فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۹

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

دلم میخواست بخوابم نیما پرسید

-کلاست خیلی مهمه ؟

-چطور؟ 

-یکم دیر بری

مهم نبود … اما نمی دونستم نیما میخواد چکار کنه -میخوای چکار کنی ؟

-همونی که اول گفتم متعجب برگشتم سمتش -بریم خونه تو و بخوابیم ؟

-فقط نیم ساعت

مغنعه ام رو مرتب کردمو گفتم

-نه نیما … دیرم میشه

-قول میدم دیرت نشه… 

اصرار های من فایده نشد و رسیدیم به پارکینک خونه نیما. 

نیما باز چیزیو میخواستو تلاش من بی فایده بود.

پیاده شد و منتظر موند من پیاده شم. 

تکون نخوردم

اومد سمتمو در ماشینو باز کرد -بنفشه نیای به زور میبرمت ها کلافه چشم چرخوندمو پیاده شدم

جلوی در آسانسور یه نفر دیگه هم منتظر بود. 

تو سکوت ایستادیم و با هم رفتیم بالا. 

به واحدش رسیدیمو در واحدو باز کرد دوباره کنار ایستاد من برم داخل دوباره این خونه اینبار چطور میگذره… 

نفس عمیق کشیدمو وارد شدم

پشت سرم اومد تو . اینبار منو همون جلو در نگرفت رفتم سمت پنجره بزرگ پذیرایی. 

کیفمو انداختم رو مبل و مقنعه ام رو هم گذاشتم رو مبل اما به مانتوم دست نزدم زیرش لباسم زیاد خوب نبود. 

نیما پشت سرم اومدو بازومو گرفت

-بیا… 

چرخیدم سمتش ببینم کجا منظورشه که بغلم کرد

بازوهاش شونه ام رو قفل کرد و صورتشو تو موهام فرو کرد و نفس عمیق کشید بعد چند لحظه به خودمم اومدم و منم دستامو دور کمرش حلقه کردم با این کارم کنار گوشمو بوسید و لبشو پایین تر برد اما ناخداگاه سرمو عقب کشیدم

رو موهامو بوسیدو دستش دورم باز شد.

ازش جدا شدم اما نذاشت برم و دوباره منو کشید تو بغل خودش

-کجا … بیا… 

رفتیم سمت کاناپه بزرگ جلو تلویزیون و نشست منو کشید تو بغل خودش و دستش رفت سمت دکمه مانتوم . سریع دستشو گرفتم -نیما 

-مانتوت فقط

-راحتم 

-من راحت نیستم

دکمه اولو باز کرد که با دیدن لباس زیرم خودش متوجه شد اون زیر چه خبره . با اخم گفت

-اینجوری میری دانشگاه

-اون زیره… 

-دیگه اینکارو نکن… 

نمیخواستم بحث کنم چون به اندازه کافی بخاطر نشستن رو پاش استرس داشتم. 

چشم آرومی زیر لب گفتم که باعث شد نیما لبخند بزنه. 

کنار گوشمو بوسیدو گفت نیم ساعت وقت داریمو میخوام کامل ازش استفاده کنم کل جونمو استرس گرفت و خواستم بلند شم اما خندیدو محکم بغلم کرد -نترس جوجه کوچولو

رو کاناپه جا به جا شد و همینجور که تو بغلش قفل بودم دراز کشیدیم. 

از پشت تو بغلش بودم . سرشو گذاشته بود رو کوسن وسر منم رو بازوش دست دیگه اش دور کمرم حلقه بود و با پاش هم پاهامو قفل کرد موهامو بوسیدو نفس عمیق کشید

-حالا خیالم راحته… 

آروم خندیدمو باز سعی کردم بلند شم. 

خیلی خسته بودمو خوابم میومد اما میترسیدم میترسیدم تو بغلش آرامش بگیرم

نمیدونم چرا

دستش دور کمرم محکم تر شد -وول نخور بنفشه … فقط چند دقیقه پوفی کردمو گفتم

-باشه اما قول بده فقط چند دقیقه نیما … کلاسم دیر میشه

-باشه خانمی … حالا یکم چشماتو ببند بزار منم آروم شم سکوت کردمو هر دو آروم گرفتیم. 

بند نیما گرمم کرده بود یه گرمای لذت بخش

چشمامو بستم و خیلی زود خمار از خواب شد و خوابم برد با صدای موبایل نیما هر دو بیدار شدیم. 

اما تکون نخوردم. 

خیلی جام گرم و نرم بود که بخوام تکون بخورم. 

نمیدونستم ساعت چنده اما حس میکردم بیشتر از نیم ساعت خوابیدیم. 

نیما همونطور دراز کشیده موبایلشو جواب داد -جانم … یه ساعت عقب بنداز تا برسم… 

قطع کردو گوشیو گذاشت رو میز رو به رومون. 

منو تو بغلش جا به جا کردو دوباره موهامو بوسید -ساعت چنده ؟

-بیدار شدی؟

-اوهوم

-ساعت ۱۲ شده

شوکه خواستم بلند شم که دوباره نذاشت

-وای نیما کلاسام پرید

-فدای سرت … حالا که پرید اینبار به زور از بغلش جدا شدمو نشستم-تو قول دادی فقط چند دقیقه داشت اشکم در میومد. 

کلاسم خیلی برام مهم نبود اما این حس جا موندن حالمو گرفته بود. 

-منم خواب موندم عزیزم از قصد نبود که …. اما خیلی خوب بود … قبول داری… 

از حرفش لبخند بی رمقی زدم اما واقعا خوب خوابیدم. 

دلیل نصف بیشتر نگرانی های این روزام نیما بود اما تو بغلش خوب خوابیدم. 

هر دو بلند شدیمو موهامو مرتب کردم. 

آماده شدیمو رفتیم سمت در

اما قبل اینکه برم بیرون بازومو گرفتو دوباره بغلم کرد. 

-کاش امشب هم بیای پیشم بنفشه

نفس عمیق کشیدمو عطر نیما تو سرم پیچید. 

دوست داشتم این عطرشو عطر مردونه و خنکی بود. 

آروم گفتم

-همین الانم زیاده روی کردم

سعی کردم از بغلش برم بیرون اما محکم تر بغلم کرد -اگه بیایم برا عقد صحبت کنیم بله رو بهم میدی ؟ خیلی سریع گفتم

-الان ؟

-تو همین هفته

-نه نیما خیلی زوده نفسشو با فشار بیرون داد -یعنی بیام میگی نه ؟ چشمامو بهم فشار دادم باز این موش و گربه بازی نیما و تخت فشار گذاشتناش شروع شد. 

دستمو گذاشتم رو قفسه سینه اش و ازش جدا شدم -دیرم شده نیما

منتظر جوابش نموندمو درو باز کردم

میدونستم ول کن نیست و در خونه رو بست و گفت -جوابش یه کلمه است بنفشه … الان بیام میگی نه ؟

رفتم سمت آسانسور و مضطرب دکمه اش رو چند بار فشار دادم -بنفشه… 

-نیما تحت فشارم نذار

-نذاشتم … میخوام جوابتو بدونم

-جوابم نمیدونمه … نمیدونم نیما … نمیدونم اصلا نمیدونم چرا بغض کردمو اشکم راه افتاد خیلی خوب و آروم بودم. 

از کنار نیما بودن لذت برده بودم

اما باز با این اخلاق عجیبش اعصابمو بهم ریخت دکمه پارکینگو زد و زیر لب گفت

-چرا زود اشکت در میاد بنفشه … میخوام بدونم کجای کارم برات

-من خودم نمیدونم کجای کارم نیما اونوقت تو میخوای بدونی … اذیتم میکنی …

بهم فشار میاری

با هم رفتیم سمت ماشینش. 

سریع سوار شدمو درو محکم کوبیدم نشست و گفت

-باشه … بذار آرامشی که گرفتیم خراب نشه … دیگه راجبش بحث نکنیم… 

-من از خدامه … تو شروع میکنی

دیگه هر دو سکوت کردیم تا منو رسوند دانشگاه. 

قبل خداحافظی جرئت کردمو تو چشماش نگاه کردم

-شب بیام دنبالت ؟

-صحبت میکنم تا شب سر تکون دادو خداحافظی کردم

تا شب گوشیمو سایلنت کردم و به گوشیم نگاه نکردم. 

میدونستم از قصد دارم این کارو میکنم . اما نمیتونستم جلو خودمو بگیرم. 

ساعت ۷ بود که رسیدم خونه

بعد اینکه شام خوردیم بلاخره گوشیمو چک کردم

 37تا پیام تو تلگرام از نیما

دوتا مسیج و سه تا تماس از دست رفته. 

پیام هاش فقط بنفشه بنفشه بود. 

جواب دادم

-جانم سریع نوشت

-این بود تا شب صحبت می کنیم ؟

-گوشیم سایلنت بود حواسم نبود

-اوکی

-خوبی ؟

-نه

-چرا

-تو نمیذاری خوب باشم … بهنام راست میگفت تو هنوز بچه ای باید مثل بچه باهات رفتار شه. 

از حرفش خیلی ناراحت شدمو نوشتم

-آره من بچه ام تو چرا خودتو درگیر یه بچه میکنی ؟

-تو این چیزارو نمیفهمی … وگرنه تا الان متوجه شده بودی

-نفهم هم شدم ؟

-الکی جو نده بنفشه … اگه بهت برخورد سعی کن مثل بچه رفتار نکنی … بزرگ شو .. اندازه سنت باش

-به اندازه کافی بزرگ هستم

از حرص موقع نوشتن پیام دستام میلرزید نیما گفت

-جدی ؟ بزرگی ؟ پس برا یه بار هم شده منطقی رفتار کن

-کی غیر منطقی رفتار کردم

-نمیخوام راجب گذشته صحبت کنیم … همین یه بار منطقی باش

-هستم

-ببینیم و تعریف کنیم. 

هنوز چند دقیقه از جمله نیما نگذشته بود که تلفن خونه زنگ خورد. 

مامان جواب داد و بعد چند دقیقه اومد اتاقم در حالی که گوشیش دستم بود پرسید

-بنفشه ، آخر هفته که برنامه جایی نداری ؟

هنوز چند دقیقه از جمله نیما نگذشته بود که تلفن خونه زنگ خورد. 

مامان جواب داد و بعد چند دقیقه اومد اتاقم در حالی که گوشیش دستم بود پرسید

-بنفشه ، آخر هفته که برنامه جایی نداری ؟ سوالی مامانو نگاه کردم و آروم گفتم

-نه … چطور ؟

چیزی نگفت و سر تکون داد

منم پشت سرش رفتم که یکم دیگه صحبت کرد و بعد خداحافظی کرد و قطع کرد از صحبت هاشون چیزی دستگیرم نشد تا قطع کرد پرسیدم -چه خبره آخر هفته ؟

-مامان نیما بود … گفت بیان برای صحبت های تا حدودی جدی تر

ابروهام بالا افتاد و خیره شدم به مامان

-آخر هفته ؟ تو چی گفتی مامان ؟

-گفتم بهشون خبر نهایی رو میدم … تو که مشکلی نداری جمله نیما یادم اومد

 -همین یه بار منطقی باش

این نامردی بود یعنی منطقی بودن یعنی موافقت کردن من با اومدن اونا برای صحبت جدی تر؟

این یعنی منطقی بودن ؟

منطقی بودن این نیست که درک کنه من زمان بیشتری میخوام ؟ مخصوصا با این اتفاقات سارا و زن صیغه و… 

خدای من… 

خدایا… 

منطق تورو شکر -باید فکر کنم

سریع گفتمو برگشتم سمت اتاقم

درو بستمو پشت در نشستم که موبایلم ویبره خورد نیما بود . جواب دادم

-الو

-خب

-منطقت اینه؟

-منطق من این نیست … واقعیت اینه

-که یهو بگی بریم صحبت جدی تر بعد اینهمه اتفاق

-مگه اون اتفاقا بین ما حل نشده ؟ نفس عمیق کشیدمو گفتم

-اصلا بحث با تو فایده نداره نیما … مطمئنی عاشق کنی ؟ منتظر جوابش نموندمو گوشیمو قطع کردم

خاموش کردم موبایلمو برق اتاقو هم خواموش کردمو خزیدم زیر پتو لعنت به همتون که همیشه منو تحت فشار میذارین

نمیدونم چقدر گذشت که مامان اومد در اتاقمو باز کردو با دیدن من مثلا خواب گذاشتو رفت

صدای تلفن خونه چند بار اومدو من کم کم خوابم برد انقدر ذهنم پر بود که نمیتونستم رو یه موضوع تمرکز کنم. 

صبح خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم

لباس پوشیدمو با اینکه کلاس صبح نداشتم به اسم دانشگاه زدم بیرون هنوز یه ماه از ضیغه ما نگذشته نیما میخواد صحبت جدی کنیم می دونستم نمیشه ازش فرار کرد باید باهاش جدی خودم صحبت میکردم

باید بدونه منو تحت فشار بذاره نتیجه عکس میده. 

تا خود دانشگاه فکر کردم و وقتی رسیدم

به خودم جرئت دادمو گوشیمو روشن کردم کلی پیام داشتم از نیما اما طبق معمول همشون یا نوشته بود بنفشه… 

یا الو

یا جواب بده دختر منم زیرش نوشتم

-باشه موافقم بیاین صحبت های جدی کنیم … چون میخوام جدی حرفمو بزنم دوباره گوشیمو خاموش کردمو پرت کردم ته کیف تا شب نفهمیدم چطور گذشت. 

مغزم درست کار نمیکرد از دست خودمو همه ناراحت بودم

درست معنی خود درگیری رو حس کرده بودم نمیدونستم با خودم چند چندم

وقتی با خودم رو راست بودم میتونستم بگم از نیما بدم نمیاد… 

شاید در جای دیگه و زمان دیگه با هم رو به رو میشدیم حتی میتونستم عاشقش بشم… 

میتونستم… 

اما الان نبودم

الان انقذدر از این اخلاقش که مجبورم میکرد به سازش برقصم عصبی بودم که دلم نمی خواست ببینمش… 

چرا… 

دوست داشتن اینه ؟

اینه که به هر طریقی طرفو مال خودت کنی ؟ نیست… 

پس دل من چی… 

نکنه واقعا افکارم بچگانه است و حق با نیماست ؟ نکنه زندگی همینه و باقیش تو فیلماست. 

نفهمیدم چطور رسیدم خونه مامان با دیدنم عصبی گفت -چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟

-سایلنت بود. 

-نیما زنگ زد گفت با هم قرار دارین اما تو جواب ندادی

-قرار؟ 

باز داشت منو تو عمل انجام شده میذاشت

-گفت بهت بگم ۸ میاد دنبالت باشه ای گفتمو رفتم سمت اتاقم بزار بهش نشون میدم چه قراری داشتیم ساعت ۶ بود

دوش گرفتمو تو سکوت حاضر شدم. 

ساعت ۷ و نیم گوشیمو چک کردم

هیچ کدوم از پیام ها و مسیج های نیما رو نخوندمو زگ زدم بهش تا بوق خورد زنگ زد

-چرا موبایلتو جواب نمیدی بنفشه

-مشخصه چون نمیخوام حرف بزنم

-دارم میام دنبالت

-خوبه من حاضرم… 

-پس بیا پایین یه دقیقه دیگه میرسم رفتم پائین که همون موقع نیما رسید بدون سلام کردن بهش رفتم و سوار شدم درو کوبیدم و نشستم

-باز چته بنفشه

ابروهامو بالا انداختمو پوزخند زدم حرفی نزدم و نیما حرکت کرد مستقیم رفت پارک آبشار دوباره پارکینگ آخر رو به شهر پارک کرد همچنان سکوت کرده بودیم بلاخره من گفتم

-خب … اینهمه پیام … زنگ … مسیج … الان که هستم بگو حرفتو

-چرا یهو اینجوری میکنی ؟

-واقعا نمیدونی ؟ 

-نمیتونم درکت کنم

-خب چرا میخوای باهام ازدواج کنی پس ؟ تو که همیشه میگی نمی تونم درکت کنم کلافه کوبید به فرمون

-بنفشه باز شروع نکن … سر هر قضیه کوچیکی همینه وضع ما اینبار نذاشتم ترس بهم نفوذ کنه و گفتم

-آره … قضیه کوچیک … اگه این قضیه کوچیکه از نظرت تا آخر همینه انتظار تغییر تو من نداشته باش دست برد تو موهاش

-الان مشکلت چیه بنفشه ؟ مشکلت صحبت جدیه ؟

-تو حتی نمیدونی من از چی ناراحتم با داد گفت

-نه … نه … لعنتی من نمیدونم … خودت بگو تا روانیم نکردی رگ های گردنش زده بود بیرونو به وضوح حس یکردم عصبانیه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ترس آروم آروم تو وجود نشست آروم گفتم

-تو همش منو تحت فشار میذاری تا به چیزی که میخوای برسی … مشکل من اینه چشم هاشو دست کشید

-چون با هیچ راه دیگه تو موافقت نمیکنی

-وقتی موافق نیستم چرا باید موافقت کنم دوباره کوبید رو فرمون اما آروم تر و چند بار هر بار اسممو صدا میکرد

-بنفشه … بنفشه … بنفشه … دختر دیوونه ام نکن … تو چرا با همه چی مخالفی ؟ کلا هر چی هر کسی بگه تو مخالفی … برعکس همه چی میخوای عمل کنی … با همه جبهه میگیری … با همه تو جنگی … من الان بگم بریم تو میگی نه بگم نریم میگی نه … چرا بنفشه ؟ خودت برات قابل درکه ؟ آب دهنمو قورت دادمو همه جرئتمو جمع کردم رو داد زدن حساسمو نیما تا عصبانی میشه داد میزنه با دادش بدنم شل میشه و کل فکرو حرفام یادم میره نفسمو با فشار بیرون دادمو گفتم

-با همه چی مخالف نیستم … با چیزی که اجبار باشه مخالفم

-یعنی من بگم بنفشه کی بیایم صحبت جدی … تو میگی آخر هفته ؟ نه اصلا آخر هفته به درک … تو میگی باشه بیاین؟ نه بنفشه نمیگی… 

تنها جوابت نمیدونمه … یا اینکه فعلا نه … داری جواب دیگه ؟ داری الان بهم جواب بده … کی بیایم برا صحبت جدی ؟ گرمم شده بودو خیس عرق شده بودم

تو چشمام خیره شده بود و منتظر جواب من بود. 

مغزم انگار قفل کرده بود. 

کی بیان ؟نمیشه اصلا نیاین ؟اگه تو همشه انقدر عصبی و ترسناک میشی… 

فکرمو بدون اینکه بفهمم بلند گفته بودم نیما چشم هاش گرد شد

-از من میترسی ؟ سر به نشونه نه تکون دادم اما دیگه گفته بودم

نیما با بهت سر تکون دادو عقب نشست. 

تکیه داد به صندلی و آرنجشو گذاشت رو چشمش -از من میترسی… 

خواستم بگم نه اما صدام در نیومد

-خودت میری رو اعصابم … عصبیم میکنی … بعد ازم میترسی … چرا با من این کارو میکنی بنفشه… 

منتظر جوابم نموندو پیاده شد هاج و واج مونده بودم

رفت جلو ماشینو به کاپوت تکیه داد

دست تو موهاش کشیدو خیره به شهر از جیبش سیگاری در آوردو روشنش کرد کم کم حالم یکم بهتر شد یعنی من مقصرم ؟

دلم میخواس منم برم بیرون و هوای سرد شبو حس کنم اما جرئت نداشتم. 

نیما منو ول نمیکنه هرچقدر تلاش کنم… 

بابا اینا با این ازدواج موافقن هرچقدر من مخالفت کنم

این روی عصبی نیمارو یعنی بهنام دیده ؟ اگه مامانم زنده بود و بهش میگفتم… 

یعنی ازم حمایت میکرد ؟

یا اونم مثل بقیه فکر میکرد دارم بچه بازی و لوس بازی در میارم ؟ چرا هروقت خواست من موافق میل بقیه نیست بچه بازیه ؟ بعد چند دقیقه نیما سیگارشو رو زمین انداخت و زیر پاش لگد کرد اومد سمت ماشینو بدون هیچ حرفی سوار شد. 

راه افتاد و تا خونه باز سکوت بود. 

وقتی رسیدیم خواستم پیاده شم که بازومو گرفتو گفت

-زشته بگم آخر هفته کنسله … اما آخر هفته اومدیم اگه خواستی هیچ قراری نمیذاریم … یا برای هر زمان تو اوکی باشی وعده میکنیم  سر تکون دادمو بازومو ول کرد چشماش خسته و متفاوت بود چیزی نگفتمو پیاده شدم.

از اون شب تا آخر هفته خبری از نیما نشد حتی مسیج هم نداد منم هیچ پیامی ندادم

نمیدونم چرا حس میکردم یه چیزی کمه مثل عادت کردن به حضورش

اما چون با خودم کنار نیامده بودم بهش پیام ندادم

حتی اون روز که قرار بود بیان هم خبری از نیما نبود

مامان ازم پرسید ساعت چند میان و من برای اینکه تابلو نشه الکی گفتم ۹ هنوز ساعت ۹ نشده بود که زنگ خونه صداش بلند شد. 

بیشتر از دفعه اول استرس داشتم به خودم تو آینه نگاه کردم صورتم بد غمزده بود

لبخند مصنوعی زدمو رفتم سمت در پشت مامان و بابا ایستادم

مادرش اول وارد شد و باهام رو بوسی کرد. 

پدرش که باهام دست دادو… 

نیما… 

به هم نگاه کردیم سلام کرد

با صدایی که خودمم نشنیدم سلام کردم دست دادیم

لبخند تلخی زد و دستمو ول کرد بدنم سرد شد

نگاهش کردم که رفت نشست. 

چطوری اینکارو میکنه ؟

چطوری با رفتارش کاری میکنه که من احساس گناه کنم شرمنده شم

از اینکه ناراحته عذاب وجدان بگیرم ؟

با صدای مامان به خودم اومدمو رفتم تو آشپزخونه… 

مامان نگران گفت

-چیزی شده بین تو و نیما ؟ 

-نه 

-پس چرا اینجوری رفتار کردین ؟

-چطوری ؟

با اخم نگاهم کرد

-بنفشه باز که کاری نکردی با چشمای گرد نگاهش کردم باز ؟

مگه قبلا کاری کرده بودم ؟ اصلا چکار منظورش بود ؟

لبامو بهم فشار دادم از حرص و… از حرص و تنهایی… 

بغض راه گلومو بسته بود

قبل اینکه چشمام لوم بده چرخیدمو رفتم سمت راهرو اتاقا. 

نرسیده به اتاقم اشکام راه افتاد چرا انقدر حساس شدم آروم… 

آروم… 

آروم باش… 

در اتاقو بستمو بهش تکیه دادم

می دونستم اگه زود بر نگردم بابا عصبانی میشه…. 

اما اشکم بند نمی اومد اشک لعنتی.. . 

چنتا نفس عمیق کشیدم. 

اشکامو پاک کردمو صورتمو باد زدم تا سرخی چشمام و داغی صورتم کم شه نمیدونستم باید چکار کنم. 

بغض هنوز تو گلوم بود و چشمام آماده گریه کردن با صدای در اتاقم قلبم ایستاد -بنفشه

صدای عصبی بابا بود

منتظر جوابم نموند و در اتاقو باز کرد خیره شد به صورتم

-این چه وضعشه دختر … تا اومدن این بازیا چیه… 

لبمو گاز گرفتم دوباره اشکم راه نیافته اما درد عصبی تو دستم بد پیچیده بود. 

کنار ایستادو گفت

-خودتو جمع کن … بیا… 

سر تکون دادمو تو سکوت از اتاق رفتم بیرون

سرمو پائین انداختم کسی صورتمو نبینه و تا رسیدیم بابا نیما گفت -خب اینم از عروس خانم ما

لبخند مودبانه ای زدم و خواستم بشینم رو یه مبل تک که بابا گفت -برو پیش آقا نیما بشین

به نیما نگاه کردم که خیلی ریلکس لبخند زد اما سنگینی نگاه همه رو حس می کردم چقدر بد شده بود. 

این اشکای سمج الانم میخواستن سرازیر شن آخه چرا… 

کل هفته خشک شده بودنو الان با یه حرف مامان… 

خدایا آبروم بیشتر از این نره… 

غرورم بیشتر از این نشکنه. 

با فاصله از نیما رو کاناپه نشستم و کم کم بحث های عادی احوال پرسی و هوا و اتفاقات روز شروع شد

حتی نیما هم ریلکس صحبت میکرد.  

گوشیشو بیرون آورد و چیزی نوشت بعد داد دست من

نوشته بود چیزی شده ؟ زیرش نوشتم نه

موبایلو دادم دستش که خم شدو کنارگوشم گفت

-میخوای بریم تو اتاقت ؟

آره … آره میخواستم از این جمع دور شم … اما تنها … نه با نیما… 

نگاه مامانو رو خودم حس میکردم

دقیق منو نیمارو زیر نظر داشت رو به نیما گفتم -آره … بریم… 

سر تکون دادو بلند شد منم بلند شدم که نیما گفت

-ما میایم… 

کسی چیزی نگفت و هر دو رفتیم سمت راهرو اتاق ها جلو تر از من وارد اتاقم شدو وقتی من وارد شدم درو بست پشت سرم بود

پلک زدمو این اشکای سمج لعنتی که نمیدونستم دردشون چیه راه افتادن نیما گفت

-چی شده بنفشه ؟

-هیچی

-هیچی یهو فرستادت تو اتاق و اینجوری برگشتی ؟ جواب ندادم که اینبار محکم تر گفت

-به من نگاه کن بنفشه… 

وقتی بر نگشتم سمتش بازومو گرفتو منو چرخوند سرم پائین بود اما اشکامو دید

بدون حرفی منو کشید تو بغلش. 

خسته بودم . از همه… 

حتی از خود نیما.

اما انگار به این آغوش احتیاج داشتم نفس عمیق کشیدو با پائینه موهام بازی کرد بلاخره راحت اشکام انقدر باریدن تا سبک شدم. 

با نفس عمیقی که کشیدم سرمو از رو سینه اش براشتم جلو پیراهنش از اشک من چند قطره خیس شده بود. 

آروم گفتم

-پیراهنت خیس شد دست کشید رو اشکامو گفت -فدای سرت … بهتری ؟ سر تکون دادم

هنوز به چشم هاش نگاه نکرده بودم. 

خجالت میکشیدم نگاهش کنم. 

چونمو گرفتو سرمو بلند کرد

-چرا حرف نمیزنی باهام بنفشه … هرچقدر بد باشم … شنونده بدی نیستم نگاهمون گره خورد. 

چشماش خسته بود مثل صورتش لبخند زدمو گفتم

-دلم گرفته بود … یهو اینجوری شدم… 

لبخند کمرنگی زد

-باشه هرجور دوست داری… 

زیر لب مرسی گفتم و به تخت اشاره کردم نیما سر تکون داد و گفت

-برگردیم دیگه … الان طولانی میشه بهنام غیرتی میشه از حرفش خندیدم و سر تکون دادم

رفتم جلو آینه و صورتمو با دستمال مرطوب پاک کردم شاید یکم خنک شه.  چشمامو یکم آرایش کردمو موهامم باز کردم شاید توجه از صورت کمتر شه. 

نیما دوباره پایین موهامو دور دست کشید از تو آینه بهم نگاه کرد

–نظر بابام اینا این بود ۲۳ وم که میلاده عقد کنیم متعجب گفتم دو هفته دیگه ؟ سر تکون داد -خیلی زوده

فکر کردم ناراحت شه اما اینبار واقعا لبخند زد و گفت -پس جوابت نه نیست ؟ مکث کردم

میخواستم بگم نه… 

اما رفتار مامان و بابا دوباره اومد جلو ذهنم من بگم کلا نه… 

بعد این خونه جهنم میشه زیر لب گفتم

-جوابم نه نیست … اما بذاریم بعد تموم شدن صیغه … قبل عید میشه … تو عید عقد کنیم که جشن بگیریم

نیما باز با لبخند سر تکون داد

-اینم خوبه … اینهمه صبر کردم … اینقدر هم روش حالم اصلا برای خودمم قابل درک نبود. 

چرخیدم سمت نیما و نگاه از تو آینمونو قطع کردم -بریم ؟

-هر چی شما امر کنی

نیما به وضوح با شنیدن جوابم خوشحال شده بود و من گیج تر از قبل در اتاقو باز کردو برگشتیم سمت پذیرایی

نگاه ها برگشت سمت ما

مامان و بابا سریع نگاهشون بین منو نیما چرخید و با دیدن چهره نیما آروم شدن بابای نیما گفت

-خب خودشون هم اومدن … ببینیم نظر خودشون چیه منو نیما نشستیم که بابا رو به من گفت -شما با ۱۷ ام که میلاده موافقین ؟ به نیما نگاه کردم تا اون بگه

می دونستم اگه من بگم نه… دوباره بابا یه چیزی بهم میگه نیما متوجه منظورم شد و گفت

-البته نظر شما محترمو و ما قبول داریم … اما بنفشه دوست داره جشنمون نزدیک عید باشه که هوا بهتر میشه بتونیم تو باغ عکس بگیریم

نمیدونم باغ و عکس و جشنو از کجاش در آورد اما دلیل قانع کننده و خوبی بود. 

همه ساکت شدن.

مامان نیما گفت

-خب پس عقدو میذاریم میلاد … جشنشو میذاریم عید… 

بقیه موافقت کردن و منتظر جواب منو نیما بودن

مثل وقتی داری از یه جایی می افتی و کاری از دستت بر نمیاد منم میدونستم از من کاری بر نمیاد آره میشد بگم نه… 

اما عواقبش چی ؟

چشمایی که همین الان عصبانی رفتارمو زیر نظر داشت چی ؟ اصلا چه فرقی داره عید یا هفته بعد ؟ مگه آخرش یه چیز نیست ؟!

صدای نیما منو از افکارم کشید بیرون که گفت

-چه کاریه یه بار عقد یه بار جشن … بعد تموم شدن مهلت صیغه هر دوتارو با هم بگیریم…

نفس راحتی کشیدمو به نیما نگاه کردم لبخند کمرنگی زد

مرسی زیر لب گفتم . اینبار نجاتم داده بود. 

درسته تا تموم شدن صیغه یه ماه بیشتر نمونده بود… اما بهتر از هفته دیگه بود هرچند در نهایت ماجرا فرقی نداشت… 

با حرف نیما صحبت روی برنامه ریزی ها برای ماه بعد رفت و برای خرید و اینجور چیزا صحبت شد. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن