فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱۰

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

 -راست میگي … من كه شانس ندارم … فقط بذار آخر شب بگم از الان اوغات تلخ تر نشي

 -الان میخوام بشنوم میدونستم باز یه چیزیه كه خونمو به جوش میاره اما نمیتونستم صبركنم

نیما سكوت كرده بود كلافه برگشتم سمتش  -میشه بگي نیما

 -میگه باید گواهي سلامت بكارت بیاري… 

نیما اینو گفتو سریع برگشت سمتم  -من خودم حلش میكنم با انزجار گفتم

 -مگه اینجا عصر حجره ! كي دیگه چنین مزخرفاتي رو به زبون میاره ؟ میدوني بابام اینا بشنون! 

نیما دستمو كه تو هواتكون میدادم محكم تو دستش گرفتو دوباره گفت  -آروم … من گفتم حلش میكنم عزیزم

لب هامو بهم فشار دادم و به رو به رو خیره شدم دستم هنوز تو دست نیما بود كه گفتم  -چطوري میخواي حلش كني ؟ دستمو ول كرد و ضیط روشن كرد

چند تا آهنگو عقب جلو كرد و رو رو آهنگ خالي ابي مكث كرد و گفت  -یه كاري میكنم بنفشه … الان نمیدونم … كلافه ام… 

سكوت كردم… 

به رو به رو خیره شدم صداي ابي تو ماشین پیچید

 🎵

من خالي از عاطفه و خشم خالي از خویشي و غربت گیج و مبهوت بین بودن و نبودن عشق آخرین همسفر من مثل تو من و رها كرد

حالا دستام مونده و تنهایي من اي دریغ از من كه بي خود مثل تو گم شدم گم شدم تو ظلمت تن اي دریغ از تو كه مثل عكس عشق هنوزم داد میزني تو آینه من اه….. 

گریمون هیچ خندمون هیچ باخته و برندمون هیچ تنها آغوش تو مونده غیرازاون هیچ اي .. اي..اي مثل من تك و تنها دستام و بگیر كه عمر رفت همه چي تویي زمین و آسمون هیچ بي تو میمیرم همه بود و نبود بیا پركن من و اي خورشید دلسرد بي تو میمیرم مثل قلب چراغ نور تو بودي كي من و از تو جدا كرد… 

 🎵

سرمو به صندلي ماشین تكیه دادم و چشم هامو بستم باآهنگ زمزمه كردم گریمون هیچ خندمون هیچ…

باخته و برندمون هیچ…

واقعا… 

چي میمونه از ما… 

هیچ… 

یه اشك سمج ازبین پلكام فرار كرد

انتظار نداشتم نیما ببینه اما دید و دوباره دستمو گرفت  -چرا گریه میكني بنفشه ؟

 -فكر نمیكنم دیگه بكشم نیما… 

چیزي نگفت و رو دستمو نوازش كرد آروم گفت

 -بخاطر امروز معذرت میخوام … دوباره عصباني شدم حرفي زدم كه ناراحت شدي

لبخند بي رمقي زدم و بدون باز كردن چشم هام گفتم

 -معذرت نخواه … فقط دفعه بعد دوباره این كارو نكن … چون من اگه بخوام راستشو بگم… 

هر چیزي بدي رو بتونم ! اما رفتار بد تورو با خودم نه میتونم ببخشم … نه فراموش كنم… 

چیزي نگفت و سكوت كرد

میدونستم الان حالش خوبه معذرت خواسته دو دقیقه بعد ممكنه دوباره همون نیما بشه… 

با صداي خواننده نیما زمزمه كرد

.. -اي مثل من تك و تنها ، دستام و بگیر كه عمر رفت ، همه چي تویي زمین و آسمون هیچ

،بي تو میمیرم همه بود و نبود

تو سكوت گذشت تا نیما پیچید تو پاركینگ پاساژ

ماشینو پارك كردو خودمو تو آینه چك كردم كه رد اشك نمونده باشه پیاده شدمو با هم رفتیم سمت آسانسور نیما گفت

 -اینجا یه دور بزنیم چیزي خوشت نیومد میریم جاي دیگه سر تكون دادمو تو سكوت كنار هم از جلو مغازه ها قدم زدیم مامان گفته بود كت شلوار یا دامن سفید بگیرم اما چیزي كه چشممو بگیره نمیدیدم

نیما هم باید كت شلوار میگرفت و پیراهن دل و دماغ كه نباشه انگار هیچ چیزي قشنگ نیست سه تا پاساژو تو سكوت گشتیم اما دریغ از یه گیره مو كه جذبم كنه آخر خسته به نیما گفتم

 -برگردیم خونه … سمت ما چندتا نمایندگي لباس مردونه هست حداقل كت شلوارتو بگیریم

 -اون مهم نیست بنفشه … تو لباسات مهمتره

 -فرقي نداره … انم جز كارامونه … من انقدر خسته ام حوصله گشتن ندارم دیگه

 -بریم شام پس بعد بریم

 -همونجا بعد گرفتن كت شلوارت شام میخوریم بلاخره نیما با من موافقت كرد و برگشتیم

همونطور كه فكر میكردم براي نیما خیلي راحت اونجا تونستي كت شلوار بگیریم و خوشبختانه تو

مغازه رو به روئیش یه كت دامن سفید پشت ویترین نظرمو جلب كرد به نیما اشاره كردم

 -بریم اونم ببینیم … كت دامنه خوبه باشه اي گفتو رفتیم

به مغازه دار گفتم سایزمو اونم برام آوردو رفتم تو اتاق پرو تازه لباسو پوشیدم كه صداي دعوا و داد از بیرون اتاق پرو بلند شد انقدر هول كردم كه با همون كت دامن در اتاق پرو رو باز كردم آمده دیدن نیما بودم كه داره دعوا میكنه اما پامو از در گذاشتم بیرون نیما جلوم ایستاد  -كجا میري بنفشه

با دیدنش پشت در و جدا از اون سر و صدا نفس راحت كشیدم و برگشتم تو اتاق پرو دستمو گذاشتم رو قلبمو تو چشم هاش شوكه نیما نگاه كردم  -فكر كردم تو داري دعوا میكنه خندید و گفت

 -اولا كه دعوا نیست … دارن فوتبال میبینن …دوما … چرا این فكرو كردي ؟ خسته موهام مرتب كردم

 -از بس این چند وقت اتفاق بد مي افته … گفتم لابد اینم ادامشه از این حرفم یكي قیافه اش تو هم رفت نگاهش رو سر تا پام چرخید و گفت

 -تو تنت قشنگه

به یقه اش اشاره كردم و گفتم

 -زیاد بازه

نگاهش شیطون افتاد به بازي یقه ام و لبخند شست رو لبش  -برا من كه خوبه … جلو بقیه اما نه چشم چرخوندم و گفتم  -برا تو بدون كت همخوبه

 -اوف … اون كه عالیه

اینو گغتو انگشتشو با شیطنت تو بازي یقه كت برد  -چكار میكني

 -دارم اندازه میزنم

 -مگه تو خیاطي ؟

انگشتشو با شیطنت تكون داد كه عقب رفتم و ازش جدا شدم  -كجا در رفتي … مگه فقط خیاط ها اندازه میزنن

 -برو بیرون لباسمو عوض كنم… 

 -خسیس … دوتا هلوئه دیگه

هولش دادم بیرون اما تكون نخورد و جدي پرسید  -همین خوبه ؟

 -آره … زیرش تاپ میپوشم…

چشمكي زد و خودش رفت بیرون

لباسمو عوض كردمو اومدم بیرون اتاق پرو نیما داشت حساب میكرد

یه تاپ ست هم فروشنده بهش داده بود و اصرار داشت كفش ست هم از اونا بگیریم تمایل نشون ندادمو با همون خرید ها زدیم بیرون با هم به سمت ماشین رفتیم كه نیما گفت  -از اول باید مي اومدیم اینجا… 

خندیدمو سر تكون دادم

 -شام كجا بریم؟

 -یكم بالا تر باگت هست … بریم ؟

-بریم… 

سوار ماشین شدیم و راه افتاد  -عجیبه از عمه ات خبري نشده نیما خسته خندید و گفت

 -آخه زهرشو ریخته دیگه … فعلا خیالش راحته

 -چكار میخواي بكني ؟

 -نمیدونم واقعا … با خودم گفتم از خانم دوستم بخوام اما آبرو ریزیه جلو دوستم… 

 -آره … بعدم مطمئن باش عمه ات به گوش بابام میرسونه … اونوقته كه بابام قاطي كنه

 -میدونم … فكر كنم لازمه من قاطي كنم

 -یعني چي ؟

دستشو رو پام گذاشتو نوازشوار حركتش داد  -یعني اینكه برم خونه و گرد و خاك بلند كنم از حرفش خندیدم كه وشكوني از شكمم گرفت  -چرا میخندي ؟

 -همینجوري…

دستجو اش جلو مانتوم وارد كرد و گفت

 -راستشو بگو

سریع دستشو گرفتمو از خودم جدا كردم  -دیگه داري از محدوده خارج میشي با شیطنت دوباره رو پامو دست كشید

 -محدوده دارم مگه ؟

 -تمركز كن به رانندگي به كشتنمون ندي… 

اینبار از رو پام دستش بالا تر رفتو گفت  -نترس تو ترافیك تا حالا كسي نمرده…

اینبار با عصبانیت بیشتري دستشو گرفتم و از رو پام گذاشتم كنار  -نیما … نمیترسم … فقط الان حس میكنم جاي شیطوني نیست ناراحت شدو دستش نشست رو فرمون

 -چرا چند وقته ازم فرار میكني ذومو برگردوندم سمت مخاف و گفتم

 -فراریم میدي … یه مدت خوب بودي … بهم فضاي نفس كشیدن میدادي … اما دوباره انگار داري خفه ام میكني

نفسشو صدا دار بیرون داد و چیزي نگفته بود واقعا حقیقتو گفته بودم.

منم دوستدارم همدیگه رو ببوسیم ، بغل كنیم … نوازش و شیطنت هاي نیما رو دوست دارم… 

اما وقتي بهم حق انتخاب میده… 

وقتي بهم فرصت و فضا میده

نه اینكه مصر میشه و همه چي دستوري میشه شاید تو رمانا مردي كه حق انتخاب به دختره نده جذابه اما تو واقعیت…

شیرین ترین چیز با اجبار تلخ ترین طعم رو میگیره… 

اینه فرق واقعیت و خیال… 

به رستوران رسیدیم و نیما پارك كرد

موقع سفارش گفت فقط سیب زمیني و سالاد میخوام چون واقعا میل نداشتم به چیز دیگه

در كمال ناباوري من نیما بلاخره این بار مخالفت نكرد و فقط براي خودش انتخاب كرد و چیز

اضافي برام سفارش نداد

خیلي زود سیبزمیني و سالادو آوردن تو سكوت هر دو سر گرم گوشیمون بودیم سالادو بار كردم و رو به نیما گفتم  -سالادش خیلي زیاده بیا با من بخور

 -به شرطي كه تو از پیتزا من بخوري لبخند زدم بهشو باشه اي گفتم

اولین بار بود نیما بیخیال زشته و درست نیست شد و اجازه داد من كم سفارش بدم هر بار میگفت نیمشه دو نفریم یكي بگیریم شاید حرف تو ماشینم باعث شده بود

چنگال رو زدم تو سالاد و یه برگ كه انگار یه كاهو كامل بوداومد بیرون با خنده گفتم

 -چقدر خوردش كردن نیما خندید و گفت

 -موقع حساب كردن بهش میگم

 -بیخیال نیما همه همینن

با چاقو پلاستیكي به زور كاهو نصف كردم و شروع كردیم

جو بینمون بهتر شد و تا شام بیارن و بخوریم كلي حرف زدیم و خندیدیم

منم اشتهام باز شد و كلي از پیتزا نیما رو خورد هرچند تمام سیب زمیني هاي منو اون خورد

بعد از شام دستمو گرفتو با هم از رستوران اومدیم بیرون حالم خیلي بهتر بود

تو ماشینم فقط دستمو گرفت تا خونه

به خونمون كه رسیدیم پارك كرد و برگشت سمتم

 -میخواي خرید هارو تو ببري ؟

 -نه فكر كنم فقط باید كت شلوارتو من ببرم … شب عقد بیاین خونمون وسایلو بیارین .. مام

اینارو بدیم… 

نیما تو موهاش دست كشید و گفت

 -به نظرم من كت شلوارمو میبرم … تو هم كت دامنتو … هرچي مراسم قبل عقد كمتر باشه

دردسر هاي عمه منم كمتره… 

 -خودمم حوصله رو به رو شدن مجدد با عمه اش رو نداشتم وسایلو گرفتم و گفتم

 -پس مامان اینا پرسیدن میگم نیما گفت خندید و گفت

 -میخواي همه كاسه كوزه هارو سر من خالي كني شونه بالا انداختم و گفتم

 -تازه قراره امشب خونتون گرد و خاكم بلند كني آخي گفتو سرشو چسبوند به صندلي ماشین

 -اصلا حواسم بهش نبود … زودتر برم تا عمه نخوابید خندیدمو پیاده شدم

 -نگران نباش اون از فضولي تا برنگردي خونه بیداره بي رمق خندید

-آره واقعا … بي خبرم نذار بنفشه

 -خبرا كه پیش توئه

خداحافظي كردمو رفتم سمت در اما تو نرفتم

نیما كه رفت براش دست تكون دادم درو بستمو رفتم بالا

میدونم مامان اینا الان منتظر سوال پیچ كردن من هستن

خودمو حسابي براي سوال هاشون آماده كرده بودم و وارد خونه شدم همه جلو تلویزیون در حال چائي خوردن بودن

بعد از سلام و صحبت هاي اولیه لباسمو عوض كردم و رفتم پیششون لباس هارو به مامان اینا نشون دادمو براشون گفتم نظر نیما چي بود بر خلاف انتظارم اونام استقبال كردن و مامان گفت

 -چه بهتر … یه كار كمتر

خدارو شكر كردم حداقل تو این قضیه بحث و جدل نداشتیم دور هم یكم صحبت كردیم و مامان از خرید هاش با خاله گفت دیگه ساعت یك بود كه خواستم بخوابم دراز كشیدمو به نیما تو تلگرام پیام دادم

 -چه خبر ؟ اما جواب نداد

آخرین بازدیدش مال عصر بود براي همین بهش مسیج عادي دادم  -سلام نیما … چه خبر ؟ بازم خبري نشد

یكم دلم شور افتاد اما با خودم گفتم لابد خسته بود خوابیده دراز كشیدم و سعي كردم بخوابم

تو سرم برآورد میكردم نیما از اینجا تا كرج رفته… 

یه صحبت كوتاه بكنه هم نمیشه الان خواب باشه گوشیو چك كردم جوابي نبود

نگراني مثل خوره افتاده بود به جونم

میدونستم لابد الان در حال بحثه براي همین جواب نداده اما دوست داشتم خودمو گول بزنم كه همه چي اوكیه و نیما خوابیده هر كاري كردم خوابم نبرد ساعت نزدیك دو بود و از خستگي سر درد داشتم اما پلكام رو هم بند نیم موند تو تلگرام یه پیام دیگه بهش دادم  -نیما … پیاممو دیدي یه خبر بده سریع جواب داد  -بیداري زنگ بزنم قلبم یهو اومد تو دهنم براش نوشتم

 -بیدارم اما بقیه خوابن

 -اوكي زنگ میزنم تو گوش بده

 -باشه

سریع گوشیمو سایلنت كردم و شماره نیما افتاد سرمو بردم زیر پتو و جواب دادم  -نیما… 

 -سلام… 

اینو گفتو سكوت شد  -سلام … چي شده ؟ نیما همچنان ساكت بود سوالي صداش زدم

-نیما؟… !

 -بنفشه داغونم… 

 -دعوا كردي ؟

 -آره … برایاولین بار اینجوري با بابام اینا دعوا كردم… 

حالا این من بودم كه ساكت شدم

مطمئن بودم الان پدر و مادرش فكر میكنن مقصر این دعوا منم… 

واقعا من مقصر بودم ؟!

سكوت منو كه دید گفت

 -عمه این وقت شب گفت باید منو برگردونین خونه ام… 

تو دلم گفتم بهتر فضول خانم

اما میدونستم نیما اینا عمه رو خونه خودشون نگه داشته بودن كه بیشتر بتونن كنترلش كنن آروم گفتم

 -لابد گفت همه اینا زیر سر منه بي رمق خندید

 -دقیقا … سر اینم باهاش دعوام شد… 

 -پس اوضاع خیلي خرابه

 -مهم نیست … حالا فهمید قضیه از چه قراره… 

هر دو مكث كردیم  -الان چي شد ؟

 -گواهي سلامت نمیخواد… كلا گفت دیگه به هیچي كار ندارم … فكر میكنم برادر زاده اي به اسم نیما ندارم تو دلم گفتم چه بهتر

اما بخاطر ناراحتي نیما فقط گفتم  -اي بابا

-مهم نیست بنفشه … خیلي خستم كردن … من كم فشار رومه از هر طرف یه نفر یه زخمي بهم میزنه

 -نیمدونم چي بگم… 

 -هیچي … فقط كاش میشد بیام دنبالت… 

 -مگه الان كجایي ؟

 -تو راه … دارم میرم خونه خودم… 

 -ساعت ۲ شبه… 

 -من زودتر از عمه زدم بیرون شاید بیخیال شه بمونه … اما الان مامان گفت انقدر جیغ و داد

كرد كه بابا برد برسوندش سكوت كردم حس خوبي نداشتم

از اینكه چنین دعواي بزرگي شد بخاطر من اعصابم بهم ریخته بود آروم گفتم

 -الان همه فكر میكنن تقصیر منه

 -نگران نباش اوني كه باید بدونه تقصیر تو نیست میدونه … من به بابا اینا گفتم …

شما

خودتون روتون میشه چنین چیزي بخواین ؟!

 -خب

 -هیچي اونام با من موافقن … توهینه به خانواده دختر … كم عمه ام سر خواستگاري آبروریزي كرد… 

چشم هامو فشار دادمو گفتم

 -نیما … میترسم واقعا … اگه سر عقد آبرو ریزي بشه چي ؟

-نمیذارم … دیگه اون روي منو بالا آوردن … پا تو كفشم كنن بدتر از دعوا امشب راه میندازم

دلم میخواست ازش جزئیات دعوا رو بپرسم اما حس كردم ن حال مناسبي براي تعریف داره نه كار درستیه براي همین گفتم

 -نمیخواستم اذیت شي

 -تقصیر تو نیست… 

 -الان دقیقا كجائي ؟

 -اول تهران … تو بخواب دیر وقته

 -نه … بیدارم … رسیدي بهم خبر بده… 

 -باشه عزیزم … من فردا دوتا جلسه مهم دارم … فكر نكنم بشه بریم خرید… 

 -عیبي نداره …چیز زیادي نمونده … پس فردا میگیریم باشه اي گفتو شب بخیر گفتیم

گوشیو گذاشتم كنارمو تو خودم جمع شدم عجب ماجرایي شده بود این عقد ما

انتظار داشتم فردا از عمه یا مامان نیما خبري بشه اما نشد

كل روزوهم با چندتا مسیج از نیما سر كردم كه احوال پرسي و صحبت هاي ساده بود

شب بهم پیام داد فردا صبح زود میام دنبالت . صبحانه بریم بیرون و بعدشم خرید براش نوشتم  -شركت چي ؟

 -فردا و پس فردا نمیرم

با آوردن اسم پس فردا قلبم انگار سرعتش صد برابر شد پس فردا … روز عقدمون… 

اون شب تا صبح خواب هاي عجیب غریب و مزخرفدیدم

واقعا بد خوابیده بودم

صبح قبل زنگ ساعتمبیدار شدمو لباس پوشیدم دلشوره ام خیلي زیاد بود و معده ام درد گرفته بود مامان و بابا بیدار بودن داشتن صبحانه میخوردن با دیدن من آماده هر دو ابرو بالا دادن

 -الان میخواي بري بیرون ؟

 -آره كلي خریدمون مونده … نیما گفت صبح بریم صبحانه بعدش بریم خرید بابا فقط سر تكون دادو مامان گفت

 -دست گل سفارش دادي؟

به كل دسته گلو یادم رفته بود اما گفتم

 -امروز میگیریم

 -خریدت تموم شد بهم زنگ بزن چك كنیم چیزي از قلم نیفته چشم گفتمو خداحافظي كردم تو حیاط یكم قدم زدم تا نیما اومد از صداي ماشینش فهمیدم اونه رفتم بیرون هنوز پارك نكرده بود تا منو دید گفت

 -چه سحر خیز شدي سوار شدمو گفتم  -از استرسه

بلند خندیدو دست دادم بهش دستمو ول نكردو گفت  -دستتم كه یخه

 -چون گشنمه

 -جوونم خانم گرسنه… 

اینو گفتو راه افتاد

-یه جاي نزدیك بریم نیما

 -حیفه ها میخواي یه جاي باحال ببرمت مجبوري گفتم

 -باشه

چون نمیخواستم تو ذوقش بخوره نیما گفت

 -حالا استرس چي داري؟

 -همه چي ! مگه تو نداري ؟

 -نوچ … من زن دارم … استرس نمیگیرم خندیدمو زدم رو بازوش كه یاد عمه افتادم آروم گفتم

 -از عمه ات چه خبر ؟

 -فعلا قهر كرده … خونشه … اوضاع آرومه

 -اوه … مامانت اینا چیزي نگفتن ؟

 -بابا ازم ناراحته … مامان خوشحاله … اونم از عمه خسته شده بود

 -اي واي بابات ناراحته ؟

 -آره … میگه احترامشو نگه میداشتي … بزرگتره! 

نفس عمیق كشیدو گفت

 -البته من بي احترامي نكردم … بابا خودشم میدونه … اما چون خواهرشه اینجوري میگه… 

 -بد شد قبل عقدمون دعوا شد

 -مهم نیست … مقصر خودش بود … حالا امشب احتمالا برم پیشش كه مثلا آشتي كنه فردا بیاد برا عقد

كاش میشد نیاد … اما اینو بلند نگفتم واقعا عمه اش به من استرس میداد نیما صبحانه اون رو رو تو یه باغ رستوران رزرو كرده بود و انقدر فضاي قشنگي داشت تا ۱۱ اونجا بودیم

بعد با عجله رفتیم خرید و تا ۷ عطر بي وقفه سر پا بودیم دنبال باقي خریدا و سفارش دست گل

 …

بلاخره خریدمون تموم شد

هرچي نیما گفت بریم شام گفتم خسته ام واقعا فقط میخواستم دراز بكشم حدود ۹ منو رسوند و وسایلو بردم خونه فردا صبح باید میرفتم آرایشگاه بعدم آتلیه چنتا عكس رسمي ساعت ۳ هم عقد بود خونه اونا تازه دراز كشیدم بخوابم كه نیما پیام داد گوشیمو چك كردم كه نوشته بود  -فردا شب این موقع تو بغل مني…

تو دلم آشوب شد

باورم نمیشد رسیده بودیم اینجا… 

چطور منو وابسته كرد… 

مني كه انقدر بهش خشم داشتم…

براش نوشتم

 -به همین خیال باش … بابام هنوز با سوئیس رفتنمون موافقت نكرده كه من شب اونجا بمونم

 -دیگه عقد كنیم زن مني… 

صداي قلبمو مینیدم كه تند میزد

براش نوشتم

 -جدي میگم … برا فردا شب برنامه نریز …چون بنامم بعد عقد پیش خانمش نموند نیما سریع جواب داد

 -منم جدي میگم … فردا شب تو بغل مني… میخواي شرط ببندیم سریع نوشتم

 -نه … من باید بخوابم … صبح آرایشگاه دارم شكلك خنده گذاشتو نوشت

 -ترسیدي شرط ببندي … ببین خودتم میدوني من چیزي بخوام میشه… 

به جوابش نگاه كردم

آره من واقعا میدونستم نیما چیزي بخواد بي برو برگرد میشه دقیقا مشكل منم همین بود

چون گاهي واقعا این مصمم بودنش اذیت میكرد براش نوشتم

 -میدونم … اما نمیخوام بحث كنم … شبت بخیر

 -حداقل یه بوس میدادي

 -شب بخیر پر رو

 -فرداشب تلافي میكنم بنفشه خانم دلم با این حرفش پیچید

یه اضطراب شیرین بود اما انگار هر لحظه اضطرابش بیشتر از شیرینیش میشد مخصوصا با اون تجربه مزخرفي كه دفعه اول با نیما داشتم دیگه چیزي نگفتمو بذور سعي كردم بخوابم هرچند خواب مزخرفي بود صبح با خستگي بیدار شدم

مامان اسفند برام دود كرد و كلي ذوق داشت انتظار نداشتم انقدر ذوق داشته باشه یه صبحانه مختصر خوردم و آماده شدم لباس هام گرفتمو با آژانس رفتم آرایشگاه

آرایشگاهش آشناي خانواده نیما بود و با سوال هاي پشت سر هم كلافه ام كرده بود هرچند جواب نود درصدو نمیدونستم بلاخره كارش تموم شد

یه بخشي از موهامو پشت سرم یه گل رز درست كرده بود بافي باز رو شونه ام بود

جلو موهامو فرق كج گرفته بود و تو موهامو با غنچه هاي رز سرخ و سفید تزئین كرده بود

رژم به رنگ گل رز هاي سرخ بود و چشم هام با مژه مصنوعي و خط چشم و سایه بیشتر خودشو نشون میداد

از آرایش و موهام راضي بودم هم ساده و شیك بود

هم اون غنچه هاي رز خاصش كرده بود موبایلم ویبره زدو اسم نیما رو دیدم

لباسمو پوشیدمو شالمو آرایشگر با دقت انداخت كه موهام به هم نریزه

فیلمبرداري براي این موقع نداشتیم و خیلم راحت بود جز نیما كسي پائین منتظرم نیست

خداروشكر كردم نیما اینا حداقل تو این زمینه دردسر الكي ندارن از آرایشگاه بیرون رفتم كه نیمارو جلو درش دیدم نگاهم كرد اما سریع نگاهشو برداشت ابرو بالا انداختمو گفتم

 -نیما

شوكه برگشت سمتم

 -بنفشه ؟!

براش چشم چرخوندمو گفتم

-یعني میخواي بگي منو نشناختي شوكه نگاهم كرد  -چرا این شكلي شدي اخم كردمو گفتم  -زشت شدم ؟

 -نه نه … ام … بیا بیا سوار شو… 

مشكوك نگاهش كردم

هرچند از نظر خودم خوب بودم اما گفتم  -بد شدم برگردم بالا آرایشمو عوض كنه اخم كردو گفت

 -نه … بیا همه دارن نگاهت میكنن یكم گیج شدم از رفتارش

دستشو گذاشت پشتمو به سمت ماشین رفتیم درو برام باز كردو سوار شدم دسته گلم رو صندلي عقب بود

تركیب گل هاي وحشي سفید و یاسي و بنفش و صورتي همونطور كه میخواستم شده بود نیما سوار شد و دوباره نگاهم كرد كه گفتم

 -حس بدي بهم میدي چرا اینجوري نگاهم میكني… 

نفسشو با فشار بیرون داد و گفت

 -چه شانسي آوردم اهل آرایش نبودي… 

شاكي گفتم

 -نیمااااا…

خندید و گفت

 -بابات میدونست انقدر خوشگلي عمرا تورو به من میداد ابروهامو انداختم بالا كه چشمكي زدو ماشینو روشن كرد -چه زني گرفتم من… 

زدم رو بازوش اما نفس راحت كشیدم

واقعا ترسیده بودم زشت شده باشم در جوابش گفت

 -من همیشه خوشگل بودم دستمو گرفتو گفت

 -شك ندارم عزیزم … گرسنه نیستي ؟ نهار بگیرم ؟ ساعت تازه ۱۲ بود برا همین گفتم

 -نه بزار عكسارو بگیریم بعد گند بزنم به صورتم

 -چه عجب شكمو نگفتي گشنمه

براش شكلك كج و كوله اي در آوردم كه دستشو گذاشت رو پامو با شیطنت گفت  -امشب برام ست چه شكلي پوشیدي انگار از محل دستش برق وصل كردن بهم پامو جمع كردم و گفتم  -خیلي مونده تا آتلیه بلند خندید و گفت  -توري سفید ؟ چشم چرخوندم و گفتم

 -گیپور گلبهي

 -هووووم … گلبهي چه رنگي میشه… 

با اخم نگاهش كردم كه سریع خودش گفت  -باشه شب خودم میبینم اخم نكن

 -نیما… 

 -جون نیما… 

 -من شب نمیمونم خونتون

-مگه دست توئه… 

 -نه اتفاقا نه دست منه نه دست تو … دست بابامه و اونم اجازه نمیده تو گلو خندید

یه خنده پیروزمندانه كه سوالي نگاهش كردم اما به جاي جواب دادن بهم ضبطو روشن كرد و گفت

 -خونه ما عزادارن اما تو ماشین كه میشه یكم آهنگ شاد بذاریم صداي آهنگ تو ماشین پیچیدو دست نیما نوازش وار رو پام تكون خورد بخاطر ترافیك ساعت یك شده بود كه رسیدیم آتلیه و چنتا عكس رسمي و شیك ازمون انداخت

هرچند نیما از شیطنت غافل نبود

باید از این سر تهران تا كرج میرفتیم و ساعت ۳ عقد بود براي همین بعد آتلیه مستقیم به سمت خونه نیما اینا رفتیم دو بار مامان بهم زنگ زد تا ببینه كجائیم

ساعت ۲ اونا رفته بودن خونه نیما اینا و منتظر ما بودن هر لحظه استرسم بیشتر میشد

دستام خیس عرق بود و بسته دستمال كاغذي نیمارو تموم كرده بودم نیما با خنده گفت

 -چرا انقدر نگراني … منم دیگه… 

سعي كردم نفس عمیق بكشم تا آروم شم و گفتم  -هرچي میكشم از دست توئه … راستي…

 -هوووم

 -با عمه ات آشتي كردي؟ الان اونم اومده ؟ با این سوالم مكث كرد و سرعت ماشینو كم كرد محله آشناي اطراف خونشون بود

چشم هامو بهم فشار دادمو سعي كردم نفس كشیدنمو منظم كنم كه نیما بلاخره لب باز كرد و

گفت

 -آره … آشتي كرد بلاخره… 

بدون تعارف گفتم  -كاش نمیكرد… 

چیزي نگفت و وارد خیابون اصلي خونشون شد دلم میخواست هیچوقت نمیرسیدیم قبل از خونشون پارك كردو دستمو گرفت

 -من نمیذارم اذیتت كنه

سعي كردم بهش لبخند بزنم اما مطمئنم شبیه لبخند نشد چون نه تنها حالم بد بود بلكه حس میكردم دارم میلرزم نگاه نیما نگران تو صوتم چرخید

 -تو كه پشیمون نشدي ؟ با این حرفش خندیدمو گفتم  -مگه میشه الان پشیمون شد اما اون نخندید و جدي نگاهم كرد فهمیدم جدیه

اگه میخاستم رو راست باشم باید میگفتم آؤه آره پشیمون شدمو دلم میخواد همین الان فرار كنم

برگردم تو خونه و اتق خودم درو ببندم و هیچوقت دیگه بیرون نیام چون واقعا حس میكردم كم آوردم حس میكردم آماده نیستم اما آروم گفتم

 -نه پشیمون نیستم … استرس دارم فقط نگران سر تكون داد و راه افتاد ریموت در خونشون رو زد و وارد شدیم خواست به مامانش زنگ بزنه كه ما رسیدیم اما همین موقع در خونه باز شدو چند نفر با اسپند اومدن رو تراس خاله نیما و دختر خاله اش رو شناختم نیما خندید و گفت

 -پشت در منتظر بودن

نیما پیاده شد كه مامان من و خودش هم اومدن بیرون نیما دست گلو از پشت برداشتو اومد سمتم درو باز كردو دست گلو به من داد دیگه بابا اینا و فیلمبردار هم اومدن رو تراس حتي نفس كشیدن هم یادم رفته بود

منو نیما همچنان پائین پله ها ایستاده بودیم و از دور با همه سلام علیك میكردیم كه عمه اش

با عصا خودشو رسوند

چیزي زیر لب گفت كه چند نفر كنارش خندشون رو خوردن و باباي نیما بلند گفت  -خوش گذشته تو حیاط ؟ بیاین بالا دیگه! 

نیما بهم نگاه كرد

منتظر تكون خوردن من بود اما پاهام تكون نمیخورد

بازو نیما رو گرفتم و تازه متوجه تیپش شدم پیراهن سفید یقه دیپلومات با كت وشلوار مشكي

به صورت و موهاش حسابي رسیده بود و همون عطري كه دوست داشتم زده بود بازوهاشو گرفتم آروم گفتم  -بریم

با هم رفتیم از پله ها بالا و رو بوسي شروع شد اول مامان خودم اومد جلو و بعد بابا

نیما هم پدر مادرش اول اونو بوسیدنو بعد هم منو

خاله اش اسپندو دور سرمون چرخوند و دختر خاله اش هم با ذوق كلي استقبال كرد با بقیه هم سلام علك كردیم و وارد خونه شدیم عجیب بود عمه اش یهو غیب شده بود

وارد خونه شدیم كه دور تا دور مهمونا نشسته بودن انتظار اینهمه مهمون از سمت اونارو نداشتم

كل سالن خونه رو خالي كرده بودن و ندلي و میز چیده بودن یه سفره عقد خیلي بزرگ تر از انتخاب من هم كنج سالن بود نیما آروم گفت

 -عمه كجا رفت پس ؟

 -نمیدونم جلو در بود كه… 

خواستیم بریم سمت مهمونا كه صداش پیدا شد

 -حالا دیگه عمه ات رو نمیبیني ؟!

سخت قیافه ام رو كنترل كردم تا چشم نچرخونم و تابلو رفتاري نكنم با نیما برگشتیم به سمت عمه كه دستشو باز كرد تا نیما خم شد و بغلش كرد دستشو دور گردن نیما حلقه كردو از مادرش بیشتر سیر داغ پیاز داغ زد به قضیه چون نگاه همه رو من بود فقطسرمو پائین انداختم كه حال چندشم از این حركتش به چشم نیاد

بعد از ۵ دقیقه بغل و دعا و قربون صدقه رفتن نیما بلاخره با حرف باباي نیما كه گفت خواهر

دامادو كشتي ، عمه اش با اكراه از نیما جدا شد با لبخند بهش نگاه كردم و سلام كردم

اما در كمال بي ادبي فقط بهم نگاه انداخت و رو پاشنه پا چرخید و رفت سمت سالن زر لب چیزي زمزمه كرد و همه تو شوك بودیم نگاهم افتاد رو مامانم كه اونم ابروهاش رو هوا بود باباي نیما خواست گندو جمع كنه گفت

 -الان عاقد میاد … برین یه سلام اجمالي بدین به مهمونا

به نیما نگاه نكردم

اما واقعا حس بدي بهم داده بود این كارش

همین برادر زاده ات كه تو بغلت چلوندیش منو خواست… 

من كه خودمو ننداختم باهام اینجوري رفتار میكني… 

وارد سالن شدیمو با ورودم همه بلند شدن

یه احوال پرسي و سلام دورادور با همه داشتیم و رفتیم سمت سفره عقد هیچ چیز سفره اوني نبود كه من انتخاب كردم

من یاسي و بنفش و گلبهي انتخاب كرده بودم و سفره عقدمون سفید و طلایي بود با نیما نشستیم كه زیر لب گفتم  -سفره عقد شاهكار كیه ؟

 -نمي دونم به خدا

نیما كلافه اینو گفتو كتشو مرتب كرد خم شد كنار گوشم گفت

 -به عمه توجه نكن … این خطبه عقدو بخونن راحت میشیم از دستش آروم جواب دادم

 -فعلا كه اون به من توجه نكرد

 -من معذرت میخوام بخاطر اون رفتارش بي اختیار پوزخند زدمو گفتم  -من مگه دنبال معذرتم نیما ساكت شد

میدونستم بازم چون پوزخند زدم بهش برخورد اما واقعا دست خودم نبود مامان اومد پیشمو آروم گفت

 -شال و مانتوت رو بده

عمه اش كه با فاصله سمت دیگه نیما نشسته بود سریع گفت  -الان عاقد میاد … حجاب داشته باشه…

من و مامان هم زمتن چشم چرخوندیم و مامان آرم تر گفت

 -ماشالله چه گوشش هم تیزه … مانتوت رو بده … شالت سرت باشه… 

آروم خندیدمو بلند شدمو

مانتومو دادم به مامان و شالمو مرتب كردم نشستم كه عاقد اومد

دختراي مجرد با پارچه و قند اومدن بالا سرمون و مامان اومد صورتمو دوباره بوسید كنار گوشم گفت

 -انشالله عاقبت بخیر بشي … همه رو دعا كن بنفشه… 

بغض كردمو سر تكون دادم

بابا و داداشام سمت دیگه سالن نشسته بودن از دور چشم تو چشم شدیم و برام لبخند زدن

مامان نیما هم اومد و اونو بوسیدو چیزي كنار گوشش گفت منم بوسید و دعا كرد

نیما خم شد تا قرآن رو برداره كه عمه اش بلند شد و اومد سمتمون

بعد اون یه ساعت روضه اي كه جلو در براي نیما خونده بود انتظار نداشتم بازم حرف داشته باشه

اما خیلي مصرر اومد و نیما رو بوسید

سرشو آورد بین من و نیما و طوري كه من بشنوم كنار گوش نیما گفت

 -عروست كه باب میل من نیست … اما خداكنه زندگیت باب میل خودت بشه… 

سعي كردم نخندم زندگي مارو باش

فیلماي آب دوغ خیاري رو مسخره میكردیم! 

بد تر از اونا سرم اومد

خیره به دست گلم بودم كه یهو عمه اش برگشت سمت من  -داري به من میخندي ؟

نیما هول كرده خواست جواب بده كه خودم گفتم

 -شما مگه خنده داري همش فكر میكني یكي داره بهت میخنده ؟ با ان حرفم چشم هاش گرد شد

براي اولین بار تو عمرم دیدیم كه صورت یه نفر از عصبانیت رفته رفته سرخ شد نیما براي جمع كردن ماجرا گفت

 -عاقد منتظره شروع كنه

عمه اش با حرص نگاهش كردو جواب داد

 -بهت گفتم این دختر براي تو زن بشو نیست… 

خیلي سریع جواب دادم

 -آره … نیستم… 

خواستم بلند شم كه نیما دستشو گذاشت رو پام مامان نیما و خودم سریع اومدن

مادرش عمه رو به زور برد و مامان گفت  -چي شده بنفشه چرا بلند شدي ؟ نیما زودتر از من جواب داد

 -هیچي میخواست به عمه كمك كنه بره بشینه

نفسمو با حرص بیرون دادم و لبخند مصنوعي به مامان زدم با رفتن كامان نیما گفت  -دهن به دهنش نشو

 -هر كسي ظرفیتي داره نیما … ملاحضه از حد بگذره فكر میكنن حق با اوناست

 …

 -باشه عزیزم حالا آروم باش عاقد شروع كرد میدونستم این باشه نیما از اون باشه هاي الكیه فقط میخواد آروم باشم عقد تموم شه آروم و زیر چشمي به بابا اینا نگاه كردم در حال صحبت با باباي نیما بود

كاش جرئتشو داشتم الان بلند میشدم میگفتم بخاطر زر زر هاي عمه داماد نه حال همشونو میگرفتم

اما از طرفي گند هم میزدم تو زندگي خودم

فقط به جنگ و دعوا هاي بعدش و آبروریزیش فكر كردم ترجیح دادم ساكت بشینم اما حس ششمم میگفت این تازه اول كاراي عمه نیماست به سمتش هم نگاه نكردم

مامانش كنار عمه نشسته بود و من خیره شدم به دسته گلم صداي عاقدو میشنیدم اما نمیفهمیدم چي میگه

دخنراي بالاي سرمون بلند گفتن عروس رفته گل بپینه كه به خودم اومدم دستم انقدر عرق كرده بود كه نیما متوجه شد آروم گفت  “خوبي ؟” 

 “نه” … 

 “دستمال بدم بهت ؟” 

سر تكون دادم و نیما دو برگ دستمال بهم داد

هر دو تو دستم مشت كردم و سعي كردم طبق حرف مامان دعا كنم اما هیچي به ذهنم نمیرسید فقط از خدا خواستم اگه یه روزي مادر شدم

بهم اجازه بده تا عروسي بچه ام كنارش باشم… 

یا مادر نشم … یا اگه شدم بچه هامو تنها نذارم با این فكرم اشك چشمامو تار كرد

پلك زدمو چون سرم خم بود دوتا گوله افتاد رو گالبرگاي دسته گل نیما حواسش بود

اما قبل اینكه چیزي بگه خودم گفتم  “خوبم” …

اینبار دختراي بالاي سرمو گفتن  “عروس زیر لفظي میخواد”

با این حرف نیما از رو میز یه جعبه متوسط برداشت و به سمتم گرفت تا این لحظه اصلا به جعبه توجه نكرده بودم جعبه روگرفتمو مرسي گفتم همه دست زدن و جعبه رو باز كردم توش سوئیچ ماشین با یه ربان گلبهي بود به نیما نگاه كردم كه لبخند زد و گفت  “تو پاركینگ خونه خودمه” 

 “مرسي” 

با صداي عاقد نگاهمونو از هم گرفتیم انتظار نداشتم نیما برام ماشین گرفته باشه

شوكه شده بودم واقعا اما از طرفي بغض هم تو گلوم سنگیني میكرد اصلا نمیتونستم احساساتمو از هم تشخیص بدم خوشحالم! 

ناراحتم! 

دل تنگم! 

ذوق دارم!

با مكث عاقد به خودم اومدم و قبل از اینكه همهمه بشه گفتم  -ببا اجازه بزرگتر ها … بله… 

صداي دست تو سالن پیچید و نیما چنان نفس عمیقي كشید كه حس كردم نزدیكه خفه شه

عاقد خطبه مربوط به نیما رو هم خوند و اونم بله رو گفت حلقه ها رو خاله نیما آورد و دستمون كردیم همون حلقه زشت عمه نیما نیما قرآن رو برداشتو باز كردیم. 

با دیدن سوره مریم بغضم بزرگ تر شد مامانم… 

مادري كه هیچوقت ندیده بودمش … اون هم اومده بود سر عقدم عمه اش یهو پرسید  -چه سوره اي اومده ؟ نیما بلند گفت  -سوره مریم

سكوت بین فامیلاي ما قابل لمس بود عمه اش گفت

 -خوش یومن ني…

مامان نیما عمه اش رو ساكت كرد كار خوبي كرد

وگرنه خودم این كارو میكردم دائیم از سمت دیگه پذیرائي گفت

 -براي شادي روح مریم … خواهر عزیزم … صلوات بلند بفرستین صداي صلوات تو سالن پیچیدو چندتا قطره اشك دیگه از چشمم جدا شد آروم چند آیه رو خوندیم دوتایي كه عاقد دفتر ازدواجو داد تا امضا كنیم نفهمیدم چطور امضا كردیم

فقط وقتي نیما بهم دستمال داد فهمیدم هنوز دارم گریه میكنم اشگ هامو طوري كه آؤایشم پاك نشه پاك كردم هرچند میدونستم نصفش خراب شده نفس عمیق كشیدم و سعي كردم آروم شم

نمیخواستم تو عكس هایي كه میگرن شبیه برج زهر مار باشم خاله نیما اومد سمتمون و از روي سفره ظرف عسلو برداشت  -انشالله زندگیتون با طعم عسل

نیما اول انگشتشو تو عسل بردو سمت دهن من گرفت

آروم انگشتشو مكیدمو عسلو خوردم تلخي دهنمو تا حدودي برد

انگشت كوچیكمو تو ظرف عسل بردمو و به سمت دهن نیما گرفتم

نیما با شیطنت انگشتمو گار گرفت كه باعث شد بخندم و مهمونا هم از آي من بخندن

عمه اش از اون سمت با چنان دوقي خندید كه منم خنده ام گرفت آروم تو گوش نیما گفتم

 -چه ذوق كرد دستمو گاز گرفتي نیما خندید و گفت

 -بهش توجه نكن بنفشه … نذار موفق شه روزمونو خراب كنه اما واقعیت این بود موفق شده بود… 

با این وجود سعي كردم بهش توجه نكنم

با رفتن عاقد فامیلا براي هدیه دادن و عكس گرفتن اومدن و با وجود اینكه پدر مادر و فامیل

هاي نزدیك اول اومدن عمه خانم تكون نخورد هدیه دادنا كه تموم شد بلاخره عمه اش بلند شد و گفت  -اینم هدیه من… 

با یه جعبه بزرگ جواهر اومد سمتمون باورم نمیشد میخواد به من هدیه بده

اون در بهترین حالت میتونست منو دنبال كنه … چه برسه به هدیه دادن اومد جلو و با بازكردن هدیه اش تازه فهمیدم چقدر ساده ام ساعت مردونه اي كه داخل جعبه بود حسابي قابل توجهبود جعبه رو به سمت نیما گرفتو گفت  -همین الان دستت كن عمه جون

نیما جعبه رو از عمه اش گرفتو تشكر كرد و گفت

-میذارم دستم … الان ساعت دستمه

 -اونو در بیار اینو بذار

نیما خسته ساعتو از تو جعبه برداشت و سمت دیگه دستش انداخت  -مرسي عمه خیلي قشنگه

 -اون ساعت چیه دستته … مثل بچه گداهاست… 

عمه اش اینو به ساعت ستمون كه دست نیما بود گفت

سخت جلو خودمو گرفتم تا پوزخند نزنم به این حركت بچگانه اش نیما با سر به مامانش اشاره كرد اونم اومد و دوباره عمه رو برد

نیما ساعت عمه رو باز كردو تو جیب كتش گذاشت عنه اش نه به من تبریك گفت نه نگاه كرد هرچند دیگه برام مهم نبود

اما تو سالن دیگه كسي نبود متوجه نشده باشه… 

ساعت ۷ عصر شده بود كه مراسماتمون و عكس ها تموم شد و بابا هم به مهمونا گفت براي

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن