فصل دوم رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

فصل دوم رمان زندگی بنفش

نویسنده:سپیده و همکاری پرستو

مقدمه:

زندگی بنفش ماجرای زندگی بنفشه و نیماست. نیما مدت هاست عاشق خواهر کوچیکتر دوستشه. اما بخاطر ۱۲ سال اختلاف سنی حرفی نمیزنه . اما درست زمانی تصمیم‌میگیره وارد عمل شه که بنفشه تو یه رابطه عاطفی قرار داره! ولی دیگه نیما دست بردار نیست…
اما این تمام ماجرا نیست مخصوصا وقتی ماجرایی از کودکی بنفشه برملا میشه… درست وقتی نیما و برادر بنفشه صمیمی میشن …

قسمتی از رمان:

هاج و واج رو تختش نشسته بودم كه اومد تو با تعجب نگام كرد و گفت  -هنوز نخوابیدي ؟ به لباس مجلسیم اشاره كردمو گفتم

 -لباس راحتي ندارم

كلافه پوفي كردو دست برد تو موهاش

كتشو درآوردو گفت

 -بنفشه ما نامحرم كه نیستیم. صیغه ایم .قراره زنم بشي . همه رو در بیار راحت بخواب. 

برگشت سمتم. 

سري به چشماي متعجبم تكون داد و كتشو تو كمد آویزون كرد از تو كشو لباس هاش یه

تیشرت و شلوارك خودشو در اورد گرفت سمتم  -بیا اینارو بپوش. 

لباس هاروازش گرفتمو مردد نگاش كردم . زیر لب گفتم  -میشه بري بیرون ؟

 -نه

نگاهمون گره خورد

 -نه بنفشه … نمیرم بیرون … پشت كن بذار كمكت كنم زیپتو باز كنم با سر گفتم نه  -بنفشه… 

نذاشتم چیزي بگه و گفتم  -خواهش میكنم نیما

نفسشو ناراحت بیرون دادو گفت

 -باشه … باشه… 

بدون حرف دیگه از اتاق زد بیرون

با رفتنش سریع لباس هامو عوض كردمو رفتم رو تختش زیر پتو دراز كشیدمو خودمو گوله كردم كاش میشد بهش بگم جدا بخوابیم

اما وقتي به زور از اتاق فرستادمش بیرون… 

عمرا بتونم بفرستمش جاي دیگه بخوابه

نیما نیومدو منم خوشحال به خیال اینكه لابد رفت جاي دیگه بخوابه خوابم برد اما با صداي در بیدار شدم نمیدونم ساعت چند بود كه اومد تو

شروع به عوض كردن لباس هاش كرد و اومد رو تخت نشست. 

خودمو گوله كرده بودمو لبه دیگه تخت بودم

انقدر فاصله داشتیم كه بتونه راحت و بدون لمس من بخوابه اما دراز كشیدو منو به سمت خودش كشید اعتراضي گفتم

 -نیما… 

 -داغونم بنفشه … میدوني بغل كردنت چقدر بهم آرامش میده قبلا هم تو بغلش خوابیده بودم

براي همین دلیلي برا مخالفت بیشتر ندیدمو تو بفلش آروم گرفتم یه جوري بغلم كرده بود انگار میخواست مطمئن شه من جائي نمیرم حتي پاهامم با پاهاش قفل كرده بود

اولش معذب بودم اما كم كم گرم شدمو خوابم برد با حس حركات دست نیما بیدار شدم

داشت شكممو نوازش میكرد و دستش آروم رفت زیر تیشرتم از پشت بغلم كرده بود و پشتم حس میكردم چقدر ضربان قلبم یهو بالا رفت

حس ترس و استرس كل وجودمو گرفت اما انگار نمیتونستم تكون بخورم دست نیما از رو شكمم رسید به…. 

دیگه نتونستم تحمل كنمو دستشو گرفتم  -نیما

 -جون نیما

 -چیكار داري میكني

-هیچي … نترس … كاري ندارم

منو چرخوند تو بغلشو كنارم دراز كشید

چشمام هنوز خمار خواب بودو تو تاریكي اتاق خوب نمیدید نیما گونه ام رو بوسیدو نر لبشو به سمت لبم كشید

دستش هنوز رو تنم بود و سعي كردم از خودم جداش كنم اما زورش بیشتر از من بود مماس لبم گفت

 -آروم بنفشه … كاري ندارم … فقط یكم آروم شیم… 

لبمو بوسید. 

تو خوابو بیداري تركیب ترس و لذت شده بودم

وزنشو انداخت رومو حالا دستاش همه جا میرفت . تیشرت گشادش كه تنمو بودو داد بالا و… 

خواستم تیشرتو بدم پائین كه دستامو تو مشتش گرفتو گفت  -از من كه نباید خجالت بكشي دیگه خم شدو… 

دیگه داشت خارج ازكنترل میشد دستمو گذاشتم رو دستاش  -چیكار میكني نیما

 -كاري نمیكنم بنفشه … تازه تو كه قراره مال من شي … حال یه امشب یا شب عقدمون

با تمام توانم سعي كردم دستشو از خودم جدا كنم  -نه نیما خواهش میكنم … دیگه بسه خم شدو شكممو بوسید زورش از من بیشتر بود

 -چشم خانومم … میذارم برا عقدمون … فقط الان میخوام ببینم

 -نیما… 

اما….. 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت۱۹

پارت آخر

فصل اول رمان زندگی بنفش وارد شوید

فصل سوم رمان زندگی بنفش وارد شوید

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن