فصل سوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

فصل سوم رمان زندگی بنفش

نویسنده:سپیده و همکاری پرستو

مقدمه:

زندگی بنفش ماجرای زندگی بنفشه و نیماست. نیما مدت هاست عاشق خواهر کوچیکتر دوستشه. اما بخاطر ۱۲ سال اختلاف سنی حرفی نمیزنه . اما درست زمانی تصمیم‌میگیره وارد عمل شه که بنفشه تو یه رابطه عاطفی قرار داره! ولی دیگه نیما دست بردار نیست…
اما این تمام ماجرا نیست مخصوصا وقتی ماجرایی از کودکی بنفشه برملا میشه… درست وقتی نیما و برادر بنفشه صمیمی میشن …

قسمتی از رمان:

خیلی زود داروئی که بهم زد اثر کردو چشم هام سیاه شد…

اینبار که بیدار شدم پنجره اتاق نشون میداد دم صبحه… 

شایدم غروب روز بعد بود … 

درد نداشتم… 

فقط از درون خالی بودم… 

جنب و جوش تو راهرو کم بود … 

تو اتاق همه خواب بودم 

سعی کردم بشینم که دردی تو دلم پیچیدو ثابتم کرد  آروم دوباره شروع کردم به گریه کردن  همه چی تو سرم مرور میشد  صورتمو گونه هام از اشک میسوخت… 

ساعت رو دیوار ۶ رو نشون میداد پرستار اومدو شروع کرد به دادن دارو همه  دارو منم دادو گفت 

شوهرت اون بیرون نشسته … هفت که بشه میفرستمش تو  سرتکون دادم 

دلم برای نیما هم میسوخت…

از ۶ تا هفت مثل یک سال گذشت  بلاخره اجازه دادن نیما بیاد تو. 

تا دیدمش اشکام شدت گرفت  دستمو گرفتو پیشونیمو بوسید 

صورتش انقدر داغون و خسته بود که میتونستم ساعت ها فقط برای نیما گریه کنم  کنارم رو تخت نشستو گفت 

  • تا ظهر مرخصت میکنن اما خونه باید استراحت کنی سر تکون دادمو خداروشکر کردم از اینجا میرفتم بیرون. 

موهامو نوازش کردو گفت 

  • گریه نکن … همه چی درست میشه به زور لبخند بهش زدمو اشک هامو پاک کردم با بغض گفتم 

-نمیخوام گریه کنم اما خودشون بند نمیان… 

اونم تلخ خندیدو پلک چشم هامو بوسید  هر دو چشممو… 

لب هاش گرم بودو اشکام بند اومد . فقط به هم نگاه میکردیم . هیچکدوم حرفی نداشتیم بزنیم . نه اینکه حرفی نداشته باشیم … میدونستم اونم تو دلش کلی حرف بود . هیچ کدوم جرئت حرف زدن نداشتیم… 

هیچ کدوم جرئت حرف زدن نداشتیم… 

هر حرفی انگار دردناک بود . 

هر حرفی انگار زخممون رو عمیق تر میکرد . 

یه نفرت شدید تو وجودم ریشه گرفته بود . نفرت از باعثو بانی این اتفاق … 

از عمه و نیاز … درحدی که دلم میخواست بمیرن … 

خودم میدونستم همه تقصیر ها گردن اونا نیست… 

اگه من نیمذاشتم نیما رانندگی کنه… 

اگه گوشیو نگاه نمیکردمو مکث نمیکردم  اگه نیما عصبانی نمیشد و آروم تر بود 

اگه گوشیشو چک نمیکرد . اگه حتی اون ماشین که از فرعی می اومد خلاف نمیکرد ! هزار تا اگه وجود داشت اما تووجود من فقط نفرت به عمه بیشتر و بیشتر شده بود. 

نیمارو دوباره بیرون کردن چون بخش زنان بود .  اونم کار های ترخیصمو کرد . 

دکتر اومد بالای سرمو گفت باید یه سونو بدن ببینن ساکشنیکه انجام دادن چطور بوده . من تمام مدت سعی میکردم به این چیزا فکر نکنم. 

به اینکه چیو از بدنم خارج کردن … 

چه بلایی سرش اومده.. . به هیچی … به هیچی فکر نکنم .  حتی گوش نمیدادم دکتر چی میگه . وقت وقتی نیما با برگه ترخیص اومد نفس راحت کشیدمو لباسمو عوض کردم . 

خودش با دکتر صحبت کردو همه چیو ازش پرسید . 

داروهامم گرفتو با هم برگشتیم ویلا . 

انقدر حالم بد بود که نه به ویلا نگاه کردم نه به اتاق ها . فقط با نیما رفتم سمت اتاقی که منو بردو رو تخت دو نفره ای که بود دراز کشیدم . نیما برام پتو آوردو خواست کمک کنه لباسمو عوض کنم . اما فقط شالو مانتو بهش دادمو دراز کشیدم .

دوست داشتم بخوابم و وقتی بیدار میشم یه دنیای دیگه باشه … 

اما حیف که نمیشد … دو روز اینجوری گذشت . من فقط میخوابیدمو نیما کنارم دراز میکشیدو موهامو نوازش میکرد. 

به زور یکم غذا میخوردمو در حد چند کلمه حرف میزدیم . روز سوم خیلی زود بیدار شدم . نیما خواب بودو خورشید تازه داشت در می اومد . بلند شدمو از کنار پنجره دریارو دیدم . هوس دریا کردم … بدون بیدار کردن نیما لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون. 

هوس دریا کردم … بدون بیدار کردن نیما لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون .

هوای دم صبح خنک بود . بر عکس درون من که آتیش بود. خونریزی این چند روزه ام حسابی بی رمقم کرده بود. در حدی که هنوز نصف راه رو نرفته خسته شده بودم. به ساحل رسیدمو از خستگی رو شن ها نشستمو خیره شدم به دریا .

صدای امواج وآرامش صبح حس خوبی داشت. خورشید داشت هر لحظه بالا تر می اومد … خیره بودم بهش و اشک هام دوباره آروم آروم راه افتاد. انگار امیدی برای زندگی نداشتم . میدونستم باید به داشته هام فکر کنم . اما نمیتونستم داشته هامو به خاطر بیارم . صدای گرم نیما رو از پشت سرم شنیدم

  • اینجائی ؟

بر نگشتم سمتش و آروم گفتم

  • کی بیدار شدی ؟

  • تازه…

اشک هامو پاک کردمو بهش نگاه کردم و با دیدن موهاش آشفته و صورت خواب آلودش ناخداگاه لبخند زدم. اومد کنارمو خودشو تقریبا رو زمین ولو کرد. نفس خسته ای کشیدو گفت

  • سکته کردم … بیدار شدم دیدم نیستی…

  • گفتم بیدارت نکنم

گونه ام رو که هنوز نمناک بود خواب آلود بوسیدو گفت

  • دیگه این کارو نکن…

سرمو ازش دور کردم و گفتم

  • چشم

دوباره سرش با من اومدو کنار گوشمو بوسیدو گفت

  • آفرین

  • نیما کنار ساحلیم … یکی میبینه…

  • بوس که جرم نیست…

خندیدمو گفتم

  • نکه برای تو جرم باشه مهمه…

منو کشید تو بغلشو به بغلش تکیه دادم . موهامو بوسیدو گفت. 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت آخر

فصل دوم رمان زندگی بنفش وارد شوید

فصل اول رمان زندگی بنفش وارد شوید

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن