فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۳

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

نیما سر تکون دادو همچنان تو سکوت نگام کرد. 

نهار اومد با صحبت های کوتاهو عادی گذشتو غذاش هم خوب بود.

یکم جو بینمون آروم شده بود بعد نهار رفتیم سمت شرکت نیما اینا. 

شرکتش واقعا نزدیک دانشگاه ما بود.

تو پارکینگ پارک کرد و یکن راجب ساختمون شرکت و اینکه تو هر طبقه چه کارایی میکنن گفت. 

از ۱۱ طبقه ساختمون فقط ۳ طبقه مال نیما اینا بودو بقیه شرکتای دیگه بودن. 

هرچند کل ساختمون مال باباش بود. 

اما بقیه واحدارو اجاره داده بودن. 

سوار آسانسور شدیم رفتیم طبقه ۷ که دفتر نیما بود.

از آسانسور پیاده شدیم و نیما در واحدی که روش نوشته بود مدیریتو باز کرد. 

کنار ایستاد تا من برم اول داخل. 

لبخند زدمو رفتم تو که یهو منشیش بلند شد و با اخم گفت بهت یاد ندادن در بزنی میری جایی؟» 

با چشمای گرد نگاش کردم که وقتی نیمارو پشت سرم دید رنگ و روش پرید. 

با تته پته گفت

ببخشید آقای دکتر فکر کردم کارآموز طبقه پایینه»  نیما خیلی خشک گفت

حتی با کارآموز هم اینجور حرف زدن درست نیست« … 

بعد رو کرد به منو گفت

ببخشید عزیزم … از این سمت« … 

درسته شوکه بودم از کار منشی و لحن فوق جدی و متفاوت نیما اما به رو خودم نیاوردمو باهاش رفتم سمت اتاقش. 

دوباره درو برام باز کردو کنار ایستاد.

اتاقش خیلی بزرگ نبود اما کاملا شیک و مرتب دکور شده بود.

یه در تراس بزرگ پشت میز نیما بود که طبق معمول اول رفتم سمت اون تا منظره رو چک کنم.

اما با توجه به موقعیت ساختمون شرکتش جز پشت بوم های شلوغ و دود گرفته تهران چیزی معلوم نبود نیما خندیدو گفت

حدس میزدم اول بری سر پنجره» 

برگشتم سمتش که با صورت رفتم تو سینه اش… 

خواستم سریع عقب برم اما دستش دور کمرم نشست. 

صدای خنده تو گلوش باعث شد سرمو بلند کنم. 

عطرش دوباره تو ریه ام پیچید. 

نگاهشو به چشمام دوخت. 

از تماس بدنامون داغ شدیه بودم. 

قبل اینکه کار به جاهای باریک تر بکشه دستمو گذاشتم رو سینه اش و آروم از بغلش جدا شدم.

دستش دور کمرم آروم شل شدو گذاشت برم عقب.

اما وقتی عقب رفتم نمیدونستم باید چکار کنم. 

دوباره برگشتم سمت پنجره و به میز نیما تکیه دادم.

سعی میکردم منظم نفس بکشم.

میدونستم خیلی حواسش بهم هست. 

قلبم انقدر تند میزد که فکر میکردم صدای قلبمو میشنوه. 

اومد کنارم تکیه داد ب میزشو گفت ” تنها خوبی این منظره غروبشه … غروب کامل تو قاب پنجره پیداست”   “خوبه” … 

 “اوهوم” 

 “نیما”… 

 “جان نیما” 

طوری گفت جان نیما که قلب آروم شده ام دوباره تند زد  “واقعا از ده سال پیش منو میخواستی ؟” سکوت بینمون نشست. 

 “باورش سخته ؟”

 “نمیدونم … یکم” … 

 “چرا” 

 “آخه ده سال پیش من خیلی کوچیک بودم” 

خندید و گفت ” اما چشمات همیشه مثل تیله جادوم میکرد”  همیشه یه چیزی میگفت که تو دلم قند آب شه. 

سرمو انداختم پایین که دوباره تو گلو خندید و گفت  “عطرت خیلی خوشبوئه” 

 “عطر تو هم” 

هر دو خندیدیمو تو سکوت به بیرون پنجره خیره بودیم که صدای اینترکام تلفنش بلند شد. 

نیما خم شد و جواب داد

 “بله ؟”

 “از شرکت نگین پایش اومدن” 

 “قرار قبلی داشتیم ؟”

 “نه اما میگن کوتاهه” 

 “باشه راهنماییشون کن اتاق کنفرانس” 

 “بله” 

نیما برگشت سمتمو گفت ” ببخشید تنهات باید بذارم … چیزی میل داری برات بیارن ؟”

 “نه … خوبه” 

 “قهوه یا چای ؟”

 “هیچی” 

 “بگو دیگه بنفشه … اینم تعارف داره ؟”

 “چای پس … مرسی … کجا میری ؟”

 “اتاق بغلم … زود سعی میکنم بیا”  چشمکی زدو رفت سمت در اتاقش

با رفتن نیما صندلی میزشو برگردوندم سمت پنجره و نشستم روش. 

موبایلمو در آوردم تا تلگرامو چک کنم که چند دقیقه نشده در اتاق باز شد.

همون منشی بد اخلاق با یه سینی اومد سمتم. 

فکر نمی کردم اون بخواد چای بیاره. 

شرکت به این بزرگی لابد آبدارچی داره! 

گذاشت رو میزو سوالی نگام کرد. 

با اینکه ازش خوشم نیومده بود بخاطر سینی چایی تشکر کردم اما جواب نداد و همچنان نگام کرد.

حالا منم سوالی نگاش کردم که بلاخره زبون باز کرد  “چه نسبتی باهاش داری ؟” از لحنش خنده ام گرفت

درست مثل این سریالای ترکیه ای اومدم شرکت نیما و منشیش قاطی کرده. 

از خنکه من عصبی شد و گفت

 “اگه فکر کردی مخشو زدی کور خوندی”  دیگه ابروهام از پیشونیم زد بیرون” . 

خندمو خوردمو گفتم ” چه فرقی داره برا شما من کی هستم و چکار کردم ؟” با اینکه اون بی ادبانه حرف زد من تو خودم نمیدیدم مثل اون جواب بدم. 

از لحن من یکم جا خورد اما حالت جنگش مونده بود. 

شونه انداخت بالا و رفت سمت در. 

ترسیدم چایمو بخورم چیزی توش ریخته باشه.

یکم تواتاق نیما دور زدم. 

کتابخونه و قفسه هارو بررسی کردم هیچ چیز جذابی برا من نبود.

ولو شدم رو مبل تو اتاقشو پامو گذاشتم رو میز عسلی جلوش. 

با موبایلم ور میرفتم اما خبری از نیما نبود. 

تو تلگرام بهش پیام دادم پس کی میای ؟

اما جوابی نداد. حوصله اون منشی خنگشم نداشتم ار اتاق برم بیرون. 

چشمامو بستم و کم کم خوابم برد. 

با حس یه بوسه آروم رو لبم چشمامو باز کردم

سریع چشمامو باز کردمو نیمارو دیدم که با فاصله از من ریلکس ایستاده بود.

یعنی خواب دیدم ؟!

یا واقعی بود.

روم نمیشد بپرسم تو الان منو بوسیدی؟ نه حتما خواب بود. 

نیمایی که میگه صیغه کنیم… 

بعد لبمو ببوسه… 

لابد توهم زدم. 

با دیدن چشمام پر سوالم گفت

خوابت برد ؟ ببخشید کارم طول کشید» . 

کش و قوسی به خودم دادمو گفتم عیبی نداره«  چاییتو چرا نخوردی»  یادم رفت« … 

نمیخواستم راجب حرفای عجیب منشیش بگم. 

نمیخواستم نیما فکر کنه من لهش احساس مالکیتی دارمو برام مهمه. 

این فقط یه دور اشنایی بود که اخرش قرار بود بگم خوشم نیومد.

همون موقع همه اینارو میگم… 

تو ای افکار بودم که نیما گفت

خب اومدیم اینجا که من ازکارم برات بگم … از کجا سروع کنیم» …

یه کاتالوگ از رو میزش برداشت و اومد کنار من نشست البته با فاصله.

تازه از جزیات کارش داشت می گفت که در اتاقشو زدن. 

بلند گفت بله ؟

در اتاق باز سدو منشیش اومد تو قهوه تون رو آوردم آقای دکتر» 

نیما سر تکون داد که با جلو اومدن منشیش و دیدن یه فنجون فقط تو سینی گفت اول چرا شوا اوردین مگه اقای کرمی نیست ؟ دوما من با خانمم هستم چرا یه فنجون آوردین« . 

نگاه منشیش از نیما افتاد رو من و از من افتاد به نیما.

دلم براشسوخت چون من که خانم نیما مبودم. 

قرارم نبود بشم. 

اما گویا اون خیلی دوست داشت این سمتو بگیره.

نیما سوالی سر تچون داد که دختره به خ.دش اومدو سریع گفت ببخشید. 

از در با سینی دستش رفت بیرون. 

به نیما نگاه کردمو گفتم

اقای دکتر ؟! مگه فوق نداری؟» 

چرا … از وقتی دکترا قبول شدم همه میگن بهم آقای دکتر« . 

ئه … جدی … مبارکه … کی قبول شدی؟ چرا بهنام چیری نگفت» 

دو سال پیش … بهنام میگه اگه بابا اینا بدونن اونم مجبور میکنن دکترا بخونه . اونم فعلا وقت این کارو نداره … برا همین لو نداده«  خندیدمو گفتم

اره راست گفته هوینجوری بابا بهش میگه» .

تو چی بنفشه نمیخوای فوق بخونی؟« 

من ؟نه بابا من فوقش لیسانس بگیرم» . 

خندید و گفت

خوبه … چون ون دوست دارم بعد ازدواجمون زود بچه دار شیم« . 

از حرفش خشک شدم بچه… زود.. 

من دارم فکر میکنم چند وقت دیگه بگم نه اون داره فکر بچه میکنه

چنان از حرفش شوک شدم که از چهره ام فهمید. برا همین گفت

البته بچه چیزیه که باید دوتایی تصمیم بگیریم . من فقط گفتم دوست دارم« … 

سر تکون دادمو بازم چیزی نگفتم

آبدارچی شرکتش اومدو برامون دوتا فنجون قهوه آورد. 

نیما دوباره از کارش گفت. 

هرچی بیشتر میگفت برام بیشتر ثابت میشد از نظر مالی خیلی با ما متفاوتن. 

اما جرئت نکردم از حقوقش بپرسم. 

نمی خواستم فکر کنه برام مهمه. 

نمیخواستم برا خودم واقعا مهم باشه. 

میدونستم دارم از عمد با نیما میجنگم … شاید اگه اتفاقات قبل نیود اصلا اینقدر باهاش بد نمیشدم و از اینکه یه مرد پولدار عاشقم شده لذت می بردم. 

اما الان نمیتونم. 

الان خوبیاش برام لذت بخش نیست… 

فقط ناراحتم میکنه که چرا خوبه چرا بهم محبت داره و محبتش دلنشینه… 

یهو به خودم اومدمو دیدم نصف حرفای نیمارو نشنیدم. 

منتظر جوابم بود.

آروم گفتم

ببخشید یه لحظه هواسم پرت شد»  لبخند زد و گفت

خسته ات کردم … میخوای بریم ؟»  ساعت ۵ شده بودو واقعا خسته بودم.

سر تکون دادم که بلند شدو دستشو آورد سمتم. 

با شیطنت گفتم نه دیگه به گناه نیافتیم»  بلند خندید و خم شد دستمو گرفت با تو من ترجیح میدم به گناه بی افتم» 

همین یه جمله برا داغ کردن کل تنم کافی بود اما به رو خودم نیاوردم سریع ایستادموبه بهنونه گرفتن کیفم دستمو از دستش جدا کردم پرسیدم

سرویس بهداشتی کجاست ؟»  به در گوشه اتاقش اشاره کرد. 

سریع رفتم سمتش و درو قفل گردم. 

چنتا نفس عمیق کشیدم . آرایشمو مرتب کردمو اومدم بیرون. 

هر لحظه انگار نیما شیطون تر میشه… 

باید کم کم میگفتم بدرد هم نمیخوریم اما هنوز یه هفته هم نشده بود.

اومدم بیرون دیدم کتشو پوشیده و سرش تو گوشیشه. 

منو نگاه کردو گفت

فردا تولد یکی از دوستامه … میای باهام ؟» 

واقعا چرا همه چی دست به دست هم داده منو هل بده تو زندگی نیما. 

اولین دلیلی که تو ذهنمو اومدو برای نرفتن گفتم فکر نکنم بابام اجازه بده باهات بیام مهمونی»  مهمونی تو یه رستورانه»  نمیدونستم چی بگم فقط گفتم

آها … نمیدونم» … 

خودم اجازتو میگیرم پس» 

دهنم باز موند… چقدر رئیس آخه … حداقل بپرس اگه دوست داری سریع گفتم

نیما … من کسیو نمیشناسم … سختمه اینجوری» 

داداش و زن داداشت هم هشتن … تازه بلاخره که باید دوستامو بشناسی»  لب زدم چیزی بگم اما اومد سمتمو دوباره دستمو گرفت… 

نه این پسر بیش از اندازه رئیسه … باید زودتر باهاش برخورد مرکردم قبل اینکه دیر شه… 

از اتاق نیما که اومدیم بیرون خبری از منشیش نبود. 

با هم سوار آسانسور شدیم. 

دستم همچنان تو دستش بودو با شست روی دستمو نوازش میکرد. 

الان که زوده بری خونه بنفشه … کجا دوست داری بریم ؟»  خیلی خستم نیما دانشگاه بودم صبح»  یعنی بدون شام بری خونه» 

الان که هنوز شیش نشده برا شام زوده خب» … 

یه فکری دارم … بریم در بند ؟»  وای نیما کلی ترافیکه تا اونجا» … 

نمیذارم بهت بد بگذره» . 

رسیدیم پارکینگو رفتیم سمت ماشین.  

واقعا دوست داشتم برم خونه. 

میخواستم به رفتار و کارای نیما فکر کنم . میخواستم یکم سرعت آشناییمونو کمتر کنم. 

میخواستم درست تصمیم بگیرم که چطور این آشنایی تموم شه. 

اما نیما نمیذاشت …انقدر اصرار می کرد و برای هر حرف من دلیل میاورد که مجبور میکرد باهاش همراه بشم. 

وقتی نشستیم تو ماشین قاطع گفتم

نیما میدونم دوست داری بریم دربند اما باور کن خسته ام . اذیت میشم» … 

یکم نگام کردو در آخر سر تکون داد

باشه عزیزم نمیخوام اذیتت کنم … اما فردا شب باید باهام شام بیای بیرون»  انقدر از این موفقیت نصفه و نیمه ام خوشحال بودم که موافقت کردم. 

تا خونه هر دو سکوت کردیم. 

جلو در پارک کرد و پیاده شدم. 

اصلا تو چشماش نگاه نمیکردم که بازم یاد گذشته زنده شه یا بخواد با نگاهش چیزی بهم بفهمونه. 

میدونستم نیما متوجه این رفتارم شده. 

خیلی زرنگ بود . بیش از اندازه… 

در ماشینو که بستم از پشت شیشه نگاش کردم. 

چشمکی زد و لب زد تا فردا. 

منم لبخند زدمو رفتم تو خونه. 

تا رسیدم صدای مسیج گوشیم بلند شد. 

نظرم عوض شد … صبح ۷ میام دنبالت بریم صبحانه و بعدم بریم بام … خوب استراحت کن» … 

من هنوز کفشامو در نیاورده بودمو نیما برنامه جدید ریخته بود.

میدونستم تا شب ولم نمی کنه.

اما وقتی بیشتر شوک شدم که رفتم خونه و بابا گفت پدر نیما زنگ زده و گفته بهتره برای این دوره آشنایی یه صیغه محرمین بخونیم.. 

اصلا باورم نمیشد بابام داشت راجب صیغه حرف میزد.

چون قبلا راجبش صحبت شده بود همیشه میگفت از نظرش مسخره است. 

یا عقد یا هیچی. 

حالا اما داشت میگفت دختر خودش صیغه کنه ولو شدم رو مبل و گفتم

ولی بابا شما که همیشه با صیغه مخالف بودی» 

هستم … بابای نیما اما خیلی اصرار داره … میگه مامانش اینجوری هر شب نمیخوابه میگه پسرم تو گناهه» 

خب کاری نداره اصلا بهم میزنیم … من دیگه نیمارو نمیبینم به گناه نیافته»  مامان اومد کنارم نشستو گفت

آروم عزیزم چرا یهو عصبانی میشی» . 

آخه صیغه مامان» … 

بابا گفت

قرار نیست کاری کنه که … من به بابای نیما هم گفتم … درسته صیغه محرمیت میخونین اما اجازه نداره حتی دستتم بگیره … فقط برای دل»  مامانش … وگرنه هیچ تغییری قرار نیست تو ارتباطتون ایجاد شه مامان هم گفت

آره … خودت اینارو به نیما هم بگو»  بابا سر تکون داد. 

نمیدونستم چی بگم . مامان با دیده قیافه در همم گفت چرا ناراحتی ؟»  همه چی زوری شده … نیا خیلی سنش زیاده … باهاش راحت نیستم»  مامان آروم خندید

نگران نباش باباتم خیلی سنش بیشتر از من بود» …

با این حرف مامان هوا از ریه هام خالی شد.

خودشم متوجه شد و صورتش غمگین شد.

آروم دستمو گرفت

نمیخواستم ناراحتت کنم» … 

لبامو فشار دادمو بغضمو قورت دادم رفتم سمت اتاقم. 

تا کلاس سوم فکر میکردم مامانم … مادر واقعیمه … اون موقع بود فهمیدم پرستارم بوده که پدرم باهاش ازدواج کرده. 

مامان واقعیم وقتی یکسالم بود فوت شده. 

مثل مادر واقعیم بود … اما خب … همیشه یه تفاوت هایی بود … همیشه یه بغضی تو گلوم بود. 

لباسامو در آوردمو رو تخت دراز کشیدم. 

به حرفای نیما فکر میکردم.

به این توالی اتفاقات پشت سر هم… 

صیغه… 

حتی دستمم نگیره… 

نیما همین الان بغلم کرده … یعنی بعد صیغه ممکنه رعایت کنه ؟!

یه حسی تو وجودم میگفت نه … خبری از هیچ نو مراعاتی نبود… 

صبح با زنگ موبایلم بیدار شدم . انقدر خوابم میومد و خسته بودم نمیدونستم کجام و چی شده . دوبار موبایلمو ساکت کردم اما دفعه سوم با چشمای تار به گوشی نگاه کردم. 

نیما بود.

خوابالود جواب دادم بله ؟»  سلام خوابالو»  سلام»  پایین منتظرم» 

با این حرفش مثل فشنگ نشستم رو تخت اومدی ؟ مگه ساعت چنده ؟»  هفته دیگه … بیا منتظرم»  قطع کردمو پریدم تو دستشویی نمیدونم چطور حاضر شدم

یه لحظه نگام به ساعت افتادو دیدم تازه ۶:۴۵ دقیقه است. 

پس نیما چی میگفت … زنگ زدم بهش تا جواب داد گفتم

هنوز هفت نشده که ساعتت خرابه»  میخواستم خوابت بپره»  اینو گفتو خندید دلم میخواست بزنمش. 

نامرد چطور منو ترسوند.

الان کجایی؟» 

تا یه دقیقه دیگه جلو در خونتونم بیا پایین»  اوک» 

وقتی دیدمش خیلی سر حال و پر انرژی بود.

خوابالود نشستم تو ماشینش که بی هوا لپم کشید و گفت چه پفی داری»  بعد بلند خندید

بهش اخم کردم و تا خود بام فقط با آره نه بهش جواب میدادم. 

وقتی رسیدیم یهو دلم ترسید. 

نکنه آشنا ببینم اینجا… بچه های ما خیلی میومدن بام. 

اما دیگه دیر بودو نیما پیاده شده بود.

چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود.

دستم از فکر اینکه آشنا ببینمو تو دانشگاه بپیچه یخ شد.

نیما منتظر نگام کرد. 

لب زدم از تو ماشین سرده. 

اومد سمتم درو باز کردو گفت بپر پایین تنبل خانم» . 

نفس عمیق کشیدمو پیاده شدم. 

خدایا خواهش میکنم آشنا نبینم… 

با هم از مسیر پیاده رویش رفتیم بالا تا رسیدیم ایستگاه اتوبوسا.

بیا پیاده بریم بنفشه» 

اوووه اینهمه نه خستم» 

آدم شک میکنه رشته تو تربیت بدنی باشه» هفت صبحه خب نیما… بیا با اتوبوسا بریم»  باشه ای گفتو بلیط خرید…

اما کاش هیچوقت این پیشنهادو نمیدادم… 

سوار اتوبوسا شدیمو تا ایستگاه تله کابین بالا رفتیم. 

نیما گفت

میخوای اینجا صبحانه بخوریم ؟ با بریم بالا ؟»  تا اینجا اومدیم دیگه بریم اون بالا صبحانه بخوریم»  سر تکون دادو گفت

تو برو تو صف تله کابین من برم بلیط بگیرم» . 

از بس همیشه صف طولانی بود اکثرا همه این کارو میکردن.

منم رفتم تو مسیر مخصوص که حس کردم یه نگاه سنگین رومه. 

انقدر سنگین که انگار میخواست منو خم کنه آروم سرمو بلند کردم. 

سیاوش بود. 

نمیدیدم کیا دور و برشن . چون چشماش رو من بود.

چشماش که نفرت پر بود توش. 

از بین جمعیت اومد سمتم.

باید از ش دور میشدم اما پاهام قفل بود. 

رو به روم ایستادو با حرص گفت

تو که گفتی نمیشناسیش ؟ پس الان با هم چه غلطی میکردین؟»  نمیدونم چرا لال شده بودم. 

فقط خیره نگاش کردم که بازومو گرفتو تکونم داد منو دور زدی … پشت سرمم خندیدی؟» 

یهو یه دست محکم خوردبه سینه سیاوش و هلش داد عقب.  شوکه برگشتم که دیدم نیماست. 

جواب سیاوشو داد

با زن من چکار داری عوضی» 

سیاوش چند قدم عقب رفت تاتعادلشو گرفت . همه دورمون حلقه زده بودن. 

سیاوش یه نگاه به من انداخت بعد به نیما خیره شد و گفت زنت ؟ زنت به من داده … برو جمعش کن»  دنیا دور سرم چرخید. 

نگاه سیاوش برگشت رو من. 

چشمام پر اشک بودو لبام از درد میلرزید. 

درد شکستن قلبم … غرورم .. آبروم… 

فقط بهش سر تکون دادم… 

نمیدونم حال خراب چشمام بود یا چیز دیگه. 

یه لحظه مردد شد . نگاش برگشت رو نیما. 

اما نیما بهش حمله ور شده بودو با هم درگیر شدن.

دیگه نفهمیدم چی شد. 

پلک زدم که اشکام کل صورتمو پوشوند و با ریختن اشکام زانو هامم رو زمین سقوط کرد.

چشمام شیاه شد… 

کاش می مردم و همه این اتفاقات تموم می شد.

با حس سرما بیدار شدم. 

چندبار پلک زدمو مهتابی های رو سقف کم کم واضح شد. 

کجام ؟»  بنفشه» … 

صدای نیما بود. برگشتم سمت صداش. 

جلو در ایستاده بود.

اومد سمتم

خوبی عزیزم ؟»

اتفاقات تو سرم مرور شد . سیاوش … حرفش … بغض دوباره تو گلوم نشست و چشمام پر اشک شد. 

سرمو فقط تکون دادم و با پلکی که زدم اشکام کل صورتمو پوشوند.

دیگه چیزی برا از دست داشتن نداشتم جلو نیما… سیاوش منو خرد کرد و مقصر هم خودم بودم.

نیما سوالی نگام کردو گفت بنفشه … چرا گریه میکنی»  بازم فقط سر تکون دادم.

روم نمیشد حرف بزنم . زیر لب گفتم بریم خونه ؟»  بزار دکتر بیاد» 

اینو گفتو رفت بیرون … با دکتر برگشت و بعد از گرفتن فشارم دکتر گفت می تونم برم. 

نیما کمکم کرد بلند شدمو بازومو تا کنار ماشین نگه داشت. 

تمام طول مسیر ساکت بودم. 

نیما گفت

خوبی بریم صبحانه بخوریم ؟ نه… ببرم خونه … 

آخه با این حال … مامانت نمیگه دخترمو چکار کردی ؟ هیچی نگفتمو با انگشتای دستم بازی کردم که باید بهش میگفتم دهنمو باز کردم تا اعتراف کنم … که نیما گفت

خودتو بخاطر یه پسر عقده ای ناراحت نکن . وقتی یکی بخواد به آدم تهمت بزنه ، میزنه بنفشه . عالم و آدم بخوان بهش بگن داری اشتباه میکنی نمیفهمه .میدونی منظورم چیه ؟

با صدایی که به زور در میومد گفتم

-نه 

درسته سیاوش به من تهمت زد که دورش زدم … اما راجب رابطمون خیلی هم دروغ نگفته بود. هرچند اغراق کرد… اما دروغ نگفت نیما گفت

-آدمی که میخواد دروغ بگه … خودش میدونه داره دروغ میگه … پس دلایل و حرفای تو روش اثر نداره . .. حالام نذار بخاطر چرت و پرتای یه نفر روزمون خراب شه . این روز ماست … باید ازش لذت ببریم.

بغض گلومو فشار میداد . حقیقتو بگم ؟!

نمی تونستم بگم. 

تحمل و توان گفتنشو نداشتم . آرومفقط گفتم

-نمیتونم نیما… آبروم بین اونهمه آدم رفت … همکلاسیای دانشگامم بودن… از همه بدتر… جلو تو … دیگه روم نمیشه تو چشمات نگاه کنم . 

آروم خندید و گفت

-ها… پس مشکلت اینه … بذار الان درستش میکنم  کنار خیابون پارک کردو برگشت سمتم. 

سرم همچنان پایین بودو خیره به دستام بود.

نگاه نیما روم سنگینی میکرد. نفسام سنگین شده بود. نیما چونمو تو دستش گرفتو سرمو چرخوند سمت خودش. 

اما نگاهم پایین بود.

میدونستم خیره به صورتمه… چون نگاهشو حس میکردم.

صورتشو نزدیک آورد.

خیلی نزدیک . در حدی که حس کردم میخواد لبمو ببوسه و سریع سرمو عقب کشیدمو خیره نگاش کردم. 

چیکار میخواست بکنه ؟ میخواست منو ببوسه. 

لبخند شیطونی زد و خندید.

خب دیگه تو چشمام نگاه کردی. 

از خجالت سرخ شدم و سرمو انداختم پایین اما نتونستم لبخندمو جمع کنم تازه … خندیدی… پس دیگه باید بریم یه جای عالی که امروزو بترکونیم . 

منتظر جواب من نشدو راه افتاد.

درسته نیما کاری کرد که لبخند بزنم.

اما نگاه سیاوش… حرفش و جمعیتی که نگاهشون به من بود از ذهنم پاک نمیشد.

چطوری برم دانشگاه. 

لعنتی … من چکار کردم مگه… هزار نفر اشتباهات بدتر از من میکنن . هزار نفر نارو میزنن و نامردی میکنن…

من چی کار کردم آخه خدایا ؟!

چرا باید انقدر شرمنده شم . انقدر پشیمونی و عذاب بکشم. 

میدونم گناه کردم… 

اما مگه بقیه بدتر از من نیستن ؟

یهو دست نیما رو گونه ام نشست و اشکایی که حواسم بهشون نبودو از رو صورتم پاک کرد. 

تازه فهمیدم داشتم گریه میکردم.

نیما آروم گفت ” بنفشه… خودتو انقدر اذیت نکن” 

 “نمیفهمم … میدونم اشتباه کردم … اما چرا باید انقدر تاوان بدم … چطوری برم دانشکاه با حرفای سیاوش ؟” سکوت کرد و دوباره پارک کرد.

 “قوی باش بنفشه .. ببین چقدر بخاطر از دست دادنت بهش فشار اومده که اینجور ناراحتت میکنه” 

آروم به چشمای نیما نگاه کردم.

اون که همه ماجرا رو نمیدونست… 

لبخندی زد و گفت ” شنبه میام دانشگاه دنبالت”   “نه …” انگشتشو گذاشت رو لبم

 “نه نداریم بنفشه … مگه جرمه ؟ میخوامت ؟ پات هم هستم … سیاوش فکر کرده با این حرفش من عقب می کشم ؟ نه … اتفاقا … من مصمم ترم … حتی اگه تو واقعا با اون رابطه داشتی که مطمئنم دروغ گفته … من بازم ازت نمیگذشتم بنفشه … مطمئن باش”…

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن