فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۲

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

نگاهم برگشت به بابا که نیما گفت اگه آقای راد اجازه میدن من از خدامه« .

بابا هم سر تکون دادو قرار فردا بدون پرسیدن نظر من تعیین شد.

دهنم که از هنگی باز مونده بودو بستم و بلاخره بعد یکم حرفای دیگه بلند شدن تا برن.

عقب تر از همه ایستاده بودم و نرفتم جلو برای خداحافظی صمیمی فقط از دور سر تکون دادمو خداحافظی کردم.

سریع بعد رفتنشون هم رفتم تو اتاق و در حال رفتن گفتم مرسی که انقدر نظر من برا همتون مهمه« 

درو محکم کوبیدمو نشستم رو تخت تا مامان یا بابا بیان از دلم در بیارن.

اما خب…

هرچی منتظر موندم خبری نشد…

گویا حتی قهر کردن منم مهم نبود.

لباسامو در اوردمو بدون مسواک زدن برقو خاموش کردمو سعی کردم بخوابم.

چهره نیما و حرفاش تو سرم می چرخید.

یعنی اگه اون حرکت نیما اتفاق نمی افتاد الان منم مثل بابا اینا عاشق نیما میشدم ؟ یا اگه بابا اینا از اون رفتار نیما خبر داشتن و میدونستن عواقب کارش چقدر منو خورد کرد بازم اینجور شیفته نیما میشدن ؟ با این فکرا خوابم برد. 

صبح بیدار شدم هیچکس خونه نبود.

عشق و محبت به من تو این خونه موج میزنه.

رو در یخچال یادداشت بود که مامان و بابا رفتن ویلا دماوند به درختای سیب برسن فردا عصر میان.

پسرام که بیرون بودن مثل همیشه.

پس منم ول کردن به امون خدا.

خیلی حرصم گرفته بود.

میدونستم همه فرار کردن تا باهام حرف نزنن و مجبور شم نیما اومد برم باهاش.

اما کور خوندن.

وقتی محترمانه نظر منو قبول نمیکنن مجبور میشم آبرو ریزی کنم.

عصر نیما اومد دنبالم میگم آقا من نمیخوام.

شمارو به خیر مارو به سلامت.

با این فکر لم دادم رو کاناپه . هرچی خرت و پرت تو یخچال بودو برا خودم چیدم رو میز.

فصل چهار بیگ بنگ تئوری رو استارت زدم تا شب تمومش کنم.

اما هنوز دو قسمت ندیدم که یه شماره جدید تو تلگرام بهم پیام داد.

خانم خانما چطورن ؟» 

به به پس مستر رو ( اصطلاح من برای آقای پر رو) پیش روی تلگرامی رو شروع کرده بود….

جواب نیمارو ندادمو سرگرم ادامه فیلم شدم که زنگ زد. ای خدا چقدر این بشر پر روئه.

گذاشتم زنگ بخوره تا بیخیال شه. 

وقتی جواب ندادم فکر کردم بیخیال شد که اینبار بهنام زنگ زد.

پوفی کردمو جواب دادم ها؟» 

باز چته لوسیمل ( داداشام وقتی میخوان بمن بگن لوس میگن لوسیمل . یه جورایی اسم مستعار منه توخونه البته کاملا به ناحق« ) چکار داری زنگ زدی ؟»  داری چیکار میکنی بنفشه؟«  فضولی؟» 

نیما زنگ زد جواب ندادی» 

چشمام گرد شد . یعنی زنگ زده بهنام گفته من جواب نمیدم ! عجب آدم سمجیه ها.

کلافه گفتم زنگ نزد» .

جدی ؟« 

آره . لابد یه شماره دیگه رو گرفته» .

اره مگه اینکه من شماره خواهرمو حفظ نباشم«  چی؟» 

گوشی دستت . نیما پیش منه« . 

بعله . اولین سوتی من ثبت شد اونم جلو بهنام.

نفس عمیق کشیدم که صدای الو نیمارو شنیدم .ته خنده تو صداش بود و معلوم بود با بهنام به این مچ گیری من داشتن میخندیدن.

برا همین خیلی خشک گفتم سلام» 

سلام . چطوری؟« 

مرسی شما چطورین ؟» 

از قصد روین ی و ن جمع تاکید کردم تا بفهمه از این پسر خاله شدنش خوشم نیومده که تو گلو خندید و گفت ممنون من خوبم به لطف تو» 

اونم تو رو جوری گفت که من بفهمم جمع نمیبنده.

پوفی کردم و بیخیال شدم مرسی … هستم» …

میخواستم برا امروز نظرتو بپرسم«  چه نظری؟» 

چه نوع رستورانی رو ترجیح میدی؟ اخر هفته است باید زودتر رزرو کنم« .

سکوت کردم . حالا با وجود بهنام اون سمت چطوری بگم نه.

نیما دوباره گفت

یه جای ایرانی یا ایتالیایی بریم ؟ یا رستورانای عجیب غریبم دوست داری تست کنی؟ چینی ٬ هندی ٬ مغولی؟»  دیگه سکوتم داشت ضایع میشد. 

اما واقعا نمیدونستم چی بگم.

میخواستم بگم کلا نریم اما چطوری باید اینو میگفتم.

نفس عمیق کشیدمو گفتم

راستش من میخواستم بگم امروز نریم»  صدای بهنام از اون سمت اومد که گفت چی؟ خدای من رو اسپیکر بود گوشی.

ادامه جملمو یهو اینجوری تغییر دادم نریم رستوران … دلم کافه یا تراس میخواد» .

فقط تو دلم به خودم فحش میدادم.

آدم انقدر ترسو و بی جرئت.

خاک تو سرت بنفشه.

نیما با ذوق گفت

خوبه پس میریم مطبح هتل استقلال تراسه منظره خوبی هم داره« .

اوهوم . خوبه . مرسی»  ساعت ۶ میام دنبالت« .

با دیدن ساعت که ۳ رو نشون میداد گفتم

۶ که زوده برا شام ۸ بهتر نیست»  قبلش میخوام بریم یه جای خاص« .

ام … اوکی … ۶ پس»  کاری نداری ؟«  نه مرسی» 

خداحافظی کردیمو قطع کردم.

بدم نشد با هم تنها شدیم بهش میگم تصمیمم چیه.

کسی هم نیست مزاحمم بشه.

ولو شدم رو مبل.

اوف حالا کی حال داره آماده شه . اصلا چی بپوشم.

چقدرتصمیمات زندگی من به عمل تبدیل میشن ماشالله.

بلند شدمو رفتم سر کمد لباسام…

ساعت یه ربع به شیش بود.

اماده رو مبل نشسته بودم.

نه مامان اینا زنگ زده بودن خبرمو بگیرن.

نه از بهزاد و بهمن خبری بود. 

کلا طرد شده خانواده بودم.

گوشیم زنگخورد.

نیما بود سلام» 

سلام اگه اماده ای بیا پایین«  اومدم» 

قطع کردمو رفتم پایین.

طرز حرف زدنش طوری بود انگار صد ساله منو میشناسه.

درسته البته خیلی وقته منو میشناسه اما صمیمی که نبودیم.

بد نیست یکم احترام به خرج بده. 

با این فکرا رفتم پایین.

تو کوچه رو نگاه کردم. 

خب الان کدوم نیما بود.

یه اسپرتیج سورمه ای از سر کوچه چراق داد ونیمارو دیدم.

پیاده شد و کنار ماشین اومد استقبالم.

دستشو اورد جلو و دست دادیم.

دستاش داغ و مردونه بود.

یکم مکث کرد بعد دستمو ول کرد و سوار شدیم.

خب … خانم خانما … چه خبر ؟» 

اصلا از این خانم خانما گفتنش خوشم نمیومد.

اما حساسیت به خرج ندادمو گفتم هیچی خبری نیست . شما چه خبر ؟« 

سلامتی . ظهر بهنامو دیدم گفت هفته دیگه مسابقه داری . نمیدونستم تنیس کار میکنی» .

دلم میخواست بهنامو خفه کنم.

نیما زیر چشمی نگام میکرد.

اره تو باشگاه انقلاب . مسابقه انتخابیه»  خوبه موفق باشی . انتخاب برا چه رده ایه ؟« 

تا برسیم رستوران راجب مسابقه ها و رشته من و رشته دومم و ورزش خودشو این چیزا حرف زدیم.

تو پارکینگ پارک کردو پیاده شدیم. 

به رسپشن اسممونو گفت و راهنماییمون کردن میز رزو که صدای فوق العاده ظریفی نیما رو صدا کرد نیما جااان» …

من و نیما هر دو ایستادیم و نیما برگشت سمت صدا ترانه … اینجا چکار میکنی« .

یه دختر قد بلند و لاغر با چشمای ابی بیش از حد روشن اومد سمتمون. 

از اون چشما که به سفیدی میزنه و از نظر من اصلا قشنگ نیست.

اما گویا از نظر خودش خیلی داف بود چون با عشوه و غروری از صندلیش بلند شد اومد سمتمون که بی اختیار به رفتارش چشم چرخوندم.

جلو نیما ایستادو گفت تو اینجا چکار میکنی ؟»  نیما پشتمو دست کشید و گفت ایشون بنفشه جان نامزد من هستن« . 

ترانه با چشمای متعجب نگام کرد و چیزی نگفت.

بعد نیما به من نگاه کرد و گفت ترانه از هم کلاسی های قدیمی منه»  به قیافه ترانه فقط سر تکون دادم. 

اون چیزی نگفت که من بخوام بگم.

یهو نیمارو نگاه کرد و گفت هم کلاسی قدیمی ؟» ! 

دوباره به من نگاه کرد و لبخند مصنوعی زد و گفت

خب مزاحمتون نمیشم خوشحال شدم دیدمتون . نیما جان در تماس باشیم اگه تونستی» .

با نیما رفتیم سر میزی که رزرو کرده بود نشستیم.

حس میکردم ترانه هم یکی از دوست دختر های گذشته نیماست.

اما چیزی نگفتم و تو سکوت نگاش کردم.

از جایی که نشسته بودم ترانه رو به رو من بود.

چشمش رو ما بود هرچند میخواست خودشو بی توجه نشون بده.

نمیدونم این چه مرضی بود تو جونم که میخواستم حالشو بگیرم در حالی که ربطی هم بهم نداشت.

وقتی نشستیم نیما دستشو دراز کرد تا دستمو بگیره تو دستش.

میخواستم دستمو عقب بکشم اما متوجه نگاه ترانه بودم.

پس بهش اجازه دادم و با لبخند نگاش کردم.

با این صحنه ترانه روشو برگردوند و من موندمو دستای نیما.

دستاش داغ بود.

با شستش روی دستمو نوازش وار کشید و گفت چقدر دستات نرمه»  جدی؟ مرسی«

انگشتاشو لای انگشتام کشید و گفت چه خبر ؟»  با خنده گفتم

والا از دیشب تا حالا خبر جدیدی نبود« .

تکیه دادمو دستامو ازش دور کردم.

دیگه دستام از استرس داشت عرق میکرد و معذب بودم.

نیما هم مثل من تکیه داد به صندلی و گفت اول انتخاب کنیم سفارش بدیم بعد صحبت کنیم»  سرتکون دادمو منو باز کردم.

انتخاب که کردیم نیما برا گارسون دست تکون داد و سفارشمونو داد.

رو به من گفت

بنفشه دوست دارم با من راحت باشی»  سر تکون دادم که گفت

پس چرا اینجوری نگام میکنی؟»  چطوری ؟« 

انگار من ناظم بد اخلاق مدرستونم تو هم داری تو دلت به من فحش می دی»  از حرفش هر دو خندیدیم و گفتم خب نه اینطوری نیست« .

چطوریه ؟» 

راستش یکم همه چی یهو شده . من اصلا امادگی نداشتم« .

دلو زدم به دریا و گفتم

وقتی بهنام راجب خواستگاری گفت من به دو دلیل گفتم نه . اما کسی بهم توجه نکرد« .

چشماش گرد شد و نگام کرد گفتی نه ؟»  سر تکون دادم

یکم تو سکوت نگام کردو دوباره گفت خب… دلایلت چی بود» .

نگاه نیما ناراحت و غمگین شده بود.

مردد نگاش کردم.

اروم گفتم

دلیل اول و مهمم بخاطر اون اتفاق کافی شاپ بود» .

نگاهشو کلافه ازم گرفتو به بیرون خیره شد منظره شب تهران از تراس پیدا بود.

منم به بیرون خیره شدمو گفتم

بخاطر اون اتفاق من همه دوستامو از دست دادم . یه ترم دانشگاه نرفتم . بهم تهمت زدن … همش بخاطر یه حرکت که نمیدونستم دلیلش چیه.

نیما بهم خیره شد اما من نگاش نکردم.

بغض راه گلومو بسته بودو چشمام از داغی اشک میسوخت.

چند دقیقه تو سکوت گذشت تا به خودم مسلط شدمو برگشتم سمتش.

معذرت میخوام بنفشه  سر تکون دادمو گفتم

اما فایده نداره … دیگه چیزی عوض نمیشه .

نمیدونم اون روز چم شد وقتی تورو با اون پسر دیدم … همیشه حواسم بهت بود …

از بهنام جویای احوالت بودم . اونم شک کرده بود به علاقه ام چیزی نمی گفت .

چند بار اومدم جلو دانشگاهت صحبت کنم باهات اما همیشه دور و برت پر از آدم بود و تو دنیای بچگی خودت غرق بودی. 

حرفاش برام عجیب بود .نفس عمیق کشیدو ادامه داد

نمی خواستم دنیاتو خراب کنم . از طرفی نمیتونستم از سرم بیرونت کنم . هر کاری فکرشو بکنی کردم . حتی تا حد ازدواج رفتمو دیدم نمیتونم … چشمات .

نگاهت . حرف زدنت . همه تو ذهنم هک شده و بیرون نمیره . اون روز وقتی دیدمتون تو جلسه بودم . درست رو به روی جایی که شما نشسته بودین. اصلا نفهمیدم چطور رسیدم بهت . فقط فهمیدم این فرار کردن بی فایده است . من تورو میخوامو نمیتونم ازش فرار کنم. 

دیگه دهنم هاج و واج باز مونده بود.

اب دهنمو به سخنی قورت دادمو گفتم نیما … اینارو جدی گفتی

اولین بار بود به اسم خالی صداش کرده بودم. اونم کاملا ناخواسته لبخندی زد و گفت

جان نیما … اینا اعتراف بود … بخاطر اون روز معذرت میخوام .

فقط سر تکون دادم.

قلبم باز تند میزد و نیما گفت دلیل دومت چی بود؟  دهنم تلخو خشک شده بود.

بعد این اعترافات نیما … چطور میتونستم بگم دلیل دومم این بود که هیچ حسی بهت ندارم…

خیلی حس چندش بودن بهم دست داد.

تو دوراهی بدی بودم.

حقیقت و شکستن غرور و قلبش دروغ و گیر انداختن خودم

یه صدا تو سرم میگفت تو که ازش متنفر نیستی چند وقت باهاش هستی بعد میگی بهم نخوردیم … غرورشم نمیشکنه … رابطه اش با بهنامم خراب نمیشه.

نیما سوالی سر تکون داد منتظر جوابم بود اروم گفتم

بخاطر اختلاف سنیمون . دلیل دومم اختلاف سنیمون بود …

نیما بلند خندید و گفت

یکی از دلایل اصلی که جلو نمیومدم همین قضیه بود … فکر نمیکردم بابات قبول کنه

-منم

خب حالا که خوشبختانه قبول کردن … خودت چی … الان کنار اومدی .

جو بینمون سنگین تر از قبل شده بود و حسابی معذب بودم.

سعی کردم بحثمونو از مسائل جدی دور کنم.

متفکر نگاش کردمو گفتم

-اممم باید یکم معاشرت کنیم ببینم مثل بهنام نباشی همش دستور میده  بازم خندید و گفت -بهنام که خوبه چشمامو گرد کردموگفتم

-یعنی تو بیشتر دستور میدی؟ 

-من ؟ نه ! اصلا 

-آره واقعا مدیر یه شرکت مگه میتونه دستور نده .

خندید و خم شد رو میز.

دستشو دراز کرد سمتم تا دستمو بذارم تو دستش. 

موقعیتو یه جوری میکرد که آدم مجبور به همراهی میشد.

نمیشد وقتی دستش اومد سمتم من کولی بازی در بیارم بگم ایش دستتو بکش. 

خیلی سنگین و با وقار دستشو به سمتم دراز کرد که امکانی جز همراهی باهاش نبود.

لبخند زدمو دست چپمو گذاشتم تو دستش.

دوباره پشت دستمو نوازش کرد و گفت

-زندگی خصوصی با محیط کار فرق داره بنفشه . من هیچوقت نمیخوام تو خونه هم مدیر باشم .

سر تکون دادم که گارسون شام مارو آورد و دستامون جدا شد.

تو سکوت کنار هم شامو شروع کردیم.

به حرفای نیما فکر میکردم.

شاید نخواد مدیر باشه اما ذاتا مدیره…

از اول شب همه چیو مدیریت کرده…

منی که اومدم بگم نمیخوامت الان نشستم با لبخند شام میخورمو خبری هم از هیچ نوع مخالفتم نیست.

تمام برنامه های ذهنمو نه تنها به هم ریخته بود که زیر سوال هم برده بود.

حالا حتی خودمم نمیدونم چی میخوام…

اون شب بعد شام نیما منو رسوند خونه و قبل رفتن بهم گفت -قرار بعدیمون کی باشه ؟ مردد نگاش کردمو گفتم

-نمیدونم … حالا هماهنگ میکنیم .

خندید و گفت

-باشه اما فعلا دوشنبه عصر باشه باز هماهنگی بیشترو با هم انجام می دیم  خواستم بگم دوشنبه من کلاس دارم که گفت -از بهنام هم پرسیدم گفتهکلاس نداری  دهنم باز مونده بود.

میگم ذاتا مدیره پیچوندنش راحت نیست.

سر تکون دادم و خواستم پژاده شم که دستشو آورد سمتم.

دست دادم که دستمو بورد سمت لبشو پشت دستمو بوسید.

لباش فوق العاده داغ و نرم بود و از این حرکت جا خوردم.

لبخند گوشه لب نیما میگفت از این شوکه شدن من حسابی لذت برده.

خودمو جمع و جور کردم.

پیاده شدمو رفتم خونه.

مامان اینا نبودن اما داداش هام بودن.

با ورودم هر دو برگشتن سمتمو گفتن -چه خبر ؟ 

-فضولین 

بی توجه به قیافه جا خورده اونا رفتم اتاقمو درو بستم.

چند دقیقه بعد صدای زنگ موبایلم بلند شد.

بابا بود -سلام 

-سلام بنفشه جان . چه خبر ؟ –

-چه عجب یاد من افتادین صبح تا حالا .

میدونستم پسرا آمار دا ه بودن که من اومدم بابا زنگ زد.

برا همین بیشتر حرصم گرفته بود.

بابا گفت

-خوش گذشت ؟ 

-چه فرقی داره .

اینبار بابام حالت عصبانی گفت -لوس نشو بنفشه چرا لج میکنی 

همیشه وقتی باب میل اونا نبودم لوس و لجباز بودم.

بی حوصله گفتم

-رفتیم رستوران . یکم حرف زدیم . برگشتیم . نه خبر خاصی بود. نه حرف خاصی زدیم .

-دوباره میبینیش؟ 

-دو شنبه احتمالا

-خوبه . شب بخیر بابا زودتر از من قطع کرد.

گوشیمو پرت کردم رو تختو نشستم رو تخت.

این رفتار عجیب چی بود اخه.

چرا باهام اینجوری میکنن.

دلم خیلی گرفته بود.

ته دلم می گفتم نکنه چون مامانم ٬ مامان واقعیم نیست داره اینکارومیکنه. اما نمیشد این باشه . از یه سالگی منو بزرگ کرده … بخاطر این نمیشه باشه…

گوشیم ویبره زد و نگاه کردم نیما پیام داده بود.

برا دوشنبه فکر کن کجا بریم  پوفی کردمو گذاشتم گوشیو رو تخت.

چقدر مصممه این بشر. 

یهو ترانه اومد تو ذهنم.

بذار یکم فضولی کنم پیام دادم

ترانه کی بود؟ حس کردم دوست دختر قبلیت بود …

نیما سریع جواب نداد.

پس یه چیزی بود بین نیما و ترانه.

دیگه میخواستم بخوابم که صدای پیام اومد.

نیما نوشته بود

-ترانه یه جورایی همکار من میشه . من هیچوقت کارو با روابط غیر قاطی نمی کنم .

نمیدونستم راست میگه یا دروغ اما حالا که رو به روم نبود با دل و جرئت تر شده بودم.

براش نوشتم

-اما اون انگار حس متفاوتی از یه همکار بهت داشت .

اینبار نیما سریع جواب داد -حس اون به من ربطی نداره .

از جوابش میشد حس کرد عصبی شده.

منم بهم برخورده بود با این جواب.

از قسد فقط نوشتم اوکی و گوشیمو خاموش کردم.

شاید حرفش زیاد بی راه نبود اما حس خوبی بهم نداد.

انگار یه چیزی بود که نیما نمیخواست وارد بحثش شه و برای همین اینجوری جبهه گرفت.

سعی کردم به هیچکدوم از این اتفاقات فکر نکنمو بخوابم.

هرچند داغی دست نیما هر از چند گاهی تو تنم یه حس متفاوتو زنده میکرد.

فردا وقتی گوشیمو روشن کردم دیدم سه تا پیام از نیما دارم فقط و یه تماس که با پیامک بهم اطلاع رسانی شده.

انتظار پیام های بیشتری داشتم.

اما بعد یاد سیاست نیما افتادم.

پیام هارو خوندم : من از کنکاش تو گذشته خوشم نمیاد بنفشه … تو خودت میدونی من قبل از تو دوست دختر داشتم اما وقتی اومدم سراغ تو یعنی اونا برام خواستنی نبودن … بنفشه…

همین سه تا … یکمم نازمو نخرید … عجب آدمیه … منو بگی برا کی ناز دادم…

کش و قوسی به خودم دادمو بدون جواب دادن به پیاماش رفتم سرویس.

کل روز نه خبری از نیما شد نه من پیام دادم.

عصر بود جلو مبل ولو بودم که مامان اینا اومدن.

حوصله سوال جواب شدن نداشتم اما مجبور بودم جواب سوالای اونارو بدم.

با تعریف من مامان بابا هی میگفتم آها … خوبه … پسر حوبیه … چه خوب…

نمیدونم واقعا اینجور از نظر اونا خوب بود یا بخاطر وضعیت مالیش انقدر خوب می دیدنش.

تلفن خونه زنگ خوردو بابا جواب داد.

با شنیدن اسم نیما قلبم شروع کرد به تند زدن.

بابا اومد سمتمو گفت

آره بنفشه اینجاست چند لحظه گوشی .

سوالی به بابا نگاه کردم.

گوشیو گرفت سمتمو گفت -نیماست … صحبت کن … حرصم گرفته بود. چقدر زرنگه . زنگ نزد موبایلم من رد تماش کنم یکم دلم خونک شه.

زودتر زنگ نزد خونه من تنها باشم بتونم جواب ندم.

درست عصر زنگ زد که من اینجوری مجبور به جواب دادن بشم.

بابا گوشی رو جلوم تکون داد و گفت -بنفشه ؟

گوشیو گرفتمو رفتم سمت اتاقم -الو سلام 

-سلام

سکوت شد . خب زنگ زد سکوت کنه ؟! نشستم رو تخت که گفت -تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت … حضوری صحبت کنیم بهتره

-چی ؟ الان ؟

-آره به بابات گفتم گفت مشکلی نسیت . آماده باش … فعلا اینو گفت و قطع کرد.

هاج و واج گوشی تو دستم بود . اصلا نفهمیدم چی شد. 

واقعا نیما خیلی رئیسه… اصلا اجازه نظر و حرف به من نداد.

مامان اومد اتاقمو گفت -کجا میخواین برین ؟ خیره نگاهش کردم -خوبی بنفشه ؟

-نه 

-چرا ؟

جواب ندادم . چرا نداشت . از دست همه خسته بودم . همه که منو همیشه تو عمل انجام شده میذارن. 

بلند شدمو رفتم سمت کمد لباسامو گفتم

نگفت کجا میریم . اما زود میام . فقط یکم حضوری صحیت کنیم.

تو دلم تصمیم گرفتم این صحبت دیگه مثل دیروز نباش سریع لباس پوشیدم که زنگ خونه به صدا در اومد.

حتی یه ربع هم نشده بود.

مامان تعارف کرد بیاد بالا اما نیما گفت پایین منتظر میمونه یه لباس ساده پوشیده بودم و بدون آرایش خاصی رفتم پایین جلو در پارک کرده بود.

با دیدنم فقط سر تکون داد.

هنگ بودم از رفتارش . چه خودشو میگیره.

تو دلم حتی ترسیده بودم.

من ک کاری نکردم . اون بود نازمو نخرید.

رفتم و سوار شدم.

آروم گفتم سلام.

اونم آروم جواب دادو راه افتاد -کجا داریم میریم نیما ؟

-میریم حرف بزنیم

-خوب همینجا میزنیم جواب نداد و فقط میروند.

کلافه گفتم

-دارم باهات حرف میزنما

-منم دیشب داشتم باهات حرف میزدم گوشیتو خاموش کردی نه من جواب دادم بعد خاموش کردم. 

-هنوز صحبتمون تموم نشده بود

-شده بود. تو گفتی حس اون برات مهم نیست . پس دیگه حرفی نمیمونه. 

-آره … حس اون مهم نیست … من نمیتونم راه برم ببینم کی چه حسی به من داره که

تکیه دادم به صندلی ماشینو با تمسخر خندیدمو گفتم

-چه جالب … دو روزه اومدی خواستگاریم … هنوز هیچی نشده باهام دعوا میکنی

… برگرد خونه نیما … من دیگه نمیخوام حرف بزنم .

بدون توجه بهم سکوت کرد.

منم دست به سینه با حالت قهر نشستم تا رسیدیم به پارک آبشار.

نمیدونستم برا چی آوردم اینجا.

تا پارکینگ آخر رفت و کنار گارد های لب پرتگاه ایستاد. نمای رو به رومون تهران بود.

تهران تو مه و آلودگی.

ماشینو خاموش کردو گفت

-من باهات دعوا نمیکنم . من فقط از بچه بازی خوشم نمیاد بنفشه . آدم دو رویی نیستم الان الکی نازتو بخرم بعد خرم از پل گذشت حرفمو بزنم . همین الان میگم … با من مثل یه پسر ۱۸ ساله رفتار نکن… 

با ابروهای بالا انداخته برگشتم سمتشو گفتم

-ببخشید … یه چیزی هم بدهکار شدم ؟ نیما … منم رک میگم … تو گفتی ده ساله منو میخوای برای فراموشی من دست دختر داشتی …

متعجب نگام کرد که گفتم

-خب … اونا نتونستن نظرتو جلب کنن … اما تو گویا خوب نظر اونارو جلب کرده بودی… 

چشماشو ریز کردو نفسشو با فشار بیرون داد. حس میکردم حالا واقعا عصبانی شده . اما ادامه دادم

-تازه میگی حس اونا برات مهم نیست … تعریف من از همچین آدمی مرد نیست …

فقط یه نامرده … نامرد…

نفس های کشدار نیما میگفت از حرفم خیلی عصیانی شده اما نگاهشو ازم گرفتو تکیه داد به صندلیش

هر دو تکیه دادیم به صندلی و خیره شدیم به شهر.

بلاخره نیما سکوتو شکست و گفت

-منظورم این نبود که تو فکر کردی چیزی نگفتمو بر نگشتم سمتش.

دوباره گفت

-من تو هیچ رابطه ای فیلم بازی نکردم که کسی فکر کنه من عاشق شیفته اش هستم . بعد بذارم برم.

میخواستم بگم پس چطوری طرف می موند باهات که خودش گفت

-کم نیستن دخترایی که پول طرف براشون از عشق مهم تره . شب و روز بهت محبت میکنن بدون اینکه عشق ببینن . همین که براشون خرج کنی کافیه براشون.

صداش موقع گفتن این حرفا یه جوری غمگین بود که ناخداگاه برگشتم سمتش.

تو چشمام خیره شد.

چشماش هم دیگه غمگین نبود.

ناراحت بود و گفت

-اولش فکر میکنی واقعا عاشقتن که بی توجهی میبین اما توجه جوابت میشه … اما وقتی می فهمی همش بخاطر پوله …برات بی ارزش میشه.

تو سکوت نگاش کردم.

-من هیچوقت از نظر مالی تو وضعیتی نبودم که کسی بخواد بخاطر پول بیاد سمتم.اما مطمئنن حس بدی بود وقتی بخاطر پولت بخوانت نه خودت.

آروم سر تکون دادم . هرچند هنوز قانع نشده بودم. 

اما حس کردم یه جوری توهینه اگه بخوام ادامه بدم.

زیر لب گفتم ” ترانه هم اینجوری بود ؟”

چشماشو محکم فشار دادو دوباره تکیه داد به صندلی.

-بنفشه … ترانه فقط همکارمه … من روابط کاری و غیره رو قاطی نمیکنم

-نیما من دخترم … این چیزارو میفهمم … نگاه ترانه نگاه همکاری نبود دوباره برگشت سمتمو گفت

-نگاه تو چی ؟ نگاه تو به من چطوریه ؟

از این تغییر موضوع یهو جا خوردم و لبامو بهم فشار دادم.

آروم گوشه لبش رفت بالا و گفت

-چه فرقی داره نگاه اون چطوری بود وقتی نگاه تو برام مهمه.

نتونستم لبخند نزنم . اما سعی کردم متوجه نشه و سرمو برگردوندم سمت شهر.

دوباره تو سکوت هر دو به شهر خیره شدیم.

خوب بلده اوضاعو به نفع خودش تغییر بده.

تو دلم حس خوبی داشتم از حرف نیما.

هرچند هنوز دلایل و ناراحتی هام ازش بود.

نفس عمیق کشیدمو گفتم

-بریم خونه ؟

سر تکون دادو ماشینو روشن کرد.

تو سکوت تا خونه رفتیم . اما قبل پیاده شدنم دشتشو گذاشت رو رون پام.

خاطرات برام زنده شد… من… ماشین … سیاوش… دستش… حماقتم…

خیره به دست نیما و بعد به صورتش نگاه کردم که گفت ” فردا ببینمت” بغض تو گلوم هر لحظه عمیق تر میشد.

برای اینکه مجبور به بحث و حرف زدن نشم سر تکون دادم و اونم لبخند زد.

سریع پیاده شدمو بدون خداحافظی رفتم سمت در.

قبل بستن در براش دست تکون دادم که رفت.

خودمم نشستم لب باغچه حیاط بغضم شکست…

لعنتی…

اصلا نمیدونستم برای چی گریه میکردم…

برای سیاوش؟ نه برای خودم … برای حماقت خودم…

دل دادمو بد دلم شکست…

نمیدونم مقصرش نیما بود یا جدی اون مقصر نبود…

مقصر خودم بودم که اعتماد کردم…

یکم که آروم شدم رفتم تو خونه.

بابا و مامان سوالی نگام کردن.

پوفی کردمو گفتم ” هیچی حرفای عادی … فردام میریم بیرون” منتظر سوال جواب نموندمو رفتم اتاقم.

شب خواستگاری گفتم شنبه نمیتونم.

امروز موافقت کردم شنبه بریم بیرون

الان میگن دختره کم داره هر روز یه حرف می زنه . اما کاری بود که شده .

رو تخت دراز کشیدم که گوشیم صداش در اومد.

تلگرام از نیما بود

رستوران فردارو انتخاب کن.

چه دل خوشی هم داشت این بشر . نمیدونم چرا وقتی ازش دور بودم دل و جرئتم زیاد میشد.

اما کنارش موش می شدم.

برای همین نوشتم

-فردا انتخاب با خودت فقط یه جایی باشه باز آشنا نبینیم سریع پیام داد

-اوکی

نفس عمیق کشیدمو گوشیو انداختم رو تخت.

میگه با من مثل یه پسر بچه رفتار نکن ! لامصب تو میذاری اصلا من رفتاری کنم

؟! 

دیگه تا فردا از نیما خبری نشد و مامان اینام چیزی نگفتن.

شنبه وقتی از دانشگاه اومدم انقدر خسته بودم که فقط دلم میخواست بخوابم.

تو دلم هوس کنسل کردن قرار بود.

پیام دادم به نیما

-سلام . من تازه رسیدم خونه . خیلی خسته ام چند دقیقه گذشت تا جواب داد

-سلام . خسته نباشی . پس تا من بیام حسابی استراحت کن خسته نباشی

-مرسی اجازه استراحت صادر کردین . منظورم اینه امشب نریم بیرون ، خستم 

-نگران نباش خستگیتو در میبرم 

یه شکلک خنده شیطانی هم فرستاد که چشمام گرد شد.

اوه اوه… اوضاع خطری شد و منم بدون جواب دادن تو افق محو شدم  دوساعتی گذشت که نیما دوباره پیام داد

-نیم ساعت دیگه بیا پایین .

من که هنوز حاضر نشده بودم و رو تخت ولو بودم سریع حاضر شدمو با زنگ در رفتم از اتاق بیرون.

باز مامان کلی تعارف کرد که نیما بیاد بالا اما در نهایت این من بودم که رفتم پایین.

درست جلو در پارکینگ نیما پارک کرده بود.

بیرون ماشین منتظر من بود.

تیپ اسپرت زده بودو کمتر از سنش نشون میداد.

دست دادیمو سلام کردم.

چشمکی زد و گفت

-بشین بریم

نمیدونم چرا حس می کردم مشکوک بود کاراش . ترافیک بودو یه ساعتی طول کشید تا برسیم

کل مسیر تو سکوت گذشت و فقط هر از گاهی برمیگشت سمتم میگفت خوبی؟ منم میگفتم مرسی تو خوبی؟ اونم میخندید میگفت آره.

شاید چهار بار این کارو کرد و هر بار هر دو می خندیدیم فقط.

رسیدیم یه جایی که تا حالا نیومده بودم.

اینجا تا حالا اومدی؟  نیما گفت نه … چطوریه ؟  بیا خوشت میاد باحاله .

پارک کردو وقتی پباده شدم بازوشو سمتم گرفت.

درسته خانواده مذهبی نبودیم و دست دادن به پسرا برام خیلی عادی نبود.

اما وقتی بحث خواستگار و خواستگاری میشه انگار همه چی یکم سخت تر میشه.

دستمو دور بازوش حلقه کردم اما با فاصله جوری که بدنم به دستش برخورد نکنه.

وارد شدیم به رسپشن اسمشو گفتو اونم شماره میزی که رزرو شده بودو گفت.

رستوران دنج و با نمکی بود. فکر کردم همونجاست اما وقتی با نیما رفتیم سمت آسانسور فهمیدم اینجا نیست.

تو آسانسور طبقه ۵ رو زد و سوالی نگاش کردم که گفت

“این وئوش از قبلی هم باحال تره.

در آسانسور که باز شد چشمام برق زد.

کاناپه های نیم دایره با میزای کوچیک رو یه تراس بزرگ به سمت منظره شهر.

نیما که داشت نگام میکرد گفت گفتم خوشت میاد .

نیشم بسته نمیشد . با ذوق گفتم عجب جایی پیدا کردی .

خندید و گفت سپهر بهم گفت. بیا

دستو گرفتو رفتیم سمت یه کاناپه خالی که شماره رزرو ما روش بود . لم داد رو کاناپه و دستشو گذاشت رو پشتیش. 

به من اشاره کرد بشینم.

با تعجب بهش نگاه کردم.

انتظار نداشت که من برم تو بغلش بشینم….

اما جای دیگه نبود … کاناپه برای قرار صمیمی دو نفر بود نه یه قرار رسمی و با فاصله.

لبخندی به نگاه متعجب من زد و گفت

-نمیشینی بنفشه ؟ 

مردد نگاش کردمو سر تکون دادم.

سعی کردم با فاصله ازش بشینم اما خب زیاد موفق نبودم.

کاناپه ها دسته های بزرگ و جنس چرمی داشتن که با هیکل گنده نیما نود درصدش پر شده بود.

نیما تو گلو به حالت نشستن من خندید.

دستشو گذاشت رو شونه ام و منو کشید تا تکیه بدم کامل.

-چرا مثل آدم آهنی نشستی

-نه

دوباره خندید که گارسون اومد و سریع به نگاه کرد

سعی کردم برا حفظ آبرو منم راحت تر بشینم و نیما منو رو از گارسون گرفت.

عطر سرد نیما تو بینیم پیچید. 

از بوش خوشم اومد. 

با رفتن گارسون نیما گفت

بنفشه اگه راحت نیستی بریم طبقه پایین … اما اینجا وئوش عالیه …

به منظره رو به رومون اشاره کرد.

حق با نیما بود. اما اما دلیل اصلی موندنم این بود که نمیخواستم بعد گرفتن منو برگردیم.

اونوقت فکر میکردن بخاطر قیمتا بلند شدیم.

برای همین سر تکون دادمو گفتم

-نه خوبه

چشمای نیما برقی زدو منو باز کرد که دوتایی انتخاب کنیم.

بعد انتخاب شام و سفارش غذا نیما دوباره دستشو گذاشت رو پشتی کاناپه ، درست پشت سرم.

اما روی تن من نبود.

به رو به رو خیره بودیم و پامونو رو جا پایی زیر میز گذاشته بودیم که نیما گفت -میدونی خونه شما کجا میشه ؟

-اممم… اون برج میلاده … ما میشیم پایین برج … فکر کنم اونجا …

با دست به سمت چپ برج میلاد اشاره کردم که نیما خندید و گفت -نه برعکس گفتی میشه اون سمت

-آه آره حواسم نبود ما الان خودمون شرقیم دیگه درسته ؟ باز خندید و گفت

-یادم باشه هیچوقت ازت آدرس نپرسم … ما الان دقیقا شمالیم … خیلی جهت یابیت خوبه ها بنفشه…

زدم تو پهلوشو گفتم

-دلتم بخواد

با این حرکت من نیما دستشو از رو کاناپه گذاشت رو شونه من.

هر دو ساکت بودیم.

انگار منتظر عکس العمل همدیگه بودیم.

سعی کردم طبیعی رفتار کنم.

من با سیاوش خیلی صمیمی تر از اینا بوددمو سختم نبود.

اما با نیما…

سخت بود… انگار نمیتونستم راحت باشم.

رسیدن شاممون باعث شد نیما دستشو برداره و من نفس راحت بکشم.

اما انگار هنوز سنگینی دستشو رو شونه ام حس میکردم.

نیما میزو کشید جلو ترو هر دو نشستیم و تو سکوت و با دیدن منظره شهر شام خوردیم.

حرفای کوتاه از دانشگاه من رد و بدل شد و بعد شام دوباره نیما لم داد و منم تکیه دادم.

نیما گفت

-از خونه منم وئو شهر معلومه

نیما اینا کرج زندگی میکردن برای همین پرسیدم -کرج هم مثل تهران شبا اینجوری دیدنیه؟

-آره … اما خونه خودم منظورم بود…

سوالی نگاش کردم و پرسیدم -مگه خونه خودت کجاست؟

من اصلا نمیدونستم نیما خونه داره که بدونم کجاست به یکی از ساختمونای رو به رومون اشاره کرد و گفت

-طبقه بیست اون ساختمونه … بهنام خیلی اومده خونم… همیشه میگه بنفشه بیاد عاشق این منظره میشه…

با این حرفش قلبم تند زد … نمیدونم برا چی بود… 

بخاطر دست نیما که دوباره نشست رو شونه ام ؟ بخاطر خونه ای که نیما منو اون تو میدید…

یا بخاطر…

سکوت من باعث شد برگرده سمتمو گفت

 “میخوای بعد اینجا بریم ببینی ؟”

هل کردم و آب دهنم پرید تو گلوم چندتا سرفه کوچیک کردم و خوشبختانه خوب شدم.

نیما با خنده گفت ” خوبی ؟ چی شدی” 

 “هیچی خوبم” … 

دوباره تو سکوت به شهر نگاه کردیم که گفتم  “نیما کم کم بریم خونه ؟ من صبح کلاس دارم با بی میلی سر تکون داد و گفت ” به شرطی که فردام بیای بیرون” 

“نیما تو طی هفته دانشگاه حسابی خستم میکنه

“الان خستگیت در نرفت اینجا و تو این منظره نفس عمیق کشیدمو گفتم

“چرا الان در رفت اما صبح میخوام پاشم برمیگرده. 

دوباره خندید و گفت

 “باشه تسلیم . اما برا چهارشنبه میام دنیالت

حس خوبی بود یکی پیگیرت باشه . حتی وقتی قبلا کلی بلا بخاطرش سرت اومده. سر تکون دادمو باشه ای گفتم. 

بلند شدو لباسشو مرتب کرد.

دستش اومد سمتم تا بلندم کنه. 

دستاش داغ داغ بود. 

بلند شدم باهاش و با هم برگشتیم سمت ماشین.

این قرارمون از قبلی خیلی بهتر بود. 

اما هنوز تو دلم یه حس متضاد داشتم. 

تو ماشین که نشستم از نیما پرسیدم -من هنوز دقیق نمیدونم کارت چیه نیما

-پس واجب شد چهارشنبه بیای شرکتم

-جدی ؟ بیام شرکتت ؟

-آره دانشگاهت کی تموم مشه ؟

-این هفته کلاسای عصرم تشکیل نمیشه ساعت ۱۲ کلاسم تمومه

-خب پس من میام دنبالت اول بیرون ناهار میخوریم بعد میریم شرکتم.

از فکر نیما جلو در دانشگامون موهای تنم سیخ شد.

تازه حرفای پشت سرم آروم شده. 

سریع گفتم

-نه با لیاس دانشگاه که نمیشه بیام بیرون نیما … میرم خونه لباسامو عوض میکنم اون موقع بیا دنبالم. 

یکم مکث کردو گفت

-باشه اما دانشگاهت به من نزدیکه چرا راهو دور کنی بری تا خونه… 

-اینجوری راحت ترم 

-باشه … هرجور راحتی پس

دیگه رسیده بودیم . نگه داشتو نگام کرد. 

هر بار تو این شرایط جلو در خونه یاد سیاوش تو ذهنم زنده میشد. 

داغ تهمتش هنوز تازه بودو از ذهنم پاک نمیشد.

سریع با نیما دست دادمو گفتم -امشب خیلی خوب بود. مرسی خندیدو دستمو برد سمت لبش.

آروم دستمو بوسید که تنم مور مور شد و قلبم تند زد.

لباش نرم و داغ بود.

دستم از لبش دور کردو گفت

-مرسی از خودت

خندیدمو سریع پیاده شدم. 

قلبم هنوز تند میزد. نیما یه جور متفاوتی سعی میکنه قلبمو بلرزونه و با وجود نخواستن من خوب موفقه. 

کنار نیما جسم و قلبم جدا از مغزم عمل میکنن…

هفته شلوغی بود و اصلا نفهمیدم چطور گذشت. 

یکشنبه که کامل کلاس داشتمو شب مثل جنازه بودم. 

وسط پیام نیما خوابم برد.

اما دوشنبه ولم نکرد و کل روز از حالم خبر میگرفت کجامو در چه حالم.

سه شنبه شب پیام داد فردا میام دانشگاه دنبالت خودم میبرمت خونه لباستو عوض کنی. 

نمیدونم چرا انقدر اصرار داشت بیاد دانشگاه دنبالم.

خودش میگفت چون نزدیک شرکتشه

اما من فکر می کردم دلیل دیگه داره. 

تنها دلیل مخالفت من نگرانی از دیدن بچه ها و حرف حدیث ها بود.

اما چیزی به نیما نگفتم و فقط مخالفت کردم. 

چهارشنبه سریع بعد کلاس رفتم خونه و حاضر شدم. 

هنوز کارام تموم نشده بود که گوشیم زنگ خود -بپر پایین جوجه

-جوجه خودتی … اومدم

سریع رفتم پایین اما ماشین نیما نبود.

اطرافو نگاه کردم که از یه لکسوس سفید پیاده شد. 

با دیدنش رفتم سمتشو گفتم

-مبارکه… 

-متعلق به شماست. 

-برازنده شماس

-خوب بلدی ها

-پس چی فکر کردی

-سوار شو برا یه ربع دیگه رزرو کردم

تازه فهمیدم برا چی میخواست بیاد جلو دانشگاه دنبالم. 

اما سخت در اشتباه بود.

پول و ماشین و دارایی اون فقط میتونست حرفای پشت سر منو بدتر کنه.

اگه با پای پیاده میومد دانشگاه دنبالم شاید حداقل میگفتن بنفشه از رو عشق و علاقه با نیماست. 

اما اگه با این ماشین میومد… 

همه میگفتن سیاوشو دور زد برا یه پسر پول دار. 

نفس عمیقی که بیشتر شبیه آه بود کشیدمو رفتم سوار شم تا نشستم دستمو گرفتو گذاشت رو دنده. 

نمیدونم چرا تماس نیما انقدر معذبم میکرد.  

داغی دستش باعث بود یا چیز دیگه که سریع استرس می گرفتمو دستم عرق میکرد. 

خواستم دستمو از زیر دستش بردارم که محکم تر گرفتش و گفت -کجا ؟

-دستم عرق میکنه

-عیبی نداره … من دوست دارم

با این حرفش قلبم یهو شروع کرد محکم زدن 

از گوشه چشم نگام کرد و آروم لبخند زد 

نامرد می دونست حرفاش رو من چه اثری داره و از این موضع قدرت لذت می برد. 

برای اینکه بحثو عوض کنم گفتم

-کجا میریم ؟ 

-یه جای جدید.

از کجا میدونی جدیده شاید من رفته باشم

-چون تازه افتتاح شده. 

-همممم این اول آشنایی هم بد نیستا

سوالی نگام کردو برگشت دوباره به جلو نگاه کرد

-هر روز رستورانای جدید و های کلاس … خوبه … اما خیالت که راحت شه… 

نذاشت ادامه بدمو گفت

-شما بعله بگو من اگه تا آخر عمرت تو رو جای جدید و های کلاس نبردم,… 

با این حرف نیما قلبم انگار میخواست از سینه ام بزنه بیرون. 

دلم میخواست در ماشینو باز کنمو برم بیرون انگار هوا ماشین داشت خفه ام میکرد تنم داغ شده بود. 

آروم شیشه ماشینو دادم پایین که صدای خنده تو گلو نیمارو شنیدم. 

میخواستم بپرسم چرا میخنده

اما میترسیدم باز بحث به جایی برسه که من کم بیارم. 

تو سکوت تا رستوران رفتیم.

یه رستوران کوچیک اما جالب بود.

رستوران زمین … مخصوص گیاه خوار ها…. 

سوالی نگاش کردمو گفتم -مگه گیاه خواری نیما ؟

-نه اما امتحانش ضرر نداره. 

-امممم خداکنه خوب باشه 

بلند خندید و گفت

 -نترس شکمو خانم غذاهاش خوشمزه است

-تو که قبلا نیومدی از کجا میدونی ؟

-بیا اگه بدت اومد میریم یه جای دیگه پارک کردو پیاده شد. 

منم پیاده شدم. 

تو ماشین عطر نیما دیوونه ام کرده بود. خیلی خوشبو بود دلم میخواست چشمامو ببندمو فقط نفس عمیق بکشم. 

برای همین تا پیاده شدیم هوای آزادو یه نفس عمیق کشیدم تا از حال و هوا عطرش بیام بیرون. 

با هم رفتیم سمت رستورانو تو قسمت فضای بازش نشستیم.

خیلی از محیط ساده و هنریش خوشم اومد.

به نیما گفتم

چقدر باحاله … فکر کردم باز میایم یه رستوران لوکس»  نهار اینجور جاهای دنج می چسبه«  سر تکون دادم و منو رو آوردن. 

کلی سر منو و توضیح غذا ها با گارسون خندیدیم.

هر چیزی من انتخاب میکردم بعد توضیحات گارسون میفهمیدم اصلا انتخاب خوبی نبود

بلاخره به یه اتفاق نظر رسیدیمو سفارش دادیم. 

نیما با رفتن گارسون گفت صیغه کنیم بنفشه ؟»  هاج و واج نگاش کردم صیغه ؟« 

آره … اینجوری میایم بیرون خیالمونم راحته دست همو میگیریم یا … هر چیزی

 … »

تو سکوت نگاش کردم.

آب دهنمو که خشک شده بود قورت دادم.

صیغه ؟! چرا خب … طوری باهم باشیم که احتیاج به صیغه نباشه… 

اما نمیدونستم چطور بگم. 

نیما سوالی سر تکون داد که گفتم

خب … ام… بابام با صیغه موافق نیست نیما«  جدی ؟ چرا ؟» 

خوب نمیدونه … رعایت میکنیم خب نگران نباش تو … دیگه دست همو نگیریم« . 

خندید و به صندلیش تکیه داد.

طوری خندید که من انگار حرف خنده داری زدم با خنده اش دلم ریخت… 

بنفشه من مامانم خیلی مذهبیه … براش خیلی مهمه و حساسه رو این چیزا … این چند روزم خیلی بهم میگه باهات صحبت کنم یه صیغه محرمیت برا این دوره آشنایی بخونیم … بلاخره تنها بودن دختر و پسر درست نیست حتی اگه دست همو هم نگیرن … میدونی که ما الان باید راجب خیلی چیزا حرف بزنم … همه چیزو درست نیست وقتی نامحرمیم بگیم… 

تمام تنم از حرفای نیما داغ شده بود…

چه حرفایی که وقتی نامحرمیم درست نیست؟ نیما همچنان منتظر جواب من به صیغه بود.

نمیدونستم واقعا چی بگم. 

سوالی سر تکون داد.

نفسم عمیق کشیدمو گفتم باید بابام نظر بده تو این مورد

حالا انگار تو موارد دیگه من نظر داده بودم . اما اینجا تنها چیزی که به ذهنم رسید همین بود. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن