فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۹

فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهی همین مطلب بر روی قسمت بعد کلیک کنید.

با هم به سمت پاشاژ رفتیم و گفتم

 -فرار كه راه چاره نیست … باید یه بار جلوش وایسي … میدوني حرفي كه به من زد به مامان

اینا میگفت چي میشد ؟ شك نكن الان همه چي بهم خورده بود سوالي نگاهم كرد  -مگه چي گفت ؟

تا برسیم به اولین طلا فروشي براش تعریف كردم اینم گفتم كه تلفن رو قطع كردم و به گوشیم زنگ زد نیما ساكت بود و لب هاشو به هم فشار میداد

حرفم كه تموم شد هر دو پشت ویترین طلا فروشي بودیم تو سكوت ویترین هارو نگاه میكردیم و رد میشدیم بلاخره نیما گفت

 -امشب میرم خونه باهاشون جدي حرف میزنم

 -یه جوري صحبت كه كه اثر بذاره … نه اینكه بدتر شه

 -منظورت چیه؟ یه ست حلقه نظرمو جلب كرد

ایستادم و در حالي كه ویترینو بررسي میكردم گفتم

 -یعني یه چیزي نگي فردا بیاد بهم زنگ بزنه بگه تو نیما رو پر كردي راجب با نیما بي صدا خندیدو بازوم رو وشكون ریزي گرفت و گفت  -همین كارو كردي دیگه

اخم الكي بهش انداختم و گفتم

 -تو هم بدت نمیاد ها

خواست جواب بده كه صداي زنگ گوشي من بلند شد گوشیمو بیرون آوردم اما شماره نا شناس بود رو به نیما گرفتم كه گفت

 -ئه شماره مامانمه … بده خودم جواب بدم گوشي رو ازم گرفتو جواب داد

 -الو مامان … آره با همیم دیگه … از دست عمه … كلافه ام كرد … نه … نه نده بهش قطع

میكنم … نخریدیم هنوز تازه اومدیم ببینیم … چي ؟ چرا این كارو كرده ؟ خب براي چي … نمي

خوام … بگو پس بده … اي بابا … اگه گذاشت یه نفس خوش بكشیم … باشه …

باشه میگیرم

 …

اینو گفتو قطع كرد

صورتش سرخ شده بود و چشم هاش حصابي عصباني بود مثل اون باري كه با سیاوش دعوا كرده بود از این حالش میترسیدم

خودش گویا متوجه ترس تو صورتم شد چون گفت  -تو چرا ترسیدي

همین جمله رو انقدر تند گفت كه از جام پریدم بازومو گرفتو دست دیكه اش رو تو موهاش كشید  -ببخشید … نترس بنفشه … از تو كه عصباني نیستم

 -نترسیدم … هول خوردم .. چي شده ؟

 -مامان میگه عمه حلقه برامون سفارش داده … جواهري شوهر دوستش… 

 -براي ما ؟ چرا ؟

چشم هاشو مالیدو گفت

 -میگه رسم داریم … والا نمیدونم این رسم ها ر از كجا در میارن…

نیما دستشو گذاشت چشتمو به سمت پله هاهمراهیم كرد

 -رسم چي ؟ كجا داریم میریم ؟

جواهري این طرف … طبقه پائینه … رسم یه مدل حلقه ازدواج مشخص  -یعني ست نخریم ؟

 -دوست داري ست بخریم ؟

 -آره… 

 -اونم میگیریم… 

دلم مونده بود پیش اون انگشتري كه دیدم اما چیزي نگفتمو با نیما رفتیم پائین درست نبود قبل از دیدن سفارش عمه اش نظر بدم تنش تو نیما هنوز از بین نرفته بود این حالتشو دوست نداشتم حس بدي بهم میداد به مغازه مد نظر رسیدیم. 

از دكور و ظاهر قشنگ پیدا بود كجا اومدیم

حالا دیگه شك نداشتم جاي یه حلقه ازدواج قراره یه آپارتمون دستم كنم متنفر بودم از جواهرات این مدلي

اما نیما انقدر توپش پر بود كه نمیدنستم چطور نظرمو بگم وارد مغازه شدیم و نیما خودشو معرفي كرد

با شنیدن اسم عمه اش فروشنده با شور و هیجان خاصي برخورد كرد و تعارف كرد رو مبل بشینیم

هر دو نشستم كه با یه صفحه از انگشتر هاي پر زرق و برق اومد سمتمون و نشست

 -خانم رزم آرا گفت انگشتر ازدواج جواهر ، طبق جواهرات خودشون مد نظرتونه… 

نیما فقط سر تكون داد منم چیزي نگفتم

انگشتر هارو جلو ما روي میز گذاشت و گفت

 -تمام این مدل ها تو دسته مورد نظر شماست … البته مدل هاي دیگه اي هم داریم

! اما چون

خانم رزم آرا تاكید داشت رو نوع جواهرش ، این دسته رو آوردم نگین رو انگشتر ها به حدي بود كه از برقش مدل اونا كامل مشخص نبود نیما خم شد و اون كیت رو برداشت و آورد سمت من  -نظرت چیه ؟ آروم گفتم

 -ساده تر ندارن ؟

نیما برگشت سمت فروشنده و گفت

 -ساده تر ندارین ؟

 -از این نوع جواهر نه

آروم سرمو بلند كردم و به نیما نگاه كردم تمام جواهر ها انگشتر زنونه تك بودن براي همین پرسیدم

 -من از اینا بگیرم … تو چي اونوقت ؟ فروشنده صدامو شنیدو گفت

 -حلقه ساده مردونه ست این كار هست بر نگشتم سمت فروشنده نیما كلافه سر تكون داد

 -یه ست مدلي كه دوست داري برات میگیرم ما اونو دستمون كنیم چنین چیزي نمیخواستم

من نمیخواستم اینو سر عقد دستم كنم

از مكث من فروشنده متوجه شد فضاي خصوصي لازم دارم و بلند شد و رفت با رفتنش گفتم

 -حتما باید از تو اینا انتخاب كنم ؟

 -اگه میخواي یكي از دردسر هاي منو كم كني

 -نمیتونم بفهمم چطور میتونه انقدر دخالت كنه

 -از قدیم تو خانوادمون انگشتر ازدواج این جواهر رسم بوده نفسمو خسته بیرون دادمو انگشتر هارو نگاه كردم زشت نبودن

اما توش اجبار بود

اجباري كه من ازش متنفر بودم

به یكي اشاره كردم كه نسبتا كوچیكتر بود  -این

نیما برام جداش كردو به سمتم گرفت تو دستم گذاشتم كه برام خیلي گشاد بود اما به دستم مي اومد نیما رو به فروشنده گفت  -میشه تنگشون كنین ؟ فروشنده برگشت پیش ما و گفت

 -ببینم چقدر باید تنگ شه

نیم ساعتي تو مغازه بودیم تا كار هاي مربوطه انجام شه وقتي قیمت انگشترو گفت مغز سرم دود كشید

هیچوقت فكر نمیكردم واقعا انگشتري وجود داره كه قیمتش با ماشین مامان من یكي باشه

نیما اما خیلي راحت كارت كشید

یه رینگ ساده با سه تا نگین جواهر خیلي ریز روش هم میشد ست این حلفه باراي نیما كه هرچي

اون اصرار كرد قبول نكردم و من حساب كردم بیرون مغازه نیما گفت

 -چرا نذاشتي من حساب كنم

 -اینم رسمه دیگه … یا باید همه رسم هارو انجام بدیم یا هیچكدومشون رو آروم رفتم سمت پله ها كه كنارم اومد  -بیا حالا ستي كه دوست داري بخر

 -عجله اي نیست … مهم اینا بود براي سر سفره عقد

 -نه … باید اونم بگیري… 

با اصرار نیما تو پاساژ یه دور دیگه زدیم اما انگار امروز روز من نبود

چون هرچي به دلم مي نشست نیما به یه دلیلي رد میكرد خسته شده بودم و گفتم  -نیما … بذاریم براي بعد

 -به ویترین اشاره كرد و یه ست ساده كه مدل زنونه اش دو نوار بالا و پائینش نگین داشت و

مدل مردونه اش یه دونه روش اشاره كرد  -این خوبه ؟

میدونستم تا نخرم ول نمینه

نا امید شده بودم چیزي پیدا كنم اونم بتونه بذاره یكم به پیشنهادش نگاه كردمو گفتم

 -آره … خوبه… 

با اینكه زیاد دوستش نداشتم اما فقط میخواستم تموم بشه

حداقل این ست ساده بود و میشد راحت دستمون كنیم

دیگه اینو نیما خودش كامل حساب كرد وقتي اومدیم بیرون ساعت ۹ شده بود نیما گفت

 -بریم شام …امروز كه دیگه به بقیه خرید ها نمیرسیم سر تكون دادم و با هم رفتیم سمت ماشین نیما خرید هارو گذاشت زیر پاي من و گفت  -تو ببر اینارو

خم شدمو حلقه اي كه براي نیما خریده بودمو برداشتم گذاشتم تو كیفمو گفتم

 -نه … من همینو میبرم… باقي رو تو باید ببري… رسمه ماشینو روشن كردو آروم گفت  -چرا هي رسمه رسمه میكني

جوابشو ندادم و سرمو به صندلي تكیه دادم مسیر حركتش به سمت خونه اش بود براي همین گفتم

 -نیما … من به بابا گفتم تا روز عقدمون نمیرم خونه ات دیگه جوابمو نداد و تو همون مسیر ادامه داد

حالا علاوه بر كلافگي استرس هم بهم اضافه شده بود از این حالت نیما خوشم نمي اومد انگار كلا یه آدم دیگه بود

دیگه رسیده بودیم به خیابون خونه نیما دوباره گفتم

 -میشنوي حرفمو ؟ میشه نریم خونه تو ؟!

با داد گفت

 -نمیریم خونه من … میشه انقدر تكرار نكني ؟ میریم رستوران بالاي برج ما …

سر راه هم خرید

هارو میذاریم خونه من…

لبمو به هم فشار دادم و برگشتم سمت پنجره چرا سر من داد میزد

میتونست همون اول بگه هدفش اینه هر دو ساكت بودیم واقعا میل به شام نداشتم اما با این حركت نیما اصلا نمیخواستم حرف بزنم

چون میدونستم تا بگم میل به شام ندارم یه داد دیگه سرم میزنه نیما ماشینو تو پاركینگ پارك كردو پیاده شدیم جعبه هارو برداشت و گذاست تو جیبش به سمت آسانسور رفتیم اما نه آسانسور همیشگي

به سمت دیگه پاركینگ رفتیم و نیما دكمه رستورانو زد تو سكوت كنار هم ایستادیم خیلي دلم ازش گرفته بود دلیلي نداشت با من عصبي باشه من سعي كرده بودم كوتاه بیام حتي تو حلقه ست باي میلم نشد اما در عوض داد و بیدادش براي منه

تو رستوران هم تو سكوت نشستیم و سفارش دادیم دلم فقط یه سالاد میخواست

اما نیما برام استیك هم سفارش داد مثل خودش

از پنجه هاي بزرگ و قدي جایي كه نشسته بودیم به شهر تو تاریكي خیره شدم بغضم داشت میتركید كه نیما گفت

 -من از تیكه و كنایه بدم میاد بنفشه… 

نگاهش كردم و سوالي سر تكون دادم كه گفت  -یا حرفتو رك بزن … یا سكوت كن بغضمو قورت دادم و گفتم

 -از تیكه و كنایه در حدي بدت میاد كه سرم داد بزني … اما از رفتار هاي عمه ات انقدر بدت

نمیاد كه سكوت میكني ؟ ضمنا من نه تیكه اي انداختم نه كنایه اي نگاهشو ازم گرفتو به بیرون خیره شد

 -نمیخواستم سرت داد بزرنم … تقصیر خودت بود پوزخند زدم و گفتم  -آره … میدونم با اخم برگشت سمتم و گفت

 -الان این چي بود ؟ با پوزخند جوابمو میدي!> 

نفس عمیق و خسته اي كشیدم و با تاسف سر تكون دادم و گفتم

 -نیما … میشه مسخره بازي هاي عمه ات رو تحمل كرد … میشه گذشته رو فراموش كرد… 

میشه هر چیزي رو بیخیال شد … فقط اگه تو خوب باشي … نه ایني كه الان هستي … اینو

نمیتونم تحمل كنم

خواستم بلند شم كه دستمو محكم گرفت در حدي كه نفسم رفت با عصبانیت گفت

 -بشین و بچه بازي در نیار … داریم صحبت میكنیم آروم و به اجبار نشستم

بازومو ول كرد اما انگار هنوز دستش دور بازوم بود با دست دیگه جاي انگشت هاشو دست كشیدم مجبور نبود انقدر سفت بگیره

این حركتمو كه دید نفسشو عمیق بیرون داد و روشو برگردوند

 -بنفشه انقدر منو از كنترل خارج نكن

واقعا میخواستم بگم چرا فقط كاراي ساده من تورو از كنترل خارج میكنم! 

اما واقعا ترسیدم شرایط بد تر شه

تو سكوت فقط نشستیم اما هر دو رومون به سمت بیرون بود شاممون رسید

نیما آروم تر از قبل گفت

 -شامتو بخور بعد صحبت میكنیم خودش شروع به خوردن كرد تو سكوت شام خوردیم

البته بیشتر نیما، چون واقعا از گلوم پائین نمیرفت ساعت ده و نیم شب بود گوشیم صداش بلاخره در اومد مامان بود جواب دادم  -بله مامان

 -سلام بنفشه … كجائین ؟

 -سلام. خریدمون تموم شد الان اومدیم شام بخوریم

 -باشه عزیزم … زود بیا … بابا منتظره چشمي گفتم و قطع كردم نیما بهبشقابم اشاره كرد و گفت

 -نمیخوري ؟

 -دیگه میل ندارم

 -بریم ؟

سر تكون دادم كه بریم.

تو برگشت از آسانسور سمت دیگه پائین رفتیم و تو طبقه نیما ایستاد

با هم به سمت واحدش رفتیم در واحدو باز كردو گفت

 -بیا تو… 

 -بابام منتظره نیما

 -بنفشه خواهش میكنم این رفتارا چیه باز داشت عصبي حرف میزد

درست نقطه اي بودم كه نمیدونستم باید پا پیش بذارم یا پس وارد شم یا بذارم و برم

اومد جلو و دوباره بازومو گرفتو كشید تو خونه درو بستو گفت

 -از چي ناراحتي ؟ كه مجبور شدي بخاطر حرف عمه ام اون انگشترو بخري؟ من كه یه ست مدلي

كه میخواستي گرفتم . پس دلیل این رفتارات چیه ؟ خیلي بد بود … خیلي … اصلا نیما متوجه حس من نمیشد بینمون فاصله انداختمو گفتم

 -نیما … من از دخالت و اجبار متنفرم … همه بدشون میاد … از اینه كه ناراحتم …

چرا متوجه نیمشي

 -چه اجباري ؟ قبول دارم دخالت داره … اما اجبارش كجاست نفسمو با آه بیرون دادم  -اجبارش كجاست ؟

سخت جلو خودمو گرفتم پوزخند نزنم

 -نیما اجباره … همینكه بگه باید از اینجا و با این مشخصات بخري اجباره! نیست

؟

 -خب جز رسم خانوادمونه

 -رسم ها آیه و وحي الهي نیست كه نشه تغییر داد… 

نیما به سمت اوپن رفت و جعبه حلقه هارو بیرون آورد تقریبا هر دو كوبید رو اوپن و گفت

 -الان بگو من چكار كنم ؟ شقیقه هامو دست كشیدم و گفتم  -هیچي … بیا بریم… 

تكیه داد به اوپن

 -با این قیافه نمیبرمت … بیا اینجا

با اخم نگاهش كردم كه با سر به كنارش اشاره كرد چشم چرخوندم و رفتم سمتش

كنارش ایستادم و گفتم بله كه یهو كمرمو گرفتو نشوندم رو اوپن  -چكار میكني نیما جواب نداد و رفت اتاقش

خواستم از رو اوپن بیام پائین كه بلند گفت  -تكون بخوري من میدونم و تو چوفي كردم و منتظر موندم

كیفمو كنارم گذاشتم و جعبه حلقه رو از رو اوپن برداشتم و باز كردم با انگشتر آپارتماني كه توش بود نگاه كردم مردم رویاي این انگشترو دارن اونوقت برا ما فقط دردسر آورده مهم نیست چقدر پول داشته باشي

مهم اینه دل خوش و اعصاب آروم داشته باشي حواسم نبود و یهو دیدم سایه نیما روم افتاد سرمو بلند كردم و دیدم رو به رومه یه بسته رو به سمتم گرفت و گفت

 -برنامه ام براي امروز این نبود كه بحث كنیم و با قهر بیاي اینجا… 

نگاهم بین بسته و خودش چرخید و آروم بسته رو ازش گرفتم كه گفت  -اما حالا دلیل نمیشه چون بحث كردیم اینو بهت ندم

 -این چیه ؟

 -چرا بازش نمیكني ؟ درسته ذوق داشتم بدونم چیه

اما یه حسي درونم میگفت اینهمه كادو دادن هاي نیما داره یه جورایي مسیر تصمیماتمو تغییر میده

شاید اشتباه میكردم

اما مسلما نمیتونست بي تاثیر باشه

چسب دو طرف بسته رو باز كردمو سرشو بلند كردم یه دست بند ظریف با پلاك ست گردنبندم اون تو بود لبخند زدمو به نیما نگاه كردم كه مشتاق خیره به رفتارم بود  -مرسي … خیلي قشنگه… 

لبخند زد و آروم گفت

 -نه به قشنگي چشم هاي تو آروم خندیدمو سرمو انداختم پائین

میخواستم بگم دو دقیقه پیش كه سرم داد زدي كجا بودي كه الان انقدر رمانتیك شدي

اما واقعا میترسیدم با این حرف خیلي بهش بر بخوره

شاید مرد ها همه اینوري باشن و نتونن احساساتشون رو با رفتارشون همراه كنن شاید همه وقتي از كوره در میرن هیچي رو دیگه نمیشناسن

آروم دستمو رو گردنبند كشیدم كه نیما زانو پامو گرفت و مماس تنم ایستاد معذب شدم از حركتش سرمو بلند كردمو گفتم  -مرسي واسه هدیه اما… 

ادامه جمله ام با لب هاش ساكت شد

داغ و گرسنه لبمو بوسیدو یه دستشو رسوند به سینه ام سینه ام رو از رو لباس فشار داد كه سرمو عقب كشیدم تا از لبش جدا شدم من از نیما ناراحت بودم از رفتارش از دادي كه زد

از اینكه در نهایت یه معذرت نخواسته بود درسته آتیش بس كردیم. 

اما نمیخواستم الان اینجوري ببوسمش و ادامه بده نیما سرشو باهام آوردو ازم جدا نشد تقلا كردم جدا شم ازش كه

كمرمو تو دستاش گرفت تا ثابت بمونم و با حركت بعدیم پهلوهامو فشار داد از درد دستش خواستم چیزي بگم كه از فرصت نداد

جعبه و دست بند تو دستمو ول كردمو بازو هاي نیمارو گرفتم تا ازش جدا شم با اكراه ازم جدا شد سریع گفتم

 -نیما … الان نه…

یه دستشو قاب صورتم كردو گفت  -الان بهت نیاز دارم تا آروم شم دوباره منو بوسید

دستشو تو موهام برد و نذاشت سرمو عقب تر ببرم به خاطر حرفش یه بوسه سریع رو لبش زدم سرمو چرخوندم تا نشون بدم بسه اما ادامه داد

لبمو گاز گرفتمو دوباره نیما رو هول دادم عقب كه یهو عصباني داد زد  -باز چته بنفشه … مگه دارم بهت تج اوز میكنم انقدر تقلا میكني تنم از دادش یخ شد

دهنم مثل ماهي باز و بسته شد

اما انقدر خشك و تلخ شده بود كه صدایي ازش بلند نشد  -سر هر چیزي باید با من لج كني آروم گفتم

 -لج نمي كنم … الان نمیخوام

اینو گفتمو خواستم از رو اوپن بیام پائین كه با كاري كه كرد مثل برق گرفته ها خشك شدم و نگاهش كردم

تو صورتش عصبانیت و كلافگي حرف اولو میزد از كارش اشك پشت پلكم جمع شد . به تنم اشاره كرد و گفت

 -ببین … میخواي … تو هم میخواي و لذت میبري … اما سر لجبازي با من میگي نمیخوام

بغض نفسمو برده بود

حس حقارت داشت خفه ام میكرد

هولش دادم كه اینبار خیلي آروم عقب رفت با پائین افتادن اشكام از رو اوپن پائین پریدم كیفمو برداشتمو داد زدم

 -خیلي نامردي دوئیدم سمت در

بهم نرسید و به سمت آسانسور رفتم

لعنتي پائین بود و براي همین دوئیدم تو راه پله نیما پشت سرم اومد و با تمام توانم پله ها رو رفتم پائین اشك دیدمو تار كرده بود

 -بنفشه … وایسا… 

بهش توجه نكردم و دوئیدم كه بازومو گرفت  -وایسا

منو كشید سمت خودش و هر دو بازومو گرفت با تنفر نگاهش كردم كه گفت

 -معذرت میخوام… 

سر به نشونه نه تكون دادم

 -معذرت ؟!

با تاسف دوباره سر تكون دادم كه گفت

 -نمیخواستم اینجوري بشه … تو عصبیم میكني پوزخند زدم و گفتم

 -من ؟

دستمو تكون دادم و از بازوش آزاد كردم با صداي نسبتا بلندي گفتم  -نمیخوام ببینمت نیما

خیلي خودمو كنترل كردم داد نزنم ازت متنفرم اون لحظه واقعا حس تنفر داشتم دوباره رفتم سمت پله ها مكثي كرد و گفت

 -وایسا بنفشه … خودم میرسونمت

انقدر حركتش بد بود كه خودش هم فهمیده بود گند بدي زدي بدون توجه بهش گفتم

 -نمیخوام پشت سرم اومد

اما فاصله اش رو حفظ كرد

تو پاركینگ به سمت خروجي رفتم كه دوباره بازومو گرفت

 -وایسا دختر … الان این وقت شب ماشین نیست … خودم میرسونمت دستمو از دستش كشیدمو با عصبانیت گفتم  -ترجیح میدم پیاده برم اما كنار تو نشینم

بازومو محكم تر از قبل گرفتو كشید سمت ماشین  -در حدي كه از درد جیغم بلند شد با عصبانیت گفت

 -گفتم میرسونمت … لج نكن در سمت منو باز كردو دستمو ول كرد دوست نداشتم سوار شم اما چاره چي بود

خروجي پاركینگ برج به اتوبا میخورد و مسلما تو اتوبان ساعت ده شب هیچ ماشیني نبود

سوار شدمو درو محكم كوبیدم تا خونه سكوت مطلق بود حتي ضبط هم روشن نبود سكوتي كه داشت دیوونه ام میكرد باید با نیما چكار كنم اشكام بند نمي اومد

میدونستم با اینقیافه مامان اینا حتما میفهمن اما باید بفهمن

نیما در لحظه عوض میشد از یه مرد خوب و با احساس تبدیل به یه آدم خشن و بي ملاحظه میشد بازو دیتم هنوز درد میكرد شك نداشتم كبود شده بود

جلو درمون نگه داشت و خواست حرفي بزنه كه در ماشینو باز كردمو بدون حرفي پیاده شدم

درو به هم كوبیدمو رفتم سمت خونه بر نگشتم سمتشو وارد شدم نمیخواستم ببینمش

نمیخواستم زنش بشم

حركتي كه انجام داد تو ذهنم هي تكرار میشد با فكر كردن بهش اشك هام شدید تر میشد یكم تو حیاط نشستم تا آروم شم

جتما لازم بود بهم ثابت كنه منم اونو میخوم! 

هر زني تو اون شرایط تحریك میشد بلاخره مرد غریبه نبود كه

باید حتما آثار تحریكمو بهم نشون میداد!

تا حرفشو ثابت كنه! 

تا بگه حق با اونه! 

چرا ؟! چرا نمیتونه حس منو قبول كنه! 

بدنم بخواد ، وقتي قلبم نمیخواد ، وقتي دلم رضا نیست … میشه حس نخواستن! 

اینارو چرا درك نمیكنه

تو همه چي با من اینجوري برخورد میكنه اما شاید بشه همه چي رو تحمل كرد اما این اخلاقو تو رابطه نمیشه… 

مثل اون شب كه خونشون باهام اون كارو كرد… 

اشك هامو پاك كردمو بلند شدم باید با مامان صحبت میكردم قبلا گفته بودم

اما توجه نكردن ! اینبار میخواستم كامل تر بگم … واقعا این رفتار نیما دلمو شكسته بود

صورتمو تو حیاط شستم و خودمو مرتب كردم هرچند بازم مشخص بود گریه كردم اما بهتر از قبل بود

ساعت یازده رو رد كرده بود

در خونه رو باز كردم و وارد شدم

انتظار داشتم بابا اینا بیدار باشن و آماده سوال جواب من اما همیشه بر عكس انتظارم بودن دو قلو ها داشتن فوتبال میدیدن

آروم رفتم سمت اتاقم و سلام كردم بر نگشتن سمتمو هر دو جواب دادن  -مامان اینا كجان ؟

 -بابا حالش خوب نبود زودتر خوابیدن … حلقه خریدي ؟

 -آره

 -مباركه

 -مرسي

نه اونا دیگه چیزي گفتن نه من رفتم تو اتاق

امشب كه دلم میخواست بودن و حرف میزدیم این شد شانس نیما همیشه خوبه… 

شانس منم همیه داغون

لباس هامو عوض كردمو رفتم دوش بگیرم حس میكردم بخاطر ااون حركت نیما تمام تنم كثیفه حس بدي داشتم

زیر دوش دوباره یه عالمه گریه كردم سبك كه شدم اومدم بیرون ساعت یك بود

رو گوشیم علامت مسیج بود اما نگاه نكردم و خوابیدم یه خواب پر از خستگي و نگراني صبح با نوازش موهام بیدار شدم مامان كنارم رو تخت نشسته بود موهامو دست كشید و گفت

 -بنفشه … دیشب گري كردي ؟

چشم هامو كه داغ گریه بود به سختي باز كردم و گفتم  -خیلي

دوباره اشك هام راه افتاد كه نسشتم رو تخت مامان بغلم كرد و گفت

 -چي شده ؟ چرا اینقدر اشكات زود راه افتاد با بغض گفتم

 -باید یه چیزي رو بهتون بگم

با این حرفم مامان منو از خودش جدا كرد و نگاهم كرد  -دعواتون شده ؟

 -تقریبا

 -چي شده كامل بگو … نگرانم كردي نمي دونستم چطور بگم از كجا شروع كنم آروم گفتم

 -نیما… نه نمیتونه بشنوه … تحمل نه گفتن منو نداره … باید به چیزي كه میخواد برسه … به هر طریقي كه شده  -اذیتت كرده ؟ سر تكون دادم آره  -چكار كرده باهات ؟ بغضمو قورت دادم و گفتم

 -كارش مهم نیست

این اخلاقشه كه داره اذیتم میكنه

 -شما كه خوب بودین اشك هامو پاك كردم و گفتم

 -آره … خوبیم تا وقتي من با هم چي موافق باشم … تا مخالفت كنم… 

 -سر چي مخالفت كردي! 

بدترین سوال ممكنه مامان پرسید چي میگفتم

سر بوسیدن و اینا… 

بعد میپرسید نیما چكار كرد! 

چي میگفتم

از یاد آوریش هم اعصابم خورد میشد تازه اون شب شوم از ذهنم دور شد بود

شاید اگهكاوه گند نزده بود به بچگي من … هیچي انقدر سخت نبود… 

هیچكس نمیتونه بفهمه من چه حالي دارم …مگه اینكه خودش شرایط منو تجربه كرده باشه… 

و مامان از هیچي خبر نداشت تصمیم داشتمهمه چي رو بگم… 

اما تا كجا … تا چه حد … بعضي چیز هارو هرچي تو خودت بیشتر میریزي گفتنشون سخت تر میشه

مثل یه غده كه یا یهو میتركه یا تا ابد فقط رشد میكنه تا نابودت كنه… 

مامان سوالشو تكرار كرد  -سر حلقه مخالفت كردي ؟ سریع گفتم

 -نه … آره … تقریبا… 

صداي زنگ در خونه اومد و مامان بلند شد

 -دست و روتو بشور بیا صبحانه بخور قشنگ صحبت كنیم

سر تكون دادم و با رفتن مامان بلند شدم رفتم تو توالت كه مامان گفت  -بنفشه … نیما پائینه… 

برگشتم بیرون و گفتم

 -الان نمیخوام باهاش صحبت كنم …بگو بره…

 -درست نیست عزیزم … دست و روتو بشور برو پائین خودت بهش بگو بره …

من به عنوان

بزرگتر كه نمیتونم به دعواتون دامن بزنم

 -مامان تو كه نمیدوني چكار كرده! 

 -دقیقا به همین دلیل نمیتونم قضاوت كنم … پس یا درست بگو چكار كرده … یا خودت برو پائین… 

برگشتم تو سرویس

تو آینه به خودم نگاه كردم داغون بود قیافه ام چشم هاي سرخ و پف كرده لب و بینیم هم تعریفي نداشت چي بگم به مامان! 

بگم همون شب كه خونه نیما اینا موندم با من به زوریه را بطه نصف نیمه رو داشته… 

بگم دیشب به زور میخواست بهم ثابت كنه من تح ري ك شدم… 

چي بگم ؟ چي؟

دلم میخواست سرمو بگوبم به دیوار چقدر گفتن این حرفا سخت بود… 

شاید براي من سخت بود

مني كه حتي راجب اولین پریودم كسي با من حرف نزد

تا چند ماه با گریه خودم یواشكي كارامو میكردم و پریود شدنمو مخفي میكردم چون فكر میكردم چیز بدیه… 

چون دوستام هیچكدوم نشده بود… 

چون تازه اول راهنمایي بودم… 

صورتمو زیر شیر آب سرد گرفتم این زندگي همش مزخرفه … همش… 

خاطرات مزخرف اون دورانو از ذهنم تكوندم از سرویس اومدم بیرون و صورتمو خشك كردم برگشتم تو آشپزخونه كه بگم نمیرم پیش نیما اما با دیدن مامان و نیما دور میز صبحانه خشكم زد هر دو به من نگاه كردن و نیما با دیدنم سلام كرد نفس خسته اي كشیدم و گفتم

 -سلام

 -بیا بشین بنفشه برات چائي ریختم مامان اینو گفتو از سر میز بلند شد نگاهش كردم تا از آشپزخونه نره بیرون اما چشم تو چشم نشدیم و تنهامون گذاشت موهامو پشت گوشم دادو نشستم سر میز میدونستم قیافه ام داغونه نیما اما خیلي شیك و مرتب بود هرچند وقتي به صورتش نگاه ردم رد بیخوابي زیر چشم هاش بود نگاهمون گره خورد و آروم گفت  -چه بلایي سر خودت آوردي ؟ نگاهمو ازش گرفتمو به پنجره خیره شدم  -از من میپرسي ؟

مكثي كرد و گفت

 -الان برا مامانت گفتم چي شده شوكه برگشتم سمتش

برا مامان گفت چي شده… چطور روش شد بگه … با ترس پرسیدم  -چي گفتي ؟

ابروهاشو بالا انداخت و گفت

 -اینكه بحثمون شد… گفتم از صبح بخاطر مسائل خانوادگي عصبي شدم … سرت داد زدم… قهر

كردي … زیاد سعي كردم آشتي كني … بدتر شد… 

اخمام تو هم رفت

 -آها … پس از نوع خودت تعریف كردي خم شد رو میز و آروم گفت

 -پي چطوري تعریف میكردم ؟ میگفتم نمیذاشت ببوسمش … با اینكه خودشم میخواست؟!

اخمام بیشتر شدو منم خم شدم سمتش و گفتم

 -جسم با روح فرق داره نیما … دلم ازت گرفته بود … چرا درك نمیكني … چرا اونجوري تحقیرم كردي

 -معذرت میخوام … نمیخواستم ناراحتت كنم … رفتي رو اعصابم عقب رفتم و گفتم

 -فقز منم میرم رو اعصابت … وقتیم میرم رو اعصابت تو هركاري بكني مقصرش منم

دوباره آروم گفت

 -تو اگه لج نمیكردي … شك نكن حال هر دو مون خوب میشد صورتمو كلافه با دستام مالیدم مخصوصا چشم هامو

خیلي كلافه و خسته بودم

اصلا انگار نیما نه حرفمو میفهمید نه میخواست بفهمه

نفسمو خسته بیرون دادمو نگاهش كردم كه تكیه داده بود به صندلي و خیره به من بود آروم گفت

 -تو همه چیو پیچیده میكني بنفشه خم شدم رو میزو آروم گفتم

 -نه … تو این كارو میكني نیما … سرم دادمیزني … بزور میبریم خونه ات … بهم هدیه میدي… 

به زور رابطه میخواي… 

اونم خم شد دوباره و تا نصفه میز اومد فاصله صورت هامون كم بود آروم گفت

 -چون میدونستم همه اونا یه سري بحث و كدورت مسخره است كه با یكم بغل و بوسه

فراموش میشن با اخم گفتم

 -علاج یه بحث حرفه نیما … نه س. ك س

 -علاج خیلي از بحث ها یه رابطه داغه … كه بهت ثابت كنه سر چه چیز بي ارزشي داري بحث میكني

خواستم برگردم سر جام كه چونه ام رو گرفت اما با صداي پا دستش افتادو هر دو عقب گرد كردیم تو سكوت بهش خیره شدم

 -باهات مخالفم … تمام بحث هاي حل نشده اینجوري روي هم انبار میشه و یهو منفجر میشه

 …یه دعواي وحشتناك و…

نذاشت ادامه بدم و گفت

 -من نگفتم مشكلات بزرگ … گفتم بحث هاي الكي پوزخند زدمو نگاهمو ازش گرفتم

 -بحث الكي … برا تو الكیه نیما با صداي عصباني گفت  -به من پوزخند نزن بنفشه

اینبار ازش نترسیدم… چون تو خونه ما بود و مامان هم بود احساس دلگرمي داشتم از حضور مامان براي همین گفتم

 -پس چیزي نگو كه نا خداگاه پوزخند بزنم اخم هاش بیشتر تو هم رفت  -بدم میاد از این رفتارت دوباره پوزخند زدم

 -منم نخواستم خوشت بیاد نیما تو سكوت به هم خیره شدیم  -چرا میخواي عصبانیم كني ؟

 -چرا باید اینو بخوام ؟ نیما ! تو میگي من میرم رو اعصابت ؟ الان به نرت خودت كجایي؟

با انگشت زدم بخ شقیقه ام و گفتم

 -درست رو مغز من… 

خواست حرفي بزنه كه ادامه دادم

 -نیما … منو تو همو درك نمیكنیم …شاید منم ده پونزده سال دیگه به همین نظر تو برسم… 

اما الان اعتقادم اینه و سرش میمونم … میخواي عصباني شو … میخواي داد بزن … میخواي

ناراحت شو … وقتي دلم باهات نیست … نمیتونم از یه بوسه هم لذت ببرم … حتي اگه بدنمم

آثار ت حري ك رو نشون بده … دلیل نمیشه من دارم لذت میبرم … میفهمي اینو ؟ نگاهشو ازم گرفتو حالا اون خیره شد به بیرون میدونستم حرفمو قبول نكرده اما بلاخره گفت

 -باشه … سعي میكنم دركت كنم… 

رو كرد به من و گفت

 -اما درك یه فرایند دو طرفه است … تو هم باید منو درك كني.. . نیمشه بگي صد در صد حرف من

چشم هامو بستمو رو هم فشار دادم

شاید تا همینجام قبول كرد موفقیت حساب شه

هرچند چشمم آب نمیخورد تغییري تو طرز فكر و اعتقاد نیما ایجاد شه یا حتي بخواد بخاطر دل من كاري كنه اما سر تكون دادم و گفتم

 -سعي میكنم … هرچقدر كه تو سعي كني… 

چشم هامو باز كردم كه اونم سر تكون داد نمیدونم چقدر تو سكوت به هم نگاه كردیم هیچكدوم حرفي نزدیم كه مامان اومد نیما بلند شد و بخاطر چاي تشكر كرد اما من تكون نخوردم رو به من گفت

 -عصر میام دنبالت بریم خرید

سر تكون دادم براش كه خداحافظي كرد و از آشپزخونه بیرون رفت مامان با اخم بهم اشاره كرد برم بدرقه

با اكراه بلند شدم و پشت سر نیما تا جلو در رفتم اما بازم چیزي نگفتیم

كفشش رو پوشیدو نگاهمون گره خورد

هر دو سر تكون دادیم و نیما رفت سمت آسانسور در و بستم و برگشتم آشپزخونه مامان یه كیسه یخ به سمتم گرفت و گفت

 -بذار رو چشمت و صورتت یكم ورمش بخوابه تا غروب از نیما خبري نبود

مامان هم ازم نپرسید چرا دعوا كردین و چي شد گویا همون حرفهاي نیما براش كافي بود صورتم بهتر شده بود

اما چشم هام هنوز عادي نشده بود

مامان مجبورم كرد بخوابم تا ورم چشم هام بهتر شه تازه خوابم برده بود كه صداي پیام گوشیم اومد میدونستم نیماست میخواد ساعتو بهم بگه

براي همین گوشیو چك نكردم كه موبایلم زنگ خورد لعنتي فرستادمو بلند شدم

اما با دیدن شماره خونه نیما اینا یخ شدم خدایا نگو این عمه خانمش دوباره زنگ زده مردد به گوشي در حال تماس نگاه كردم

آخر تصمیم گرفت براي خودن جنگ و اعصاب كمتر درست كنم گوشیو سایلنت كرد تا انقدر زنگ بخوره و خسته شن

دوباره دراز كشیدم و بعد از قطع شدن تماس اونا پیام هارو چك كردم پیام نیما بود نوشته بود

 -اگه از خونمون زنگ زدن جواب نده … باز عمه است

براش نوشتم

 -نمیگفتي هم جواب نمیدادم … الان زنگ زد

 -جواب ندادي ؟

 -نه مسلما

 -خوبه

 -باز چي شده ؟

 -هیچي … حلش میكنم

 -بگو نیما اما دیگه جوابمو نداد تو سرم كلي احتمال بود با اینهمه فكر و خیال خوابم نبرد كم كم بلند شدمو لباس پوشیدم

چشم هامو یكم آؤایش كردمتا به چشم نیاد

قبل از ساعت قرارمون خواستم از خونه برم بیرون كه یكم هواي سرد به صورتم بخوره شاید حالم بهتر شه

با مامان خداحافظي كردم كه گفت

 -صبح میگي قهریم … عصر از ذوق دیدنش زودتر داري میري

 -میرم هوا بخوره به صورتم یكم

 -برو عزیزم … میدونم چشمكي بهم زد چیزي نگفتم

چون چه فایده داشت اصرار كنم قضیه ایني كه فكر میكنه نیست.

انقدر خسته بودم كه واقعا حوصله بحث و چونه زدن نداشتم باد سرد اسفند ماه حالمو بهتر كرده بود كه گوشیم ویبره زد اسم نیما بود

بدون جواب دادن در خونه رو باز كردمو رفتم تو خیابون تازه داشت پارك میكرد و یه دستش موبایل كنار گوشش بود با دیدنم ابروهاش بالا رفتو گوشیو پائین گذاشت رفتمسمتش و سوار شدم

 -پائین بودي ؟

 -سلام … آره… 

 -مگه دیر كردم ؟ سلام… 

 -نه خواستم باد سرد صورتمو آروم كنه نگاهش رو صورتم چرخید و گفت

 -بهتر شده

چیزي نگفتم و نگاهمو ازش گرفتم

 -خب كجا بریم ؟ نیما حركت كردو گفت

 -نمیدونم … هر جا تو بگي … كمربندتو ببند كمربندمو بستم و گفتم

 -قضیه عمه ات چي بود ؟

 -بیخیال … حلش میكنم

 -نیما دیگه چیزي بوده ما راجبش بحث نكرده باشیم ؟ اینم بگو خودت قبل اینكه به طرز بدتري به گوشم برسه

خندید اما تلخ… 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن