فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۲

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

خداحافظي كردم و گوشیو دادم به نیما نیما گوشیو گرفت و پارك كرد تازه فهمیدم رسیدیم خونمون

 -خب چي گفت

 -گفت چون آخر دوره است احتمال بارداري كمه نشدم برم پیشش آمپول مخصوص بزنه برام

 -خوبه دیدي بیخود نگران بودي . پیاده شو حالا پیاده شدم و گفتم

 -گفت احتمالش كمه … نگفت نمیشم صد درصد كه… 

نیما دستمو گرفت و در حالي كه به سمت در میرفتیم گفت  -همینم خوبه … احتمال كم یعني خوشگذروني بیشتر با اخم نگاهش كردم. خندید و چشمك زد زنگ مارو زد و گفت

 -حالا خان بعدي … باباتو راضي كنم ببرمت با خودم اونور… 

انقدر ذهنم درگیر اتفاقات عقد و پس از عقد بود كه سوئیس رو به كل فراموش كرده بودم! 

بعد از اتفاق دیشب الان میفهمم بابا اینا حق دارن! 

واقعا دوران عقد وقت مناسبي براي مسافرت ۶ ماهه نیست… 

اونم با این مدل نیما

البته اگه همین الان حامله نباشم! 

با صداي نیما به خودم اومدم

در باز شده بود و منتظر من بود بریم داخل سریع رفتم تو و گفتم

 -نیما حتما باید الان بري ؟ … نمیشه دیر تر بري؟

 -چقدر دیر تر ؟

 -نمیدونم … انقدر دیر تر كه عروسي بگیریم

جلو در آسانسور ایستادو با ابروهاي بالا رفته به من نگاه كرد  -ما راجب همه اینا صحبت كردیم بنفشه نگاهمو ازش گرفتمو گفتم  -میدونم … میدونم … اما… 

وارد آسانسور شدیم و صبر كردم تا در بسته شه بعد ادامه دادم

 -اما اگه من تو این مدت حامله بشم چي؟ البته اگه الان نباشم! 

 -نمیشي … من حواسم هست … بشي هم یه آمپوله … هرچند من كه بچه دوست دارم

اینو گفتو تو چشم هاي گرد شده من چشمك زد

 -چیه ؟! خب دوست دارم ! هم سناي من بچه اشون میره مدرسه! 

 -اما هم سناي من هنوز ازدواج نكردن نیما خندید و گفت

 -دیگه ۱۴ سالت كه نیست . ۲۲ سالته .. هم سناي تو هم بجه دار خیلي… 

چشم چرخوندم به حرفش و گفتم

 -اصلا به بچه و حاملگي دوران عقد فكر نكن… 

 -باشه به بچه و حاملگي بعد از عروسي فكر میكنم محكم زدم رو بازوش و گفتم

 -نه … به اونم فكر نكن … حداقل یكي دو سال بعد در آسانسور باز شد و همزمان در واحد مام باز شد

حس عجیبي بود بعد عقد و خوابیدن با نیما مامان اینا رو میدیدم سر تاپام از خجالت سرخ بود

از این خجالت و استرس دلم بیشتر پیچید

بعد احوال پرسي اولیه و نشستن نیما توپذیرایي من رفتم اتاقم لباس عوض كنم شدیدا نیاز داشتم دوش بگیرم اما روم نمیشد الان برم حمام

یه دست لباس راحتي از تو كشو بیرون آوردم كهصداي مامانو از چهار چوب در شنیدم

 -اونا چیه بنفشه … یه پیراهني چیزي بپوش پوفي كردمو لباس راحتي هامو گذاشتم تو كشو

رفتم از تو كمد یه پیراهن ساده بیرون بیارم كه سایه مامان اومد پشتم خسته گفتم

 -اینو میپسندي دیگه انشالله

قبل اینكه جواب بده تونیكمو از سر كامل در آوردمو پرت كردم تو كمد دست داغي رو كمرم نشست و صداي نیما كه تو گوشم گفت

 -من همه جوره میپسندم… 

هول كردم و برگشتم سمتش چشمكي زد و گونه ام رو بوسید

 -نفهمیدم اومدي… 

كمرمو قلقلك داد و كتفمو بوسید

اما قبل از اینكه چیزي بگه صداي موبایلش از تو پذیرایي بلند شد نفسشو با حرص بیرون دادو رفت سمت پذیرائي نفس عمیق كشیدمو لباسمو عوض كردم موبایل نیما نجاتم داد

اصلا دوست ندارم تو خونه خودمون تو این شرایط دیده شم! 

یا با نیما تو اتاقم تنها باشم! 

یه جور خجالت سخت داره برام تو خونه و جلو خانواده! 

موهامو مرتب كردمو برگشتم پذیرائي

یعد از صحبت هاي عادي و یكم معرفي نیما از مهموناي دیشب رفتیم براي نهار بهنام و خانمش هم براي نهار اومدن دور هم نهار خوردیم

بعد از نهار با مامان رفتم تو آشپزخونه تا وسایلو جمع كنیم بابا و نیما و بهنام هم تو پذیرایي در حال صحبت بودن… 

یه گوشم پیش اونا بود

یه گوشم پیش مامان كه از اتفاقات دیشب میپرسید مامان آخرین ظرفو تو ماشین گذاشت و گفت  -بلاخره عمه اش مرخص شد ؟

 -نپرسیدم دیگه! 

 -ئه … خب بپرس ببین اگه حال جدي بده منم زنگ بزنم احوال پرسي كنم

 -ولشكن مامان اینا همش فیلم بازي كردنه

 -اون فیلم بازي كنه یا نه به ما ربطي نداره . ما باید ادب خودمونو رعایت كنیم سر میز صبحانه نشستم و گفتم

 -بابا راجب رفتن من چیزي نگفت ؟ مامان هم نشست و گفت

 -چرا اتفاقا قبلش كلي با بهنام صحبت كردن

 -خب ؟

 -دائیت كلا مخالفه … بهنام اما باباتو راضي كرده برین … اما بنفشه … منم نگرانم

… نري اونور

كار دست خودت بدي … سقط كردن بچه به این راحتیا نیستا … از این فكرا نكني حالا خوش

بگذرونیم هر بعد یه فكري میكنیم براش از حرفاي مامان خشك شدم انگار دقیقا حرفاي نیما بود نكنه حرفامونو شنیده بود! 

با صداي مامان به خودم اومدم

 -حواست به من هست ؟

سر تكون دادمو نگاهم برگشت سمت سالن و گفتم

 -چشم حواسم هست

 -مشكل اینه حواس تو باشه فایده اي نداره … من خودم زنم میدونم دیگه… 

برگشتم سمت مامان

هیچوقت با من راجب این چیزا حرف نمیزد

نگاهمون گره خورد و مامان نفس عمیق كشید و بلند شد سخت بود… 

هم براي من… 

هم براي مامان… 

خودشو با جمع كردن ظرف هاي رو كابینت سر گرم كرد و گفت

 -سعي كن قاطع باشي … درسته سنت كمتره… اما اگه قاطع باشي میتوني همه چیو كنترل كني… 

انگار مامان داشت از تجربیاتش میگفت… 

اونم یه دختر كم سن بود كه با بابام ازدواج كرد یه مرد با ۵ تا بچه… 

پس دلیل بچه دار نشدنشون نخواستن مامان بود همیشه خدارو شكر میكردم كه بچه نیاوردن چون واقعا حس میكردم تحملشو ندارم صداي بابا باعث شد بلند شم  -بنفشه جان … بیا اینجا بابا

مرسي كوتاهي به مامان گفتم و رفتم سمت پذیرایي با حرف هاي مامان ترسم بیشتر شد اگه همین الان حامله باشم چي ؟!

رفتیم پیش بابا اینا و كنار زن داداشم نشستم بابا با نشستن من گفت

 -میخوام نظر خودتو بدونم بنفشه … میتوني با نیما بري ؟ تحمل ۳ یا حتي ۶ ماه دوري رو داري

؟ تو یه كشوري كه كسي رو نداري! 

نگاهم بین همه چرخید و رو نیما ثابت شد با دقت داشت نگاهم میكرد آروم گفتم

 -نمیدونم بابا… 

چشم هاي نیما از دقت داشت به اخم تبدیل میشد كه ادامه دادم

 -دوست دارم برم … بلاخره یه تجربه جدیده… 

نگاهمو از نیما گرفتمو به بابا نگاه كردم و ادامه دادم

 -اما نمیدونم میتونم از پسش بر بیام یا نه…

مامان با سیني چاي اومد نشست و همه سكوت كردن بهنام گفت

 -اگه دوست داري خب باید با سختي هاش هم كنار بیاي… 

بابا آروم سر تكون داد

یه لحظه دوباره به نیما نگاه كردم نمیشد فهمید چه حسي داره… 

قرار بود من به بابا بگم میخوام برم همینم گفتم

پس نباید از من ناراحت باشه بابا رو كرد به نیما و گفت

 -میتوني هر وقت بنفشه پشیمون شد بفرستیش ایران ؟ شاید نتونست دووم بیاره ؟ نیما سر تكون داد و گفت

 -برگشتش مشكلي نیست … هر وقت خواست میتونه برگرده… 

به دستام خیره شدم كه زن داداشم گفت

 -دانشگاه بنفشه چي اونوقت ؟ ترم آخر مگه نیستي ؟ نیما قبل من جواب داد

 -میتونم كار هاي دانشگاهشو خودم اوكي كنم سوالي نگاهش كردم

اما رو به بابا ادامه داد

براي پاسپورت و ویزاش هم اگه اجازه هست از فردا میگم اقدام كنن دیگه حرف ها و بحث ها رفت رو مدارك و وسایل سفر و بابا شروع كرد به پرسیدن اطلاعات راجب محل اقامتمون جائي كه نیما باید بره قضیه كارش

اینكه من باید كجا باشم و هزار تا سوال دیگه كه با هر كدوم استرس من بیشتر میشد

بعد از چاي و شیریني و این صحبتا ساعت نزدیك ۵ بود كه نیما بلند شد و گفت  -اگه اجازه هست ما بریم دیگه مامان پرسید  -چه زود

 -مرسي حسابي زحمت دادم … اگه اجازه میدین بنفشه رو ببرم ماشینش رو ببینه

… بعد هم

بریم خونه ما چون مامان یه مهموني كوچیك تدارك دیده … البته شما هم دعوتین سوالي نگاهم بین نیما و مامانم چرخید مامان گفت

 -برین خوش بگذره … آره زنگ زدن … انشالله فرصت هاي بعد ما هم مزاحم میشیم

با این حرف مامان یعني وقت رفتن بود آروم بلند شدم و سمت اتاقم رفتم تا لباس بپوشم نیما هم بدون منتظر موندن براي من رفت پائین یكم از این حركتش ناراحت شدم

اما بعد یاد نگاهش افتادم دیدم باید آماده طوفانش باشم

هرچند الان كه همه چي باب میل اون شد دیگه نباید ناراضي باشه

لباس پوشیدم و یه دست لباس نیمه مجلسي هم براي شب و مهموني خونه اونا برداشتم

از اتاق اومدم بیرون و با همه خداحافظي كردم و رفتم پائین نیما تو ماشین نشسته بود

سوار شدم و بدون هیچ جرفي راه افتاد حتي ضبط هم روشن نكرد سكوت بینمون خیلي آزار دهنده بود

بدون حرفي تو پاركینگ خونه اش پارك كرد و منتظر بودم ماشینمو بهم نشون بده كه دستمو

گرفتو كشید سمت آسانسور سوالي نگاه كردمش و گفتم

 -ماشینم اینجا نیست ؟

 -اول میریم بالا … كارت دارم… 

انقدر سرد و بي روح این حرفو زد كه از درون یخ شدم آروم كنارش تو آسانسور ایستادم اما مج دشتمو ول نكرد

به انگشتاش دور دستم نگاه كردم آروم گفتم

 -دستم درد گرفت

یا این حرفم به دستش نگاه كردو سریع ول كرد انگار خودش متوجه نبود اما چیزي نگفت

در آسانسور باز شد و با هم خارج شدیم به سمت واحد نیما رفتیم

درو باز كرد و ایستاد تا من برم تو آروم گفتم

 -نیما … عصبا…

با صداش جمله ام نا تموم موند  -برو تو بنفشه صحبت مي كنیم

داد نزد اما صداش انقدر محكم بود كه مثل داد باشه مردد ایستاده بودم

وقتي اینجوري میشد ازش میترسیدم آروم گفتم

 -وقتي اینجوري میشي دوستت ندارم… 

رفتم داخل و نیما پشت سرم گفت

 -برام جدي سواله ؟ تو حالت دیگه واقعا دوستم داري ؟ آره بنفشه؟ برگشتم سمتش

درو بسته و به در تكیه داد  -چي داري میگي نیما ؟

 -سوالم واضح بود ! منو تو قراره دوتایي بریم سفر … یه كشور جدید … مثل یه ماه عسل… 

بعد به جاي اینكه تو ذوق داشته باشي و خوشحال باشي … میگي نمیدونم از پسش بر بیام. 

اینو گفتو پوزخند زد اومد سمتمو گفت

 -نمیدوني ؟ چیو واقعا نمیدوني بنفشه ؟ از پس چي بر بیاي ؟ از پس تنها بودن با من ؟

حرف هاشو نمیفهمیدم آروم گفتم

 -من حرفم واضح بود … بابا گفت از پس تنها بودن تو كشور غریب بر…

لازم نیما حرفمو نا تمام گذاشت و گفت

 -بس كن بنفشه … تو وقتي با شوهرت بري … با كسي كه دوستش داري … دیگه تنها حساب نمیشه! 

فاصله بینمون انقدر كم بود كه باید سرمو بلند میكردم تا نیمارو ببینم براي همین عقب رفتم و گفتم

 -نیما … خودتم میدوني منظور از تنهایي نبود خانواده و هم زبون بود… با این حرفات میخواي

به چي برسي ؟ به اینكه من دوستت ندارم؟

اونم با من اومد و گفت

 -به این كه رسیدم … صبح بعد عقد با اخم و قهر منتظرمي … این یعني… 

اینبار من حرفشو قطع كردم و گفتم

 -شب عقد منو تنها گذاشتي … دم صبح اومدي كارتوكردي … بعدم رفتي دوباره تا ظهر ؟ به

قرآن همین كه باهات حرف زدم خیلي بود … هنوزم ازت ناراحتم … مگه چند بار تكرار میشه این

شب و صبح كه تو گند زدي بهش…

نفهمیدم صدام به داد تبدیل شده اشكام صورتمو خیس كرده نیما هم داد زد

 -مجبور بودم ! چرانمیفهمي بنفشه ! مگه از رو میل خودم رفتم كه منو مقصر میدوني

پشتم خورد به كاناپه نیما مماس تنم ایستاد هولش دادم عقبو گفتم

 -تو مقصري … چون تو بودي كه رفتي … میتونستي نري… 

خواستم از كنارش رد شم كه مچ دستمو گرفتو كشید دستمو از چرخوندن دستم نفسم رفت

 -من كم كاري نكردم … توئي كه همیشه منو مقصر و آدم بده میبیني… 

چرخیدم و سعي كردم دستمو ازش جدا كنم اما نذاشت و بیشتر فشار داد نفسم از درد رفت و نیما ادامه داد

 -من هر كاري كنم به چشمت نمیاد… چون دوستم ندا…

نذاشتم ادامه بده و با دست آزادم محكم مشت زدم به سینه اش و با داد گفتم  -دوستت دارم … اما اذیتم میكني … حتي همین الان… 

چند لحظه تو سكوت بهم نگاه كرد

با پلكي كه زدم تمام صورتم خیس شد

نیما دستمو ول كرد اما قبل از اینكه برم منو كشید تو بغلش از اون بغل هائي كه بهت اجازه تكون خوردن نمیداد اشكام را افتاده بود و مثل مجسمه تو بغل نیما بودم نیما موهامو بوسیدو تو گوشم گفت

 -معذرت میخوام بنفشه … خیلي داغونم … نه درست حسابي خوابیدم … نه درست حسابي

دیدمت… 

با هق هق گفتم

 -فقط درست حسابي سرم داد زدي… 

ازم جدا شد و گفت  -قبول كن تو هم… 

نذاشتم ادامه بده

 -نه نیما … قبول نمیكنم منم مقصرم… 

نگاهشو ازم گرفتو نفسشو خسته بیرون داد تو صورتم

 -باشه … بیا بریم اتاق خواب … هر دو باید استراحت كنیم خسته بودم و كلافه

مخالفت نكردم و دستمو گرفت و كشید شلوارو پیراهنشو بیرون آوردو منتظر من موند اما من با وجود شلوار جینم راحت بودم نیما هم دیگه اصرار نكرد

رو تختي رو كنار داد و منتظر من موند پشت بهش رفتم تو بغلش موهامو نوازش كرد و آروم گفت  -ازم ناراحتي ؟

 -خیلي ؟

 -به من حق بده…

 -بخوابیم نیما … الان دیگه نمیتونم فكر كنم… 

واقعا سرم گیج میرفت و درد میكرد میدونستم نیما باید بدتر از من باشه چون دیشب ۲ ساعت هم نخوابیده بود بحث كردن وقتي آدم انقدر خسته است اشتباهه نیما دستشو رو شكمم كشید و منو به خودش فشار داد تو گوشم گفت

 -باشه … اما اول یه چیزي ازت میپرسم … راستشو بگو مردد سر تكون دادم كه گفت  -دیشب هم اذیتت كردم ؟

با این حرف حركت دستش بیشتر شد و معذب شدم لبمو تر كردمو گفتم

 -تو اذیتم نكردي دیشب… 

حس كردم لبخند زد. 

كنار گوشمو بوسید حس كردم لبخند زد كنار گوشمو بوسید

منو چرخوند به سمت خودش و گفت

 -الان هم اجازه میدي ؟

حركت دستش رو كمرم نمیذاشت درست فكر كنم اما تمام توانم رو جمع كردم و گفتم

 -بهتر نیست اول یكم بخوابیم… تو دیشب ۲ ساعت خوابیدي … دو ساعت دیگه هم باید بریم

خونتون دوباره عمه جونتو ببینیم . الان خواب ضروري تره اگه نخواي دوباره از كوره در بري

اینارو جدي گفته بودم

واقعا نمیخواستم خستگي دوباره به نیما فشار بیاره و سر من داد بزنه

چون مطمئن بودم بریم خونشون دوباره عصبي تر و كلافه تر میشه و آخرش سر من خالي میشه

اما بدون توجه به حرفام روم قرار گرفت و گردنم رو بوسید آروم گفت

 -خواب بعدش خیلي بیشتر مي چسبه… 

مردد بودم… 

باهاش همراهي كنم یا مخالفت كنم… 

مغزم یه چیزي میگفت و احساسم چیز دیگه

بلاخره داغي بوسه هاي نیما موفق شد و بدون اینكه بفهمم منم همراهیش كردم لباس هام هر كدوم یه قسمت اتاق پرت شد دست هاي نیما انگار چند درجه داغ تر از من بود

یه گرماي دل نشیني كه وقتي رو تنم حركت میكرد ردش تا چند دقیقه بعد گرم و حساس بود

خودمو به دستاش سپردم و چشم هامو بستم… 

 <. . . . . . . >

با بوسه هاي ریز رو گونه و كنار گوشم بیدار شدم انقدر خسته بودم كه حتي پلك هام هم سنگین بود چندبار پلك زدم تا فهمیدم كجائیم تو اتاق خواب خونه نیما… 

ما دیشب عقد كردیم من الان زن نیمام… 

نفس عمیق كشیدم و چرخیدم

رو به رو نیمه قرار گرفتم كه به پهلو دراز كشیده بود با دیدن صورتم خندید و گفت

 -چشم هات چه پفي كرده… 

 -ساعت چنده ؟

 -هفت … باید بریم سمت كرج… 

 -كاش میشد بمونیم… 

دستش زیر پتو رو تنم حركت كرد و گفت

 -آره … كاش میشد بمونیم واقعا … اما نگراننباش … شب بازم تو بغل مني پاهامو بین پاي نیما جا كردمو خودمو جمع كردم چشم هامو بستم تا تو گرماي بدنش یكم دیگه بخوابم و گفتم

 -نخیر شب برمیگردم خونمون … براي همین الان بذار یكم دیگه بخوابم دوباره چرخید روم و پوزیشن خوابمو بهم زد كتفمو بوسیدو گفت

 -من ازت سیر نشدم كه بذارم بري… 

 -همین درسته دیگه … سیر بشي كه دیگه بدرد نمیخوره… 

بلند خندید و روي پام نشست و خیره شد بدم تو این حالت انگار خیلي بزرگتر بود

خواستم هولش بدم كنار كه دستمو تو دستش گرفت و گفت

 -نگران نباش … اون سیرو من هیچوقت نمیشم… 

دستشو رو گردنم كشیدو پائین برد كه صداي موبایلش بلند شد پوفي كرد و از روم بلند شد و گفت

 -همین الان گفتم چه عجب كسي مزاحم نشده ها… 

 -چشم زدي خب

 -آره واق…

ادامه جمله اش با دیدن شماره تلفن خشك شد… 

سوالي نگاهش كردم و گفتم كیه ؟ اما چیزي نگفتو از اتاق رفت بیرون پوفي كردمو بلند شدم

صداي نسبتا عصباني نیما از اون اتاق شنیده میشد اما نمیفهمیدم چي میگه

بیشتر سوالي و با ناراحتي میگفت اي بابا و یعني چه… 

بیخیال گوش وایسادن شدنم و بلند شدم قبل اومدن نیما حاضر شدم و رفتم توالت

دلم یه حموم آب داغ میخواست … اما حیف كه بازم موقعیتش نبود … درسته لباس داشتم

همراهم اما میدونستم دیر میشه تا دوش بگیرم خواستم از سرویس بیام بیون كه خشك شدم… 

نیما … نیما اینبار هیچ پیشگیري نكرد با ترس به خودم تو آینه نگاه كردم لعنتي این بشر چرا اینجوري میكنه

مردم تا روز عروسي صبر مي كنن و را بطه ندارن… 

اونوقت نیما از هول انقدر سریع شروع كرده… 

حداقل یكم مراعات هم نمیكنه… 

با صداي در توالت از جام پریدم و درو باز كردم نیما آماده پشت در بود سوالي نگاهم كردو گفت  -خوبي ؟

 -نه… 

 -درد داري ؟

 -نیما … باز پیشگیري نكردي كه قیافه اش وا رفت و آهي گفت پیشوني شو دست كشید و كلافه گفت

 -به مولا یادم رفت … فكر نمیكردم بذاري تا آخرش برم كلافه نفسمو بیرون دادمو از كنارش رد شدم

بازم میندازه تقصیر من فكر نمیكردم بذاري تا آخرش برم

آخه لعنتي مگه تو میذاري من مخالفت كنم… 

اما جلو خودمو گرفتمو افكارمو بلند نگفتم نمیخواستم باز دعوا كنیم دیگه ظرفیت دعوا نداشتم كیفمو باقي وسایلو برداشتمو گفتم

 -بریم ؟ سر تكون دادو اومد

كیفمو از دستم گرفت و جلو تر از من راه افتاد در حالي كه در خونه رو قفل میكرد گفت

 -كاش الان عروسي كرده بودیم … تنهایي اینجا زندگي میكردیم… 

بي رمق خندیدمو گفتم

 -با این روش تو من شك دارم زیاد تنها میموندیم… 

 -چرا ؟

به سمت آسانسور رفتیم و گفتم

 -فك كنم همش من حامله بودم و كلي بچه داشتیم نیشش تا بنا گوش باز شد و سوار آسانسور شدیم

 -داشتیم خب … مگه چه عیبي داشت ؟ فقط با تاسف سر تكون دادم و چیزي نگفتم اصلا هر بحثي با نیما بي نتیجه است براي تغییر موضوع پرسیدم  -كي بود زنگ زد

 -ولش كن… 

 -كي بود خب ؟

ریدیم پاركینگ و به سمت ماشین رفتیم كه نیا گفت

 -بیا اصلا ماشینتو بهت نشون بدم … به كل یادم رفته بود خندیدم . با تاسف سر تكون دادم و گفتم  -تو كه كلا فكر و ذكرت همینه فشاري به دستم داد و گفت  -تقصیر خودته انقدر نرمي

 -یعني اگه سفت بودم اینجوري نبودي اینبار نیما بلند خندید و گفت

 -نمي دونم باید جاهاي سفتتو امتحان كنم از جوابش خندیدم كه ایستاد به یه پیكان قدیمي اشاره كرد و گفت

 -گفتم تازه كاري اینو برات بگیرم كه نگران خوردنش به جایي نباشي به پیكان نگاه كردم و بعد به نیما نگاه كردم انقدر هنگ بودم نمیتونستم تشكر كنم واقعا این؟ یه پیكان داغون ؟

نیما سوئیچو از جیبش بیرون آورد و دزدگیرو زد

ماشین پشت پیكان دزدگیرش صدا داد و چراغ هاش روشن شد نیما بلند خندید و گفت  -قیافه ات عالي بود بنفشه با اخم به نیما نگاه كردم و گفتم

 -مسخره

بلند تر خندید و گفت

 -نمیبیني این ماشین روش پر خاكه… 

چشم چرخوندم فقط براش و به ماشین پشت پیكان نگاه كردم نتونستم لبخند نزنم چون دقیقا ماشین مورد علاقه ام بود نیما سوئیچ رو به سمتم گرفتو گفت

 -خدمت شما

جا داشت بغلش میكردم و میبوسیدمش اما ازش ته دلم ناراحت بودم

برا همین فقط سوئیچو گرفتم و رفتم سمت ماشین پشت فرمون نشستم و نیما هم طرف دیگه نشست آینه و صندلي رو تنظیم كررم و گفتم

 -خب كجا بریم ؟

 -بریم بالا كه ازم تشكر كني؟ محكم زدم رو بازوش و گفتم

-انقدر تلاش نكن نیما امروز دیگه ظرفیت تكمیله وشكون ریزي از پام گرفتو گفت

 -خیلي تا تكمیل ظرفیت جا داریم خانم و اقعا جوابي بهش نداشتم بدم

براي همین خودمو زدم به بیخیالي و ماشینو روشن كردم به سمت خروج پاركینگ رفتم از درون ذوق داشتم

اما نمیخواستم بیشتر از این به روز خودم بیارم قبل اینكه از پاركینگ بریم بیرون نیما گفت

 -راستي گواهینامه ات همراته ؟

بادم خالي شد و دور زدم سمت جاي پارك ماشین نیما بلند خندید و گفت

 -حالا یه دور بیرون عیبي نداره

 -نه بابا من شانس ندارم … تو همین پاركینگ پلیس جلومو نگیره خیلیه نیما دوباره خندید و ماشینو پارك كردم سوار ماشین نیما شدیم كه دوباره پرسیدم  -نگفتي كي بود زنگ زد

نیما نفس عمیق كشید و گفت

 -مامان … باز از شاهكار هاي عمه گفت

 -باز چي شده ؟

 -هیچي بذار بهش فكر نكنم

 -بگو نیما … خودت بگي بهم بهتره تا بعد بفهمم

 -چیزي نیست كه بعد بفهمي … الان حل شد دیگه.. 

هرچقدر تو راه اصرار كردم نیما بهم نگفت

بلاخره خسته شدم و سرمو تكیه دادم به صندلي ماشین

خیره به چراغ ماشینا بودم.دستشو گذاشت رو رون پام و آروم پرسید: 

-بیداري؟

-اره

-چهل دقیقه مونده تا خونه. یه كاري برام میكني ؟

 -چي؟

 -كمر شلوارتو برام باز میكني…

با این حرفش با اخم نگاهش كردم و گفتم

 -نیما وسط جاده ایم

 -خب باشیم … كاري نمیكنم كه… 

 -پس برا چي باز كنم ؟

 -یكم آماده ات كنم برا وقتي رسیدیم نفسمو با حرص بیرون دادم و گفتم

 -نیما … ما بریم الان كلي مهمون نشسته… 

 -خب بلاخره باید بریم بالا لباس عوض كنمي دیگه … همون كافیه برا من اینبار واقعا از حرفش خنده ام گرفت و گفتم

 -بیخود تلاش نكن … ما الان تو نگاه اول عمه خانم رو میبینیم … همه حس و حالمون میپره…

نگاهم كرد و چشمكي تحویلم داد و گفت

 -نیست احتمالا … حالا باز كن اون لامصبو از اینكه گفت عمه نیست خوشحال شدم

اما دستشو از ر كمر شلوارم برداشتمو گذاشتم رو پام و گفتم  -نه … رانندگیتو بكن… 

دوباره دستش برگشت و گفت

 -یكم جذابیت جاده رو میخوام زیاد كنم

براي اینكه دست برداره دستشو گرفتمو انگشتامو بین انگشتاش قفل كردم و گفتم  -بیا دستتو گرفتم كه جذابیت جاده بیشتر شه خندید و گفت

 -چقدر تو عجیبي … هر كي دیدم از خداش بود تو ماشین شیطوني كنه… 

خنده از رو لبم محو شد

تو یه لحظه دستم سرد شد و هم زمان عرق كرد نیما سریع متوجه گندي كه زد شد اما دیگه دیر بود

دستمو از دستش بیرون آوردم و نگاهمو دوختم به سمت مخالف نیما

دستمو به سینه ام زدم و سعي كردم بغضي كه تو گلوم ایجاد شده رو عقب بفرستم نذارم چشم هام داغ تر از این شه نیما با شرمندگي گفت

 -معذرت میخوام … منظورم این نبود چیزي نگفتم

حرف بحث و منظور نبود فقط نیما یه حقیقتو گفت

یه حقیقت راجب وقتي با دختر هاي قبل از من تو ماشین بود… 

وقتي با اونا از این كارا میكرد

بازومو نوازش كرد كه ناخداگاه خودمو كنار كشیدم دوست نداشتم تو این لحظه به من دست بزنه

دستي كه خیلي هاي دیگه رو نوازش كرده نیما دوباره گفت

 -بنفشه … منظورم كلي بود… 

 -راجبش جرف نزنیم نیما… 

 -نه باید صحبت كنیم … تو الان بدترین فكرو راجب من میكني… 

داغي اشكو تو چشمم حس میكردم اما سعي كردم به خودم مسلط باشم و گفتم

 -بدتر از حقیقتي كه الان گفتي ؟ با دختراي زیادي كه بودي و منم میدونم … تو ماشین اوقات خوشي داشتي… 

 -بنفشه… 

نذاشتم چیزي بگه و گفتم

 -بیخیال نیما … بیا راجبش حرف نزنیم … چون هر چیزي كه راجبش بگي فقط بدتر میشه … بیا

نه راجبش حرف بزنیم … نه تو منو با اونا مقایسه كني… 

 -اصلا اینجور كه تو فكر میكني نیست … من با هیچ كسي تو ماشین… 

 -خودت الان گفتي… 

 -گفتم از خداش بود شیطوني كنه … نگفتم من كاري كردم بغضم شكست و اشكم ریخت

نمیتونستم تو این حال حرف بزنم نیما ادامه داد

 -من با هیچ كسي مثل تو نبودم بنفشه … آره قبول دارم آدم هاي زیادي تو زندگیم بودن… 

اما این نیمایي كه با تو هست … با اونا نبود … خودت رفتارمو دیدي پیش بقیه… 

كلافه بودیم از این بحث ها

حرف هاي نیما از یه طرف تو ذهنم رژه میرفت

از طرف دیگه تو سرم پر از دختر هاییبود كه در حال ناز كردن تو ماشین براي نیما بودن

نیما كه سكوتمو دید كنار خیابون پارك كرد بازومو گرفتو منو چرخوند سمت خودش اما بازم بهش نگاه نكردم كه عصباني گفت  -چرا ؟ چرا همش همه چیو بزرگ میكني ؟ تو ذهنم داشتم مرور میكردم الان من بزرگش كردم ؟

حرف نیما جائي براي بزرگ نمائي داشت بازومو از دستش كشیدم و گفتم

 -بریم … دیر میشه… 

 -من حاضر نیستم با این قیافه تو جائي برم … تو چشم هام نگاه كن بنفشه صداي دادش تو سرم پیچید برگشتم سمتش و گفتم

 -داد نزن … من كنارتم … چرا داد میزني ؟ دستشو به علامت تسلیم بالا بردو اینبار آروم تر گفت  -عصبیم میكني… 

 -من كاري نمیكنم … تو زود عصباني میشي … این بحثو تموم كن نیما … یه چیزي گفتي… 

پاش وایسا

 -منظورت چیه ؟

 -تو میگي همه دختراي دیگه از خداشون بود ! هم من میدونم قبل از من تو دوست دختر

داشتي هم خودت … پس تظاهر و انكار بي معنیه … مهم نیست كه تو با اونا كاري نكردي… 

براي من غ=فقط مهم اینه … همینجا من نشستم قبل از من خیلي هاي دیگه نشسته بودن و

این برام دردناكه … همین … واضحه ؟ یا باز میخواي الكي سرم داد بكشي ؟ تمام مدت كه حرف میزدم نیما ساكت بود خودمم انتظار نداشتم انقدر رك همه چیو بگم اما احساس بهتري داشتم وقتي گفتم

نفسمو با حرص بیرون دادم و دوباره به رو به رو خیره شدم آروم گفتم  -حالا بریم! 

نیما یكم مكث كرد و بعد ماشینو روشن كرد اونم دیگه حرفي نزد واقعیت هم همین بود

نیما تا آخر دنیا میتونه بگه من براش با همه فرق دارم میتونه بگه با هیچكس مثل من نبود

اما نیمتونه انكار كنه كه دختر هاي زیادي اومدن و رفتن

وقتي به این قضیه فكر میكنم برام مهم نیست نیما با اونا چطور رفتار كرده چیزي كه تو سر من میچرخه فقط لحظه ها و خنده ها و حرف هائیه كه اون دختر ها با نیما داشتن

این چیزیه كه عذاب میده… 

جدا از رفتار و نوع نگاه نیما به اونا

اینكه نیمایي كه مال منه قبلا براي لحظات كوتاهي هم كه شده مال اونا بود برام دردناكه نفهمیدم كي رسیدیم

نیما ماشینو برد تو پاركینگ و آروم گفت  -الان با من  آ شتي هستي ؟

 -قهر نبودم

-پس نگاهم كن

نفسمو خسته بیرون دادم و نگاهش كردم آروم گفت

 -معذرت میخوام… 

فقط سر تكون دادم

نیما از این معذرت ها زیاد خواسته بود با هم پیاده شدیم و كیف وسایلمو نیما گرفت قبل ورود به خونه گفتم

 -امشب باید حتما دوش بگیرم یه لبخندي كنج لبش نشست و گفت  -منم

خیالم راحت بود خونه باباش اینا هستیم و حداقل این حموم تنهاییه و میتونم اعصابمو آروم كنم

اما لبخند رو لب نیما نگرانم میكرد

دوست نداشتم جلو پدر و مادرش حركت ضایعي از ما ببینن! 

اما از این نیما هر چیزي بر مي اومد

مخصوصا كه اتاق پدر مادرش طبقه پائین بود… 

وارد سالن شدیم كه مهمونا قبل از ما اومده بودن

اولین چیزي كه چشمم دید عمه و دختر عمه نیما بودن كه بالاي مجلس نشسته بودن بعد از یه سلام و احوال پرسي اولیه با همه من رفتم طبقه بالا لباسمو عوض كنم اما نیما موند تو آشپزخونه با مامانش صحبت كنه

تازه لباسمو بیرون آوردم كه بدون در زدن در اتاق باز شد نیما اومد تو و درو بست

سوالي نگاهش كردم چون مضطرب بود

سر تكون داد فقط و كتشو در آورد و آویزون كرد كه گفتم

-خب بگو چي شده نیما… 

نشست رو تخت و گفت

 -هیچي … دردسر هاي همیشگي

 -خب بگو چي شده … هنوز قضه تلفن رو هم نگفتي نیما بدون جواب دادن به من پیراهنشو عوض كرد و گفت  -زود بیا بریم پائین میخوان شام بیارن جلو تر از نیما رفتم سمت در و گفتم

 -چقدر منو اذیت میكني آخه . جواب یه سوال دادن انقدر سخته ؟

 -نمیخوام فكرت درگیر شه

 -بگي فكرم درگیر یه موضع میشه اما وقتي نمیگي هزارتا فكر و خیال میاد سرم نفسشو خسته بیرون داد و گفت

 -خاله فرداشب خواست مارو پا گشا دعوت كنه اما عمه گفته اول باید بریم خونه اون

 -اوه … خدا به خیر كنه … نمیشه من نیام

 -اگه میشد خودمم ترجیح میدادم نرم… 

 -اینو الان مامانت گفت ؟

 -آره میگه فرداشب بریم

 -نیما جون من بیخیال … هر شب ببینیمش … حالا دیر نیمشه… 

 -ما دو هفته دیگه باید بریم بنفشه … اینام همه عجله دارن با هم از پله ها پائین رفتیم كهگفت

 -دردسرش فقط این نیست … مامانت اینارو هم میخواد دعوت كنه عصبي خندیدم و گفتم

 -پس میخواد رو كل خانواده زهرشو خالي كنه… 

 -به مامان گفتم جلوشو بگیره…  میدونم آبروریزي بزرگ راه میندازه

 -چرا به مامانت میگي ؟ چرا بابات كاري نمیكنه خسته دست برد تو موهاشو گفت

-چي بگم … اونم از پسش بر نمي آد … البته زیادم تلاش نمیكنه … خواهرشه دیگه… 

دیگه رسیدیم به سالن آروم گفتم

 -یه كاري بكن نیما … بابام بهش بر بخوره مثل من نیست كوتاه بیاد با سلام و احوال پرسي مجدد بقیه نیما دیگه چیزي نگفت سنگیني نگاه عمه اش رو حس میكردم مریم اومد دنبالم و رفتم پیش اونا نشستم نیما هم رفت پیش باباش اینا

یكم با دخترا حرف زدیم كه بلند شدن براي چیدن سفره شام كمك كنن منم كمكشون رفتم

كل مراسم مهموني و رسومات معرفي و آشنائي و تبریك خیلي سریع گذشت باز همه رفتن و ما موندیم با عمه خانم

اما خوشبختانه اینبار دخترش بود و ماشین آورده بود

عمه اش بدون توجه به من با همه خداحافظي كرد و به مامان نیما تاكید كرد براي فرداشب

با رفتن اونا با جود اینكه تقریبا همه چي جمع و جور بود اما باز یكم مثلا جمع كردیم كه

مامانش گفت باقي باشه فردا كارگر میاد

نیما از خداخواسته شب بخیر گفت و منتظر من شد منم شب بخیر گفتم و رفتیم سمت پله ها

تو پله ها نیما وشكون ریزي از كمرم گرفت و گفت  -دیدي گفتم شبم پیش مني خندیدم و چیزي نگفتم چي میتونستم بگم

تو اتاق رفتم سركیفم و لباس هامو برداشتم . رو به نیما گفتم

-حوله اضافي داري من برم دوش بگیرم؟

سر تكون داد و از تو كشو لباس هاش یه حوله بهم داد خودشم حوله اش رو برداشت و لباس زیر گرفت با اخم نگاهش كردم و گفتم

 -تو كجا ؟

نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت  -حموم خونه خودمونه … تو كجا ؟ چشمام از جوابش گرد شد كه خندید و جلو تر از من رفت سمت در نشستم رو تخت و پشت سرش نرفتم برگشت تو اتاق و سوالي نگاهم كرد

 -چرا نمیاي ؟ بده میخوام بشورمت راحت باشي ؟ با دست زدم رو پیشونیمو گفتم

 -اي خدا … برو نیما … زشته … بابات اینا پائینن ما این بالا ؟

 -خب باشن ! الان فكر میكنن منو تو تو اتاق نماز شب میخوایم بخونیم مگه …

پاشو بیا تا به

زور نبردمت  -نوچ… 

ادامه جمله ام تو گلوم موند چون نیما اوم سمتم خیلي سریع خم شدو منو رو كتفش پشتو رو

بلند كرد و برد بیرون

جلو خودمو گرفتم كه جیغ بنفش نكشم

اما از بس هول شدم همه لباسام و حوله تو مسیر از دستم افتاد رو زمین با داد خفه زدم پشت تیما و گفتم  -بذارم پائین لباسام ریخت همه در حمامو باز كردو منو گذاشت تو حموم

از فشار به معده ام رو كتف نیما دلم پیچید و دستمو به دیوار گرفتن ثابت شم كه گفت

 -تا دفعه بعد حرف گوش كني

رفت بیرون لباس هاي منو بگیره سریع سمت در رفتم تا قفلش كنم اما همین لحظه برگشت و كلید پشت درو گرفت چشمكي بهم زد و گفت

 -فك كردي زرنگي ؟ لخت شو تا بیام… 

پوفي كردم و به اطراف نگاه كردم خونه نیما اینا یه خونه قدیمي بود

هر چند همه كاشي ها و تجهیزات توشو عوض كرده بودن

اما سیستم رخت كن و یه حموم گنده با وان قدیمي همون سیستم قدیمي خونه مادر بزرگم بود.

با توجه به بزرگي حموم حس كردم چقدر خوبه كه نیما هم میاد. 

چون واقعا احساس ترس بدي میداد بهم این حمام. 

نیما برگشت و لباس هاي منو آویزون كرد و گفت  -چي شد پس …هنوز وایسادي… 

 -حمامتون ترسناكه

خندیدو شروع به باز كردن لباس هاي خودش كرد و گفت

 -تازه قبلشو ندیده بودي … این خونه مال ۳۰ ساله پیشه دیگه … قدیما به حموم خوف علاقه

داشتن …دور تا دورش آینه بود . تا تكون میخوري فكر میكردي ده نفر دورتن خندیم و آروم منم شروع كردم به باز كردن دكمه هاي لباسم كه نیما گفت  -وان خونه خودم بهتره … این قدیمیه تا صبح هم پر نمیشه. 

 -من انقدر خستم كه فقط یه دوش سریع میخوام بگیرم نیما

 -تو كه قرار نیست كاري كني خسته شي… 

اینو گفتو همه لباس هاشو بیرون آوردو به سمت دوش رفت تا من برم پیشش آب گرمو تنظیم كرد و اول منو فرستاد زیرش زیر دوش چشمامو بستم كه بغلم كرد دیگه واقعا به این قضیه رسیده بودم مهم نیست چقدر ازش ناراحت باشم یا تو سرم پقدر فكر و خیال باشه

وقتي خودمو میسپارم به گرماي بغلش همه چي فراموشم میشه… 

شاید چون همه اینا اولین بار بود و تازگي داشت برام این حسو بهم میداد شاید بعد ها دیگه اینجوري نباشه

اما انقدر خسته بودم كه نخوام فعلا به این چیزا فكر كنم چشم هامو بستمو اجازه دادم نوازش هاي نیما آرومم كنه كنار گوشم رو بوسید و گفت  -اینم اولین دوش دو نفره… 

تو گلو خندیدم و چیزي نگفتم

نیما لیف حمامشو برداشت و روش شامپو بدن ریخت با شیطنت گفت

-اومدي حمام خونه ما … حوله كه نداري … لیف هم نداري … منو نداشتي چكار میكردي… 

چشم چرخوندم براش و گفتم  -ناراحتي همین الان برم لیف كفي رو به دماغم زد و گفت

 -عمرا بذارم بري

هر كاري كردم لیفو به من نداد و خودش تمام تنمو شست تمام مدت هم شیطوني كرد

موهامو آب كشیدم كه نیما دوباره شروع كرد به شستن كمرم و اینبار شیطوني هاش جدي تر

شد كه گفتم

 -نیما … اینجا كه كاند و م نداري… 

-نگران نباش … میدونم چكار كنم

 -نه … اینجا نه… 

از پشت بغلم كرد و كنار گوشم گفت

 -نه نیار دیگه… 

سرمو چرخوندم و گونه اش رو بوسیدم و گفتم

 -بذار اولین بارمون توي حمام یه شب دیگه باشه … دوتا اولین بارو یه جا نسوزون خندید و مشكوك گفت  -داري گولم میزني آروم گفتم  -تا حدودي ازم فاصله گرفتو گفت

 -پس تا پشیمون نشدمو بهتره لباس بپوشي

با بیشترین سرعتي كه داشتم تنمو آبكشیدمو لباس پوشیدم نیما دقیق نگاهش رو من بود و آروم گفت  -كاش لباس نمیپوشیدي… 

خندیدم و گفتم  -حالا كه پوشیدم

 -عیبي نداره خودم برات در میارم… 

براش زبون در آوردم و خیلي سریع از حمام رفتم بیرون وارد اتاق خودمون شدم رو تخت نشستم شروع كردم به خشك كردن موهام نرم كننده نزده بودم و تو هم گره خورده بود

برسمو از تو كیفم برداشتم و داشتم موهامو شونه میكردم كه نیما اومد تو اتاق فقط یه حوله دور كمرش بود

خندیدم و گفتم

 -اینجوري اومدي ؟

 -گفتم كار اضافي نكنم… 

 -چقدر تو تنبلي

برق اتاقو خاموش كرد و اومد كنارم رو تخت دراز كشید و گفت  -تنبل نیستم … گرسنه ام… 

 -گرسنته برو پائین یه چي بخور … تازه چرا برقو خاموش كردي … داشتم موهامو شونه میكردم

برسمو از دستم گرفتو گذاشت كنار خیره نگاهم كرد و گفت

 -یه چیز دیگه میخوام بخورم

خم شدم تا برسمو دوباره بردارم كه چرخوندم رو تخت و اومد روم شروع ب بوسیدن گونه و كنار گوشم كرد كه آروم گفتم  -نیما … موهامو خشك نكنم سرم درد میگیره بلوزمو بالا داد و شكممو بوسید خمار گفت

 -هواي اتاق گرمه… 

خواستم دوباره چیزي بگم كه بلوزمو كامل از تنم خواست در بیاره

دستمو بالا بردم اما دست وقتي بلوزمو رسوند رو بازو هاو صورتم همونجا نگه داشت و با خنده گفت

 -همینجوري خوبه

فقط لب و بینیم از بلوزم بیرون بود با خنده گفتم

 -درش بیار نیما

با این حرفم چشمي گفت و باقي لباس هامو بیرون آورد كه اینبار تقریبا با جیغ گفتم  -اونارو نه … بلوزمو…

 -نوچ… 

خودم به سختي سعي كردم بلوزمو كامل بیرون بیارم اما دست هاي نیما رو تنم تمركز برام نمیذاشت

ب هر زحمتي بود بروزمو در آوردمو پرت كردم پائین تخت نیما خندید و با وزنش اومد روم چونه ام رو بوسید و گفت  -آززادي حس خوبیه

براش زبون در آوردم تا شاكي جواب بدم اما زبونمو بوسید و دیگه فرصت صحبت بهم نداد

این سومین رابطه ما بعد عقد بود و همه چي كاملا متفاوت بود… 

نیما آروم تر بود… 

مهربون تر بود… 

منم ریلكس تر بودم… 

برام از همه دفعات بهتر بود

وقتي بغلم كرد تا بخوابیم واقعا راضي بودم. 

چون اصلا اذیت نشده بودم

موهامو بوسید و همونطور تا صبح خوابیدیم تو بغل نیما … بدون اینكه منو صبح بذاره و بره… 

با آفتابي كه از پشت پرده تو اتاق افتاده بود بیدار شدم قیافه نور خورشید نمیخورد صبح باشه دست دراز كردم و گوشیو از رو پا تختي گرفتم باورم نمیشد … تا ساعت ۱۱ خوابیده بودیم تو بغل نیما جا به جا شدم كه چشم هاشو باز كرد

 -ساعت ۱۱ نیما

شوكه چشم هاي خواب آلودش گرد شد

 -دروغ میگي

 -نه

نشست رو تخت و بدنشو كشید  -من اتومات ۷ بیدارم… 

 -فعلا كه ۱۱ شده… 

 -لعنتي كلي كار دارم شركت منم بلند شدمو خودمو كشیدم رو به نیما گفتم لباس هامو بده خم شد و لباس هاي پراكنده منو داد خودشم شروع كرد به لباس پوشیدن

تازه لباس زیرمو پوشیده بودم كه حس كردم دلم پیچید اما خیلي شدید نبود نیما هم حواسش به من نبود شاید بحاطر گرسنگي بود… 

زود آماده شدم تا با نیما برم باا هم از پله ها رفتیم پائین از مامان باباش خبري نبود نیما رفت آشپزخونه و گفت  -چي میخوري صبحانه ؟ گرسنه ام بود . اما دلم حس بدي داشت براي همین گفتم  -فقط آب… 

متعجب نگاهم كرد كه گفتم

 -معده ام حال بدیه … میترسم تو ماشین حالم بد شه یه لیوان آب خوردم كه نیما یه موز بهم داد و گفت

-بیا … اینو تو راه بخور

ازش گرفتم كه فقط زودتر بریم تمام طول مسیر معده ام میپیچید

نیما چند بار ازم پرسید خوبم یا نه و هر بار فقط به دروغ گفتم آره… 

نزدیك خونه بودیم كه به اصرار نیما چند گاز از موز خوردم و باقي رو دادم به خودش

منو پیاده كرد و گفت شب میاد دنبالم بریم خونه عمه اش پاگشاه سرم گیج بود نمیدونستم چم شده

رفتم خونه مامان داشت میز نهار میچید

بعد یكم حرف راجب مهموني دیشب … به اصرار مامان مجبور شدم چند لقمه نهار بخورم

موهامو دیشب خشك نكرده بودم و خیلي داغون شده بود

یه دوش سریع گرفتم و موهامو خشك كردم تا براي شب مرتب باشه حالم خیلي عجیب بود

سرم سنگین بود و حركت سریع انجام میدادم چشم هام سیاه میشد

اما حتي اگه میخواستم بگم حامله شدم هم نباید علئمش انقدر زود خودشو نشون میداد

با همین فكر استرسو از خودم هي دور میكردم اما باز برمیگشت سرم درد نمیكرد

اما دوتا مسكن خوردم و ساعت ۲ خوابیدم انگار بیهوش شدم با صداي نیما بیدار شدم فكر كردم دارم خواب میبینم

اما وقتي دستش اومد زیر پتوم و كمر شلوارمو كنار داد خواب از چشم هام پرید خیره شدم بهش كه با لبخند شیطوني رو تخت نشسته بود

دستشو گرفتمو از خودم دور كردم كه خندید و گفت  -چقدر داغه تنت

 -دست تو هم حسابي یخه

باز دستشو برگردوند سر جاش و گفت  -پس بذار گرم شه خسیس نباش… 

خودمو ازش دور كردم و تو پتو گوله شدم كه دیگه نتونه بهم برسه قیافه مظلومي گرفت و گفت

 -دلت میاد ؟ من از صبح سر كار بودم … الان اومدم همینم دریغ میكني ؟

 -از ظهر سر كار بودي تنبل خان … الان اینجا چكار میكني اصلا ؟ اداي منو در آورد و مدل من چشم چرخوند

باید اخم میكردم بهش اما خیلي خنده دار شده بود و خندیدم كه گفت  -اومدم ببرمت پاگشا دیگه

آه از نهادم بلند شد … یاد عمه اش نبودم  -كاش میشد نریم نیما… 

پتومو كشید و گفت

 -آره … كاش میشد نریم منم الان بیام زیر این پتو گرم شم خودمو عقب كشیدم كه رسیدم لبه تختم قبل اینكه بي افتم نشستم رو تخت و گفتم

 -نمیخواد … همون بریم بهتره … بمونیم تو از من هیچي نمیذاري لبخند مشكوكي زد و گفت

 -حالا فكر كردي بریم بیخیال میشم

بي اختیار براش چشم چرخوندم و بلند شدم كه گفت

 -راستي … یه سري مداركتو باید بهم بدي … البته كار هاي اصلي رو كردم … اما براي معرفي به

این سمت باید مداركتو بدم… 

-براي چي ؟

-خوابیدي یا فراموشي گرفتي ؟

 -آها… سفر … از بس بد از خواب بیدارم كردي مغزم از كار افتاده… 

 -من میخواستم خوب بیدارت كنم … خودت پریدي چشم هامو مالیدم و گفتم

 -من الان میام

رفتم سرویس دست و رومو شستم خوابم بپره

به مامان سلام كردم و سیني چایي و شیریني رو داد دستم ببرم اتاق براي نیما نیما پشت میز آرایشم نشسته بود و داشت عطر هامو بو میكرد چیائي رو براش گذاشتم كه یه عطرو به سمتم گرفتو گفت  -این خیلي خوشبوئه

 -بهنام سوغاتي آورده برام

اینو گفتمو ازش گرفتم تا بزنم به خودم اما اولین فشارو كه به سر عطر دادم

بوش تو ریه ام پیچید و هم زمان معده ام زیر و رو شد به سمت توالت دوئیدم… 

حس كردم معده ام داره میاد تو دهنم اما تا خم شدم انگار معده ام آروم شد مامان نگران اومد بالاي سرم و گفت

 -چي شده بنفشه ؟ خوبي ؟ صورتمو آب زدمو بلند شدم

 -خوبم … سر عطر پشت و رو بود تو صورتم خالي شد رفتم بزنم… 

 -از دست تو دختر نگران شدم نیمارو پشت مامان دیدم كه نگران بود دوست نداشتم دروغمو به مامان بشنوه… 

اما كار از كار گذشته بود برگشتم اتاق و رو تخت نشستم دلم حس بدي داشت

نیما نگران رو به روم نشست وگفت

 -خوبي؟

با سر گفتم نه اما بلندشدم و آماده شدم دیگه هیچكدوم حرفي نزدیم

نمیتونست از علائم حاملگي باشه … اونم بعد دو روز احمقانه است… انقدر زود بروز نمیكنه… 

اما ترسش تو جونم بود … نكنه … نكنه جدا باشه… 

دلم میخواست بزنم زیر گریه… 

تو آینه آرایش مختصري كردم و با نیما چشم تو چشم شدیم پشتم ایستادو شونه ام رو تو دستش گرفت و گفت  -نترس بنفشه… 

 -ترس ؟

 -چشمات پر از ترسه

 -میترسم آبروریزي بشه… 

 -نمیشه … ما چند روز دیگه داریم میریم … هري لازم باشه اونجا پیگیري میكنیم میدونستم فكر اونم مثل من رو حاملگي منه اما نمیتونستم انقدر راحت بهش نگاه كنم فقط سر تكون دادم و شالمو سرم كردم با مامان خداحافظي كردیم و راه افتادیم

بود و منم چشم هامو بستمو خودمو به آهنگ سپردمlittle hanna  آهنگ تو ماشین دوباره

بغض تو گلوم شكست و آروم اشك هام راه افتاد

آهگ تموم شد دوباره برگشتم رش كه نیما متوجه اشكام شد  -چرا گریه میكني ؟

-یكم دلم سبك شه

-نگرانتم بنفشه چرا اینجوري شدي؟

 -نمیدونم … استرس همه چي انگار صد برابر شده… 

 -فردا بریم دكتر ؟ سریع گفتم

 -نه … خوبم… 

اما میخواستم تنها برم دكتر … بدون نیما… 

جدا از بارداري هر سه بار كه رابطه داشتیم یه دردي تو دلم حس كرده بودم اما نمي خواستم به نیما بگم نیما نفسشو كلافه بیرون داد و گفت  -چرا خب ؟ بیا بریم خیالم راحت شه

 -الان نه … باشه بعد میریم

 -خیلي وقتي نمونده بنفشه … تو باید دیگه وسایلتم جمع كني

 -این پا گشا عمه نبود راحت بودیم

 -این كه فقط یه شبه چكار داره ؟ با اخم نگاهش كردم و گفتم

 -به خدا اونجا از عمه ات حمایت كني پا میشم میام بیرون خندیدو دستشو گذاشت سر جاي همیشگي رو پام و گفت

 -باشه خانمم … من شكر بخورم از كسي جز شما حمایت كنم با تاسف فقط سر تكون دادم

هي نیماي زبون باز… من دیگه تورو میشناسم كه… 

اما هیچي نگفتمو سرمو تكیه دادم به صندلي

انگشتاي دست راستمو با دست نیما قفل كردم كه باز شیطوني نكنه و چشم هامو بستم

یكم خوابیدم كه نیما صدام كرد نزدیك شدیم

سریع آینه آفتابگیر ماشینو باز كردمو چشم هامو مرتب قردم تا الان استرس دیدن عمه رو نداشتم

اما یهو تو دلم شدید شده بودتو دلم گفتم

مهم نیست اون چي میگه… 

حرفاش اصلا مهم نیست… 

اما آروم نشدم

دعا كردم هر زري میزنه … راجب مامان خدابیامرزم چیزي نگه… 

رسیدیم جلوي در خونه عمه اش و نیما دوتا بوق زد در خونه عمه اش باز شد و نگهبان به نیما سلام كرد خونه اش بیشتر شبیه قصر بود تا خونه

یه باغ بزرگ با سنگ فرش كه آلاچیق و حوضو آبنما داشت

تو تاریكي شب با وجود لامپ هاي روشن حیاط باز هم آدم خوف میكرد چطور میتونن چنین جاي ترسناكي زندگي كنن

نیما پشت آخرین ماشیني كه پارك بود ، پارك كردو پیاده شد اومد سمت من و منم پیاده شدم بازوشو گرفتم و گفتم

 -نمیترسن اینجا زندگي میكنن ؟

 -كجاش ترسناكه ؟

 -كجاش نیست … اون آخرا كه تاریك تاریكه … بریم زودتر تو حس بدي دارم نیما خندید و گفت  -میخواي بغلت كنم

 -بریم پر رو … فقط دنبال سو استفاده اي

 -اي بابا … بیا خوبي كن … گفتم بغلت كنم فقط … نگفتم كه… 

نذاشتم ادامه بده و شاكي گفتم نیما … كه در خونه باز شد… 

نیما آروم گفت

 -اوه … دوست فضول عمه خانم هم كه هست… 

پوفي كردم و گفتم

-از علاقه زیادشون به منه

حق با نیما بود و همون خانمي كه تو آسانسور خونه نیما دیده بودیم جلو در بود نزدیك كه شدیم سلام كردیم . اونم جواب داد و گفت

 -مباركه نیما جان … بفرمائید تو … فخرالملوك امروز پاهاش درد میكرد گفت بیام كمكش… 

البته خودمم خیلي دوست داشتم ببینمتون

 -لطف دارین شما … ما هم مشتاق دیدار بودیم… 

با این حرف نیما وارد شدیم

یه لحظه خواستم خم شم كفشمو در بیارم كه خداروشكر نیما واینستاد و منم دوزاریم زود افتاد

وارد خونه شدیم و از یه سر سراي خالي كه مبل هاي روس قدیمي با یه لوستر فوق العاده بزرگ داشت رد شدیم

درست شبیه ورودي كارتون هاي بچگیمون بود با این تفاوت كه خیلي ترسناك بود… 

دوست عمه كه بعد فهمیدم همه گیتي جون صداش میكنن گفت

 -تو نشیمن همه نشستن … مهموني خودمونیه دیگه

خدارو شكر كردم تو این سالن ترسناك قرار نبود بمونیم . با اون بوفه و لوستر و تابلو هاي

قدیمي حس تالار وحشت داشت… 

وارد سالن بعدي شدیم كه خداروشكر شبیه خونه هاي عادي یه دست مبل استیل و یه دست راحتي توش بود

تم این سالن كرم و یاسي بود و خداروشكر ترسناك نبود

عمه اش و دختر عمه نیما انتهاي سالن نشسته بودن و مامان باباش هم كنار اونا با ورود ما همه نگاه كردن و سلام كردن

یه آقاي مسن كه همسر گیتي جون بود هم نشسته بود

من و نیما با همه دست دادیم و عمه اش دوباره نیمارو بغل كرد و نیم ساعتي قربون صدقه

اش رفت

بعد با من دست داد كه فقط نوك انگشتمو یه لحظه مثل چیز نجس گرفت و ول كرد یعني اگه از خدا براي یه نفر جبران رفتار هاي زشتشو بخوام همین عمه نیماست

 …

چون میدونم تماما از قصد و با منظور این رفتار هارو داره

نشستیم و خانمي كه لباس مرتب با پیشبند سفید پذیرایي داشت برامون پاي و میوه آورد عمه گفت

 -چقدر دیر كردین … همه منتظر شما بودیم نیما گفت

 -ترافیك تهران تا كرجه دیگه … اونم خونه شما كه این سر كرج میشه… 

عمه رو كرد به گیتي و گفت  -شما اومدین هم ترافیك بود

اونم شونه بالا انداخت و در حالي كه یه جرعه از چایش خورد گفت

 -نه خداروشكر … وسط هفته است دیگه…  آخر هفته ها افتضاحه عمه هم حق به جانب منو نگاه كرد

لبخندي بهش زدم كه نگاهشو ازم گرفت كاش میشد یه دیوار بین خودمو عمه میكشیدم باباي نیما گفت

 -بابا اینا خوب بودن بنفشه جون ؟

 -شكر … سلام داشتن عمه سریع گفت -ترسیدي نذاشتي… دوست داشتم مي اومدن… 

من تریدم نذاشتم بیان؟ خدایاي این زن دیوانه است … زیر لب گفتم  -همین من اومدمم اشتباه كردم

نیما دستشو گذاشت رو پام و آروم پامو نوازشكرد میدونستم حرفمو شنیده و سعي داره آرومم كنه گیتي گفت

 -من فكر میكردم شما خیلي وقته ازدواج كردین … نه اینكه زیاد مي اومدین خونه نیما جان…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن