فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۳

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

چشم هام از این حرفش گرد شد كه ادامه داد

 -اول ناراحت شدم گفتم چرا فخر الملوك ازدواج برادر زاده اش رو به من نگفته

… بعد فهمیدم

تازه عقد كردین خیالم راحت شد نیما سریع گفت

 -گربه بنفشه خونه من بود … باید بهش رسیدگي میكردیم… 

 -اوه … الان كجاست ؟ از جواب نیما بدم اومد

اصلا به اون چه من زیاد كجا میرفتم نیاز جواب گیتي رو داد و گفت

 -پیش مریمه … دختر خاله نیما … اگه بخواین منم میتونم نگهش دارم ها با لبخند بهش گفتم

 -مرسي … بخاطر عقد سرم شلوغ بود … الان كه سرم خلوته خودم میتونم … باز چیزي شد بهت زحمت میدم نیاز سر تكون داد

نمیدونستم واقعا از رو محبت گفت با اونم مثل مامانش تیكه میخواد بندازه و اینا كنایه بود

 …

عمه اش در جواب من گفت

 -واي … نه …گربه نجسه … نازائي هم میاره… 

بعد به نیما نگاه كرد و گفت

 -زن گربه باز گرفتي باید دور بچه رو خط بكشي… 

از این حرف عمه لپمو گاز گرفتم و چشم هامو بستم

سكوت شد تو اتاق و نیما شمرده شمرده با صدایي كه عصبانیت توش موج میزد گفت

 -گربه هدیه من به بنفشه است… 

به صورت عمه اش نگاه نكردم تا عكس العملشو ببینم سرم پائین بود و چشم هام بسته فقط سعي داشتم نخندم

یه خنده عصبي كه مطمئن بودم عمه اش دوباره به خنده ام گیر میده صداي خدمتكارشون از پشت سر اومد كه گفت  -میز شام آماده است

سكوت سنگین شكسته شدو با جمله بفرمائید شام عمه اش همه بلند شدن جز من و نیما

عمه اش رو به نیما گفت

 -بلند نمیشین ؟

 -شما برین ما میایم

با وجود این جواب نیما عمه دوباره گفت  -بیاین بعد شام هم وقت خلوت كردن دارین اما نه من تكون خوردم نه نیما باباي نیما براي جمع كردن قضیه گفت

 -با اجازه ما كه رفتیم اینو گفتو به سمت میز رفت پشت سرش مادر نیما و گیتي و شوهرش و نیاز رفتن اما عمه همچنان ایستاده بود

ما هم ساكت بدون نگاه كذدن بهش نشسته بئدیم

بلاخره عصا زنان رفت سمت میز شام و من به نیما نگاه كردم اونم به من خیره شد هیچكدوم هیچ حرفي نداشتیم بلاخره من گفتم

 -كاش میشد الان بریم… 

 -الان نه … اما شام رو خوردیم میریم

 -بریم خونه خودت… 

 -نگران نباش … خودمم میخواستم بریم همونجا سر تكون دادیم و با هم بلند شدیم

سر میز شام نیما كنار پئرش نشست و منم كنار نیما با بیشترین فاصله از عمه همه شروع به كشیدن كردن چند دقیقه اي تو سكوت گذشت

میل نداشتم اما سعي كردم چند لقمه بخورم كه عمه گفت

 -ما خانواده پر جمعتي نیستیم كه یه عضو خانواده بخواد دوري كنه به چشم نیاد كسي چیزي نگفت اما میدونستم منظورش به نیماست دوبره بعد چند دقیقه گفت

 -من واقعا انسجام خانواده برام مهمه كسي بخواد این انسجامو بهم بزنه باهاش برخورد میكنم

تازه دوزاریم افتاد منظورش با منه چیزي نگفتم كه نیما گفت

 -بله انسجام خیلي مهمه … اما حرمت و احترام مهم تره … بي حرمتي چیزي نیست كه بشه

ازش گذشت…

عمه سكوت كرد و یه لحظه نگاهش كردم كه دیدم با نفرت خیره به منه سرمو پائین انداختم كه با جمله بعدیش حس كردم دارم بالا میارم

 -كسي كه مادر بالاي سرش نباشه نه حرمت بزرگتر سرش میشه نه احترام… 

نفسي كه تو ریه هام گیر كرده بود رو سخت بیرون دادم و صندلیمو عقب كشیدم مادر نیما سریع گفت

 -فكر نكنم این بحث درستي باشه عمه جان اما بدون توجه به حرفش بلند شدمو گفتم

 -از پذیراییتون ممنون.. . امیدوارم متعاقبا خدا بهتون جواب این پذیرایي رو بده… 

به سمت مبل رفتم و شال و كیفمو برداشتم نیما هم همراهم اومد و كتشو گرفت همه شوكه بودن

باباش قبل بیرون رفتن ما از در نیما رو صدا كرد نیما ایستاد اما من از در رفتم بیرون

هواي سرد باغ به صورتم خورد و چشم هامو كه از اشك مي سوخت سرد كرد ازش متنفرم… 

از عمه نیما متنفرم… 

پست ترین آدمیه كه تو عمرم دیدم… 

صداي نیما و پدرشو نمیشنیدم

اما اگه نیما مي اومد و میگفت برگردیم داخل بدون برو و برگرد فردا ازش طلاق مي گرفتم

داشتم از سرما میلرزیدم كه نیما اومد بیرون و گفت  -بنفشه… 

با چشم هایي كه آماده باریدن بود و لب هاي قفل شده نگاهش كردم كه گفت

 -بابا میگه… 

چشم هامو بستم و اشكام ریخت

تورو خدا نگو برگردیم داخل

صداي نیما باعث شد چشم هامو باز كنم

 -بابا میگه معذرت میخوان بخاطر امشب … هیچوقت انتظار این برخوردو نداشتن نفسي كه ناخداگاه حبص كرده بودمو بیرون دادم و فقط گفتم  -بریم سر تكون دادم

دستمو گرفتو به سمت ماشین رفتیم در ماشینو برام باز كرد و من نشستم

خودش در و بست برام و از سمت دیگه سوار شد واقعا خدارو شكر كردم كه نیما و باباش نگفتن بریم داخل قلبم انگار تحت فشار بود و داشت له میشد دلم میخواست با صداي بلند گریه كنم

اما بي صدا اشك میریختم كه نیما از خونه خارج شد و خیلي زود انداخت تو جاده دستمو تو دستش گرفتو پیش لبش برد و بوسید آروم گفت

 -گریه نكن دیگه.. 

 -دست خودم نیست… 

دوباره دستمو بوسید و انگشتاشو بین انگشتام قفل كرد

 -یه درصد اگه فكر میكردم میخواد انقدر زشت رفتار كنه … به خدا نمي اومدم… 

 -مشكلش با من چیه نیما ؟ مطمئني فقط همون كه گفتیه ؟ به مادرم چكار داره ؟ چه كینه اي ازم داره… 

 -به حرف هاش فكر نكن … خواهش میكنم… 

 -نمیتونم…

 -منم با یاد آوري حرف هاش عصبي میشم … دیگه تو كه جاي خودت داري عزیزم … بهش فكر

نكن … بخاطر من… 

 -میخوام نیما … نمیتونم … صداش تو سرم اكو میشه … ازش نمیگذرم … مطمئنم اینجا من

گناهي ندارم كه این حرف هارو بشنوم… 

نیما دوباره دستمو بوسیدو گفت

 -معذرت میخوام … به خدا انتظار نداشتم این حجم بي شعوري رو از عمه ببینم بغضمو قورت دادم و فقط سر تكون دادم

نیما ضبط ماشینو روشن كرد و سعي كردم به صداي آهنگ تمركز كنم یه آهنگ قدیمي بود از سعید مدرس دنیاي وارونه… 

با صداي آهنگ و نوازش هاي آروم نیما رو پام خوابم برد یه خواب از كلافگي و ناچاري با صداي بوق چنتا ماشین بیدار شدم جلومون تصادف شده بود و ترافیك بود نیما نگاهم كردو گفت

 -ترسیدي ؟

 -آره … خوابم برده بود…

به اطراف نگاه كردم… نزدیك خونه ما بودیم براي همین گفتم

 -میخواي منو ببر خونه … صبح باید بري شركت در گیر من نشي… 

از گوشه چشم نگاهم كرد و گفت  -عمرا بذارم امشب پیشم نباشي بي رمق لبخند زدم و گفتم

 -دلت خوشه ها نیما

 -چرا نباشه … زنم پیشمه… 

 -من كه دلم گرفته

 -نگران نباش دل تو رو هم خوش مي كنم

ترافیك باز شد و نیما نزدیك خونه اش كنار یه ویتامینه نگه داشت و گفت  -چي میخوري ؟

 -هیچي نیما میل ندارم

 -یه كوچولو چي میخوري ؟

واقعا به چیزي میل نداشتم اما دلم نیومد دل نیمارو بشكنم براي همین گفتم  -هر چي خودت دوست داري منم میخورم سر تكون دادو پیاده شد

شیشه ماشینو پائین دادم تا هواي سرد حالمو شاید بهتر كه اما اولین چیزي كه حس كردم بوي ذرت و قارچ بود انگار یه چیز محكم كوبیده شد به معده ام دلم پیچیدو فقط تونستم در ماشینو باز كنم . خم شم و عوق بزنم… 

نیما سریع اومد پیشمو شونه ام رو گرفت دلم میخواست بگم بره اون سمت… 

نگاه نكنه… 

ازم دور شه… 

اما نمیتونستم و مدام پشت سر هم عوق میزدم بلاخره سبك شدم و نفس راحتي كشیدم

نیما چند برگ دستمال بهم داد و لب و دهنمو پاك كردم كمكم كرد بلد شم و گفت

 -خوبي ؟

 -الان آره… 

با وجود اینكه چشم هام از ضعف سیاهي میرفت اما بلاخره معده ام سبك شده بود سوار ماشین شدمو سرمو به صندلي تكیه دادم كه نیما گفت  -چي میخواي برات بیارم

 -فقط آب

سر تكون داد و درو برام بست و رفت

چشم هامو بستم و اصلا نفهمیدم چي شد فقط حس كردم یه نفر بغلم كردو بلندم كرد چشم هامو به زور باز كردم و گفتم  -نیما… 

 -جان نیما… 

 -خودم میتونم بیام… 

اما بدون توجه به من حركت كرد نمیدونستم كجائیم

اما سر و صداي دورمون خیلي زیاد بود نیما نمو رو تخت گذاشت صدا هاي نا مفهومي میشنیدم دكمه هاي مانتومو باز كرد ناي حرف یا مخالفت نداشتم

دست چپمو از تو مانتوم بیرون آورد و دوباره خوابم برد اینبار با حس سوزش دستم چشم هامو به زور باز كردم

كم كم سیاهي جلو چشمم كنار رفت و لامپ هاي رو سقف و بوي بیمارستان رو حس كردم

سخت سرمو چرخوندم به نیما نگاه كردم لبخند خسته اي بهم زدو پیشونیمو نوازش كرد  -خوبي بنفشه ؟ سر تكون دادم و لب زدم

 -آب… 

بطري آب معندي رو برام باز كردو به سمت دهنم گرفت چندتا قطره تو دهنم ریخت كه گلوم باز شد

پرستار اومد تو و سرمم رو چك كرد و فشار دست دیگه ام رو گرفت و گفت  -بعد سرمش میتونین برین…

نیما تشكر كرد و كنار تخت نشست -لازم نبود بیایم بیمارستان آروم خندید و گفت

 -تو از حال رفتي بنفشه … انتظار داشتي ببرمت خونه تو اون شرایط ؟ بي رمق خندیدم و گفتم

 -از بس با حرص این چند روز غذا خوردم معده ام داغون شد نیما سر تكون داد و دوباره پیشونیمو نواش كرد آروم پیشونیمو بوسید و گفت

 -خودمم حال بهتري ندارم ازت … هیچوقت فكر نمیكردم عقد كنیماینهمه دردسر مي افتیم

چشم هامو بستمو سر تكون دادم كه دوباره گفت

 -فردا میبرمت خونه … همه وسایلتو جمع كن… خودمم شركت همه چیو مرتب میكنم… 

امیدوارم این رفتنمون آرامش بیاره… 

واقعا منم با نیما موافق بودم

انقدر خسته و پر از زخم بودم كه فقط دلم آرامش میخواست سرمم بلاخره تموم شد و پرستار از دستم جداش كرد بلند شدمو با كمك نیما به سمت خروج رفتیم تا خونه نیما حرفي نزدیم حتي تو آسانسور… 

تمام مدت سكوت محض بود

ئارد خونه شدیمو به سمت اتاق خواب رفتیم حس میكردم بوي بیمارستان میدم آروم رو به نیما گفتم  -دلم میخواد دوش بگیرم

رو صورت خسته اش لبخندي نشست و گفت

 -منم دلم میخواد دوش بگیریم… اما بهتره استراحت كني بذاري براي فردا با خنده و خستگي سر تكون دادم و گفتم

 -دوش بگیرم! 

 -وقتي من پیشتم دوش رو میگیریم… 

واقعا باورم نمیشه میخوام با نیما برم سوئیس

اونجا دیگه مسلما دنیاي عشق و حال و قدرت مطلق نیماست

لباسمو عوض كردم و رو تخت دراز كشیدم كه نیما با یه لیوان آب میوهر اومد و گفت

 -دكتر گفت مایعات شیرین بخور تا صبح میل نداشتم اما ازش گرفتمو خوردم منتظر بودم باز به اینكه لباس تنمه گیر بده

اما لباس خودشو هم عوض كرد و بر عكس شب هاي قبل یه بلوز و شلوارك پوشید برگشت سمتم و با دیدن نگاهم چشمكي زد و گفت نمیخوام باز از حال بریم

انقدر خسته بودم كه واقعا سخت لبخند زدم لیوانو دادم به نیما و تو تخت كز كردم

نیما رفت و چند دقیقه بعد برگشت و لامپو خاموش كرد

بوي خمیر دندون میداد و من خجالت كشیدم مسواك نزده داشتم میخوابیدم خواست بغلم كنه كه نشستم رو تخت و گفتم

 -من مسواك نزدم سریع رفتم سمت سرویس

كارمو كردم و برگشتم كه دیدم رو تخت نشسته و داره با تلفن حرف میزنه با دیدنم لبخند زد و بلند شد اومد سمت در متوجه شدم میخواد تنها صحبت كنه به ساعت نگاه كردم نزدیك ۱ بود!

كي میتونست باشه

دراز كشیدم كه دوباره نیما اومد بغلم كرد  -كي بود زنگ زد ؟

 -مهم نیست

تا خاستم اعتراض كنم خودش گفت

 -نیاز بود معذرت خواست بخاطر رفتار مامانش دقیقا ۱ شب باید معذرت میخواست ؟ هیچي نگفتمو سكوت كردم دودل بودم واقعا قضیه این باشه اما ناي گیر دادن هم نداشتم

نیما به پهلو چرخید و قشنگ تو بغل هم قفل شدیم دستمو تو ته ریش هاي صورتش كشیدم

این چند روز از بس سرمون شلوغ بود نیما هم نرسیده بود مثل همیشه ۶ تیغه و با صورت صاف باشه

خودش دقیقا فكرمو خوند و گفت  -نرسیدم ریشمو بزنم

 -بهت میاد

 -اما نمیشه باهاش حسابي تورو بوسید خندیدمو گفتم

 -آره تیزه … اما خوشم میاد اینجوري هم… 

دوباره دستمو رو لپش كشیدم كه سعي كرد انگشتمو گاز بگیره سریع دستمو عقب كشیدمو خندیدم كي فكرشو میكرد

تو بغل مردي كه تمام تلاشمو كردم ازش فرار كنم انقدر آروم و خوش باشم ؟!

چقدر جنگیدم تا این وصلت بهم بخوره.

اما الان چقدر حس میكنم جام بغل نیما راحته

تازه چشم هام گرم شد و نیما همنفس كشیدنش آروم شده بود كه صداي موبایلش بلند شد

از هم جدا شدیم و نیما چرخید موبایلش رو از رو پا تختي برداشت تو تاریكي اتاق نور موبایلش باعث شد اسم نیاز رو رو صفحه گوشي بخونم نیما رد تماس زد و برگشت سمتم  -جواب میدادي خب

 -ولش كن

اما قبل اینكه دوباره بغلم كنه باز زنگ خورد گوشیش چشم هامو مالیدمو گفتم

 -جواب رده نیما تا زنگ نزد تلفن خونه

نیما كلافه نشست رو تخت و گوشیو گرفت اما جواب نداد تا رفت بیرون اتاي و شروع به صحبت كرد

ناراحت شدم از این كارش میدونستم كارم درست نیست اما بلند شدم و پشت سرش آروم رفتم میدونستم كارم درست نیست

اما كنجكاوي زنونه مثل خوره افتاده بود به جونم بلند شدم و پشت سرش رفتم نیما آروم گفت

 -نیاز میشه ازت خواهش كنم یكم آبلیمو بخوري و بخوابي ؟ تو حالت خوب نیست

… فردا از

این حرفات پشیمون میشي… 

وسط پذیرایي تاریك ایستاد منم تو راهرو ایستادم برام مهم نبود برگرده منو میبینه چون نمیخواستم یواشكي گوش وایسم اما جملا بعدي نیما مثل آب سرد بود برام

 -نه … كسي ازت متنفر نیست … من دوستت دارم نیاز … گوش كن به من… 

اینو گفتو خودش برگشت سمت من با دیدنم ساكت شد دلم دوباره پیچید دوئیدم سمت سینك.

روش خم شدمو عوق زدم چیزي تو معده ام نبود

آب میوه اي كه خورده بودمو بالا آوردم نیما اومد سمتم و تو گوشي گفت

 -نیاز … گوش كن… 

در حالي كه كتفمو گرفت ادامه داد

 -حال بنفشه بده باید ببرمش دكتر … قول میدي كاري نكني تا بهت زنگ بزنم… 

دستشو از تنم كنار زدم و دوباره عوق زدم كلافه گفت  -بنفشه تو گوشي گفت

 -نیاز وایسا… 

یهو گوشیو كوبید رو میز و كتفمو گرفت

 -آروم باش بنفشه … نیاز مست كرده میگه میخوام خودمو بكشم …یه زري زدم آروم شه… 

نا نداشتم رو پام وایسم

آرنجمو به سینك تكیه دادم و دهنمو شستم نیما موهامو كنار داد و بازومو گرفت تا بلندم كنه  -بنفشه … شنیدي چي گفتم

 -ولم كن نیما

دستشو پس زدم و نشستم رو كف سرد آشپزخونه نیما رو به روم نشستو گفت

 -بزار بهش زنگ میزنم صداشو گوش كن. مست كرده . چرت میگه…ترسیدم كاري كنه… 

چشمام میسوخت

نگاه نیما تو چشمام دنبال تائید حرفش میگشت اما حالم انقدر بد بود فكرم كار نمیكرد

 -تو بهش گفتي دوستت دارم … تو كه مست نیستي… 

 -گفت همه متنفرین … تو متنفري … من خودمو میكشم … چي میگفتم… 

 -میگفتي متنفر نیستم . نمیدونم … هر چي … اصلا چرا پیش من حرف نزدي

 -براي همین دیگه ؟

 -براي همین ؟ كه بهش بتوني بگي دوستت دارم

 -بس كن بنفشه … براي اینكه تو فكر بد نكني … همون اول زنگ زد هم مست بود

.به زور آرومش كردم

 -تو بس كن نیما … من اصلا نمیخوام بحث كنم … من خستم … برو به دختر عمه ات زنگ بزن

 …آرومش كن … وظیفه توئه دیگه … هر كي مست كنه آویزون تو بشه میدونستم منظورمو گرفته

خاطره ترانه تو همین خونه برام زنده شده بود

پایه صندلي روگرفتم تا بلند شم كه نیما عصباني بغلم كرد و از رو زمین بلندم كرد با آرنجم زدم به سینه اش و گفتم

 -ولم كن

صورتش جالا كاملا عصباني بود

باز با یه كلمه آتیش عصبانیتش روشن شده بود منو به سمت اتاق برد

گذاشت رو تخت و ازم جدا نشد… 

آروم اما با صدایي كه توش عصبانیت حس میشد گفت

 -قبلا هم بهت گفتم … من مقصر رفتار دیگران نیستم … پس اونارو به من نسبت نده… 

چشم هامو بستم خواستم از بغل كنار برم كه محكم تر بغلم كردو گفت

 -انقدر الان اعصابمو خورد كردي كه میتونم هر كاري بكنم … پس لطفا آروم بگیر و عصبي ترم نكن

میخواستم بگم هر كاري ؟ دقیقا چه كاري منظورته اما واقعا ترسیدم

این لحن نیما منو میترسوند واقعا میترسوند

كنارم دراز كشید و چرخیدم . طوري كه از پشت بغلم كرد پتو رو هر دومون كشید و دیگه هیچكدوم حرفي نزدیم من نمیتونستم به هیچ چیزي فكر كنم

معده خالي و فشار پائینم باعث شده بود ذهنم مثل یه كاغذ سفید بشه و فقط چشم هامو بستم

نمیدونستم خوابم یا بیدارم

اما حس كردم دست نیما رو تنم حركت كرد

خواب بودم … داشتم خواب میدیدم … حتي تو خواب هم خسته بودم… 

شایدم بیداري بود… 

دستشو رو شكمم كشیدو زیر تیشرتم برد دستاش گرم بود

مثل همیشه… 

حس خوب دستاش با خوابم تركیب شده بود هیچ آگاهي به اطرافم نداشتم

انگار هر از گاهي از خواب میپریدم و فقط میدیدم یه بحشي از لباس هام نیست میدیدم لب ها و دست هاي نیما جاي جدیدي رو داره فتح میكنه… 

 ….

با صداي زنگ موبایل نیما بیدار شدم . خیلي دور بود … اما مدام زنگ میخورد نیما با اكراه ازم جدا شد و نشست رو تخت لعنتي فرستادو از اتاق رفت بییرون

درست همونطور كه دیشب بغلم كرده بود خوابیده بودیم پس تمام اتفاقات دیشب خواب بود

نشستم رو تخت كه دیدم هیچي تنم نیست… 

حداي من … بیداري بود … ته مونده خاطراتي كه تو ذهنم بود مرور شد . انقدر بي جون بودم كه چیز درستي یادم نبود

حتي نمیدونستم تا چه حد دقیقا پیش رفته

به اطراف نگاه كردم و با دیدن بسته باز شده كاند وم خدارو شكر كردم حداقل حواس اون جمع بود… 

اما چطور تونست تو اون حال من… 

من تقریبا از ضعف و خستگي بي هوش بودم

نیما همونطور لخت با گوشي اومد تو و یه لیوان آب میوه بهم داد داشت راجب كار حرف میزدو خیلي هم راحت بود انگار نه انگار هیچي تنش نیست

لبوانو ازش گرفتمو با وجود اینكه دهنمو نشسته بودم چند قلوپ خودم

واقعا بهش نیاز داشتم . خوبه خودش میدونست چه بلایي سرم آورده برام آبمیوه آورد… 

نیما رفت سر كمدش و لباس هاشو بیرون آورد . همینجور مشغول صحبت بود. 

لباس هارو رو تخت گذاشتو دوباره همونطوري رفت بیرون… 

از رو تخت پا شدم و لباس زیرمو از بین رختخواب ها پیدا كردم من نمیشتونستم مدل نیما باشم لباس هامو پوشیدمو رفتم سرویس كارمو كردم و اومدم بیرون

نیما همینطور پاي گوشي بود و داشت سر گاز نیمرو درست میكرد! 

خیره بهش بودم كهبرگشت سمتم و سوالي نگاهم كرد بهش اشاره كردمو آروم گفتم  -نمیخواي چیزي بپوشي

بدون جواب دادن بهم به ماهي تابه اشاره كرد و بي صدا لب زد  -نسوزه تا من بیام

دوباره مشغول صحبت شد رفت سمت اتاق خواب چایي رو گذاشته بود. 

نیمرو هارو پشت و رو كردم و نون از فریزر بیرون آوردم رو میز پنیر و نیمرو و چائي و شكرو چیدم و خودم نشستم انقدر گرسنه بودم كه منتظر نیما نموندم و شروع كردم

نیما با كت وشلوار از اتاق اومد بیرون و هم چنان در حال صحبت بود رو به روم نشست و یه لب از چائیش زد

مكالمه اش از فارسي به انگبیسي تغیرر كرد و فهمیدم داره با یه نفر دیگه صحبت میكنه

صبحانه ام رو خوردمو برگشتم اتاق خواب . تختو مرتب كردم و لباسمو پوشیدم وسایلمو جمع كردمو آماده برگشتم آشپزخونه كه دیدم نیما همونطور گوشي به دست میز

صبحانه رو جمع كرده

با دیدن من با سر اشاره كرد بریم

چاره اي نبود … میخواستم راجب دیشب صحبت كنیم

اما انگار فرصتي نبود . با هم پائین رفتیم و سوار ماشین شدیم . نیما بلاخره گفت  -مسعود جان من باید بشینم پشت فرمون … رسیدم شركت زنگ میزنم باقي رو چك كنیم. 

اینو گفتو قطع كرد

خدارو شكر كردم بلاخره تموم شد مكالمه اش. 

ماشینو روشن كردو راه افتادیم . قبل اینكه من چیزي بگم خودش گفت  -میرسونمت خونه … وسایلتو جمع كن … شب میام دنبالت… 

محكم گفتم

 -من میخوام راجب دیشب حرف بزنیم

 -گفتم دیگه … شبمیام دنبالت حرف بزنیم … قبل سفرمونه … من خیلي كار دارم بنفشه… 

الانم دیرم شده

 -نیما … دیشب براي من خیلي مهم بود … تو نمیتوني انقدر راحت ازش رد شي… 

 -اتفاقا برا منم خیلي مهمه … من نمیتونم این رفتار هاتو تحمل كنم كه تا چیزي میشه همه چیو به هم میدوزي هاج و واج بهش نگاه كردم

چقدر پر رو ! بعد اون رفتار تهوع آور عمه اش … شاهكار دختر عمه اش … اون جمله تاریخي

خودش و رابطه اي كه تو خواب و بي هوشي براي خواست خودش باهام داشت …

تازه به من

میگفت رفتار منو نمیتونه تحمل كنه! 

بي اختیار افكارمو بلند گفته بودم

نیما با شنیدن حرفام چشم هاش گرد شد اما من حقیقتو گفته بودم

با عصبانیت در ماشینو باز كردم و پیاده شدم نیما هم پیاده شد و صدام زد

 -بنفشه

جوابشو ندادم اومد پشت سرمو دستمو گرفت  -وایسا بنفشه

 -ولم كن … برو دیگه … مگه كار نداري

 -دارم … اماتو نمیفهمي كه… 

 -آخه من نفهمم … حالام برو به كارت برس

اینو گفتمو بازومو از دستش جدا كردم و جلو در خونه رسدم

خواستم زنگ بزنك كه نیما دوباره بازومو كشیدو بدون توجه به اینكه تو كوچه ایم منو چرخوند سمت خودش

 -عصبي ترم نكن بنفشه … شب میایم صحبت میكنیم پوزخندي بهش زدم و سعي كردم آروم باشم

با چشمام به دستاش اشاره كردم كه با فشار بازو منو گرفته بود و گفتم  -عصبي تر از این ؟

بازو هامو ول كرد كلافه دستشو برد تو موهاش… 

خواس چیزي بگه كهصداي بوق یه ماشین بلند شد و بعد هم داد یه نفر كه گفت  -آقا این تانكتو برنمیداري ؟ میخوام برم تو پاركینگ پسر همسایمون بود

نیما با عصبانیت برگشت سمتش كه من زنگ واحدمون رو زدم در باز شدو نیما برگشت سمت من اما سریع رفتم تو و درو تو صورتش بستم از پشت در داد زد

 -بنفشه

بدون توجه بهش رفتم سمت پله ها كه صداي كوبیده شدن در ماشینش اومد و بعد هم گازي كه داد و رفت ازش عصباني بودم خیلي بیشتر از همیشه

وارد خونه شدم و مامان مشكوك نگاهم كرد و گفت  -داشتین دعوا میكردین

با سر گفتم آره و به سمت اتاقم رفتم كي ما دعوا نمیكنیم دقیقا! 

هر روز یه ماجرا داریم

خودمو انداختم رو تخت و تو ذهنم داشتم مرور میكردم رفتار من كجا ها ایراد داشت! 

یعني نباید از گفتن اون حرفش حالم بد میشد ؟ با فكر به دوستت دارم نیما به نیاز حالم بد شده هنوز دهبار به من كه عقد كرده نگفته دوستت دارم اونوقت… 

كلافه نشستم رو تخت اینكه تیكه انداختم هر كي مست میكنه آویزون تو میشه بد بود ؟ اینم حقیقت محض بود اون از ترانه این از نیاز تازه اینارو من دیدم . خدا میدونه قبلیا چي بود و چه خبر بود… 

مامان اومد تو اتاقو گفت

 -چي شده ؟ میخواي برام بگي چشم هامو مالیدم و گفتم

 -هر كاري خودش میخواد میكنه . قبولم نمیكنه اشتباه كرده . آخرم من مقصرم مامان آروم خندید و گفت  -خصوصیت همه مردا… 

كلافه سر تكون دادم و بغض كردم كه مامان گفت

 -حق داري … البته قهر كني یا بحث كني طبق تجربه من به جوابي نمیرسي … اما چون شما تازه

اول زندگي هستین … احتمالا یكم الان جواب بده… 

 -این دفعه چندمه اینجوري میكنه … میدونه ناراحتم … میگه برو من كار دارم شب میاي صحبت مي كنیم! 

مامان اخماش تو هم رفت و گفت

 -این حرفو بهت زده ؟ با سر تائید كردم و گفتم

 -تقریبا… 

 -خب پس زنگ زد جوابشو نده … به خونه هم زنگ زد خودم جوابشو میدم …

پسره پر رو

از این برخورد مامان ذوق كردم چه عجب اومد تو تیم من مامان گفت

 -پاشو دست وروتو بشور بیا صبحانه … بهش هم فكر نكن… 

اینو گفتو از اتاق بیرون رفت نمیشد بهش فكر نكنم . اما بلند شدم. 

باید با نیما یه برخورد جدي میكردم. 

اما قبلش باید دوش مي گرفتم . با شاهكار دیشبش همه تنم نوچ بود… 

دوباره تو سرم اتفاقات دیشبو مرور كردم. 

حوله ام رو برداشتم و بدون صبحانه خوردن رفتم تو حمام یه دوش حسابي طولاني گرفتم. 

تو آینه حمام به خودم نگاه كردم…

لاغر شده بودم و دوباره استخونام زده بود بیرون همش هم تقصیر حرص هاي نیما و عمه اش بود نفسمو خسته بیرون دادن

یه لحظه نیما میتونه منبع آرامش من باشه

اما دو دقیقه بعد انقدر بي منطق و خشن میشه كه قابل درك نیست… 

نگاه عصباني امروزش تو سرم بود بلاخره از حمام دل كنمو خودمو خشك كردم لباس پوشیدم و رفتم بیرون. 

مامان پاي تلفن بود و داشت میگفت

 -بنفشه گفت نمیخواد با شما صحبت كنه … مثل اینكه ازتون ناراحته… 

پس نیما بود … لبخندي از جواب مامان رو لبم نشست كه مامان گفت  -بهتره بذارین براي یه وقت دیگه… 

مكث كرد و اینبار گفت

 -خواهش میكنم … عصرت بخیر پسرم… 

اینو گفتو قطع كرد با لبخند به من گفت

 -چند بار زنگ زد به گوشیت . بعد زنگ زد خونه … جواب منم كه شنیدي …

گفت بهت بگم شب

میاد دنبالت … منم گفتم بذاره ي وقت دیگه رفتم سمت مامان و بغلش كردم و گفتم

 -عاشقتم مامان لبخندي زد و گفت

 -قهر طولاني خوب نیست بنفشه … اما یه كوچولو براي نشون دادن ناراحتیت بد نیست … اما نذار طولاني شه

سر تكون دادم و رفتم اتاقم

گوشیمو تا عصر چك نكرم و فقط خوابیدم

تازه یكم جون گرفته بودم و جرئت كردم گوشیمو چك كنم صد تا پیام از نیما داشتم تو تلگرام. 

كلي هم مسیج

مسیج هارو اول چك كردم كه همش بنفشه جواب بده بود

آخریش نوشته بود بنفشه لج نكن من اعصابم به اندازه كافي خورده. 

خواستم جواب بدم برو هر وقت اعصابت آروم شد بیا اما گفتم اول پیام هاي تلگرامو چك كنم

اول از اینكه چه خبر وسایلتو جمع كرد شروع كرده بود

بعد رسید به اینكه چرا جواب نمیدي و باقي هم اخم تخم كه جواب بده بچه بازي در نیار براش نوشتم

 -هر جا كم میاري میگي بچه بازي در نیار … آره من ازت كوچیكترم . اما بچه نیستم . اگه

اعصابت خورده برو اعصابت آروم شد بیا . مشكلات دیگه رو سر من خالي نكن .

دیشب تو

كلكسیون رفتار هاي اشتباه بودي … هروقت قبول كردي پیام بده … منم جوابتو میدم. 

اینو گفتمو گوشیو گذاشتم رو تختو رفتم سمت آشپزخونه

خودمو با شام درست كردن سر گرم كردم . ساعت ۹ بود كه صداي آیفون بلند شد یه حسي بهم میگفت نیماست اما جرئت نكردم برم جلو در

بابا كه از چیزي خبر نداشت آیفون رو جواب داد و گفت

 -سلام نیما جان … بیا بالا … بنفشه … چرا نمیاي بالا خب ؟! باشه پسرم میگم بیاد پائین…

با این حرف بابا به مامان نگاه كردم كه آروم گفت  -عیبي نداره … برو… 

به اجبار رفتم اتاقو لباس پوشیدم گوشیمو چك كردم پیاممو دیده بود

اما هیچ جوابي نداده بود. 

گوشیو برداشتمو رفتم بیرون از در كوچه كه خارج شدم نیمارو دیدم كه كنار ماشین داشت سیگار مي كشید بوي سیگارشو دوست نداشتم خیلي غلیظ بود

براي همین بدون توجه بهش رفتم توماشین نشستم تا بیاد سیگارشو تموم كردو بعد اومد سمت ماشین قیافه اش معلوم بود هنوز عصبانیه

قلبم انقدر تند میزد حس میكردم نیما هم مي تونه صداشو بشنوه دلم میخواست با نیما آروم صحبت كنیم. 

اما نیما با همون جمله اول منو از جام پروند و با صداي عصباني و بلند گفت  -میشه بگي دلیلي این رفتار هات چیه ؟ دستمو رو قلبم گذاشتم و محكم گفتم

 -یعني هنوز متوجه دلیل ناراحتي من نشدي ؟

 -نه … میدوني چرا ؟ چون هیچكدوم از اتفاقات دیشب دلیلي نداشت كه ناراحت بشي… 

 -ئه جدا ؟! پس… 

نذاشت ادامه بدم و بلند تر گفت

 -بنفشه … گفتي حرف هاي عمه ام ! خودت میدوني كه مقصرش من نبودم و به احترامت

اونجارو ترك كردم ! گفتي زنگ زدن نیاز ! كه گفتم مست بود ! گفتي حرف من به نیاز ! كه گفتم

براي اینكه كار احمقانه اي نكنه بود ! گفتي رابطه دیشب ! تو زنمي … حق ندارم باهات رابطه داشته باشم ؟

بلند تر از خودش گفتم  -سر من انقدر داد نزن

دست هامو به سمتش گرفتم و گفتم  -دادت با من این كارو میكنه! 

دستام میلرزید و سرد بود

نیما شوكه به دستام نگاه كرد و سریع دستامو گرفت

اما دستمو ازش جدا كردم و سعي كردم نفس كشیدنمو آروم كنم نیما هم تو سكوت بهم نگاه كرد یكم آروم شدم كه نیما گفت  -تو عصبیم میكني… 

 -من عصبیت نمیكنم … تو عصبي میشي… این دلایل براي تو منطقي … براي من نیست نیما

 …

 -منطق كه من و تو نداره بنفشه… 

چون آروم تر حرف میزد و از عصبانیت قبل تو صداش نبود جرئتم بیشتر شد و گفتم

 -نیما … گوش كن … من از حرف هاي عمه ات دلم شكست … باشه تو مقصر نبودي تو

حرفاش … اما بگو من چرا اونجا بودم ؟ بخاطر چي باید اونارو میشنیدم ؟ بخاطر تو مگه نبود! 

مگه بخاطر تو نرفتیم ! مگه عمه تو نیست ! مگه دلمو نشكوند . مگه حالمو بد نكرد ! این اتفاقات افتاد … نمیشه من بذارمشون كنار بگم من ناراحت نیستم چون تقصیر عمه بود! 

تقصیر توئي كه منوبردي هم بود

 -قبول ندارم

صداش دوباره داشت عصباني میشد قبل از اینكه فرصتو از دست بدم گفتم

 -بذار حرفام تموم شه … بعد تو هم بگو… 

سر تكون داد و من خیره به كوچه گفتم

 -ترانه مست بود … نیاز مست بود … اوكي … اما چرا ترانه آویزون كس دیگه نشد … چرا نیاز به یكي دیگه زنگ نزد … درسته اینكه اون الان به تو زنگ زد مقصرش تو نبودي ! اما اینكه تو تو

گذشته كاري كردي كه الان بیان سمت تو ! مقصر توئي … مگه میشه بدون هیچ ربطي به تو زنگ

بزنه ! نیاز با مادر مذهبي … مست كنه ! چرا ؟ بعد به تو زنگ بزنه ؟ درست بعد رفتن ما؟ چرا… 

خواست چیزي بگه كه دستمو بالا بردم و گفتم

 -آره … من زنتم … تو حق داري هر وقت خواستي … باهام رابطه داشته باشي …

اما من تقریبا

بیهوش بودم … یعني نمیشد بذاري براي صبح … بزاري وقتي كه منم لذت ببرم اینو گفتمو مكث كردم آروم اما با عصبانیت گفت

 -تموم شد ؟

سر تكون دادم . بهش امید نداشتم حرفام تو كله اش رفته باشه

بلاخره گفت

 -باشه . همش قبول . من اشتباه كردم . راضي شدي قشنگ معلم بود براي اینكه بحثو تموم كنه داره اینو میگه نا خداگاه پوزخند زدم كه یهو كوبید رو فرمون

 -به من پوزخند نزن بنفشه تا عمق جونم لرزید و از جام پریدم

نیما كلافه نفسشو بیرون دادو روشو كرد اونور دستمو گذاشتم رو قلبمو آروم گفتم

 -چته … من كنارتم… 

هر دو ساكت بودیم . نفسم آرؤوم شد و گفتم

 -اینهمه حرف زدم . پوزخند زدم چون انتظار نداري باور كنم الان همه رو قبول مردي كه… 

زیر لب و آروم بدون نگاه كردن بهم گفت

 -به من پوزخند نزن … بدم میاد از این حركتت سكوت كردم كه خودش گفت

 -میگم باشه اشتباه كردم . دنبال چي هستي ؟ادامه دعوا ؟

 -نه .. دنبال یه توافق … یه درك دو طرفه … نمیخوام الكي بگي من مقصرم باز اینجوري بشه

 -دیگه نمیشه … همشون تموم شد… اگه تو دوباره با یه اتفاق دیگه همه رو رو نكني و گیر ندي به همه چي. 

خواستم چیزي بگم كه خودش باز گفت

 -باز بحث جدید باز نكن جون مادرت … من اصلا حوصله این بحث هاي بیخود رو ندارم . اینجا

اونو گفتي . دو هفته پیش فلانو گفتي … یه موضوع یه جائي تموم میشه دیگه تموم میشه. 

دفنش كن دوباره نبش قبر نكن

میدونستم منظورش قضیه ترانه است و گفتم

 -قبل دفن كردن اگه حلش كني … لزومي به نبش قبر نیست با اخم نگاهم كرد و گفت

 -بذاري حل شه حل میشه … تو نمیخواي حلش كني خسته نفسمو بیرون دادم كلا بحث با نیما همین بود آخر مقصر منم

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم

 -میخواي اصلا دیگه بحث نكنیم واقعا انرژیم تموم شده بود

هر بار انقدر عصبي میشدم شونه ها و فكم درد میگرفت نیما خیلي راضي گفت  -آره … من از خدامه

هیچي نگفتم كه نیما ماشینو روشن كرد و راه افتاد سوالي نگاهش كردم و گفتم

 -كجا داریم میریم ؟

 -كجا باید بریم ؟ میریم خونه من… 

 -چرا اونوقت ؟

 -دیشب گفتي لذت نبردي … امشب كه بیداري میخوام لذت ببري با اخم گفتم

 -الان ؟ الان كه انقدر هر دو عصباني هستیم وقتشه ؟

 -دقیقا الان وقتشه.. . هر دو بهش نیاز داریم

از دستش انقدر كلافه و عصباني بودم كه دستامو با حرص تو موهام فرو كردم و گفتم

 -نیما … میخوام برم خونه … من اینجوري آروم نمیشم

-چرا ؟ مگه قبلا آروم نشدي ؟

-قبلا ؟

 -آره … چندبار خونه من تو بغل هم خوابیدیم و آروم شدیم

 -آره … خوابیدیم … اما الان نمیریم بخوابیم

 -اتفاقا … میخوابیم…

اینو گت و گوشیش رو بیرون آوردو شروع به زنگ زدن كرد با حرص نگاهش كردم

وسط حرف با من به كي داشت زنگ میزد

با شنیدن اسم باباي خودم شوكه نگاهش كردم كه گفت

 -با اجازتون با بنفشه میریم دور بزنیم . خواستم بپرسم اگه دیروقت شد مشكلي نیست بریم خونه من ؟

با دست چشم هامو پوشوندم واقعا چطور روش میشد

مرسي و شب بخیر گفت و قطع كرد

نگاهش كردم كه لبخند مغرورانه اي زد و گفت

 -خب مشكل بعدي… 

 -الان به نظرت همه مشكل هارو حل كردي ؟

 -مسلما … الان تو چه مشكلي داري ؟ بگو خب…. 

تكیه دادم به صندلي و چشم هام به هم فشار دادم یا نیما زبون نفهمه یا من مشكل دارم

اصلا با بحث به نتیجه نمیرسیدیم ساكت شدمو به چراغ ماشینا نگاه كردم نزدیك خونه اش بودیم نیما پرسید

-شام خوردي ؟

نخورده بودم . اما میل نداشتم و به دروغ گفتم

 -آره … تو نخوردي ، بخور

 -من فعلا هوس چیزاي دیگه دارم اینو گفتو دستشو گذاشت رو پام. 

نفسمو خسته بیرون دادم این زندگي خیلي مسخره بود دعوا هامون همه بي نتیجه تفاوتمون از زمین تا آسمون سلیقمون دوتا دنیاي متفاوت اونوقت عقد كردیم… 

اونوقت نیما میگه عاشقتم… 

از همه مهم تر منه احمقم حس میكنم دوستش دارم… 

البته مسلما از منظر نیما زندگیمون اینجوري نبود از نظر اون دعواهارو زود جمع میكرد نظراتش به كرسي مینشست… 

همش چیزي كه میخواست میشد و رابطه اي كه میخواست رو داشت میدونم دنیاي زنونه با دنیاي مردونه خیلي فرق داره. 

اما این اصلا انصاف نیست . من انگار هر روز چیز هاي بیشتري تو ظرف تحملم قرار میگرفت و

نیما انگار هر روز این ظرفو با یه رابطه خالي میكرد و از نوع شروع میكرد نیما رفت تو پاركینگ و گفتم

 -شما مردا خیلي خوش به حالتونه ؟

 -چرا اونوقت ؟

پارك كرد و هر دو پیاده شدیم. 

به سمت آسانشور رفتم و گفتم

-خدا شمارو یه جوري آفریده اصلا اذیت نشین… 

سوالي سر تكون داد و پرسید  -منظورت چیه ؟ از چه نظر ؟

 -كلا دیگه… از همه نظر … روحي… جسمي … احساسي … كلا موجودات راحتي هستین

یكم صداش عصباني شد و گفت  -باز داري به من تیكه میندازي ؟

چشم چخوندم بهش و توآینه آسانسور موهامو مرتب كردم و گفتم

 -خیر … داشتم باهات حرف عادي میزدم … اما ولش … امشب فقط میخواي بهم بپري… 

آسانسور به طبقه نیما رسید و نیما گفت

 -تقصیر خودته از صبح اعصاب برام نذاشتي … اعصابم ضعیف شده اینبار دیگه هیچي نگفتم

دقیقا قضیه نرود میخ آهنین در سنگه… 

در واحدشو باز كردو كنار ایستاد خنده دار بود

اومدیم خونه نیما كه به روش نیما آروم شیم! 

البته درستش اینه

آورده منو اینجا كه به روش خودش آروم شه… 

نیما به سمت اتاق خواب رفت . اما من برق آشپزخونه رو رون كردمو یه لیوان آب برا خودم

ریختم ر میز صبحانه نشستم و یكم از آب خوردم نیما لباسشو عوض كردوبا یه شلوارك اومد پیشم

از تو یخچال آب میوه در آورد. برا خودش ریخت و نشست. 

یه لب دیگه از آبم خوردم و پاهامو رو صندلي جمع كردم كه نیما گفت  -چرا زانو غم بغل گرفتي … مگه آوردمت قتلگاه ؟

براش چشم چرخوندم و گفتم

 -الان خوشحالي دیگه . هر چي تو میخواستي شده باز صورتش تو هم رفت و گفت

 -میخواي اینجوري هي تیكه و كنایه ندازي پاشو همین الان برت گردونم خونتون یه لحظه خواستم بلند شدم

میدونستم بلند شم و بگم بریم دعوامون عمیق تر میشه اما واقعا هوس كرده بودم بلند شم یاد حرف مامان افتادم كه گفت دعوا خوبه اما نباید بذاري طولاني شه براي همین گفتم

 -من تیكه و كنایه نمیندازم . حرف حق میزنم . چطوره یكم سعي كني به میل و علاقه منم توجه كني

 -منظورت چیه ؟

 -خب الان اومدیم اینجا . تو آماده اي بریم رو تخت … اما من خوابم نمیاد . دوست دارم یكم

با هم وقت بگذرونیم . مثلا یه فیلم ببینیم ابروهاش بالا پرید و گفت  -من كي گفتم بریم رو تخت ؟

 -تیپي كه زدي همینو میگه دیگه . اصلا اگه من باهات میومدم تو اتاق خواب همینم نمیپوشیدي الان رو تخت بودیم خندید و گفت

 -چه فكر منحرفي داریا

بهش اخم كردم كه بلند شد رفت اتاقشو یه تیشرت پوشید و برگشت بهم چشمكي زد و گفت

-نمیدونستم منو لخت میبیني تح ر یك میشي

سعي كردم بهش اخم كنم اما از حرفش خنده ام هم گرفته بود نیما به سمت تلویزیون رفت كه داد زدم

 -كي با اون شكم گنده تو تح ر یك میشه آخه ؟ سوالي برگشت سمتمو به شكمش درست كشید  -خدائیش كجاش گنده است . همش عضله است. 

 -مرسي اعتماد به نفس درسته شكمش گنده نبود

اما عضله هم نبود دیگه كه بخواد پز بده نیما نشست رو كاناپه و گفت

 -اگه به میزان رضایتمندیت بر نمیخوره تشریف میارین فیلم انتخاب كنین ؟ اي خدا … چرا این بشر رو انقدر پر رو آفریدي بلند شدمو گفتم

 -بذار لباسمو عوض كنم بیام با شیطنت برگشت سمتمو گفت

 -من مشكلي ندارم چیزي نپوشي ها . راحت باش اخم كردم بهش و گفتم  -اون روتو كم كن نیما… 

 -كم نكنم چي میشه ؟

 -خودم برات كم میكنم

 -جونم … چطوري ؟

با اخم رفتم سمت اتاق . چي میتونستم بگم . اصلا از پس نیما بر نمي اومدم. 

چقدر امشب حرصم داده . الانم انگار نه انگار بیخیال و راحت داره نظر میده و مزه مي پونه

كاش میشد منم مثل نیما بودم . الان عصبانیه یه لحظه بعد بي خیاله. 

اما من چیزي كه درونم حس میكردم انگار یه عمر باهام میموند مانتو و شالمو آویزون كردم و با همون بلوز و شلوار جینم رفتم پیش نیما رو كاناپه دراز كشیده بود و به دسته اش پشتي داده بود

رفتم رو یه مبل تك نفره نشستم كه نیما سر تا پامو برانداز كردو گفت  -یكم بیشتر لباس میپوشیدي … نچائي… 

 -راحتم

 -پاهاشو باز كرد تا رو مبل فضا ایجاد كنه و گفت

 -بیا اینجا بشین با هم فیلم انتخاب كنیم

 -من از همینجا نظر میدم

 -اوه … الان یعني قهري ؟ بیا بنفشه حوصله منم حدي داره ها چشم هامو ریز كردم تا بهش جواب بدم اما منتضر جوابم نشد و دستمو گرفت و كشید نشوندم تو بغلشو درستشو دور كمرم قفل كرد و گفت  -یه وقت هایي شك میكنم بهت

 -منظورت چیه ؟

 -حس مي كنم خودت دوست داري با زور یه سري كارهارو انجام بدي متوجه منظورش نشدم و برگشتم سمتش تا به صورتش نگاه كنم كه كیف سي دي رو جلوم باز كرد و گفت

 -اینجا كلي فیلم هست كه نصفشو من ندیدم . اكثرا مال بهنامه

 -چطوري ندیدي اما فیلمو داري ؟

 -خب میذاشتیم ببینیم … من وسطش خوابم میبرد

 -الان وسط فیلم نخوابیا. 

 -نه … الان برنامه دیگه اي دارم یه سي دي رو برداشت و گفت

 -این چطوره ؟ مجوز ازدواج … مناسبتي هم هست… 

سي دي رو ازش گرفتم و گفتم

-باشه … ولم كن برم بذارمش… 

نیما همینجور كه من تو بغلش قفل بودم بلند شد و گفت  -نه … ولت نمیكنم دیگه … همینجوري دوتایي میریم واقعا از این كارش خنده ام گرفته بود . اما ول كن نبود

دوتایي با هم خم شدیم و من سي دي رو گذاشتم و برگشتیم رو كاناپه. 

فیلم پخش شد و نیما گیره موهامو گرفتو موهامو باز كرد

هر دو رو كاناپه لم داده بودیم و نیما با پاهاش پاهامو قفل كرده بود

سرم رو سینه اش بود و موهامو كه باز كرد شروع كرد به دست كشیدن تو موهام منم كه همیشه مثل گربه عاشق نوازش. 

یكم از فیلم گذشت كه نیما گفت  -هنوز ازم ناراحتي ؟

 -بیخیال… 

 -پس ناراحتي… 

هیچي نگفتكه موهامو بوسید و دستش رو نوازش وار رو شكمم كشید. 

تو بغلش چرخیدمو گفتم

 -تازه اول فیلمه

 -من كه كاري ندارم. 

 -همیشه همینو میگي… 

خندید و دستشو برد زیر بلوزم. 

سعي كردم بهش توجه نكنم و بیشتر به فیلم دقت كنم اما نمیشد … مخصوصا وقتي دیگه كارش از نوازش گذشت از بغلش بلند شدمو صاف نشستم و گفتم  -نیما … قرار شد فیلم ببینیم دیگه… 

 -داریم میبینیم

 -تو اصلا فهمیدي چي شد

با این حرفم كل فیلمو تا اون لحظه گفت مشكوك نگاهش كردم و گفتم

-قبلا دیده بودي ؟

 -نه … بیا حالا وسط فیلم حرف نزن

منو دوباره كشید تو بغلش … كاملا بهش مشكوك بودم. 

هم دیدن فیلم چشم هامو گرم كرده بود هم حركات دست نیما

نصف بیشتر فیلم گذشته بود كه كنار گوشم گفت

 -بریم اتاق خواب یا همینجا ؟

لباسام دیگه نیمه باز بود و خودمم حسابي تو دام نیما گرفتار شدم. 

دكمه استپ فیلمو زدمو آروم گفتم

 -اتاق خواب… 

دیگه بهم فرصت نداد

بلندم كردو به سمت اتاق خواب برد باز همونجور شده بود كه نیما میخواست اما باید اعتراف میكردم خودمم میخواستم منو رو تخت گذاشتو با بوسه از لبم شروع كرد… 

هرچند دیگه حسابي بي طاقت بودم….  

هر بار خودمو میسپردم به لمس دست نیما اینجوري میشد درست مثل یه پاك كن بزرگ ذهنمو پاك میكرد

انگار دقیقا میدونست باید كجارو لمس كنه … كجارو ببوسه … باید چكار كنه… 

هیچ راه مقاومتي برام نمیموند

 …….*……*……*…….

نیما موهامو بوسیدو همینطور كه توبغلش قفل بودم شروع به كشیدن خط هاي فرضي رو تنم كرد

آروم گفت

-تو نمیدوني … اینكه الان تو بغلمي … چه آرزوي بزرگي بوده برا من…  چیزي نگفتم. 

اما حرفش حس عجیبي بهم داد . با سر انگشتام بازوشو نوازش كردم فقط موهامو كنار داد و گردنمو بوسید

لب هاش انگار همیشه خیلي داغ تر از تن من بود آروم گفت

 -هنوزم ازم ناراحتي ؟

 -بگذریم خندید و گفت

 -پس ناراحتي … اما قبول داري آروم تري ؟

 -تقریبا… 

بازم خندید و كنار گوشمو بوسید . پتو كشید رو هر دومون و گفت  -دوست ندارم ازم ناراحت باشي اما نمیتونم بهت دروغ بگم

 -منظورت چیه ؟

 -وقتي باور دارم جائي مقصر نیستم … نمیتونم به دروغ بگم حق با توئه… 

 -پس اعتراف میكني الكي معذرت خواستي تو گوشم گفت

 -نه … معذرت خواهیم واقعي بود… 

دستش دوباره شروع به فتح تنم كردو منو چرخوند سمت خودش. 

اومد روم و گفت

 -من واقعا ازت معذرت میخوام كه انقدر باعث ناراحتیت شدم … این حرفم كاملا واقعي بود

و هست… 

تو تاریكي اتاق به برق چشم هاش خیره شدم و نفسمو خسته بیرون دادم فقط سر تكون دادم كه نرم لبمو بوسید و گفت

 -من چرا ازت سیر نمیشم ؟

دستمو تخت سینه اش گذاشتم و هولش دادم كنارم

-چون شكمت گنده است سیر نمیشي . حالا هم وقت خوابه دیگه خندید و دیگه چیزي نگفت اما من هنوز حس خوبي نداشتم. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن