فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۷

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

-بنفشه … بنفشه به من نگاه کن … 

نگاهمون که گره خورد گفت

-میدونم دلتو شکستم … اما نمیذارم دیگه اشکت در بیاد. 

پلک زدم.

خم شد و چشمامو تک به تک بوسید. 

دوباره بغلم کردو گفت

میدونم راجبم خیلی فکرا میکنی … منم نمیتونم گذشته رو تغییر بدم … هرچقدر بگم چطور -میخواستمت و تو فکرم بودی باورت نمیشه… 

پس بیا بذاریمش کنار… از الان به بعد … باشه؟ میدونستم خودمم گذشته ای داشتم که قابل افتخار نبود.

شاید خیلی مختصر تر از نیما.

اما منم یه آغوشی رو حس کرده بودم که محرمم نبود.

منم جز نیما کس دیگه ای رو بوسیده بودم.

لمسم کرده بود. 

درسته تا تهش نرفته بودیم. 

اما همونقدر هم حالا برام عذاب آور بود.

چون اون موقع با عشق بودو الان از اون عشق فقط نفرت باقی مونده.

با صدای نیما به خودم اومدم. 

-قبول؟

-باشه موهامو بوسید. 

-تنت سرده… میخوای بریم داخل؟ نمیخواستم بریم داخل. 

دلم میخواست نیما بره و من تنها بمونم حوصله بقیه رو نداشتم.

دلم تنهایی میخواست.

اما از بغلش بیرون اومدمو گفتم-بریم….

رو پله ها قبل اینکه بریم داخل دستمو گرفتو نگاهم کرد. 

سوالی نگاهش کردمو گفتم

-معلومه گریه کردم ؟

-نه خیلی … انگار یخ کردی بیشتر

لبخند زدم که خم شد و لبشو نرم گذاشت رو لبم. 

خیلی نرم لبمو بوسیدو گفت -میدونی چی دلم میخواد

-چی؟

که امشب فقط خودمون بودیم… تا مطمئن میشدم دیگه ناراحت نیستی… 

آروم خندیدمو ازش فاصله گرفتم -ناراحت نیستم … یکم سر در گمم.

دوباره دستمو کشید که بغلم کنه اما باز درخونه باز شد. 

اینبار با شنیدن صدای در هر دو صاف ایستادیم و حفظ آبرو کردیم.

مامانش بود با لبخند گفت

-شام آماده است منتظر شمائیم. 

هر دو سر تکون دادیم و نیما گفت -اومدیم شما برین … مام الان میایم مامانش که رفت برگشت سمتم -کنار من بشین سر شام

-اگه شد… 

-میشه بنفشه … تو باید بخوای

چیزی نگفتمو رفتم سمت درهر دو وارد شدیم. 

نیما رو از تو آشپزخونه صدا کردن و من رفتم سمت میز شام که همه نشسته بودن

 .

کنار مامانم یه صندلی خالی بود فقط.

اما بین بهروز و بابا دوتا صندلی خالی بود.

رفتم کنار بابا نشستم. 

نیما با دیس دسر اومدمو فوری چشماش رو من نشست

با دیدن صندلی خالی کنارم لبخند رو لبش نشست و اومد بین منو بهروز نشست. 

دستشو گذاشت رو پامو کنار گوشم گفت

-مرسی

با تکون سر جواب دادم. 

دستشو سریع برداشت. 

همه نشستن و نیما دیس برنجو برام بلند کرد. 

اصلا میل به غذا نداشتم. 

اما برای جلو گیری از جلب توجه یکم کشیدم. 

برا خودش تا بکشه من خودم یکم خورشت و چیزای دیگه برداشتم. 

نیما آروم پرسید -دوغ یا نوشابه ؟ 

-هیچکدوم 

-چرا ؟ 

-میل ندارم 

-غذاتم نخوردی که 

-نهار دیر خوردم

-قیمه رو من درست کردما

-دروغ میگی ؟

-نه بخور ببین خوبه 

یکم خوردم . خوشمزه بود . واقعا نیما پخته بود!! 

-چطور بود ؟ 

-خوشمزه است . کار خودت نیست نه ؟ خندید و گفت

-نه من غذای سنتی بلد نیستم آروم خندیدم که مامانش یهو گفت

-شما دوتا خوب دل میدین قلوه می گیرینا مطمئن بودم صورتم سرخ شده. 

سرمو انداختم پائین که مامان گفت

-از بس کم می بینن همدیگه رو اینهمه حرف دارن باز همه خندیدن حتی نیما. 

بابای نیما گفت

-انقدر بیرون قرار نذارین . اینجام بیاین ما خوشحال میشیم بنفشه جان هول کرده بودم از اینهمه توجه یهویی. 

با گلو خشک فقط چشمی گفتمو باز به بشقابم خیره شدم. 

مامانش ادامه داد

-آره … نیما که کارش سنگینه خونه بیاین بهتره برا هر دوتون حکم استراحتم داره

 .

به نیما نگاه کردم. 

میدونستم تو چشمام سوالو میخونه. 

چرا مامانش یهو گیر داده به این قضیه. 

نیما آروم سر تکون داد و رو به مامانش گفت

-خونه هم میایم نگران نباش عروستو میبینی . فعلا کلی جای جدید هست میخوایم با بنفشه دوتایی بریم. 

با این حرف نیما مامانش لبخند زدو بلاخره بحث تموم شد.

ادامه شام با صحبت های عادی بابا اینا گذشت من اما تو افکار خودم بودم

افکاری که حالا از هر وقت دیگه پراکنده تر و بی سر و سامون تر بود.

بعداز شام نیما دوباره دست گذاشت رو پامو کنار گوشم گفت -چرا انقدر تو فکری

نفسمو با آه بیرون دادمو گفتم -نیستم … فقط خستم آروم خندیدو گفت

-میتونم خستگیتو کم کنم ها

-فعلا میز شامو جمع کن شما. 

-یعنی بعدش میای؟

-کحا ؟ 

-اتاقم 

-خیلی پر روئی

اینو گفتمو چنتا ظرف نزدیکمونو گرفتمئ و به بهانه بردن اونا سریع بلند شدم. 

بردم داخل آشپزخونه که دیدم نیما هم داره با من میاد. 

مامانش و کارگر خونشون داشتن غذاهای اضافی رو مرتب می کردن با دیدن من مامانش گفت

-شما زحمت نکشین بچه ها . دو دقیقه همو دیدین استفاده کنین

-زحمتی نیست … میزو جمع کنیم با هم سریع تر تموم میشه. 

شاید مامانش واقعا منظوری نداشت اما بد این کاراش رفته بود رو اعصابم. 

انگار میخواست به زور برا پسرش راه باز کنه. 

میزو با کمک نیما جمع کردیم. 

زود برگشتم تو پذیرایی و رو یه مبل تک نفره نشستم نزدیکترین صندلی بهم یه کاناپه دو نفره بود.

نیما رفت نشستو بهم اشاره زد برم پیشش.

با آبرو گفتم نه. 

اما اون با سر اشاره کرد برم دوباره. 

نگاه بهنامو رو خودم حس کردم که با اخم نگاهم میکرد. 

اینم از داداش ما به جا اینکه طرف من باشه طرف دوستشه

بلند شدمو رفتم کنار نیما نشستم

-کجا فرار میکنی

-به خدا حوصله ندارم نیما . دلم میخواد مهمونی تموم شه برم خونه بخوابم. 

با این حرفم ساکت شد و سر تکون داد.

میدونستم داشت سعی میکرد منو سر حال بیاره. 

اما واقعا حالو حوصله نداشتم

با این حرفم دیگه حسابی خورد تو ذوقش. 

یکم تو سکوت کنار هم نشستیم که نیما گفت

-اگه دوست داری فردا بیام دنبالت … اگه خسته نیستی… 

فردا تعطیل بود و من بهونه دیگه ای نداشتم آروم سر تکون دادمو گفتم

-صبح یا عصر ؟

-چه عجب یه بار نگفتی نه 

-همیشه که نمیگم نه

-آره نود درصد مواقع فقط میگی نه … عصر میام دنبالت نیما دیگه تلاش نکرد حرف بزنیمو منم تو گوشیم سرگرم شدم. 

بلاخره همه سیر شدنو تصمیم به برگشت گرفتیم.  

با یه خداحافظی ساده از نیما جدا شدمو سوار ماشین شدم. 

تمام طول مسیر تا خونه به بیرون از پنجره خیره بودم زندگی من مثل یه لاف سر در گم شده. 

از تو آینه به چهره بابا نگاه کردم. 

نمیدونم چرا خاطرات بد پشت سر هم تو ذهنم رژه میرفتم. 

یاد ۷ سالگیم افتادم. 

تازه جمله نویسیم کامل شده بود.

معلممون گفته بود نامه ای به پدر خود بنویسید.

منم یه برگ از دفترم جدا کردم و با همکلاسیام اول دور نامه رو کلی نقاشی کشیدیم.

بخاطر فشار دادن مداد کاغذ یکم کج و کوله شده بود بعد هم با اون دستخت بچگونه نوشتم پدر عزیزم سلام

من شمارا خیلی دوست دارم شما همیشه برای ما زحمت می کشید از طرف دختر شما بنفشه

وقتی رسیدم خونه تا شب نامه ام تو دستم بود که بابا بیاد. 

اما جلو تلویزیون خوابم برد. 

وقتی بیدار شدمو دیدم بابا پای تلفنه حس کردم از چیزی جا موندم . خواب آلود نامه ای که حالا روش خوابیده بودمو بردم پیشش.

بحثش داغ بود و تا کاغذو گرفتم سمتش دو طرفشو نگاه کرد گذاشت رو میزو رو طرف سفیدش چیزی یادداشت کرد. 

خیلی راحت از وسط نصفش کرد و تیکه ای که شماره نوشته بودو گرفتو بلند شد. 

یادمه همونجا ایستادمو آروم اشکام راه افتاد. 

نصفه دیگه نامه ام رو هنوز دارم. 

نامه ای که هیچوقت نخوند

تیکه ای که پیشه منه روش نوشته دختر شما بنفشه… 

یهو به خودم اومدو دیدم صورتم خیسه. 

سریع صورتمو پاک کردم و دوباره به بیرون خیره شدم. 

حتی وقتی سر سیاوش یک سال اونجور افسرده شدم … بابا نیومد باهام حرف بزنه. 

مامان از نگرانی منو برد پیش مشاور اما بابا یه بارم نیومد تو اتاقم بگه چی شدی میدونم مامان هم از رو ترحم بهم توجه داره.  ترحم به بچه ای که از ۶ ماهگی بی مادر شده…

وگرنه اونم مسلما نبود من براش راحتتره ازدواج من یه بازی دو سر برد برای همه است. 

همه از دستم راحت میشن. 

همه از موجودی که از بچگی اضافی بود راحت میشن. 

سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم. 

برا چی ناراحتی ؟

باید خوشحالم باشم یکی پیدا شده منو میخواد… 

چه فرقی داره عاشق جسمم من شده و روحمو نمیشناسه… 

مگه کسی تو این دنیا تا حالا شناخت من براش مهم بوده که از نیما یا هیچ کس دیگه ای اینو بخوام

بهتره به سهم خودم از این زندگی راضی باشم. 

انقدر اطرات قدیمو مرور کردم که سرم داشت میترکید بازم به زور قرص خوابم برد. 

صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم با صدایی که به زور در میومد جواب دادم چشمام انقدر پف داشت که شماره رو تلفنو ندیدم اما میدونستم نیماست

-بله ؟ 

-خوابی ؟ 

-هوم 

-ساعت ۲ ظهره

با این حرف نشستم رو تخت -جدی ؟ چرا کسی صدام نکرد 

-بله … جدی … بنفشه … میخواستم زودتر بیام دنبالت

-کی یعنی ؟

-نیم ساعت دیگه خوبه ؟

-یه ساعت… من هنوز رو تختم

-ای جانم… 

آب دهنمو قورت دادمو به این جمله اش توجه نکردم. 

-پس یه ساعت؟

-باشه خانم خابالو… 

خداحافظی کردمو قطع کردم. 

از اتاقم زدم بیرون خونه سوت و کور بود

رو در یخچال یه نامه بود از مامان

من و بابا رفتیم کلاردشت … شنبه میایم… دو قلوها شام نیستن اما برا جمعه نهار درست کن. 

پوفی کردمو رفتم یه دوش سریع گرفتم میل به چیزی نداشتم. 

اما یه سیب خوردمو موهامو هم خیس ژل زدم فر شه. 

حوصله هیچ کاری نداشتم موهاموپریشون ریختم دورم. 

یه رژ لب و ریمل زدم و مانتو دامن سنتیمو با ساپورت پوشیدم. 

هنوز خمار بودم

رو تختم جلو آینه نشسته بودم منتظر نیما.

به خودم تو آینه نگاه کردم. 

چشمام بی فروغ بود. 

داد میزد دیشب چقدر گریه کردم. 

من قرار بود دیگه سخت نگیرم. قرار بود بذارم هر چی شد بشه همه چی هم خوب داشت پیش می رفت

اما حرفای سارا و سیاوش دوباره بهم ریخت منو…

نفس عمیق کشیدمو رفتم تو حیاط قدم بزنم تا نیما بیاد. 

باید با زندگیم کنار بیام…. 

بلاخره صدای موبایلم بلند شد جواب ندادمو رفتم بیرون

خیره به گوشی و منتظر جواب دادن من بود.

متوجه نشد از در رفتم بیرون.

وقتی در ماشینو باز کردم با چشمای گرد نگتهم کرد. 

خندیدو سلام کردیم -چه عجب زد اومدی

-پر رو نشو نیما من همیشه زود میام

-چقدر چشمات پف داره . گریه کردی ؟ سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم

-نه زیاد خوابیدم

-با نمک شدی … از این به بعد زیاد بخواب خندیدمو چیزی نگفتم وقتی راه افتادیم پرسیدم

-کجا میریم ؟

-میخواستم بریم پارک نهج البلاغه دوچرخه سواری اما با این دامن تو فکر کنم منتفی شده

دستشو گذاشت رو رون پام دوباره -میخوای برگردیم خونه عوض کنم ؟

-نه خوشکل شدی دوست دارم از حرفش ناخداگاه لبخند زدم. 

-مرسی … خب کجا بریم حالا ؟

-میریم دریاچه چیتگر قایق سواری . خوبه ؟

-خوبه تا حالا نرفتم

-پس خوبه

قایق سواریمون تا ساعت ۷ طول کشید. 

خیلی خوب بود.

روحیه ام بهتر شد

وقتی قبول میکنی باید کنار بیای راحت تر میگذره. 

تو دلم دعا می کردم هیچ چیز دیگه پیش نیاد…

خدایا دیگه توان تحمل یه اتفاق بد دیگه رو ندارم… 

بعد قایق رفتیم شام بیرون و ساعت ده بود که رسیدیم خونه خداحافظی کردمو رفتم در خونه رو باز کنم که دیدم کلید ندارم. 

انقدر تو فکر و خیال بودم یادم رفت کلید بردارم.

نیما طبق معمول منتظر ایستاده بود برم بالا زنگ زدم

اما مامان اینا که نبودن … دو قلوهام گویا هنوز برنگشته بودن. 

نیما شیشه رو داد پائین و گفت

-چی شده ؟

-کلید ندارم …کسی هم نیست

-بیا بریم خونه من تا بیان

-زنگ میزنم دو قلوها … الان دیگه میان

-باشه … بیا بشین تو ماشین زنگ بزن. 

دوباره سوار شدمو زنگ زدم داداشم. 

اما ج ندادن هیچ کدوم

باز معلوم نبود کجا داشتن خوش میگذروندن. 

نیما بعد دو سه بار زنگ زدن من گفت

-شب مطمئنی میان ؟ مطمئن نبودم اما گفتم

-آره … اگه نبودن می گفتن… میخوای منو ببر خونه بهنام

-بزار به بهنام زنگ بزنم

خودش موبایلشو بیرون آوردو زنگ زد بهنام سریع جواب داد

-سلام بهنام … خوبی … آره … شکر … کجایی ؟ … ام … با بنفشه بیرون بودیم ، کلیدشو جا گذاشته ، خونتونم کسی نیست… 

بعد سکوت کرد. 

نمیدونستم بهنام چی داره میگه نیما گفت

-نه نگران نباش … خوش بگذره… 

قطع کردو برگشت سمت من

-مامانت اینا کلاردشتن ، بهنام هم اونجاست … دو قلو هام رفتن کوه ، شب برمیگردن. 

آروم گفتم

-خونه دختر خاله ام نزدیکه … بریم اونجا… 

-نیما ماشینشو روشن کرد و گفت

-خونه من هست چرا بری سر زده پیش کسی … میریم خونه من تا بیان دستام عرق کرده بود.

شالمو مرتب کردمو چیزی نگفتم

لعنت به من حالا وقت جا گذاشتن کلید بود. 

اون سری حسابی نیما شیطنت کرد. 

می ترسیدم بیشتر از قبل جلو بره. 

موبایلم زنگ خورد شماره بهروز بود

سریع جواب دادم . شاید نزدیک بودن و میرسیدن -سلام. 

-چی شده جوجه ؟

-کلیدمو جا گذاشتم با نیما بیرونم … کی میاین خونه ؟

-ای خراب کار … ما شاید شب نیایم

-بهروز… 

-از دست تو … ما دیروقت میرسیم … کویر بودیم… 

-من دارم میرم خونه نیما تا شما بیاین ساکت شدو بعد گفت -گوشیو بده نیما با استرس گوشیو دادم نیما

از نیما آدرس خونشو گرفت و قطع کرد. 

نیما گفت

-گفت دیروقت میرسن … میان خونه من دنبالت خوب بود حداقل میومدن. 

خیالم یکم راحت شده بود

از بعد صیغه نیما یکم رفتارش عوض شده بود بی پروا شده بودو این منو می ترسوند. 

تمام طول مسیر دستش رو پام بود. 

هرچند کاری نمیکرد. 

اما از گرمای دستش دلم یه حالی بود.

رسیدیم خونه نیما و پیاده شدیم. 

تو آسانسور نگاه شیطون و منظور داری بهم انداخت و گفت -مگه گرمته ؟

-چرا ؟

-لپ هات گل انداخته چشم چرخوندم براش و چیزی گفتم اما خودش گفت

-نکنه بخاطر دست من بود

چشمام گرد شد از حرفش. 

پس تمام مدت که دستش رو پام بود متوجه حال من بود به روی خودم نیاوردمو گفتم

-دستت؟

آروم خندید و با باز شدن آسانسور هر دو رفتیم سمت واحد نیما

اینبار که درو باز کرد و وارد شدم زود از در فاصله گرفتم که مثل دفعه قبل خفت نشم.

اما دستش دور کمرم حلقه شدو منو کشید عقب -کجا ؟ رسم ورود به این خونه ماچ جلو دره جمله اش مثل پتک خورد تو سرم رسم این خونه ؟

یعنی برا سارا و دخترای دیگه که دوستاش بودن ؟

نیما منو چرخوند سمت خودش اما با دیدن صورتم خنده از چهره اش محو شد -چی شده بنفشه ؟

دستشو از دور کمرم باز کردم و رفتم سمت پذیرایی -هیچی

پشت سرم اومد و گفت

-یه چیزی شده … صورتت داد میزنه نشستم رو مبلو چشمامو مالیدمو گفتم

-ولش کن نیما … بزار شبمون خوب تموم شه. 

واقعا نمیخواستم این بحثو باز کنم

من داشتم با این آدم ازدواج میکردم و کنکاش تو گذشته چیزیو برامون عوض نمیکنه. 

اما نیما اومد کنارم نشستو مجبورم کرد نگاهش کنم دیگه از اون آدم سرحال جلو در خبری نبود. 

کاملا جدی بود

مثل همون جدیتی که تو شرکتش ازش دیدم. 

-بنفشه… 

لحنش طوری بود که فقط باید اطاعت میکردی وقتی اینجوری میشد ازش می ترسیدم آروم گفتم

-فقط یاد یه چیزی افتادم

-چی ؟

فشار دستش رو بازوم بیشتر شد و گفتم -نیما … نمیخوام راجبش صحبت کنیم

-اما من میخوام بشنوم مشکل کجاست بغض کرده بودم. 

با بغض گفتم

-تو گفتی رسم ورود به این خونه ماچ جلو دره… من یاد سارا و … بغضمو خوردم

… اینکه بقیه دوست دختر…

ادامه جمله ام با حرف نیما قطع شد. 

-نه… 

آب دهنمو قورت دادمو اشکی که سمج از گوشه چشمم رد شدو پاک کردم اذیت ؟ من داشتم خودمو اذیت میکردم ؟ نفس عمیق کشیدمو گفتم -من چیکار میکنم نیما ؟ من که دارم با همه چی راه میام

-بنفشه …بنفشه … بنفشه…

صداش هر لحظه بلند تر میشد و ترس تو وجودم شکل می گرفت نیما ادامه داد

-نمیخوام با چیزی راه بیای . فقط میخوام درک کنی . بفهمی . باور کنی . تو !

برای من ! فرق داری ! میتونی بفهمی ؟ میخواستم بگم نه

اما انقدر صدای نیما عصبی بود که با ترس فقط سری به نشونه تائید تکون دادم نیما گفت

-بنفشه هیچ چیزی بین من با تو مثل گذشته ام نیست . من نه برای کسی تا حالا جنگیدم . نه کسیو خواستم . میفهمی منو ؟ با ترس گفتم

-یکم

چشماش جمع شد و اخم کرد

-یعنی چی یکم ؟

قلبم تند میزد . کاش به روی خودم نمی آوردم. 

نیما دوباره بلند داد زد

-حرف بزن بنفشه … یعنی چی یکم ؟ ها ؟

داد و صورت عصبی نیما فقط تلخ ترین خاطره کودکیمو زنده میکرد. 

دادش منو برد به ۸ سالگیم

_______ماهیچه هام از فشار عصبی درد گرفت. 

نه نه … نباید بهش فکر کنم. 

زیر لب گفتم

-میفهمم … فقط تمومش کن

-چیو تموم کنم ؟

صدام میلرزید… با دستای لرزونم خودمو بغل کردمو در حالی که به زمین خیره شدم گفتم

-اینجوری نگاهم نکن

نیما متوجه حالم شد و بازوهامو گرفت

-چی شده بنفشه ؟

بازوهامو گرفتو منو چرخوند سمت خودش اما نگاهش نمیکردم . میترسیدم اینبار صداش آروم تر بود. 

اما نفس کشیدن من نامنظم تر شده بود. 

آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم با نفس کشیدن منظم خودمو آروم کنم. 

-منو نگاه کن دختر … چت شده ؟

بازوهامو دست کشیدو با نگرانی دوباره گفت

-چرا میلرزی بنفشه ؟

دستامو از دستش بیرون آوردمو بلند شدم. 

-میشه چند لحظه تنها باشم دراز بکشم ؟

منتظر جواب نیما نموندمو مستقیم رفتم سمت اتاق مهمون که یه تخت توش بود.

باید آروم میشدم . باید اون حجم عظیم دردی که دوباره مثل آوار رو سرم خراب شده بودو پاک میکردم. 

خیلی وقت بود ازش راحت بودم. 

خیلی وقت بود کابوس هام تموم شده بود.

بدبختی های این روزام کم بود که حالا تجاوزی که تو بچگی بهم شده بود هم برام زنده شد. 

رو تخت دراز کشیدمو خیره شدم به سقف. 

نفس عمیق

دم . بازدم. 

کم کم درد ماهیچه هام آروم شد و لرزیدن بدنم کم شد. 

نباید میذاشتم فکرم بره سمت گذشته . این روزا هرچقدر دردناک بهتر از عذاب اون زمان بود. 

دردی که هیچکس … هیچکس جز خدا نمیدونست… 

اشک از بین پلک های بسته ام رد شد. 

دست نیما اشکو از رو گونه ام پاک کرد . تازه متوجه شدم کنارمه. 

چشمامو باز نکردم. 

نیما رو تخت کنارم نشست

هیچی نگفت و دوباره گونه ام رو نوازش کرد به پهلو کنارم دراز کشیدو سرشو به دستش تکیه داد نگاهشو رو خودم حس میکردم اما نمیتونستم چشماموباز کنم. 

چشم خیسمو بوسید کاش بهم فضا میداد.

کاش تنهام میذاشت. 

با پشت انگشتاش گونه ام رو نوازش کرد و دستش رفت تا پایین چونه ام گفت -معذرت میخوام سرت داد زدم

بدون باز کردن چشمام فقط سر تکون دادم -بنفشه عصبیم میکنی… 

چیزی نگفتم

-قول دادم دیگه اشکتو در نیارم … اما نشد. 

-عیبی نداره

-اگه باهام رو راست باشی شاید همه چی بهتر پیش بره آروم چشمامو باز کردم. 

میترسیدم با صورتش رو به رو شم اما دیگه صورتش عصبی و ترسناک نبود چندبار پلک زدم تا تاری اشک بره

-من رو راستم نیما

-پس بگو چرا حالت بد شد. 

-من رو داد و صدای بلند حساسم … عصبی میشم… 

متعجب نگاهم کرد. 

میدونستم کامل باورش نشد

اما سر تکون دادو کامل کنارم دراز کشید کامل جا نشده بود

چرخیدمو رفتم جلو تر که نیما از پشت بغلم کرد دستشو رو شکمم کشید

-خیلی خستم بنفشه…

-منم

دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم. 

خیره به دیوار سفید رو به روم بودم و سعی میکردم به حرکت دست نیما فقط فکر کنم. 

نمیخواستم به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم

اما حتی حرکت دستش هم منو میبرد به خاطره ای که نمیخواستم. 

نمیدونم چقدر گذشت اما صدای موبایل نیما بلند شد. 

نیما آروم از کنارم بلند شدو منم نشستم رو تخت. 

جواب داد و گفت

-سلام … بیاین بالا … باشه .. الان میایم بهم نگاه کرد و گفت

-دو قلو ها اومدن … بیا بریم پایین

سر تکون دادمو بلند شدم . شالو مانتومو مرتب کردم. 

تو آینه اتاق زیر چشمامو دست کشیدم.

قبل بیرون رفتن از خونه نیما بازومو گرفت منو کشید تو بغلشو پیشونیمو بوسید

-روز خوبی بود… فکر نمیکردم آخرش اینجوری شه

-عیبی نداره. 

-فردا میام دنبالت… 

-باشه اما بعد از ظهر … چون باید نهار درست کنم سر تکون دادو با هم رفتیم پایین. 

بهروز و بهرام تو ماشین منتظر بودن . با دیدن ما پیاده شدن با نیما دست دادن و سوار شدم. 

تمام مدت تو ماشین دو قلو ها در حال بحث سر یه دختر بودن و صدای بلندشون کلافه ام کرده بود. 

انگار نه انگار کنار هم نشسته بودن. 

وقتی رسیدیم سریع رفتم اتاقمو لباس هامو عوض کردم. 

خیلی خسته بودمو خوابم میومد

اما ترسی که تو وجودم بیدار شده بود حال بدی بهم میداد.

یکم رو تخت نشستم. 

ساعت نزدیک ۱۲ شده بود و صدای فیلم دیدن دو قلو ها از تو پذیرایی میومد. 

هیچوقت با هم صمیمی نبودیم… 

همیشه با من مثل اضافی برخورد میکردن.

برا همین زیاد نمیرفتم سمتشون

هر جا حس میکردن تریپ غیرت و داداش بزرگه بودن اونم برا گیر دادن بهم. 

اما امشب حتی بودن کنار اونارو به تنهایی و هجوم خاطرات چرت و پرت گذشته ترجیح میدادم. 

آروم و بی سر و صدا رفتم پیششون و رو مبل نشستم. 

کوسن موبلو بغل کردمو پاهامو جمع کردم بهروز سریع گفت  “چرا نخوابیدی ؟”

 “خوابم نمیبره ، فیلمش چیه ؟”

 “بدرد تو نمیخوره . شب خواب بد میبینی” 

یه فیلم اکشن بود . با وجود اینکه از اینجور فیلما خوشم نمیومد با اخم گفتم  “برو بابا” 

خیره شدم به تلویزیون. صحنه قتلو داشت نشون میداد که زن و مرده تو وان حمام لخت کشته شده بودن. 

بهرام گفت

 “بنفشه … برو بخواب … وقت گیر آوردی برا فیلم دیدن”  تکون نخوردم

حرصم گرفته بود حتی بخاطر من یکم حاضر نیستن حضورمو تحمل کنن بهروز خواست چیزی بگه که خودم بلند شدم

کوسن مبلو با حرص پرت کردم سمتشون و رفتم سمت اتاقم در اتاقمو محکم کوبیدم که با صدای هو چه خبره پسرا همراه شد.

پشت در رو زمین نشستم. 

چشمای خستمو مالیدم. 

میترسیدم بخوابم و اون خواب ها رو دوباره ببینم. 

صورت عصبی نیما هم مدام پشت پلک هام تکرار می شد. 

بلند شدمو رفتم دوتا مسکن خوردم. 

شاید اینجوری این شب مزخرف صبح شه. 

دراز کشیدم و خودمو جمع کردم اما تا چشمام گرم شد خوابشو دیدم. 

خونه عمو اینا… 

من تنها… 

کاوه که با حرص میومد سمت و منه کم سن که با گریه عقب می رفتم. 

از خواب پریدم لعنت به تو کاوه…

لعنت به تو کثافت که تمام بچگیمو لجن کردی

که باعث شدی از تنها حامی های زندگیم دور شم و بترسم. 

انقدر منو ترسوند که به هیچ کس جرئت نداشتم بگم. 

 4سال …۴ سال هر شب کابوسشو میدیدم. 

 4سال هر چهارشنبه با ترس میرفتم خونه عمو اینا تا غروب بشه و بهنام بیاد دنبالم.

کاوه از هیچ فرصتی برای این سو استفاده دریغ نمی کرد.

آخرین بار سعی کرد پاشو از دستمالی جلو تر بذاره

اون روز تا سوار ماشین بهنام شدم زدم زیر گریه هرچی گفت چی شده جواب ندادم اما خودش شک کرد

به بابا گفتو اونام منو کانون زبان ثبت نام کردن… 

هرچند مجبور بودم دو ساعت بعد کلاسم تو سالن انتظار بشینم تا بهنام بیاد دنبالم اما من راضی بودم. 

کم کم کابوس کاوه کم شد

اما هر با تو یه جمع خانوادگی میدیدمش تمام بدنم میلرزید. 

حتی وقتی ازدواج کرد نگاه هرزه اش به من تغییر نکرد. 

بخاطر اون از بغل کردن پدر خودمم میترسیدم.

منو از دنیای کودکیم کندو خیلی زود دنیای کثیف هوس مردونه رو بهم نشون داد.

بخاطر اون هیچوقت رابطه ام با بابا و داداشام صمیمی نشد. 

بخاطر اون من یه آدم گوشه گیر شدم تو خانواده. 

تا دانشگاه… تا سیاوش … تا اعتماد دوباره… 

هرچند اونم یه رابطه شکست خورده بود

اما فکر میکردم بعد سیاوش دیگه این ترسم دور شده.

تموم شده. 

اما هنوز با داد بابا … یا امشب … با داد نیما… 

همه چی دوباره زنده می شد. 

این بار که خوابم برد خواب نیمارو دیدم من هنوز همون بچه تنهای خونه عمو اینا بودم اما جای کاوه ، نیما بود که به سمتم میومد. 

اینبار نیما بود که موهامو کشیدو به زور منو بغل کرد

دستاش شروع کرد به لمس بدنم و برای ساکت کردن جیغم جلو دهنمو گرفت همون حس خفگی که مثل مرگ بود. 

دوباره از خواب پریدم. 

اینبار دیگه تحملم تموم شد زدم زیر گریه. 

خدایا خستم منو نمیبینی ؟

نمیشد وقتی مامانمو بردی منم می بردی ؟ انقدر گریه کردم که خوابم برد اینبار یه خواب بدون رویا… 

جلد اول رمان زندگی بنفش بر اساس زندگی واقعی به قلم : سپیده و همکاری پرستو

ساعت ده بود که بیدار شدم. 

با اینکه زیاد خوابیده بودم اما هنوز خسته بودم یه خستگی قدیمی. 

بدون اینکه چیزی بخورم رفتم تو آشپزخونه. 

مرغ و برنج درست کردمو میز نهار رو آماده کردم. 

دوقلوها تازه بیدارش شده بودن. 

اومدن سر میز اما خودم فقط یه مسکن خوردمو رفتم اتاقم اصلا حوصله هیچ کسیو نداشتم. 

هرچند هیچ کسی هم انگار حوصله منو نداشت.

رو تخت دراز کشیدمو به نیما پیام دادم خستم حوصله بیرون رفتن ندارم. 

چشمامو بهم فشار دادم که دوباره بخوابم. 

اما نیما زنگ زد. 

رد تماس کردم و پیام دادم میخوام بخوابم مسیج داد اگه جواب ندی میام اونجا میدونستم میاد

برای همین خودم زنگ زدم اولین بوق جواب داد -چی شده بنفشه

-هیچی دیشب خوب نخوابیدم

-خب بخواب دیرتر میام دنبالت. 

-بذاریم یه روز دیگه بریم بیرون

-نمیشه … کارت دارم. 

-نیما تو هم همیشه بگو کارت دارم

-خب دارم دیگه . ۶ میام دنبالت. 

باشه ای گفتمو قطع کردم. 

تو فرهنگ لغت نیما نه وجود نداشت.

خوشبختانه خوابم برد و ۵ بیدار شدم. صورتم از خوابیدن زیاد ورم کرده بود.

دست رومو شوستمو آرایش کردم آماده شدم و منتظر نیما نشستم. 

خونه خالی بود و اینبار دقت کردم حتما کلید بردارم. 

با زنگ موبایلم فهمیدم نیما اومده. 

رفتم پایین وبدون سلام کردن سوار ماشین شدم -زبونتو موش خورده

-سلام

-سلام . چرا انقدر تو قیافه ای

-گفتم حال ندارم که

-می خوام یه نفرو ببینی

شوکه نگاهش کردم . فکرم هزار جا رفت -کیو ؟

-حدس بزن

-دوستات ؟

-سارا

بدنم داغ شد . نه … بذار این فکر و خاطراتو دفن کنیم… 

بذار بهشون فکر نکنم

سارا که میاد پشت سرش سیاوش هم میاد. 

سیاوش که میاد پشت سرش تحقیر شدن من میاد کاوه میاد… 

همه خاطرات بد بچگیم میاد

نیما بدون اینکه برگرده سمت من گفت

-باید بهت حقایقو بگه

-نمیخوام نیما … نمیخوام

-چیو نمیخوای ؟ اینکه حقیقتو بدونی ؟ چرا ؟

-چون میخوام بهشون فکر نکنم . میخوام ذهنم آروم باشه . دیگه نمی کشم

-باشه . بهشون فکر نکن اما اول حقیقتو باید بشنوی

-خواهش میکنم نیما … من خستم… 

-اگه الان نبینیش . اگه الان این قضیه حل نشه . تا آخر عمرم تو فکر دیگه ای راجب من میکنی. 

-نیما

-بحث تمامه بنفشه . ما الان میریم سارارو میبینیم . دیگه چیزی راجبش نمیخوام بشنوم. 

ساکت شدم

داد نیما تنمو یخ کرد دوباره داد زد. 

صداش تو گوشم اکو شده بود خودمو بغل کردمو آروم تکون دادم این کار آرومم می کرد نیما اینبار بدون داد گفت

-چیکار میکنی

بهش جواب ندادم. خیره خیابون بودم و سعی کردم به ماشینا تمرکز کنم دم . باز دم. 

-بنفشه … چته ؟ آروم تر شده بودم. 

-هیچی

دیگه چیزی نگفت . منم تو حال خودم بودم. 

بلاخره رسیدیمو پارک کرد پیاده شد اما پاهام راه نمی رفت کاش نمیومدم باهاش بیرون. 

درو برام باز کردو مجبور شدم پیاده شم. 

با هم رفتیم سمت رستوران سنتی رو به رومون

دستش پشتم بودو عملا اگه فشار دست نیما نبود شاید تکون نمیخوردم. 

وارد شدیم و نگاهم همون لحظه اول رو سارا افتاد تنها بود

یه میز چهار نفره کنج دیوارو انتخاب کرده بود نیما متوجه سارا شدو گفت

-اونجاست … بیا

سارا سرشو بلند کردو به نیما خیره شد. 

وقتی رسیدیم بلند نشد. 

نیما سلام کرد . منم زیر لب گفتم سلام. 

سارا جوابی ندادو نشستیم. 

تو سکوت سارا به نیما خیره بود . یهو گفت -دوست داری چیو بهش بگم ؟ نیما عصبانی گفت

-حقایقو

-حقیقت باب میل تو ؟

-حقیقتو سارا … همه حقیقتو… از لحظه ای که بهم پیشنها دادی

-کدوم پیشنهاد ؟ پیشنهاد دوستی یا پیشنهاد رابطه؟

نیما دستشو گذاشت رو پام

انگار حس کرد چقدر مشتاقم بذارمو برم. 

با صدای عصبی تر اما کوتاهی گفت -همه چیو بگو سارا… از اول سارا پوزخندی زد و گفت

-میگم … اما اگه حاضر نشد بعدش تو روت نگاه کنه چی ؟

-تو بگو … شاید کسی که رو سیاه باشه تو باشی انگار وسط دعوای یه زن و شوهر بودم سارا بالاخره به من نگاه کردو گفت -سلام اسباب بازی جدید آقا نیما نیما اینبار با صدای بلند گفت -درست صحبت کن سارا سارا چشم چرخوند و گفت

-اگه نکنم اونوقت میخوای چکار کنی ؟ با داد و بی داد منو بترسونی ؟ یا وسط اینجا دست رو من بلند کنی ؟ هیچکدومش جدید نیست و منم دیگه هیچ کارت برام مهم نیست

هنگ حرفای سارا بودن نیما رو سارا دست بلند کرده… 

نیما پوزخندی زد و گفت

-آره … برات مهم نبود که پبش بنفشه دروغ گفتی ؟ این حرف نیما درست بود.

سارا هنوز نیما براش مهمه

وگرنه چه لزومی داشت بخواد با من حرف بزنه.

تازه برداشت منم از حرفای سارا این بود که نیما ولش کرده و سارا بخاطر این قضیه ناراحته

سارا جواب نیمارو نداد و رو به من گفت

-آره … من بهش پیشنهاد دادم . من تو مهمونی دیدمش … خوشم اومد … بهش پیشنهاد دادم… اما اون قبول کرد! 

-قبول کردمو چی گفتم سارا ؟

گارسون اومد برای گرفتن سفارش . هر سه ساکت شدیمو نیما گفت سه تا چای. 

با رفتن گارسون سارا نفسشو با فشار بیرون دادو گفت

-گفتی هستی برای یه دوستی ساده از گوشه چشمم دیدم که نیما سر تکون داد سکوت شد و بلاخره سارا گفت

-نیما گفت یه دوستی ساده اما تعریفش از دوستی ساده گویا با من متفاوت بود. 

مکث کرد . تو چشمام خیره شد و گفت

-آره من بهش پیشنهاد دوستی دادم . بهش پیشنهاد رابطه دادم. اما اونم همه رو قبول کرد . اونم طوری رفتار کرد که من مطمئن بودم پیشنهاد بدم قبول میکنه . اما وقتی ازم خسته شد . مثل یه تیکه آشغال منو از خونش پرت کرد نیما با حرص گفت -سارا حقیقتو بگو

سارا با حرص نفس میکشید . برگشت سمت نیما

-حقیقته ؟ تو اون شب دره خونتو باز نکردی به من نگفتری هرری ؟

-گفتم … اما تو چی گفتی که به اونجا کشید

-من فقط ازت خواستم بیای خواستگاریم

-گفتی یا بیام خواستگاریت یا من عوضیو ول میکنی میری … منم جوابتو به مدل خودت دادم … نمیشه خودتو در اختیار کسی بذاری بعد بهش بگی تو منو تصاحب کردی . تو پیشنهاد دادی من قبول کردم . زیرشم نمیزنم . اما کدوم مرد مجردیه این پیشنهادو رد کنه؟

ناخداگاه به حرف نیما پوزخند زدم. 

نفس عمیق کشیدمو گفتم

-من میرم یکم قدم بزنم . شما گویا زیاد با هم حرف دارین

نیما دستشو گذاشت رو پامو عصبی گفت

-بشین . هنوز تموم نشده

میخواستم بگم جدی ؟ دیگه چه خاطراتی دارین که من باید بشنوم ؟ اما از صدا و چشمای عصبی نیما ترسیدم. 

رو به سارا گفت

-حالا اصل قضیه رو بگو

-اصلش همین بود نیما به من نگاه کردو گفت

-سارا با دوست من رفت شمال … وقتی با من دوست بود … بدون اینکه به من بگن سارا کلافه گفت

-نیما من هیچ کاری با سامان نکردم. ما مثل دوتا دوست رفتیم و برگشتیم. من فقط باهاش دردو دل کردم . از بی توجهی تو گفتم… منو برد روحیه ام عوض شه چون از تو دلگیر بودم…

نیما لبخند تلخی زد. 

-این بحثو نمیخوام باز کنم. 

-چرا ؟ هر چی به نفعته رو بنفشه بشنوه رو کرد به منو گفت

-نیما وقتی فهمید چنان زد تو گوشم که پرده گوشم آسیب دید نیما پوزخند زد

سارا به نیما خیره شد که نیما گفت

-جلو خودمو گرفتم . وگرنه حقت بیشتر از این بود.

هاج و واج مونده نگاهم بین نیما و سارا چرخید. 

نیما نفس عمیق کشیدو گفت

-اگه دیگه حرفی نداری بهتره بریم.

سارا نفسشو با فشار بیرون داد و رو به من گفت

-آدم های پولدار لیاقت عشقو ندارن . خامش نشو . دلتو میشکنه با تهمت

نیما با پوزخند گفت

-تموم شد

سارا بهش خیره شد و نیما بلند شد. 

منم سریع بلند شدمو تو سکوت برگشتیم بیرون. 

تو سکوت سوار شدیم و نیما حرکت کرد نگاه آخر سارا از ذهنم پاک نمی شد. 

سرمو به صندلی تکیه داده بودم نیما هم گویا حوصله حرف زدن نداشت. 

به سمت پارک آبشار میرفت میدونستم چشمامو بستمو سعی کردم بی طرف فکر کنم. 

نیما … سارا… 

سفر سارا با سامان هیچ طوری توجیه نداشت . هرچقدر دوستانه ، برای من قابل درک نبود.. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن