فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۱

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

تو دانشگاه با هم آشنا شدیم. مثل خودم شیطون بود. 

شیطنت از چشماش میبارید و همیشه ته ریش داشت.

تو کلاس پشت سرم نشسته بود.

استادمون خیلی بد اخلاق بود.

زد رو شونه ام و وقتی برگشتم دیدم با ماژیک رو یه برگه آچار درشت نوشته »؟ بریم بیرون؟ دوتایی« 

هم خنده ام گرفته بود هم شوکه شدم از ترس استادمون سریع برگشتم سمت تخته که دیدم استاد زوم کرده رو ما.

سرمو انداختم پایین و استاد چیزی نگفت.

اما بعد کلاس رفتم پیشش و این شد اولین قرار ما.

کم کم صمیمی شدیم.

با هم شیطنت میکردیم.

با هم کلاسو خراب میکردیم.

وقتی کلاس جدا داشتیم با اکیپ دوستامون میرفتیم شیطنت پشت در کلاس اونا.

خلاصه اکیپامونم با هم جور شده بودنو یه جورایی ما پیوند دهنده بچه ها شده بودیم….

بین دو ترم بودو دیدنش یکم برام سخت شده بود.

سیا هر وقت میتونست ماشین باباشو میپیچوند میومد دنبالم.

میرفتیم دور دور.

ماکسیمم شیطنتم گرفتن دستش بود یا خوردن تنمون به هم.

یه روز زنگ زد گفت میام سر کوچه دنبالت.

منم یه بهونه جور کردمو زدم بیرون.

بعد کلی دور دور دیگه ۹ شب شدو منو رسوندسر کوچه. 

قبل پیاده شدن اما دست شو گذاشت رو پامو گفت بنفشه بعد اینهمه مدت یه بوس ندارم ؟

ابروهامو انداختم بالا و گفتم

-نه چه پر توقع

قبل اینکه چیزی بگه پیاده شدم.

اما از همون شب فاز جدید شیطنت ما شروع شد…

اخرای شهریور بود. 

تولد سیا بود. 

مهسا یکی از بچه ها پدر و مادرش مسافرت بودن و پیشنهاد داد خونه اونا یه دور همی بگیریم به مناسبت تولد سیا.

همه پایه بودن.

منو سیا و مهسا و امیر دوست پسر مهسا همه کارای مهمونیو انجام دادیم.

به مامانم اینا گفتم تولد مهساست و چون خونه اونام بود خیلی راحت اوکی شد.

یکم استرس داشتم برا همین تصمیم گرفتم لباس خیلی باز نپوشم.

نمیخواستم اولین بار جلو بچه های دانشگاه خیلی ولو و آزاد لباس بپوشم.

برا همین یه پیراهن حلقه آستین بالا زانو مشکی که ناحیه کمرش گیپور کار شده بود پوشیدم.

اون موقع موهام بلند بودو چتری داشتم.

موهامو بالا بستمو چتریامم ریختم رو صورتم.

وقتی رسیدمخونه مهسا اینا سیا و امیر زودتر رسیده بودن و چنتا از بچه ها دیگه هم بودن.

کم کم همه رسیدن.

لباس من تودخترامون تقریبا از همه پوشیده تر بود.

قرار نبود مشروب باشه اما پسرا با خودشون آورده بودن.

خیلی زود همه گرم رقص و شیطنت شدیم.

انقدر خندیده بودیم و مسخره بازی در اورده بودیم صورتم درد گرفته بود.

بچه هام کم کم داشتن میرفتن رو فضا.

رفتم کیکو از یخچال بیارم که سیا باهام اومد.

وارد آشپزخونه شدیم دستش دور کمرم حلقه شدو منو چرخوند سمت خودش. منم شیطنتم گل کرده بودو مخالفت نکردم.

خم شد و برا اولین بار لبمو بوسید.

مثل حس سقوط از ارتفاع بود چون قلبم یه لحظه ایستادو بعد انقدر تند میزد که نفسم رفت.

آروم خواستم ازش جدا شم اما کمرمو بیشتر به خودش فشار داد و بعد چند دقیقه لبمو ول کرد اما محکم بغلم کرد.

چند ثانیه تو همین حال بودیم که مهسا اومد تو آشپزخونه و کلی شرمنده شدم.

اون شب دیگه تا لحظه خداحافظی از خجالت مهسا به سیا نزدیک هم نشدم…

فردای روز تولدش زنگ زد بریم بیرون . من پایه سریع حاضر شدم.

تمام مدت اولین بوسمون رو مرور میکردم.

حتی با فکر کردن بهش هم قلبم تند میزد.

تا سوار ماشینش شدم دستمو گرفت و گفت از اون دیشبی ها میخوام« .

اخم کردمو گفتم

اون مخصوص تولدت بود» .

خندیدو راه افتادیم.

طبق عادت یکم دور دور کردیم و چون بابام زنگ زد زود برگشتیم.

دوتا کوچه بالا تر از خونمون نگه داشتو بازومو گرفت میدونستم چی میخواد گفتم سیا از بوس خبری نیست«  جون سیا»  نوچ«  یکی رو لپ»  نوچ« 

میرم از دخترای توخیابون بوس میگیرما«  اخم کردمو گفتم

جدی؟ پس برو از همونا بگیر

بلند خندیدو منو کشید سمت خودش لپمو بوسیدو گفت فردا خونمون خالیه ظهر« . 

میای ایکس باکسم رو امتحان کنیم ؟

دیشب همه پول رو هم گذاشته بودیمو برا سیا ایکس باکس هدیه گرفته بودیم.

اخم کردمو گفتم

لابد طوطی هم داری روپایی میزنه«  مرموز خندید و گفت شاید» 

میام به شرطی که مهسا و امیرم بیان«  اوک میزنگم امیر پایه بود بیان»  فقط اگه اونا بیان ها« 

باشه بابا چه خط و نشون میکشی واسم»  براش ادا در اوردمو سریع پیاده شدم.

خودم از خدام بود مهسا و امیر نباشن

اما واقعا میترسیدم اونا نباشن کاری دست خودم بدم….

سیا زنگ زد و گفت مهسا و امیر هم میان.

تازه اونجا بود فهمیدم چقدر استرس دارم.

شب تا صبح از استرس خوابم نبرد.

هم میترسیدم بابام اینا بفهمنو حس کنن از اعتمادشون سو استفاده کردم.

هم میترسیدم بابا مامان سیا سر برسن و آبروریزی بشه.

قرار بود یازده با مهسا بریم خونه اونا.

ساعت ده مهسا اومد دنبالم.

مامانم پیشنهاد داد با ماشین اون بریم و منم از خداخواسته ماشینو گرفتم.

تو کوچه سیا اینا پارک کردیم و رفتیم سمت ساختمون اونا.

مهسا گفت

خوبی زندگی تو مجتمع میدونی چیه ؟«  اینکه نمیفهمن تو کدوم واحد داری میری»  هر دو خندیدیمو وارد شدیم.

امیر و سیا هر دو با شلوارک جلو در واحد ایستاده بودن.

بعد کلی مسخره کردن اونا لباسامونو عوض کردیمو نشستیم جلو ایکس باکس.

دوتا دسته بیشتر نبود و هر بار دو نفر فقط میشد بازی کنن.

امیر و سیام که افتاده بودن رو دور منم منم و منو مهسا لم داده بودیم رو کاناپه ها در حال دردو دل کردن و خندیدن.

امیر یهو گفت

خیلی داره خوش میگذره بهتونا«  مهسا گفت

نه به شما بیشتر خوش میگذره»  بنفشه بیا تو و سیا یه دست بزنین« … 

بلند شدمو رفتم کنار سیا که سیا گفت بچه ها نهار سفارش بدن.

مورتال کمبت بود بازیشو من هر کاراکتری انتخاب میکردم سیا میبرد.

هر بار میبرد کلی مشت از حرص روش خالی میکردم.

دست آخری من شروع نکرده کاراکترمو نابود کرد و من بی هوا محکم زدم تو دلش آخش رفت هوا.

بلند شدم به حالت قهر برم که دستمو گرفت و کشیدم.

افتادم رو کاناپه اونم سریع اومد رومو گفت بوس» …

نمیدم« 

دیگه منتظر نموند و لبمو بوسید.

هرچی لج بازی و ناز و نوز بلد بودم اون لحظه بخار شده بود چون دستم رفت تو موهاشو باهاش همراهی کردم.

دستشو دور بدنم قفل کرد و با شدت بیشتر بوسیدم.

منم اصلا نمیفهمیدم دارم چکار میکنم باهاش همراهی کردم . از لبم رفت سمت گوشم که به خودم اومدم.

با فشار از خودم جداش کردمو گفتم سیا الان بچه ها میبینن»  نمی بینن تو اتاق منن« 

چشمام گرد شد که سیا دوباره خم شد رومو اینبار هم زمان با بوسیدن لبم دکمه های تونیکمم باز کرد.

سیا زیاد جلو نرفته بود که صدای آیفون بلند شد.

پوفی کردو از روم بلند شد.

نهارو آورده بودن.

مهسا و امیر هم سریع اومدن.

تنم داغ داغ شده بودو نفسم نا منظم بود.

سریع چنتا دکمه باز شده رو بستمو موهامم مراتب کردم.

سیا نهارو گذاشت رو اوپن و همه دو اوپن ایستادیم مشغول شدیم.

هر از گاهی دستش دور کمرم حلقه میشد منو میکشید بغلش.

وسط نهار بودیم مامانم زنگ زد گفت میخواد بره به مادر بزرگم سر بزنه ماشینو میخواد.

سیا و امیر حسابی تو پرشون خورده بود.

به مهسا گفتم اون بمونه اما اونم با من اومدو برگشتیم خونه.

تمام مدت داشتم رفتارمو بررسی میکردم.

با فکر کردن به سیا دوست داشتم دوباره تجربه کنم اما با فکر کردن به عواقبش پشیمون میشدم.

آخر تصمیم گرفتم تا جایی که میشه جلو این حسم وایسم.

اما دفعه بعد که سیا اومد دنبالم.

تا نشستم تو ماشین خم شد لپمو بوسید و منم دوباره بوسیدمش.

انگار دست خودم نبود.

دیگه صمیمی تر شده بودیمو سیا تا میتونست و هر جا بود شیطنت میکرد.

از نیشکون بازو و کمرم گرفته تا بغل های یهویی و بوس های یواشکی…

ترم سه شروع شده بود و عملا من دانشگاه میرفتم که سیا رو ببینم نه اینکه کلاس برم

چون رشتمون تربیت بدنی بود از ترم سه خیلی از کلاس هامون جدا شده بود. 

اما بازم خوب بود چون بین کلاس ها حسابی وقت با هم بودن داشتیم.

چهارشنبه بودو کلاس ساعت ۲ مون کنسل شد.

سیا ماشین آورده بود و با مهسا و امیر رفتیم نهار بیرون.

بعد نهار گفت منو میرسونه که دیدم جلو در خونشونیم.

با شیطنت مخصوص خودش گفت یه کوچولو بریم بالا»  بعد اون اولین بار که رفتیم خونشون چند بار دیگه هم با بچه ها رفته بودم خونه سیا اما تنهایی نرفته بودم.

سعی کردم اخم کنم هرچند شیطنت خودمم گل کرده بود و گفتم چقدر کوچولو ؟«  به ساعتش نگاه کردو گفت

تا چهار ساعت دیگه خونمون خالیه حالا چقدر بمونی دست خودته« .

سیا یهو کسی نیاد آبرو ریزی شه» 

چشمکی زد و ماشینو برد تو پارکینگ مجتمع.

آدم وقتی جوونه کارایی میکنه که چند سال بعدش براش قابل باور نیست.

خودم باورم نمیشه چطور انقدر دلم بزرگ بود و شیطونی میکردم.

با سیا رفتیم خونشون و ایندفعه تا وارد شدیم بغلم کردو شروع کرد به بوسیدنم.

قد و هیکل نسبت به من قابل توجه بود

یه سر و گردن از من بلند تر و حسابی چهارشونه بود.

دیگه تو حال خودم نبودم. 

تو بغلش حسابی خوش میگذشتو منم همراهیش میکردم.

هر بار برمیگردم به اون روز با خودم میگم چقدر مدیون سیام که کنترل داشت رو خودشو از یه حدی بیشتر نرفت.

امتحانا تموم شده بود و دور هم با بچه های دانشگاه رفتیم کافی شاپ.

رو قسمت تراس نشسته بودیم و ویو جالبی از خیابون و ساختمونای اطراف داشت.

اکیپ ما دور یه میز بود.

سیا ٬ امیر و مهسا ٬ عارف ٬ سعید و تارا…

میز بغل بچه ها شروع کردن با بطری خالی دلستر جرئت و حقیقت بازی کردن.

به مام گفتن بریم سر یه میز

اما بچه ها که بلند شدن سیا دستمو گرفت و بدون هیچ حرفی فقط چشمک زد که فهمیدم میخواد بشینم.

به خیابون پایین پامون نگاه میکردم که یه نفر از عرض خیابون و بین ماشینا دوئید سمت ما.

نگامو کشیدم رو سیا که گفت تعطیلات چکار میکنی ؟» 

نمیدونم زیاد نیست که … بخوابم کمبود خوابم جبران شه«  لبخند حق به جانبی زد و گفت

فکر خوبیه … یه پیشنهاد دارم … مامانم اینا دارن میرن» …

حرفش تموم نشده بود که یه دست یقه سیا رو گرفتو بلندش کرد.

شوکه برگشتم سمت اون آدم.

نیما بود…

دوست داداش بزرگم.

خودش بود … همون کسی که چند لحظه پیش از بین ماشینا میدویید سمت ما…

با سیا دست به یقه شد و داد میزد به چه جرعتی بهش دست زدی هان» …

سیام مدام میگفت

ول کن بابا تو کی هستی» …

بچه های دیگه اومدنو بلاخره نیمارو از سیا جدا کردن.

نیما لباسشو مرتب کرد و بازو مو گرفت کیفتو بگیر ببرمت خونه»  اصلا نمیفهمیدم چی شده نیما یهو از کجا اومد این رفتارش چه دلیلی داشت

مطمئنم هر کدوم از چهارتا برادرای خودم بودن چنین وحشی بازی در نمی آوردن.

نیما منو کشید و فقط تونستم کیفمو سراسیمه بردارم.

نگام با سیا گره خورد که کلافه و عصبی بود.

نیما تند میرفت و منو پشت خودش میکشید از خیابون رد شدیمو تازه ماشینشو دیدم.

در ماشینو باز کرد برم تا بشینم و خودش محکم درو کوبید.

سریع سوار شد و گاز داد.

قلبم تند میزدو دهنم از ترس خشک و تلخ بود.

اصلا اتفاقاتو باور نمیکردم.

تمام طول مسیر به بیرون خیره بودم.

چند بار نگاه نیما رو رو خودم حس کردم اما ترسیدم برگردم سمتش جلو خونمون ترمز کرد

بازم بدون هیچ حرفی فقط به هم نگاه کردیم.

درو باز کردمو پیاده شدم.

اما تا وقتی که نرفتم تو نیما نرفت…

سریع موبایلمو در آوردم به سیا زنگ بزنم…

اما رد تماس کرد…

کلافه رفتم تو خونه و لباسامو عوض کردم بغض تو گلوم بود اما نمیخواستم گریه کنم رو تخت دراز کشیدمو به سقف خیره شدم.

چطور یهو روزم بهم ریخت اصلا نیما از کجا پیداش شد منو از کجا دید برا چی اینجوری اومد

میدونستم مذهبی هستن اما مذهبی بودن اونا به ما ربطی نداشت ما خانواده راحتی بودیم

هزار بار نیما اومده بود خونه ما و من هیچوقت جلوش حجاب نداشتم من با نیما بزرگ شدم

از وقتی بچه بودم نیما با داداشم بهنام میومد خونه ما.

از من ۱۲ سال بزرگتر بود.

هیچوقت رفتار خاص یا متفاوتی نداشت.

هر چی تو ذهنم مرور میکردم

میدیدم هیچوقت حتی یه ذره هم کار مشکوکی نکرده بود که بتونم به این رفتارش ارتباط بدم.

حتی ۴ سال پیش برا تولد بهنام با دوست دخترش اومده بود…

با بهنام تو دانشگاه دوست شدن و دوستیشون پایدار شد. 

ارشد و دکترام با هم بودنو الانم تو کار یه جورایی شراکت دارن

هرچند خانواده نیما خیلی وضع مالی بالایی داشتن و نیما مستقل برا خودش شرکت زده بود و وضعیت خیلی خوبی داشت اما بهنام هم تو یه سری از پروژه ها باهاش همکاری داشت.

سرم از فکر کردن به نیما درد گرفته بود دوباره به سیاوش زنگ زدم اما بازم جواب نداد

حق داشت ناراحت باشه ازم جلو بچه ها خیلی ابرو ریزی بدی بود.

صدای مسیج گوشیم بلند شد ذوق کردم سیا باشه اما مهسا بود خوبی بنفشه ؟»  سریع جواب دادم

نه خیلی بدم مهسا … سیا جوابمو نمیده» …

از پیش مام بعد رفتن شما گذاشت رفت . کی بود این پسره ؟ خاطرخواهته ؟«  دلم میخواست گوشیمو بکوبم به دیوار حتما سیاوشم فکر کرده من دورش زدم

فکر کرده با نیما سر و سری دارم که اینجور یهو حق به جانب اومده سراغم کلافه نشستم رو تختو برا مهسا نوشتم

دوست داداش بزرگمه . خودمم هنگم از حرکتش … هیچ صنمی با من نداره مهسا … اصلا نمیفهمم چرا این کارو کرد»  بنفشه … شک نکن میخوادت« 

غلط کرده … ابرومو پیش همه برد … سیاوشو چکار کنم … جوابمو نمیده»  من خبرشو میگیرم خبرت میکنم»  مرسی» 

دوباره دراز کشیدم رو تخت و اینبار اشکام راه افتاد پیام دادم به سیاوش

سیا خواهش میکنم جوابمو بده کارت دارم» .

اون روز تا شب سیاوش جوابمو نداد

دانشگام تعطیل شده بودو نمیدونستم چطور ببینمش.

همش بغض میکردم اما جلو مامان اینا حفظ ابرو میکردم.

همش انتظار داشتم نیما به بهنام گفته باشه و اونم به بابا اینا بگه.

اما هیچ رفتار متفاوتی از هیچ کسی ندیدم.

صبح دیگه دلم طاقت نیاوردو از مهسا خبر سیاوشو گرفتم اما گفت به اونام جواب نداده.

اون روز به هر بدبختی بود کذشت و فردا صبحش ده زدم از خونه بیرون.

مستقیم رفتم خونه سیاوش اینا برام مهم نبود پدر و مادرش باشن باید با سیاوش حرف میزدم.

زنگ ایفونو زدمو منتظر موندم.

یعد چند دقیقه صداشو شنیدم اینجا چکار میکنی بنفشه ؟»  چرا جواب تلفنمو نمیدی«  برو» 

اینو گفتو آیفون رو گذاشت

کلافه چند بار دیگه زنگ زدم اما جواب نداد.

زنگ یه واحد دیگه رو زدمو گفتم کلیدمو جا گذاشتم با باز شدن در سریع رفتم طبقه سیاوش اینا و در زدم.

یه دختر هم سن من درو باز کرد.

با تعجب نگام کرد که گفتم میشه با سیاوش صحبت کنم« .

صدای مامانشونو شنیدم که پرسید سما … کیه ؟»  دوست سیاوش مامان« .

برام سر تکون داد و گفت الان میگم بیاد. بفرمایید داخل» . 

مرسی مزاحم نمیشم» 

اینو گفتمو رفتم انتهای سالن نزدیک آسانسور منتظر سیاوش ایستادم

بعد چند دقیقا سیاوش عصبانی اومد و دکمه آسانسورو زد هر دو سوار شدیمو تو سکوت رفتیم طبقه پایین تحمل این رفتار سرد سیاوشو نداشتم.

بغضم داشت میشکست.

تو پارکینگ ایستادیمو سیاوش گفت این مسخره بازیا چیه ؟» 

مسخره بازی رو تو در میاری سیا . چرا باهام اینجوری رفتار میکنی ؟ مگه من چکار کردم ؟« 

چیکار کردی ؟؟؟ بنفشه اون پسره کی بود ؟ کی بود که روت انقدر حس مالکیت داشت ها ؟ منو دور میزنی ناراحتم هستی» ….

از حرفای سیاوش عصبی شدم. 

لبمو به هم فشار دادمو چندتا نفس عمیق کشیدم.

خیره نگام کرد که گفتم

من نه با نیما سنمی دارم . نه میدونم چرا این کارو کرد . نه حتی باهاش حرف زدم . اما ازت انتظار نداشتم انقدر راحت تمام باورات راجب من عوض شه.

یکم قیافه عصبانیش کم شد اما باز با حرص گفت

پس آقا همینجوری پاشده اومده ؟ از من انتظار داری باور کنم ؟ آدم همینجوری از این حرکتا میزنه؟ نکنه به اونم دادی؟  با این حرفش قلبم ایستاد.

اصلا انگار نفس کشیدنم جواب نمیداد چون حس میکردم دارم خفه میشم.

خیلی بهم بر خورده بود.

خیلی زیاد…

بخاطر کی پاشدم تا اینجا اومدم

من خر فکر میکردم بخاطر رفتار توهین آمیز نیما ناراحته.

نگو آقا راجب من چه فکرایی کرده.

چند قدم رفتم عقب.

پلک زدم که اشکام ریختن.

سر تکون دادمو گفتم

برام مردی سیاوش … انتظار نداشتم اینجوری راجبم فکر کنی  دیگه منتظر جوابش نموندم و دوییدم سمت خروجی.

هرچند اونم تلاشی نکرد دنبالم بیاد.

نمیدونم چند ساعت شد که داشتم راه میرفتمو اشک میریختم.

به اونم دادی؟! 

صداش تو سرم میپیچید…

حس شدید حقارت و پشیمونی تو وجودم داشت خفه ام میکرد.

نمیدونستم باید چکار کنم…

هوا تاریک شده بود رسیدم خونه.

خوشبختانه کسی خونه نبود بخوام توضیح بدم چرا این شکل و قیافه ام.

رفتم تو اتاقمو خوابیدم.

تا فردا صبح و روز بعد و بعد کارم خوابیدن شده بود و با داد بابا یا مامان میرفتم یه چیز میخوردم برمیگشتم رو تختم.

حوصله حرف زدن با هیچ کسیو نداشتم.

هرچند کسیم سراغمو نمیگرفت.

نه سیاوش.

نه بقیه بچه های دانشگاه.

از بس اتفاقاتی که افتاده بودو مرور کرده بودم با فکر کردن هم تهوع میشدم.

باورم نمیشد انقدر راحت به سیاوش اعتماد کردمو حالا چوب اعتمادمو میخوردم.

مامانم حسابی شک کرده بود.

زنگ زد به مهسا و ازش پرسید من چم شده.

مهسام گفت خبر نداره بهم زنگ میزنه.

وقتی زنگ زد جوابشو ندادم.

چندبار زنگ زد اما وقتی دید جواب نمیدم پیام داد که کجایی و این حرفا.

حوصله اونم نداشتم.

حوصله خودمم نداشتم.

فقط دلم میخواست برگردیم عقب و گذشته پاک شه درست اول لحظه که دست سیاوش رو دکمه های من بود.

وقتی دکمه های پیراهنمو دونه دونه باز کرد.

درست برگردیم اونجا

جلوشو بگیرم و تا میتونم ازش دور شم.

اون ترم هر کاری کردن نرفتم داشگاه.

نمیتونستم تحمل کنم سیاوشو ببینم.

حتی اکیپمون و دوستام…

دوستام ؟ چه واژه عجیبی بود.

یهو همه غریبه شدن . یهو همه قضاوتم کردن.

هیچکس باور نمیکرد من ارتباطی با نیما نداشته باشم و اون سر خود این کارو کرده.

مامانم دیگه مطمئن شده بود چیزی شده.

بزور منو برد پیش مشاور.

اما من به هیچ کس احتیاج نداشتم.

درسمو خوب گرفته بودم.

به هیچکس اعتماد نکن.

به هیچ کس دل نبند.

دنیا و آدماش بیش از اندازه عوضین… 

درس مهمی بود.

شاید یه ماه طول کشید تا اشکام بند اومد.

اما افسوس و پشیمونی چیزی نیست که هیچوقت از بین بره.

ترم بعد سعی کردم طوری کلاس بگیرم که با هیچ کدوم از بچه ها برخورد نکنم.

دانشگاه دیگه برام اون محیط شاد و پر هیجان نبود.

دقیقا سر تایم کلاس میرفتمو زودتر میزدم بیرون.

مهسا خیلی سعی کرد همدیگرو ببینیم.

اما تا تونستم طفره رفتم.

موقع میان ترما بود که از جلسه امتحان اومدم بیرونو مهسارو دیدم.

منتظرم ایستاده بود.

با دیدنم سریع اومد جلو صدام کرد.

ایستادمو دو دل نگاش کردم “چرا اینطوری میکنی ؟”

“چطوری؟”

“چرا از همه فرار میکنی؟”

“نمیکنم . خوبی تو ؟”

“تو خوبی؟ بیا با هم راه بریم. دلم برات تنگ شد”

اینو گفتو بغلم کرد . سعی کردم با محبت بغلش کنم . اما دلم گرفته بود.

دلم از همه و قضاوت هاشون گرفته بود.

با هم رفتیم سمت خروجی دانشگاه و مهسا گفت ” همه بچه های اکیپ خبرتو میگیرن . گفتیم لابد ازدواج کردی که خبری ازت نیست”

سعی کردم پوزخند نزنم . عادی گفتم ” نه فقط میخواستم تنها باشم” “بنفشه … راستشو بگو چی شده ؟”

“راستش ؟ راستش اینه نمیخوام سیاوش رو ببینم . نمیخوام بچه هایی که اون روز تو کافی شاپ بودنو ببینم . نمیخوام آدمایی که منو

قضاوت کردن و باور نکردن حرفمو دوباره ببینم . میدونی چه حسی دارم مهسا ؟!

حس شکستن … هم دلم هم اعتمادم” مهسا ایستادو بازومو گرفت

“بنفشه من حرفتو باور دارم . اما به بچه ها حق بده خیلی اتفاق عجیبی بود”

“حق میدم اما تو هم به من حق بده … دو سال با هم بودیم … تو این دوسال منو نشناختین ؟ دو رو نیستم ؟ دور نمیزنم ؟ نه ؟ بزار اینجوری دور باشیم … اینجوری راحت ترم”

ساکت بودیم هر دو که مهسا گفت ” بنفشه … با من که دوستی” خندیدمو گفتم ” دیوونه … چرا نباشم” “من مطمئنم نیما بهت نظر داره”

“من اونو نمیدونم … اما میدونم تا امروز و این لحظه هیچ حرف و صحبتی حتی برای یه لحظه هم بین ما نبوده . هر بار در حد دوست برادرم دیدمش . همین…” لبخند زدو گفت ” باورت میکنم … اما تو هم باور کن اون دوستت داره. ” چشمک زد و گفت ” خوشتیپ هم بودا”

زدم رو بازوشو بعد اون روز فقط با مهسا دوباره رابطه ام برگشت . اما فقط در حد تایم هایی که میشد.

نه راجب سیاوش ازش پرسیدم.

نه اون بهم خبری ازش داد.

میخواستم فکر کنم وجود نداره.

تا اینکه قبل امتحانای پایان ترم سیاوشو دیدم . دست تو دست با ترانه . یکی از بچه های اکیپ خودمون . نمیدونم چرا تنم یخ شد و بغض کردم.

اما سریع نگاهمو دزدیدم.

هرچند نگاه سیاوشو رو خودم حس کردم.

اما زود رفتم سمت خروجی.

روزا اینجوری تو تنهایی برام میگذشت . تا اینکه عروسی داداش بزرگم شد . چون نه طرف ما خیلی فامیل داریم نه طرف الناز ٬ زن داداشم ٬ یه باغ گرفته بودن که مراسم از اول مختلط بود.

اون شب برای اولین بار بعد اون آبروریزی تو کافی شاپ نیما رو دیدم. 

مثل همیشه شیک و مرتب بود . با اکیپ دوستای بهنام سر یه میز نشسته بودن اما انگار نگاهش رو من قفل شده بود.

اول دیدمش سریع نگاهمو دزدیدم.

هرچند باید ازش ممنون بودم که ماهیت اطرافیانمو برام رو کرد.

اما دلیل عذاب این چند وقتم اون بود.

سعی میکردم سمت میز اونا نرم حتی اون سمتم نگاه نکنم.

اما نگاهش تنمو داغ کرده بود.

رفتم اتاق پرو و رو صندلی نشستم.

سعی کردم چنتا نفس عمیق بکشم تا آروم شم.

نمیدونستم چرا اینجوری میشم.

چرا انقدر استرس دارم تو حضورش.

چرا اون همش نگاهش رو منه.

عمه ام اومد تو و با دیدن من متعجب گفت بنفشه اینجا چکار میکنی» …

هیچی عمه یکم کلافه بودم اینجا نشستم« 

خب پاشو بیا کیکو آوردن الان صدات میکنه برا رقص چاقو» .

عروسمون خواهر نداشت و از قبل باهام هماهنگ کرده بود برا رقص چاقو.

خودمو تو آینه مرتب کردمو رفتم بیرون . پیراهنم حالت دو تیکه بود.

دامن بلند آبی نفتی و بالا تنه مشکی گیپور که پشتش تا کمر باز بود . قسمت جلو هم یقه ۷ بود . با آستین بلنگ گیپور.

موهامو بالای سرم شینیون کرده بودمو برا همین خیلی حس لخت بودن داشتم پشتم

 .

تا برگشتم سالن صدام کردن. 

چاقوی تزئین شده رو گرفتمو با آهنگ شروع کردم رقصیدن و بهنام و النازو اذیت کردن.

همه میومدن به من شاباش میدادن و لحظه ای که نیما اومد نزدیک بود خشکم بزنه . سعی کردم خیلی طبیعی رفتار کنم. با اینکه همراه دوتا دوست دیگه بهنام بود اما اصلا انگار اونارو نمیدیدم.

تشکر کردم و ازش گرفتم . اما چند دقیقه بعد بردم چاقو رو دادم.

لعنتی رفته بود رو اعصابمو تموم تنم میلرزید.

چاقو رو دادم و به بهونه گذاشتن شاباش ها تو کیف رفتم بیرون سمت ماشین.

اصلا نمیفهمیدم چه مرگمه.

میدونستم هیچ حسی بهش ندارم اما نگاهش به من رفته بود رواعصابم . از دور دیدم نیما از سالن اومد بیرون.

پشت ماشین عروس مخفی شدمو وقتی از کنارم رد شد از سمت دیگه ماشین بی سر و صدا برگشتم سالن.

میدونم بیرون اومدنش ربطی به من نداشت اما نمیدونم چرا نمیخواستم منو ببینه.

با خیال راحت از اینکه نیما رفته از بقیه مراسم لذت میبردم که نوبت به پرت کردن دست گل عروس رسید.

الکستر گفت همه مجردا بیان وسط وایسن.

دختر و پسر با شیطنت اومدن وسط.

تا من برسم افتادم اخر جمعیت اما امیدوار بودم الناز دور پرتاب کنه برسه به من.

برق سالن خاموش شد و رقص نور و آهنگ قری که بهنام و الناز رقص آخر با دست گلو میرفتن.

وسطش الناز هی تریپ پرت کردن میومد اما پرت نمیکرد.

یهو پشتم که لخت بود داغ شد و گرمای دستیو پشتم حس کردم . برگشتم که دیدم نیماست.

لبخند زد . تو اون شلوغی خم شد و تو گوشم گفت خوبی؟

فقط سر تکون دادم . زبونم جلوش بند اومده بود .مثل دفعه قبل.

دوباره گفت

همش میخواستم ازت بخاطر اون روز معذرت بخوام … کنترلمو یهو از دستدادم» …

بازم سر تکون دادم که گفت منو میبخشی ؟»  اینبارم سر تکون دادم اون پسره چی شد ؟» 

از حرفش جا خوردم . اما تمام حرص این مدتم زنده شد.

اخم کردمو بلاخره زبونم باز شد

میخواستی با اون اتفاق چی بشه ؟ کات کردیم« .

بی توجه به بقیه خواستم از بین جمعیت برم و ازش دور شم که بازومو گرفتو گفت معذرت میخوام» 

دیگه مهم نیست یه عوضی بود« 

بازومو از تو دستش آزاد کردمو رفتم سمت اتاق پرو خانما.

دوباره تنم میلرزیدو نفسم بالا نمیومد.

اون شب وقتی برگشتم تو مراسم از نیما خبری نبود.

اما داغی دستش رو کمرم از یادم نمیرفت.

چند روز از عروسی بهنام می گذشت . مامان دعوتشون کرد برا شام خونه ما.

بعد شام دورهم نشسته بودیمو منم بیخیال رو مبل لم داده بودم تو تلگرام ول میچرخیدم که با شنیدن اسم نیما گوشام تیز شد.

بهنام داشت به بابا میگفت

شرکت نیما اینا یه قرارداد خیلی توپ بسته با ما» .

برا شما خوبه یا اونا«  بهنام خندید و گفت

اونا که وضعشون خوبه برا ما خوبه. درآمد خالصمون از این قرارداد بالا یه میلیارد میشه» .

خوبه خدارو شکر« .

اره مخصوصا که من همکار دو طرفم از دو طرف سود میکنم» .

همه خندیدنو من باز بیخیال بحثشون شدم اما یهو با شنیدن این جمله بهنام سیخ سر جام نشستم.

نیما گفت اگه اجازه بدین بیاد خواستگاری بنفشه» .

سکوت شد تو خونه.

نیما ! خواستگاری من! 

نیما هم سن بهنامه و ۱۲ سال از من بزرگتره … بابا امکان نداره قبول کنه… 

بابا و مامان به هم نگاه کردن که بهنام گفت

دیگه نیمارو میشناسین . شخصیت و وضع خانوادگیش حرف نداره . اینجور که خودش میگفت خیلی وقته عاشق بنفشه شده اما نتونست جلو بیاد. 

اینجا که رسید نتونستم جلو خودمو بگیرمو گفتم چی داری میگی… منو کجا دیده ؟!

بهنام ابروهاشو بالا انداخت و گفت

کجا تورودیده؟ ده ساله دوستمه ها چقدر اومده اینجا رفت آمد داشتیم بعد میگی کجا تورو دیده ؟« 

با این دورادور دیدنا عاشق میشن ؟«  بابا گفت

بنفشه« …

این یعنی ساکت شو … ساکت نشستم سر جام.

بابا گفت

تو خوبی نیما شکی نیست … اما …

نفس راحتی کشیدم که جمله بعدی بابا زد تو حالم.

باید بیاد باهم صحبت کنیم« .

با چشمای گرد به بابا نگاه کردمو گفتم بابا ….

چیه بابا جان ؟ 

متقصد ازدواج ندارم

باشه بابا جان . بعد راجبش صحبت میکنیم .

همیشه با من اینجوری برخورد میکردن. نه به حرفام اهمیت میدادن نه اعتراضاتمو جدی میگرفتن.

به حالت قهر بلند شدمو رفتم اتاقم.

قبلا اینهمه خواستگار اومده بود بدون اینکه به من بگن رد کردن خودشون.

الان من میگم نه اما میخواد صحبت کنه.

میدونم وضع مالی خانواده نیما و تک بچه بودنش بی اثر نیست تو این تصمیم بابا اینا.

رو تختم درازکشیدمو به سقف خیره شدم.

پس نیما واقعا با منظور اون روز به سیا توپید.

الان اگه بچه ها بفهمن نیما میخواد بیاد خواستگاری من…

دیگه صد در صد مطمئن میشن من از قبل با نیما رابطه داشتم.

باز اشکام راه افتاد.

نه تنها نتونستم ثابت کنم بی گناهم … حالا داره ثابت میشه گناهکار بودم….

اون شب هیچکس دیگه باهام حرفی نزد.

چند روز گذشت و نکه خبری نشد من گفتم شاید بیخیال شدن.

تا اینکه چهارشنبه وقتی از دانشگاه اومدم دیدم مامان کارگر داره.

معمولا هر دو ماه کارگر داشتیم و تازه خونه تمیز شده بود.

شک کردم نکنه بخوان بیان خواستگاری . برا همین پرسیدم چه خبره ؟ مهمون داریم ؟»  آره« . 

کی؟» 

نیما با پدر و مادرش«  قلبم یهو شروع کرد به تند زدن.

با نق گفتم

ماماااااان … من که» …

پرید وسط حرفمو گفت

بچه نباش بنفشه . یه شام خانوادگیه . کی با تو کار داره .برو یه دوش بگیر با این سر و وضعت» 

میدونستم فقط یه شام خانوادگی نیست . اگه بود چرا تا حالا اینجوری قرار نذاشته بودن.

چرا همیشه نیما تنهامیومد.

انقدر خسته بودم و کلافه بی حرف دیگه با مامان رفتم اتاقمو خوابیدم.

اگه یه شام خوانوادگیه پس من نباشم مشکلی نیست.

با این فکر خوابیدم اما ساعت شیش مامان که دستمو خونده بود بیدارم کردو بزور فذستادم حمام.

بعدم تو اتاقم منتظر بودو موهامو کامل سشوا کشید.

قیافتو این شکلی نکنه مگه بچه دو ساله ای ؟»  قیافم چشه مگه ؟« 

بنفشه بابات با نیما صحبت کرد . نظرش اینه آشنا بشین شاید خوشت اومد» .

اما مامان من» …

باز پرید تو حرفم

مگه تو با نیما برخورد داشتی که میگی نه … خب دختر بزار بشناسیش» …

خب مامان همینو میگم برخورد نداشتیم چطور میگه از من خوشش اومده«  نیما به بهنام گفته ده ساله عاشقت شده… یعنی وقتی تو حواست نبوده اون حواسش به تو بوده» 

یکم سکوت کردم . واقعا ؟ ده سال خیلیه . با کلافگی گفتم چرت گفته ده سال پیش من ۱۲ سالمم نبود مامان« .

اون پیراهن جیگریتو بپوش بیا الان میرسن»  ماماااان« …

رفتن صحبت میکنیم» .

فقط یه شام خانوادگی بود…

برا همین نیما با یه سبد گل هم قد من اومد تو. 

چشم غره ای به مامان رفتم که اون بدترشو برام رفت و تو گوشم گفت حواست به رفتارت باشه. دیگه بزرگ شدی» .

هر بار باب میلشون نبودم همینو میگفتن دیگه بزرگشدی دقیقا

دیگه بزرگ شدم انقدر به من دستور ندین انقدر جای من تصمیم نگیرین.

انگار بزرگی به چشم بدون چون و چرا به دستورات اونا بود. 

بعد سلام و علیک اولیه نشستن و ما هم نشستیم

پیراهنم زرشکی ساده بود . آستین کوتاه بود و از رو کمر چنتا پیلع میخورد که عروسکیش میکرد. 

رو فرشی بدون پاشنه پام بود و تو این شرایط دقیقا سرم میرسید وسط سینه نیما.

نه تنها سنی ازم خیلی بزرگتر بود قدی هم ازم بزرگتر بود.

هیکلش هم دو برابر من بود.

تو همین فکرا بودم که به خودم اومدم و فهمیدمخیره نیما نشستم. 

اونم متوجه نگاه من شده بودو داشت منو دید میزد.

دوباره تنم گر افتادو داغ شدم.

مامان به حوری خانم گفته بود بمونه پذیرایی کنه.

حالا تا دیروز مهمون میومد من در نقش حوری خانم در حال پذیرایی بودما . الان برا من با کلاس شده بودن میخواستن از نیما اینا کم نیارن.

صحبت های عادی از هوا و سیاست و کار نیما و بهنام و شرایط اون داداشم تو آلمان و تاریخ عروسی دو تا داداش دیگم و خلاصه از هر در و دیواری حرف زدن که یهو باباش گفت

نیما جان شمام برین با هم صحبت کنین فقط ما حرف زدیم که» .

بابای منم نگاهی به من کردو سر تکون داد.

اصلا برا این قضیه آماده نبودم.

آروم بلند شدم اما نمیدونستم کجا باید بریم و چی بگم که مامان گفت برین اتاق خودت بنفشه جان« 

سر تکون دادمو نیما هم بلند شد پشت سرم اومد.

مطمئن بودن صدای قلبمو میشنوه چون تو گوشام اکو میشد از بس بلند میزد.

جلو در اتاق ایستادمو بفرما زدم که خیلی ریلکس لبخند زد و گفت خانما مقدم ترن» 

نامردی بود. چرا اون انقدر ریلکسه من انقدر استرس دارم.

تو ذهنم دوست دختراش رژه رفتن

چون لابد اون انقدر تجربه داره دیگه استرس نداره شایدم بخاطر سنشه

باز تو افکارم غرق شده بودم و حواسم نبود بهش خیره شدم.

سریع خودمو جمع و جور کردمو رفتم تو اتاقم . صندلی میز تحریرمو براش چرخوندمو گفتم بفرمایید خودم رو تختم نشستم

با نشستن من رو تخت نیما چشمی تو اتاقم چرخوند.

انتظار داشتم بشینه اما با همون اعتماد به نفسش تو اتاقم قدم زد و گفت ” پس رنگ بنفش رو دوست داری”

دیوار اتاقم یاسی بودو پرده ها بنفش.

زیر لب آره ای گفتم که برگشت سمتمو اومد با فاصله از من رو تختم نشست.

روش به سمت من بود و خیلی نافذ نگام میکرد.

خیلی کلافه بودمو دستام عرق کرده بود.

ار اعتماد به نفس نیما بیشتر کلافه شده بودم.

خودش گفت

<اولین بار که دیدمت به دختر بچه بودی… 

چشمام گرد شد از حرفش که ادامه داد

<یه دختر کوچولو با موهای بلند و چشمای یکم روشن و شیطون . برامون شربت و بیسکوئیت آوردی … خودتم یکی از بیسکوئیتا برداشتی و رفتی.

اصلا این خاطره یادم نبود اما با تعریف نیما تو ذهنم اومد.

نیما ادامه داد

نمیدونم چرا کم کم خجالتی شدی و دیگه نیومدی سمت ما … اوایل از سر و کول ما بالا میرفتی اما دبیرستانی که شدی دیگه جلو نمیومدی  …اما من حواسم بهت بود… 

خندیدمو گفتم

>من اصلا یادم نبود.

<میدونم… 

>من فقط تولد بهنامو یادمه که شما با دوست دخترت اومدی ابروهاشو انداخت بالا و گفت

<چه شانسی دارم … اون یادته فقط ؟ خندیدمو سر تکون دادم.

پوفی کردو گفت

<من نمیخواستم هیچوقت بیام سمتت … نمیخواستم دوستیم با بهنام خراب شه …

مخصوصا بخاطر اختلاف سنیمون فکر نمیکردم قبول کنن…

سکوت کردو نگام کرد.

سوالی سر تکون دادم که بقیه رو بگه.

<خب دیدم نمیتونم ازت بگذرم … مخصوصا بعد دیدنت با اون پسره … از ذهنم پاک نمیشدی… 

با یادآوری اون روز اخمام رفت تو هم که لبخند شیطونی زد و گفت <بزار پای غیرتم

از این حرفش چشمام گرد شد . انتظار نداشتم بحث اولمون اینجوری پیش بره نمیدونستم چی بگم که حوری خانم اومد جلو در و گفت >بفرمائید شام حاضره

مرسی گفتمو به نیما نگاه کردم که موبایلشو از جیب کتش بیرون آوردو گفت <نشد زیاد صحبت کنی … شمارتو بگو بقیه تلگرامی.

بقیه حرفا ؟ من میخواستم بگم نه . نمیخوامت اصلا.

اما حضورش زبونمو بند میاورد. 

آب دهنمو سخت قورت دادمو شمارمو گفتم.

لبخند پر غروری زد و بلند شد.

منم بلند شدو با هم رفتیم سمت پذیرایی. 

بیشتر از قبل داشتم حرص میخوردم . حالا از دست خودم که نتونستم رک حرفمو بزنم بیشتر عصبانی بودم

وقتی برگشتیم تو سالن انگار همه منتظر ما بودن.

بابای نیما گفت

خب … نتیجه چی شد ؟» 

تا خواستم حرف بزنم مامان جوری بهم چشم غره رفت که نزدیک بود بزنم زیر گریه و نیما گفت

قرار شد بیشتر آشنا شیم« 

با این حرفش همه خب و سلامتی گفتنو بلند شدن برا شام.

دیگه قشنگ فهمیده بودم نیما چقدر سیاست مداره.

طوری اوضاع رو دست میگیره ومدیریت میکنه که به نفع خودش باشه.

بلاخره یه شرکتو مدیریت میکنه. 

براش من یه نفر به حسابم نمیاد.

اما نباید بذارم بهم زور بگه.

ازش ناراحت بودم.

بخاطر کاری که کرده بود.

آبرویی که ازم برده بود.

حرفی که پشت سرم زده بودن و حالام اگه باهاش ازدواج میکردم اون چرت وپرت پشت سرم تبدیل به حقیقت میشد.

همه میگفتن دیدی با هم سر و سرری داشتن … اخرم ازدواج کردن…

سری به فکرام تکون دادمو از بشقابم چشم برداشتم.

تازه متوجه شدم همه غذاشون تموم شده و من چنتا قاشق بیشتر نخوردم.

نیما که گویا تو نخ من بوده سوالی نگام کردو سر تکون داد.

چه زود پسر خاله شد آقا.

فقط سر تکون دادم که خودمم نمیدونستم منظورم چیه.

تو جمع کردن میز شام به حوری خانم کمک کردم هرچند مامان هی اشاره میزد بیا تو جمع اما توجه نکردم.

وقتی بلاخره میز جمع شد مجبور شدم برگردم تو پذیرایی که بابا گفت بنفشه جان»  بله بابا« 

اقا نیما اجازه خواستن شنبه بعد دانشگاهت بیان دنبالت» .

چشمام گرد شد

ئه ئه پسره پر رو ببین چطوری داره کارشو پیش میبره.

بیاد دانشگام ! همه میبینن ! بعد هم حرف و حدیثا شروع میشه…

برا همین گفتم

راستش من شنبه کلاسام همه واحد عملیه . خیلی بعدش خسته میشم« .

با توجه به اینکه رشته ام تربیت بدنیه حرفم بی راه هم نبود.

هرچند شنبه کلاس عملی نداشتم.

یهو مامانش گفت

اخر هفته به این خوبیو ول کردین افتادین دنبال شنبه . فردا که پنج شنبه است بهترم هست . عصر بیا دنبال بنفشه جون برین با هم بیشتر«  آشنا شین.

بلاخره قرار بود مادر شوهر بشه دیگه . فعالیتشو از همین الان داشت شروع میکرد.

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن