فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۵

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

از تو آینه به نیما که داشت نگام میکرد گفتم -این چند وقت همش اشک منو دیدی

-ایشالله دیگه فقط لبخندتو میبینم. 

سعی کردم لبخند بزنم.

تا حدودی هم موفق بودم. 

وقتی رسیدیم نیما دوباره دستمو گرفتو گفت

-چیزی که من راجب تو فهمیدم بنفشه … میدونی چیه ؟ 

-لابد خیلی لجبازم ؟

-نه… 

آروم از کنار شیشه مغازه ها قدم میزدیم دوباره گفتم

-که خیلی بچه ام ؟

-نه … اینا چه صفت هاییه

-خب خودت گفتی … 

خندیدو گفت

-اون مال اون لحظه بود… خصوصیت کلیت منظورمه

-هوممممم … که زود قهر میکنم اینبار نیما بلند خندید و دستمو ول کرد اما شونمو بغل کرد. 

معذب بودن تو فضا عمومی اما نیما انقدر ریلکس برخورد کرد که انگار یه کار فوق العاده طبیعیه و گفت

-نه جوجه خانم … که خیلی درون گرایی ابروهامو انداختم بالا و برگشتم سمتش. 

شونه ام رو و لرد و اونم متفکر نگاهم کرد

-اونوقت از کجا اینو فهمیدی؟

-از اونجایی که تو این مدت تا چیزی به زور از زیر زبونت نکشیدم بیرون خودت حرف نزدی.

لبخند رضایتمندانه ای زدمو دوباره به قدم زدن ادامه دادم . نیمام هم قدمم اومد و گفت

-درست گفتم؟

-تا حدودی 

-چرا تا حدودی 

-قبلا اینجوری نبودم … اما الان حق با توئه … دوست ندارم زیاد صحبت کنم

-حتی با من. 

-فکر کنم این روزا تنها کسی که باهاش حرف میزنم توئی

-جدی ؟ چرا ؟

پوزخند زدم . چرا … چون فقط تو انگار این روزا منو میخوای… کسی حوصله حرفای منو نداره. اما گفتم

-خب همه وقتم یا دانشگام یا پیش تو ام دیگه. 

-خوبه … قسمت دوم امیدوارم بیشتر شه. 

خندیدمو دور زدیم بریم طبقه بعد که تو پله برقی مهسا و سارا رو دیدم. 

از بالا داشتن میومدن پایین. 

منو مهسا با دیدن هم با لبخند دست تکون دادیم . اما نیما و سارا خیلی بی تفاوت هر دو به یه سمت دیگه نگاه می کردن . وقتی رسیدیم به هم مهسا گفت -بنفشه… دختر کجایی… 

با چشماش به نیما اشاره کرد

-دانشگاه میبینمت فردا

از ما رفتن پایین تر و من برگشتم سمت پایین و اونم برگشت سمت من -نری بعد کلاست تا بیام

براش سر تکون دادمو رسیدیم طبقه خودمون. 

نیما گفت

-هم کلاسیت بود ؟

-آره… 

برام عجیب بود چرا سلام نکرد. اون که ماشالله خیلی سر و زبون داشت . اما چون سارا هم اینجوری برخورد کرد گفتم شاید بهتر شد که نیمام وارد بحث نشد.

نیما گفت

-فردا کلاست کی تمومه ؟

-ساعت ۱۲ … میرم خونه لباسمو عوض میکنم بعد با هم بریم محضر

-باشه … بتونم میام دنبالت دانشگاه 

-ماشین مامانو میبرم

-باشه. 

طبقه دوم تو سکوت با هم دور میزدیم. 

انگار نیما تو فکر بود.

تو یکی از فروشگاه ها رفتیم و دو زدیم. نیما مجبورم کرد یکی از لباسایی که خوشم اومده رو برام بگیره. 

هرچی اصرار کرد بیشتر بگیرم یا اگه چیزی خوشم اومده بخرم قبول نکردم.

خیلی حس بدی داشتم بخواد برام خرید کنه. 

اونم الان.

انقدر دور زدیم که شب شد. 

واقعا چرخیدن تو پاساژ روحیمو عوض کرده بود.

داشتیم برای شام میرفتیم بیرون که دوباره خواهر مهسا رو دیدم.

اما مهسا نبود.

اینبار خیره شد به من که سلام کردم. 

اما جواب سلاممو نداد.

به نیما نگاه کرد چند لحظه و تو سکوت از کنارمون رد شد. 

برگشتم سمت نیما و گفتم

-این چرا همچین کرد… یعنی منو نشناخت؟ یا شما از قبل همو میشناختی  نیما گفت

-نمیدونم منم … شام کجا بریم ؟ سر تکون دادمو گفتم

 “فرقی نداره هر جا تو بگی”  کل شب بیشتر تو سکوت گذشت. 

مامان اینام که کلا زنگ نزدن ببینن من در چه حالم. 

یکم نیما مشکوک ساکت شده بود. 

اما برا منی که تو افکارم غرق بودم خوب بود.

منو رسوند خونه و قرار فردارو گذاشت بیاد خونه دنبالم.

وقتی اومدم خونه کسی نبود.

نمیدونستم کجا رفتن. 

رفتم تو اتاقمو لباسامو عوض کردم. 

به صورت خودم تو آینه نگاه کردم. 

عضلاتم درد میکرد میدونستم درد عصبیه. 

وقتی به سیاوش و نیما فکر میکردم عصبی میشدم.

یکی به زور منو از خودش روند یکی به زور منو میخواد جذب خودش کنه نه سیاوش انگار حس من براش محم بود نه نیما. 

بدون اینکه به مامان اینا زنگ بزنم خوابیدم.

حتی وقتی سر و صدای اومدنشونو شنیدم حس بیدار شدن نداشتم. 

صبح با صدای مامان بیدار شدم. 

-بنفشه … پاشو بابات کارت داره

-ساعت چنده ؟

– ۶بابات میخواد بره سر کار پاشو به زور بلند شدمو صورتمو شستم. 

بابا سر میز صبحانه منتظر من بود.

کلافه و خواب آلود نشستم که گفت

-بنفشه بابا من جلسه دارم … خودم از اون راه میام پیشتون … نیمام که میاد دنبالت

 …

-میخوای مامان هم بیاد ؟ بی خیال گفتم

-نه بابا مگه چه خبره…

بابا سر تکون داد و گفت

-پس ساعت سه محضر میبینمتون. 

-باشه

میخواستم نق بزنم برا اینا بیدارم کردین که بابا گفت -بنفشه… 

دستمو زدم زیر چونم

-بله ؟

-از من ناراحتی ؟ لبخند بی رمقی دم

-نه… 

-میخوام بدونی من اگه اصرار میکنم برا خیر و صلاح خودته دخترم وگرنه اینجا برای همیشه خونه خودته و من هیچ علاقه ای ندارم بخوام تورو زود بفرستم خونه شوهر. 

سر تکون دادم فقط

دیگه من نمیتونستم هیچ فکری بکنم. 

دیگه نمیکشیدم لبخند زدمو گفتم

-می دونم بابا … همش بخاطر خود منه اونم لبخند زد و بلند شد. 

گونمو بوسیدو رفت بیرون از آشپزخونه. 

دستمو گذاشتم رو گونه ام. 

نمیدونم چرا چشمام داغ شد و اشکام راه افتاد. 

تو گلوم بغضم خفه نمیشد. 

قبل اینکه مامان اشکامو ببینه برگشتم. 

واقعا برا خودمم حالم قابل درک نبود.

سریع لباسامو پوشیدم و گوشیمو چک کردم. 

سه تا پیام از سیاوش بود.

اولی گفت بود باید حرف بزنیم. 

دومی هم همین. 

سومی اما با اصرار بیشتر…

پوفی کردمو گوشیو انداختم تو کیفم.

چقدر جواب مسیج های منو نداد… حالا طعمشو حس کن…

هر چند این کجا و اون کجا… 

بازم کلاس مثل خواب گذشتو نفهمیدم چی شد. 

کلا قرارم با مهسا یادم رفته بودو داشتم میرفتم سمت ماشین که صدام کرد. 

برگشتم سمتش

-بنفشه… کجا داری میری

-مهسا… سلام… یادم رفت به خدا… 

خندیدو باهام هم قدم شد. 

-دیوونه … چه خبرا ؟ دیروز با آقای خوش تیپ دیدمت سعی کردم لبخند بزنمو گفتم -آره … داریم آشنا میشیم مثلا

-چرا مثلا… 

-همینجوری. 

با هم نشستیم رو نیمکتا. 

میدونستم باید زودتر برگردم خونه. تو این ترافیک تهران همین الانم وقت کم داشتم. 

یکم راجب واحدا و کلاسا گفتیم و خواستم بلند شم که سایه یه نفر افتاد روم. 

سرمو بلند کردمو سیاوشو دیدم. 

بدون اینکه به مهسا نگاه کنه گفت -میشه خصوصی صحبت کنیم مهسا آروم بلند شد و خواست بره که دستشو گرفتم

-من حرف خصوصی ندارم

بلند شدم خودم که سیاوش بازومو گرفت

-من اشتباه کردم بهت فرصت حرف زدن ندادم. بنفشه تو این اشتباهو نکن و به من فرصت بده

نفس عمیق کشیدم تا آروم شم. 

چون تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدم. 

آروم از کنار سیاوش رد شدمو گفتم -من دیرم شده … باید برگردم خونه… 

راهمو کشیدمو سریع راه افتادم. 

مهسا هم با من اومد. 

آروم گفت

-چرا با هم صحبت نمیکنین

-مهسا … دیگه خیلی دیره … سیاوش برا من مرده … فقط میبینمش داغ دلم تازه میشه … تازه …. من دارم امروز صیغه نیما میشم… باید ساعت ۳ محضر باشم با شنیدن اسم صیغه مهسا بازومو گرفتو وایساد -دروغ میگی بنفشه

سر تکون دادم و دوباره راه افتادم. 

مهسا پشت سرم نیومد… منم بدون توجه بهش از دانشگاه زدم بیرون رسیدم جایی که ماشینو پارک کرده بودمو سریع سوار شدم. 

می دونستم کسی دنبالم نیومد اما دلم میخواست فقط دور شم. 

سیاوش…

الان… 

بعد اینکه تو وجودم کشتمت… 

بعد اینکه اینهمه زجرم دادی… 

اشکایی که صورتمو خیس کرده بود پاک کردم. 

نفهمیدم چطور رسیدم خونه.

مامان تا منو دید گفت

-بنفشه بیا نهار بخور بعد آماده شو. 

-میل ندارم مامان

-بیا فشارت می افته ها

-آماده شم میام میخورم. 

یه دست لباس ساده اما رسمی پوشیدمو رفتم آشپزخونه. 

مامان برام نهار کشیده بود. 

قیمه … غذای مورد علاقه ام… 

اما انقدر دهنم تلخ بود که نتونستم دو لقمه بیشتر بخورم. 

مامان که داشت نگام میکرد گفت

-خوبی ؟ سر تکون دادم -رنگ و روت پریده

-خستم 

-مطمئنی از خستگیه ؟  سر تکون دادم که دوباره گفت

-میخوای باهات بیام ؟

-یه صیغه الکیه دیگه … اومدن نداره

-صیغه ، صیغه است بنفشه … الکی نداره نگاهمون به هم بود. 

میدونستم الکی نیست… 

نفسمو با فشار بیرون دادمو گفتم

-یعنی مهم نیست بخاطر اون مامان گیر نیماست فقط…

مامان سر تکون دادو گفت

-اینجوری نگو بنفشه … همیشه احترامو نگه دار

-آخه مامان ما شاید خوشمون نیاد از هم دیگه این صیغه چیه واقعا مامان ابروهاشو بالا انداخت و گفت

-خدا نکنه … چه حرفیه … بابات اگه یه درصد حس میکرد ممکنه نشه با صیغه موافقت نمیکرد. 

حس کردم یه چیز داغ گذاشتن پشت کردنم. 

بابا اون شب گفت… 

اما فکر نمیکردم در این حد بخواد… 

باید اما فکر میکردم … کیو میخوام گول بزنم… 

چرا قبول نمیکنم منو دادن رفت…

همه چی تموم شده است.. 

کلافه شروع کردم به جوئیدن پوست لبم که مامان گفت -نکن لبت خون اومد. 

رفت برام دستمال بیاره که موبایلم زنگ خورد. 

شماره نیما بود.

مامان بهم دستمال دادو گفت

-بابا میگه بهتر فعلا فامیلا ندونن تا زمان خواستگاری اصلی… به کسی نگو راجب صیغه

سر تکون دادمو جواب دادم

-بله ؟

-تشریف نمیارین خانم ؟

آب دهنمو سخت قورت دادمو بلند شدم -اومدم

-منتظرتم

قطع کردمو مامان صورتمو بوسید

-دخترم دیگه بزرگ شده. 

لبخند تلخی زدمو رفتم سمت در.

نیما کنار ماشین ایستاده بود.

با یه دست کت شلوار سورمه ای و پیراهن چهار خونه ریز سفید صورمه ای حسابی شیک بود.

با دیدنم لبخند زد و دست دادیم -مامان نمیاد ؟ 

-نه… 

سر تکون داد و سوار شدیم. 

-نهار خوردی خانمی

-آره … تو چی ؟

-نه … تا الان جلسه بودیم … ساعت ۴ هم یه جلسه دیگه است

-چقدر فشرده

-چه میشه کرد دیگه وسط هفته همیشه شلوغم. 

-میتونستیم بذاریم آخر هفته خندید و برگشت نگام کرد.

صورتش کاملا شاد بود. 

در حدی که قلبمو درد میاورد. 

نه اینکه از شادی اون ناراحت باشم نه…

بخاطر اینکه من نمیتونستم انقدر شاد باشم قلبم درد گرفت. 

نیما گفت

-مامان منو نمیشناسی … هر بار میومدم باهات بیرون کلی قسم و آیه… 

خندیدمو گفتم

-یعنی مامانت نمیدونست با اون دختره اومدی تولد بهنام ؟ نخندید. نگاهمم نکرد . خیلی جدی گفت

-تنها دختری که خانوادم میدونن تو زندگیمه تویی بنفشه … چون واقعا هم تنها دختری که خواستم تو بودی. 

هیچی نگفتم

برام قابل درک نبود. 

تو با کسی دوست شی . خوش بگذرونی . آخرش برگردی بگی یکی دیگه تو دل و ذهنمه. 

از نظر من این حرف دروغه

آدمی که با کسی دوست میشه به اون آدم حس داره. 

حالا یا حس عاشقانه یا حس هوس… 

بلاخره یه چیزی هست. 

اما چون نیما حساس بود رو این بحث بیخیال ادامه اش شدم. 

برای پسرا یه دنیای متفاوت بود تا ما. 

مثل سیاوش که خیلی راحت تمام حس و احساس منو لگد مال کرد. 

حالا اومده و میخواد ببخشمش. 

انگار هیچ اتفاقی نیافتاده

اما دیگه نه زمان برمیگرده نه حسی که تو وجودم کشتم. 

بلاخره رسیدیم و پیاده شدیم. 

محضر طبقه بالا بود.

بابای من و پدر مادر نیما منتظر ما نشسته بودن. 

انتظار نداشتم مامان نیما هم بیاد اما بر خلاف انتظارم خیلی شیک و پیک اومده بود.

سلام کردیم و نشستیم. 

بابا اینا گرم صحبت بودن اما من سرم پایین و خیره به کفشام بودم. 

حوصله هیچ حرفیو نداشتم. 

مامان نیما گفت

-نیما جان یادت که نرفته ؟  نیما گفت -نه

دستشو برد سمت جیب داخل کتش که منشی صدامون کرد بریم داخل…

وارد شدیم.

یه میز بزرگ با دو ردیف صندلی رو به روی هم جلوی میز قرار داشت. 

منو نیما کنار هم نشستیم و بقیه رو به رومون. 

بابا با لبخند نگام کرد که منم سعی کردم با لبخند جوابشو بدم. 

دستم خیس عرق بود

اصلا نمیتونستم تمرکز کنم چی دارن میگن. 

انگار حرفا برام قابل فهم نیود. 

وقتی نوبت جواب من شد از نگاه بقیه فهمیدم باید جواب بدم. 

وقتی عاقد گفت مبارکه . شما به مدت ۳ ماه محرم هستین یه چیزی تو دلم ریخت. 

بابا اینا دست زدنو مامان نیما بلند شد یه تراول بالای سر منو نیما چرخوندو گفت

-چشم بد دور باشه از پیوندتون

بعد تراولو انداخت تو صندوق صدقات رو میز. 

نیما دست کرد تو جیب داخل کتشو یه جعبه کوچیک در آورد. 

باز کرد به سمت من و گفت

-خدمت بانو

یه انگشتر شیک بود. نگین آبی متوسطی وسطش داشت و دورش هم نگینای سفید. 

مسلما جواهر بود. 

لبخند زدم. 

ازش تشکر کردم که مامانش گفت -بذار دست عروس خانم عروس خانم… 

سعی کردم پوزخند نزنم و مودب باشم.

نمیخواستم بابا رو شرمنده کنم. 

خودمم نمیدونستم دردم چیه. 

نیما انگشترو جدا کرد از قابش

نفس عمیق کشیدمو دستمو بردم جلو… 

نیما انگشترو تو انگشت حلقه دست راستم کرد و لبخند زد. 

بابا گفت

 -انشالله پر خیر باشه. 

بقیه هم تایید کردنو بلند شدیم. 

نمیدونم چرا انقدر ذهنم هم زمان پر اما خالی بود.

انگار همه چی مثل فیلم میگذشت. 

بابا پایین محضر از نیما پرسید برنامتون چیه ؟ نیما گفت

-ما میریم بیرون با اجازتون . 

بابا سر تکون داد که مامانش گفت

-چون وسط هفته میدونم همه درگیرن نمیگم امشب اما پنج شنبه همه خونه ما شام. 

بابا گفت

-مرسی … ما خیلی زحمت دادیم … شما باید بیاین در خدمت باشیم.

بابای نیما مچ دست بابارو گرفتو گفت -دیگه این حرفا نداریم. تا پنج شنبه… 

با همه خداحافظی کردیم و تنها شدیم. 

نیما برگشت سمتمو گفت

-اگه این جلسه اضطراری نبود حتما کنسلش میکردم. 

سر تکون دادم که گفت

-میرسونمت خونه ، شب میام دنبالت بریم بیرون

-خوبه … مرسی… 

-سر حال نیستیا آروم خندیدمو گفتم

-نه مثل همیشه ام … فقط خستم

-خوبه پس بخواب تا من میام سرحال باشی

با هم سوار ماشین شدیمو منو رسوند.

خواستم باهاش خداحافظی کنم ک گفت

-تا بالا میرسونمت. 

با هم سوار آسانسور شدیم . نیما به اطراف نگاه کرد و گفت -دوربین نداره ؟

-نه بابا همین که کار میکنه… 

جمله ام تموم نشده بود که دیدم تو بغل نیمام. 

چونشو به سرم تکیه دا دو محکم بغلم کرد. 

زیر لب زمزمه کرد

-دیگه نمیکشیدم اگه بغلت نمیکردم. 

سرمو بلند کردم که نگاش کنم اما لباش سریع تر نشست رو لبم. 

خیلی سریع و نرم. 

بوسه ای رو لبم نشوندو با صدای باز شدن در آسانسور از هم جدا شدیم. 

انقدر خجالت کشیده بودم که تن یخ زدم یه کوره آتیش شده بود. 

از آسانسور رفتم بیرون. 

اما نیما تکون نخورد و دکمه پارکینگو زد. 

چشمکی به صورت خجالت زده من زد و گفت

-عصر می بینمت خانمی

سر تکون دادم که در آسانسور بسته شد و خیره به در نقره ای موندم. 

کی بود میگفت فقط برای آشناییه این صیغه ؟!

این از اولش…

وقتی رفتم خونه مامان اومد استقبالم. 

براش گفتم چی شد و رفتم اتاقم. 

خیلی خسته بودم و سرم واقعا درد میکرد. 

دیگه از فکر کردن و تجزیه تحلیل اتفاقات هم خشته شده بودم. 

گوشیمو سایلنت کردمو خوابیدم. 

یه خواب مزخرف پر از رویا های چرت و پرت. 

با تکون بدنم بیدار شدم. 

مامان با نگرانی گفت

-خواب بد میدیدی بنفشه … پاشو. 

دهنم خشک شده بود. با گیجی بیدار شدمو رو تخت نشستم مامان گفت

-تو خواب ناله میکردی … ترسیدم … خواب چی میدیدی؟

-یادم نمیاد… 

خواب اون روز بعد بحثم با سیاوش میدیدم. 

اون روز مزخرف که تو پارکینگ خونشون تو چشمام نگاه کرد و بهم تهمت زد. 

سرمو تکون دادم تا این افکار ازش خالی شه. 

مامان بلند شد و گفت

-پاشو صورتتو بشور یه چای بخور اگه میخواین برین بیرون حاضر شی.

سر تکون دادمو گوشیمو چک کردم.

نیما پیام داده بود.

ساعت ۸ میاد دنبالم. 

دو ساعت وقت داشتم. 

دوباره رو تخت دراز کشیدم. 

درسته از اینکه آدم حسابم نکردن کلافه بودم. 

این یه دنده بودن و رییس بازی نیما اذیتم میکرد

اما دلیل مخالفتم اولیه ام با نیما بخاطر این بود که نمیخواستم تهمت ها درست از آب در بیاد.

حالا که سیاوش فهمیده من بی گناه بودم. 

حالا که من فهمیدم حرف مردم بیخود ترین چیز تو دنیاست… 

شاید حالا بهتر باشه یکم آروم تر با نیما برخورد کنم. 

به قول خودش علیهش جبهه نگیرم.

با این فکرا بلند شدم. 

یه ترسی تو دلم بود. 

چون هربار که به یکی اعتماد کردمو به قلبم راهش دادم بد باهام تا کرد…

بد دیدم و بد کشیدم. 

با همین افکار ضد و نقیض تا ساعت ۸ سر کردمو حاضر شدم. 

بابا تازه اومده بود و به مامان راجب دعوت پنج شنبه گفت نمیدونم چرا من فراموش کردم بگم. 

بلاخره نیما زنگ زد و رفتم پایین.

پیاده نشد اینبار و خودم سوار شدم. 

تا نشستم یه دسته گل رز سفید از رو صندلی عقب بهم داد و گفت -تقدیم به خانم گل. 

یه لحظه شوکه شدم. 

واقعا انتظار نداشتم. 

اما واقعا خوشحال شدم. 

صورتمو تو رز ها فرو کردمو نفس عمیق کشیدم. 

-مرسی نیما …. عالین… 

دوباره صورتمو تو گلها فرو کردم نیما تو گلو خندید و گفت

-میدونستم انقدر خوشت میاد زودتر این کارو میکردم. 

خندیدمو چیزی نگفتم که دستشو دوباره گذاشت رو رون پام. 

ابن بار دستشو رو پام کشیدو فشار نرمی به پام کارد کرد و گفت -سنتی؟ ایتالیایی ؟ چینی ؟ یا هندی ؟ حرکت دستش رو پام تمرکزمو بهم زده بود. 

گلهارو دادم کنارو خیره به دستش آروم گفتم

-اینم از اثرات صیغه است ؟ خندیدو آروم زد رو رون پامو گفت-نمیدونی هر بار میرفتیم بیرون بخاطر قسم و آیه های مامان چقدر جلو خودمو میگرفتم… 

-واقعا هم چقدر جلو خودتو میگرفتی حق به جانب نگام کردو گفت

-حالا به زودی میفهمی چقدر جلوی خودمو میگرفتم. 

از حرفش انگار یه لیوان یخ ریختن تو دلم اما به روی خودم نیاورمو گفتم -این صیغه برای آشناییه ها… 

-خب مام میخوایم آشنا شیم

-مثل تو آسانسور؟

برگشت سمتمو دستشو تکیه داد به فرمون. 

چشماشو ریز کردو بهم خیره شد. 

زیر لب گفت

-آره … جنبه های مختلف آشنایی… 

بازومو گرفتو اومد جلو که سرمو بردم عقب.

تو گلو خندیدو ازم فاصله گرفت ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم. 

هنوز قلبم تند میزد. 

نیما آروم گفت

-قیافه ات خیلی با نمک میشه وقتی شوکه میشی. 

چشم چرخوندمو چیزی نگفتم

منو اذیت میکنه بعد میگه با نمک میشی. 

متوجه شد ناراحتم و گفت

-قهر نکن بانوی بنفش … یه سوپرایز دیگه دارم برات.

آروم از گوشه چشمم نگاهش کردم که با شیطنت گفت

-تو که رستوران انتخاب نمیکنی … من انتخاب میکنم که سوپرایز شی.

سرمو تکیه دادم به صندلی و گلهای تو بغلمو نگاه کردم. 

-فرقی نداره تو انتخاب کن. اگه سلیقت بد بود منو انتخاب نمی کردی که خندید و نگام کرد برگشت سمت خیابونو گفت

-اینو راست گفتی… 

-هوووم … من همیشه راست میگم

-آ آ … نه همیشه… 

با اخم نگاش کردمو گفتم -همیشه راست میگم

-امیدوارم همیشه بهم راستشو بگی. 

میدونستم منظور نیما چیز دیگه ای بود.

این رو راست نبودن و پنهون کاریم منظور نیما بود . اما باهاش راحت نبودم که بخوام همه چیو بگم. از طرفی نمیخواستم هم بگم. 

بقیه مسیر تو سکوت طی شد که دیدم دوباره جلوی پارکینگ خونه اش ترمز کرد برگشتم سمت نیما و سوالی سر تکون دادم. 

-شام رو رستوران سر آشپز نیما سرو میکنیم … دیگه بهونه هم نداری که نمیای دهنم باز موند . نیما با انگشت چونمو داد بالا و گفت -گفتم سوپرایز میشی

حرکت کرد و وارد پارکینگ شد. 

کلافه نگاهمو ازش گرفتمو گفتم

-نیما … این چیزی نیست که بخوای سوپرایزم کنی … باید ازم بپرسی موافقم بیام خونت یا نه

-بنفشه … بنفشه … بنفشه … میشه همه چیو تبدیل به بحران نکنی ؟ باز داشت الکی منو محکوم میکرد.

خیلی عصبی شده بودم. 

پارک کردو گفت

-بذار از لحظات کنار هم بودنمون لذت ببریم به جای اینکه بحث بیخود کنیم…  نفس عمیق کشیدمو گفتم

-باشه … اگه من به نظرت بحث بیخود راه میندازم دیگه حرف نمیزنم

-حالا قهر نکن

سکوت کردم که نیما کلافه چشم چرخوند و گفت -بنفشه

-بله ؟

-قهر نکن

-هر چی دوست داری به من میگی … قهر هم نکنم ؟ میخوای تشکر کنم ؟

-تشکر نمیخوام به یه بوس کوچولو هم راضیم. 

اینبار من بودم که چشم چرخوندمو گفتم

-آقای نیما…  شما … بیش … از … اندازه … پررویی لبخند مرموزی زد و گفت

-تازه کجاشو دیدی . حالام بپر پایین اینو گفتو خودش پیاده شد. 

سری با تاسف برا خودم تکون دادم تو مگه میتونی از پس این بشر بر بیای… 

اگه از این چهره شیطون ، مغرور و حق به جانبش بابا اینا خبر داشتن فقط…

پوفی کردمو پیاده شدم. 

به آسانسور رسیدیم گفت -حیف که این دوربین داره بازم فقط با تاسف سر تکون دادم. 

نیما دکمه طبقه خونشو زد. 

طبقه ۲۳ . از فکر به ویو طبقه ۲۳ حسابی ذوق داشتم اما به رو خودم نیاوردم. 

به در خونه اش رسیدیم و وکنار ایستاد تا اول من وارد شم. 

قلبم داشت میومد تو دهنم. 

رفتم داخل . یه پذیرایی بزرگ با پنجره های قدی . هنوز تو ذوق اونا بودم که صدای بسته شدن در اومد و دست نیما دور کمرم حلقه شد. 

نفهمیدم چطوری بین خودشو در گیر قفل شدم . متعجب نگاش کردم. 

از فشار بدنش نفسم رفته بود. 

تو چشمای هم خیره شدیمو آروم گفت

=اینم تلافی آسانسور. 

سرشو اومد پایین و ناخداگاه چشمامو بستم. 

اینبار با دفعه اول خیلی فرق داشت. 

اصلا سریع و کوچولو نبود. 

داغ و خیلی واقعی بود . خیلی . به حدی که وقتی دستاش رفت تو موهامو لب پایینمو گاز گرفت نا خداگاه آه کشیدم. 

آروم نیما لبمو ول کرد اما ازم جدا نشد. 

پیشونیشو به سرم تکیه داد و آروم زمزمه کرد -بیشتر از اینا میخوام بنفشه… 

-نیما… 

-میدونی خیلی منتظرت موندم

دستمو گذاشتم رو سینه اش و آروم هلش دادم. 

-نیما … برا من … ام … 

لبخند تلخی زد و ازم جدا شد.

-چیزی لازم نیست بگی … هر وقت که خودت بخوای… 

اینو گفت و رفت سمت آشپز خونه. 

منم رفتم سمت پنجره های پذیرایی…

قلبم هنوز تند میزد و لبام هنوز نبض داشت. 

می دونستم امشب به همین جا ختم نمیشه… 

کیفمو گذاشتم رو مبل و کنار پنجره ایستادم. 

نیما از تو آشپزخونهه با دوتا لیوان شربط اومد.

-بیا ببین معجون نیما پز چطوریه

-نیما پز ؟ از کی تا حالا شربتو می پزن ؟

-از وقتی من درست میکنم . بیا بشین

نشست رو مبل و سینی شربطو گذاشت رو میز. 

منم رو به روش نشستمو گفتم

-خیلی اینجا میمونی ؟

-نه خیلی … به حد نیاز. 

-یعنی چی ؟

-یه شبایی تا ۹ جلسه دارم . بخوام برم تا کرج نابود میشم میمونم اینجا. یا وقتی صبح زود پرواز دارم … کلا موقعیت های اینجوری. 

-خوبه … چرا حالا انقدر بزرگ

-تو که هنوز ندیدیش.

-از بزرگی آشپزخونه و پذیراییش مشخصه کل خونه چقدره. 

خندیدو تکیه داد به مبل. 

حالا شربتتو بخور یه تور خونه برگذار میکنم -نه مرسی من تور خونه نمیخوام جام راحته مشکوک نگاهم کرد. 

نمیخوای ببینی خونه آینده ات چه مدلیه با گفتن خونه آینده قلبم تند زد. 

ای خدا چرا دو دقیقه آرامش نمیمونه برام. 

نفس عمیق کشیدمو بدون جواب دادن شربتمو یکم خوردم.

واقعا خوشمزه شده بود. 

سوالی نگاهش کردمو گفتم -شربت بهار نارج و آلبالو؟

-به لیمو هم داره

-خوشمزه شده

-میدونم

-ای آدم مغرور

-در بیار لباساتو. 

با این حرفش شربت پرید تو گلومو به سرفه افتادم. 

نیما با خنده شیطونی گفت

-منظورم شال و مانتوت بود …خفه نشی حالا… 

بلاخره حالم جا اومد.

میدونستم صورتم سرخ شده. 

اشکامو پاک کردمو گفتم

-یه وقت کاری نکنی … داشتم خفه میشدم. 

-دلم میخواست کاری کنم اما مینرسیدم بهت نزدیک شم بدتر شی. 

چشم چرخوندم براش و شالمو در آوردم که نیما بلند شد و گفت -بیا… 

بلند شدمو مانتومو در آوردم. 

اگه بخواد کاری کنه همینجام میتونه . پس بهتر بود ضایع بازی در نیارم. 

نگاه نیما از سر تا پام چرخید سوالی نگاهش کردم که گفت -اینجوری ندیده بودمت… 

یه تیشرت آستین کوتاه تنگ با شلوار جین جذب پام بود. 

با لباس های خانمانه ای که همیشه میومد خونمون میپوشیدم خیلی فرق داشت . با شیطنت گفتم

-اما من همیشه تو رو این شکلی دیده بودم. 

متفکر سر تکون داد و گف. 

-راست میگی … بذار منم متفاوت شم. 

از حرف خودم پشیمون شده بودم که نیما چشمکی زد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش

-چیکار می کنی نیما ؟

-متفاوت میشم

-نمیخواد بلند خندید

-نترس تو رو که لخت نکردم صورتم از خجالت داغ شد اخم کردمو رومو ازش برگردوندم زیر لب گفتم -بی ادب

-یعنی از دیدن تن من انقدر خجالت میکشی نفس عمیق کشیدمو گفتم

-اذیت نکن نیما

-هنوز که کاری نکردم. 

خواستم اعتراض کنم که چونمو گرفتو صورتمو چرخوند سمت خودش سریع نگاهم رفت رو تنش پیراهنش تنش نبود. 

بخاطر نگاهم خندید و گفت

-قهر نکن بنفشه…

خیلی نزدیک بودیم. 

آب دهنمو آروم قورت دادیم و سر تکون داد -خوبه … بیا خونه رو بهت نشون بدم. 

بازم سر تکون دادم که آروم اومد جلو و لبمو نرم بوسید. 

منتظر من نموندو ازم جدا شد. 

کمرمو گرفتو همراهیم کرد سمت راهرو اتاق ها. 

نمیدونم چرا تنم داغ تر شده بود. 

سعی کردم منظم نفس بکشم. 

نیما همیشه منو از کنترل خارج می کرد

خیلی رو همه چی تسلط داشت و اعتماد به نفسش عصبیم میکرد.

از کنار آشپزخونه که رد شدیم گفت

-اینجارو آخر میایم … اول اتاق خواب ها خونه کاملا پر بود.

حتی رو دیوار هام تابلو داشت. 

برا آروم کردن خودم گفتم -خودت خونه رو چیدی؟

-نه … یه مشتری داشتیم که یه شرکت طراحی دکوراسیونم داشت . همه چیو سپردیم به اون  سر تکون دادم باز. 

اروم از بغلش اومدم بیرون که وارد اتاق اول شد -اینجا اتاق کارمه. 

اتاق ساده و طرح چوب بود. 

یه میز تحریر و کتابخونه بزرگ داشت سر تکون دادمودوری زدم تو اتاق به شوخی گفتم -خوبه … مرتبه خندید و گفت

-خب چون فعلا زیاد استفاده نمیشه. 

رفتیم اتاق بعدی و بعدی که هر دو ساده و برای مهمان طراحی شده بود . تمام مدت سعی میکردم برنگردم سمت نیما. 

فقط پیراهن تنش نبود.

اما سختم بود نگاش کنم. 

خنده ام گرفته بود.

من اینهمه مرد و پسر محرم و نا محرم اینجوری دیدم. 

حالا چرا با نیما همه چی فرق میکرد. 

رفتیم انتهای راهرو که یه اتاق بزرگ بود

نیما دوباره منو بغل کرد و گفت

-خب اینجا اتاق خواب منه … یا بهتر بگم … ما…

باز از بغل نیما اومدم بیرونو چشم چرخوندم تو اتاق. 

اتاق ساده و مرتبی بود. 

دکراسیونش سفید و طرح چوب بود. 

همه چی همین دو رنگ بود . حتی رو تختی هم کاملا سفید بود.

از تو آینه به خودمو نیما خیره شدم. 

بلاخره هیکل نیمارو کامل میدیدم. 

حسابی ورزیده بود و در برابرش من به چشم نمیومدم. 

نگاهمون تو آینه گره خورد اومد پشتمو با لبخند موهامو بوسید -نظرت چیه خانم کوچولو نمیدونم چرا لبخند زدم. 

اما چشمای نیما با لبخند من برق زد. 

ابنبار کنار گوشمو بوسید و گفت

-البته هر چیو بخوای میتونیم تغییر بدیم. 

اینبار لبخندم محو شد و سر تکون دادم. 

خودم با خودم در گیر بودمو نیما داشت حالمو بدتر میکرد. 

آز تصویر خودمون تو آینه چشم برداشتمو رفتم سمت در.

-خب این شام ما چی میشه ؟ من خیلی گشنمه نیما بلند خندید و گفت -الان سفارش میدم

همینطور که میرفتم سمت پذیرایی گفتم

-منو بگو فکر کردم میخوای خودت آشپزی کنی نیما از تو اتاقش بلند گفت -چرا که نه.

فکر کردم دازه پشت سرم میاد اما صداش دور بود.

برگشتم سمت اتاق که دیدم یه تیشرت طوسی با شلوارک پوشیده و داره میاد.

چشمکی زد و گفت

-میخوای یکی از شلوارکای منو بپوشی

-نه راحتم

-آخه من ناراحتم خندیدمو گفتم -ناراحت نباش

وشکونی از کمرم گرفت و رفت تو آشپزخونه از تو کشو چنتا منو در آوردو گفت

-خب چی دوست داری؟

رفتم پیشش و به منو ها نگاه کردم که کمرمو گرفتو نشوندم رو کابینت -میخوام هم قد شیم

هلش دادم عقب تا بپرم پایین که پاهامو باز کرد و بین پام ایستاد با اخم نگاهش کردم اما خیلی پر رو کمرمو گرفت -چقدر اخم بهت میاد

چشم چرخوندم که سرشو آورد جلو تر

سرمو سریع بردم عقب که خورد به کابینت بالا و صدای بوم بدی داد.

درد تو سرم پیچید و نیما زد زیر خنده. 

انقدر عصبانی شده بودم که نفس نفس افتاده بودم.

هم بخاطر درد سرم هم بخاطر خندیدن نیما و ضایع شدنم. 

یهو نیما بغلم کرد کاملو شروع به ماساژ سرم کرد -ای جوجه عصبانی … چیکار میکنی با خودت

-تقصیر تو بود نیما

-نوچ… تقصیر تو بود که میخواستی در بری. 

موهامو بوسید

منو بیشتر به خودش فشار داد که از چیزی که حس کردم بیشتر استرس گرفتم پهلوشو دست کشیدمو گفتم -خوب شدم . مرسی. 

آروم ازم جدا شد و چشمک زد. 

انگار اونم فهمیده بود چیو حس کردم. 

منو هارو بالا پایین کردیم و بلاخره توافق کردیم. 

نیما تازه زنگ زده بود و سفارش داد که موبایلم زنگ خورد. 

از رو کابینت پریدم پایین و رفتم سمت پذیرایی مامان بود.

-جانم مامان

-کجایین بنفشه ساعت ده شده ها

نمیخواستم بگم خونه نیمام . اما از طرفی نمیخواستم دروغ هم بگم. 

برا همین گفتم

-تازه شام سفارش دادیم

-تا ۱۱ خونه باش دیگه بنفشه

-چشم. 

قطع که کردم نیما کنار گوشم گفت

-یازده که زوده

از نزدیکی یهویی و داغی نفسش هول خوردمو گوشی از دستم افتاد نیما خندید و کمرمو گرفت. 

-چه زود میترسی

-چقدر منو میترسونی تو نیما … کلافه شدم از دستت

-این کلافگیت مال چیز دیگه است ها. 

از بین دستاش در رفتم گوشیمو از رو زمین برداشتم.

نشستم رو یه مل تک نفره که مطمئن باشم نیما دیگه نمیتونه بچسبه بهم. 

نیمام نشست رو کاناپه و خیره بهم بود

سوالی سر تکون دادم بلند خندید و گفت

-بیخود نیست بهنام بهت میگه جوجه … دقیقا شبیه جوجه ها میمونی چشم چرخوندمو پوفی کردم. 

-کی منو برمیگردونی خونه … حس یه جوجه رو دارم که یه گربه داره باهاش بازی میکنه. 

تکیه داد رو مبل و دستاشو گذاشت پشت سرش

-گربهه آخر جوجه رو میخوره ها با جیغ صورتمو با دستام پوشوندمو گفتم -وای نیما تورو خدا تمومش کن بلند خندید

-یعنی یهو برم آخرش بخورمت ؟ هرچی میگفتم یه چیزی جواب داشت. 

صدای زنگ آیفون نجاتم داد.

نیما بلند شد و رفت جلو در منتظر پیک ایستاد.

با سر به من اشاره کرد از جلو در برم کنار دیده نشم. 

رفتم سمت آشپزخونه که با پاکت شاممون اومد. 

رو صندلی اوپن نشستمو نیما هم سفارشمونو رو اوپن باز کرد. 

من مرغ سوخاری سفارش داده بودم. 

نیما هم پیتزا. 

خوشبختانه شام بدون شوخی های داغ نیما و با حرفای ساده گذشت. 

شاممون که تموم شد سریع گفتم -دیگه برگردون منو خونه نیما. 

-باشه … فردا کی ببینمت ؟

-فردا برنامه ام فشرده است . برای پس فردا هماهنگ میکنیم

-باشه … بپوش بریم. 

لباسامو پوشیدم که نیمام از اتاقش اومد بیرون. 

یه تیشرت و شلوار جین پاش بود. 

رفتم سمت در و خواستم درو باز کنم که نیما گفت -کجا ؟

سوالی برگشتم سمتش که دوباره بغلم کرد و لبامو با خواستن شدیدی بوسید. 

زود ازم جدا شد و گفت

-حالا بریم. 

هنوز حالم جا نیومده بود و تو شوک این حرکاتش بودم. 

اما از ترس یه حرکت دیده سریع رفتم بیرون. 

هنوز حالم جا نیومده بود و تو شوک این حرکاتش بودم. 

اما از ترس یه حرکت دیگه سریع رفتم بیرون. 

تو آسانسور با خنده و زیر چشمی نگاهم میکرد. 

دقیقا مثل یه گربه شیطون شده بود. 

سوار ماشین که شدیم فوری دست پاش نشست رو رونم و تا خود خونه با فشار های ریز و درشت دستش یه لحظه هم نذاشت نفس بکشم. 

دیگه حسابی از دستش داغ کرده بودم. 

وقتی رسیدیم خونه سریع پیاده شدم. 

با خنده گفت

-چرا حس میکنم داری از دستم فرار میکنی ؟

-چون دقیقا دارم همین کارو میکنم

درو بستمو رفتم سمت خونه که شیشه پنجره ماشینو داد پایین و گفت

-اما نمیتونی… 

بعد بلند خندید. 

پوفی کردمو براش زبون در آوردم که چشماش گرد شد. 

زود رفتم تو خونه و درو بستم. 

حس چلونده شدن داشتم. 

رفتم خونه و بعد حرفای عادی کجا رفتن و چه خبر که مجبور شدم نود درصدشو بپیچونم اجازه رفتن به اتاقم صادر شد. 

تازه لباسامو عوض کرده بودم که گوشیم زنگ خورد فکر کردم نیماست اما مهسا بود

-سلام

-بنفشه … سلام

-جان

-صیغه کردین ؟

-تو خوبی؟ مرسی منم خوبم ! چت شده مهسا

-تو فقط بگو صیغه کردین ؟

-آره

-پس هیچی

-چی شده مهسا ؟ راجب سیاوشه ؟

-نه … راجب نیماست… 

نیما ! تنم یخ شد -چی شده ؟

-چیز مهم نیست دیگه . قبلش میخواستم با هم بحرفیم

-خب الان بگو سکوت کرد… 

-مهسا؟

-بزار فردا ببینمت میگم

-مهسا بیشعور من تا فردا نابود میشم که . همون فردا زنگ میزدی. حالا که زنگ زدی الان بگو

-من نباید بگم آخه . یه نفر میخواد باهات صحبت کنه

-کی ؟

-سارا… خواهرم قلبم بدتر سرد شد. 

انگار از درون حس کردم چی می خواد بگه. 

چرا ناراحت شدم. 

اگه چیزی بگه که بهم بخوره همه چی مگه باب مبل من نمیشه ؟ ها ؟ نکنه نیما… 

همه چی از جلو چشمم رد شد. 

امشب

شیطنت نیما

آره … رو راست باشم به دلم نشست. 

رو راست باشم با خودم از نیما متنفر نیستم. 

رو راست باشم تازه داشتم باهاش کنار میومدم. 

یهو به خودم اومدم دیدم مهسا قطع کرده. 

ولو شدم رو تخت

این زندگی من چرا انقدر تراژدیه ؟

نکنه یه نفر الان از این گوشه کنارا میاد بیرون میگه کات ؟ خدایا داری منو میبینی دیگه ؟

با بغضی که نمیدونستم بخاطر چیه خوابم برد. 

نفهمیدم چطور رسیدم دانشگاه…

از کلاسم هیچی نفهمیدم. 

مثل روح سر گردان بودم. 

بعد کلاس به مهسا مسیج دادم. 

نشستم جلو سلف و منتظر بودم. 

خواهر مهسا ارشد دانشگاه ما بود.

هنوز مهسا نیومده بود که سارا رو از دور دیدم. 

بر خلاف اون روز تو پاساژ انگار بلاخره منو دید و سلام کرد. 

سلام کردم که نشست. 

هر دو به زمین نگاه می کردیم. 

بلاخره سارا گفت

-نمیدونم چرا دلم میخواد بگم … اصلا بهم ربطی نداره … اما دلم میخواد بدونی بازم چیزی نگفتم که سارا گفت

-هنوز اتاق خوابش دکورش سفیده ؟… سفید و رنگ چوب؟ … حتی رو تختیش؟ حس کردم نفسم رفت. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن