فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۴

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

میدونم نیما از نظر خودش مقصر نیست

شاید از نظر هزار تا مرد دیگه هم نیما مقصر نیست

اما از نظر من و مطمئنم هزارتا زن دیگه … نیما مقصره… مقصره و ناراحتي من بي دلیلي نیست

 .

این فكر ها علارغم خستگي تنم نمیذاشت بخوابم. 

نفس كشیدن منظم نیما نشون میداد خوابش برده خوش به حالش كه انقدر راحت بود. 

به هر چي میخواست میرید

اعصابشو انقدر راحت ، آروم میكرد و میخوابید

كاش منم مرد بودم . یا حداقل خدا مغزمو شبیه مردا خلق میكرد. 

تو بغلش چرخیدم كه هومي كرد و دوباره منو كشید تو بغلش تو خواب هم ول نمیكرد

شاید بخاطر اختلاف سنیمون بود ! شاید منم اگه حداقل ۳۰ سالم بود راحت تر با این كاراي نیما كنار مي اومدم. 

نمیدونم . انقدر فكر كردم كه بلاخره مغزم خاموش شد. 

چند بار وسط شب خواستم بپرخم . اما هر بار نیما باز منو كشید تو بغلش انگار میترسید فرار كنم. 

بلاخره صبح با صداي ساعتش بیدار شد و از رو تخت رفت

تازه تونستم ولو بشم رو تخت و دمر خودمو كش و قوس بدم راحت بخوابم صداي آب حمام مي اومد و نشون میداد نیما رفت دوش گرفت كاش خیلي طول میكشید و من میتونستم بخوابم. 

تازه دوباره خوابم برده بود كه نیما صدام كرد  -بنفشه … پاشو خانم من باید برم شركت…

 -تو برو من بعد میرم خونه

 -جدا میخواي بموني ؟

 -اوهوم … خوابم میاد… 

 -باشه … پس من میرم… 

اما وسط لباس پوشیدن نیما از خواب بلند شدم و لباس پوشیدم میترسیدم تنهایي تو این خونه بمونم هنوز بهش عادت نداشتم. 

نیما سوالي نگاهم كرد و گفت

 -نظرت عوض شد ؟

 -آره … میرم رو تخت خودم میخوابم… 

خندید و چیزي نگفت. 

زودتر از من آماده شد و رفت بیرون اتاق بلند گفت

 -صبحانه چي میخوري ؟

 -هیچي … بریم تا خوابم نپریده… 

با این حرفم خودش هم چیزي نخورد و هر دو رفتیم بیرون. 

تا خونه هم چشم هامو بسته بودم خوابم نپره. 

وقتي خواستم پیاده شم نیما گفت  -وسایلتو جمع كردي بنفشه ؟

 -نه… وقت كه داریم! 

 -وقتي نمونده عزیزم . امروز میرم ببینم تاریخ بلیطمون كیه… 

 -امروز چندمه ؟

با شنیدن تاریخ روز قلبم ریخت . نیما سوالي نگاهم كرد و گفت  -چي شده ؟

 -دیروز باید پر ي ود میشدم… 

-اوه … عیبي نداره … یه روز عقب بي افته مهم نیست…

گیج و مبهوت نگاهش كردم كه پرسید

 -دیگه تهوع كه نداشتي ؟

 -نه … بعد اون شب كه محده ام روري استارت كردم … دیگه تهوع نداشتم

 -نگران نباش … میخواي عصر بریم دكتر ؟

 -نه … فعلا… 

اینو گفتمو سریع پیاده شدم . خودم باید میرفتم دكتر … خیلي سوال داشتم. 

خداحافظي كردمو رفتم خونه. 

هنوز خوابم مي اومد . اما استرس پر یو د نشدنم باعث شده بود نتونم بخوابم مامان با دیدنم گفت

 -قهر بودي … به زور رفتي حرف بزني … صبح اومدي… 

 -از دست نیما دیگه… 

خندید و گفت

 -همشو ننداز تقصیر اون

حق با مامان بود … خودمم خواستم كه رفتیم … وگرنه میتونستم نذارم بریم . اما واقعا

میتونستم ؟

یه دوش گرفتم خوابم بپره و صبحانه خوردم. 

از تو اینترنت شماره یه دكتر نزدیكمون پیدا كردم و صبر كردم مامان بره توالت زنگ زدم نوبت بگیرم. 

اما اولین نوبتي كه میتونست بهم بده دو هفته بعد بود. 

یه لیست از دكتر ها در آوردمو و به بهونه برداشتن چمدونم از انباري رفتم تو پاركینگ. 

نزدیك ترین نوبتي كه گرفتم سه روز دیگه بود یعني یه دكتر نبود براي امروز عصر به من وقت بده.  اصلا هیچ حسي از پر یو د نداشتم و این بیشتر منو میترسوند. 

با چمدونم اومدم بالا و سعي كردم با جمع كردن لباسام خودمو سر گرم كنم . اما انگار هر

دقیقه نگران تر میشدم. 

نیما پیام داد تو تلگرام و چك كردم

 -سلام … نشدي ؟

خسته نشستم رو تخت . كاش میرفتم پیش سمانه . حداقل از اینهمه نگراني بهتر بود. 

براش نوشتم

 -نه … عصر بریم پیش سمانه… 

زود جوتاب داد

 -اتفاقا زنگ زدم به سمانه … گفت ۷ بریم پیشش. 

نمیدونستم باید از این كار نیما خوشحال بام یا ناراحت. 

دیگه مثل قبل، از اینكه سر خود این كار هارو میكرد ناراحت نمیشدم. 

یه جورایي تقریبا عادت كرده بودم باشه اي براش نوشتم و رو تحت دراز كشیدم. 

دوست داشتم تنها برم پیش سمانه. 

امیدوارم بتونم نیمارو بیرون نگه دارم. 

با این فكرا خوابم برد و با صداي مامان بیدار شدم . بهش گفتم عصر میرم با نیما بیرون و یكم

دیگه وسایلمو جمع كردم. 

حالا كه به رفتنمون نزدیك تر میشدیم دلم بیشتر میگرفت احساس غم و غربت نرفته انگار بهم رسیده بود. 

از اون ذوق اولیه هیچ خبري نبود . نگران بودم بریم بدتر از این بشم ساعت ۶ نیما زنگ زد و گفت نیم ساعت دیگه میاد دنبالم. 

لباس پوشیدمو دفترچه بیمه ام رو برداشتم. 

با آرایش سعي كردم یكم از نگراني صورتمو كم كنم و رفتم پائین تو هواي سر یكم قدم زدم تا شاید آروم شم بلاخره نیما امد و رفتم بیرون

سوار شدمو سلام كردم . لبخند زد و دستشو گذاشت رو پام دیگه به این حركتشم عادت كرده بودم كه گفت  -چرا انقدر نگراني. 

 -نگران نیستم… 

 -چشمات تابلوئه آروم گفتم

 -میشه من تنها برم تو اتاق ترانه … تو نیاي ؟ ابروهاشو بالا انداخت و گفت

 -چرا ؟

ماشینو روشن كرد و راه افتاد نفس عمیق كشیدم و گفتم

 -یكم سوال خصوصي دارم ازش

نیما سكوت كرد . حس كردم ناراحت شده. اما انقدر كه حق داشتم سوال خصوصي بپرسم. 

بلاخره گفت

 -انتظار نداشتم بخاي چیزي رو از من مخفي كني. 

 -مخفي كردن نیست … شخصیه نیما… 

 -منو تو چیزي جدا از هم نداریم بنفشه… 

 -درسته … این اصلا اون چیزي كه تو فكر میكني نیست … . خودم بعد بهت میگم

 …

لب هاشو به هم فشار داد و سكوت كرد حس میكردم ناراحت شده. 

اما نمیشد جلو نیما از سمانه بپرسم موقع رابطه درد دارم. 

حس بدي داشتم این سوالو بپرسم.

چقدر همه چي سخت بود

سرمو به صندلي ماشین تكیه دادم و از پنجره به عابر هاي خیابون نگاه كردم یعني اینام مثل من هر كدوم هزار تا دغدغه دارن ؟ شاید در برابر مشكلات اونا مشكل من چیزي نباشه. 

بلاخره رسیدیم و پیاده شدیم. 

مطب خیلي شلوغ نبود

منشیش با ورود ما بلند شد و به نیما سلام كرد همینو كم داشتم كه منشي دكتر زنان نیما رو بشناسه. 

با هم نشستیم و كم كم مطب خلوت شد دقیقا انگار آخرین نفر ما بودیم

كل مطب خالي شد و منشیش گفت نوبت ماست با هم رفتیم داخل و سمانه بلند شد

بعد احوال پرسي و دست دادن و خوش و بش اولیه سمانه رو به من پرسید

 -چطوري عزیزم ؟ نیما گفت از تاریخ پریودت گذشته. 

اي نیما … اي نیما … دلم میخواست پرتش میكردم از مطب بیرون. 

اما به اجبار لبخند كم رنگي زدم و گفتم

 -دیروز باید میشدم . میدونم هنوز خیلي عقب نیفتاده . اما اصلا حسشو هم ندارم .

براي همین نگران شدم

سمانه رو كرد به نیما و گفت

 -چند بار بدون پیشگیري رابطه داشتین ؟

 -سه ، چهار بار… 

سه چهار بار ؟ شوكه به نیما نگاه كردم كه سمانه گفت سه چهار بار ؟ شوكه به نیما نگاه كردم كه سمانه گفت  -دقیق بگو نیما… 

 -یه بار بدون پیشگري … سه بار با پیشگیري منهدم شده…

اوه… 

نه… 

سرمو انداختم پائینو چشم هامو بهم فشار دادم. 

پس سه بار نیما ك ا ن د و م رو به فنا داده سمانه شروع به یادداشت كردن كرد و گفت

 -تاریخ هارو هم میگي بهم

كاش میشد حالا كه نیما بیرون نمیره من میرفتم بیرون.

نیما تاریخ هارو گفت و من مونده بودم چطور انقدر دقیق یادشه. 

سمانه گفت

 -احتمالا كمه مشكلي باشه … اما براي اطمینان چون میخواین سفر هم برین من آمپول

پروژسترون رو برات میزنم بنفشه جون. 

سر تكون دادم و دفترچه ام رو دادم به سمانه. 

سمانه برام نوشت و رو به نیما گفت

 -اینو برو از پائین بگیر همین الان بزنم براي بنفشه… 

نیما دفترچه رو گرفت و گفت  -بنفشه یه سري سوال هم داره… 

رو كردم بهش و گفتم

 -تا تو بري داروخونه من میپرسم دیگه… 

سمانه قبل نیما جواب داد

 -راحت باشین . من عجله ندارم . بپرس شاید لازم باشه نیما هم جوابشون رو بدونه میخواستم سرمو بكوبم به تیزي میز دقیقا مردد سر تكون دادم و گفتم

 -راستش… 

نفسمو خسته بیرون دادم و رو كردم به نیما. 

 -میشه تنها با سمانه صحبت كنمنیما ابروهاشو بالا انداخت و بلند شد سر تكون دادو رفت بیرون

نفس راحتي كشیدم و رو كردم به سمانه كه لبخند بزرگي رو لبش بود با همون لبخند گفت

 -بلاخره یكي پیدا شد به نیما دستور داد اونم گوش كرد! 

 -دستور ؟

من الان تقریبا التماس كرده بودم سمانه خندید و گفت

 -به خدا در این حد هم از نیما ندیده بودم

 -لبخند بي رمقي زدم و گفتم

 -كاش قبلا یكي اینارو بهم میگفت سمانه دوباره خندید و گفت

 -نگران نباش تو اس پسش بر میاي شونه اي بالا انداختم كه سمانه گفت

 -خب … تا بر نگشته بپرس سوال هاتو عزیزم

از فرصت استفاده كردم و به سمانه گفتم موقع رابطه بعد از اینك درد اولیه آروم میشه

وسطش دوباره درد دارم. 

اینكه وقتي خیلي طولاني میشه دیگه هیچ لذتي حس نمیكنم. 

اینكه چند بار بعد رابطه زیر نافم تیر كشیده. 

همه رو گفتم و سمانه ازم خواست برم رو تخت تا معاینه ام كنه خیلي حالم گرفته شد

از این معاینه متنفر بودم . حس بدي بهم میداد

اما چاره اي نداشتم . رفتم پشت پرده و پائین تنه ام رو لخت كردمو دراز كشیدم.  پامو هم گذاشتم رو جا پائي هاي مخصوص كه سمانه اومد. دستكش دستش بود و یه وسیله عجیب كه گفت

 -ریلكس باش … میخوام ببینم عفونت یا افتادگي داري با سرماي اون وسیله رو تنم و كاري كه سمانه كرد نفسم رفت. 

حس كردم الان گوشت تنم از هم پاره میشه. 

سمانه چراغ متصل به صندلي رو روشن كرد و بالاي سرش برد و گفت

 -عفونت كه نداري … همم… فكر نمیكنم … نه … افتادگي هم نداري عزیزم… 

 -مشكلش چیه ؟

با صداي نیما چشمامو با ترس باز كردم كه دیدم پشت سمانه ایستاده نگاهش بین چشم هامو بدنم جا به جا شد.

دوست داشتم این لحظه مي مردم

چشم هامو بهم فشار دادم كه سمانه سریع گفت  -برو بشین نیما … بذار معاینه ام تموم شه لاي چشم هامو باز كردم و دیدم نیما نیست. 

سمانه دوباره پرسید

 -سوزش ادرار یا ترشح كه نداري ؟ زیر لب نه گفتم و سمانه گفت

 -تا حالا تست پاپ اسمیر ندادي نه ؟

 -نه… 

 -خب تكون نخور خودم ازت بگیرم … فقط بذار چك كنم مسئول آزمایشگاه هست

 …

اینو گفتو دست كش هاشو درآوردو برگشت سمت میزش. 

نیما سریع پرسید

 -چیزي شده ؟

-نه … یه لحظه صبور باش نیما… 

با سكوت نیما سمانه رو شروع به صحبت با مسئول آزمایشگاه كرد و گفت تا ده دقیقه دیگه

نمونه رو میرسونیم بهش. 

صداي باز شدن بسته اي اومد و سمانه برگشت دوباره دست كش گذاشتو گفت

 -خودتو شل كن… 

چیزي رو وارد بدنم كرد دوباره و بي اختیار اشكم راه افتاد سمانه بلند شد و برگشت پیش نیما

 -اینو با دفترچه بنفشه ببر پائین … تا نرفتن صداي در اتاق اومد و سمانه برگشت پیشم. 

 -تموم شد … ممكنه یكمخونریزي داشته باشي كه طبیعیه … اگه زیاد شد بهم زنگ بزن … حالا

صاف بخواب آمپولتو بزنم. 

باشه اي گفت و از رو اون صندلي بلند شد بعد از اینكه آمپولمو زد

لباسمو پوشیدمو برگشتم اتاق اصلي. 

میخواستم بپرسم دلیل اصلي این درد ها چیه كه خود سمانه گفت

 -من فكر نمیكنم تو مشكلي داشته باشي بنفشه جان . آما آناتومي بدن هر انساني متفاوته

 …

همین لحظه نیما تقه تقریبا بي صدایي به در زد و وارد شد

 -آزمایشو دادم گفت جوابش هفته دیگه حاضر میشه … احتمالا ما نیستیم

 -مشكلي نیست … من براتون میگیرم زنگ بزني بهت میگم

 -باشه … مرسي … میشه حالا بگي قضیه چیه؟ نیما اینو گفت و نشست . سمانه هم ادامه داد

 -این تستو براي چكاپ گرفتم و اطمینان . تو معاینه بنفشه همه چي اوكي بود …

اما چون

میگه درد داره وسط رابطه و بعد رابطه … گفتم چكاپ شه … اما… 

نیما وسط حرف سمانه به من نگاه كرد و گفت  -درد داري وسطش ؟ چرا بهم نگفتي پس ؟

ابروهام بالا پرید… بهش نگفتم ؟ تا جایي كه یادمه گفتم بهش بسه.. .درد دارم …

اما توجه نكرد

 …

سمانه با اخم صحبتشو ادامه داد و گفت

 -اما … فكر میكنم اینجا برمیگرده به آناتومي بدنتون … پیشنهادم اینه یه مدت با توجه

بیشتري رابطه داشته باشین … مخصوصا تو نیما سعي كن بهش فشار نیاري …

ببین بهتر میشه

 …اگه این قضیه باعث شد بهتر بشه همینو ادامه بدین … نشد باز براي معاینه بیاین پیش من

یا اونجا بودین پیش یه دكتر متخصص همین قضیه…

نیما سر تكون داد و زیر لب مرسي كوتاهي گفتم سمانه خسته نفسشو بیرون داد و رو به نیما گفت  -دیگه هم نپر وسط اتاق معاینه من نیما لبخند مغرورانه اي زد و گفت

 -اتاق معاینه تو بود … اما زن من بود كه… 

سمانه با تاسف سر تكون داد و گفت

 -تو درست بشو نیستي … خدا به بنفشه صبر بده لبخند كم جوني زدم و هر دو بلند شدیم سمانه گفت

-امشب بهتره رابطه نداشته باشین … بخاطر تست

درسته دكتر محرمه. اما این بحث ها با دكتري كه آشناست خیلي سخته هر دو سر تكون دادیم و تشكر مجدد كردیم. 

تو سكوت از مطب بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. 

حس خوبي نداشتم

متوجه مسیر شدم كه داشتیم میرفتیم سمت خونه نیما آروم گفتم

 -منو ببر خونه نیما … میخوام دوش بگیرم

 -خونه من كه همه چي داري… 

 -به مامان اینا نگفتم شب نمیام. 

 -من گفتم همون موقع رفتم آزمایشگاه . البته مامانت زنگ زد ببینه كجائیم … گفتم

 -هر شب خونه تو ام… 

 -عیبي نداره ما كه داریم میریم كلا پیش مني… 

دستشو گذاشت رو پامو زیر دلمو دست كشید

 -چرا بهم نگفتي درد داري ؟ دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم

 -گفتم بهت نیما

دستشو برگردوندم روي پام. 

انگشتاشو تو انگشتام قفل كرد وگفت

 -كي گفتي ؟

 -همون موقع كه درد گرفت سكوت كرد و بعد چند دقیقه گفت

 -تو گفتي بسه … من متوجه نشدم درد داري

 -گفتم دیگه نمیتونم … دیشب هم گفتم داره دردم میگیره… 

 -باید واضح تر بگي بنفشه … من فكر نمیكردم جدي درد داري… 

خندیدم و گفتم

-پس فكر كردي الكي درد دارم

 -نه … فكر كردم … نمیدونم بگذریم… 

متوجه منظورش نشدم. اما یه چیزي رو میخواست بگه بیخیال شد خسته نفسمو بیرون دادم و گفتم  -سمانه ازت خیلي شاكي بود

 -از من ؟ چرا ؟

خنده ام گرفت … یعني واقعا خودش نفهمیده بود! 

تازه میپرسید از من ؟ چرا!

رو بهش گفتم بیخیال… 

اونم ابروهاشو بالا انداخت و تا برسیم دیگه حرفي نزدیم تو آسانسور نیما گفت

 -بخاطر اینكه اومدم تو اتاق معاینه میگي ازم شاكي بود ؟ خب زنمي … حق دارم چشم چرخوندم و گفتم

 -اینم یه بخشش بود . درسته زنتم … اما خب من دوست نداشتم تو اون حال منو ببیني

دستمو كشید و بغلم كرد پیشونیمو بوسید و گفت

 -مگه چه حالي بود … خیلیم سكسي بود… 

خسته خندیدم و گفتم

 -بیخیال نیما … تو اصلا تو مخت یه دنیاي دیگه از منه شونه هامو تو بغلش فشار داد وگفت

 -اون مخ تو همه چیو زیادي سخت میكنه

با هم وارد خونه شدیم و نیما پرسید شام چي سفارش بده برام فرقي نداشت و گفتم

 -من میرم دوش بگیرم تو شام سفارش بده

 -كجا … اونو با هم میریم بعد شام

-نه نیما فقط یه دوش سریع میخوام بگیرم … بخاطر اون تست

مشكوك نگاهم كرد و آروم گفت  -الان كه درد نداري؟

 -نه … خوبم… 

 -باشه … راحت باش

باورم نمیشد اجازه داد خودم برم دوش بگیرم

اما قبل اینكه پشیمون شه وسایل حمامم رو گرفتمو پریدم تو حمام داشتم خودمو آب میكشیدم كه نیما در زد و اومد تو نگاهي بهم انداخت و گفت  -شام رو آوردن. 

 -الان میام…

لبخندي زد و نگاهشو به زور از تنم گرفت.

گاهي نیما طوري به من نگاه میكرد كه حس میكردم زیبا ترین دختر رو زمینم یا مثل الان نگاهش وقتي انقدر داغ میشد حس اعتماد به نفس بهم میداد.

سریع كارمو كردم و دوش رو بستم.

حوله ام رو برداشتم كه دیدم لباسام نیست. 

اما مطمئن بودم لباسامو آورده بودم. 

سرمو از حمام بیرون بردم و گفتم  -لباسامو كجا بردي نیما ؟

 -بیا اینجاست… 

 -بده بهم … سرما میخورم… 

 -بیا اینجاست دیگه زود بپوش سرما نخوري… 

كلافه با همون حوله از حمام اومدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه اما خبري از نیما نبود نگاهم رو اوپن و میز صبحانه چرخید

اما لباسام اونجا نبود و جز ظرف هاي شام كه رسیده بود چیزي نبود. 

كلافه نیمارو صدا زدم كه نفس داغش كنار گوشم خورد و گفت

 “جونم”

نیم متر قشنگ از جام پریدم و برگشتم سمتش نیما بلند خندید.

كمرمو گرفتو نشوندم رو اوپن

حوله ام فقط در حد دور تنم بود و موهاي خیسم دورم ریخته بود

اما یهو از دیدن نیما چنان داغ شده بودم كه سردي موها و تن خیسم یادم رفته بود. 

نفس گرفتمو با اخم گفتم  -سكته ام دادي كه. 

مماس تنم ایستاد و گفت

 -مزه میده. 

كنار لبمو بوسیدو گفت

 -اخم نكن حالا

یه دستشو قاب صورتم كرد و لبمو بوسید دست دیگه اش لبه حوله ام رو گرفت… 

بهم فرصت نمیداد از لبش جدا شم و اعتراض كنم آخر حوله ام رو ول كردمو آروم هولش دادم عقب و گفتم  -اینجوري سرما میخورم نیما

چشم هاش انقدر خمار خواستن بود كه میدونستم قبول نمیكنه نگاهش از صورتم رو تنم افتادو گفت

 -زود تموم میكنیم…

اما یهو صورتش تغیرر كرد و باعث شد رد نگاهشو دنبال كنم

حوله بین پام یكم خوني بود … نیما عقب رفت و منم سریع دستمو گذاشتم لبه اوپن و پائین پریدم. 

بدون نگاه كردن بهش رفتم سمت حمام و گفتم

-میشه لباسم و با یه حوله تمیز بیاري . كیفمم بیار…. 

نیما چیزي نگفت اما میدونستم اینبار دیگه گوش میكنه سمانه گفت ممكنه بخاطر نمونه برداري خونریزي داشته باشي دوباره دوش گرفتم و اینبار مجبور شدم حوله رو بشورم. 

نیما در زد و لباس هامو با كیف و حوله تمیز برام گذاشت و نگاهم كرد  -خوبي ؟ كمك نمیخواي ؟ حسابي حالش گرفته بود نخندیدم كه بهش بر نخوره و گفتم

 -مرسي … خوبم… 

سر تكون داد و بیرون رفت

لباس پوشیدم و پد بهداشتیمو گذاشتم. 

وقتي اومدم بیرون نیما مغموم سر میز نشسته بود نشستم رو به روش و گفتم

 -چرا اینجوري شدي ؟ انقدر حالت گرفته شد وسطش قطع كردیم. 

ناراحت شد و گفت

 -نه … بخاطر تو ناراحت شدم… 

 -بخاطر من ؟

 -خیلي اذیت میشي موقع رابطه؟

معذب شدم یهو . نمیدونم چرا . ما از نظر جسمي هیچ حجاب و خجالتي نداشتیم اما از نظر احساسي چرا هنوز با نیما كاملا راحت نبودم نفسمو خسته بیرون دادم و گفتم  -نه … ام … یه وقت هایي فقط

 -كي ها ؟

 -بهت میگم وقتي میشه … آخر هاش اكثرا… 

-طولاني میشه به نظرت ؟

-یكم… 

سر تكون داد و چیزي نگفت آرم گفتم

 -شام بخوریم ؟

میل نداشتم . اما میخواستم فضا عوض شه . سختم بود اینجوري تو سكوت نیما سر تكون داد و غذایي كه دیگه داشت سرد میشد رو باز كرد و خوردیم بعد شام یه مسكن خوردم چون حس میكردم درد پر یود ي دارم. 

به نیما گفتم میخوام زودتر بخوابم. 

اونم گفت راحت باشم … میره به كاراي عقب مونده اش برسه. 

نیما رفت تو اتاق كارش

منم رفتم تو اتاق خواب و زیر پتو. 

نیما گفت بخاطر اذیت شدن من ناراحته. كلا هم یه جوري شده بود. 

نمیدونم اون بخش بدجنش درونم چرا هي مدام مخالفت میكرد و میگفت بیشتر ناراحتیش براي

این بود كه به مرادش نرسید. 

با این افكار خوابم برد و با داغي دست نیما رو كمرم به سختي چشم هامو باز كردم بخاطر مسكني كه خورده بودم سرم خیلي سنگین بود

تو خواب و بیداري برگشتم سمتش كه بغلم كرد و مشغول بوسیدن صورت و گردنم شد كنار گوشم گفت

 -خوبي ؟

 -هممم… 

دستش شروع كرد به حركت زیر لباسم . شكممو دست كشید گرماي دستش حس خوبي داشت بازوشو دست كشیدمو گفتم  -ساعت چنده ؟

-یك و نیم

-كارات تموم شد ؟

 -تمومي كه نداره… 

دستش از شكمم پائین تر رفت كه دستشو گرفتم و گفتم  -خونریزي دارم نیما…

كنار گوشمو بوسید و گفت  -میدونم … كاري ندارم. 

اما كاري ندارم نیما هیچوقت واقعا كاري ندارم نبود. 

با بوسه هاش دست هاش هم پیشروي میكردن. 

اولش سعي كردم جلوش رو بگیرم

اما بعد كه دیدم چقدر مصممه تصمیم گرفتم بجاي مقاومت منم لذت ببرم پس دستمو رو تنش كشیدم و باهاش همراهي كردم. 

اما وقتي دمرم كرد و پشتم قرار گرفت تازه فهمیدم چي تو سرش بود… 

 -* -* -*-* -*-

با صداي ساعت نیما بیدار شدم اما ناي تكون خوردن نداشتم

اتفاقات دیشب مثل فیلم از جلو چشمم گذشت. 

چقدر درد كشیدم تا نیما بیخیال شد… 

اما نه كامل…  

حالا هم زیر دلم درد داشت هم پشتم… 

مقصر خودم بودم كه همون اول قاطع نبودم

همیشه مقصر خودمم كه جاي مناسب جلو نیما واینمیستم و بعد… 

بعد دیگه دیر میشه

نیما رو تخت جا به جا شد و ساعتشو قطع كرد برگشت سمت منو بغلم كرد موهامو نوازش كرد و آروم گفت

-بنفشه … خوبي ؟

چرخیدم و پشت كردم بهش با وجود اینكه میدونم مقصر خودم بودم اما اونم مقصر بود. 

مگه نگفت كاري نمیكنم… 

دستشو روتنم كشیدو منو به خودش چسبوند كنار گوشم گفت

 -پشت كردي كه دوباره امتحان كنیم

سریع صاف خوابیدم و چشم هامو به زور باز كردم و گفتم  -نیما … خیلي نامردي لپم رو بوسید و گفت

 -هر چیزي اولش سخته . كم كم خوب میشه

 -من نمیخوام اصلا خوب شه… 

دوباره گونه ام رو بوسید و بلند شد چشمكي بهم زد و گفت

 -بعدا راجبش صحبت میكنیم . من میرم دوش بگیرم … دوست داري تو هم بیا با اخم نگاهمو ازش گرفتم

تو گلو خندید و بي خیال من به سمت حمام رفت دیگه هیچ رقمه اینو راجب نیما فكر نكرده بودم. 

با درد نشستم رو تخت و لباس هامو پوشیدم بعدا راجبش صحبت میكنیم. 

بعدا كه نیما راحت بتونه راضیم كنه. 

اما اینبار چیزي نبود كه بخوام راضي شم رفتم سرویس و كارامو كردم

بخاطر دیشب بود یا بخاطر آمپولي كه سمانه زد نمیدونم اما خونریزیم بیشتر شده بود و درد

پشتمم به لطف نیما اضافه شده بود. 

واقعا همه مردا همینن ؟ یا شانس من اینه ؟!

از سرویس اومدم بیرون و كامل آماده شدم حتي حال نداشتم تختو مرتب كنم

رفتم رو مبل پذیرایي كز كرده نشستم تا نیما از حمام اومد خیلي سرحال یه حوله دور كمرش بسته بود و اومد سمت آشپزخونه اصلا متوجه من شده بود.

چائي سازو روشن كرد و وسایل صبحانه رو بیرون آورد و بلند صدام كرد  -بنفشه… 

از همونجا جواب دادم

 -بله ؟

سوالي برگشت سمت صدام و نگاهم كرد

 -اینجا چكار میكني ؟ چرا تو تاریكي نشستي ؟

 -منتظرم بریم

 -بیا صبحانه بخور

 -میل ندارم برو لباس بپوش بریم اومد سمتم و گفت  -الان باز قهري ؟

 -نه میبیني دارم باهات حرف میزنم

 -رو به روم با حوله اش نشست و گفت

 -چرا ناراحتي ؟ چون دردت اومد ؟ چشم چرخوندم و گفتم

 -ترجیح میدم خودمو توضیح ندم

خم شدو دستمو گرفت و به زور منو كشید تو بغلش

تنش مرطوب و خنك بود و دستشو دور كمرم حلقه كرد و گفت  -تودیشب گفتي كاري نكن و من كردم ؟

 -تو گفتي درد نداره… 

 -گفتم اولش فقط درد داره … بعد هم كه دردت اومد ادامه ندادم. 

 -تو میدونستي اینجوري میشه. 

 -نه مسلمه نمیدونستم… 

 -تو گفتي كاریت ندارم … چرا اینو میگي پس ؟

 -خب نمیخواستم كاري داشته باشم … اما نشد… 

 -خونریزیم بیشتر شده نیما … حداقل بیخیال پشتم شدي از جلو ادامه نمیدادي… 

 -بنفشه من بهت گفتم اگه اذیت میشي بگو لب هامو با حرص فشار دادم انقدر میپیچونه تا تورو مقصر كنه یادم نمي اومد بهش چي جواب داده بودم

انقدر از اینكه بیخیال پشتم شده بود راضي بودم كه یادم نیست وقتي ازم پرسید چي گفتم نیما گفت

 -خودت گفتي خوبم … من كه تو بدن تو نیستم بنفشه… 

 -اما باید پیش خودت حساب كني وقتي چند ساعت قبلش دكتر بودیم… 

ابروهاشو بالا انداخت و قیافه مظلوم گرفت به خودش و گفت  -چشم … دفعه بعد … الان كه دیگه كاري ازم بر نمیاد … میاد ؟ كلافه نفسمو بیرون دادم و گفتم  -الانم میاد

 -چي ؟

 -حداقل پشیمون باش… از كارت

پائین گونه ام رو بوسیدو سرشو برد تو گودي گردنم و گفت

 -از اینكه اذیت شدي معذرت میخوام … اما چرا از كارم پشیمون باشم … مگه جرم كردم ؟

سرمو عقب بردم و گفتم

 -بیخیال اصلا نیما … برو لباس بپوش … من حالم خوب نیست… 

نگران نگاهم كرد

 -چته ؟

به زور از بغلش بلند شدم

البته خودش دستاشو شل كرد وگذاشت بلند شم.

خسته گفتم

 -میگم بهت خونریزي دارم … خونه دیگه … فشارم میافته … حالم خوب نیست …

كم اذیت

كن… بیا بریم… 

دست برد تو موهاشو ناراحت بلند شد  -برو یه چیزي بخور تا لباس بپوشم این گفتو رفت سمت اتاقش. 

اصلا میل نداشتم اما چون میترسیدم فشارم بي افته رفتم و یه قاشق پر عسل خوردم. 

هر روز نیما با نشون دادن یه اخلاق جدیدش منو سوپرایز میكنه. 

چقدر مرد ها از بیرون یه دنیاي متفاوتن و وقتي باهاشون زندگي میكني میفهمي حقیقتا چي هستن. 

دوباره كز كردم رو مبل… 

اشتباه ما دخترا شاید همینه.

كه باور نمیكنیم مردا مثل ما نیستن

تا نریم تو زندگي و اون وجهه متفاوتشون رو نبینیم! 

باور نمیكنیم! 

حتي بعد دیدن تفاوت ها خودمونو به خواب میزنیم ! خودمونو گول میزنیم! 

حالا این تفاوت رفتار چه تو رابطه باشه ، چه تو تصمیمي گیري ، چه تو ارتباط هاي خانوادگي… 

اما مهم اینه این تفاوت هست. 

از زمین تا آسمون بینمون تفاوت هست… 

هیچ فرقي هم نداره طرف مقابلت از چه قشر و سني باشه… 

این تفاوت ها سر جاشه! 

كم و زیاد داره ! اما در هر صورت هست. 

تو این افكارم غرق بودم كه نیما اومد.

براي خودش چائي ریخت و یه لقمه خورد همه چیو جمع كرد و اومد سمت در با سر بهم اشاره كرد بریم ؟

بلند شدم و تو سكوت با هم تا پائین رفتیم. 

نیما تو پاركینگ گفت  -ماشینتو نمیبري بیرون ؟

 -حسشو ندارم … میخوام برم بخوابم. 

میدونستم با این حرفم خورد تو ذوقش اما حس واقعیم بود

تو ماشین هم تا خونه ساكت بودم و خیلي سریع خداحافظي كردم و پیاده شدم تو خونه هم حس حرف زدن نداشتم فقط گفتم پر یو د شدم و یه دوش گرفتم بعد هم مسكن خوردم و خوابیدم. 

هوا تاریك شده بود وقتي بیدار شدم از ضعف و گشنگي سرم گیج میرفت دوباره یه چیزي خوردمو خوابیدم. 

صبح با صداي مامان بیدار شدم كه صدام مي كرد  -بنفشه ؟ خوبي؟ به زور چشممو باز كردم و نگاهش كردم نگران شده بود. 

نشستم رو تخت و گفتم

-خوبم … خوبم…

 -بیا یه چیزي بخور . دیشب كه هر كاري كردم بیدار نشدي … دیگه میخواستم به بابات زنگ بزنم ببریمت بیمارستان

بلند شدمو كش و قوسي به خودم دادم  -خوبم … خسته بودم… الان خوبم… 

به گوشیم نگاه كردم كه خاموش شده بود مامان گفت

 -دیشب نیما زنگ زد گفتم خوابت برده… 

 -مرسي

 -گفت براي پس فردا باید برین … میدونستي ؟ انقدر زود ؟ پس فردا ؟

تو ذهن آشفته ام دنبال تاریخ گشتم. 

امروز چندم بود! 

نیما گفت كي میریم! 

لب زدم

 -نه … نمیدونم … خیلي زوده كه

 -آره … بیا امروز ببینم چي جمع كردي … انقدر هر روز میرین بیرون ما اصلا ندیدیمتون … به

نیما زنگ بزن شب بیاد اینجا مامان اینو گفتو بلند شد. 

پس فردا داشتیم میرفتیم؟!

دلم گرفت … كاش دیرتر بود … گوشیمو زدم به شارژ و دست و رومو شستم نیما چنتا مسیج داده بود و حالمو پرسیده بود حال مسیج نداشتم زنگ زدم به گوشیش. 

دفعه اول جواب نداد.

رفتم صبحانه خوردم و بعد دوباره زنگ زدم. 

بازم جواب نداد. 

خواستم قطع كنم كه یه خانم جواب داد  -بله ؟

مردد به گوشي نگاه كردم . شماره رو درست گرفته بودم. 

آروم گفتم

 -همراه آقاي رزم آرا رو گرفتم ؟

 -بله جلسه هستن . بگم كي تماس گرفتن ؟

 -شماره ام سیوه خودش میدونه. 

اینو گفتم و قطع كردم . حالا براي من منشیش جواب میده. 

یه لحظه مكث كردم . صدا صداي منشیش نبود … زیادي آشنا بود… 

خداي من … اینكه صداي نیاز بود… 

تو یه لحظه كل بدنم داغ شد و دلم پیچید داشتم بالا میاوردم چندتا نفس عمیق كشیدم. 

باید میفهمیدم نیما كجاست زنگ زدم به بهنام

اصلا نمیخواستم فكر كنم دلیل جواب دادن گوشي نیما توسط نیاز چیه اما فكر هاي چرت و پرت مثل فیلم مي اومدن جلو چشمم وقتي بهنام جواب داد دقیقا بغض داشتم آروم گفت

 -جلسه ام بنفشه بعد زنگ میزنم

 -نه

فقط تونستم همینو بگم كه بهنام مكث كرد

 -بنفشه چیزي شده ؟

 -نیما … گوشیو بده به نیما… 

-نمیشه … وسط جلسه ایم… 

واقعا نیما جلسه بود ؟! اگه بود چرا گوشیشو نیاز جواب داد…

نكنه قبلش پیش نیاز بود… 

نكنه… 

سریع گفتم

 -گوشیو بده بهش… 

 -بهنام گفت

 -صداش میاد بنفشه داره صحبت میكنه … نمیشه الان بهش بدم … حرفش تموم شد میگم

بهت زنگ بزنه دیگه نمیدونستم چي بگم حالم بد بود فقط با بغض گفتم

 -منتظرم بهنام… 

قطع كردمو خیره به گوشیم نشستم. 

مثل یك سال گذشت وقتي بعد ۲۰ دقیقه گوشیم زنگ خورد اما با شماره بهنام نیما بود و نگران پرسید  -بنفشه … چي شده ؟

 -چرا گوشیتو جواب نمیدي؟

 -الان فهمیدم جا گذاشتم

 -كجا جا گذاشتي ؟

 -نمیدونم … حتما تو دفترم … چي شده ؟ بغضمو غورت دادم و گفتم

 -چرا گوشیتو نیاز جواب داد ؟ مگه نیاز تو دفترته ؟ نیما مكث كرد و منم سكوت كردم آروم گفت

-نیاز جواب داد ؟

پوزخندي بهش زدم و گفتم

 -وقتي دروغ میگي … قبلش هماهنگ كن لو نري… 

 -بنفشه… 

قطع كردم و منتظر بقیه حرفاش نشدم دهنم تلخ بود

مامان از تو پذیرایي بلند گفت  -من میرم خرید بنفشه … میاي ؟ بي حوصله گفتم

 -نه … وسایلمو جمع كنم

 -باشه … به نیما گفتي بیاد شب ؟ زیر لب گفتم

 -نه بره به درك… 

مامان دوباره پرسید كه گفتم  -جلسه بود … بعد میگم… 

صداي بسته شدن در نشون میداد مامان رفته بغضم شكستو زدم زیر گریه. 

تو سرم حالت هاي خوبو مرور میكردم

شاید نیاز رفته دفتر نیما … گوشیشو دیده پر رو جواب داده … شاید… 

گوشیم زنگ خورد شماره بهنام بود

اما جواب ندادم كه مسیج داد

 -بهنامم جواب بده… 

جواب دادم و بهنام نگران پرسید

 -چي شده بنفشه ؟

 -از دوستت بپرس…  

-قطع كرد گذاشت رفت … منم تو ماشین خودمم دارم برمیگردم شركت…   -گوشیشو دختر عمه اش جواب داد

 -خب میگه جا گذاشت

 -آؤه دیگه پیش اون… 

 -قضیه چیه ؟

 -حوصله ندارم تعریف كنم بهنام . طولانیه. 

 -بنفشه نیما اهل خیانت به تو كه نیست … چرا خودتو ناراحت میكني ؟

 -بهنام خیانت كه همیشه خوابیدن با یه نفر دیگه نیست … همین دروغ گفتن …

همین پنهان

كاري … همه اینا خیانته … اگه تو فرهنگ لغت شما مردا خیانت نیست … برا ما خانما همه

اینا خیانته… 

بهنام سكوت كرد و منم بي حوصله خداحافظي گفتم و قطع كردم میدونم نیما رفته ببینه نیاز به من چي گفته براي همین دوباره زنگ نزد

خودم شماره نیما رو دوباره گرفتم و منتظر موندم صداي نیاز دوباره بلند شد

 -بله ؟

 -گوشي نیما كجا جا مونده ؟ نیاز مكث كرد و مردد گفت

 -بنفشه جان شمائي ؟

 -روي گوشي اسمم نمیاد ؟ با من و من گفت

 -ال سي دي گوشي نیما شكسته… 

 -اوه … چي شده مگه ؟ صداي زنگ موبایل نیاز بلند شد آروم گفت

 -ببخشید من موبایلمو جواب بدم … خداحافظ.

اما من قطع نكردم. 

همینطور گوشي دستم بود كه نیاز گفت

 -نیما … گوشیت… 

اما ادامه حرفشو نشنیدم چون اون گویا موبایلو قطع كرد پوزخندي زدم و به صفحه گوشي نگاه كردم آره تو بزرگتري… 

تو كاركشته تري… 

تو با تجربه تري… 

تو مدیر تري نیما… 

اما قرار نیست نامردي كني… 

گوشیو گذاشتم رو تخت و نفس عمیق كشیدم اینبار دیگه نیما هر چي بگه من كوتاه نمیام اینبار نمي خوام كم بیارم. 

چند دقیقه نشد كه نیما با شماره دفترش بهم زنگ زد جواب ندادم زنگ زد خونه

خوشبختانه مامان نبود و اونم جواب ندادم. 

پشت سر هم به موبایلم و خونه زنگ زد تو آینه به خودم نگاه كردم و پوزخند زدم. 

میدونم الانه كه بیاد خونه ما دقیقا هم همینو میخواستم میخواستم حضوري باهاش صحبت كنم نیم ساعت نشده زنگ خونه رو زد خوبم خودشو میرسوند

آیفونو برداشتم و به قیافه كلافه نیما نگاه كردم

بدون هیچ حرفي گفتم

 -بیا بالا. 

در رو زدم و آیفون رو گذاشتم. 

در واحدو هم باز كردم و رو مبل رو به روي در واحد منتظر نیما نشستم كفش هاشو بیرون آورد و اومد تو نگاهش رو من قفل شد و با عصبانیت گفت  -چرا موبایلتو جواب نمیدي

 -خودت فكر میكني چرا ؟ كتشو در آورد انداخت رو دسته مبل رو به روم نشست و گفت  -كسي خونه نیست؟

 -فعلا نه… 

 -وسایلتو جمع كردي؟

 -نه…

 -خیلي وقت نداري

 -من نمیام نیما

اخماش رفت تو هم كه خندیدم و گفتم

 -بس كن نیما … خیلي پر روئي … نیاز جون خوب بود؟ گوشیت چطوره ؟ دروغ هات اذیتت نمیكنه؟

اخماش بیشتر تو هم رفت و گفت  -من هیچوقت بهت دروغ نگفتم سر تكون دادم و گفتم

 -اوه … آره … فقط راستشو نگفتي نه ؟

 -تو زیادي حساسي . خودت باعث میشي همه چیو بهت نگم

 -من زیادي حساس نیستم… تو نمي توني منو درك كني

اینو گفتم و بلند شدم رفتم سمت اتاقم نیما با من اومد و گفت

 -همون شب نیاز حالش بد بود چه دعوایي راه انداختي . با این رفتارت انتظار داري بگم بهت رفتم نیاز رو دیدم ؟

وارد اتاقم شدم و برگشتم سمت نیما با صداي عصباني اما بدون داد گفتم

 -من ازت انتظار دارم بفهمي من چرا اون شب ناراحت شدم! 

ابروهاش بالا پرید كه ادامه دادم

 -اگه میفهمیدي ! اگه نمي خواستي با س ك س حلش كني اونوقت به اینجا نمي كشید

خواست چیزي بگه كه دستمو به علامت هیس بالا بردم و گفتم

 -من اون شب ناراحت شدم بخاطر مخفي كاریت … چون بهم دروغ گفتي اخم كردو با صداي بلند تر از من گفت

 -بهت دروغ نگفتم

از اخم و صداي عصبانیش نترسیدم و گفتم

 -گفتي… تو گفتي نیاز زنگ زد معذرت خواست …در حالي كه اینطور نبود عصباني اومد سمتم و بلند ترگفت

 -چي داري میگي … دقیقا همین بود … زنگ زد اول گریه میكرد كه چرا مامان باهاتون اینجوري رفتار كرد آبروي من رفت

سعي كردم پوزخند نزنم تا نیما وارد از بعدي عصبانیتش نشه و گفتم

 -آره … اما باید میگفتي … نیاز زنگ زد … مسته… داره هزارتا حرف یمزنه …

میدوني چقدر فرقه

بین چیزي كه تو گفتي و حقیقت ؟ ؟

نگاه نیما انقدر سنگین بود كه میخواستم ساكت شم

اما به زور ادامه دادم

 -نیاز زنگ نزد معذرت بخواد… نیاز زنگ زد چون مست بود … زنگ زد حرف بزنه … چون احساس

میكرد باید با تو حرف بزنه ! شایدم هادت داشت با تو درد و دل كنه ! زمن تا آسمون فرق

هست بین اوني كه تو گفتي و حقیقت! 

نیما با كلافگي سر تكون داد و آروم گفت

 -داري بزرگش میكني! 

 -بزرگش میكنم ؟ ببین بازم داري راه خودتو میري… 

اینبار بلند تر گفت

 -خب میگفتم مسته زنگ زد ، بهم گیر میدادي چرا مسته زنگ زد بهت … مگه بعدش به همین گیر ندادي؟

نیما كلا تو بحث سیستمي داشت كه رواني میكرد. 

با این یكه به دو كردن هایي كه خودش هم میدونست ناحقه دلیل هایي كه درست نبود و فقط ازت انرژي میگرفت كلافه در حالي كه تمام تنم گر گرفته بود گفتم

 -من گیر ندادم نیما … من حقمو پرسیدم … باید بدونم چرا مسته زنگ زد به تو …

تو هم باید

به سوالم جواب بدي

با هر حرفم با انگشتم میكوبیدم به سینه اش مچ دستمو تو دستش گرفت و گفت  -جواب بدم كه بري سراغ گیر بعدي ؟ پوزخندي زدم

دستمو از دستش بیرون كشیدم و گفتم

-متاسفم برات كه اینه جوابت … البته حقم داري … گذشته ات از بس درخشانه …

هر ورقي كه میزنیم بدتر میشه

از پوزخندم و حرفم حسابي عصباني شده بود قلبم خیلي تند میزد

علارقم ظاهرم كه سعي میكردم آروم باشه از درون ترس داشتم از رفتار نیما… 

از برخورد نیما… 

از عاقبت بحثمون… 

اما نمیخواستم عقب بكشم

امروز باید تكلیفم با این رفتار نیما روشن میشد. 

میدونم بیدار كردن كسي كه خودشو به خواب زده سخته اما باید تلاش میكردم

با این حرفام یه قدم عقب رفتم كه نیمت با من اومد و گفت

 -گذشته من … كمال گذشته است … دوست ندارم هر روز بیخود توش كنكاش كني بازم ناخداگاه پوزخند زدم

 -گذشته ات وقتي مال گذشته ات میشه كه تو زندگیت اثري نداشته باشه ! نه اینكه یك شب

تو رختخواب بهت زنگ بزنه چشم هاش سرخ شده بود

گره ابروهاش انقدر تو هم بود كه انگار فاصله اي بینشون نبود با صداي خشداري از عصبانیت گفت  -تو دوست داري خودتو اذیت كني بنفشه باز عقب رفتم كه رسیدم به میز تحریرم نیما هم باهام اومد و بازوهامو گرفت

-دوست داري خودتو اذیت كني و هر چیزي كه باعث آزارته رو بدوني … نمیتونم دركت كنم

 -واقعا از حرفاي من اینو برداشت كردي ؟ یعني انقدر درك حرفام سخت بودآقاي دكتر ؟

میدونستم كنایه هام عصبانیتشو بد تر میكنه اینو از فشار دستش رو بازوم هم میشد بفهمم اما زبونم به طرز عجیبي كم نمي آورد نیما با حرص گفت

 -داري از قصد سعي میكني منو عصباني تر كني ؟ دستمو تكون دادم تا آزاد شم. 

اما نیما فاصله بینمون رو هم از بین برد و حسابي گیر افتادم با عصبانیت گفتم

 -تو به اندازه كافي زود و زیاد عصباني میشي كه نیاز به تلاش من نباشه … حالا دستامو ول كن شكستي

بازوموه ول كرد اما یكم پائین ترو دوباره گرفت و گفت  -مشكلت الان دقیقا چیه

دلم میخواست سرمو بكوبم به دیوار… 

چرا نمفهمید حرفمو چرا نمخواست بفهمه با درموندگي گفتم

 -چرا نمیفهمي نیما … من میخوام باهام صادق باشي … من نمیخوام تك تك رابطه هاي

گذشته ات رو برام توضیح بدي … اما میخوام اگه ۱ شب نیاز زنگ زد .. حقیقت رو بگي … حتي

اگه لازمه بري تو گذشته… 

-اما من دوست ندارم گذشته ام رو شخم بزنم با تمام توانم دستمو كشیدم و نیما رو هول دادم عقب هرچند تكون نخورد با صداي بلند گفتم

 -پس بیخود كردي زن گرفتي… 

اینبار دستش دورم قفل شد و به زور منو گرفت تو بغلش صداش از عصبانیت دو رگه شده بود كه گفت  -آروم بگیر بنفشه … بچه بازي بسه انگار بدترین حرف عالمو بهم زد اینهمه حرص اینهمه تلاش آخرش بچه بازي بسه! 

حس میكردم از عصبانیت نفسم بالا نمیاد

شاید فشار دست هاي نیما دورم بود كه نمیذاشت نفس بكشم فقط به زور گفتم

 -ولم كن … دارم خفه میشم… 

اما دیگه نتونستم ببینم چي شد چون همه جا سیاه شد فكر كردم مردم

واقعا فكر كردم مردم و عجیب بود … اصلا ناراحت نبودم… 

انگار تو این شرایط مردن هم بهتر بود تا بحث بي نتیجه اي كه با نیما داشتم با سرماي بدنم بیدار شدم همه جا نیمه تاریك بود چندبار پلك زدم تا خوب دیدم

تو بیمارستان بودم و اتاق نیمه تاریك و راهرو خلوت… 

حس نیمه شب رو بهم میداد

گردنم به قدري درد میكرد كه سرمو نتونستن تكون بدم و به زور چشم چرخوندم موخاي نیما تو دایره دیدم قرار گرفت

خواستم صداش كنم كه همه اتفاقات تو سرم مرور شد خودش متوجه نگاهم شد و از رو صندلي بلند شد  -خوبي بنفشه… 

زنگ كنار تختمو زد

چشممو بستم و بهش جوابي ندادم حوصله جواب دادن نداشتم صداي یه مرد دیگه اومد كه پرسید

 -چیزي شده ؟

 -چشم هاشو باز كرد به اون مرد نگاه كردم و گفتم  -گردنمو نمیتونم تكون بدم اومد سمتم وچشم هامو چك كرد  -دستتو میتوني تكون بدي ؟

بي رمق دستمو بالا آوردم و تكون دادم سر تكون داد و گفت

 -باید بفرستیمش اسكن … احتمالا مال همون فشار عصبیه… 

 -میتونه مرخص شه ؟

 -فعلا نه… 

با بیرون رفتن دكتر نیما اومد بالاي سرمو پیشونیمو دست كشید  -ببین با خودت چكار كردي

حیف از درد گردنم نمیتونستم یه پوزخند درست حسابي تحویلش بدم اما گفتم

 -ببین با من چكار كردي … دو كلمه حرف حساب نمیشه باهات زد … آدمو به اینجا میكشوني سكوت كرد كه گفتم

 -مامانم اینا كجان ؟

 -خبر ندارن … گفتم اومدیم بیرون… 

چشم هامو بستم و به هم فشار دادم ماشالله تو مخفي كاري تخصص داشت هرچند خوشحال بودم اونا خبر ندارن

چون اگه بابا میفهمید … خودش ممكن بود حالش بد شه… 

نفسمو خسته بیرون دادم اینبار میخواستم قوي باشم اما باز هم نشد

ولي دلیل نیمشه الان كنار بكشم حالا كه به این روز افتادم تا آخرش میرم پرستار اومد تا منو براي اسكن ببره كه نیما گفت  -اگه میخواي به مامانت اینا زنگ بزنم

 -نه … اینجوري بهتره

سر تكون دادو تختمو پرستار حركت داد

گردنم انقدر بد گرفته بود كه حس میكردم با سیمان سفت شده بعد اسكن دختر گفت عضلاتم گرفته و مشكل دیگه نیست

یه شل كننده عضلات برام زد و گفت هر وقت بهتر شدم اگه بخوام میتونم برم برگشتیم اتاق و نیما پرسید

 -چي شد ؟

دكتر براي نیما دوباره توضیح داد و بیرون رفتن اونم تو سكوت كنار تختم نشست یكم كه گذشت پرسید

 -اولین باره اینجوري شدي بنفشه ؟ آروم گفتم آره كه گفت  -معذرت میخوام…

 -من معذرت خواهي ازت نمیخوام نیما … من فقط میخوام تو حرفمو بفهمي… 

سكوت كرد دوباره و اینبار گفت

 -من با نیاز هیچ رابطه خاصي ندارم بنفشه … هیچ چیز خاصي نیست بخوام بهت بگم… البته از طرف من… 

چشم هامو بستم و چیزي نگفتم كه نیما گفت

 -جدي میگم … فقط دختر عمه ام بود و هست كه چون ما تك بچه بودیم خب صمیمي تر

بودیم … مخصوصا كه از من كوچیكتر بود … حس خواهر نداشته ام رو بهش داشتم … از مدرسه

تا دانشگاه با من مشورت میكرد . درد و دل میكرد . حتي دوست پسر هاشو برام تعریف میكرد

تو ذهنم نیاز و نیما رو تجسم میكردم كه نیما ادامه داد

 -بعد كه كم كم حرف ازدواج من مطرح شد و عمه راجب ازدواج منو نیاز حرف زد چون صمیمي

بودیم همه جو گیر شدن و تشویق كردن. این قضایا باعث شد من كات با نیاز قطع رابطه

كنم… چون وقتي عمه این حرف و زد با خودم گفتم لابد نیاز موافق بوده كه عمه اینو گفته… 

سكوت كرد

منم همچنان چیزي براي گفتن نداشتم كه نیما گفت

 -من جواب پیام هاي نیاز رو هم نمیدادم تا یه روز سر زده اومد شركتم … گریه كرد كه من

نمیدونستم … كه منم مخالفم… كه تو داداش مني … چرا منو از زندگیت بریدي …

اگه تورو

میخواستم كه نمي اومدم از دوست پسرام بگم … خلاصه … دوباره رابطمون بر قرار شد … اما

نه با صمیمیت قبل …البته از طرف من … چون نمیتونستم مثل قبل باشم… نمیدونم چرا… 

سكوت نیما اینبار طولاني تر شد كه گفتم

 -بعد خواستگاریت از من هم صحبت كردین ؟

 -نه … از خیلي قبل از خواستگاري تو خبري از هم نگرفته بودیم. بعد هم كه خبردار شد فقط یه

پیام داد كه نوشته بود تبریك میگم نیما … هیچ حرفي نزدیم … تا اون شب كه مست كرد و

مثل بچه گي هاش زنگ زد و پشت سر هم درد و دل كرد … یكم هول شده بودم …

بهش فكر

نكرده بودم كه ممكنه یهو زنگ بزنه ! كه اگ یهو زنگ بزنه باید چكار كنم …

براي همین دروغ

گفتم بهت … اما نه با منظور و هدف نفسمو خسته بیرون دادم گردنم بهتر شده بود و گفتم

 -امروز چرا گوشیت پیش اون بود ؟ با ال سي دي شكسته ؟ با این حرفم گوشیشو از جیبش بیرون آورد و گفت

 -تا اینجا همه یه بحث بود … امروز اما یه اتفاق دیگه… 

 -منظورت چیه ؟

 -بذار رفتیم خونه باقي رو بگم

 -نه … میخوام الان بشنوم نیما… 

سكوت كرد

گوشیشو تو دستش چرخوند و گفت

 -تو رو كه رسونم رفتم شركت كه بریم جلسه … تو پاركینگ نیاز رو دیدم كه منتظر من بود. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن