه كه این حرف از دهن نیما میاد بیرون

بعد یكم حرف دیگه نیما قطع كرد و با عصبانیت گفت  -چرا گوشیمو جواب دادي ؟ بلند شدم و گفتم

 -برام بلیط بگیر … من برمیگردم ایران از حرفم شوكه شد و نگاهم كرد كه با آرامش گفتم

 -شاید از اول این ازدواج اشتباه بود نیما … اینام علائمشه … باشه نیاز بیمار …

مورد دار … تو

هم در تلاش كمك بهش و درمانش … اما میخواي اسمشو هر چیزي بذاري بذار …

من نیستم… 

من با این شرایط حاضر به زندگي و ادامه نیستم… 

اینو گعتمو به سمت اتاق خواب دیگه رفتم نیما پشت سرم بلند شدو داد زد  -چرا چرت و پرت میگي بنفسه

قبل اینكه نیما بهم برسه در اتاق خواب رو بستم و قفل كرده نیما با عصبانیت كوبید رو در و گفت  -این لوسبازي رو تموم كن بنفشه

 -لوسبازي ؟ یا برام بلیط میگیري یا زنگ میزنم مامانم اینا. اونوقت میفهمي لوسبازي یعني چي

 -تو از اینجا … هیچ جا نمیري… 

اینو گفتو كوبید به در

صداي قدم هاشو میشنیدم كه به سمت دیگه رفت ترسیدم كلید یدك داشته باشه

صندلي جلوي میز تحریر رو كج گذاشتم زیر دسته در تا اگه خواست با كلید یدك بیاد نتونه

رو تخت نشستم و به اشك هام اجازه دادم بریزن سرمو بلند كردمو آروم گفتم

 -خدایا … خسته شدم … دیگه نمیكشم… 

اشك هام راحت تر راهشونو باز كردن

داشتم به حق حق مي افتادم كه صداي چرخیدن كلید تو در اومد و نیما بعدش در رو هول داد

اما صندلي پشت در مانع ورودش شد كه داد زد

 -باز كن این در رو بنفشه تا اعصابمو خورد تر از این نكردي

 -باز كنم كه چي ؟ من تصمیمم رو گرفتم نیما . برو بیخود تلاش نكن

 -چي پشت در گذاشتي

اینو گفت و ضربه محكمي به در زد كه بلند گفتم

 -صدامو میشنوي؟ برو … من نمیخوام ببینمت … حرفیم باهات ندارم

 -تو غلط میكني

اینو با داد گفت و با ضربه بعدي صندلي یكم به جلو كشیده شد. 

با داد نیما از جا پریدم و رفتم سمت صندلي

دوباره كوبید به در و با وجود فشار من به صندلي دوباره تكون خورد

باید رویكردمو عوض میكردم وگرنه با این حجم عصبانیت وقتي مي اومد تو هر كاري ممكن بود بكنه براي همین گفتم  -آروم باش چته نیما… 

 -درو باز كن بهت میگه

 -تو آروم باش باز میكنم

چنان داد زد كه قشنگ از جام پریدم

 -من آرومم بنفشه

دیگه واقعا ترسیده بودم و گفتم

 -باشه … برو عقب… 

آروم درو بستم و صندلي رو برداشتم

قبل اینكه درو باز كنم خودش با شدت درو باز كرد كه نزدیك بود پرت شم عقب عقب رفتم و دستامو به سینه زدم.

 -بفرما اومدي تو فرقي كرد؟

 -چي میگفتي دو دقیقه پیش؟

 -حرف حق

از این اخم و حالت چشم نیما میترسیدم

احساس میكردم اتاق داره هر لحظه كوچیكتر میشه. 

نیما دستشو به كمرش زد و انگار بزرگتر از قبل شده بود قبل از اینكه ترس به من قلبه كنه گفتم

 -من نمیتونم اینجوري تحمل كنم . ببین نیما میگم نمیتونم… 

خواستم از كنارش رد شم كه درو تو صورت بست و نذاشت از اتاق برم بیرون رو به روي در خشك شده بودم

در مماس صورتم رد شده بود و یه قدم جلو تر بودم خورده بود به من

اونم با اون شتابي كه نیما در رو كوبید بازومو گرفتو منو برگردوند سمت خودش با حرص گفت

 -چیو نمیتوني تحمل كني؟ الان مشكل تو با چیه ؟ با نیازي كه میدوني من بهش حسي ندارم و

تو ایرانه ؟ آره ؟

خودمو عقب كشیدم و دستمو آزاد كردم

 -نیما تجربه به من ثابت كرده بحث با تو بي نتیجه است

نفس گرفتم و خواستم دوباره حرف بزنم كه نیما محكم با مشت كوبید به در و گفت  -منو عصبي تر نكن بنفشه دستش از كنار صورتم رد شد و به در كوبیده شد فاصلمون حالا خیلي كم بود

چشم هامو از ترس حركتش بستم و با دادش به هم فشار دادم دستمو گذاشتم رو سینه اش و بدون باز كردن چشم هام گفتم  -داري دوباره منو میترسوني … نمیخوام برگردم بیمارستان واقعا داشتم دوباره از درون میلرزیدم

چند لحظه هر دو تو سكوت بودیم كه بلاخره جرئت كردم و چشم هامو باز كردم نگاهم از سینه عرق كرده نیما بالا تر رفت و رو صورتش ثابت شد انگار تو همین یه ساعت چهره اش شكسته شده بود چشم هاش هنوز عصباني بود اما آروم تر از قبل دستشو برداشت و كلافه عقب رفت برگشت سمت پنجره و گفت  -برو بیرون بعد صحبت میكنیم یه نفس عمیق كشیدمو سریع رفتم بیرون به سمت اتاق خواب خودمون رفتم و در رو بستم اما قفل نكردم نیما حساس شه باز قاطي كنه. 

خودمو زیر پتو انداختم و ناخداگاه اشكام راه افتاد چرا هیچ چیزي درست پیش نمیرفت انقدر گریه كردم كه خوابم برد اما با تكون تخت از خواب پریدم نیما پتو از روم كنار داد و نگاهم كرد

چشم هام از گریه ورم كرده بود و سخت باز شد آروم گفت

 -ببین چه بلایي سر صورتت آوردي باید میگفتم این بلاییه كه تو سر من میاري اما چه فایده داشت حرف زدنم

نگاهمو ازش گرفتم و به ساعت نگاه كردم نزدیك هفت بود نیما گفت

 -پاشو یه دوش بگیر هشت باید بریم پائین مسئله بینمون حل نشده بود اما نیما حرفي ازش وسط نكشید

اینكه خودم دوباره مطرح كنم ازم انرژي و تواني میخواست كه الان تو وجودم نبود اما حاضر هم نبودم طوري رفتار كنم انگار نه انگار دعوامون شده پتو گرفتم و كشیدم رو سرم و گفتم

 -حوصله ندارم نیما

 -بیا حوصله ات پیدا میشه

اینو گفت و دوباره پتو از روم كشید كنار

رو تخت چرخیدم تا پشت كنم بهش كه بازومو گرفت و منو برگردوند سمت خودش آروم گفت

 -معذرت میخوام … عصر خیلي عصباني شدم … اما قبول كن تو با حرفات میري رو اعصابم

دیگه اینجا اگه سكوت میكردم نیمشد توكل كردم به خدا و گفتم

 -اما من هنوز سر حرفام هستم… 

آؤامش تو چشم هاش كم شد و چین كچیكي بین ابروهاش افتاد و گفت  -با هم راجبش صحبت میكنیم

 -كي ؟

 -شب بعد مهموني… 

چشم چرخوندم و باز خواستم بچرخم كه اینبار با صدایي كه داشت عصباني میشد گفت

 -دیگه بچه بازي در نیار بنفشه … گفتم شب صحبت میكنیم نفس عمیق كشیدم و باز دم سنگیني كردم تا قلبم آروم بشه نشستم رو تخت و گفتم

 -بچه بازي از نظر تو هر كار خلاف میلته … من برده تو نیستم نیما كه دستور بدي اطاعت شه! 

من با رفتارت مشكل دارم . تا مشكلم حل نشه سر حرفم هستم و هیچ جا با تو نمیام

 ….

میخواي دعوا كن … داد بزن … باز از مردونگي هات براي خفه كردن من سو استفاده كن … اما

حقیقتو كه نمیتوني تغییر بدي

با حرص بلند شدو رفت سمت در تراس قشنگ میدیدم كه دارم باز عصبانیش میكنم اما خیلي پر رو بود

دوش بگیرم بیام باهات مهموني دوستات انگار هیچ اتفاقي نیفتاده ؟!

كلافه نفسشو بیرون داد و برگشت سمت من

 -از من چي میخواي ؟ كه یه آدمو تو شرایط بحراني ول كنم بره ؟ پوزخند زدم كه عصباني ترش كرد و گفتم

 -تو كه انقدر انسان دوستي چرا فقط به یه آدم تو شرایط بحراني كمك میكني ؟ اینهمه با

مشكلات روحي و رواني … حیف نیست به اونا كمك نمیكني ؟ اخم هاش تو هم رفت و گفتم

 -طرف كل عمرش دنبال تو بود ! بهش توجه نكردي ! حالا كه زن گرفتي یادت افتاده بهش توجه

كني ! البته از زرنگي اونم هستا ! راه جلب توجه تورو یاد گرفته نیما با عصبانیت به سمتم اومد دستمو بالا گرفتمو گفتم

 -به من دست نمیزني نیما … حرفي داري بشین بگو كلافه برگشت سمت پنجره

انگار میخواست حرصشو رو چیزي خالي كنه و داد زد

 -هي من میخوام آروم باشم … هي تو پا رو دم من میذاري ؟

 -نیاز شده الان دمت ؟

مشتشو محكم كوبید به دیوار و گفت

 -بنفشه من از كنایه متنفرم… 

 -پس كاري نكن كنایه بشنوي … من رو اعصابتم ؟ میتونم برگردم ایران ! اما تا این قضیه حل

نشه … من همینم ! همین

این گفتم و بلند شدمو رفتم سمت پذیرایي كلافه بودم از نیما خسته بودم

هي سعي میكنم دعوا رو كش ندم اما خودش نمیذاره

نیما پشت سرم اومد و بازومرو گرفتمنو برگردوند سمت خودش و گفت -بیا بشین مثل آدم حرف بزنیم دستمو از تو دستش كشیدم و گفتم  -باشه تو هم مثل آدم دستمو بگیر… 

لعنتي زبونم نمیتونست آرم بگیره

خودمم میدونستم همین حرف هاي فرعي نیش دار و گوچیك عصبانیتشو الكي بیشتر میكنه و از اصل قضیه دورمون میكنه اما زبونم وسط دعوا فعال شده بود

هر دو نشستیم . من رو تخت نیما رو مبل كنار پنجره و گفت  -تو الان مشكلت اینه كه من دارم به نیاز توجه میكنم؟

 -توجه اشتباه! 

 -چه اشتباهي؟

 -تو خوب شو میارمت اینجا یعني چي ؟ مگه معشوقته ؟ نیما كلاف گفت

 -مجبورم … بابا صبح زنگ زد… میگه نمیره پیش روانپزشك … حرف هیچكسو گوش نمیده

 -یعني فردا لازم بشه براي اینكه حرفتوگوش بده حتي بهش میگي باشه تو خوب شو من بنفشه رو طلاق میدم ؟

با این حرفم اخم كرد و بلند گفت

 -چرا چرت میگي بنفشه … لعنتي من صد بار نگفتم دوستت دارم …چقدر میخوامت ؟

 -جواب منو بده نیما … میگي یا نمیگي ؟

نیما كلافه نفسشو بیرون داد و روشو كرد سمت پنجره شاید فكر میكرد با این حرفم حس اونو به خودم زیر سوال بردم اما منظور من مشخص بود…

ابراز حرف ها و احساساتي كه واقعا حقیقي نیست اشتباهه حتي براي آروم كردن طرف

بلند شدمو رفتم سمتش

رو مبل رو به روش نشستم و گفتم

 -ببین نیما … من علاقه تو رو به خودم زیر سوال نمیبرم ! الان اگه منم به تو علاقه نداشتم… 

هیچكدوم از این بحث هارو نداشتیم برگشت سمتم و سر تكون داد خسته گفت

 -دركت خیلي برام سخته بنفشه… 

 -نیست … به خدا نیست … چرا ابراز احساسات دروغي میكني به نیاز … چرا باور نمیكني حرفمو

 …اینا از طرف تو دروغ باشه اون باور میكنه … گاهي آدما به دروغ یه چیزایي قانع هستن… 

 -بنفشه … من مجبورم … راه دیگه ندارم … چرا نمیفهمي… 

سرشو تكیه داد به صندلي و چشم هاشو مالید این نبرد بین من و نیاز بود…

نیازي كه مطمئن بودم داشت با زرنگي از راه مظلوم نمایي وارد میشد دستمو گذاشتم رو پاي نیما و گفتم

 -نیما … من زنم … من چیزیو حس میكنم كه تو میگي برات دركش سخته … باور كن حرفمو

راجب نیاز… تو الا متوجه نمیشي … اما بعد بهش میرسي… 

دستشو گذاشت رو دستم و نفسشو خسته بیرون داد دستمو گرفتو منو آروم كشید سمت خودش از صندلیم بلند شدم و رو رون پاي نیما نشستم كمرم و نوازش كرد و گفت

-به خدا من فقط میخوام این دختر سر عقل بیاد بنفشه … من كه بچه نیستم بخوام این

مسخره بازیارو باهاش ادامه بدم… خودم كلافه ام دیگه دستم اومده بود نیما چطور آروم میشه

اگه باهاش قهر كني ، اگه نگاهش نكني ، اگه باهاش حرف نزني دیوونه میشه… 

اما وقتي بغلم میكنه … وقتي نوازشم میكنه … وقتي رابطه داریم … انگار خیالش راحت میشه و آروم میشه

درسته ازش ناراحت بودم

اما از رفتارش با نیاز فهمیده بودم با نیما از راه ناز و زنونگي وارد شي بیشتر جواب میده

سرمو رو سینه اش گذاشتم و گفتم

 -من نمیخوام تو با اون اصلا حرف بزني نیما … چه برسه اینكه ابراز احساسات كني … وقتي این

كاراتو میبینم … حس میكنم قلبمو دارن فشار میدن… 

منو تو بغلش گرفت و گفت

 -من نمیخوام تورو اذیت كنم … اما نمیدونم چه غلطي باید بكنم بنفشه … بابا گفت باهاش

حرف بزن آروم شه… 

 -چرا از یه روانشناس كمك نمیگیري … چرا نمي پرسي چي باید بگي … اصلا شاید بهت بگه تو

نباید آرومش كني … تو باید ازش دور شي تا با قضیه كنار بیاد … فقط حرف میزني محبت

میكني بیشتر امید بهش میدي شاید راه برگشتي باشه نیما موهامو بوسید و گفت

-آخه … هر بار هي میگه من نمیخوام بین تو و بنفشه فاصله بیفته … هي تاكید داره من

نمیخوام تو از بنفشه دور شي سعي كردم پوزخند نزنم و گفتم

 -گفتن یه چیزه … عمل كردن چیز دیگه است … مگه تو وقتي منو دیدي به خودت گفتي من

میخوام عاشق این دختر ۱۲ ساله بشم ؟ نیما آروم خندید و گفت

 -نه اتفاقا همش میگفتم من نباید بهش توجه كنم … اما همه چي برعكس شد نا خداگاه لبخند زدم و زیر گلوش رو بوسیدم كه گفت

 -جدا شاید حق با تو باشه … فكر كنم منم اول باید با یه مشاور صحبت كنم… 

از این پیروزي نسبي خوشحال شدم

اما تا مطمئن نشم پاي نیاز از زندگیم خارج شده دست بردار نبودم براي همین گفتم

 -آره… باید این كارو بكني بعد با نیاز حرف بزني … بهم قول بده نیما … بهم قول بده دیگه

بهش از اون حرفا نمیزني… 

نیما مكث كرد یه لحظه فكر كردم تمام تلاشم بي خود بوده كه بلاخره گفت  -قول میدم… 

اینو گفت و چونه ام رو گرفت تو دستش سرمو بلند كرد و گفت

 -حالا بهتره بریم دوش بگیریم زیاد به قول نیما اعتماد نداشتم از طرفي بازد تنها فكر میكردم براي همین از بغلش بلند شدم و گفتم -اگه دوتایي بریم تا شب بیرون نمیایم. تازه بعدشم من بیهوش میشم. 

مشكوك نگاهم كرد و آروم گفت  -اما الان آشتي هستي دیگه ؟

 -اگه تو سر قولت بموني … آره… 

سر تكون داد اما دیگه چیزي نگفت.

واقعا یعني به نتیجه رسیده بودم ؟ باورم نمیشد

لباس تمیز برداشتم و به سمت حمام رفتم نگاه نیما رو من بود اما حرفي نمیزد

منم حرفي نداشتم . تو سرم پر از فكر و خیال بود نكنه الان رفتم تو زنگ بزنه نیاز

نكنه همه حرفاش فقط برا آروم كردن من بود باز برگرده با همون سیستم ادامه بده اصلا نفهمیدم تو حمام خودمو چطور شستم

فقط سریع كارمو كردم بیام بیرون ببینم نیما در حال تلفن حرف زدنه یا نه. 

حتي یه بار دو دل شدم صداش كنم اونم بیاد تو حمام اما بیخیال شدم

چون الان رو من چك كنم . فردا و روزاي دیگه كه كامل پیش من نیست بخوام چك كنم. 

باید یه برنامه دیگه میریختم كه خیالم راحت شه.

انتظار نداشتم انقدر سریع اول زندگي گیر این چیزا بیفتم هنوز عروسي نكرده وضعیت ما این بود یعني بعد عروسي چي میشد شیر آب و بستم و خودمو خشك كردم اگه نیما با نیاز این مسخره بازي رو ادامه بده

جدا نه از عروسي خبریهنه از ادامه زندگي

این مورد دیگه مربوط به قبل ازدواج نیست بخوام بگذرم این دیگه دقیقا مال الانه از نیاز متنفر شده بودم

عوضي چطور داشت خودشو به زور وارد میكرد

دلم میخواست بش بگم تو كه میگي من عوضي نیستم وارد زندگي شما بشم چي شد پس تصمیم گرفتي عوضي باشي

واقعا یه زن چقدر میتونه پست باشه و خودشو با نقشه و حیله وارد رابطه دو نفر كنه. 

اما از طرفي … مردي كه بخواد عشقشو فراموش كنه و وارد رابطه با دیگري بشه … واقعا لیاقت

موندن باهاش رو نداره… كسي كه تورو ول كنه بره سمت كس دیگه … اونم میتونه ول كنه… 

مردي كه نتونه پایبند باشه … ارزش جنگیدن نداره… 

تنها دلیلي كه الان داشتم میجنگیدم این بود كه حس میكردم نیاز میخواد با مظلوم نمایي

نیمارو گول بزنه و نیما تو دام افتاده. 

اما اگه بهم ثابت میشد نیما خودشو زده به اون راه و تظاهر میكنه منظوري نداره !

یه لحظه هم نمیموندم

با این افكار حاضر شدم و از حمام اومدم بیرون نیما همچنان رو همون مبل متفكر نشسته بود

با ورودم لبخند زد و به بغلش اشاره كرد. حوله رو دور موهام پیچیدمو رفتم سمتش تو بغلش نشستم كه گفت  -چه خوشبو شدي

گونه ام رو بوسید

مرسي گفتم و سرمو رو شونه اش گذاشتم كه گفت

 -دیگه هیچوقت نگو همه چي تموم . آدم باید مشكلاتي كه پیش میادو حل كنه نه اینكه

همون اول بره سر این پله دستمو رو سینه اش كشیدمو گفتم

 -آره مشكلاتو باید حل كنه … اما هر كسي خط قرمز هایي داره

هنوز حرفم تموم نشده بود كه گوشي نیما رو میز ویبره زد و اسم نیاز پیدا شد نیما خم شد و گوشي رو برداشت خواست جواب بده كه گفتم

 -تو قول دادي نیما! 

 -قول دادم بهش باج الكي ندم دیگه ! قول ندادم حرف نزنم كه

 -اما گفتي با مشاور صحبت میكني بعد با نیاز حرف میزني! 

 -بله … چشم … الان بهش میگم نمیتونم صحبت كنم با اخم از جام تكون نخوردم و نیما گوشیشو جواب داد صداي نیاز كه با گریه اسم نیما رو میگفت بلند شد تو دلم پوزخند زد

حالا ببینم چطوري میگي نمیتوني صحبت كني نیما خان… 

نیما گفت  -الو… 

 -نیما … نیما دارم دیوونه میشم … من خودمو میكشم … چرا همتون منو تنها گذاشتین ؟

نیما به من نگاه كرد و گفت

 -كسي تنهات نذاشته … آروم باش و قرص هاتو بخور… 

 -من این قرصارو نمیخورم … تو میخواي من خفه شم ؟ مثل مامان… 

 -نیاز من میخوام تو آروم باشي كه بتونیم درست صحبت كنیم وقتي قرصتو نمیخوري اصلا معلوم نیست چي میگي

 -معلوم نیست ؟ معلوم نیست ؟ چطور معلوم نیست … چرا … اون چي داشت من نداشتم

با این حرفش چشم هامو بستم و فشار دادم بیا آقا نیما! 

دیدي … اینا همش فیلم بود! 

رسید به حرف من

سكوت نیما باعث شد چشم هامو باز كنم نگاهش كنم خیره به من بود

ابروهامو بالا انداختم و گفتم

 -دیدي … به حرف من رسیدي… 

حواستم بلند شم كه دستش دور كمرم قفل شد

از پشت خط همچنان صداي نیاز مي اومد كه جیغ میزد چرا من نه… 

چرا منو نخواستي نیما آروم گفت

 -الان نیمتونم صحبت كنم نیاز . اگه حرفي داري داروتو بخور آروم شدي صحبت میكنیم

بدون اینكه منتظر جواب نیاز بمونه قطع كرد

چند لحظه به هم نگاه كردیم كه دوباره موبایل نیما زنگ خورد نیما گوشیشو خاموش كرد و رو میز گذاشت آروم گفت

 -منم خط قرمر دارم . اینجور نیست بذارم منو احمق فرض كنه متوجه منظورش نشدم فقط نگاهش كردم

درونم آشوب بود . چرا باید همه این چیزا براي من پیش مي اومد! 

یعني واقعا كس دیگه اي هم هست زندگیش انقدر گره و دردسر داشته باشه ؟ از رو پاي نیما بلند شدم و گفتم

 -گفتي بیایم اینجا دوتایي آرامش داریم … اما انگار بدتر شده نیما هم بلند شد و گفت

 -حل میشه … حلش میكنم … برو حاضر شو فعلا اینو گفتو دوباره به سمت تراس رفت

سیگارشو بیرون آورد و مشغول سیگار كشیدن شد چطور میخواست حلش كنه ؟ اونم از راه دور! 

اونم با دختري كه از دروغ و تظاهر چیزي كم نمیذاره. 

به سمت كمد رفتم و آماده شدم. 

داشتم موهامو مرتب میكردم كه نیما اومد تو

حدس میزدم كل پاكت سیگارشو كشیده بود چون خیلي بیرون بود نگاهي به لباسم كرد و گفت

 -من به دوستام شك ندارم … اما اگه میشه دامنتو عوض كن… 

نگاهي به دامنم تو آینه انداختم و گفتم  -نیما … جوراب پامه … اینم كه… 

 -خواهش میكنم بنفشه… 

با حرص نفسمو بیرون دادم و یه شلوار جین از تو كمد برداشتم كه نیما گفت  -دامن بپوش … نگفتم شلوار بپوشي كه بدون نگاه كردن بهش گفتم

 -همه دامن هام در همین حده… 

نشستم رو تخت و خواستم لباسمو عوض كنم كه نیما گفت  -نمیخواد … بریم… 

مشكوك نگاهش كردم كه با سر اشاره كرد و گفت

 -بریم … دیر شد … اینجا شام زود میخورن دوباره به خودم تو آینه نگاه كردم واقعا كوتاه نبود! 

درست تا خط وسط زانوم بود و به این نمي گفتن كوتاه. 

با نیما رفتیم طبقه پائین براي اولین بار فاطمه رو دیدم یه دختر كاملا محجبه بود

با وجود تفاوت پوششمون اما رفتار خیلي گرم و صمیمي داشت

بقیه دوست هاي نیما هم كه ۶ نفر بودن اكثرا یا تنها بودن یا دوست دختر هاي غیر ایراني

داشتن و هیچكدوم جز نیما و رضا متاهل نبودن هیچكدوم هم با دوست دختر هاشون نیومده بودن دور هم از خاطراتشون میگفتن و حسابي سر گرم بودن

منم با فاطمه یكم صحبت كردم و بهم گفت میتونم صبح ها با اون برم براي دوئیدن چون اون

هر روز میره صبح پارك پیاده روي.

هرچند من دوست داشتم تنها بدوئم

اما از اونجائي كه اینجا غریب بودم فعلا بهترین گزینه دوئیدن با فاطمه بودن. 

زیاد تو بحثشون شركت نكردم هرچند خیلي ازم سوال پرسیدن

هر از گاهي هم متوجه نگاه یه نفر رو خودم میشدم آروم به فاطمه گفتم

 -مثل یه موجود ناشناخته باهام برخورد میكنن فاطمه خندید و تو گوشم گفت

 -اولین بار منم دیدن همینجوري بودن تا كم كم عادي شد! 

 -چرا ؟

 -من چون خیلي محجبه بودم و شوهرم اصلا مذهبي نبود … تو چون نیما از خانواده مذهبي بوده و تو بر عكس خانواده اوني تازه متوجه شدم. 

پس با توجه به شماختشون از خانواده نیما انتظار نداشتن من زنش باشم! 

اوه … پس قضیه دامن و اینا! 

تو فكر خودم بودم كه یكي از دوستاش رو به من پرسید  -شما دو رگه اي ؟ چهره ات خیلي با ایرانیا فرق داره! 

متعجب گفتم  -در این حد ؟

یكي دیگه هم رو به نیما گفت

 -آره منم میخواستم بپرسم اتفاقا … شبیه مونیكا نیست ؟ بخش كمپرسور خلا… 

بقیه هم تائید كردن و رضا گفت

 -آره اتفاقا منم اولین بار بنفشه خانم رو دیدم به فاطمه گفتم یه ورژن كوچیك شده از مونیكاست

نیما خندید و گفت

 -كوچیك شده رو خوب اومدي… 

سوالي به همه نگاه كردم كه فاطمه كنار گوشم گفت

 -مونیكا تقریبا دو برابر توئه اما مدل چشم ها و لبش شبیه توئه هنوز به فاطمه جواب نداده بودم كه نیما گفت  -پدر بزرگت روس بوده بنفشه درسته ؟

سر تكون دادمو برگشتم سمت نگاهي كه خیلي روم سنگیني میكرد از اول مهموني همش حس میكردم نگاهشو اما تازه جرئت كردم نگاهش كنم مثل نیما هیكلي نبود اما قد بلند بود. 

با موها و چشم و ابرو فوق العاده مشكي كه پوستشو روشن تر نشون میداد موهاش بلند بود ولي نه در حدي كه پشت سرش بسته شه وقتي نگاهش كردم لب هاش شكل بخند خیلي كمرنگي گرفت اما نگاهشو خیره دوخت به چشم هام در حدي كه خودم روم رو برگردوندم در كل همه دوستاي نیما از نظرم نرمال نبودن جز البته رضا و فاطمه. 

بلاخره مهموني تموم شد و همه رفتن به فاطمه تو جمع كردن ظرفا كمك كردم نیما و رضا هم خونه رو مرتب كردن

ساعت ۱۲ بود كه برگشتیم خونه خودمون تلفن خونه زنگ خورد و نیما گوشیو برداشت

بعد از الو وقتي به فارسي گفت سلام فهمیدم از ایرانه میدونستم ایران تازه سر شب بود اما نمیدونستم كي میتونه باشه

چون نیما جز سلام چیز دیگه اي نگفته بود و نشست رو كاناپه منم نشستم رو به روش و پاهامو جمع كردم تو دلم خوابم مي اومد

اما نمیتونستم بیخیال این تلفن بشم نیما خیره شد بهم

اما انگار چشم هاش جاي دیگه رو میدید و گفت

 -بابا … از من نخواه … من خیلي بدبختي كشیدم رسیدم اینجا … حالا بخاطر اون نمیخوام كند بزنم به همه چي… 

گوشیو گذاشت سر جاش و پلك زد تازه انگار منو دید و گفت

 -بیا بریم بخوابیم … خیلي داغونم سر تكون دادم و نپرسیدم چي شده چون نیما كلا تو یه فاز عجیبي بود خم شد و سیم تلفن روقطع كرد بلند شدم كه رو به من گفت  -موبایلتو خاموش كن

 -چرا ؟ به سمتم اومد و گفت

 -كه راحت و بدون مزاحم بخوابیم موبایلو از دستم گرفتو خاموش كرد

یه دستش دور كمرم نشست و موبایلو پرت كرد رو كاناپه… 

خم شد و مثل وقت هایي كه میگفت آرومم كن لبمو بوسید خواستم یكم از حرص و عجله اش كم كنم و آروم تر ببوسمش اما دستشو تو موهام فرو كردو سرمو به سمت خودش كشید میتونستم حس كنم باز اعصابش نا آرومه كه حالش اینه سعي كردم همراهیش كنم شاید آروم شه

دستمو آروم دور گردنش انداختم و موهاشو نوازش كردم

اما خیلي سرعتش بیشتر از من بود، لبمو گاز گرفت و با دست دیگه افتاد به جون لباس هام

من این حالت نیمارو دیگه میشناختم

میتونستم حدس بزنم الان چقدر عصبیه و چطور میخواد پیش بره

میدونستم اگه الان بگم نه یا آروم نیما نه تنها كارشو ادامه میده بلكه بیشترم عصبي میشه و

ممكن خشن تر شه. 

میدونستم الان طبق تجربه بهترین كار همراهي با نیماست تا آروم شه. آروم تر كه شد میتونم باهاش حرف بزنم. 

فقط نگران بودم. نگران بودم حرف هاي سمانه یادش بره و دوباره اون درد ها بیان. 

این چند وقت با وجود همه شرایط كه پیش اومد اما نیما رعایت میكرد. شاید كم اما حواسش

بود. حداقل بیش از حد فشار نمي آورد بهم. 

نیما كلافه بپیراهنمو بازكرد و دستشو رو تنم كشید

مثل كسي كه بلاخره به چیزي كه میتواد رسیده بدنمو تو دستش فشار داد . فشاري كه نفسم

رفت . آي گفتم و از باز شدن لب هام استفاده كرد و لبمو گاز محكمي گرفت هولم داد رو كاناپه و اومد روم از صورتم به سمت گردنم رفت و ادامه داد سعي كردم دكمه هاي پراهنشو باز كنم اما دستامو پس زد و بالاي سرم نگه داشت كم كم دستامو ول كرد تا باقي لباس هامو باز كنه. 

به چشم هام نگاه نمیكرد

برعكس وقتي كه عاشقانه و آروم بود رابطمون و هر كاري میكدو به صورت و چشمام نگاه میكرد…

امشب اصلا به صورتم نگاه نمیكرد انگار یه عروسك بودم. 

یه عروسك براي خالي شدن حرص نیما

دستمو تو موهاش فرو كردم و سعي كردم سرشو از خودم دور كنم انقدر شدید میبوسید و هر از گاهي گاز میگرفت كه دردم مي اومد اما دوباره دستامو پس زد درسته پر از لذت بودم

اما یه بغض و یه ترسي هم اومده بود سراغم از شر لباس هام كه راحت شد

وقتي به اندازه كافي با لب هاش تنمو كبود كرد فقط كمر شلوارشو در حد نیاز باز كرد… 

 ….

دلم نمیخواست بیدار شم . اما از فشار مثانه ام مجبور شدم بلند شم. 

از زیر پتو كه اومدم بیرون سرماي اتاق نیازمو به توالت بیشتر كرد و سریع رفتم سرویس

چشمام هنوز خوب نمیدید . سرد بود . سریع كارمو كردو و زود برگشتم زیر پتو به ساعت نگاه كردم پنج صبح بود

نیما مثل كسي كه منتظر باشه تا دراز كشیدم رو تخت منو كشید تو بغلشو با دست و پاش

قفلم كرد

دیشب بعد اون بار رو كاناپه خودش بغلم كرد و آوردم رو تخت

طبق پیشبینیم آروم تر شده بود بعد از بار اول و بار دوممون كاملا آروم و با آرامش بود هم نگاهم میكرد

هم از لمس بدنش عصبي نمیشد اما من درد داشتم… 

دردي كه هنوز هم بود. 

درسته كمتر . اما حس ناراحتي و نگراني بهم میداد نیما شروع كرد به نوازشم

داشت كم كم خوابم میبرد كه نیما گردنمو بوسید و گفت  -دردت بهتر شد؟

 -اوهوم… 

 -میخواي بعد كارم بریم دكتر

 -اگه خوب نشد تا اون موقع

دوباره گردنمو بوسیدو منو به خودش فشار داد آرومو و خمار گفت

 -دویت دارم با خیال راحت باهات باشم. اینجوري نگرانم همش دستمو رو دستش گذاشتم و گفتم  -دیشب رو كاناپه بهم فشار اومد سكوت كرد و دیگه چیزي نگفت منم حرفي نزدم و كم كم خوابم برد همیشه همینجوري بود

وقتي میرسیدیم به جایي كه مقصر بود ساكت میشد صبح حس كردم كه بلند شد تا بره اما حس بیدار شدن نداشتم

نمیدونم چطوري بعضیا صبح پا میشن براي شوهرشون صبحانه حاضر میكنن شاید اونا شب مثل من نمیتركن و نابود نمیشن. 

نیما قبل رفتن خم شد و گونه ام رو بوسید و گفت

 -موبایلم خاموشه . تلفن خونه رو بیدار شدي وصل كن خودم بهت زنگ میزنم منم بوسیدمش و باشه گفتم. 

نیما رفت و من فقط تو ذهنم مرور میكردم چرا گوشیش خاموشه … چرا گوشي منو خاموش كرد

 …

اون روز تا شب خودمو با كتاب و آهنگ سر گرم كردم نیما دوبار زنگ زدو حالمو پرسید دردم خیلي كم شده بود براي همین دكتر نرفتیم

شب هم شام درست كردم و با نیما فیلم دیدیم

بدون رابطه خوابیدیم و فرداش با فاطمه رفتم پیاده روي و دو. 

همچنان گوشي هر دومون خاموش بود و من خودم به مامان اینا زنگ زدم اما از خونه نیما اینا خبري نبود منم هیچي نمیپرسیدم منتظر بودم خودش بگه خودش هم هیچ حرفي نمیزد

روز سوم بود كه نیما اومد خونه و بعد از شام گوشیش رو زد به شارژ بلاخره طاقتم تموم شد و پرسیدم

 -چي شد اونشب نیما كه گوشیامونو تا الان خاموش كردي ؟ نفسشو سنگین بیرون داد و رو كاناپه لم داد بهم اشاره كرد برم تو بغلشو گفت

 -امشب چه فیلمي ببینیم

 -نمیتواي راجبش حرف بزني؟

تو بغلش نشستم كه منو كشید كامل روي خودشو تلویزیون رو روشن كرد دوباره پرسیدم

 -نه؟ بلاخره گفت

 -نه … ببین چقدر راحتیم دوتایي … بدون حاشیه اونا … بذار یكم آروم باشیم

 -اما این آرامش الكیه نیما … اونجا كلي اتفاق داره مي افته … تاریشه اي حل نشه

… هرچي

ازش دوري كنیم فقط بدتر میشه دستاشو دورم قفل كرد و گفت

 -بیخیال بنفشه . بذار هر كاري میخوان بكنن… 

 -حداقل بگو چي شد اونشب بهم ریختي سكوت كرد. 

یهو گفت

 -بابا چیزي ازم خواست كه داشتن تورو تهدید میكرد. منم گفتم نه

برگشتم سمتش و خیره شدم بهش

 -چي خواست؟

منو دوباره تو بغلش قفل كرد و گفت

 -مهم نیست … تا همینجا میدوني بسه… 

 -یعني نمیخواي گوشیتو روشن كني؟

 -چرا … اما الان نه

دیگه اون شب بحث نكردیم و فقط با هم فیلم دیدیم نیما آروم بود و زندگي هم آروم

تو بغلش بدون رابطه تا صبح میخوابیدم و با بوس هاي صبح گاهي میرفت سر كار منم هر روز دیگه با فاطمه میرفتم بیرون خوب بود . یكم روتین بود . اما خوب بود هنوز هر دو موبایلمون خاموش بود

جمعه نیما از سر كار برگشت و گفت چون فردا تعطیله بریم بار و سینما استقبال كردم و رفتم لباس بپوشم كه نیما گوشیش رو روشن كرد لم داد رو تختو در حالي كه منو دید میزد گفت  -امیدوارم فهمیده باشن چقدر جدي ام

 -من كه هنوز نمیدونم قضیه چیه

 -میدوني دیگه … همون قضیه مدارا كردن با نیاز تا آروم بشه… 

 -یعني بابات اینو خواست كه تو اونجور بهم ریختي ؟

 -یكیم بیشتر از این… 

با این حرفش مكث كردم و نگاهش كردم  -بیشتر یعني چي دقیقا ؟

 -بیخیال

نیما اینو گفتو بلند شد

دكمه هاي پیراهنشو باز كردو گفت  -اون تیشرت منو میدي… 

تكون نخوردمو فقط نگاهش كردم سوالي سر تكون داد كه گفتم

 -نگو بابات گفت بیا نیازو عقد كن…

نیما پیراهنشو بیرون آوردو بلند شد اومد سمت كمد و گفت

 -نه تا اون حد اما … خب نزدیك این… 

بازوشو گرفتمو برگشت سمت من كه گفتم  -یعني چي نیما ؟

 -گفت بهش وعده عقد بده … كه آروم شه … بهد قرصاشو خورد آروم شد… 

اصلا نمیفهمیدم نیما چي میگه! 

فقط تو سرم حرف باباش بود بهش وعده عقد بده ؟!

انقدر آخه بي شعور و عوضي

مشكلتون رو خودتون حل كنین چرا از بقیه مایه میذارین با صداي نیما به خودم اومدم كه گفت

 -بنفشه … كجایي ؟

 -بابات واقعا اینو خواست ؟

 -متاسفانه … آخه نیاز از بچگي افسردگي داشت … اما یه مدت بود میگفتن خوب شده دارو نمیخورد و… 

پریدم تو حرفشو دوباره پرسیدم

 -الان این پیشنهاد باباتو روانشناسش داده ؟ یا عمه جونت ؟

 -بنفشه! 

دست نیما رو ول كردمو یه قدم عقب رفتم

 -چیه ؟ واقعیته … چرا نرفتي پیش یه روانشناس همینجا راجب نیاز صحبت كني !

اونوقت باور

میكردي اینا همه تلاش هاي عمه خانمه كه از آب گلالود ماهي بگیره … اون حتي از بیماري

دخترشم میخواد سو استفاده كنه نیما اخم كرد كه موبایلش زنگ خورد

هر دو برگشتیم سمت گوشي كه رو تخت بود و اسم بابا رو صفحه اش خاموش و روشن میشد

نیما گوشي رو برداشت و كلافخ گفت

 -الو … سلام … از دست شما دیگه … از دست شما … مگه براتون مهمه ما خوب باشیم… 

مكث كرد و نشست رو تخت

منم رفتم رو مبل كنار پنجره نشستم و پاهامو تو دلم جمع كردم واقعا انگار زندگي من قرار نبود درست بشه

هنوز رابطه منو نیما محكم نشده كه اینهمه دردسر جدید درست میشه نیما گفت

 -من نمیتونم … از من چنین كمكي نخواین … پدر من مرگ یكبار شیون یكبار …

میخواین

باهاتون قطع رابطه كنم كامل ؟ میخواین جواب ندم دیگه اصلا ؟ چرا نمیفهمین ؟ چرا با زندگي من بازي میكنین ؟

مكث كردو یهو بلند شد و داد زد

 -دروغ میگه لعنتي … خودش و مادرش و اون روانشناسش همه دروغ میگن …

اگه به این

چرندیات ادامه بدین من دیگه هیچوقت جواب هیچكدومتون رو نمیدم… همین فردا هم میرم

ازش شكایت تنظیم میكنم … شك نكنین… 

دیگه داشت داد میزد

گوشي رو قطع كردو انداخت رو تخت كلافه دستشو بك كرش زد و برگشت سمتم نفسشو با عصبانیت و حرص بیرون داد و گفت

 -پشت سرم گفته با من رابطه داشته … یعني …یه كاري میكنن دهنم باز شه… 

چشم هام انقدر گرد شد كه درد گرفت خانواده اش بودن! 

نزدیك ترین كسایي كه داشت… 

از خانواده خودم مینالیدم اما انگار وضع نیما بدتر بود چقدر میتونست یه آدم عوضي باشه

گوشیش زنگ خورد دوباره و با حرص برگشت سمت گوشیش و گفت

 -مامانه

 -خب جواب بده ببین چي میگه

 -یه شب خواستیم بریم بیرون خوش بگذرونیم. 

اینو گفت خم شد گوشي رو برداشت

 -الو … سلام … نه … مگه شما میذارین خوب باشم… 

مكث كرد و اینبار كه رحف زد آروم تر گفت

 -خب اگه میدونین دروغ میگه چرا بهش دامن میزنین … چرا منو وارد این بازي مسخره اش

میكنین …. میدونم مریضه میدونم … هزاران نفر مریض رواني هستن … بستري میشن … با

دارو كنترل و درمان میشن … نه اینكه با این راهكار هاي مسخره سر گرم شن واقعا با نیما موافق بودم

خوشحال بودم به حرفاي من رسیده بود و تو جبهه من بود

واقعا اگه نیما هم میخواست مثل اونا فكر كنه و بخواد اون راهو امتحان كنه من ازش جدا میشدم

تو این شك نداشتم

از نظرم یه حماقت تنظیم شد با مدیریت عمه اش بود نیما نشست رو تخت و گفت

 -من نیستم … هیچ رقمه و هیچ مدلي نیستم … بهم زنگ هم بزنه هیمنو میگم … به عمه

هم بگو با بچه اش بازي نكنه … قضیه پوله ؟ سرمایه است ؟ من كل ارث پدریمو میدم به نیاز

 …فقط دست از سر من بردار خیره به نیما بودم! 

یعني واقعا براي پول و ثروت آدما حاضرن چنین كار هایي بكنن ؟!

یعني عمه نیما … با این همه ثروتي كه داره ! بازم نگرانیش ثروته ؟ چه ارزشي داره كه سرمایه و میراث خاندانتو نگه داري! 

چه فایده داره وقتي نتوني شاد باشي! 

وقتي خانواده و كسي كه واقعا دوستت داره نداشته باشي یكي از فقرو نداري زجر میكشه… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن