فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۱

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

صرف شام بریم رستوراني كه هماهنگ كردن جاي خالي رقص و آهنگ حسابي احساس میشد… 

اما چاره اي نبود… 

مهمون ها كم كم رفتن و بابام اینا كه میزبان بودن اول از همه رفتن

خوشختانه دختر خالي نیما اومد كنارم نشست و سرم با حرف زدن راجب ترنج گرم شده بود

نیما هم از كنارم رفته بود

هنوز در حال صحبت بودیم كه نیما صدام كرد برگشتم سمتش كه دیدم با عمه و مامانش ایستادن سوالي سر تكون دادم و از جام بلند نشدم مریم كه كنارم نشسته بود آروم گفت

-عمه عفریته امروز بي عصا خوب دور دور میكنه

از حرف مریم سرمو پائین انداختم و خندیدم نیما اومد سمتمون و گفت

 -چي میگین دوتایي مشكوك میزنین

 -دام بهش یاد میدم چطوري تو رو تحمل كنه

 -برو بچه مشقاتو بنویس … بلبل زبوني میكني برا من مریم برا نیما زبون در آوردو بلند شد رفت نیما آروم گفت

 -انقدر نخند تو رو عمه میبیني كه حساسه اخم كردم بهشو گفتم

 -جا اینكه جلوش از من دفاع كني حالا به من ایراد میگیري نیما ! این خنده هاي عصبیه… 

میخواي جاي خندیدن جوابشو بدم ؟

 -باشه باشه آروم باشه … منم افتادم تو منگنه! 

من كه منگنه نمیبینم تو كلا به اون هیچي نمیگي! 

 -خب بزرگتره چي بگم ! یه بار دعوا كردم ! حالا بدتر شد

 -آشتي نمي كردي ناخداگاه اینو گفتم

نیما نفس خسته اش رو بیرون داد و گفت

 -آره … بابا اصرار كرد … وگرنه قهر بود بهتر بود … مغز مامانو خورد چرخیدم سمتي كه مامان و عمه اش بودن حالا دیگه ازشون خبري نبود نیما گفت

 -عمه رو برد سوار ماشین شه بره رستوران

 -بره دیگه برنگرده… 

 -بنفشه … اینجوري حرف نزن…

-پس سر جاش تو حرف بزن كه تو دل من پر نشه… 

 -باشه … چشم … بیا حالا بریم ببینم چه خاكي توسرم بریزم

 -براي چي ؟

 -هیچي… 

میدونستم یه قضیه دیگه هست نیما حرف نمیزنه اما حوصله نداشتم واقعا باهاش بحث كنم خونه تقریبا خالي شده بود بلند شدم تا بریم كه نیما گفت

 -ما آخر میریم در هارو قفل كنیم

نشستم سر جام و دست گلو از سر سفره برداشتم

 -اینهمه تم سفره عقدو با دسته گلم ست كردم … آخر این شد… 

نیما هیچي نگفت

تكیه دادم به صندلي و تو سكوت منتظر مونیدم تا همه رفتن خاله نیما قبل رفتن گفت

 -نیما جان دراي بالا رو چك كردم … مطبخ و گلخونه رو چك كن … دیگه كسي نمونده

نیما سر تكون داد و بلند شد

خاله اش اومد سمتم صورتمو بوسیدو گفت

 -نذار كسي روزتون رو خراب كنه … چون ایجوري به هدفش میرسه… 

سر تكون داد و لبخند زدم

حق با خاله اش بود … عمه اینجور داشت به هدفش میرسید … اما منم نمیتونستم این رفتار

نیمارو تحمل كنم كه هر چي اون میگه ساكت مي شینه… 

نیما برگشت و گفت

 -اگه میخواي بري توالت بر كه بریم. 

پیشنهاد به موقعي بود

دست گل و موبالمو گذاشتم رو صتدلي و رفتم سمت سرویس

كارم كه تموم شد تو آینه صورتمو یكم مرتب كردم كه نیما زد به در  -سالمي ؟ خوب شد بهت پیشنهاد دادم بري توالت! 

بهش جواب ندادم و یهو در سرویسو باز كردم  -در عمرت یه پیشنهاد خوب دادي همین بود

لبخند كجي زد و نگاهش رو صورتم چرخید ! اما از جاش تكون نخورد كه رد شم . آروم گفت

 -در عمرم ؟

اخم كردمو دستاموبه سینه زدم  -اوهوم … برو كنار حالا… 

دستشو دو طرف چهارچوب در گذاشت و با زرنگي گفت  -یه چیزي میخوام تا ندي نمیرم

 -پس وایسا تا بدم

اینو گفتمو سریع خم شدم. خواستم از زیر دستش فرار كنم كه بازومو گرفت با خنده گفت

 -فكر كردي به این راحتیاست

بین خودشو دیوار نگهم داشت و با شیطنت كنار گوشمو بوسید  -مثلا عقد كردیما … یه بوس بعد عقد میخوام… 

دلم تنگ شده بود براي قبل…

قبل این بحث هاي عقد و این جنگ و دعوا ها برا اون مدت كوتاهي كه دوتایي بودیم بدون حاشیه یاد حرف خاله اش افتادم

لبخند زدمو دستمو رو صورتش كشیدم

 -بوس بعد عقد چطوریه دیگه ؟

یه لبخند مهربون زد و فضاي بینمونو پر كردنرم و داغ لبمو بوسید

بوسه اي كه هر لحظه داغتر شد

بدنش مماس بدنم شد و كمرمو تو دستش گرفت كه صداي در ورودي به سالن خونه اومد

چون تو راهرو توالت بودیم تو دید نبودیم نیما آروم ازم جدا شد و كنار گوشم گفت

 -باشه شب بهت نشون میدم بوس بعد عقد چطوریه با همین حرفش قلبم دوباره تند زد

لبخند شیطوني زد و خواست بره كه بازوشو گرفتمو گفتم  -لبت روژي شده نیما

سریع لبشو تمیز كردو رفت سمت پذیرایي منم برگشتم تو سرویس تا لبمو مرتب كنم

صداي مردونه اي از تو پذیرایي اومد كه گفت موبایلشو جا گذشته

با صداي بسته شدن در از سرویس رفتم بیرون و به سمت نیما رفتم كه داشت به شیریني هاي

سر سفره عقد پاتك میزد

 -رفتم سمت لباسام و شال و مانتوم رو پوشیدم رو به نیما گفتم

 -الان میخوایم شام بخوریم شیریني چیه ؟ یكي رو برداشتو به سمتم آورد

 -مگه میشه آدم شیریني سفره عقدشو نخوره ازش گرفتمو گاز زدم

 -حیف اون نشد كه من میخوام

 -چي بگم والا منم بي خبر بودم … بریم تا پشت سرمونحرف در نیاوردن

 -من كه آماده ام

با هم رفتیم سمت در و سوار شدیم نیما دوباره آهنگ گذاشت. 

امشب دلم میخواد تا فردا مي بنوشم من زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من با این آهنگ هندیدمو گفتم

 -آهنگاي پیرمردي گوش میدي… 

نگاه عاقل اندر غیر عاقلي بهم انداخت و گفت  -مناسبتیه

 -حالا امشب تا فردا نمیخواد مي بنوشي شما خندید و دستشو گذاشت جاي همیشگي

دیگه عادت كرده بودم اما خودش چشمكي از موفقیت زد و گفت  -نگران نباش امشب تا صبح انقدر كار دارم وقت مي نوشیدن ندارم با وجود اینكه با این حرف قلبم انگار صداش تو سرم اكو شد اما به روي خودم نیاوردمو گفتم

 -آره میدونم اونهمه خونتون آشفته شد تو باید جمع كني دیگه خندیدو دستشو تكون داد و گفت

 -آره … خودتو بزن به اون راه … امشب كه با من تنها میشي

 -هول نباش نیما … شب اول عقد كه نمیشه بگي زنم بمونه

 -چرا نیمشه … همه جا رسمه داماد خونه عروس میمونه … الان حالا مراسم خونه ما بوده

عیالم خونه ما مي مونه

-هر وقت به كارت میاد دنبال رسم و رسومي وشكون ریزي از پام گرفت و گفت

 -خودت بگو … دلت میاد بغل منو ول كني بري تنها بخوابي

 -از گوشه چشم نگاهش كردمو خندیدم مثل پسر بچه هاي سمج شده بود میدونستم بحثمون الكیه

چون آخر هرچي بابام بگه میشه اما رك بهش گفتم

-اگه خونه خودت بود دوست داشتم بمونم نیما … اما از اتاق اینجا خاطره خوبي بندارم

یكم مكث كرد و منم به بیرون خیره شدم كه گفت

 -بذار امشب خاطرشو عوض میكنیم … دیگه دوستش داشته باشي… 

دیگه رسیده بودیم جلو رستوران جوابي به نیما ندادم و پارك كرد پیاده شدیمو بازوشو گرفتم و رفتیم داخل

بابا كل رستورانو رزرو كرده بود و تقریبا نصف میز ها خالي بود

مامان اومد سمتمون و صورتمو بوسید و به میزي كه جدا چیده شده بود اشاره كرد پشت میز نشستیم و مامان نیما اومد سمتمون به من لبخند زد و تو گوش نیما چیزي گفت از چهره نیما نمیشد فهمید چه خبره. 

خودش با رفتن مامانش گفت

 -اگه به احترام پدرت نبود بنفشه الان دستتو میگرفتم میبردمت خونه خودم… 

صداش حسابي عصباني بود آروم پرسیدم  -چي شده ؟

با سر گفت ولشكن و چون خیلي صورتش كلافه بود حس كردم اصرار نكنم بهتره شام رسید وبا اینكه گرسنه بودم اما دهنم طعم تلخي داشت و غذا از گلوم پائین نمیرفت

وسط شام بودیم كه مامان اومد پیشمون و گفت

 -برنامتون براي بعد شام چیه نیما جان … چون ما چندتا مهمون شهرستان داریم باید برگردیم

خونه براي پذیرایي از اونا نیما گفت

-شما راحت باشین … اگه پدر اجازه میدن بنفشه شب پیش ما بمونه كه ممنون میشم … اما

 …اگه … اجازه نیمدن … من خودم آخر شببنفشه رو میرسونم مامان مهربون خندید و گفت

 -خواهش میكنم پسرم … البته شمامستقلین… اما منم از پدرش میپرسم … بهتون میگم

نیما با سر به سمت دیگه كه باباش و بابام نشسته بودن اشاره كرد و گفت  -فكر كنم بابام الان داره همینو مطرح میكنه سر تا پا سرخ شده بودم

چقدر مزخرف بود این عقد و شب عقد آبروییبراي آدم نمیموند اینجوري

خوش به حال خارجیا از این مراسمات ندارن. 

مامان بلند شدو رو به من گفت  -تو چي دوست داري مامان ؟ معذب گفتم

 -هر چي بابا بگه

با رفتن مامان نیما دستشو گذاشت رو پامو فشار نرمي داد

 -هیچي بابا بگه ؟ نامرد … یه كلمه نگفتي اگه اجازه بده بمونم آروم خندیدمو گفتم

 -زشته نیما … خیلي ضایع است

 -شتریه كه در خونه هر كسي میخوابه

به بابا خیره شدم كه دائي و باباي نیما كنارش هر دو در حال صحبت بودن واقعا یه شب موندن من انقدر بحث و آبرو ریزي داره

نگاه بابا با من گره خورد و سریع از خجالت سرمو انداختم پائین صداي تلق تلق عصا نشون میداد كي داره میاد پیشمون نیما زیر لب گفت

-آماده باش داره میاد

سعي كردم نخندم اما ناخداگاه خنده ام میگفت عمش بدون نگاه كردن به من رو به نیما گفت

 -اینهمه رستوران هست تو كرج … خودشون بلد نبودن تو آدرس میدادي جاي بهتر بگیرن… 

اینجا چه وضعیه… 

نیما با صداي خیلي ریلكس گفت

 -اینجا رستوران آقاي خسرویه … دوست بابا … بابا پیشنهاد داد عمه اش به روي خودش نیاوردو گفت

 -ئه …باید بهش برسه … خیلي داغون شده با این حرفش به اطراف نگاه كردم

دكوراسیون چوب نورپردازي زرد و سفید جلوه رستورانو حسابي شیك و امروزي كرده بود

میز صندلي ها هم واقعا خوب بودن. 

از نظر من یه رستوران شاید مجلل نبود اما لوكس و مرتب بود نیما گفت

 -پاتون درد نگیره عمه جون … امروز حسابي سر پا بودین

 -نه عزیزم … یه برادر زاده بیشتر ندارم كه… 

بعد رو كرد به منو گفت

 -ما رسم داریم شب عروس بمونه ها نگاهش كردمو گفتم

 -مگه قراره جائي بره … عقده تموم شد دیگه … منو نیما زن و شوهریم … هر جا بخوایم باشیم دوتایي هستیم… 

عمه اش اخم كرد و رو به نیما گفت

-خیلي حاضر جوابه … آدمش كن

براي اولین بار نیما اخم كرد و جواب داد

 -عمه با تمام احترامي كه براتون قائلم اما این طرز حرف زدن شما با بنفشه توهین به منه… 

چشم هاي عمه اش گرد شد

اما هیچي نگفتو با اخم و قهر برگشت سرمیزش هم ذوق كردم از اینكه نیما بلاخره جواب داد

هم باز ته دلم حالم گرفته بود چون دوست نداشتم بحث و دعوا ایجاد كنم نیما ساكت بود و آروم گفتم

 -مرسي… 

 -دیگه حدو گذرونده بود

میخواستم بگم خیلي وقته حدو گذرونده كه مامان اومد و كنار گوشم گفت  -بابات میگه هر جوربنفشه دوست داره به عمه اخم آلود نیما نگاه كردم و گفتم

 -بمونم فكر كنم بهتره مامان صورتمو بوسیدو گفت

 -باشه عزیزم … مواظب خودت باش بازم از خجالت داغ و سرخ شدم چقدر این رسومات ما مسخره بود هر كسي هم توش نظر میداد

با رفتن مامان نیما دستشوزیر میز گذاشت رو پا منوگفت  -بخاطر من موندي … یا بخاطر رو كم كني عمه ام؟!

 -بخاطر تو موندم ! اما قولت كه یادت نرفته حرفم حقیقت كامل نبود

اما لزومي نمیدیدم حقیقتو بگم كه ۵۰ درصد بخاطر عمه اته… 

نیما وشكوني از پام گرفت و گفت

-نه… نگران نباش

نگران نباش نیما انگار نگرانیمو صد برابر كرد مهمونا كم كم داشتن میرفتن كه نیما گفت

 -پاشو زودتر بریم یه دور بزنیم قبل رفتن به خونه

 -چرا ؟

 -چي چرا ؟ شب عقدمونه بریم دور دور

مشكوك نگاهش كردم كه خودش بلند شدو رفت سر میز بابا ها دقیق نگاهش كردم

خیلي زرنگ بود … هیچ كارشبدون دلیل نبود با باب و دائي و بقیه آقایون خداحافظي كرد عملا اعلام كرد داریم زودتر میریم اومد سمتمو گفت بریم

منم از دور با بابا اینا خداحافظي كردم چون واقعا روم نیمشد برم جلو اونم با اینهمه بحث سر امشب خوابیدن من مامان نیما اومد سمتمون و گفت  -نیما شب بیا خونه خودمون… 

دلم مي خواست بگم نه … بریم تهران خونه خود نیما كه نیما گفت

 -میدونم … میایم … میریم دور بزنیم الان

خداحافظي كردیم و نیما به عمه اش نگاه كرد منم رد نگاهشو گرفتم عمه اش به حالت قهر روشو كرد اون سمت و ما هم توجه نكردیم با بقیه خداحافظي سریع كردیمو رفتیم بیرون رو به نیما گفتم

 -الان همه میگن اینا چقدر هول بودن انقدر سریع رفتن نیما خندیدو در ماشینو برام باز كرد

 -هر كي تورو ببینه بهم حق میده حتي اگه هول باشم

-الان منو داري خر میكني

اینو گفتمو خندیدم نیما بلند خندید و گفت  -دور از جون… 

خودشم نشستو برگشت سمتم

 -اما جدي گفتم … دیگه از این آرایشنا نكن … دوست ندارم اینجوري همه نگاهت كنن اخم كردم و گفتم

 -اتفاقا خوشم اومده میخوام همیشه انقدر آرایش كنم

 -بیخود … هرچند توي تنبل اینكاره نیستي میدونم… 

خندیدمو زدم به بازوش

 -از تنبلي نیست … من طبیعي دوست دارم… 

یهو خم شد وگونه ام رو بوسید و سریع سرشو عقب كشید و گفت  -منم… 

تو شوك بوسه اش اونم وسط خیابون بودم كه ماشینو روشن كرد و راه افتاد با لبخند چشمكي بهم زد و گفت

 -كمربندتو ببند

آروم كمربندمو بستم كه نیما گفت

 -اینجام یه جاي دنج داره … هم شهر معلومه از بالا … هم خلوت خلوته

 -چرا تو انقدر اینجور جاهارو دوست داري ؟

 -خودت چرا دوست داري ؟ نگاهش كردم و گفتم

 -حس خوبي بهم میده دیدن عظمت یه شهر از بالا دستمو گرفتتو دستشو گفت

 -به منم حس خوبي میده وقتي تو حس خوبي داري نمیدونستم این حرفاش واقعي بود… 

یا رمانتیك و ساختگي

با نیما خیلي چیزا سخت قابل درك بود نمیشد خیلي چیزارو تشخیص داد

مثلا میدونستم همین الان كه این حرفو زد من یه حرف مخالفش بزنم خیلي سریع میتونه قاطي كنه… 

تو سكوت از بین خیابوناي شلوغ گذشتیم و فقط صداي ابي بود كه ماشینو پ كرده بود

آهنگ شب نیلوفري و منو حالا نوازش كن

هنوز وسط هاي آهنگ بود كه از یه سراشیبي تند بالا رفتیم وبعد از كلي پیچ نیما درست لبه

پرتگاه مانندي ترمز كرد

خیلي خلوت تر و سوت و كور تر از تهران بود

حتي اسفالت هاي كف مسیر و اون پاركینگ هم تقریبا كنده شده بود و داغون بود نیما ماشینو خاموش كرد و گفت خیلي وقت بود اینجا نیومده بودم خندیدمو گفتم

 -فكر كنم متروك شده دیگه … نریزه بریم ته دره

 -نترس ترسو خانم … همچینم دره نیست كه… 

چشم چرخوندم براشو به رو به رو و چراغ هاي شهر خیره شدم كه نیما صندلیشو كامل عقب داد

كمربندشو باز كردو گفت

 -بیا بغلم

با اخم بهش نگاه كردم و گفتم

 -نیما. .. اینجا… 

نیما چراغ هاي ماشینو خاموش كرد و تو تاریكي مطلق فرو رفتیم  -حالا بیا

 -سخته نیما

 -تا نیاي بغلم از اینجا نمیریم … حتي شده تا صبح حرفش یكم عصبیم كرد چرا همش باید دستور میداد

اصلا چرا باید اینجا من مرفتم تو بغلش اما نمیخواستم دعوا كنم

كیفمو كنار گذاشتمو از رو صندلي بلند شدم چرخیدم و رو پاش نشستم

در حالي كه پام هنوز سمت صندلي خودم بود نفس عمیق و دستاي گرمش رو تنم نشستو گفت  -حالا خوب شد

با دستش سرمو چسبوند به سینه اش و تو سكوت تو همون حال به شهر خیره شدیم دستش رو رون پام آروم تكون میخورد اما جاي حساسي نمیرفت با این وجود بخاطر حالت نشستنم حسابي داغ شده بودم

مطمئن بودم نیم ساعت شده بود كه تو اون حالت نشستیم چشم هام داشت گرم خواب میشد

ساعت رو مونیتور ماشین ۱۰:۳۰ نشون میداد نیما موهاموبوسید كه سرمو بلند كردم و نگاهش كردم كنار لبمو بوسید

خواستم سرمو عقب بكشم كه محكم گفت  -نه

نمیدونم چرا با همین یه كلمه یهو ثابت شدم و نیما رو لبمو نرم بوسید سر در گم بودم

استرس و احساسم با هم تركیب شده بود و نمیذاشت درست تصمیم بگیرم

آروم باهاش همراهي كردم كه بوسمون شدید تر شد حالا دستش داشت شیطنت میكرد

نفس كشیدنم تند شده بود كه از لبم جدا شد و نفس گرفتیم كنتر گوشمو بوسید و گفت  -بهتره دیگه بریم خونه

فقط سر تكون دادم و برگشتم رو صندلیم هنوز نفس كشیدنم عادي نشده بود سرمو به صندلي تكیه دادم و چشم هامو بستم

سعي كردم به چیزي كه میخواست اتفاق بي افتع فكر نمنم من میدونستم امشب پیش نیما خوابیدن ، فقط یه خوابیدن ساده نیست خودمم قبول كرده بودم بمونم

یعني با كاري كه میخواست انجام بده موافق بودم پس این ترس لعنتي براي چي بود شاید بابا اینا و بقه فكر كرنن نیما امشب كاري نكنه اما نیمائیكه تا اون حد پیشرفته بود امشب ازچیزي نمیگذشت

نیما دستشو رو پام گذاشت و در حالي كه مینداخت تو جاده اصلي گفت  -تا خونه چهل دقیقه مونده … یه كاري برام میكني ؟ بدون اینكه چشم هامو باز كنم گفتم

 -چي ؟

 -كمر شلوارتو برام باز میكني ؟ شوكه برگشتم سمتش

 -چي میكي نیما … توخیابونیم

 -كاري نمیكنم

 -نه… 

خودش با شیطنت دستشو رو كمر شلوارمكشید و گفت

 -میخوام لمست كنم دستشو گرفتموگفتم

 -خواهش میكنم نیما … اینجا نه… 

 -اما من اینجوري خیلي دوست دارم

با این حرف دستشو دوباره به تنم رسوند و خواست دكمه شلوارمو باز كنه كه محكم تر گفتم

 -نه … سختمه اینجا… 

پوفي كرد و گفت

 -كاش با همون دامنت اومده بودي… 

از حرفش ناخداگاه خندیدم اما خنده ام رو زود جمع كردم با این وجود نیما متوجه خنده ام شد و دستش برگشت  -خندیدي … باز كن اون لعنتیو پس صورتمو جدي كردم و گفتم

 -نیما… 

با افسوس سرشو تكون دادو گفت

 -درك نمیكني كه… 

چشم چرخوندم براش و برگشتم سمت بیرون

 -چرا مامانت گفت بریم خونه شما … میرفتیم خونه تو من راحت تر بودم لبخند شیطوني رو لبش نشست و گفت

 -منم راحت تر بودم دوباره دستشو گذاشت رو پام

براي كنترل دستش انگشتامو بین انگشتاش قفل كردم دستمو بلند كردو پشت دستمو بوسید دوباره پرسیدم

 -خب چرا گفت خونه شما ؟

 -الان متاسفانه …علارقماینكه ترجیح میدادم رسیدیم خونه … یه كله بریم اتاق من

… اما كلي

مهمون اون تو نشسته تا ما برگردیم و از شیریني ها و آجیل سفره عقد به همه تعارف كنیم و نوبرونه بدیم

سعي كردم به اول جمله اش توجه نكنم و قلبمو آروم كنم نفس عمیق كشیدمو گفتم  -این چه مراسمیه ؟

 -مراسم زجر كش كردن داماد از حرفش خنده ام گرفت

 -اینجوري میگي نیما میترسم… 

 -حق داري … من همین الانم به زور خودمو كنترل كردم كه… 

نذاشتم ادامه بده و شاكي گفتم

 -نیما….

تو گلو خندید و پیچید تو كوچشون قلبم تند تر از قبل میزد

نیما ماشینو برد تو پاركینگ و پیاده شدیم رو بهم گفت

 -هر چي رو سفره دیدي تعارف كن فقط تموم شه برن آروم خندیدم كه وشكون ریزي از دستم كرفتو چشمك زد یه اضطراب شیرین با یه نگراني ترسناك تو دلم داشتم با هم وارد خونه شدیم كه صداي بگو بخند بلند بود با ورودمون همه برگشتن سمت ما فقط فامیلاي نزدیك بودن

بعد از سلام و احوال پرسي و تبریكات مجدد طبق رسم نیما اینا شروع به پذیرایي سفره عقد كردیم نیم ساعتي كشید تا این مراسم تموم شد و نشستیم دوباره

همچنان بحث و صحبت داغ بود و منم با مریم سر گرم بودم كه نیما كنار گوشم گفت

 -بگو خسته اي برو بالا تو گوشش گفتم

 -نه … من اصلا خسته نیستم خندیدمو برگشتم سمت مریم نیما صدام كرد اما بهش محل ندادم

آخر از دستم وشكون گرفت مجبور شدم برگردم سمتش و گفت  -من كه دستم بهت میرسه… 

 -تهدید؟ پاشم برم خونمون ؟ آروم خندید

 -بلبل زبون شدي … اونم همین الان كه… 

ادامه حرفش با جمله خاله اش ساكت شد

 -خب ما بریم دیگه… 

همین كافي بود تا همه مهمونا بلند شدنو یهو همه خداحافظي كردن البته جز عنه اش كه تو قیافه بود

با رفتن همه نیما رفت از تو ماشین كیف وسایل منو بیاره و منم با اجازه اي گفتمو رفتم سمت اتاق نیما

رو تخت نشستم و منتظر نیما بودم اما خیلي بیشتر از حالت عادي طول كشید

خواستم برم بیرون كه در اتاق باز شد و رو به روم ایستاد براي چند لحظه فقط به هم نگاه كردیم

انتظار داشتم قیافه نیما بعد اینهمه انتظار كه منو تو اتاقش داره شاد تر باشه

اما حسابي خسته و ناراحت بود با كلافگي گفت

 -بنفشه من باید عمه رو ببرم بیمارستان

 -چي ؟

اومد تو و درو بست كتشو پرت كرد رو صندلي و گفت  -صداشو نشنیدي… 

 -نه…

در حالي كه پیراهنشو در میاورد گفت

 -پائین یه فیلم سینما در آورده … من قلبم درد میكنه سكته كردم منو ببرین دكتر

 -واي … جدا قلبش گرفته ؟

 -آدمي كه قلبش بگیره لج میكنه فقط فلاني منو ببره دكتر ؟!

با این حرف نشستم رو تخت حالم گرفته شده بود آروم گفتم

 -نمیذاره بابات ببره ؟

 -میگه همتون بیاین … دم آخر منو تنها نذارین… 

چشم چرخوندم و گفتم  -كاش میرفتم خونه… 

رو به روم ایستادو دستشو قاب صورتم كرد  -اون داره حالمو میگیره بنفشه .. تو كنارم باش

بغض كرده بودم كه نیما میخواست بره لبامو به هم فشار دادم كه نیما خم شد و نرم لبمو بوسید

همین لحظه در اتاقو زدن و مجبور شد ازم جدا شه در اتاقو باز كرد كه مامانش بود اونم چهره داغون تر از نیما

خسته رو به نیما گفت

 -بیا سریع تر … رفته بیرون تو حیاط صداش همه جارو گرفته نیما پوزخند زد و گفت

 -چقدر… 

ادامه جملشو نشنیدم كه مامانش رو به من گفت  -ببخشید عزیزم

فقط تونستم سر تكون بدم كه مامانش رفت روبه نیما گفتم

 -همه دارین میرین ؟ الان من تنهام خونه ؟

 -نه … دختر خاله مامانم كه از شیراز اومدن با دختر و شوهرش تو اتاق مهمونن

… منم فقط میرسونم اونارو بیمارستانو برمیگردم…

 -منم بیام ؟

 -نه … بمون كه به بهانه تنها بودنت برگردم … باشي تا صبح سرمون فیلم میاره آروم گونه ام رو بوسیدو از اتاق رفت بیرون به در بسته خیره بودم

به حلقه ازدواج دستم نگاه كردم دیدي بلاخره عقدم كرد… 

چقدر اما بالا پائین داشت … چقدر گفتم نه … تا آخر گفتم بله… 

بي اختیار اشكام ریخت رو دستم

دلم یه جوري گرفته بود كه خودم نمیدونستم چرا از تنهائیم تو این اتاق… 

از رفتن نیما… 

از چي… 

حلقه رو بیرون آوردمو رو پا تختي گذاشتم

از تو كیفم بلوز و شلواري كه براي خونه آورده بودمو گرفتم و پوشیدم

موهامو باز كردم ، آرایشمو پاك كردم . مسواك زدم… 

اما همچنان نیما نیومد ساعت دو رو رد كرده بود

دیگه از خواب و كلافگي سرم داشت میتركید اینم از شب عقد ما

با برق روشن پتو رو كنار زدمو زیر پتو كز كردم… 

كاش میرفتم خونه… 

نفهمیدم كي خوابم برد

اما با خاموش شدن برق اتاق بیدار شدم

تو تاریكي اتاق چندبار پلك زدم تا نیما رودیدم كه پتو كنار زد و اومد رو تخت حس كردم لخته اما خوب نمیدیدم

 -بیدارت كردم ؟

 -نه … ساعت چنده ؟

 -چهار! 

اومد سمت منو منم رفتم تو بغلش

با لمس تنش فهمیدم واقعا لباسي تنش نیست  -چش بود ؟

 -مرض آزار داره … هنوز بابا اینا بیمارستانن … دكتر میگه مشكلي نداري برو

… نمیاد … منم

عصباني شدم … گذاشتم اومدم… 

سرمو گذاشتم رو دستشو گفتم

 -اي بابا … بد شد كه دستشو برد زیر بلوزم و گفت

 -از اول باید همین برخوردو باهاش میكردم و نمیرفتم از تماس دستش یكم خوابم پرید و به خودم اومدم

-بابا اینا با ماشین اونجان ؟ یا تو ماشینو آوردي ؟

 -میدونستیم اینجوري میشه دو ماشینه رفتیم … تو چرا انقدر لباس تنته ؟!

اینو گفتو منو چرخوند رو خودش سرمو تو گودي گردنش فرو كردمو گفتم

 -خوابم میاد نیما… 

 -بعدش میتوني تا ظهر بخوابي… 

چونش بوسیدم و خواستم اعتراض كنم نه اینكه نخوامش

اما در حدي استرس داشتم و نگران بودم كه نمیتونستم نفس بكشم در حالي كه دستش بدنمو فتح میكرد گفتم

 -بذاریم فردا شب دستش رو تنم ثابت شد آروم گفت

 -من اینهمه دعوا كردم … جنگ اعصاب كشیدم … خودمو رسوندم بهت… 

 -میترسم نیما… 

اینو صادقانه و بي اختیار گفتم

دستشو برد توموهامو سرمو از كنار گردنش بلند كرد تا تو چشم هاش نگاه كنم با وجود تاریكي اتاق

بازم سختم بود تو چشماش خیره شم و نگاهمو دزدیدم  -به من نگاه كن بنفشه

بازم نگاه نكردك كه لبمو نرم بوسیدو سرشو عقب برد  -حالا به من نگاه كن نگاهمون گره خورد و گفت  -چرا ازم میترسي ؟!

 -از تو نمیترسم

تو بغلش منو چرخوند و اومد روم

-پس از چي میترسي ؟

از خجالت كل تنم داغ شده بود نگاهمو ازش گرفتم و گفتم

 -خودت میدوني

 -نوچ … من نمیدونم چي ترس داره كه میترسي … خودت بگو… 

نفس كشیدن برام سخت شده بود

دوباره سرمو چرخوند سمت خودش و وزنشو انداخت رو تنم  -بنفشه … از چي میترسي ؟ آب دهنمو غورت دادم و گفتم

 -نمیترسم … نگرانم! 

میترسیدم … اما از بس نیما پرسید ناخداگاه اینو گفتم نیما لبخند زد و كنار گردنمو بوسید تو گوشم گفت

 -نگران نباش … من حواسم هست… 

دیگه جاي حرف نذاشت

دستاش و لب هاش بودن كه شروع كردن… 

 -سانسور–  با نوازش موهام بیدار شدم خیلي خسته بودم

حس میكردم خیلي كم خوابیدم

چشمامو به زور باز كردم و با دیدن پنجره نیمه روشن پرسیدم  -ساعت چنده ؟

 -هفت! 

خوشحال شدمو زیر پتو كزكردم كه ادامه خوابمو برم اما نیما گفت  -من باید برم بنفشه… 

ناراحت برگشتم سمتش

-كجا باید بري نیما ؟ پیش عمه ؟

 -نه … برم شركت

 -امروز كه تعطیله

 -زود برمیگردم . یه مهمان خارجي رسیده . درست نیست نباشم بغض كردم و كامل برگشتم سمتش

اما اون از رو تخت بلند شد و سمت كمدش رفت

با دیدن لختي نیما تازه متوجه وضعیت خودم شدم و سریع گفتم  -منو اینجوري میخواي بذاري بري برگشت سمتم

 -چه جوري عزیزم؟

نشیتم رو تخت و اشكام راه افتاد

 -نیما … من … من لختم … باید دوش بگیرم … تو الان داري میري برگشت رو تخت

 -مي خواستم بیدارت نكنم … تا بیدار شي برم و برگردم . گفتم ناراحت میشي …

خب الان من

چكار كنم این شرایط … تو بگو من همون كارو میكنم نمیدونستم چي بگم اون از دیشب كه ٤ اومد این از الان كه داشت میرفت اشكامو پاك كردم و گفتم  -لباسامو بده

 -چرا ؟

 -منم سر راه برسون خونه اخم كردو گفت

 -اذیت نكن بنفشه . صبحانه میخوریم اینجا . نهار میریم خونه شما. 

خودم خواستم از رو تخت برم پائین و لباس هامو بردارم كه نیما بازومو محكم گرفت

برگشتم سمتشو گفتم

 -من سختمه تنها بمونم. اونم صبح بعد عقد… 

 -تو بخواب بنفشه من ده نشده اینجام . تا كسي بیدار شه من برمیگردم. 

دیگه لحنش آروم نبود

دوباره داشت از كوره در میرفت سر تكون دادمو گفتم

 -باشه… لباسامو بپوشم كه لخت نباشم

 -نمیخواد … درو قفل میكنم كلید یدكشم رو دراوره اینو گفتو بلند شد

جمع شدم زیر پتو و پاهامو تو دلم جمع كردم

از درد و سوزشي كه حس كردم لبمو فشار دادم و به لباس پوشیدن نیما نگاه كردم خیلي زود حاضر شد

اومد سمتمو خم شد لبمو سریع بوسید و گفت  -من زود میام… 

آروم سر تكون دادم كه از اتاق رفت بیرون درو قفل كرد و كلیدشو برداشت سریع بلند شدم و لباس هامو پوشیدم همینكه بدون نیما اینجا بودم سختم بود چه برسه لخت هم باشم

دوباره زیر پتو كز كردم و چشم هامو بستم. 

اما خوابم پریده بود

همه چي زندگي من یه جوري بهش گند زده میشد بچگیم دانشجوئیم عقدم شب عقدم… 

آروم گریه كردم كه خوابم برد با زنگ موبایلم بیدار شدم. 

اصلا نمیدونستم كجام و كیه

موبلیلو از رو پاتختي جواب دادم و با صداي مامان یكم بیدار شدم  -سلام بنفشه…خوبي مامان ؟

 -سلام … خواب بودم

 -عزیزم… خوب خوابیدي ؟ نیما هم خوابه ؟

به جاي خالي رو تخت نگاه كردم و دوباره بغض كردم اما سعي كردم تو صدام نشون ندم و گفتم  -خوبیم … شكر… 

 -شكر … نهار بیاین اینجا

 -چشم… 

خدا حافظي كردم و قطع كردم ساعتو چك كردم كه ده و نیم بود گفت تا ده میام

دراز كشیدمو زنگ زدم به گوشیش اما رد تماس زد

دردي كه صبح حس میكردم بیشتر شده بود و نوساني انگار مي اومد و میرفت تو خودم جمع شدمو سعي كردم باز بخوابم اما درد امونم رو بریده بود… 

نشستم رو تخت . باید میرفتم سرویس. 

اما سختم بود برم بیرون از اتاق بدون نیما

به زور نیم ساعت دیگه تو اتاق موندم

از پنجره اتاق به حیاط برف گرفته نگاه كردم و دوباره زنگ زدم به نیما بازم جواب نداد

 

اما همین موقع در پاركینگ باز شد و اومد تو نفس راحت كشیدم

پیاده شد و برام دست تكون داد سریع اومد سمت خونه ازش خیلي ناراحت بودم رو تخت نشستم تا بیاد اما باز خبري ازش نشد

دیگه كلید رو میز رو برداشتم كه برم بیرون كه كلید انداخت و درو باز كرد با ناراحتي برگشتم سمتش و بدن سلام گفتم

 -میخواستي منو ول كني بري مي رفتم خونه خودمون

 -سلام … صبح اولین روز متاهلیت بخیر … بعد غر بزن لبامو بهم فشار دادم نیما درو بستو اومد سمتم

 -جاده بسته بود …تا برسم و برگردم طول كشید… 

نگاهمو ازش گرفتم تا اشكو تو چشمام نبینه كمرمو گرفتو منو كشید تو بغلش

 -چرا لباس پوشیدي پس؟

 -انتظار داشتي الان برات لخ ت بگردم ؟

 -قهر نكن … منو ببین چونمو گرفتو صورتمو چرخوند

 -اي شیطن دلت برام تنگ شد الكي فیلم بازي میكني چشم چرخوندم به حرفش و با اخم گفتم  -نیما من جدي ازت ناراحتم كنار گوشمو بوسید

-منم جدي دلم برات تنگ شده گفتو عقب عقب منو برد سمت دیوار سرمو كج كردم تا دور شم اما بوسشو برد سمت گردنم و دستشو برد زیر تونیكم كلافه هولش دادم و گفتم

 -نیما … من باید برم سرویس … خیلي هم درد دارم … بس كن… 

با ابروهاي بالا انداخته نگاهم كرد

 -درد چرا ؟

 -نمیدونم … نبض میزنه دلم

 -میخواي بریم دكتر ؟

 -نمیدونم … میشه بذاري الان برم سرویس ؟ خندیدو عقب رفت

نفس گرفتم و به سمت در رفتم اصلا چرا انقدر صبر كردم نیما بیاد بریم بیرون از اتاق چه امید هاي بیخودي دارم من

از اتاق رفتم بیرون و خوشبختانه كسي تو نشیمن بالا نبود

به سمت سرویس همون طبقه رفتم و با دیدن چشم هاي پف دارم تو آینه شوكه شدم باز گند زده شد به قیافه ام

صورتمو با آب سرد سرد شستم تا ورم چشمام كم شه بعد رفتم دستشوئي و برگشتم دوباره صورتمو با آب یخ شستم بهتر شده بود صورتم

اما دلم نه . مثل درد عادت بود اما یه حس دیگه داشت

موهامو مرتب كردم و رو شونه ام ریختم تا صورتمو از مركز توجه دور كنه از سرویس اومدم بیرون نیما تو نشیمن نشسته بود  -هنوز درد داري ؟ سر تكون دادم

 -آره … مسكن داري ؟

-نمیشه تا ندوني براي چیه مسكن بخوري كه گفتو بلند شد

دستشو آورد سمتم كه دستشو بگیرم و گفت  -بیا بریم پائین صبحانه بخور بعد میریم دكتر خسته دستشو گرفتم و گفتم

 -مامان زنگ زد نهار بریم خونه ما… 

 -اونجام میریم … فقط یه چیزي… 

 -چي ؟

 -تا حالا قرص ضد بارداري خوردي ؟ شوكه ایستادم و گفتم

 -نیما تو كه دیشب … ك ا ن د وم گذاشتي… 

نفسشو فوت كرد بیرون و خسته گفت

 -خب آره … اما … راستش پاره شد… براي همین برات قرص گرفتم … اگه اذیتت نمیكنه دوتا

بخوري پیشگیري… 

دلم میخواست چشم هامو ببندم و همه چي محو شه همه این اتفاقات

آدم باید فوق بد شانس باشه ! نه ؟

براي كي انقدر بدبختي پشت سر هم پیش میاد

چشمامو انقدر بهم فشار دادم كه حس كردم سرم داره گیج میره نیما بازو هامو گفت و گفت

 -فقط براي اینكه خیالمون راحت باشه نفس عمیق كشیدمو نگاهش كردم

 -نیما من به این قرص ها حساسیت دارم … فقط یكبار … یك دونه خوردم … اونم سر كنكورم

 …كارم به بستري كشید… 

-اوكي … اصلا بهش فكر نكن … بیخود بهت گفتم نگرانت كردم گرفتو بازومو گرفت تا برم پتئین اما تكون نخوردم

 

 -بیخود بهم گفتي ؟؟؟… نیما اگه واقعا… 

ادامه جمله ام با دیدن مامانش كه داشت از پله ها بالا مي اومد خشك شد با سلام مامانش آروم سلام و صبح بخیر گفتم مامانش گفت

 -گفتم خوابتون برده … بیاین پائین چاي سرد شد بیشتر شرمنده شدم و بدون ادامه بحث با نیما رفتیم پائین از گرسنگي تهوع شده بودم

اما باز دهنم انقدر تلخ و خشك بود كه چیزي از گلوم پائین نمي رفت مامانش سنگ تموم گذاشته بود و رو صفره هر چیزي بود براي اینكه بي ادبي نباشه سعي كردم از همه چي یكم بخورم اما تو سكوتن

هم من ساكت بودم هم نیما نیما رو به مامانش گفت

 -ما براي نهار میریم خونه بنفشه اینا

 -باشه عزیزم … خوش بگذره … اما شام بیاین اینجا… 

حال نداشتم چیزي بگم

واقعا مغزم انقدر درگیر حرف نیما بود كه اصلا نمیتونستم رو چیزي تمركز كنم نیما گفت

 -بهت خبر میدم مامان … فعلا ببینیم برنامه چي میشه بعد رو كرد به منو گفت

 -بریم ؟

سر تكون دادم و تشكر كردم

از اینكه جز مامانش كسي تو خونه نبود خداروشكر كردم بلند شدمو رفتم سمت اتاق نیما نیما با من نیومد

لباسمو عوض كردم و تخت اتاقشو مرتب كردم

بازم سطل زباله اتاقش پر از دستمال هاي خوني و … بود چنتا دستمال تمیز كندم و مچاله كردم ریختم رو قبلیا تا از دید پوشیده بشن نمیدونم قبلي هارو چكار كرده بود فقط امیدوارم مامانش ندیده باشه… 

با كیف وسیله هام خواستم برم پائین كه نیما تو قاب در پیدا شد  -لباساتو بذار اینجا … یه دست اینجا داشته باشي

 -میارم هر بار بخوام بیام

 -همینو بذار دیگه اینو گفتو كیف لباسمو گرفت گذاشت كنار تختو گفت

 -بریم

 -یه فكري برا آشغالا نمیكني ؟

 -در اتاقم قفله تا برگردیم … اومدیم یه فكري میكنیم… 

خواستم بگم اومدي یه فكري كن… 

اما چر از الان بحث جدید باز كنم فعلا بحث اصلي ما دردسر جدید دیشب بود با هم پائین رفتیم و از مامانش خداحافظي كردم لباسم براي اون هوا مناسب نبود و سریع سوار ماشین شدم برف دم عید … حس غم زیادي داشت نیما هم سوار شد و راه افتادیم

ضبطو روشن كرد و یه آهنگ بي كلام گذاشت به جاده سفید خیره بودم واقعا تو وجودم انگار چیزي كم بود یه دلتنگي و تنهایي بدي حس میكردم آخر نیما سكوت رو شكست

 -دردت چطوره ؟

شوك حرف نیما انقدرزیاد بود كه دردمو یادم رفته بود حقیقتو گفتم

 -با خبري كه تو بهم دادي … این درد دیگه به حساب نمي آد دستش دوباره رو رون پام نشست و گفت  -میخواي بریم پیش خانم دوستم ؟ سریع گفتم

 -نه ! بریم دكتر … اما یكي دیگه… 

با این حرفم سكوت شد

نیما چیزي نگفت و تو سكوت مسیرو ادامه داد واقعا سختم بود برم پیش خانم دوستش عجیب بود براي نیما مهم نبود صد در صد دكتر همه رو براي شوهرش میگفت صداي نیما افكارمو بهم ریخت

 -هر كسي جز سمانه … كلي باید تو نوبت بموني … اما من الان زنگ بزنم به سمانه دو ساعت دیگه ویزیتت میكنه… 

 -میریم اوژانس … یه دكتر عمومي هم ببینه كافیه… 

كلافه نفسشو بیرون داد

 -چرا لج میكني ؟

 -تو لج میكني نیما . واقعا برات مهم نیست سمانه مشكل مارو به شوهرش بگه …

برات

مهم نیست دوستت بدونه نوع پر د ه من چیه نیما با عصبانیت گفت

 -چي میگي بنفشه.  سمانه دكتره ! اولا هیچوقت مشكل تورو به كسي نمیگه . دوما مسلمه

برام مهمه

ساكت شدمو به بیرون از پنجره خیره شدم دردم واقعا كمتر بود

فقط استرس و نگراني اینكه نكنه حامله باشم باعث شده بود احساس تهوع كنم یكم دیگه تو سكوت رفتیم رسیدیم به اول تهران برف تبدیل به بارون شده بود نیما گفت

 -زنگ بزنم به سمانه ؟

 -دردم كم شده … اما براي قضیه حاملگي میخواي بپرس راه دیگه داره جز قرص خوردن ؟

نیما تو ترافیك موبایلشو بیرون آوردو زنگ زد

صورتمو به شیشه سرد ماشین چسبوندم شاید حالم بهتر شه صداي سمانه رو نمیشنیدم فقط مكالمه نیما بود

 -سلام سمانه جان … خوبي … شرمنده روز تعطیل … مرسي … شكر … خوبه …

سلام داره… 

غرض از مزاحمت … جز خوردن قرص ال دي راه دیگه اي براي درمان اوژانسي هست ؟ اینو كه پرسید مكث كرد مكثش طولاني شد و دوباره گفت

 -به قرص حساسیت داره … یه بار قبلا خورده حالش بد شده … گفتم راه دیگه باشه… 

بازم سكوت كرد یهو گفت

 -پس با خودش صحبت كن

اینو گفتو گوشیو به سمت من گرفت شوكه لب زدم من حرف نمیزنم اما نیما گوشیو گذاشت كنار گوشم معذب سلام كردم

 -سلام

 -سلام بنفشه جون … خوبي عزیزم؟

 -شكر شما خوبین ؟

 -ممنون خانمي . گلم دوره عاد تت چند روزه است ؟ منظمه ؟

 -بله منظمه حدوده ۳۰ روزه… هفته دیگه باید بشم

 -خوبه … خب احتمال بارداري كمه … اما اگه هفته دیگه نشدي بیا برات آمپول بزنم چون راه

دیگه نیست… 

-چشم … مرسي… 

 -الان حالت خوبه؟ ضعف و درد نداري؟

 -یكم درد داشتم … الان بهترم

 -اگه تهوع داشتي تا چند روز آینده حتما بیا ببینمت

 -چشم

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن