فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت آخر

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

نمیشنیدم چی میگن برام مهم هم نبود

فقط به تکون خوردن دست ها و لب های همه نگاه میکردمو تو دنیای خودم غرق بودم

نیما آروم پرسید -موافقی؟

-با چی ؟

-همین… از فردا کم کم خرید هارو شروع کنیم… 

-زوده … همون قبلش میخریم

-پس چرا نظرتو نمیگی دارن اینهمه برنامه ریزی میکنن

-بزار راحت باشن … منو تو باید بریم خرید دیگه … بزار فکر کنن از فردا رفتیم دنبال خرید.

خندید و گفت -زرنگ شدیا

واقعیت این بود من اصلا صحبت هارو نمیشنیدم بخوام نظر بدم. 

اما لبخندی به نیما زدمو وانمود کردم از قصد نظر ندادم بعد پذیرایی و صحبت های دیگه نیما اینا بلند شدن که برن. 

نیما جوری که بقیه بشنون گفت -فردا غروب میام دنبالت بریم خرید مشکوک نگاهش کردم که خم شد و تو گوشم گفت

-خودت گفتی بزار فکر کنن از فردا داریم میریم دنبال خریدا

-تو هم سو استفاده کن فقط

-تازه کجاشو دیدی

بعد رفتن نیما اینا یه دعوای مفصل سر گریه کردن من داشتیم در حدی که دوباره اشکام راه افتاد

بابا فکر میکرد از قصد این کارو کردمو من نمیتونستم از خودم دفاع کنم چون دوباره اشکام راه افتاده بود و به حساب مظلوم نمایی میذاشتم حرصم گرفته بود از خودم

خودم که حتی نمیتونستم از پس دفاع از شخصیت و شعورم بر بیام بازم حرفای همیشگی

بازم اصرار که من بچه ام و از رو بچگی و لوس بازی دارم لج میکنم کلافه وسط بحث بلند شدمو رفتم تو اتاقم. 

درو قفل کردمو خودمو پرت کردم رو تخت بلاخره این روزا تموم میشه کاش زودتر بگذره تقصیر خودمه

اگه با هفته دیگه موافقت میکردم شاید زودتر تموم میشد زندگی با نیما یه مزیت داره. 

فقط باید نیمارو تحمل کنم

اینجا اما ۶ نفر دیگه بهم دستور میدنو قضاوتم میکنن چند ضربه به پیشونیم زدم احمقی … احمق… 

این چه فکریه میکنی… 

سرمو زیر بالشت فرو کردم میشه تو اصلا فکر نکنی بنفشه…  انقدر گریه کردم تا خوابم برد صبح با ویبره گوشیم بیدار شدم چشمام به زور باز میشد

گوشیمو نگاه هم نکردمو نشستم جلو آینه چشمام قد یه گردو شده بود لب و دماغمو دیگه نگو آروم در اتاقمو باز کردم هیچکس خونه نبود

حتی رو در یخچال هم چیزی برام ننوشته بودن بدونم کجان حوله ام رو برداشتم یه دوش آب سرد گرفتم شاید ورم چشمام خوب شه. 

تازه اومدم بیرون و حوله تنم بود که صدای آیفون بلند شد. 

از مونیتور یه نگاه انداختمو کله بهرامو دیدم. 

بدون جواب دادن دکمه درو زدمو در ورودیو واحدو هم باز کردم. 

رفتم تو اتاقم و رو به رو آینه نشستم ورم چشمام بهتر شده بود. 

صدای بسته شدن در اومد و با صدای اسمم سر جام خشک شدم -بنفشه… 

دهنم مثل ماهی بازو بسته شد… 

صدای نیما بود… 

با یه حوله بنفش جلو میز آرایش خیس نشسته بودم. 

تا برگشتم سمت در اتاق تا درو ببندم تو قاب در دیدمش… 

انگار اونم با دیدن من تو اون حال شوک شد

نگاهش رو بازی حوله ام ثابت شد که سریع جمعش کردم با صدایی که به زور در میومد گفتم

-فکر کردم سر بهرامه… 

ابروهاش رفت بالا و نگاهش اومد رو صورتم… 

-جلو بهرام میخواستی اینجوری باشی ؟

-هیچکدوم هیچوقت نمیان تو اتاقم… 

اومد جلو تر و رو به روم ایستاد

قطره آبی که پائین چتری هام بودو با دستش کنار زد انگشتو رو گونه ام کشید تا زیر چونه ام و چونه ام رو تو دستش گرفت… 

از خجالت داغ شده بودم یه قدم رفتم عقب اما باهام اومد خم شدو من سرمو پائین انداختم

نرم رو گونه ام رو بوسیدو سریع از اتاق رفت بیرون -پائین منتظرتم بنفشه… 

صدای بسته شدن در تو خونه پیچید. 

هنوز بدنم داغ بود. 

برگشتم سمت آینه و به خودم نگاه کردم واقعا نیما منو تو این وضعیت دیده بود…

درسته حوله تن پوش تنم بود اما هم جلوش… هم قدش … هم واقعیت قضیه که من زیرش چیزی تنم نبود… 

خدایا … چه گندی زدم… 

چشمامو چند بار دست کشیدم

چطوری برم پائین باهاش رو به رو شم. 

نفس عمیق کشیدمو لباس پوشیدم

فقط جلو موهامو خشک کردمو پشتشو بستم. 

نیما با تیپ مردونه اومده بود و منم پانچو و دامن پوشیدم دلمو زدم به دریا و رفتم بیرون

هر قدم به در نزدیک میشدم بیشتر قلبم تند میزد کاش میشد برگردم خونه… 

اما نیما ول کن نبود

دوباره صحنه تو اتاق از جلو چشمم گذشت من با حوله … قیافه نیما … چشماش… 

دوباره داغ شدم

سر تکون دادم تا این صحنه از ذهنم خارج شه و درو باز کردم نیما کنار ماشین ایستاده بودو خیره به در بود با دیدن من لبخند کوچیکی رو لبش نشست

حالت صورتش مثل مزه مزه کردن یه حس خوب بود سرمو انداختم پائین و رفتم سمت ماشین زیر لب گفتم سلام خندیدو گفت

-سلام لیدی این پرپل ) بر وزن لیدی این رد ، آهنگ مادرن تالکینگ . چون حوله حمامم بنفش بود اینو گفت)  میدونستم صورتم سرخ شده. 

چیزی نگفتمو نشستم نیما گفت -چه خبر ؟ 

-من هیچی تو چه خبر ؟ راه افتادو گفت -دوتا خبر… 

-چی هستن ؟ 

-اول خوبو میخوای یا بد ؟  نگران برگشتم سمتش

-چی شده ؟

-مادر بزرگم حالش خیلی بد شده… 

-وای … چقدر بد … چی شده ؟

انداخت تو اتوبان و گفت

-کهولت سنه دیگه

-انشالله بهتر شن… 

-انشالله به آرامش برسه… 

-انشالله… 

یکم سکوت کردیم که پرسیدم

-خیلی ناراحت شدم نیما

-منم … هم بخاطر مادر بزرگم … هم بخاطر اینکه اگه چیزیش بشه عقدمون عقب می افته

دوباره برگشتم سمتش که خیره به جاده بود. 

-انشالله چیزی نمیشه نیما… 

-حالش خوب نیست بنفشه …کاش رضایت بدی زودتر عقد کنیم… 

تا بله گفتم نیما گفت -باز کن خانمی

درو باز کردم و نیما اومد بالا

استرس داشتم … اون از صبح … این از الان… 

درو واحدو باز کردمو منتظر نیما موندم. 

از آسانسور اومد بیرونو بدون تعارف من کفشاشو در آورد و اومد تو دستش یه سینی کارتونی با دوتا معجون بود. 

-اینا چیه نیما ؟!

-بهت برسم جون بگیری جوجه

گذاشت رو میز اوپن و موبایلمو از جیبش در آورد -بیا اینم گوشیت. 

درو بستمو رفتم گوشیمو بگیرم که کمرمو گرفتو منو کشید تو بغلش -تو یه وقت یه بغل ندی به ما خندیدمو آروم از بغلش جدا شدم

-پر رو

خواستم برم سمت اوپن که دستمو گرفتو گفت -تازه کجاشو دیدی

دوباره بغلم کرد و تا نگاهش کردم لباشو رو لبم گذاشت اول شوکه شدم. 

اما کم کم عطر مردونه اش و داغی دستاش رو کمرم منو هم از خود بی خود کرد. 

دستام رو گردنش نشستو نیما منو محکم تر بغل کرد خواست دستشو ببره زیر تیشرتم که ازش جدا شدم سرمو گذاشتم رو سینه اش و نفس گرفتم پشتمو دست کشیدو موهامو بوسید ترکیب خجالت و دو دلی بودم آروم گفتم

-معجونا آب شد

خندیدو دستاش دورم باز شد. 

رو صندلی های اوپن نشستیمو شروع کردیم به خوردن معجونا نیما گفت

-زنگ زدم بهت بیمارستان بودم

-بیمارستان چرا ؟

-مادر بزرگم دیگه

-ئه مگه بیمارستانن ؟

-ساعت خواب جوجه … اینهمه گفتم حالش بده

-خب نمیدونستم در حد بیمارستانه

-الان که میدونی بنفشه … عقدو بندازیم هفته دیگه ؟ دوباره ضربان قلبم رفت بالا نیما دستشو گذاشت رو دستمو گفت

-بنفشه از چی فرار میکنی … بهم بگو…

-هیچی

-اگه بخاطر رابطه است من بعد عقد هم تا هر وقت تو بخوای صبر میکنم از حرفش تا گوشام داغ شد و میدونستم کاملا سرخ شدم. 

نمیدونستم چی بگمو چکار کنم

من با سیاوش انقدر شیطونی کردم و انوقت جلو نیما اینجوری بودم شاید بخاط اختلاف سنیمون بود

شاید بخاطر تیپ و قیافه خیلی مردونه اش… 

یا شاید بخاطر صمیمی نبودنم باهاش

هرچی بود فکر به رابطه با نیما هم آشوبم میکرد دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو محو کنه

سرمو پائین انداخته بودم که نیما چونمو گرفتو سرمو بلند کرد -دلیلت همینه بنفشه … آره ؟

-نه … این نیست… 

-پس چیه ؟

چی بود ؟ جز این چیز دیگه ای بود ؟ مغزم دنبال دلیل دیگه میگشت اما انگار از کار افتاده بود. 

زیر لب گفتم

-باشه … هفته دیگه عقد کنیم  چشمای نیما یه لحظه گرد شد انگار انتظار نداشت من بگم باشه برق نگاهش خجالتمو بیشتر کرد سرمو پائین انداختم اما نیما خم شد و گونه ام رو بوسید زیر لب مرسی گفتو ازم جدا شد پائین موهامو دور انگشتش پیچیدو گفت

-پس من به مامان اینا خبر میدم که سریع تر کار هارو انجام بدیم

-باشه … منم فردا زنگ میزنم میگم به بابا اینا

-باورم نمیشه بلاخره رضایت دادی موهامو دادم پشت گوشمو گفتم

-خودمم

موبایل نیما صداش بلند شد

از تو جیبش موبایلو بیرون آوردو جواب داد

-جانم بابا … چی … ای وای … اومدم … اومدم… 

بلند شد و با استرس موبایلو قطع کرد نگران منم بلند شدم -چی شده نیما؟

-همون که میترسیدم بنفشه

-مادر بزرگت ؟ سر تکون داد

-بردنش آی سی یو … برم بیمارستان ببینم چه خبره

-وای خدا کنه به خیر بگذره خم شد و دوباره گونه ام رو بوسید زیر لب گفت

-انشالله

و رفت… 

با رفتنش انگار خونه خالی تر از قبل شد. 

استرس جوابی که داده بودم انقدر زیاد بود که آرومو قرار نداشتم

یه حس خبیث تو وجودم میگفت اگه مادر بزرگش فوت شه من از این جواب راحت میشم اما سریع پسش میزدم و شرمنده می شدم. 

من گفتم باشه پس سر حرفمم هستیم

در نهایت که قراره با نیما ازدواج کنم پس دیرو زود داره ، سوخت و سوز ندارهساعت ۴ صبح با صدای موبایلم بیدار شدم شماره نیمارو که دیدم قلبم ریخت. 

با دلهره جواب دادم

-الو

-بیدارت کردم بنفشه

-عیبی نداره … چی شده ؟

-رفته تو کما بنفشه… 

-وای … وضعیتش چطوره ؟

-بد… خیلی بد…

-متاسفم . انشالله هرچی خیره بشه

-مرسی…

سکوت کردیم … نمیدونستم دیگه چی بگم که نیما گفت – ۸جلسه دارم… 

-پس برو خونه یکم استراحت کن حداقل

-اعصابم بهم ریخته

-کاری ازم بر میاد نیما ؟ سکوت کرد و بلاخره گفت -میشه بیام تا صبح پیشت ؟ از حرف نیما موندم

تو هر شرایط دیگه بود میگفتم نه … درست نیست بیاد خونه ما… 

اما نمیدونم چرا زبونم چرخیدو زیر لب گفتم -باشه… 

نیما هم آروم مرسی گفت و قطع کرد

نمیدونستم بابا اینا اگه بفهمن چه برخوردی میکنن فقط امیدوارم کسی نفهمه… 

ساعت ۴ صبح بود … نیما تا برسه ۵ میشد … ۷ هم باید بره…  استرسم هر لحظه شدید تر میشد نمیدونستم کار درستی کردم یا نه

هنوز بیست دقیقه نشده بود که بهم مسیج اومد

-من پائینم درو باز کن اومد بالا و درو آروم باز کردم

قلبم انقدر محکم میزد که حس کردم الان نیما صدای قلبمو می شنوه. 

نیما از پله ها اومده بود بالا که صدای آسانسور همسایه هارو اذیت نکنه نفس عمیق کشیدو اومد تو درو دوباره آروم بستمو پرسیدم -چیزی میخوری ؟ 

-یه لیوان آب فقط 

رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب ریختم دهنم انقدر خشک بود که خودم تمام لیوانو سر کشیدم دوباره لیوانو پر کردمو پیشدستی گرفتم نیما رفته بود تو اتاق من

وارد اتاق شدم دیدم کتشو گذاشته رو پشتی صندلیمو داره دکمه های مچ پیراهنشو باز میکنه دوتا دکمه یقه اش رو هم باز کرده بود منو با لیوان دید مرسی گفتو لیوانو برداشت یه سر داد بالا و بعدش چشم هاشو دست کشید -همیشه از هر چی میترسم سرم میاد

-انشالله چیزی نمیشه

-انشالله  نشستم رو تختو گفتم

-یکی از شلوارک های بهنامو میخوای کنارم نشستو گفت

-نه خوبه… 

خم شد رومو گونه ام رو بوسید

سرمو یکم کج کردم چون تنم مور مور شد. 

اما نیما لبشو از گونه ام جدا نکردو باهام اومد. 

رو اون تخت تک نفره اتاقم بازم مثل خونه نیما تو بغلش قفلم کرد موهامو بوسید و گفت

-چقدر به لمست احتیاج داشتم بنفشه… 

دستمو گذاشتم رو دست داغش که رو شکمم بود و آروم نوازشش کردم این اولین بار بود من … نوازشش کردم… 

نمیدونم چقدر تو این حال بودیم که خوابم برد. 

صبح بیدار شدم خبری از نیما نبود به گوشیم نگاه کردم دوازده بود ساعت

یه پیام از نیما داشتم -مرسی برای دیشب…. 

یه شکلک بوسه براش فرستادم خیلی سریع جواب داد -جوجه من بیدار شد شکلک لبخند فرستادم که گفت

-معلومه هنوز رو تختی که با شکلک جواب منو میدی براش نوشتم

-حدست درست بود … از مادر بزرگت چه خبر ؟ 

-از دیشب شرایطش تغییر نکرده… 

-انشالله بهتر شن

-میدونی چی دلم میخواد بنفشه ؟

-چی ؟

-که الان … همین امروز … بریمو عقدت کنم… 

به صفحه گوشیم خیره شدم

که همین الان ، همین امروز بیریم عقدت کنم چرا

چرا انقدر منو تحت فشار میذاره سریع براش نوشتم

-تو همیشه همینجوری هستی نیما … اول میگی حرف من … بعد کم کم مجبورم میکنی به حرفو تو نزدیک کنم تصمیمو … بازم راضی نمیشی و بیشتر اصرار میکنی … تا آخر برسیم به اون چیزی که باب میل توئه مردد بودم این پیاممو بفرستم یا نه دلو به دریا زدمو فرستادمش سریع جواب داد

-من نگفتم این کارو کنیم … گفتم این کار آرومم میکنه … اگه ناراحتت کردم معذرت میخوام

-مهم نیست … من میخوام برم حمام … فعلا منتظر جواب نیما نشدمو رفتم حمام بیشتر از حالت عادی تو حمام موندم زیر دوش انگار همه افکارم آروم میشد بلاخره از بخار حمام خسته شدمو اومدم بیرون لباس پوشیدمو دوباره بدون چک کردن گوشیم خوابیدم دلم میخواست همه چی این دنیارو بذارمو برم خسته بودم اما فایده ای نداشت زندگی تا بوده همین بوده

همه ما محکوم به تحملیم تحمل لحظه هایی که دوست نداریم

با صدای در بیدار شدم و پشت بندش صدای حرف زدن دو قلوها بهروزاومد جلو در اتاقمو گفت

-محض رضای خدا یه چیزی درست میکردی ما بخوریم بالشت کوچیک کنار تختمو پرت کردم سمتش

-مگه من آشپز شمام

-حالا ما هیچی خودت آخر از گشنگی میمیری ها

-تو نگران من نباش

-آره میدونم ذخیره چربیت زیاده به این زودیا نمیمیری

اینبار بالشت زیر سرمو پرت کردم سمتش که تلفن خونه صداش بلند شد با صدای زنگش قلبم تند زد نیما بود مطمئن بودم بهنام گفت

-بنفشه … بیا آقا نیما پشت خطه رو تخت نشستمو گوشیو ازش گرفتم آروم گفتم -سلام

-باز گوشیت کجا بود که جوابمو نمیدادی

-خواب بودم

-اوک

-چی شده ؟

-مادربزرگم … یه ساعت پیش فوت شد… 

باورم نمیشد مادربزرگ نیما فوت شداحساس عذاب وجدان کل وجودمو گرفت اما چرا

مگه چکار کرده بودم آروم گفتم

-تسلیت میگم نیما . انشالله غم آخرتون باشه

-مرسی … خودت به بابات اینا خبر بده … من باید برم دنبال کارا… 

-چشم … کاری ازم بر میاد ؟

-نه مرسی … فعلا خداحافظی کردو قطع کردیم تو شک بودم بهروز گفت -چی شده ؟

-مادر بزرگ نیما فوت شده

-اوه عقدتون ماسید پس

-چه فرقی برا تو داره

-خیلی … موندی رو دستمون … برو میخوایم اتاقتو بگیریم

دیگه بالشتی نبود سمتش پرت کنم برای همین رو فرشیمو پرت کردم سمتشو با این حرکتم از اتاق رفت بیرون زنگ زدم به بابا اینا و گفتم اونام خیلی شوکه و ناراحت شدن. 

بابا گفت زنگ میزنه خودش و تسلیت میگه. 

میپرسه مراسم کیه که بریم قطعع میکنمو بلند میشم نمیدونستم باید چکار کنم

مثل روح سرگردان تو اتاقم میچرخیدم

دیدم بهترین کار اینه که با غذا درست کردن خودمو سر گرم کنم

تو آشپزخونه مشغول بودم که تلفن خونه دوباره زنگ خورد شماره مامان بود

-بله مامان ؟

-بنفشه بابات زنگ زد امشب خونشون ختم دارن … 

-ئه … خب… 

-جاده برفه ما نمیتونیم الان برگردیم … اما بابا میگه تو برا مراسم امشبشون برو

 …

-من ؟ تنهایی بدون شما ؟

-همچین میگی انگار کجا میخوای بری … نری بی احترامی میشه

-نمیرم … باشه شما اومدین با هم میریم

-بنفشه خاله بازی نیست که ختم مادربزرگشه تو نمیتونی نری . الان عروس اونا هستی

-نیستم هنوز که

مامان کلافه و با عصبانیت گفت

-باشه … ما فردا میایم برا مراسم فرداشون با هم بریم باشه ای گفتمو قطع کردم. 

میدونستم ادب حکم میکنه امشب برم

اما خودمو تا شب با کار های مختلف سر گرم کردم میخواستم زودتر فردا شه

ساعت ۱۱ شب بود که نیما زنگ زد به موبایلم اینبار سریع جواب دادم

-سلام

-چرا نیومدی بنفشه ؟

-جاده برف بود مامان اینا نشد بیان… 

-خب بهم میگفتی خودم مئومدم دنبالت

-گفتم تو سرت شلوغه الان

-هرچقدر شلوغ باشه برای تو وقت دارم … همش منتظر بودم بیاین… 

-فردا مراسم ساعت چنده ؟ نفس صدا داری کشیدو گفت

-صبح تو مسجده … عصر خونه خودمونه… شام هم هست… 

-میام حتما 

-خالم اینا مغز مامانو خوردن از بس گفتن این عروستون کو

-من که هنوز عروستون نشدم

-چی میگی بنفشه … چرا انقدر اذیتم میکنی دخت هر دو سکوت کردیم

نیما نفسشو با فشار بیرون دادو گفت

-سر درد دیوونه ام کرده … خونه تنهایی ؟ میدونستم چی میخواد اما تنها نبودم

-نه … دو قلو ها هستن-

-بیام دنبالت بریم بیرون

-بهتره استراحت کنی نیما . فردا میبینمت

چند لحظه بینمون سکوت شد و بلاخره نیما باشه ای گفتو خداحافظی کردیم تا صبح خوابم نبرد حالا چی میشد ؟

عقدمون که مسلما عقب می افتاد اما چیزی که نیما از من میخواست چی ؟ خاطرات گذشته رو مرور کردم

نیما از وقتی من یادمه خونه مجردی داشت… 

از وقتی من یادمه دوست دختر داشت

گول زدن خودمه اگه فکر کنم بدون رابطه بوده با همشون خودش گفت وقتی بهم پیشنهاد میدن رد نمیکنم

نیما یه بچه پولدار بودو خیلی از دخترا… 

امان از این جنس خودم

این جنس احمق زنونه که فکر میکنه با عرضه کردن خودش چیزی بدست میاره

 …

سرم از فکر و خیال درد گرفته بود گول زدن خودم کافی بود

نیما هر روز بیشتر از قبل منو تحت فشار نیاز های جسمیش میذاره و میدونم حتی اگه عقد عقب بی افته نیما خواسته هاشو بدست میاره…

صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم البته بازم نزدیک ظهر بود

کلاردشت برف شدیدی اومده بودو مامان اینا نمی تونستن بیان این یعنی من باید تنها میرفتم خونه نیما اینا تنها تو جمع اونهمه آدم غریبه

زنگ زدم به بهنام حداقل با اون و خانمش برم اما اونا دیروز رفته بودن و امروز نمیخواستن برن از استرس حالت تهوع شده بودم

مدام به خودم میگفتم یه ختم ساده میخوای بری مرور میکردم چکار میکنم خودم میرم

یه گوشه میشینم تا آخر مراسم و برمیگردم کاری نداره از پسش بر میام

اما انگار هر بار مرور میکردم بیشتر می ترسیدم

دو قلوها هم نبودن حداقل با اونا کل کل کنم شاید کم زمان بگذره لعنت به این تنهایی که آدمو خل می کنه

بلاخره نشستم رو تختو زدم زیر گریه شاید از استرسم کم شه… 

وقتی اشکام خشک شد بلند شدمو دوش گرفتم تازه موهامو خشک کرده بودم که تلفن زنگ خورد می دونستم نیماست

تا الانم زنگ نزده بود از عجایب بود جواب دادم

-الو

یه نفس عمیق کشید . صدای قرآن از پشت تلفن میومد -بنفشه … 

-سلام 

-کجایی پس ساعت ۵ شده… 

-مامان اینا تو برف موندن

-ای بابا خودم میام دنبالت

-نه … تو خسته ای با آژانس میام مکس کرد

انگار واقعا خسته بود

-باشه … فقط زود بیا … به خدا عمه ام روانیم کرد… از بقیه بگذریم… 

-چشم… 

قطع کردمو پیراهن مشکی ساده ام رو از تو کمد بیرون آوردم خدایا خودت بخیر بگذرون… 

لباس پوشیدمو موهامم مرتب کردم. 

از خودم عکس گرفتمو برا مامان فرستادم

بعد تائید شدن نهایی زنگ زدم آژانس و تنهایی رفتم سمت کرج و خونه نیما اینا خیلی سخت بود

اصلا با خانواده اش جز پدر و مادرش برخورد نداشتم

حتی با مادرش هم زیاد برخورد نداشتم چه برسه به بقیه اقوامش از استرس تنم میلرزید.

نزدیک خونه نیما اینا شدیم زنگ زدم بهش تا بیاد جلو در گفت منتظرم ایستاده

بلاخره رسیدیمو از دور دیدمش

با کت شلوار و پیراهن مشکی جلو در ایساده بود. 

باباش هم بود اما بقیه رو نمیشناختم پیاده که شدم اومد سمتم صورتش خیلی خسته بود

زیر چشماش یه خط گود افتاده شده بود با هم دست دادیمو گفت رفتیم سمت باباش

تسلیت گفتمو نیما عمو و دائیش که جلو در بودنو معرفی کرد دائیش خیلی عادی باهام احوال پرسی کرد اما عموش گفت -بد شد اینجوری تو این مراسم برای اولین بار اقوامو ببینین… 

متوجه منظورش نشدم و بابا نیما گفت انشالله مراسمات بعدی فقط شادی وارد شدیم تو حیاط نیما گفت

-به خاله ام سپرده ام هواتو داشته باشه . سمت عمه ام نباشی بهتره

-چرا ؟

-داستانش طولانیه بعد برات میگم فکر کردم تا جلو درباهام میاد

اما باهام وارد پذیرایی شد و از جلو در خاله و زن دائیش ایستاده بودنو معرفی کرد با هم وارد آشپزخونه شدیم که مامانش و خاله اش نشسته بودن با دیدن من هر دو بلند شدن

تسلیت گفتمو مامانشو بغل کردم آروم اشک میریختو یکم دلداریش دادم با خاله اش فقط دست دادم

نیما گفت

-بنفشه رو میسپارم به شما . من برم دنبال شام مامانش سر تکون داد و خاله اش گفت -بیا دخترم ببرمت پیش الهام و بقیه دخترا

دلم میخواست بازو نیما رو بگیرمو بگم منم با خودت ببر نگاهمون بهم گره خورد انگار متوجه حالم شد لبخند کمرنگی زد و گفت

-زود میام

سر تکون دادمو همراه خاله اش رفتم پیش بقیه دخترا دورتا دور سالن خونشونو صندلی چیده بودن

انتهای سالن دور میز نهار خوری چهارتا دختر در حال بسته بندی پکیج های میوه و شیرینی تو ظرف های یه بار مصرف بودن

با نزدیک شدن ما برگشتن سمتمون و نگاهشون رو من ثابت شد خاله نیما گفت

-بچه ها بنفشه جون…. 

اونام بلند شدنو سلام کردن و باهام دست دادن خاله اش دوباره گفت

-سهیللا و سارا دخترای من هستن … مریم جان دختر عمو نیماست و نیاز هم دختر عمه اش… خب بنفشه رو میسپارم به شما … یه ساعت دیگه شام میرسه زودتر پکیج هارو کامل کنین

دخترا سر تکون دادنو مریم اومد سمتم -بیا تو اتاق لباستو عوض کنی

-مرسی

با هم رفتیم سمت اتاقی که کنار سالن بود درشو باز کرد و وارد شدیم

شبیه کتابخونه بود اما یه میز کار هم داخلش بود بین دخترها ف مریم از همه کم سن و سال تر میزد  15ساله به نظر می رسید – حدودا ۱۴ درو که بست گفت

-قرار بود هفته دیگه عقد کنین ؟

در حالی که لباس هامو در میاوردم و آویزون میکردم گفتم -آره… 

-حالا چکار میکنین ؟

-نمیدونم 

-عقد محضری بگیرین… 

متعجب برگشتم سمتش متوجه نگاهم شد و خندید

-آخه یه سریا اینجا هستن از عقب افتادن عقدتون خوشحالن … دلم میخواد حالشون گرفته شه  -کیا ؟ 

-بیخیال … نباید آدم حسابشون کرد اصلا متوجه منظورش نشده بودم

رفت سمت در و منم موبایلمو برداشتمو همراهش رفتیم سمت بقیه دخترا اما نگاه های سنگینو رو خودم حس می کردم با مریم برگشتیم سمت دخترا

همه جز نیاز با لبخند ازم استقبال کردن

مریم کنار نیاز نشستو منو بین خودشو سارا نشوند سهیلا گفت

-بنفشه جون چند سالته ؟

– ۲۲شما چی ؟ 

-ئه منم ۲۲ سالمه . سارا ۱۸ سالشه … مریم ۱۵ … نیاز هم ۳۲ سا “…

نیاز سریع گفت

-نه ۲۹

نیاز فقط همینو گفتو خیره شد به من

لبخند نیمه جونی بهش زدمو برگشتم سمت سهیلا که گرم تر بود و گفتم -پس هم سنیم

-اوهوم … چی میخونی ؟

-تربیت بدنی

-منم کامپیوتر میخونم

دیگه کم کم بحثمون صمیمی تر شد و مریم و سارا هم حسابی تو بحث شرکت کردن

اما نیاز نه

منم کمک میکردم پکیج های پذیرایی رو درست کنن و اصلا متوجه نشدیم نیاز کی بلند شد و رفت یهو مریم گفت -ئه رفتش بلاخره

متعجب به مریم نگاه کردم که خندید و آروم گفت -رو مخمه … البته رو مخ همه است … 

سر تکون دادم که سارا گفت

-الان مادر بزرگ ما فوت شده اون انقدر خوشحاله … چون عقد شما عقب افتاده سهیلا با آرنج زد به دست سارا و گفت

-زشته چه حرفیه میزنی

-چرا خوشحاله عقد ما عقب افتاده ؟ سهیلا جواب داد

-هیچی عزیزم این بحث های فامیلی همیشه هست . بیخود ذهنتو درگیرش نکن اما دیگه دیر بود تو سرم پر از سوال بود

شام رسیدو همه بلند شدیم برای کمک نیما اومد تو و رفت سمت آشپزخونه باهام چشم تو چشم شد و لبخند خسته ای زد دلم یه کوچولو براش سوخت. 

خیلی خسته بود

موقع شام هم من با دخترا بودم و حرف های خیلی عادی و ساده زمانو گذروند خوشحال بودم انقدر خوب و صمیمی هستن که کنارشون راحتم شام که تموم شد و همه چی جمع شد ساعت ۱۱ شده بود مهمونا داشتن میرفتن منم دیگه باید برمیگشتم

نیما اومده بود تو آشپزخونه و با مامانش داشت صحبت میکرد رفتم پیشش که برگشت سمتم -نیما 

-جانم 

-برام آژانس میگیری ؟ 

-خودم میرسونمت عزیزم 

-نه تو خسته ای … الانم یازده شبه … دیر میشه

-فکرشم نکن این وقت شب بزارم با آژانس برگردی تا تهران … الان مهمونا میرن خودم میرسونمت 

مامانشم تائید کرد که نیما منو میرسونه باشه ای گفتمو برگشتم پیش دخترا

اما یه حسی بهم میگفت اگه الان نرم تا صبح اینجا موندگارم کم کم مهمونای نیما اینا رفتن اما خاله اش اینا با دائیش مونده بودن

ساهت ۱۱:۳۰ دوباره به نیما گفتم منو برسونه…

اما باز گفت صبر کن مهمونا برن

دیگه استرس گرفته بودم

بابام رو نموندن خونه نیما اینا تاکید کرده بود با زنگ موبایل من از جا پریدم بابا بود -سلام بابا

-سلام بنفشه جان کجایی ؟ خونه زنگ زدیم جواب ندادین

-شام دیر دادن هنوز خونه نیما اینام

-خیلی دیر وقت شده بنفشه … ماشین بردی ؟

-نه با آژانس اومدم… 

-خوب کردی تو جاده کرج برفه خطرناک بود خودت میروندی … با آژانس برگرد

-نیما میگه صبر کنم مهمونا برن خودش منو میرسونه

-مهمونا شاید تا یه ساعت دیگه نرن

-منم بهش گفتم

-گوشیو بده بهش خودم میگم الان آژانس بگیره برات رفتم پیش نیما و موبایلمو دادم بهش

با بابا صحبت کرد و از بابا اصرار برای آزانس و از نیما اصرار رو اینکه برفه جاده خطرناکه . خودم میرسونم. 

بلاخره قطع کرد و گفت

-یه نیم ساعت دیگه میریم با هم سر تکون دادمو رفتم لباس پوشیدم حاضر آماده کنار دخترا نشسته بودم همه رفته بودن دیگه. 

اما کلی کار مردونه مونده بود.

نیما رو به مامانش گفت

-من برم بنفشه رو برسونم برمیگردم کمک 

-این وقت شب … خب بمونه بنفشه جون … برف هم شروع شده تو شهر

از پنجره به بیرون نگاه کردم برف نبود که کولاک بود آروم گفتم

-اجازه ندارم بمونم  مامانش لبخند زد و گفت -خودم اجازه ات رو میگیرم با این حرفش قلبم اومد تو دهنم رو به نیما گفت

-شماره بابا بنفشه رو بگیر بده خودم صحبت کنم سریع گفتم

-نه دیگه مزاحمتون نمیشم . شمام مهمون دارین

-تو دیگه صاحبخونه ای عزیزم

نیما شماره بابا رو گرفتو مامانش از ما فاصله گرف و شروع به صحبت کرد نیما نگاه خسته ای به من انداخت اما چشمک شیطونی زد

از استرس رو پام نمیتونستم وایسم

خواستم از آشپزخونه برم بیرون که بازومو گرفت برگشتم سمتش که پرسید

 -خودت چی دوست دادی بنفشه ؟ دوست داری بمونی پیشم یا بری خونه ؟ بدون تعارف سریع گفتم

 -برم خونه نیما

سر تکون دادو منو کشید سمت خودم فکر کردم الان بغلم میکنه که مامانش برگشت

 -بابای بنفشه جون گفت اگه تا مهمونا برن هوا آروم شد بنفشه رو برسون خونه .

البته تاکید کرد با آژانس بره تو این وقت شب نری تو جاده میدونستم بابام قبول نمیکنه.

رو این یه قلم خیلی حساس بود چون صیغه رو اصلا قبول نداشتیم

تو خانواده ما عقد فقط معنی میدادو این صیغه فقط به احترام خانواده نیما اینا بود نیما باشه ای گفتو رفت به بقیه کارا برسه. 

منم رفتم کمک دخترا برا چیدن حلوا های فردا ساعت ۱۲:۳۰ بود که نیما اومد سراغم -بریم؟

از پنجره به بیرون نگاه کردم هنوز برف میومد بلند شدمو گفتم

 -با آژانس برم بهتر نیست ؟

 -نه این وقت شب زنمو بدم دست مردم

با هم رفتیم سمت در خروجی که مامانش صدامون کرد وایسادیم که اومد پیشمون و آروم گفت

 -کجا میخواین برین تو این هوا . شما که محرمین . خطرناکه تهران تا کرج اینوقت شب تو بوران

 -قدیم نیست که مادر من تا خونه بنفشه اینا نیم ساعت هم نیست . نمیخوام به باباش بی احترامی شه

منم با شرمندگی سر تکون دادمو با نیما رفتیم سمت حیاط خونشون سوار ماشینش شدیمو از در رفتیم بیرون واقعا هوای بدی بود

همون سر کوچه خواست دور بزنه یکم لیز خورد ماشین یه دلم میگفت بگم برگردیم یه دلم میگفت برم خونه خودمون

هنوز به خیابون اصلی نرسیده بودیم که موبایل نیما زنگ خورد

 -سلام بابا … نه دارم میبرمش… برف هست اما میشه رفت … نه… 

ساکت شد

میدونستم داره با بابای من حرف میزنه صدای بابام نا محسوس شنیده میشد  -چشم… مرسی … شبتون بخیر اینو گفتو قطع کرد دور زدو برگشت سمت خونه

 -بابات اجازه داد بمونی

قلبم تند تر از قبل میزد . نیما قیافه منو که دید گفت  -کلی اتاق خالی داریم مجبور نیستی پیش من بخوابی لبمو گاز گرفتمو نگاهمو ازش دزدیدم . نمیدونستم باید چی بگم همین مسافت کوتاه رفتنش برامون ۱ ساعت طول کشیده بود

وقتی برگشتیم مردا بیرون بودن و در حال جمع کردن سبد های گل و صندلی های پذیرایی از تو حیاط و زیر برف بودن اما تو خونه انگار همه رفته بودن بخوابن مامانش انگار منتظر ما بود

حدس میزدم دوباره زنگ زده بود به بابام وارد که شدیم اومد استقبالمون

 -خوب شد برگشتین یخ زده بود جاده نه ؟ نیما جواب داد

 -به اتوبان نرسیدیم از بس یخ زده بود زمین… من میرم کمک بابا اینا اینو گفتو رفت

مامانش با لبخند به من گفت

 -اتاق نیما طبقه بالا در دومه. رو درش عکس یه کهکشان چسبونده … اگه چیزی خواستی به من بگو . فعلا بیدارم آب دهنمو قورت دادمو مرسی آرومی گفتم

آروم از پله ها رفتم بالا اتاق نیما تو طبقه دوم بود. 

طبقه دوم کلا ۴ تا خواب بود و یه نشیمن متوسطصدای دخترا از یکی از اتاق ها میومد

کاش میرفتم پیش اونا اما حس اضافی بودن بهم میداد

در اتاق نیمارو باز کردم و برقو روشن کردم.

اتاقش مثل خودش زیادی مردونه بود . مانتو شالمو گذاشتم رو دسته صندلی اما حالا باید چکار میکردم؟

هاج و واج رو تختش نشسته بودم که اومد تو با تعجب نگام کرد و گفت

 -هنوز نخوابیدی ؟

به لباس مجلسیم اشاره کردمو گفتم

 -لباس راحتی ندارم کلافه پوفی کردو دست برد تو موهاش کتشو درآوردو گفت

 -بنفشه ما نامحرم که نیستیم. صیغه ایم .قراره زنم بشی . همه رو در بیار راحت بخواب. 

برگشت سمتم. 

سری به چشمای متعجبم تکون داد و کتشو تو کمد آویزون کرد از تو کشو لباس هاش یه تیشرت و شلوارک خودشو در اورد گرفت سمتم  -بیا اینارو بپوش. 

لباس هاروازش گرفتمو مردد نگاش کردم . زیر لب گفتم  -میشه بری بیرون ؟ زیر لب گفتم

 -میشه بری بیرون ؟

 -نه

نگاهمون گره خورد

 -نه بنفشه … نمیرم بیرون … پشت کن بذار کمکت کنم زیپتو باز کنم با سر گفتم نه

 -بنفشه… 

نذاشتم چیزی بگه و گفتم  -خواهش میکنم نیما

نفسشو ناراحت بیرون دادو گفت

 -باشه … باشه… 

بدون حرف دیگه از اتاق زد بیرون

با رفتنش سریع لباس هامو عوض کردمو رفتم رو تختش زیر پتو دراز کشیدمو خودمو گوله کردم کاش میشد بهش بگم جدا بخوابیم

اما وقتی به زور از اتاق فرستادمش بیرون… 

عمرا بتونم بفرستمش جای دیگه بخوابه

نیما نیومدو منم خوشحال به خیال اینکه لابد رفت جای دیگه بخوابه خوابم برد اما با صدای در بیدار شدم نمیدونم ساعت چند بود که اومد تو

شروع به عوض کردن لباس هاش کرد و اومد رو تخت نشست. 

خودمو گوله کرده بودمو لبه دیگه تخت بودم

انقدر فاصله داشتیم که بتونه راحت و بدون لمس من بخوابه اما دراز کشیدو منو به سمت خودش کشید اعتراضی گفتم

 -نیما… 

 -داغونم بنفشه … میدونی بغل کردنت چقدر بهم آرامش میده قبلا هم تو بغلش خوابیده بودم

برای همین دلیلی برا مخالفت بیشتر ندیدمو تو بغلش آروم گرفتم یه جوری بغلم کرده بود انگار میخواست مطمئن شه من جائی نمیرم حتی پاهامم با پاهاش قفل کرده بود

اولش معذب بودم اما کم کم گرم شدمو خوابم برد

خیلی سخت چشمامو باز کردمتو بغل نیما بودم

همون حالتی که شب بغلم کرده بود اما انگار یه خواب بد دیده بودم

یه خواب بد که توش نیما یه آدم متفاوت بود انگار اسیر هوس شده بود

تو خوابم نیما بدون توجه به التماس های من باهام کاری کرد که قول داد نکنه. 

قول داد بزاره برا شب عقد از یاد آوری خوابمم تنم درد گرفت خواستم بلند شم که دیدم هیچی تنم نیست چشمم به سطل آشغال کنار تخت افتاد پر از دستمال های خونی… 

خدایا… 

دیشب خواب نبود دیشب کابوس نبود نه نبود

چشمام از اشک تار شدو از بغل نیما جدا شدم. 

سریع بیدار شد  -خوبی بنفشه ؟

با درد بلند شدمو لباسامو از رو زمین برداشتم  -میخوام برم خونه

 -آروم باش عزیزم … بزار صحبت کنیم با داد گفتم – میخوام برم خونه

با حس خیسی بین پام با پایین نگاه کردم بازم خون… 

 -با من چیکار کردی نیما

 -لباس بپوش همین الان میریم دکتر

تمام دستمال کاغذی های باقی موند تو جعبه رو برداشتمو لباس پوشیدم درد و خونریزی حالمو خیلی خراب کرده بود اشکام هم بند نمی اومد

ساعت ۶ صبح بودو میشد امیدوار بود کسی بیدار نباشه نیما هم سریع لباس پوشید

تختو مرتب کردو رو تختی خونی رو انداخت زیر تخت. 

 -میتونی راه بری با حرص رفتم سمت درو گفتم

 -مگه برات مهمه بازومو گرفتو منو کشید

 -نمیخواستم اینجوری شه . تقصیر خوده که… 

پریدم وسط حرفش  -حالا من مقصرم نگاهش رو اشکام ثابت شد آروم گفت

 -نه من مقصرم … معذرت میخوام

دستمو از تو دستش جدا کردمو از اتاق زدم بیرون

خدارو شکر دیشب همه دیر خوابیده بودنو از کسی خبری نبود از خونه زدم بیرونو تو حیاط منتظر نیما شدم انگار از برف دیشب دیگه هیچ خبری نبود فقط اومده بود منو عذاب بده برف خدا هم با من لج داره انگار نیما اومد هر دو سوار شدیم موبایلشو بیرون آوردو تماس گرفت

 -کیوان … سلام … میدونم بی موقع است … خانمت میتونه یه مورد اوژانسیو ویزیت کنه ؟ آره … مرسی… میایم… 

تا قطع کرد گفتم

 -من فقط میخوام برم خونه

 -با این حالت نمیشه بنفشه… 

 -من با تو هیچ جایی نمیام … اونم پیش دوستت ادامه دارد…. 

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن