فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۵

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

بهش گفتم چرا نیومدي بالا … گفت بخاطر بهنام. 

نیما دستشو كلافه تو موهاش كشید و گفت

 -گفتم دختر عمه مني … بهنام ببینه مگه چه مشكلي داره… ازم خواست بشینم تو ماشینش… 

گفت خیلي مهمه … اما نمیدونه از كجا باید بگه… 

 -نیما … فقط اصل قضیه رو بگو و راحتم كن… 

 -گفت حامله است… 

انگار آب سرد ریختن رو تنم. 

با لكنت گفتم  -از تو ؟

نیما با عصبانیت بلند شد و گفت

 -لا اله الي الله … این چه حرفیه میزني بنفشه … مگه من با دختر عمه ام ….

استخفرالله… 

نفس راحت كشیدم و گفتم  -خب چرا به تو گفت

 -گفت مقصر منم… 

نیما اینو گفتو ساكت شد

شوكه بهش نگاه كردم كه نگاهشو ازم گرفت و دوباره نشست كلافه گفت

 -دارم دیوونه میشم این روزا مامان اینا از یه طرف … تو از یه طرف … عمه از یه طرف … حالا

هم نیاز … دیگه كم آوردم… 

 -چرا تو مقصري ؟

 -اینهمه حرف زدم برات كه نیاز گفت منو مثل برادرش دوست داره … گفت با عمه مخالف

بوده و اینا … حالا امروز اومده میگه همش دروغ گفتم … دوستت داشتم … تو جاي من باشي عصباني نمیشي؟

نفس هاي عمیق و پشت سر هم نیما نشون میداد الان هم عصباني شده كلافه ادامه داد

 -باهاش دعوا كردم … خیلي بد … میگه بخاطر فراموش كردن تو با یه نفر خیلي صمیمي شدم و

به این روز افتادم… 

 -چرت میگه… 

 -دقیقا … براي همین بدون توجه بهش گذاشتم و اومدم … نفهمیدم گوشیم افتاد تو ماشینش… 

 -چطور نفهمیدي… 

 -یه چیزي گفت زدم تو دهنش پیاده شدم … همون موقع افتاد… 

 -زدي تو دهنش ؟

 -پشیمون نیستم… 

ساكت شدم … واقعا نمیدونستم چي بگم … نیما گفت

 -بعد رفتنم گوشیمو پرت كرده بیرون شكسته … بعد پشیمون شده برداشته… 

 -دوباره با هم صحبت كردبن؟

 -شماره سمانه رو بهش دادم … به سمانه هم گفتم سقط و ترمیم كنه براش… 

 -اوه… 

 -كم آوردم … نمي كشم … یه تو آرومم میكردي كه این روزا وضعمو اینجوري كردي

نفس عمیق كشیدم كه عصباني نشم

خدایا… یعني ته این حرف ها هم رسید به این… 

آروم گفتم

 -سهم خودتم تو این وضعیت دست كم نگیر كلافه بلند شد و گفت

 -باشه … من مقصر … اما تو هیچوقت سعي كردي چیزي رو حل كني ؟ حداقل من تلاش كردم به آرامش برسیم باز داشت شروع میشد

چشم هامو بستم تا آروم شم و گفتم

 -نیما بیا بحث نكنیم … حداقل الان … حس میكنم تمام عصب هاي بدنم دوباره میخواد بگیره

نگاهش كردم كه چشم هاي نگران وخسته اش رو من بود سر تكون داد و دستاشو به نشونه تسلیم بالا برد آروم گفت  -بریم خونه ؟

 -بریم … فقط منو ببر خونه خودمون… 

بدون بحث اینبار قبول كرد و تو سكوت منو رسوند خونه ساعت نزدیك ۹ شب بود

تازه یادم اومد مامان گفته بود به نیما بگم شب بیاد خونه ما رو به نیما گفتم

 -مامان گفته بود شام بگم بیاي خونه ما

 -الان كه ۹ شبه … فكر نكنم دیگه منتظر باشن

 -موبایلمو بده زنگ بزنم

 -برنداشتم … تو اتاقته… 

 -موبایلتو بده

زنگ زدم به موبایل مامان و تا گفتم الو مامان گفت

 -كجائین بنفشه … شام آماده است … از ظهر رفتي نیستي … دائیت اینارم گفتم بیان فقط تو

و نیما نیستین… 

 -داریم میایم … چیزي بیرون نمیخواین… 

 -نه عجله كن… 

 -درو بزن … پائین دریم… 

مامان یكم مردد مكث كرد . بعد سریع گفت باشه و قطع كرد رو به نیما گفتم

 -بیا بالا منتظرمونن

 -اوه … با این سر و وضعمون… 

 -تو كه خوبي … منو بگو

هرچند نیما هم خوب نبود و خستگي و كلافگي از صورتش مي بارید پارك كرد و هر دو رفتیم داخل جلو در خونمون كلي كفش بود… 

اصلا حوصله مهموني نداشتم

وارد خونه شدیم و كل جمعیت برگشتن سمت ما. 

مامان تقریبا نصف فامیلو دعوت كرده بود یه سلام واحوال پرسي كلي كردیم و رفتیم اتاق من چمدونم وسط اتاق باز بود و همه چي بهم ریخته بود نشستم رو تخت و به خودم توآینه نگاه كردم

عمه نیما بایدل الان منو میدید كه قشنگ شبیه روح سرگردان بودم نیما كتش رو رو دسته صندلیم گذاشت و گفت  -من میرم اونور … تو استراحت كن دیرتر بیا بهش سر تكون دادم كه رفت بیرون منم دراز كشیدم رو تخت دلم میخواست بخوابم. 

بدون توجه به مهموناي بیرون چشم هامو بستم كه صداي موبایل نیما از تو جیب كتش بلند شد… 

یكم صبركردم شاید نیما برگرده اما ازش خبري نشد

صداي زنگ قطع شد و خوشحال شدم اما دوباره بلند شد

میدونستم قسمت نیست بخوابم

بدون تجه به زنگ موبایلش بلند شدم و لباسمو عوض كردم

زنگ موبایل قطع شد و من شروع كردم یكم آرایش كنم كه دوباره موبایلش زنگ خورد

گوشي رو از جیبش بیرون آوردم و نگاه كردم

قسمت بالاي صفحه گوشیش كامل سیاه بود و مشخص نمود شماره كیه صداش رو خفه كردم و گذاشتمش رو تخت آرایشمو انجام دادم كه دوباره زنگ خورد

ترسیدم نكنه مشكلي تو شركتش باشه كه انقدر زنگ میزنن گوشي رو گرفتم و از اتاق رفتم بیرون

نیما متوجه صداي زنگ گوشیش شد و اومد سمتم آروم پرسید  -كیه ؟

 -نمیدونم این دفعه ۵ امه زنگ زده ازم گوشیه گرفت و تماسو وصل كرد الو گفتو رفت سمت اتاقم

انقدرخسته و كلافخ بودم كه پشت سرش نرفتم حتي اگه نیاز هم باشه توان فكر كردن بهش رو نداشتم پیش خاله نشستم و لبخند زدم

اما زیاد تو بحث ها هم شركت نمیكردم

اثر مسكن ها كم كم داشت میرفت و درد پر یو دیم دوباره داشت برمیگشت بلند شدم تا هم برم سرویس هم مسكن بخورم وارد اتاقم شدم

اصلا حواسم نبوداین مدت نیما از اتاقم برنگشته رو تخت نشسته بود پشت به در و در حال صحبت بود ناخداگاه ایستادم و گوش دادم

 -این اشتباه خودت بود … من هیچ مسئولیتي ندارم كه بخوام شونه خالي كنم انگار متوجه حضورم شد چون برگشت سمتم و نگاهم كرد سوالي سر تكون دادم كیه ؟ خسته لب زد نیاز

به سمت كمدم رفتم و وسایلمو برداشتم بدون بحث رفتم سرویس بدنم سر بود

بدنم نه … احساسم سر بود… 

دیگه برام مهم نبود نیما داره چكار میكنه. 

مهم نبود یه ساعته داره با نیاز حرف میزنه. 

دیگه هیچي مهم نبود. 

از سرویس اومدم بیرون و خبر نیمارو هم نگرفتم فقط موقع شام متوجه شدم پیش بهنام نشسته حتي نفهمیده بودم كي برگشته از اتاق نفهمیدم مهموني چطور گذشت

فقط از اینكه همه داشتن میرفتن خوشحال بودم با رفتن همه نیما گفت

 -خب دیگه منم رفع زحمت میكنم

بابا و بهنام شاكي شد و بابا گفتن

 -كجا … ساعت ۱ شبه … همینجا بمون دیگه بهنام هم گفت

 -بمون تازه بازي منچستره … با هم ببینیم صبح هم از اینجا به شركت نزدیك تره نیما به من نگاه كرد كه منتظر رفتنش بودم آروم گفتم

 -آره بمون دیگه… 

سر تكون داد و نشست دوباره

یكم به مامان كمك كردم و اونم كه حالمو دید گفت برم بخوابم

تو اتاقم به دشك كنار تخت براي نیما انداختم و یه شلوار مهمان براش گذاشتم صداش كردم و گفتم

 -نیما … من دارم بیهوش میشم … چیز دیگه اي لازم داري ؟ به رختخواب و لباس نگاه كرد و گفت  -نه مرسي تو بخواب اینو گفتو بیرون رفت منم مثل جنازه ها خوابم برد

وسط خوابم بودم كه صداي بسته شدن در اتاقم اومد هنوز خوابم سبك بود كه تختم تكون خوردو پتوم كنار رفت نیما به زور خودشو پشتم جا كرد كه خمار گفتم  -تختم صدا میده نیما… 

خندید و گفت  -آره خیلي… 

میدونستم بگم بره پائین بخوابه گوش نمیده . براي همین گفتم  -برو پائین … منم میام پائین پیشت… 

موهامو بوسیدو بلند شد

دشكي كه براش گذاشتم رو پهن كرد و بالشتشو گذاشت

چقدر پر رو بود

حتي دشك رو ننداخته بود و مستقیم اومده بود رو تخت من البته از یه مرد چه انتظار دیگه اي میشد داشت اما شاید از ۹۰ درصد مرد ها! 

بالشت و پتومو گرفتم و سر خوردم كنارش

سرمو گذاشتم رو بازوش كه پتومو كشید رو هر دومون و گفت  -درد داري ؟

 -انقدر مسكن خوردم بدنم حس نداره

 -اینهمه مسكن میخوري خوب نیستا

 -دردو هم نمیشه تحمل كرد خب… 

شروع به نوازش شكمم كرد و گفت

 -چرا میشه با كمپرس گرم و ماساژ كمش كرد

 -خوب بلدي ها

 -راجبش خوندم

 -امیدوارم همینجور باشه كه میگي

 -منظورت چیه ؟

چرخیدم تو بغلش . خیلي خوابم مي اومدم پامو گذاشتم رو پاش و گفتم

 -من الان فقط خوابم میاد … هیچ منظري هم از هیچي ندارم … بخوابیم… 

 -نمیخواي بدوني نیاز زنگ زد چي گفت

 -الان نه … خوابم میپره تو گلو خندید و چیزي نگفت

همینجور دستش در حال نوازش بدنم بود میترسیدم دوباره كار بیخ پیدا كنه

همه چي از همین نوازش ها شروع میشه… 

با همین نگراني خوابم برد

از فشار توالت بیدار شدم نور كم سو صبح افتاده بود تو اتاق باورم نمیشد نیما تا صبح كاري نكرد جدا بلاخره یه بار تونست خودشو كنترل كنه یعني ؟ شایدم از بس دیروز گند زده بود روش نشد آروم از تو بغلش بلند شدم اما بیدار شد

 -ساعت چنده؟

 -نمیدونم … برم توالت… 

 -برو … زود بیا… 

از حرفش خنده ام گرفت. 

قبل از اینكه بلند شدم منو كشید دوباره تو بغلش و صورتمو بوسید  -حالا برو

از دست نیما

نمیشد به این كاراش لبخند نزني یه موقع هایي عاشق سینه چاك بود یه موقع هاي….

نفسمو خواب آلود بیرون دادم یه موقع هایي یه آدم صد در صد متفاوت همه ت خونه خواب بودن و هنوز ۶ نشده بود برگشتم اتاق و كز كزدم زیر پتو كه نیما بغلم كرد منو تو بغلش فشار دداد و گفت

 -چقدر نرمي … استخون نداري انگار… 

 -دارم اما نیما … انقدر فشار میدي ممكنه بشكنه… 

نیما خندید و اومد روم

شروع كرد به بوسیدن گونه و گردنم خوابم یكم پریده بود

اما زیاد حس بوسه و بغل نداشتم چون دردم برگشته بود آروم گفتم

 -دردم برگشته… 

نیما دستشو رو شكمم كشید و گفت  -میخواي ماساژ رو امتحان كنیم

 -اگه فقط به ماساژ ختم میشه آره خندید و كنار گوشم گفت

 -قول نمیدم

كنارم دراز كشید و منو تو بغلش چرخوند حالا از پشت تو بغلش بودم تنش داغ بود

نرم نرم زیر دلمو دست كشید دستاي داغش مثل كمپرس گرم بود ناخداگاه پرسیدم

 -حالا بگو نیاز چي گفته بود… 

با این سوالم یه لحظه مكث كرد

بعد دوباره شروع كرد به نوازش دلم و گفت  -كاش صبحمونو با نیاز شروع نمیكردي

 -صبحمونو با ماساژ شروع كردیم … در ادامه بگو نیاز چي گفت نفسشو كنار گوشم بیرون داد و قلقلكم داد آروم گفت

 -چي بگم … اول معذرت خواست … بعد دعوا كرد … بعد گریه كرد … بعد گفت میره پیش

سمانه … بعد گفت باید منو ببینه … والا خودم نمیفهمم دردش چیه… 

 -الان میخواي بري ببینیش؟

 -ما فردا پرواز داریم بنفشه . من امروز خیلي كار دارم ! نمیرسم اگر هم بخوام …

هرچند نمي خوام

 -چرا نمیخواي ؟

 -من از پس درك تو بر بیام خیلیه … واقعا مشكلات و احساسات اون به من ربطي نداره

 -جدا ؟ خداروشكر… 

 -چرا با كنایه میگي ؟

تو بغلش چرخیدم تا تو چشم هاش نگاه كنم و گفتم

 -تو اون شب برات مهم بود كه اونجوري باهاش حرف زدي و ابراز علاقه كردي یه اخم ریز بین ابروهاش نشست و گفت

 -اون شب مال قبل از این بود كه بفهمم دروغ میگه ! من احمق نیستم بنفشه… 

متوجه منظورش نشدم و نشستم دقیق نگاهش كردم و پرسیدم

 -منظورت چیه ؟

 -منظورم اینه من محبتم صرفا براي دختر عمه بودن نیاز بود ! همین ! الان كه فهمیدم دروغ

گفته و حس دیگه اي در كاره … سمتش نمیرم … چون نمیخوام دردسر درست كنم

 …

 -منظورت اینه نیاز سو ایتفاده كنه ؟ سر تكون داد و گفت

 -نه من … همه مرد ها … نه حتي مردا … همه آدم ها … اگه ببینن كسي حسي بهشون داره كه

اونا ندارن ازش فاصله میگیرن … حتي خود تو…. 

متوجه منظور نیما شده بودم

اگه كسي به من بگه دوستم داره و من دوستش نداشته باشم… 

حق با نیما بود من سعي میكنم ازش فاصله بگیرم… 

چون نمیخوام اون حس ادامه پیدا كنه! 

چون دوستش ندارم! 

اگه برم سمتش و رابطه ادامه پیدا كنه یعني منم حس مشابه اي دارم و این یعني دردسر… 

تو افكارم بودم كه نیما منو كشید تو بغلش و گفت

 -خب حالا بیا بغلم نیم ساعت دیگه بخوابیم … تا فردا نمیتونم ببینمت

 -چرا ؟

 -چون باید برم خونه امشب حتما … فكر هم نكنم مامانت اینا بذارن شب آخر با خودم ببرمت خندیدم و گفتم

 -نه امید وار نباش..

نیما شروع به نوازش دلم كردو چشم هامو بستم این خواب از خواب شب هم بهتر بود

اما با صداي ساعت نیما بیدار شدیم و نیما بهم گفت برم رو تخت بخوابم دوست داشتم برم براش صبحانه درست كنم اما دلم درد میكرد و خوابم مي اومد رفتم رو تخت خودم كه یخ یخ بود دراز كشیدم و نیما پتو انداخت روم خم شد صورتمو بوسید كه با سر انگشام دستمو تو ته ریشش كشیدمو بوسیدمش آروم گفتم

 -ببخشید نمیام برات صبحانه درست كنم خندید و گفت

 -تو منو صبحا ریز ریز نكن … نمیخواد صبحانه درست كني مشكوني از لپش گرفتم و گفتم

 -پر رو… 

نیما رفت و من دوباره خوابیدم اما اینبار با صداي گوشیم بیدار شدم

به شماره گوشیم نگاه كردم سیو نبود. 

معمولا ناشناس هارو جواب نمیدم اما نمیدونم چرا وصل كردو كنار گوشم گذاشتم با همون الو اول صداي نیاز رو شناختم به ساعت تو اتاقم نگاه كردم كه ۹ بود اینوقت صبح زنگ زده بود به من بله گفتم كه نیاز گفت

 -بنفشه جان … من باید حتما باهات صحبت كنم … خیلي ضروریه… 

 -ما فردا داریم میریم . من امروز خیلي كار دارم

 -زیاد وقتتو نمیگیم .آدرس بدي میام جلو در خونتون چند دقیقه ببینمت. 

نمیدونستم چي بگم. 

اصلا دوست نداشتم ببینمش و به حرفاش گوش بدم دیگه خسته بودم از این گذشته نیما كه مثل سایه دنبالم میاد كلافه گفتم

 -بذار اگه دیدم امكانش هست بهت خبر میدم. 

یكم مكث كرد اما باشه اي گفت و خداحافظي كرد كوشي قطع كردم و سریع براي نیما نوشتم  -نیاز زنگ زد گفت میخواد منو ببینه… 

دكمه سند گوشیمو زدم اما به ثانیه نكشید نیما زنگ زد جواب دادم كه گفت  -قرار شد ببینیش ؟

 -نه فعلا گفتم نمیرسم … اگه رسیدم بهش خبر میدم مكث كرد كه خودم گفتم  -چكار داره به نظرت

 -حرف هاي بي سر و ته دیروز… 

 -من اصلا حصله اش رو ندارم

نیما دوباره مكث كرد و آروم گفت

 -نمیخواد ببینیش … البته اگه خودت دوست داري برو … مسئله اي نیست كه من بترسم بهت

بگه … اما واقعا فكر نمیكنم این قرار به سودي براي تو باشه. 

نفسمو خسته بیرون دادمو گفتم

 -به سود و ضررش كاري ندارم … كلا حوصله اش رو ندارم … بهش زنگ نمیزنم . اگه دوباره زنگ

زد و خیلي اصرار كرد میرم میبینمش نیما مكث كرد . این سكوت هاش عصبیم میكرد بلاخره گفت

 -باشه … بهم خبربده چي شد باشه اي گفتمو قطع كردم سعي كردم دوباره بخوابم

اما نمیشد . مامان هم اومد صدام كرد براي جمع كردن وسایل

اون روز تا ساعت ۸ شب با مامان وسایلمو جمع كردیم و نكات مهم بهم گفت یادداشت كردم

چندتا دستور غذا ازش پرسیدم و یه سري آجیل و تنقلات هم برام بسته بندي كرد ببرم. 

هر لحظه میگذشت دلتنگیم بیششتر میشد هنوز نرفته حالم این بود

نمیدونستم برم چه حالي پیدا میكنم

حدود ۸ بود كه موبایلم دوباره زنگ خورد . نیاز بود جواب دادم كه گفت

 -منتظر تماست بودم … من زیاد وقتتو نمیگیرم. 

 -تا الان درگیر وسایلم بودم … الان هم واقعا خسته ام باید دوش بگیرم … نیمشه پشت تلفن

بگي ؟

 -میخوام یه چیزي رو بهت نشون بدم. 

آروم گفتم

 -راستش من واقعا این روزا توان و كشش تحمل حرف هاي گذشته و ماجرا هاي قدیم نیما رو

ندارم نیاز … واقعا هم برام جذابیتي نداره … اگه راجب اونه میشه بیخیال شیم  -نه … راجب خودمه … ازت كمك میخوام نمیدونستم راست میگه یا نه نیاز بگه كمك میخوام

اون چهره مغرورش كه اولین بار دیدم از ذهنم نمیرفت آروم باشه اي گفتم و آدرس خونمون رو دادم گفت تا نیم ساعت دیگه جلو در خونمونه.

به نیما زنگ زدم و گفتم. 

چیزي نگفت اما حس كردم ناراحت شده از اینكه دارم نیازو میبینم خیلي زود دوباره نیاز زنگ زد و گفت پائینه. 

هندزفریم رو وصل كردم و از تو لباسم بردم پشت گوشم. 

با شالي كه انداختم مشخص نبود. 

اما میكروفنشو رو یقه ام گذاشتم و در حالي كه میرفتم پائین زنگ زدم نیما  -جانم بنفشه ؟

 -من دارم میرم پیش نیاز … تو كجایي ؟

 -از شركت تازه دارم میرم خونه

 -بزن كنار … میخوام تو هم گوش بدي چي میگه

 -باشه … قطع نكن هندزفري گوشمه خوبه اي گفتم و رفتم جلو در نیمدونم چرا این كاروكردم

اما حسم میگفت نیاز حرف هایي میزنه كه باید نیما بهم جوابشونو بده

جلو در تو ماشینش نشسته بود

منو كه دید پیاده شد و سلام كرد بهم اشاره كرد بشینم تا صحبت كنیم نشستم اما درو كامل نبستم حس خوبي تو ماشین نیاز نداشتم آروم گفت

 -بریم دور بزنیم عیبي نداره ؟ سریع گفتم

 -همینجا صحبت كنیم. تو ترافیك اذیت میشم نیما سریع از اون سمت خط گفت  -جائي نرو باهاش… 

نیاز گفت

 -همین دور و برمیرم … جاي شلوغ نمیرم… 

اینو گفتو حركت كرد

چون در رو كامل نبسته بودم سر كوچه كه پیچید درنیمه باز شد و نیاز مجبور شد ترمز كنه آروم گفتم

 -میشه زودتر صحبت كنیم . مامان اینا منتظرمن براي شام نیاز مكثي كرد و همونجا ماشینو پارك كرد. 

تو سكوت هر دو به رو به رو نگاه میكردیم كه نیاز گفت  -نمیدونم چطور بگم… 

مكث كردم. دلم میخواست بگم نگو . نگو و بیخیال شو واقعا حوصله نداشتم فقط دلم آرامش میخواست… 

نیما تو گوشم گفت

 -چي شده بنفشه … خوبي ؟

نفسم كلافه بیرون دادم و گفتم

 -لطفا اگه حرفي داري بگو نیاز … من خیلي خسته ام نیاز نگاهم نكرد و گفت

 -نمي دونم نیما بهت گفته یا نه … من حامله ام… 

نگاهم نكرد . منم چیزي نگفتم شاید انتظار داشت من بپرسم از كي اما وقتي سكوت منو دید گفت خودش گفت

 -نیما بهم شماره دوستشو داد تا برم براي سقط و ترمیم … اما … من… 

نفسشو بیرون داد و گفت

 -من عاشق نیمام … شاید بهم بخندي … اما از بچگي مرد رویاهام نیما بود… 

نیما تو گوشم كلافه گفت

 -باز شروع شد خنده ام گرفته بود آروم گفتم

 -میشه بري سر اصل مسئله میدونستم این حرفم براش سنگین بود اما بهترین حرفي بود كه یمشد الان بگم نیاز گفت

 -من بعد نیما نمیخوام با كسي ازدواج كنم نیما تو گوشم گفت

 -بعد من ؟ این چه صیغه ایه … من بهش دست هم نزدم… 

منم جمله نیمارو گفتم

 -منظورت چیه بعد نیما ؟

 -من عوضي نیستم … نیما تورو میخواد … شما هم ازدواج كردین … نیما دیگه مال من

نیمشه و نمیخوام هم كاري كنم كه بینتون بهم بخورنه … منم بعد نیما كسي رو نمیخوام تو زندگیم راه بردم بازم نیما كلافه گفت

 -چرا میگه بعد من … من هیچوقت تو زندگي لعنتیش نبودم از حرفاي نیما داشتم كلافه یمشدم چیزیم نمیشد بهش بگم

خواستم گوشیو از گوشم جدا كنم كه نیاز گفت  -نمیدونم منظورمو میفهمي یا نه

چشم چرخوندم و چیزي نگفتم . نیاز ادامه داد

 -پسري كه باهاش رابطه داشتم اگه بفهمه ازش باردارم نمیذاره بچه رو سقط كنم

… مجبورم

میكنه باهاش ازدواج كنم. 

دستمو به سنه زدم و گفتم  -خب دلیلي نداره بفهمه… 

نیاز مكث كرد و گفت

 -من مجردم … حامله ام و نمیخوام بچه ام رو بندازم ابروهام بالا پرید و هم زمان نیما تو گوشم گفت  -غلط میكنه. 

انقدر بلند گفت ترسیدم صداشو نیاز بشنوه سریع گفتم  -دقیقا چرا ؟

 -من نمیخوام هیچوقت ازدواج كنم … اما بچه اي كه تو وجودمه رو میخوام. 

نفسمو كلافه بیرون دادم و بي تعارف گفتم

 -تو دیوونه اي … شایدم چیزي زدي تو توهمي واقعا دیوونه بود… 

اصلا نمیتونستم باور كنم چنین چرندي رو تو واقعیت و بیداري داره یه نفر میگه تاثیر سریال هاي توهمي بود كه میدید یا واقعا موادي چیزي زده بود عقلش پریده بود

نیما تو گوشم میگفت

 -این كلا روانش پریده … باید ببرنش پیش مشاور… 

بدون توجه به حرف هاي نیما خواستم پیاده شم كه نیاز برگشت سمتم و دستمو گرفت خیلي جدي گفت

 -من فقط یه خواسته دارم … نیما گفت اگه تو موافق باشي اونم موافقه … نیما عقدم كنه

بعد طلاق بده … تا من بتونم بچمو به اسم نیما نگه دارم. 

چشم هام داشت از حدقه بیرون میزد نیما از اون سمت داد زد  -دروغ میگه رواني… 

دستمو از دست نیاز بیرون كشیدم و پیاده شدم نه … گویا واقعا رواني شده بود… 

با سرعت از ماشینش دور شدم و به سمت خونه رفتم پشت سرم پیاده شد و دنیالم اومد

دستمو با شتاب كشید اما بهش توجه نكرده كه اینبار دوباره منو با عصبانیت برگردوند سمت خودش

بازوهامو خواست بگیره كه هولش دادم عقب و گفتم  -تو دیوونه اي … برو پیش یه روانشناس… 

دوباره چنگ زد به دستم

 -تو نمیفهمي … هیچكدومتون نمیفهمین… 

 -باشه … ما نفهم … ولم كن… 

مثل وحشیا دستمو كشید.

در حدي كه نزدیك بود بخورم زمین. 

زورش به طرز عجیبي زیاد بود قلبم داشت از دهنم بیرون مي اومد

هرچقدر خودمو عقب كشیدم زور اون بیشتر بود

منو به سمت ماشینش كشید كه با صداي بدي ماشین نیما جلومون ترمز كرد نیما با عصبانیت پیاده شد و نیاز دستمو ول كرد

نگاهمون گرع خورد و انگار داشت چك میكرد سالم هستم یا نه با عصبانیت گفت

 -بنفشه برو خونه تا من تكلیفمو با این روشن كنم اصلا صبرنكردم ببینم قضیه چیه… 

فقط دوئیدم سمت خونه از درون میلرزیدم

انگار براي اولین بار با یه دیوونه رواني واقعي رو به رو شده بودم با ترس و لرز وارد ساختمون شدم و درو پشت سرم بستم تو حیاط نشستم تا آروم شم

با وجود اینكه هنوز كامل خوب نشده بودم اما كم كم رفتم بالا تو آینه آسانسور به خودم نگاه كردم رنگم از ترس پریده بود

چند بار لبمو گاز گرفتم رنگ بگیره و گونه هامو دست كشیدم تو خونه هم سعي كردم زود برم اتاقم تازه نگران نیما شده بودم

اگه نیما نمیرسید … نیاز چه بلایي سر من مي آورد… 

ناخداگاه گریه كردم كه مامان اومد تو  -چرا گریه میكني بنفشه ؟ بخاطر فردا

خیلي هم دروغ نبود … كلا گریه ام از سر در گمي و دل تنگي و ترس بود سر تكون دادم و مامان اومد كنارم بغلم كرد و گفت  -میخواي نري ؟

 -نه … میرم … فقط یه حس عجیبي دارم

 -طبیعیه … هر تغییري تو زندگي عادي سخته … اما همه ما از پسش بر میایم …

هیچ زندگي تا

ابد روتین نیممونه … پس همه باید با این چالش ها كنار بیایم. 

سر تكون دادم و یكم با مامان صحبت كردم كه كم كم آروم شدم. 

با رفتن مامان به نیما پیام دادم نمیدونستم گوشیش درست شده یا نه میتونه پیامموبخونه یا نه

تا ساعت ۱۲ منتظر خبري از نیما بودم اما هیچ خبري نشد

دیگه مردد زنگ زدم به موبایلش وقتي جواب نداد نگرانیم صد برابر شد دراز كشیدم رو تخت و سعي كردم بخوابم اما ساعت ۲ شده بود و من خوابم نمیبرد

صداي زنگ پیام گوشیم باعث شد شیرجه برم رو كوشي نیما پیام داده بود

 -بیداري ؟

 -آره … چي شد ؟ زنگ زدبه گوشیم

آروم در اتاقمو بستمو رفتم زیر پتو تماس رو وصل كردم صداي فوق العاده خسته نیما دلمو ریخت

 -چي شده نیما ؟

 -بردمش پیش سمانه سقط كرد…

دلم ریخت … حس بدي داشتم … آروم پرسیدم  -الان كجاست ؟

 -بستریه … سمانه میگه افسردگي داره … باید روانشناس ببیندش… 

 -اوه … خودت الان كجایي ؟

 -تازه اومدم خونمون … تو حیاط تو ماشینم … هنوز نرفتم داخل سكوت كردم نمیدونستم چي بگم آروم گفتم

 -كاش میشد كاري كنم… 

 -همین كه درك میكني كافیه… 

هر دو سكوت كردیم و گفتم  -حالا نیاز چي میشه ؟

 -اگه مجبور نبودیم حواسم بهش بود بهتر بود … الان سپردم به سمانه … اما از كسي حرف

شنوي نداره…. 

 -نمیشه دیر تر بریم ؟

 -نه … همه هماهنگي ها شده… 

كلافه نفسشو بیرون داد و گفت

 -من میرم داخل بنفشه … سعي كن بخوابي … فردا ۴ پروازه … از ۱ باید بریم… 

 -باشه … تو هم یكم استراحت كن… 

 -مرسي … شببخیر شب بخیر گفتم و قطع كردیم تا صبح با فكر نیاز خوابیدم

یه عذاب وجداني داشتم كه نمیدونستم از چیه

شاید چون حس میكردم نیاز از من بیشتر عاشق نیماست … اما نیما منو میخواد… 

یا شاید دلیل دیگه اي داشت…

هرچي بود میدونستم به من هیچ ربطي نداره و این عذاب وجدان برا ناراحت كردن بیشتر منه…

صبح كه بیدار شدم نفهمیدم چطور ظهر شد . نیما اومد و با مامان اینا خداحافظي كردم. 

دوست نداشتم بیان فرودگاه.

از خداحافظي هاي تو فرودگاه متنفرم…

حتي وقتي موقتیه…

مامان باباي نیما اما اومدن فرودگاه.

نیما خیلي گرفته و تو خودش بود

گفت براي باباش قضیه رو گفته تا حدودي كه مواظب نیاز باشه.

منم زیاد دل و دماغ حرف زدن نداشتم

بابام كلي سفارش به نیما كرد و مامان هم به من . همه چي مثل فیلم و خواب بود باورم نمیشد بازیگر واقعي این فیلم ها من باشم

خداحافظي نهایي فرودگاهم انجام شد و پرواز شروع شد.

تنها كه شدیم بلاخره از نیما پرسیدم

-از نیاز چه خبر؟

-صبح سمانه گفت وضهیت جسمیش خوبه . اما روحي نه. 

این آخرین حرف منو نیما بود تا خود فرودگاه مقصد . تمام مدت خودشو با كتابي كه آورده بود سرگرم كرد

میدونستم نیما ناراحته. اما حس میكردم از قصد داره با من حرف نمیزنه وقتي رسیدیم تا كار هاي ترخبص انجام بشه خیلي گذشت. 

یكي از دوستاي نیما به اسم رضا اومده بود دنبالمون قرار بود بریم طبقه بالاي خونه رضا. 

پسر خونگرمي بود. 

تو مسیر تا خونه یكم اون باعث شد نیما حرف بزنه و از اون حالت در بیاد

یه كشور غریب و سرد . انتظار اینهمه سرمارو نداشتم . هم سرماي هوا . هم سرماي نیما. 

رسیدیم خونه و چمدون هاروبردیم بالا. 

دوباره من و نیما تنهاشدیم.

خونه كوچیكي بود . یه نشیمن با تلویزیون و یه دست راحتي. 

یه آشپزخونه اوپن كه اوپنش بصورت میز نهار خوري بود. یه راهرو كه اتاق ها داخلش بودن

نیما به راهرو اشاره كرد و گفت

 -یه اتاق با تخت دو نفره هست … وسایلتو میتوني بذاري اونجا … من یه سیگار بكشم میام

اینو گفتو به سمت تراس پذیرایي رفت ایستادم و فقط نگاهش كردم. 

خیلي داغون بود

باید بهش حق میدادم … اما حال منم خیلي مساعد نبود… 

چمدون كوچیكمو به سمت اتاقي كه نیما گفت بردم

تو راهرو یه در براي سرویس بود و دوتا در دیگه كه اتاق خواب ها بودن یكي خیلي كوچیك با یه تخت یك نفره و میز كار اتاق دیكه دلباز بود. 

یه تراس داشت كه به سمت فضاي سبز پشت خونه بود…

یه تخت دو نفره وسط اتاق بود

یه تلویزیون رو به رو تخت به دیوار بود

دوتا مبل تك نفره و یه میز گرد كوچیك كنار در تراس بود در تراس تا پائین شیشه اي بود و دوتا پرده داشت یه پرده ضخیم و یه پرده حریر… 

یه كمد دیواري نسبتا بزرگ تو اتاق بود و یه در دیگه

به سمت اون در رفتم. حمام با وان نسبتا كوچیكي با یه توالت فرنگي… 

نشستم رو تخت

همه چي سفید و كرم و رنگ چوب بود انگار همه بي روح بودن… 

منطقه اي كه اومده بودیم تقریبا حاشیه شهر بود … چون از خیابون هاي شلوغ دور شده بودیم و

اطراف همه خونه هاي دو طبقه حیاط دار با كلي فضاي سبز قرار داشت. 

عالي بود براي دوئیدن هاي من اما همهچي دلگیر بود… 

شاید چون من تنها بودم

رو تختي به نظر تمیز مي اومد. 

اما من خودم چند دست ملحفه آورده بودم

ترجیح دادم اونارو رو تخت بذارم تا سر فرصت وسایل خونه رو بشورم كمد دیواري رو باز كردم تا وسایلمو بچینم

خودمو سرگرم كردم با این كارا كه دیگه اتاق داشت تاریك میشد خواستم بلند شم برقو روشن كنم كه برق اتاق روشن شد هم زمان بوي سیگار هم اومد از كنار كمد نگاه كردم

نیما تو قاب در ایستاده بود و گفت  -به مامانت اینا خبر دادم رسیدیم

 -مرسي… 

 -فردا برات سیمكارت اینجارو میگیرم سر تكون دادم كه به تخت اشاره كرد و گفت

 -اینا همه نو هستن … میتوني راحت استفاده كني

 -نو ؟

سر تكون دادو به سمت تخت رفت خودشو پرت كرد رو تخت و گفت -آره … ظرف ها … ملحفه ها … مبل … اینارو گفتم جدیدي بذارن … من خوشم نمیاد مال

كس دیگه رو استفاده كنم

 -كار خوبي كردي … منم میخواستم روش رو كش بكشم تا بشورم

 -بلند شو بیا پیشم… 

بلند شدمو كنارش دراز كشیدم بوي سیگارشو دوست نداشتم

دستشو باز كرد كه رفتم تو بغلش و گفت

 -داغونم بنفشه … میدونم تو كاراي نیاز هیچ تقصیري من ندارم . اما عذاب وجدان دارم  -میفهمم

مشكوك نگاهم كرد كه گفتم

 -جدي میگم … منم حس خوبي ندارم … حالش خیلي بد بود … آدم ناراحت میشد نگاهشو ازم گرفت و سر تكون داد به پنجره خیره شد و گفت  -گرسنه نیستي ؟

 -نه خیلي… 

 -میتوني یكم آرومم كني ؟

میتونستم حس كنم چقدر عصبي و كلافه است میتونستم حس كنم چقدر داره خودشو كنترل میكنه از همه مهم تر… 

مطمئن بودم به زودي تمام این كنترلش از بین میره درست همینطور هم شد

با بوسه اي كه هر لحظه عمق تر و خشن تر میشد دست هاش هم شروع به حركت كرد

دیگه فرصت انتخابي بهم نداد…

 …

 …

با فشار مثانه ام بیدار شدم

اتاق سرد بود و دلم نمیخواست از زیر پتو بیام بیرون اما مجبور بودم

آروم از رو تخت بلند شدم و بدون لباس به سمت سرویس رفتم

سریع كارمو كردم و خواستم برگردم زیر پتو كه نگاهم تو آینه ثابت شد… 

دیشب … نیما… 

دستمو رو لبم كشیدم تا حالا هیچوقت اینجوري نبود… 

یهو ته دلم ترس افتاد لبم كبود و خون مرده بود… 

جز لبم گردنم هم اینجوري بود… 

همه تنم درد میكرد بخاطر دوباري كه دیشب رابطه داشتیم تو حمام و بعدش… 

شكمم از گرسنگي پیچید… 

رو بازوم جاي انگشتاي نیما بود… 

دستمو نگران زو اونا كشیدم

نكنه اینجا كه خیالش راحته مامان اینا نیستن… 

كسي نیست این شاهكار هاشو ببینه… 

نكنه دیگه همه اش اینجوري باشه… 

قلبم تند تند میزد كه در سرویس باز شد نزدیك بود جیغ بكشم كه نیما شوكه نگاهم كرد انقدر وحشت زده بودم كه آروم گفت

 -ترسیدي

نفس گرفتم و سر تكون دادم

به توالت اشاره كرد و گفت

 -اجازه هست ؟

سریع سر تكون دادم و خواستم برم بیرون از كنارش رد شدم كه دستمو گرفت و نگاهم كرد نگاهش رو كبودي هاي صورت و تنم چرخید… 

آروم گفت

 -چقدر بد شده پوستت … زود كبود میشي… 

 -فكر كنم تو یكم زیادي از كنترل خارج شدي… 

نفسشو خسته بیرون دادو گفت

 -آره… 

كلاف دوباره تنمو نگاه كرد و گفت

 -دیشب دست خودم نبود… 

چیزي نگفتم و از سرویس رفتم بیرون زیر پتو كز كردم. 

دلم یه بخاري داغ میخواست با یه سماور آماده و یه صبحانه گرم اما اینجا خبري از هیچي نبود. 

تو نور گرگ و میش صبح به ساعت نگاه كردم شیش صبح بود… 

كم كم نیما هم میرفت سر كار و من میموندم و این خونه خالي… 

بغض كردم كه نیما برگشت و اومد زیر پتو منو كشید تو بغلش و گفت

 -ازم ناراحتي ؟ شروع به نوازشم كرد

وقتي دید چیزي نمیگم پیشونیمو بوسیدم و منو بیشتر تو بغلش فشرد  -پس ناراحتي كه جواب نمیدي…

-نه … ناراحت نیستم…

 -اذیت شدي دیشب ؟ واقعیتو گفتم بهش

 -دفعه اول اصلا…  دفعه دوم یكم… 

اینبار روي موهامو بوسیدو گفت  -دفعه بعد حواسم هست نگران نباش

این نگران نباش هاي نیما هر بار بیشتر نگرانم میكرد چون هر بار اینو میگفت دفعه بعدش اتفاق بدتري میافتاد دستشو رو تنم كشید و گفت  -درد هم داري ؟

 -الان كه نه… 

 -خوبه پس … یكم دیگه بخواب … امروز میریم این اطراف یه دوري میزنیم… 

 -مگه نگفتي باید بري سر كارت ؟

 -چرا… اما فقط چند ساعت میرم … اول جا بي افتي … بعد من كامل میرم خوشحال شدم و یكم خیالم راحت شد آروم مرسي گفتم كه نیما گفت

 -طبقه پائین هم خانم رضا هست … دختر خونگرمیه… 

 -چه خوب

اینو گفتم و تو بغلش جا به جا شدم كه یهو گفت  -اینجوري وول بخوري ممكنه كار دستت بدما خشك شدم كه نیما خندید و چیزي نگفت تا ساعت ۸ دوتایي خوابیدیم بعد نیما بلند شد آماده شد

گفت براي نهار میاد و من دوباره خوابیدم دوست نداشتم تا نیما نیومده از تخت جدا شم. 

اما گشنگي فشار آورد

پاشدم و بعد انجام كار هام یه دور تو خونه زدم حس غربت از در و دیوار میریخت

تو آشپزخونه یخچالو چك كردم كه پر از خوراكي بود

خودمو با چك كردن خوراكي هاي تو یخچال سر گرم كرده بودم و به هر كدوم ناخونك میزدم كه نیما اومد. 

تازه متوجه شدم ساعت نزدیك دو ظهر شده گفت حاضر شم بریم بیرون براي نهار

بخاطر كبودي هاي گردنم یه لباس یقه ایستاده پوشیدم و لبمم با رژ پوشوندم. 

از هواي سرد بیرون میترسیدم براي همین حسابي لباس گرم پوشیدم نیما باز رو تراس بود داشت سیگار میكشید زدم به شیشه كه اومد تو و گفت

 -آماده اي ؟

 -آره … از نیاز چه خبر ؟

 -صبح سمانه گفت مرخص شده … رو به راه بود… 

 -خوبه… 

نیم از تو جیبش یه گوشي به سمتم گرفت و گفت  -راستي این خط و گوشي

 -گوشي كه داشتم… 

 -اینجا اینو استفاده كن… 

باشه اي گفتمو گوشیو گذاشتم تو جیبم

با هم زدیم بیرون و نیما به ماشینش كه جلو حیاط پارك بود اشاره كرد و گفت  -سوار شو تا یخ نكردي

واقعا هم سرد بود . با اونهمه لباس هنوز سردم بود. 

البته انگار سرماي خونه هم به تنم نشسته بود

نیما تا نشستیم دستشو گذاشت رو پامو با شیطنت فشار ریزي داد و گفت -تا شب فقط برات برنامه دارم بنفشه… 

دقیقا انگار حرفشو عملي كرد اول نهار ، بعد خرید از یه فروشگاه

بعد اون دور زدن تو چند جاي دیدني شهر و آخرش هم شام دقیقا ساعت ۱۰ شب بود كه از رستوران بیرون اومدیم

روز واقعا خوبي بود و لبخند رو صورت نیما نشون میداد براي اونم همینطوري بود

سوار ماشین شدیم تا برگردیم كه نیما گفت

 -میخواي به مامانت اینا ي زنگ بزن .. اونجا تازه ۷ و نیم ایناست ساعت فكر خوبي بود و شماره مامان اینارو گرفتم

نیما حركت كرد و همینطور كه میرفت دوباره دستش رو پام نشست

مشغول صحبت بودم و براي مامان از خونمون میگفتم كه نیما با شیطنت دستش بالا تر رفت

سریع دستشو گرفتمو برگردوندم سر جاش اما دوباره تا گرم صحبت میشدم شیطنت میكرد و آروم بالا میرفت از طرفي سوال هاي مامان هم تموم نمیشد

نیما از این فرصت استفاده كرد و با شیطنت موفق شد دكمه شلوارمو باز كنه كه دیگه هر جوري

بود با مامان خداحافظي كردم و برگشتم سمت نیما دستشو گرفتم و گفتم

 -نذاشتي دو كلمه حرف بزنم نیما… 

 -من چكار كردم ؟

دستشو خواستم از خودم جدا كنم اما نامرد یه زوري داشت كه دو دستي هم از من جدا نمیشد خندید و گفت

 -تلاش نكن … ریلكس باش لذت ببر… 

نفسمو كلافه بیرون دادم و گفتم

 -تو خیابون … تو یه كشور غریب … آخر به كشتن میدي منو

 -اولا كه من اینجا ۵ سال زندگي كردم همچینم غریب نیستیم … دوما كه خیالت راحت مواظبم  …سوما كه… 

تا دید دستم یكم شل شد دستشو سر داد تو لباسمو گفت  -سوما كه كلي راهه تا خونه بذار سفرو شیرین كنم قبل از اینكه من جواب بدم زنگ موبایل نیما به دادم رسید نیما پوفي كرد و موبایلشو برداشت

میدونم آخر یه روز تو ماشین موفق میشه… 

فقط امیدوارم اون روز به این زودیا نیاد به افكار خودم خندیدمو به مكالمه نیما گوش داد

 -سلام … خوبیم…  شكر …آره … نه … تو راهیم … ئه … اونجان … خوبه …

سلام برسون … چي

شده ؟ … الان در حال رانندگیم … جریمه میشم … برسم خونه زنگ میزنم … باشه

… فعلا… 

قطع كرد و قبل اینكه من بپرسم گفت

 -مامان سلام رسوند

 -سلامت باشن … سلام منو میرسوندي… 

 -یادم رفت … رفتم خونه میگم… 

به وضوح حال نیما گرفته بود و پرسیدم

 -چیزي شده ؟

 -مامان میگه عمه اینا اونجان … عمه میخواد با من صحبت كنه … گفتم رفتم خونه زنگ

میزنم

 -نیاز هم بود ؟

-آره

ساكت شدم . نیما هم سكوت كرد… 

كلا با اومدن اسم عمه اش ضد حال خوردیم هر دو

تو سكوت تا خونه رفتیم و با هم وسیله هایي كه خریده بودیم بردیم بالا نیما خواست كمك كنه بچینم وسایل رو تو آشپزخونه كه گفتم  -تو زنگ بزن زودتر این استرسه تموم شه

 -استرس چي ؟

 -همین عمه ات كارت داره و اینا

 -میخواد احوال پرسي كنه… 

 -امیدوارم

اینو گفتمو خودمو با بیرون آوردن خرید ها سر گرم كردم نیما هم دیگه چیزي نگفت و به سمت اتاق خواب رفت البته نه اتاق خواب خودمون

دلم میخواست همینجا صحبت میكرد من میشنیدم اما حالا كه رفته بود چاره اي نداشتم

تند تند وسیله ها رو چیدمو به سمت اتاق خواب رفتم به جلو در رسیدم و مكث كردم كه نیما گفت

 -میخواي حالا كه من اینجام چنین دروغي بگي ؟ تو چنین آدمي هستي نیاز ؟ ابروهام بالا پرید و میخكوب شدم چه دروغي میخواست نیاز بگه نیما كلافه گفت

 -میشه گریه نكني و معركه نسازي … نذار انقدر ارزشي هم كه برام داري از بین بره … بهتره بري پیش یه مشاور… 

تنم یخ شده بود. 

اما جمله بعد نیما بهم فهموند همیشه بد تري هم هست

نیما تقریبا با داد گفت

 -فقط اگه چنین چیزیو به گوش پدر مادر بنفشه برسوني … هر جاي دنیا باشم برمیگردم و با

دستاي خودم میكشمت نیاز… 

حس كردم نفسم بالا نمیاد

انقدر نیما جدي و عصباني این حرفو زد كه یه لحظه تو ذهنم نیازو نیما رو تجسم كردم در حالي

كه نیما داره خفه اش میكنه دستمو گرفتم به دیوار تا نیفتم

خواستم برگردم كه سایه نیما افتاد رو سرم. 

سرمو نمیتونستم بلند كنم نگاهش كنم

اما دستشو گوشي تو دستش نشون میداد صحبتش تموم شده با همون صداي عصباني پرسید

 -از كي اینجائي ؟

از دیوار جدا شدم و به سمت اتاق خواب رفتم جوابشو ندادم

زبونم باز نمیشد جوابشو بدم

در اتاق خوابو خواستم ببندم كه نیما درو هول داد و اومد تو تقریبا داد زد

 -بنفشه من اعصابم بهم ریخته خواهش میكنم تراژدي جدید نساز ترسیدمو به دروغ گفتم  -من كه چیزي نگفتم

 -چرا داري درو میبندي پس؟ به جالباسي پشت در اشاره كردم و گفتم

 -اومدم لباسمو عوض كنم آویزون كنم … درو نبستم… 

نگاهي به لباس هام كه هنوز نكرده بودم انداخت و یكم آروم شد

اما دوباره پرسید  -كجارو شنیدي؟

نگاهمو ازش گرفتم تا راحت تر دروغ بگم و مشغول بیرون آوردن لباس هام شدم سعي كردم صدام نلرزه و گفتم  -جمله آخر … میام میكشمت… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن