فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۴

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

اشکام بی امون میومدن. 

نمیدونم از حرفای دلگرم کننده نیما بود.

یا از حقیقتی که پنهان کرده بودم… 

سعی کردم وسط گریه لبخند بزنمو نیما همچنان نگام می کرد.

 “فکر کنم فهمیدم بهترین جا برامون کجاست” 

سوالی سر تکون دادم که خندید و ماشینو دوباره راه انداخت  “خودت می فهمی” 

اشکامو پاک کردم و خیره به مسیر بودم.

نمیدونستم کجا داریم میریم. 

اما وقتی رسید به مجتمع خودش و برای نگهبان دست تکون داد فهمیدم داریم میریم خونش…

آروم گفتم ” نیما… خونه ات ؟”

 “یه منظره عالی که داره. یه نهار عالی که خودم برات درست میکنم …. از همه مهم تر … دوتایی تو خلوت راحت درو دل میکنیم تا سبک شی “خونه نیما ؟

نه … نه … همینو کم داشتم… 

با قاطعیت گفتم

-نه نیما … من نمیام

نگام کرد و سوالی سر تکون داد

-نیما من اجازه ندارم. بابام بفهمه خیلی ناراحت میشه وجدانم داشت سرزنشم میکرد. 

با سیاوش با پای خودت رفتی خونش … حالا به نیما رسید مریم مقدس شدی…  اما واقعا میترسیدم

میترسیدم نیما در حال امتحان من باشه. 

یا بعد بخاطر قبول کردنم قضاوتم کنه. 

نیما گفت

-قول میدم حس نکنی خونه منه. 

نفهمیدم چی گفت سوالی سر تکون دادم دوباره لبخند زد

یعنی قول میدم نه بهت نزدیک شم نه بهت دست بزنم  نمیدونستم چکار کنم. 

-نیما… درست نیست … خودت میدونی… 

چیزی نگفتو نگام کرد.

منتظر بود جواب من تغییر کنه اما من جوابم تغییر نمیکرد.

نمیخواستم یه اشتباهو دوباره تکرار کنم. 

اما نیما گفت

-می خوای به جای یکشنبه الان بریم صیغه کنیم خیالت راحت شه. 

یکشنبه ؟ صیغه ؟ ما ؟

چی داشت میگفت. 

نمیفهمیدم

فقط نگاش کردم و دهنم باز مونده بود. 

باز سوالی سر تکون داد

-خوبی بنفشه؟ 

-نه … قضیه یکشنبه چیه ؟  حالا اونم مثل من متعجب بود-یعنی خبر نداری یکشنبه قراره صیغه کنیم ؟ 

-نه … با کی این قرارو گذاشتی ؟ 

-بابات گفت … گفت یکشنبه تو کلاس نداری خوبه… هرچند من خیلی یکشنبه سرم شلوغه… فکر کردم تومیدونی … 

متعجب نگاش کردم… 

-من الان از تو شنیدم  نیما چند لحظه فقط نگام کرد. 

انگار باورش نمیشد راست بگم. 

از پارکینگ مجتمعشون اومد بیرونو راه افتاد. 

نمی دونستم کجا داریم میریم . چیزی هم نپرسیدم. 

همین که نرفتیم خونه نیما کافی بود.

داشتم دیوونه میشدم.

صیغه ؟

بابام موافقت کرده…

زمان هم مشخص کرده ؟!

من فقط میخواستم در حد آشنایی باشه و بهم بزنم.اما همه چی طور دیگه پیش رفته

 .

انگار بابا اینا طلسم شده بودن. 

همش با همه چی موافقت می کردن. 

نیما برگشت سمتمو گفت

-رسیدیم زنگ میزنم بابام ببینیم قضیه چیه

-کجا رسیدیم ؟

-اینجا … 

گوشه خیابون پارک کرد و پیاده شد.

منتظر من بود.

تو آینه ماشین صورتمو چک کردم. 

چشمام پف کرده بود اما بقیه صورتم خوب بود.

زیر چشممو دست کشیدم و پیاده شدم.

نیما دستمو گرفتو با قدم ها محکم رفتیم سمت یه سفره خونه.

رفتیم طبقه دوم که فضای بازی داشت نشستیم. 

سفارش صبحانه داد نیما . هرچند ساعت نزدیک ۱۱ بود. 

موبایلشو در آوردو بدون هیچ حرفی با من زنگ زد به باباش. 

تو سکوت به حرفش گوش می دادم به باباش گفت

-بنفشه میگه در جریان صیغه نیست بابا … شما مطمئنین درست متوجه منظورشون شدین ؟ شاید روز دیگه منظور بوده ؟ … نه ؟! … نمیدونم والا … باشه من از بهنام می پرسم. 

قطع کردو شماره بهنامو گرفت آروم پرسیدم -چی شده ؟ 

بابا میگه مطمئنه بابات همینو گفته . بزار از بهنام بپرسم . 

شک کرده بودم. 

همیشه بابا اینا عادت داشتن وقتی چیزی باب میلم نبود منو تو عمل انجام شده قرار بدن و حس میکردم اینم مثل هموناشت. 

بهم نگفتن تا لج نکنم. 

میخواستن تو عمل انجام شده بذارنم

تو سکوت به مکالمه نیما با بهنام گوش میدادم. 

نیما پرسید

-بهنام جان با بابا صحبت کردیم برای صیغه محرمیت . بنفشه هم در جریانه ؟  صدای بهنام از اون سمت خط شنیده می شد که گفت

-هنوز بهش نگفتن فکر کنم … اما جای نگرانی نیست … دیر تر بدونه بهتره . 

نتونستم جلو خودمو بگیرمو پوزخند زدم. 

نیما ناراحت نگام کرد. 

به بهنام گفت

-بنفشه الان پیش منه … فکر کنم بهتره بذاریم هر روزی که خودش موافقشه. 

بهنام ساکت شد و بعد گفت

-باشه … هر جور صلاح میدونی … سلام برسون.

بعد قطع کردن تماسش گفت -فکر کنم شنیدی نه ؟ سر تکون دادمو گفتم

-من گفتم با صیغه موافق نیستم … برای همین این کارو کردن … اما نیما… من موافق نیستم . میخوام آشنا شیم … صیغه یه گام بزرگه. 

-بهت حق میدم . هر وقت تو بگی میریم برای صیغه … اما بنفشه… 

صبحانمون رسیدو نیما سکوت کرد.

نیما ادامه جملشو نگفت و تو سکوت هر دو صبحانه خوردیم. 

بعد هم منو رسوند خونه.

یه جورایی اونم حالا تو خودش بود.

انگار تو ذوقش خورده بود.

تا رسیدم خونه رفتم تو اتاقم. 

چون میدونستم الان بهنام به بابا اینا گفته چی شده. 

حدسمم درست بود.

بابا اومد اتاقمو گفت

-میخواستم بهت بگم. دیشب هماهنگ کردیم اما صبح زود رفتی نشد بهت بگم. 

عیبی نداره بابا چون من به نیما گفتم فعلا نه … شاید اصلا به هم نخوریم چرا الکی…

بابا نذاشت ادامه بدم و عصبانی گفت -تو چی گفتی ؟

-گفتم نه…

خیلی وقت بود بابا اینجوری عصبانی نشده بود. 

اصلا انتظار نداشتم تا این حد از کارم ناراحت شه. 

تقریبا با داد گفت

-وقتی دوتا بزرگتر یه قراری میذارن انقدر نتونستم تربیتت کنم که بدونی باید احترام بذاری؟

-بابا این زندگی منه… 

باز نذاشت ادامه بدمو گفت

-مگه زندگیتو ازت خواستم بگیرم … چرا بزرگ نمیشی بنفشه … پدرش ازم درخواستی کرد و من به احترامش قبول کردم … این آبرو ریزی ها چیه ؟ به این فکر کردی با آبرو من بازی کردی ؟ مگه میخواد عقدت کنه ؟! مادرش براش این چیزا مهمه . پدرش با کلی شرمندگی این درخواستو کرد … میدونی چقدر توهین میشه این رفتارت؟ اشکام راه افتاده بود. 

بابا پشت سر هم دعوام میکرد و داد میزد.

مامان اومد آرومش کنه و ازم دفاع کنه. 

اما بابا حسابی سرخ شده بود. 

موبایلمو از رو تختم برداشتو گفت

-همین الان زنگ میزنی به نیما … میگی با یکشنبه موافقی

با گریه خواستم مخالفت کنم که مامان بهم اشاره کرد الان تمومش کنم… 

به امید اینکه بعد مامان بتونه راضیشون کنه چشم آرومی گفتمو شماره نیمارو گرفتم. 

نیما سریع جواب داد

-جانم خانمم

بغض تو گلومو قورت دادمو سعی کردم صدام نلرزه -سلام نیما

اما انگار متوجه صدام شد

-چیزی شده ؟

-نه… خواستم بگم برا یکشنبه اوکیه … 

مکث کردمو به بابا نگاه کردم. هنوز صورتش سرخ بود.

نیما که شک کرده بود گفت

-باشه عزیزم .. بعد صحبت میکنیم. 

آروم گفتم

-باشه … مرسی. 

بعد قطع کردم. 

بابا بدون هیچ حرفی پشت کرد بهمو از اتاق رفت بیرون.

مامان اومد اشکامو پاک کردو کنار گوشم گفت

-باهاش حرف میزنم خودم. 

مرسی آرومی گفتم. هرچند زیاد امیدی بهش نداشتم. 

خدایا من دارم چکار میکنم ؟ اشکام دیگه یند نمیومد.

با گریه خوابم برد و با صدای گوشیم بیدار شدم.

نیما بود. با صدای گرفته جواب دادم -بله ؟

-خوبی بنفشه ؟

-مرسی

-جدی پرسیدم . چرا صدات گرفته ؟ چیزی شده ؟

نمیدونستم چی بگم. غرورم بهم اجازه نمیداد بگم بابام دعوام کرده. 

برا همین گفتم

-هیچی… امروز زیاد گریه کردم صدام گرفت

-راستشو بگو بنفشه … از پیشم رفتی اینجوری نبودی

-خوبم به خدا . باد سرد خورد بهم.  گریه کرده بودم … گلوم گرفت.

میدونستم نیما راضی نشده اما سکوت کرد و بعد پرسید -چی شد یهو با یکشنبه اوکی شدی ؟

بغض تو گلوم نشست و اشکم راه افتاد . جواب نداشتم. 

نیمام سکوت کرد. 

بابا اومد جلو در اتاقم و گفت

-نهار آماده است بنفشه. 

سر تکون دادمو بغضمو قورت دادم . به نیما گفتم

-صبح زود اومدم باهات بیرون نشد با بابا اینا صحبت کنم. دیشبم زود خوابیده بودم. الان گفتن بخاطر مامانت قبول کردن . منم دیگه حرفی ندارم. 

حس میکردم نیما هنوز باور نکرده بود. اما اصرار نکرد و گفت

-باشه … حالت بهتر شد زنگ بزن کارت دارم.

باشه ای گفتمو قبل اینکه بغض نذاره ادامه بدم قطع کردم.

تازه متوجه شدم بابا جلو در اتاقمو هنوز. 

سر تکون دادو گفت

-چرا همه چیو سخت میکنی ؟ یه جوری رفتار می کنی داره بهت ظلم میشه . پسر به این خوبی . ازت میخوایم باهاش آشنا شی لج میکنی. 

لبامو بهم فشار دادم تا چیزی نگم.چه فایده داشت. 

من هرچی میگفتم جور دیگه تعبیر می شد. 

من نمی گفتم نیما آدم بدیه. فقط نمیخواستمش… مگه برا نخواستن طرف حتما باید آدم بدی باشه ؟ نمیشه بگی به دلم نمیشینه نمیخوام ؟ گویا تو خانواده ما این قضیه قابل درک نبود. 

بابا رفت و منم پشت سرش رفتم سرویس. 

دست و رومو شستم.

صورتم ورم کرده بودو چشمام اندازه یه خط شده بود. 

نفس عمیق کشیدمو رفتم سر میز. 

با هیچ کس صحبت نکردم. 

کسی هم باهام حرف نزد. 

خونه ما همیشه اینجوری بود. رابطه صمیمی بین ما نبود.

وقتی مادر تو یه خونه نباشه . میشه کمبود عاطفه رو حس کرد.

درسته نامادریم واقعا با محبت و دلسوز بود.

اما انگار همیشه یه چیزی کم بود.

مثلا الان… من با این چشمای ورم کرده… 

میدونستم داداشام حتی صورت منم ندیدن. 

هر دو سرشون تو موبایل بود. 

بابا هم که ازم عصبانی بود.

مامان هم که نگران اینکه بابا بخاطر عصبانیت باز قلبش درد بگیره… 

من این وسط مقصر… محکوم….از خودم بدم اومد.

غذامو نیمه خورده تشکر کردمو رفتم آشپزخونه.

دوتا مسکن خوردم و برگشتم اتاقم.

نیما پیام داده بود تو تلگرام. 

اما چک نکردم و گوله شدم رو تخت. 

کلش به جای دوتا مسکن کل بسته قرص هارو میخوردم. 

شاید از همه چی راحت می شدم. 

چنان خوابیدم که حتی خواب هم ندیدم. 

با صدای مامان بیدار شدم

-بنفشه … پاشو عزیزم ببینم خوبی؟ به زور چشمامو باز کردم

-بنفشه… 

-خوبم … سرم درد میکرد مسکن خوردم. 

-الان چطوری ؟

-خوبم. 

-بیا شام… 

-میل ندارم میخوام تا صبح بخوابم

یکم اصرار کرد و بلاخره بیخیالم شد و رفت.

تا ۴ صبح خوابیدم. 

اما ۴صبح بیدار شدم و خوابم نمیومد. 

دست و رومو شستمو نماز خوندم. 

دوباره یه دل سیر گریه گردم. 

تصمیم گرفتم همه چیو بسپارم به خدا . هیچکس به حرف من گوش نمیداد.

هیچکسیو نداشتم که همه حقایقو بهش بگم ، که باورم کنه ، که درکم کنه.

بفهمه احساسمو.. 

ساعت شیش شده بود لباس پوشیدمو زدم بیرون . لباس ورزشیمو پوشیده بودم. 

اما فقط میخواستم از شر این توده بغض تو گلوم راحت شم. 

شاید دوئیدن حالمو خوب کنه. هندزفریمو گذاشتمو صدای آهنگو بلند کردم. 

 آهنگ آدل بود)set fire to the rain( .

از کنار اتوبان شروع کردم به دوئیدن … به همه چی فکر کردم. 

به زندگیم از بچکی. 

به دوستام . به داداش هام . به بابا… 

به سیاوش… 

به نیما… 

نیما سعی میکرد با من مهربون باشه . چرا این محبت به دلم نمینشست ؟!

میدونستم چرا… چون اصرار بود. 

چون این رابطه با اصرار بقیه با اون حرکت تحمیلی خودش شروع شده بود.

بهشتم به زور بخوان بهت بدن آدمو فراری میکنه. 

هر چیزی وقتی لذت بخشه که با آزادی و حق انتخاب همراه باشه. 

این آزادی و حق انتخابو از من گرفته بودن. 

شاید تو شرایط من عاشق نیما میشدم… 

تو یه موقعیت دیگه… با یه شروع دیگه…

اما الان ؟! الان همه چی بهم ریخته بود.

به فردا و دانشگاه که فکر میکردم درد تو تنم میپیچید.

همیشه عصبی میشدم درد عضلانی میگرفتم. 

چننتا نفس عمیق کشیدم . به پارک رسیده بودم. 

رو صندلیش ولو شدمو گوشیمو چک کردم. 

ساعت ۸ شده بود.

هیچ کس حتی متوجه نبود من نشده بودو بهم زنگ نزده بود.

به حال خودم خندیدم. 

من که تو اون خونه بود و نبودم هیچوقت به چشم نیومده.

چه انتظاری دارم حالا. 

پیام دیشب نیمارو چک کردم. 

پرسیده بود براش بگم چی شده. 

نمیدونستم چی بنویسم . گفتن حقیقت برام سنگین بود . یه جوری غرور و شخصیتم میشکست. 

من که انقدر تحقیر شدم حداقل دیگه نذارم جلو نیما بیشتر از این بشکنم.

برا همین نوشتم

-هیچی . برای یکشنبه چه ساعتی قراره بریم ؟ انگار پشت گوشی نشسته بود.

سریع پیام داد

-امروز میخوام ببینمت

-باشه یکشنبه … بعد صیغه بهتره… 

زنگ زد . مردد جواب دادم

-بله ؟

-سلام 

-سلام

یه ماشین رد شد و صداش پیچید . نیما گفت -کجایی این وقت صبح ؟

-اومدم پیاده روی. 

-تو دیروز به زور بیدار شدی 

-آخه دیشب زود خوابیدم. 

-باشه …کجایی میام دنبالت

-تا تو از کرج برسی ظهر میشه. 

-بگو کجایی بنفشه

جوری این جمله رو گفت که سریع اسم پارکو گفتم . بهم گفت بیست دقیقه دیگه اونجاست و قطع کرد. 

واقعا بیست دقیقه نشد که صدای نیمارو شنیدم. 

-بنفشه…. 

برگشتم سمت صدا. 

نیما یا لباسای ورزشی اومد سمتم . سوالی نگاش کردمو گفتم -کجا بودی ؟

-با دوستام رفته بودیم باشگاه انقلاب پیاده روی… 

سر تکون دادم که اومد کنارم نشست رو نیمکت

-تو چته این وقت صبح زدی بیرون ؟ سر قضیه صیغه است آره ؟ نگاهمو ازش گرفتمو به آبنمای وسط پارک خیره شدم. 

وقتی سکوتمو دید گفت

-با من راحت باش … چشمات غم داره … خودت بگو تا مجبورت نکردم خندیدمو برگشتم سمتش. 

-دلم گرفته بود . راستش نیما… 

نتونستم تو چشماش نگاه کنمو دروغ بگم. 

انگار دروغای منو میفهمید.

نفس عمیق کشیدمو دوباره به آبنما خیره شدم و گفتم

-یکم همه چی خیلی یهویی میشه . نمیتونم خوب کنار بیام. 

منتظر بود من ادامه بدم اما دیگه حرفی نداشتم . خودش گفت -بنفشه … میدونی که چیزی بخوای پشتتم … درسته ؟

سر تکون دادم

-میدونی که بگی صیغه نکنیم … من میگم باشه … درسته ؟ بازم سر تکون دادم. 

-پس الان رو راست بهم بگو … موافقی با یکشنبه ؟

دهنم تلخ شده بود. صورت سرخ بابام از جلو صورتم کنار نمیرفت. 

فقط سر تکون دادم که نیما بازومو گرفتو گفت -تو چشمام نگاه کن و بگو … بگو راضی هستی. 

هوارو با فشار از ریه هام دادم بیرونو به نیما نگاه کردم.

دهنم مزه زهر میداد از تلخی. 

اما لبخند زدمو گفتم

-بخاطر احترام به اعتقادات مامانت… 

زبونم نمیچرخید واقعا. 

نیما گفت -خب… 

-موافقم. 

هوای تو ریه هامو با فشار بیرون دادم که نیما خندیدو گفت -اما خیلی سخت گفتی. 

بازومو از دستش جدا کردمو گفتم

-اذیت نکن نیما … نکنه خودت موافق نیستی ؟

خندیدمو اینبار منو کشید تو بغلش و موهامو از رو شال بوسید شوکه این حرکتش بودم. 

الان چیکار کرد ؟ تو پارک … منو کشیده تو بغلش … خشک شده بودم. 

بازومو دست کشیدو گفت

-من خیلی وقته منتظر این روز هام بنفشه … خیلی وقته… 

دیگه داشتم باور میکردم این زندگی مال من نیست. 

من توش حق و سهمی ندارم. 

چون انگار همه چی از یه نظم و برنامه خاصی پیروی میکرد که خواست من توش اثری نداشت.

همه همیشه راضی بودن جز من!

حکمتش چیه واقعا نمیدونم. 

شاید به قول بابا دلیلش اینه من منطقی نیستم. 

اما هرچی هستم این حس و احساس منه … هرچند غیر منطقی بلاخره یکی باید درکم کنه! 

اینقدر حق ندارم … به احساسم احترام بذارن ؟!

افکارمو کنار زدمو سعی کردم از بغلش جدا شم که نیما بلند شد و گفت -بریم صبحانه

دیروز که چیزی نخورده بودمو حسابی ضعف داشتم . برا همین سر تکون دادم. 

دستمو گرفتو کشید سمت ماشین. 

یه چیزی تو سرم میگفت … نیما هنوز محرمت نیست اینجوریه … وای به حال صیغه محرمیت…

اما نمیدونستم باید چکار کنم. 

به ماشین نیما رسیدیمو سوار شدم. 

تو آینه ماشین به صورتم نگاه کردم. 

به به فقط همینو کم داشتم که نیما منو اینجور پف کرده و داغون ببینه. 

زیر چشمامو دستش کشیدمو به نیما گفتم

-میگم بی خیال صبحانه…

خندیدو ماشینو روشن کرد. 

-انقدر سخت نگیر بنفشه تو همیشه از همه سری لبخند بی جونی تحویلش دادم.

دیگه دروغ به این بزرگی. 

تکیه دادم به صندلی تا رسیدیم به یه کافه. 

تازه صبحانمون تموم شده بود که موبایلم زنگ خورد.پساعت ده بود.

شماره مامان بود.

چه عجب تازه یادم افتادن جواب دادم که مامان نگران گفت -کجایی بنفشه ، از کی رفتی بیرون. 

-اومدم پیاده روی … چیزی شده سکوت کردو بعد چند لحظه گفت

-نه … نگران شدم تو دلم خندیدم . تازه ؟! یکم برا نگرانی دیر نبود! 

مامان دوباره گفت

-مادر نیما زنگ زده گفت شمام بریم خونشون … گفتم اگه با دوستاتی زودتر بیای خونه برسی حاضر شی. 

جلو خودمو گرفتم تا پوزخند نزنم . آخه من دوساله دوستی دارم که باهاش برم بیرون آخه … بعدم زنگ نمیزنه بگه موافقی بریم یا نه. زنگ میزنن که داریم میریم زود بیا…

سریع به مامان گفتم -باشه … زود میام قطع کردمو رو به نیما گفتم

-امشبم که شام خونه شما دعوت شدیم. 

حالا ابروهای اون رفت بالا و گفت

-جدی ؟ 

-یعنی اینم نمیدونستی ؟

واقعا انتظار داشت باورم کنم اونم خبر نداشته . حالا منو آدم حساب نمیکنن. اون که مثلا برا خودش کسیه . یعنی مامانش انقدر سیاست داره که جای پسر ۳۴ ساله اش تصمیم میگیره ؟!

خندید و گفت

-خب اگه می دونستم چرا نخوام بگم 

-نمیدونم…

مردد شدم فکرمو بگم . ترسیدم خودمو لو بدم و بفهمه همه باهام این کارو میکنن.

بفهمه بابام اینا بهم میگن لجباز و همه چیو ازم مخفی میکنن تا نه نیارم. 

نیما گفت

-بنفشه چرا نگفتی با منی ؟ الان برسونمت منو ببینن بد میشه که. 

نمیشد بگم چون دیشب سر نخواستنت دعوا کردمو صبح بگم با تو بیرونم بیشتر از قبل میگن نظرات من چرته.

فقط گفتم

-میخواستم بگم … دیگه قطع کرد مامان … بریم خونه ؟

-چه عجله ایه ؟ نکنه از الان میخوای حاضر شی چشم چرخوندم براش و گفتم

-چه خوش خیال. 

بلاخره برگشتیم سمت خونه ما. 

هرچی گفتم تو کوچه ما نره گوش نکرد و درست جلو در خونه پیاده ام کرد -شب میبینمت خانمی

سر تکون دادم فقط و پیاده شدم. 

خانمی یا عزیزم گفتنای نیما میرفت رو اعصابم. 

دوگانگی تو وجودم کلافه ام کرده بود.

دوباره وایساد تا من برم داخل و بعد رفت. 

وارد خونه که شدم مامان و بابا جلو تلویزیون بودن. 

خدارو شکر کردم تو آشپزخونه نبودن منو احیانا از پنجره دیده باشن که بابا گفت -به نیما تعارف می کردی بیاد بالا. 

سر جام هنگ کرده وایسادم. 

مامان برگشت سمتمو گفت

-کاش میگفتی بهمون داری میری بیرون . نگران شدیم. 

-یهو شد

بابا گفت

-باز سر خود چیزیو تغییر ندادی که ؟

ناامید نگاش کردمو بدون جواب دادن رفتم سمت اتاقم که بابام گفت -دیگه جواب بزرگترتم نمیدی؟

-نه … چیزیو تغییر ندادم… 

زیر لب گفتم

-گور بابای همتون. 

در اتاقمو محکم کوبیدم. 

چرا من انقدر بدبخت تنهام. 

آدم چهارتا داداش بزرگتر داشته باشه یکیشون نیان بپرسن لعنتی حال دلت خوبه… 

نمیخواستم دوباره گریه کنم.

اگه این زندگی لعنتیه منه نمیخوام ته مونده غرورمو از دست بدم. 

لباسامو گرفتمو رفتم حمام. 

تصمیممو گرفتم. 

امشب انقدر دلبری میکنم و ناز میکنم که نیما حسابی اذیت شه. 

حداقل اینجوری دلم خنک شه.

تا شب فقط به خودم رسیدم.

حتی مامان هم تعجب کرده بود بعد مدت ها انقدر دارم به ظاهرم اهمیت میدم. 

برای شب یه دامن عروسکی مشکی با ساپورت سبز کله غازی و بلوز هم رنگش پوشیدم. 

لباس سبز باعث میشد حاله سبز تو چشمام بیشتر خودشو نشون بده. 

موهامم پشت سرم محکم بستم تا چشمام و صورتم بیشتر به چشم بیاد یه شال مشکی که با دامنم ست بشه برداشتم. 

آرایش ملایم مخصوص خودمم چاشنی کار کردم.

وقتی از اتاق اومدم بیرن حتی دو قلو هام با دیدنم ابروهاشونو انداختن بالا.

حالا ببینم نیما چه میکنه.

تا کرج بابا اینا صحبتشون سر دارایی نیما بود.

واقعا برا خودم متاسف شدم.

خوبه خدا به بابام اینا کم نداده چرتکه مردمو میزنن.

پارک کردن و بلاخره رفتیم داخل.

تازه استرسم شروع شده بود. 

مامان و بابا رفتن تو و من پشت سرشون وارد شدم. 

نیما اول از همه از ما استقبال کرد . با وجود مانتوم چشماش با دیدنم برق زد. 

تو دلم خندیدم. 

وایسا حالا تیپمو ببینی. 

بهش دست دادم که محکم دستمو فشار داد و آروم گفت -به خانم خودم. 

لبخند زدم که متوجه نگاه مامانش رو دستامون شدم. 

حرصم گرفته بود.

لابد الان حس میکنه من پسرشو به گناه انداختم. 

اما مودبانه رفتم و با مامانش رو بوسی کردم. 

اونم براندازم کردو گفت -به به عروس خانم ما. 

مرسی با خجالتی گفتمو بعد احوال پرسی با بابای نیما رفتیم سمت پذیرایی. 

بهنام و خانومش زودتر از ما اومده بودن. 

مانتومو در آوردم اما از ترس مامان نیما گذاشتم شالم سرم بمونه. 

وقتی همه نشستیم و پذیرایی شدیم بابای نیما گفت

-نیما جان شما برین حرفای آخرتونو بزنین . مام راجب یکشنبه صحبت کنیم. 

با چشمای گرد به همه نگاه کردم.

همه خیلی ریلکس بودن.

-الان این شام بود یا … یا چی ؟ واقعا نمی دونستم.

نیما بلند شد و گفت

-بریم آلاچیق تو حیاط.

نگاهم رفت رو بابا… با سر بهم اشاره زد برم. 

بلند شدمو آروم رفتم پیش نیما. 

با هم رفتیم تو حیاط. 

خونه نیما اینا یه خونه ویلایی دوبلکس بود. 

حیاط بزرگی داشت و یه حوض و آلاچیق گوشه راست حیاط بود. 

هوا یکم خنک شده بود . تو آلاچیق نشستیم و نیما گفت

-خب ما حرفامونو صبح زدیم و تو گفتی موافقی … دیگه چی بگیم ؟

-من صبح گفتم با صیغه … بخاطر مامانت موافقم … اما انگار بابات… 

نذاشت ادامه بدمو گفت

-اونم منظورش همینه بنفشه… 

-خب پس راجب چی دارن حرف میزنن؟

-مهریه صیغه

-مگه صیغه هم مهریه داره ؟

نگاهش یهو عوض شد . سر تکون داد. اما من هنوز نفهمیده بودم راجب چی حرف میزنن که نیما گفت

-بلاخره محرمیم … درسته برای آشنائیه … اما اگه فرا تر از اون رفت رابطمون

 …

دستمو بردم بالا. 

با خجالت گفتم

-متوجه شدم … نگاهمو ازش گرفتمو به گلکاری حیاطشون خیره شدم. 

لعنتی چقدر تو احمقی بنفشه.. 

با صدای خنده تو گلو نیما بلند شدم . آروم گفتم -بریم داخل. 

بلند نشدو دستموگرفت

بشین حالا انقدر زود بریم ضایع است. 

-آخه سردمه.

-بیا بغل من بشین

بهش اخم کردمو رو به روش نشستم. 

خودمو بغل کردموگفتم

-ما شاید دوروز دیگه فهمیدیم بدرد هم نمیخوریم … اونوقت چی ؟ ابروهاشو بالا انداخت گفت

-چرا اونوقت ؟

-چرا نداره ؟ قراره هموبشناسیم برا همین دیگه. 

-خب … درسته… اما چرا به این نتیجه برسیم بهم نمیخوریم؟ مگه مشکلی هست بین ما. 

نفس عمیق کشیدمو هوارو آروم از ریه هام خالی کردم. 

بلند شدمو از آلاچیق رفتم بیرون برگشتم سمت نیما وگفتم

-چرا نداره . ممکنه به این نتیجه برسیم . چرا طوری رفتار میکنی که انگار من صد در صد باید بله بگم ؟ چرا انقدر از خود مطمئنی ؟ یعنی ممکن نیست من بگم خوشم نیومد ؟ یا به معیار های من نخوری ؟ جمله آخرووقتی کفتم بدنم از عصبانیت میلرزید.

نیما بلند شد و امد سمتم که یه قدم رفتم عقبو دستمو به نشونه نه بلند کردم. 

سر جاش ایستادوگفت

-منظورم این نبود که توصد در صد بگی بله. منظورم این بود چی ممکنه باعث شه تو بگی نه ؟ چون من حاضرم هرچیزی رو که بخوای تغییر بدم. 

این حرفش بیشتر از قبل حرصمو در آورد. 

هر چیزیو تغییر بدی برای من ؟ کیه باور کنه این تغییر واقعیه. 

این یه تغییره برا بدست آوردن من. 

مثل گول زدن بچه… 

دوست داشتم بگم دلم میخواد گذشته روتغییر بدی… 

حرکتی که جلو همکلاسیام کردی و آبرومو به باد دادی. 

اما فقط سر تکون دادمو گفتم

-خودت فکر نمیکنی حرفت میخره است ؟ ما قراره ببینیم بهم میخوریم یا نه… نه اینکه ببینیم چطور بهم میخوریم خودمونو تغییر بدیم … اگه خود واقعیت برا من دوست داشتنی نباشه من جوابم نه میشه… حتی اگه تو حاضر باشی هر کاری برای رضایت من انجام بدی

دستاشو به سینه زد . حالا اونم عصبانی بود. 

با حرص گفت

-شاید واقعا حق با بهنامه که میگه تو بچگونه فکر میکنی. بنفشه این یه رمان نیست

… این زندگی واقعیه … من نمی خوام خودمو تغییر بدم تا تو بگی بله. 

ابروهام. بالا دادموگفتم

-پس الان من بودم گفتم هر چیزیو تغییر میدم… 

با تاسف سر تکون داد و گفت

-من انقدر از خودم مطمئن هستم که بدونم هیچ اخلاق بدی ندارم که بخوای بخاطرش بگی نه … منظورم شرایط بود … نه خودم. 

ساکت شد و فقط نگام کرد. 

منم تو سکوت بهش خیره شدم. 

همش طوری رفتار میکرد که من مقصر جلوه بدم. 

یه قدم عقب رفتموگفتم

-همین رفتارت … همین… همین برام غیر بابل تحمله

-چون اشتباه از خودت بود این حرفومیزنی

-اشتباه ؟ تو حرفتو زدی میگی نه منظورم چیز دیگه بود اما منو محکوم میکنی …

من حتی نمیتونم الان باور کنم حرف واقعیت چی بوده … تا بحثمون میشه فقط منو میکوبی…

-قضیه رو بزرگ نکن بنفشه… اینجا صحنه نمایش نیست.

دیگه بیش از حد داشت بهم توهین میکرد. 

فقط با افسوس سر تکون دادمو با سرعت برگشتم سمت خونه. 

اما پائین پله ها بازومو گرفت و کشید. 

با اخم برگشتم سمتش

-آروم بنفشه … چرا اینجوری میکنی ؟ 

-حرفامون رو زدیم . دستمو ول کن اما فشار دستش رو بازوم بیشتر شد. 

چشماش کاملا عصبانی بود. 

-دستتو ول نمیکنم تا مثل آدم حرف نزنیم فشار دستش داشت اشکمو در میاورد -باشه … باشه… داری دردم میاری… 

دستشو یکم شل کرد اما ولم نکرد. 

بازو دیگمو گرفت . بدن هامون مماس هم بود. 

با عصبانیت گفت

-چرا جبهه میگیری؟ دلت از کجا پره؟

بالا رو نگاه کردم تا اشکم نیاد . چند بار پلک زدم. 

اما اشکام خیلی سمج بودن و راه افتادن نیما آروم تکونم داد و اینبار آروم تر گفت

-چرا گریه میکنی ؟

-چون هیچکس … منو نمیفهمه … هیچکدومتون… 

بازوهامو ول کردو منو کشید تو بغل خودش.

خیلی معذب بودم. 

اما دستاش دورم محکم شد و نذاشت تکون بخورم

-چرا با من رو راست نیستی … چرا راحت باهام حرف نمیزنی

قبل اینکه جواب بدم در خونه باز شد و صدای باباش باعث شد هر دو جدا شیم انگار از دیدن ما تو این حالت شوکه شده بود. 

-ام… اگه… اگه صحبتتون تموم شد بیاین برا شام دیگه روم نمیشد به باباش نگاه کنم. 

برنگشتم سمت باباش نیما گفت

-چشم الان میایم. 

اشکامو پاک کردمو لباسمو مرتب کردم. 

نیما تو سکوت نگام میکرد. 

جرئت کردمو نگاش کردم.

حالا دیگه اصلا عصیانی نبود. 

فقط ناراحت بود.

-چشمام خیلی مشخصه گریه کردم ؟ سر تکون داد.

-بنفشه … من تا نفهمم تو دلت از کجا پره نمیذارم بری تو. 

شالمو مرتب کردمو با کلافگی گفتم

-اگه قبلا به حرفام خوب گوش میدادی الان می دونستی… 

این بار نذاشتم مانع ام بشه و سریع از پله ها رفتم بالا. 

وارد خونه شدمو بدون اینکه سرمو بلند کنم پرسیدم

-سرویس بهداشتی کجاست ؟

باباش با اشاره بهم نشون دادو سریع رفتم داخل سرویس. 

صورت و چشمام سرخ بود.

اینجوری میرفتم سر میز دوباره بابا عصبانی میشد.

دست و رومو شستم و یکم صبر کردم تا عادی بشه صورتم. 

در سرویسو باز کردم که دیدم نیما منتظر من جلو در ایستاده….

نمیدونستم برگردم داخل یا از کنارش رد م که دستمو گرفتو منو کشید سمت اتاقی که اون کنار بود.

وارد اتاق شد و در و بست

تا دستمو ول کرد دو قدم رفتم عقبو و گفتم

-این کارا برای چیه ؟

-برای اینه که تو لجبازی دستامو به سینه زدم و با اخم گفتم

-فکر نمیکنی خودت خیلی رئیس بازی داری ؟

-عیبی نداره آدم رئیس باشه… 

-جدی ؟

تکیه داد به در و گفت

-ببین همین الانم داری با من لج میکنی. 

استرس داشتم کسی بیاد سراغمونو مارو اینجوری پیدا کنه. 

اونوقت آبروی باقی مونده ام هم میرفت واسه همین گفتم

-خب … بگو حرفتو زودتر بریم

-تو باید بگی … چرا گریه کردی؟ مردد نگاش کردم. 

اگه دوباره مشکلمو میگفتم فقط یه ساعت تعریف کردنم طول میکشید و دیر میشد.

اگه نمیگفتم بیخیال نمیشد. 

گوشه ناخونمو گاز گرفتم که نیما اومد جلوم و دستمو از کنار لبم کنار زد. 

نگاهش رو لبم ثابت موند. 

یه لحظه گفتم الان خم میشه لبمو ببوسه که نفس عمیق کشید و دست برد تو موهاش . برگشت سمت در و گفت

-بگو بنفشه… بگو تا کسی نیومده دنبالمون با استرس گفتم

-فردا… فردا با هم صحبت کنیم . الان خیلی طولانیه نمیشه بگم. 

نیما که گویا مثل من نگران بود. 

سر تکون دادو در اتاقو باز کرد. 

منتظر موند من برم بیرون . و گفت

-تو برو من آروم شم میام سریع رفتم و منتظر نموندم.

تا از راهرو پیچیدم سمت پذیرایی مامان رو دیدم که داشت میومد سمتم.

با دیدن من لبخند زد و گفت

-نگرانت شدم. 

-خوبم … بریم. 

ما رفتیم سر میز نشستیم و نیما هم بعد چند دقیقه اومد.

با اومدن نیما باباش گفت -خب آقای داماد هم رسید بابا گفت

-ببینیم اصلا آقا نیما موافق هست نیما گفت -قضیه چیه ؟ باباش گفت

-برای مهریه صیغه پدر بنفشه جان گفتن سی تا سکه اما خب من خواهش کردم ۲۰ تا … نظر شما چیه ؟ بغض نشست تو گلوم. 

انگار داشتم معامله میشدم.

سرمو بلند کردمو به نیما نگاه کردم. 

انگار اونم منتظر نگاه من بود. 

میدونستم الان همه حواسشون به ماست. 

سعی کردم لبخند بزنم

اما نمیدونم شبیه لبخند شد یا نه. 

بابا گلوشو صاف کرد و من سر تکون دادم. 

نیما گفت

-خوبه … هرچی شما بگین ما هم موافقیم. 

باقی شب نفهمیدم چطور گذشت. 

انگار محو بودمو دیده نمیشدم. 

هرچند همه نگاهم میکردن. 

اما تو هیچ بحثی نبودم. 

وقتی خداحافظی کردیم و تو ماشین نشستیم گوشیم ویبره خورد. 

نیما بود که پیام داد

-فردا بعد دانشگاه میام دنبالت دیگه حوصله جنگیدن نداشتم. 

فقط نوشتم -باشه 

دوباره پیام داد

-امشب خیلی خوشگل شده بودی… از همیشه بیشتر یه قطره اشک سمج از گوشه چشمم باز فرار کردو نوشتم -مرسی

وقتی رسیدیم خونه کسی با من حرفی نزد. 

اما خودشون راجب پذیرایی خانواده نیما اینا و میزان مهریه با هم شدیدا در حال بحث بودن.

سرم درد میکرد. 

رفتم اتاقمو لباس های راحتیمو پوشیدم. 

اصلا نمیدونستم این یکشنبه چطوری باید بریم و کجا باید بریم. 

اما حس پرسیدن هم نداشتم. 

چه سودی داره بدونم

وقتی همه چی طبق برنامه ریزی اونا پیش میره. 

رو تخت دراز کشیدمو گوشیمو چک کردم. 

نیما پیام داده بود

-ازم ناراحتی ؟

معلومه اینم سوال داشت ؟ خواستم جواب بدم که بابا اومد تو. 

نشستم رو تخت اومد کنارم نشست -چی گفتین بیرون انقدر طول کشید ؟

-چیز خاصی نگفتیم. 

-بنفشه … تو هم عین مادر خدابیامرزت لجبازی… اما این یه بارو واقع بین باش و لج نکن … پسر خوب. خانواده خوب… دوستتم که داره… آبروریزی نکن. 

فقط بابا رو نگاه کردم. 

باورم نمیشد… این یعنی بگم بله ؟ بابا داشت بهم میگفت بگو بعله

باور شدن نمیخواد… تمام این مدت داشت همینو به من میگفت… 

حس اضافی بودن بهم دست داد.

مامانم … واقعا اونم مثل من لجباز بود…

یعنی الان منم لج کردم میخوام ازدواج نکنم ؟ لج کردم بابا و اینارو نمیخوام راحت بزارم… 

تو افکار خودم بودم که بابا گفت

-به من قول بده

مبهوت نگاهش کردمو سر تکون دادم -بزار خیالم از بابت تو هم راحت شه بازم سر تکون دادم. 

خم شد و گونمو بوسید. 

بدون حرف دیگه بلند شد و رفت.

نمیدونم چقدر رو تخت نشستمو به جای خالی بابا خیره شدم. 

جای خالی کسی که باید حامی حس و خواسته من باشه… اما نیست. 

واقعا تو یه خانواده ۷ نفره … من چرا انقدر بی کسم ؟

زندگیمو مرور کردم.

همیشه همین بود…

همیشه کسی نه سراغی از من میگرفت . نه باهام صمیمی بود…

اوایل چون من به نسرین میگفتم مامان ، داداشام با من بد بودن. 

من مقصر نبودم … من نمیدونستم اون مادر واقعیم نیست… 

اما اونا حس میکردن مامان گفتن من باعث میشه اون جای مادر واقعیمونو بگیره

 …

وقتی رفتم مدرسه و فهمیدم نسرین مادر واقعیم نیست… 

درد این حقیقت یه طرف… 

درد نداشتن مادر یه طرف… 

طرد شدن از طرف داداشم اینا یه طرف تمام دوران نوجوونی منو نابود کرد… 

یکم طول کشید تا تونستم با قضیه کنار بیام. 

اما با وجود اینکه هنوز بهش میگفتم مامان اما دیگه اون حس اعتماد و امنیتو پیشش نداشتم… 

بابا هم که از اول… 

از اول همین بود…

نفسی که بیشتر آه بود تا نفس عمیق کشیدمو دراز کشیدم. 

این زندگی از اول هم با من سر سازگاری نداشت.

دوباره صدای پیام اومد رو گوشیم. 

نیما بود…

-نگفتی … ازم ناراحتی ؟

دیگه ننوشتم آره … چه فایده داشت گفتن حسم … مگه تو این دنیا کسی حس من براش مهمه نوشتم

-نه … خستم … فردا صحبت کنیم

-باشه … دانشگاهت کی تموم میشه ؟

-چهار … اما اگه کار داری میتونم بیشتر بمونم

-نه همون ۴ میام دنبالت. 

-باشه … شب بخیر

-خوب بخوابی. 

تا صبح فقط خواب های چرت و پرت میدیدم . از ازدواج با نیما گرفته تا خواب سیاوش … صبح با کلافگی حاضر شدمو رفتم دانشگاه اصلا نفهمیدم کلاس و دانشگاه چطوری گذشت. 

تو سرم فقط زندگیم مرور میشد.

تمام لحظه های بیکسیم جلوم ظاهر میشد. 

تمام دفعاتی که تنهایی رو با مغز و استخونم حس کردم. 

کی باورش میشه. 

تو خانواده خودت انقدر تنها باشی. 

چون یه ترم عقب افتاده بودم از بقیه دوستی نداشتم تو ورودیای جدید.

کلاسم که تموم شد تنها راهمو کشیدم سمت در دانشگاه که صدای آشنا سیاوش صدام کرد. 

قلبم یخ کرد.

اما برنگشتم. 

به راهم ادامه دادم که بازومو گرفتو منو کشید سمت خودش -بنفشه … مگه با تو نیستم

فقط نگاهش کردم . بدون هیچ حسی تو نگاهم. 

بدون هیچ حرفی. 

بازومو ول کرد و با بهت نگام کرد

-چرا این شکلی شدی؟

سر تکون دادم و خواستم که باز برم اما دوباره مانع ام شد -بنفشه. میخوام صحبت کنم با پوزخند گفتم

-شما که حرفاتو زدی

نگاهشو ازم گرفتو نفسشو با فشار بیرون داد بی روح بهش خیره بودم … واقعا برام سواله… 

چطور یه روز دوستش داشتم ؟ چطور یه روز بهش دل بستم ؟ سیاوش دوباره نگاهم کرد و گفت

-هر بار که تو چشمات نگاه میکنم بنفشه … از خودم میپرسم اون دختر شیطون و شاد کجاست ؟ نتونستم پوزخند نزنم. 

سیاوش ادامه داد

-دو دل بودم نکنه بهت تهمت زده باشم … نکنه من قضاوتت کردم … نکنه من اون شادیو از چشمات گرفتم … اما با مرور اتفاقات به خودم حق میدادم این بار من نگاهمو کلافه ازش گرفتم دیگه نمیکشیدم. 

دیگه تحمل مرور خاطرات درد آور رو نداشتم . خواستم بگم بسه که سیاوش گفت -اما اون روز تو تله کابین … وقتی اون حرفو زدم … وقتی نگاهم کردی و از حال رفتی … از خودم متنفر شدم … بعدم که اون پسره …نیما…

گفت تازه چند وقته اومده خواستگاریتو همه چی سنتیه… 

سکوت کرد و نگاهمون گره خورد. 

آروم گفتم

-دیگه مهم نیست… 

-چرا… مهمه … من راجبت اشتباه فکر کردم

-دیگه فرقی نداره تو چی فکر میکنی

اینو گفتمو رفتم سمت خروجی دانشگاه که سیاوش اومد رو به روم -میخوام جبران کنم … میخوام منو بخشی لبخند رو لبم نشست. اما یه لبخند تلخ.

یه لبخند که حتی طعم دهنمم تلخ کرد. 

با طعنه سر تکون دادم

-چیو جبران کنی؟ یه سال اشک و تنهایی منو ؟ بار تهمت شما و نگاه های سنگینتونو ؟ یا شاید لحظه های مقدس دو نفرمون که الان فقط یه گناه سنگین شدن ؟ دیر شده سیاوش … خیلی دیر شده… 

مات و مبهوت خیره به من بود که از کنارش رد شدم . اما لحظه آخر پرسید -دوستش داری ؟

بدون اینکه برگردم سمتش گفتم -نه دیگه اشتباهمو تکرار نمیکنم. 

پا تند کردم صدام زد

اما دیگه دیر بود. 

از در داشگاه رفتم بیرون

نیمارو دیدم که پارک کرده بودو کنار ماشین ایستاده بود.

تا منو دید دست تکون داد برام. 

به زور لبخند زدمو رفتم سمتش. 

دست دادیمو گفت

-چقدر گرفته ای بنفشه ؟

-خستم … کلاسام زیاد بود

سر تکون داد فقط و هر دو سوار شدیم. 

کوله امو ازم گرفت و گذاشت رو صندلی های عقب و گفت -کمربندتو ببند

کمربندمو بستم و تو سکوت راه افتادیم. 

تو ذهنم حرفای سیاوش میچرخید. 

چقدر یه موقع آرزو داشتم بفهمه بد قضاوتم کرده. 

بفهمه من باهاش صاف و صادق بودم

بفهمه بوسه هامون از رو عشق بود نه هوس… 

اما الان … الان فقط با فکر به اینکه اون فهمیده بیشتر دلم میگیره. 

هیچی دیگه مثل قبل نیست… 

نه من… 

نه دلم… 

با صدای نیما از افکارم اومدم بیرون. 

-چطور بود دانشگاه ؟

-بد نبود … ام …شرکت چطور بود ؟

-خوب بود… بهنام هم اومده بود. 

-کجا داریم مبربم ؟

-حدس بزن

از رو مسیر و اتوبان گفتم

-بازم داریم میریم پارک آبشار ؟ آره ؟ خندید و گفت

-آره … نمیدونم چرا اونجا حس میکنم راحت تر میشه حرف زد. 

-منم دوستش دارم… 

همیشه دیدن دور نمای شهر برام لذت بخش بود. 

تا خود پارک دیگه حرف نزدیم. 

از دیشب تا حالا خیلی اتفاقات افتاده بود.

دیشب میخواستم به نیما همه چیو بگم… 

اما بعد صحبت بابا … بعد حرفای سیاوش… 

حالا نمیدونستم چه کاری درسته

انقدر سر در گم بودم که حال خودمم نمیدونستم. 

نیما پارک کرد و ماشینو خاموش کرد. 

بازم انتای ماشین و رو به شهر پارک کرده بود و منظره تهران تو مه رو به رومون بود. 

نفس عمیق کشیدو گفت

-خب خانمم … میشنوم. 

بر نگشتم سمتش و آروم گفتم

-نمیدونم چی بگم 

-خیلی راحت… بگو چرا ازم ناراحتی ؟ چی تو دلته که حرفامو اونجوری تعبیر میکنی سر تکون دادم

-نمیدونم نیما… هیچی نمیدونم … خودمم نمیفهمم الان مشکلم چیه

-آخه مگه ممکنه ؟ تو دلت از یه جایی پره بنفشه که یهو اینجور از کوره در میری و چشمات پر اشک میشه … نگاه کن … همین الانم آماده گریه کردنی. 

با این حرفش پلک زدمو اشکام که آماده بودن سر خوردن پایین. 

چی باید بگم ؟ خدایا نمیدونم… 

چرا منو انقدر تنها گذاشتی… 

-بنفشه ؟

بازومو گرفتو مجبورم کرد برگردم سمتش

-بخاطر خدا با من حرف بزن دختر . چیو مخفی میکنی ؟ دیگه تحملم تموم شده بود . هق هقم راه افتادو گفتم -خیلی چیزا… 

نیما صورتمو نوازش کردو گفت -خوب چرا بهم نمیگی دختر

-آخه مربوط به خودمه… 

-بهم بگو شاید سبک شدی

خیلی دلم میخواست دلمو بزنم به دریا و بگم. 

حس میکردم قلبم تو سینه ام داره فشرده میشه اما سیاوش از ذهنم پاک نمیشد. 

میترسیدم… میترسیدم خودمو لو بدمو دوباره قضاوت شم. 

بگم حس میکنم خیلی تنهام و نیما از این تنهاییم سو استفاده کنه. 

بگم بابام … داداشام … همه … همه حس خانواده بهم ندارن… 

بگم سیاوشو دوست داشتم اما خوردم کرد.

اما گفتن اینا چه فایده ای داره ؟

جز کوچیک کردن خودمو آتو دادن برا خورد شدن دوباره ام ؟ نفسمو با آه بیرون دادمو گفتم

-دلم گرفته … شما همه بهم فشار میارین … همه چی خیلی اجباری شده . 

لبخند با محبتی زد و دستمو نوازش کرد

-خب چرا از اول نگفتی دختر … الان زنگ میزنم صیغه رو کنسل میکنم. 

سریع بازوشو گرفتمو گفتم

-نه … زشته دیگه … اما نیما … تروخدا بعدش دیگه انقدر فشار نیارین … بذارین آروم آروم همدیگه رو بشناسیم. 

سر تکون داد و تکیه داد به صندلیش

-خب بنفشه تو حق داری … من شرایطم با تو فرق داره … تو هم منو درک کن …

منم سعی خودمو میکنم. 

زیر لب گفتم باشه. 

منم به صندلی تکیه دادمو هر دو خیره شهر شدیم که نیما دستشو گذاشت رو رون پامو گفت

-خب خانم خانما برا فردا نظری نداری ؟

با چشمای گرد به دستش روی پام و بعد به صورتش نگاه کردم. 

با لبخند سوالی سر تکون داد.

-نمیدونم … اصلا ساعت چنده ؟

-فکر کنم ساعت ۳

-اوه… 

من بعدش جلسه دارم اما برا شبش می تونیم برنامه بذاریم. 

بازم با سر موافقت کردم که گفت

-چطوره بریم خرید الان ؟ خرید خانمارو سر حال میاره… 

-چیزی نمیخوام آخه

-می دونم … برا تنوع… 

ماشینو روشن کرد و راه افتاد نای مخالفت نداشتم. 

تو سرم پر از افکار پراکنده بود. 

اصلا نفهمیدم کی رسیدیم و نیما پارک کرد . به کیفم اشاره کرد و گفت -بذارم صندوق یا لازمش داری؟

سختم بود بدون کیف اما خب کوله منو خیلی شبیه بچه مدرسه ای ها میکرد مخصوصا الان که مقنعه هم داشتم برای همین گفتم -بذار … مرسی.

پیاده شدیمو نیما دستمو گرفت. 

میدونستم نیما برخلاف خانواده اش این چیزارو سخت نمیگیره. 

اما برام عجیب بود اونم چطور تو خانواده ای که برای آشنایی قبل ازدواج صیغه میخونن یکی انقدر متفاوت شده. 

واقعا دوست داشتم بدونم نیما چقدر به خودش آزادی میداده.

مثل داداشم بهنام تا آخر خط رفته بود یا یکم متعادل تر. 

تو همین افکار بودم که با هم سوار آسانسور شدیم.

تو آینه به خودم نگاه کردمو پایین چشممو دست کشیدم تا یکم هاله تیره بخاطر گریه کردنم پاک شه. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن