فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۶

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

هوا از ریه هام خالی شد.

تنم سرد شد.

بازم چیزی نگفتم که سارا نفس عمیق کشید و گفت

-یه ساله بهم زده باهام … اما زندگیم به حالت قبل بر نمیگرده … میدونم هیچوقت بر نمیگرده… 

دهنم تلخ و خشک بود. 

دوست داشتم برم. برمو نشنوم. اصلا چرا داشت میگفت… 

سارا ادامه داد

-نیما منو نابود کرد … نابود … میدونی بهم چی گفت ؟

حتی نمی تونستم سر تکون بدم . خیره به سنگ فرش رو به رومون بودم -گفت اشتباه از من بود دل بستم . اون هیچ قولی نداده بود. 

یاد این جمله نیما افتادم… 

دقیقا اونم این جمله رو گفته بود. 

سارا گفت

-من نمی بخشمش … هیچوقت … چون منو عاشق کرد … اما مسئولیت کارشو قبول نکرد.

بلند شد و دوباره گفت

-نیما یه نامرده … فقط دوست داشتم اینو بهت بگم تا نامردیشو جبران کنم…  سارا رفتو من موندم با این حجم خاطرات و فکرای مزخرف…

اصلا نفهمیدم چقدر اونجا نشستم. 

هوا داشت تاریک میشد که به خودم اومدم. 

کلاس های بعد از ظهرم رو نرفته بودم. 

با تنی که خشک شده بود بلند شدمو برگشتم خونه مامان با دیدنم اومد سمتمو گفت -چرا انقدر بی رنگ شدی بنفشه ؟

-نهار نخوردم با شک نگاهم کرد. 

اما رفتم سمت اتاقمو با لباسام دراز کشیدم رو تخت. 

چقدر از همه چی این زندگی خسته شدم. 

مامان با تلفن اومد تو اتاقمو گفت -بنفشه .. نیما پشت خطه

-بگو بهش زنگ میزنم مامان با اخم گوشیمو گرفت سمتم. 

میدونستم بی خیال نمیشه. 

گوشیو گرفتمو بی میل گفتم

-سلام

-بنفشه … از ظهر چرا گوشیتو جواب نمیدی؟

-تو کیفم بود چک نکردم

-نگرانت شدم. 

-نشو. 

-باز چی شده اینجوری جواب میدی

-خستم نیما . بعدا صحبت کنیم

-نه … کارت دارم

-میشنوم

-میام دنبال

-خستم نیما . اذیتم نکن سکوت کرد و چیزی نگفت. 

منم چیزی نگفتم که بلاخره گفت -باشه بعد صحبت می کنیم.

قطع کرد و منم گوشیو انداختم رو تخت. 

باید بهش میگفتم راجب مهسا. 

اما دلم خیلی شکسته بود. 

نه از نیما … نه از سارا … نه حتی از مهسا…

دلم از زندگی شکسته بود. 

دلم از خدا شکسته بود که منو تو این موقعیت ها گذاشته. 

اون شب به زور چنتا لقمه شام خوردم و خوابیدم. 

صبح ده کلاس داشتم

تازه وقتی بیدار شدم گوشیمو چک کردم کلی پیام از نیما داشتم و دو تا پیام از سیاوش خنده ام گرفته بود. 

عجب دنیای نامردیه. 

یه روزی حسرت پیام سیاوش تو دلم بود. 

الان رغبت باز کردن پیامشو هم ندارم. 

بدون خوندن پیام ها لباس پوشیدمو از خونه زدم بیرون. 

جلو در دانشگاه وقتی از تاکسی پیاده شدم سیاوش رو دیدم که ایستاده بود.

با دیدنم اومد سمتم

اصلا حوصله صحبت کردن باهاشو نداشتم. 

پا تند کردم تا از کنارش رد شم. 

اما بازومو گرفتو با حالت خیلی عصبی گفت -یه دقیقه وایسا به حرفم گوش بده بنفشه.  بازومو از دستش در آوردمو منم محکم تر از خودش گفتم

-تو مگه به حرفم گوش دادی که حالا انتظار داری من گوش کنم از کنارش رد شدم

اما دوباره دستمو گرفت و گفت

-من اشتباه کردم . تو اشتباهمو تکرار نکن میخواستم بگم اشتباه نیست. 

گوش ندادن به حرفای تو که دلمو ، روحمو ، وجودمو خورد کردی درست ترین کار دنباست. 

اما نمیدونم چرا نتونستم جواب بدم شاید بخاطر چشماش. 

چشمایی که یه زمانی تو خوابم هم با من بودن. 

هر دو ساکت بهم خیره شده بودیم. 

بلاخره تصمیم گرفتم آروم گفتم -بگو

-دوستت دارم انگار همه چی ایستاد.

زمان. 

مکان. 

هوا. 

نفسم. 

همه چی. 

فقط به سیاوش خیره بودم. 

داغ شدن چشمامو حس کردم. 

پلک زدمو اشکام بی اجازه ریخت. 

نفس عمیق کشیدمو چشمامو باز کردم.

سیاوش همچنان با چشمام منتظر نگاهم میکرد. 

دوستش داشتم ؟

آره … داشتم … اما تو گذشته … الان نه … الان دوست ندارم…

الان هیچ حسی ندارم. 

نه به سیاوش نه به هیچ آدم دیگه ای رو این کره خاکی. 

زیر لب زمزمه کردم

-منم داشتم … دیگه اما ندارم. 

-بنفشه … بیا به خودمون فرصت بدیم

-دیر شده

-چرا ؟

صدای نیما هر دومونو پروند -چون الان محرمه منه. 

پاهام شل شده بود. 

وقتی نگاهم با نیما گره خورد رد اشکو رو صورتم دنبال کرد. 

محکم گفت

-بیا اینجا بنفشه

بدون مخالفت مثل عروسک کوکی رفتم سمتش. 

لحنش طوری نبود که بخوام نه بیارم. 

از طرفی انقدر سرگردون و گیج شده بودم که از خدام بود یکی تصمیم بگیره. 

اگه به خودم بود می نشستم همونجا رو زمینو زار میزدم. 

نیما بازومو گرفتو رو به سیاوش گفت

-بهت گفته بودم نزدیکش نشی. 

سیاوش فقط تو سکوت به نیما خیره بود. 

اینبار نیما با داد گفت

-یه بار دیگه اشکشو در بیاری میکشمت … شک نکن. 

بازومو گرفت و کشید سمت ماشینش.

تازه متوجه شدم دوبل پارک کرده بود و تقریبا ترافیک شده بود. 

در ماشینو باز کردو با صدایی که عصبانیت توش کاملا پیدا بود گفت -سوار شو

آب دهنمو قورت دادم آروم نشستم

کولمو گذاشتم رو پام که با شدت از رو پام برداشت. 

درو کوبوند و کولمو گذاشت رو صندلی عقب. 

آروم سرمو بلند کردم سیاوش همچنان ایستاده بود. 

نگاهمو ازش گرفتمو دوباره به دستام خیره شدم.

بهم گفت دوستم داره اما چقدر دیر… 

نیما سوار شد و خیلی سریع حرکت کرد. 

-کمربندتو ببند سریع بستم و چیزی نگفتم

یاد اون روزی که منو سیاوشو تو کافی شاپ دیده بود افتادم. 

اون روزم سوار ماشینم کرد و با عصبانیت منو برد تا خونه. 

سرمو بلند کردمو به خیابونای اطراف خیره شدم.

الان کجا داشتیم میرفتیم. 

نمیدونم چرا زبونم قفل شده بودو چیزی نپرسیدم. 

یهو نیما پیچید تو یه کوچه و ترمز کرد. 

از پیچیدن ناگهانی و ترمز نیما قلبم ریخت. 

دستمو گذاشتم رو داشبورد که با حرص کوبید رو فرمون. 

-بنفشه چرا بهم نگقتی

صدای دادش تو گوشم اکو شد و به خودم لرزیدم.

نفس های عمیق نیما صدا دار شده بود.

دهنم قفل شده بود که نیما دوباره با داد گفت

-بنفشه … بگو … حالا بگو… 

آب دهنمو قورت دادمو آروم گفتم

-چی رو بگم ؟

-دوستش داری ؟ سر تکون دادمولب زدم نه نیما دوباره با داد گفت

-دوستش داری بنفشه ؟ راستشو بگو اینبار منم داد زدم

-نه … نه … نه … نه… 

خواستم درو باز کنمو پیاده شم که متوجه شدم در قفله نیما بازومو محکم گرفتو منو کشید سمت خودش -اگه دوستش نداری چرا گریه کردی اینبار صداش آروم تر بود

اما من با حرص سعی کردم دستمو از تو دستش جدا کنم که اینبار هر دو بازومو گرفتو نذاشت تکون بخورم. 

-جواب بده بنفشه

صورتم از اشک خیس بود. 

نیما منو تکون داد و اینبار آروم تر گفت -بنفشه… 

لحن صداش دیگه اون لحن دستوری و عصبی نبود. 

حالا آروم بود.

نکاهش کردم. 

تو چشماش انگار یه چیزی بود که برام قابل درک نبود. 

منم آروم شدم. 

بازومو ول کرد. 

هر دو آروم تکیه دادیم به صندلی هامون. 

یه کوچه بن بست بود با یه خونه قدیمی انتهای کوچه. 

دیوار های کاه گلی قدیمی بین دیوار های جدید کوچه تضاد جالبی داشت. 

مثل تضاد زندگی منو نیما. 

من پس زده شدم اون پس زد. 

زیر لب گفتم

-یه زمانی عاشقش بودم … اما الان نه… 

نیما زیر لب گفت -عشق از بین نمیره

-فاصله بین عشق و نفرت یه تار مو بیشتر نیست

-چرا دیگه دوستش نداری؟

-چون خوردم کرد. 

نیما سکوت کرد . منم ساکت شدم . با کلافگی گفت -بنفشه … خستم… 

نمیدونم چرا برگشتم سمتش. 

آرنجشو به فرمون تکیه داد و صورتشو تو دستاش گرفت

-یه کلمه به من بگو بنفشه … اگه من نبودم برمیگشتی پیش اون پسره ؟ نذاشتم جمله اش تموم شه و گفتم -نه … نیما … نه … گفتم که… 

برگشت سمتمو گفت

-چرا بهش فرصت نمیدی؟

-چون بهم فرصت نداد … میفهمی ؟ دیگه نمیخوام راجب سیاوش حرف بزنم .

ازش متنفرم . تمومش کن. 

نگاهمو ازش برداشتمو به کوچه خیره شدم. 

نیما آروم گفت

-من فقط نمیخوام … نمیخوام کسی که دوستش دارم از چیزی که دوست داره جدا شه… 

جمله اش رو تو سرم تکرار کردم نمیخوام کسی که دوستش دارم از چیزی که دوست داره جدا شه… 

نمیخوام کسی که دوستش دارم… 

کسی که دوستش دارم…

ذهنم درگیر اتفاقات بود. 

حرف نیما حرف سیاوش حرف سارا

دیگه نمیکشیدم زیر لب فقط گفتم

-منم خستم…

سرمو تکیه دادم به صندلی و تو سکوت چشمامو بستم. 

نمیدونم چقدر گذشت که بی مقدمه زبونم چرخید و گفتم -دیروز سارا باهام حرف زد دوباره سکوت… 

بلاخره نیما گفت -کدوم سارا ؟

-خواهر دوستم مهسا … دوست دختر سابقت نیما زبر لب گفت

-خدایا…

نفس عمیق کشیدو وقتی نگاهش کردم اونم تکیه داده بود به صندلی و چشماشو بسته بود. 

انگار این گذشته دست از سر ما بر نمیداره… 

نیما زیر لب گفت

-میدونستم نمیتونه ساکت بمونه

-ساکت بمونه ؟

-اون روز تو پاساژ تورو دید… میدونستم تا نیاد سراغت آروم نمیشه… 

-تو دلشو شکوندی… 

-من نه … خودش این کارو کرد… 

پوزخند زدمو چیزی نگفتم. 

نیما مسلما فکر نمیکنه که دلشو شکونده. 

نیما انقدر از خود متشکره که عمرا زیر بار بره مقصره. 

حوصله بحث نداشتم که خودش گفت

-میتونی از بهنام هم بپرسی … من حتی به سارا پیشنهاد دوستی هم ندادم … خودش بهم پیشنهاد داد… 

با اینکه از حرفش جا خوردم گفتم

-خودش اومد تو خونه ات و اتاق خوابت ؟ نکنه بهت تجاوز هم کرد ؟ با چشمای متعجب برگشت سمتم. 

-چی میگی بنفشه ؟

-سارا دکور اتاق خوابتم میدونست … میدونی چی آدمو خسته میکنه نیما ؟ میدونی چی آدمو به ته خط میرسونه ؟ تو سکوت بهم نگاه کرد که گفتم

-اینکه یکی ادعای عاشقی کنه اما تو گذشته اش پر باشه از دخترای رنگ و وارنگ… 

یهو نیما با داد گفت

-عصبی ترم نکن بنفشه … چرا هر چی میشه دوست داشتن منو زیر سوال میبری

؟ آره من قبل تو رابطه داشتم … فقط سارا نبود … خیلی های دیگه بودن … اما این ربطی به دوست داشتن من نداره … میخوای باور نکن اینهمه مدت دوستت داشتم اما حق نداری بهم توهین کنی… 

دهن باز کردم که اعتراض کنم اما انگشتشو آورد بالا و گفت -تمومش کن بنفشه … من امروز دیگه کشش ندارم… 

دهنم باز و بسته شد.

لبامو به هم فشار دادمو به سمت مخالف نیما خیره شدم.

نمیفهمم.

درک نمیکنم

هم دوست داشته باشی هم با کس دیگه رابطه داشته باشی. 

چرا ؟ چون فکر میکنی به عشقت نمیرسی!

این چه توجیه احمقانه ایه نیما حرکت کرد

نمیدونستم کجا داریم میریم. 

انگار خودشم نمیدونست. 

دوباره تو یه کوچه پارک کرد و سرشو تکیه داد به صندلی چشماشو بست. 

به ساعت ماشین خیره شدم نزدیک ۱۲ بود. 

کلاس های امروزم که پرید. 

آروم گفتم

-می خوام برم خونه چیزی نگفت. 

منم تکیه دادم به صندلی. 

تو دلم غم بزرگی بود. 

میدونستم سیاوشو نمیخوام اما افسوس گذشته ام با سیاوش حالمو خراب کرده بود .

از طرفی حرفای سارا تو سرم رژه میرفت و نیمام با حرفاش کلافه ترم کرده بود. 

دلم میخواست بخوابم و چند سال بعد بیدار شم. 

یا اصلا بیدار نشم. 

ما دو روزه صیغه کردیم

یعنی اینهمه اتفاق باید اینجوری می افتاد. 

نیما دوباره حرکت کرد.

اینبار چشمامو باز نکردم

میدونستم داره منو میرسونه خونه. 

وقتی نگه داشت دیدم جلو خونه ماست. 

برگشتم از رو صندلی عقب کیفمو بگیرم که دست گل رز های بنفش رو دیدم یه لحظه به گل ها خیره شدم. 

اسمم رو کارت روش پیدا بود بنفشه عزیزم… 

بقیه جمله مشخص نبود. 

نیما چیزی نگفت منم کیفمو برداشتم. 

پیاده شدم و قبل اینکه درو ببندم نگاهمون بهم گره خورد. 

هیچکدوم حرفی نزدیم . درو بستمو رفتم سمت خونه. 

برنگشتم سمت نیما. 

میدونستم نگاهش رو منه اما درو بستمو رفتم بالا. 

مامان خونه بود و با دیدنم گفت

-زود اومدی

-کلاسامون تشکیل نشد. 

رفتم سمت سرویس که زنگ آیفون رو زدن. 

وقتی برگشتم دیدم همون دسته گل رو میزه. 

مامان گفت

-نیما بنده خدا آورد تا بالا . هرچی گفتم بیاد تو نیومد. 

رفتم سمت گل ها و کارتو برداشتم. 

تقدیم به بنفشه عزیزم . محالی که واقعی شد. 

محالی که واقعی شد. 

شد؟

واقعا مال نیما شدم ؟

خسته بودم. 

خسته از همه اتفاقات

مامان گفت نهار بخور اما با بهونه اینکه با نیما نهار خوردم دوتا مسکن خوردم و دراز کشیدم.

شاید اعصابم راحت شه. 

چشمام تازه گرم شد که گوشیم زنگ خورد فکر کردم نیماست اما مهسا بود.

ازش ناراحت بودم… 

-الو

-بنفشه…

-بله ؟

سکوت کرد -سلام. خوبی

-سلام… نه… 

-بنفشه من نمیدونستم مهسا میخواد این حرفارو بهم بزنه… 

-تو خواهرشی چطور نمیدونستی ؟ باور کنم مهسا ؟

-به جون مامانم بنفشه … گفت میخواد از اخلاق نیما بگه… 

چیزی نگفتم. 

دیگه نمیدونم کی واقعا بهم راست میگه کی دروغ مهسا گفت

-بنفشه به خدا گفت نیما آدم بد خلقیه . گفت زود عصبی میشه . گفت خشنه . گفت باید به بنفشه بگم زندگیش خراب نشه

-اما اینا رو نگفت

-میدونم … دیروز پشتتون بودم وقتی اون حرفارو زد … متاسفم بنفشه… 

-باشه … کاری نداری

-بنفشه … میدونم ازم ناراحتی

-من خودم نمیدونم چه حسی دارم

-فقط بذار اینو بگم مکث کردم که گفت

-نیما از اول به سارا گفته بود یکی هست دوستش داره . اما محاله بهش برسه. 

بغض کردم چرا بغض کردم ؟ همه حس هام قاطی شده بود با بغض گفتم

-سیاوشو جلو دانشگاه دیدم امروز

-چی گفت

-گفت دوستم داره 

-وای… جدی ؟ 

-اوهوم  اشکام راه افتاد

-دوستش داری بنفشه ؟ 

-دیگه نه … 

-میدونستم … بد کاری کرد

-آره … خستم … کاری نداری

-بنفشه من واقعا برام مهمی

-مرسی

بعد صحبتم با مهسا انقدر برای دلیلی که نمیدونستم چیه گریه کردم تا خوابم برد. 

با تکون های مامان بیدار شدم. 

بهم گفت برام آرایشگاه نوبت گرفته. 

فردا خونه نیما اینا دعوت بودیم.

نمیدونستم اینو کجای دلم بذارم. 

نیما زنگ نزد. 

پیام هم نداد.

حس میکردم کار درستی میکنه

چون اگه پیام میداد یا زنگ میزد صد در صد جوابشو نمیدادم.

اما تو خونشون دیگه نمیتونستم ازش دوری کنم. 

بلاخره شب مهمونی رسید. 

لباسی که مامان گفته بود رو پوشیدم و مامان موهامو سشوار کشید. 

اصلا حوصله نداشتم و مامان این قضیه رو فهمیده بود.

اما به روم نیاورد رسیدیم خونه نیما اینا مثل کسی که خواب میبینه… 

همونقدر گیج بودم.

بابا پارک کردو پیاده شدیم.

برعکس دفعه قبل به خودم نرسیده بودم. 

انقدر فکرم درگیر بود حتی انگشتر نشونمو هم جا گذاشته بودم. 

وسط راه متوجه شدم که بابا برگشت خونه و دوباره انگشترو گرفتیم. 

بخاطرش هم کلی غر غر شنید.

وارد که شدیم اینبار باباش اومد استقبالمون و از نیما خبری نبود. 

بعد از سلام و احوال با بابا و مامانش نیمارو دیدم که عقب تر ایستاده بود.

چهره اش خسته بود.

با بابا اینا احوال پرسی کرد و وقتی به من رسید هر دو به هم نگاه کردیم. 

مردد دستمو بردم جلو. 

نمیدونم چرا. 

قبلا که راحت باهاش دست میدادم. 

حالا که صیغه کردیم… 

دستمو گرفت و آروم گفت

-باید با هم صحبت کنیم

سر تکون دادم و رفتم سمت پذیرایی.

مانتو و شالمو در اوردمو نشستم.

بهنام بازم زودتر از ما رسیده بود و مجلسو گرم میکرد. 

بحث همه گرم بود مردا با هم مامان ها با هم

و طبق معمول من خارج از بحث سرم تو گوشی بود که نیما پیام داد

-خوبی؟ 

-تو خوبی؟

-نه… 

-منم

یهو بلند شد و اومد سمتم. 

با وجود اینکه همه حواسشون به ما بود اما به روی خودشون نیاوردن. 

نیما گفت

-میای یه دور بزنیم تو حیاط ؟ دلم نمیخواست تکون بخورم.

اما بلند شدمو همراه هم رفتیم سمت حیاط. 

تو سکوت رفتیم سمت آلاچیق

هوا خنک تر شده بودو لباسم مناسب نبود. 

رو به رو هم نشستیمو خودمو جمع کردم. 

-سردته؟

-یکم

بلند شد بره سمت خونه که گفتم-خوبه نیما … بیا…

نگاهم کرد و مکث کرد. 

بلاخره اومد کنارم اما به سمت من نشست. 

-بنفشه… 

برگشتم سمتشو سر تکون دادم

-هر کاری ازم بخوای میکنم . اما ازم نخواه ولت کنم… 

نگاهش پر از درد بود.

صورتش خسته بود.

نمیدونم چرا چشمام سوخت و بغض کردم. 

لعنتی الان چمه؟ چرا حال خودمو نمیفهمم مثل کسی که دنیاش به باد رفته و دیگه امیدی نداره… 

حس کردم دارم نیما رو هم نا امید میکنم. 

پلک زدمو اشکام ریخت اما سر تکون دادم. 

نیما محکم بغلم کردو چونشو رو سرم گذاشت

-بنفشه من سخت بدست آوردمت … نمی ذارم ازم بگیرنت… 

بازم سر تکون دادمو اشکام جای جملاتم رون شدن. 

شاید حق با مامان باشه دنبال کسی باش که عاشقته نه کسی که عاشقشی… 

نمیدونم چقدر تو بغل نیما بودم. 

آروم پشتمو نوازش میکرد و هر دو ساکت بودیم. 

بلاخره دستاش باز شد و از بغلش فاصله گرفتم چونمو گرفت تو دستشو سرمو بلند کرد اما تو چشماش نگاه نکردم. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن