فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو پارت۸

فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

جهت مشاهده پارت اول تا اخر رمان زندگی بنفش وارد شوید و یا از انتهای همین مطلب قسمت بعد را کلیک کنید

اما

اما سواستفاده نیما از پیشنهاد سارا هم خیلی از نظرم کثیف بود آره سارا پیشنهاد داد

اما تو که میدونستی نمی خوای تا تهش باهاش بمونی چرا قبول کردی ناخداگاه همین جمله رو زیر لب گفتم

-تو که میدونستی نمی خوای تا تهش باهاش بمونی چرا پیشنهادشو قبول کردی دیگه رسیده بودیم

نیما چیزی نگفت تا پارک کنه. 

بعد نفس عمیق کشیدو گفت

-نمی دونستم … من کسیو میخواستم که باهاش شانسی ندارم ! بهم حق بده … یه پیشنهاد بود… چرا شانسمو امتحان نمیکردم . بنفشه … چرا نمیفهمی … من اگه می دونستم با تو شانسی دارم همون وقتی که ۱۲ سالت بود میومدم خواستگاریت …

اصلا من اگه میدونستم امیدی هست منتظر میموندم تا اون روزی که تو مال من بشی

صداشو بالا برده بود. 

دوباره داشت میترسوند منو

-نیما… 

دستشو برد بالا تا سکوت کنم و گفت

-بنفشه … من عاشق خواهر کوچیک صمیمی ترین دوستم شدم . میفهمی ؟ کسی که مثل خواهر کوچیک من بود… اما من بهش حس داشتم.تمام مدت سعی کردم این حسو از بین ببرم . این حسو بکشم تو خودم . اما نشد … چرا نمیفهمی… 

-می فهمم به خدا… 

-پس چرا راجبم بد فکر میکنی ؟ چرا مثل یه آدم کثیف و سو استفاده گر باهام برخورد میکنی ؟

حرفای نیما گیج ترم کرده بود. 

سر در گم تر از قبل بودم

وقتی یکی بهت ابراز علاقه میکنه سنگ هم که باشی دلت میلرزه

وقتی میخوای واقع بین باشی و منطقی تصمیم بگیری . اما هنوز حقایقو هضم نکردی و این وسط دلت میخواد فقط قسمت های قشنگ و دوست داشتنی رو ببینه ، بدترین نوع تصمیم و انتخابه. 

چشمامو بستمو سعی کردم بدون توجه به صدای عصبی نیما جواب بدم -بیا تمومش کنیم نیما

-چیو تموم کنیم . من نمیذارم بخاطر حماقت یه نفر دیگه تو منو ترک کنی

-نیما گوش کن

-نه تو گوش کن بنفشه … احمقانه است بخوای

گوشامو گرفتمو با بلند ترین صدایی که از خودم شنیده بودم داد زدم -تمومش کن نیما … دیگه راجبش حرف نزن …

تازه متوجه منظورم شد. 

آروم شد و منم کم کم آروم شدم

اما صورتم از اشک هایی که نمیدونستم کی راه افتادن خیس بود. 

بازومو آروم گرفت و گفت

-خوبی ؟

-اگه دیگه ادامه ندی آره … از اولم بهت گفتم نمیخوام سارا رو ببینم … نمیخوام چیزی بشنوم … تموم شده … بذار تموم شده بمونه… 

-باشه … پس تو هم بهش فکر نکن

-همینو میخوام … انقدر به همه چی فکر کردم خسته شدم. 

نیما نفس عمیق کشیدو مثل من تکیه داد به صندلیش. 

هر دو خیره به شهر انقدر نشستیم که تاریک شد. 

نیما جا به جا شد و ماشینو روشن کرد چیزی نگفتم که خودش گفت -بریم شام… 

-باشه

-راستی آخر هفته دیگه تولد دوستم دعوتیم

-منم هستم ؟

-آره

-بهنام چی ؟

-نه دوستای مشترکمون نیستن

-مگه شما دوست غیر مشترک هم دارین نیما خندید و گفت -یه تعداد محدود

صحبت های عادی با نیما خوب بود. 

باعث میشد به چیزی فکر نکنم و آروم شم صحبت های عادی با نیما خوب بود. 

باعث میشد به چیزی فکر نکنم و آروم شم

برا همین ادامه دادم-باید چی بپوشم 

-لباس

خندیدم و نیما دستشو گذاشت رو رون پام دوباره سریع سو استفاده میکرد اما میگفت سو استفاده گر نیستم نفسمو با فشار دادم بیرونو دستشو گذاشتم رو دنده و گفتم -منظورم چه لباسیه

-میخوای فردا بریم خرید با اخم برگشتم سمتش

-لباس دارم … منظورم چه نوع لباسیه

-باشه جوجه اخم نکن … خانما خرید دوست دارن گفتم

-چه مدل لباسی بپوشم . اسپرت . مجلسی . پوشیده . لختی ؟ قیافه اش رو متفکر کرد و گفت

-چطوره همه رو بپوشی برام عکس بفرستی من انتخاب کنم

-امر دیگه نداری ؟ دوباره دستشو گذاشت رو پام

-نه فقط این اینجا بمونه

دوباره دستشو برداشتم گذاشتم رو دنده. 

-این جاش اینجاست . به کشتن میدی آخر مارو.

تا آخر شب که برگردم خونه سعی کردیم بحث های بی حاشیه داشته باشیم و وارد خط قرمز ها نشیم. 

مثل وقتی قوطی های کبریتو رو هم میچینی و میری بالا میدونی یه دونه دیگه باعث سقوط کل مجموعه میشه. 

برای همین بهش نزدیک نمیشی و سعی میکنی حتی نگاهشم نکنی حتی وقتی اومدم خونه هم سعی کردم فکر نکنم.

انگار هیچ چیزی اتفاق نیافتاده بود

انگار نه سارایی بود و نه سیاوشی. 

با اینکه سرم درد نمی کرد یه مسکن برای پیشگیری خوردم و رفتم تو سایتی که قدیما همیشه از توش کتاب میخوندم. 

کتاب خوندن منو از دنیایم دور میکردو غرق زندگی ضخصیت ها میکرد انقدر خوندم که خوابم برد.

راحت تر از شبای قبل خوابیدم. 

بدون هیچ خواب و رویایی.

صبح بیدار شدم یه پیام از نیما داشتم ساعت ۳ شب نوشته بود

-سلام ، خوبی ؟ خوابم نمیبره

تو دلم پوزخند زدم . حقته تو هم یکم بی خوابی بکش. 

یهو دلم گرفت

نکنه دارم در حق نیما ظلم میکنم ؟!

اما زود این فکرو از خودم دور کردمو لباس پوشیدم

کل روز غرق رمان جدیدی که شروع کردم بودم و واقعا راحت گذشت. 

عصر که نیما زنگ زد تازه متوجه شدم نیما پیام داده بود و من حتی تلگرامو باز هم نکرده بودم. 

نیما گفت بعد دانشگاه میاد نبالم. 

اما بهش گفتم تو راه خونه ام و باشه فردا اونم برای اولین بار بدون اصرار قبول کرد

اما ساعت ۹ شب که زنگ خونه خورد و مامان گفت نیماست فهمیدم هیچوقت از چیزی که میخواد نمی گذره. نمیتونه بگذره . حتی اگه بخواد.

هرچقدر مامان به نیما اصرار کرد که بیاد بالا قبول نکرد و در نهایت مامان به من گفت برم پایین.

تازه از حمام اومده بودم و موهام خیس بود

هوا دیگه سرد شده بود

یه پانچو پشمی پوشیدمو موهای خیسمو ریختم روش شالمو گذاشتمو رفتم بیرون نیما درست جلوی در پارک کرده بود.

از پشت شیشه دودی ماشین تو شب دیده نمیشد. 

یه راست رفتم سوار ماشین بشم در و باز کردم و با دیدن نیما سریع گفتم -شد یه بار من بگم نه تو گوش کنی ؟

-سلام … مرسی … منم خوبم پوفی کردمو نشستم. 

درو محکم بستمو گفتم

-سلام . بفرما من در خدمتم ماشینو روشن کردو راه افتاد

-کجا داری میری نیما ؟ من با لباس خونه اومدم

-لباست خوبه

-اذیت نکن نیما . من تازه از حموم اومدم . اینجوری که آدم جایی نمیره

-چرا خیلی جاها میشه اینجوری رفت چشمکی به قیافه شوکه من زد و گفت

-نترس میریم یه دور بزنیم

تکیه دادم به صندلیو دیگه چیزی نگفتم بعد چند دقیقه نیما گفت

-وقتی یه روز نمیبینمت نگران میشم بدون اینکه برگردم سمتش گفتم

-نگران چی ؟

-که ازم دور شی

همینطور که به بیرون خیره بودم هوارو با فشار از ریه هام بیرون دادم -نمیشم نیما … اتفاقا احتیاج دارم یکم تنهام بذاری

-میشی … هر بار موقع خداحافظی خیلی صمیمی تری … اما وقتی میری و چند روز بعد میبینمت انگار یه آدم دیگه ای

-فکر میکنی

-خودت هم میدونی دارم درست میگم

-خب گاهی آره … اما نه همیشه… 

اینبار نیما نفس عمیق کشیدو گفت

-آره گاهی موقع خداحافظی هم با اخم میری آروم خندیدمو زدم به بازو نیما

-اینجور تو میگی من خیلی نچسبم که

-اتفاقا خیلی دلچسبی فقط سعی می کنی نچسب باشی چشم چرخوندم و گفتم

-من که نمی فهمم تو چی میگی

-میدونم که خوب میفهمی

حق با نیما بود . میدونستم چی داره میگه . اما نمیخواستم به رو خودم بیارم منظورشو

میدونم کارم احمقانه است

دارم لجبازی بی خود میکنم اما نمیتونستم جور دیگه رفتار کنم. 

هر چقدر هم که تلاش می کردم ناخداگاه رفتار هام و جواب هام اینجوری میشد. 

دوباره پرسیدم

-نگفتی چکارم داشتی؟

-میگم… 

نیما جلو یه ویتامینه نگه داشت و گفت

-چی می خوری ؟

-فرقی نداره فقط ترش نباشه

-معجون خوبه

سر تکون دادم که رفت بیرون

خیلی زود با دوتا ظرف بزگ معجون اومد سمت ماشین. 

با چشمای گرد شیشه ماشینو دادم پایین و هر دو ظرفو ازش گرفتم -نیما اینا چقدر بزرگه

-بخور جون بگیری

-دیوونه

خودش هم اومد سوار شدو ظرف معجونشو ازم گرف شیشه پنجره سمت منو بالا داد که گفتم

-من از حمام اومد اینجوری بیرون … بستنی هم دارم میخورم … مریض نشوم صلوات

خندیدو شروع کردیم.

هنوز به نصفش نرسیده بودم که نیما تموم کرد ظرفمو گرفتم سمتشو گفتم

-دیگه نمیتونم

-یکم دیگه بخور من کمکت میکنم یه تیکه موز بزرگو برداشت و خورد یکم متعجب شدم. 

منظورم این بود دیگه نمیتونم و با ظرف خودش ببره بندازه تو سطل زباله. 

نه اینکه نیمه خورده منو بخوره. 

اما گویا نیما با خوردن دهن زده من مشکلی نداشت نبایدم داشت … اونجور که اون لبامو می بوسید…

یکم دیگه خوردم و نیما ادامه رو تموم کرد وقتی دوباره نشست تو ماشین گفتم

-نیما دیگه دارم مطمئن میشم الکی گفتی کارم داری

-کارم همین بود دیگه … خانم آینده ام رو ببینم باهاش برم یه دور بزنم نتونستم لبخند نزنم

یعنی جدی همین بود ؟

ماشینو روشن کرد و حرکت کردیم

-بنفشه من دوست دارم شده یه ساعتم همو ببینیم تو روز

-خب اینجوری بی دردسر باشه من موافقم

-یعنی چی بی دردسر ؟

-بدون بحث های دیوونه کننده و بدون قرطی بازی خندیدو گفت

-بحثو که منم دوست ندارم … اما تو همه جوره قرطی هستی

-الان کجام قرطیه ؟ از حموم اومدم بیرون یه راست اومدم پایین دستشو گذاشت رو رون پامو فشار نرمی وارد کرد

-تو همه جوره خوبی … مخصوصا بعد حموم

از حرفش قلبم تند زد و نگاهمو سریع دوختم به بیرون از پنجره نیما آروم خندید

-خجالت کشیدنتم دوست داشتنیه دوباره پامو فشار داد.

آب دهنمو قورت دادمو دستشو گرفتم گذاشتم رو دنده باز خندید اما چیزی نگفت

بعد چند دقیقه دستش دوباره برگشت و اینبار دستمو گرفت و با دست خودش برد رو دنده

تا خونه دستمو گرفته بود  11شب بود که رسیدیم خونه

خواستم پیاده شم اما دستمو ول نکرد و گفت -فردا شب هم همین حدودا میام دنبالت دستمو برد کنار لبشو بوسید

-نیما

لبخند زد و دستمو ول کرد

-نگفتی قبوله

پیاده شدم و با لبخند گفتم -مگه تو میذاری قبول نباشه چشمک شیطونی زد و درو بستم خوشحال بودم که آروم و تو آرامش گذشت

نگران بودم که همه این خوشی ها فقط یه دور موقت باشه… 

تمام هفته تو آرامش گذشت

نیما هر شب میومد دنبالم و دو تایی دور میزدیم خوب بود

میتونستم بگم خوشحال بودم

درسته هنوز با نیما خیلی راحت نبودم

اما همین که از کنارش بودن اذیت نمیشدم و واقعا گاهی لذت هم میبردم عالی بود برای من

فردا شب مهمونی بود و من هنوز لباس انتخاب نکرده بودم

بلاخره نیما راضیم کرد لباس های مد نظرمو بپوشم و براش عکس بفرستم اولین لباس یه پیراهن میدی حلقه ای با راه راه های سفید و مشکی بود تا عکسو فرستادم نیما گفت

-یاد عمه ام افتادم

براش شکلک عصبانی فرستادمو لباس بعدیو پوشیدم

پی پیراهن عروسکی سبز یشمی که آستینای کوتاه پفکی داشت و دامنش تا بالای زانومبود نیما گفت

-ای … بد نیست… 

بازم یه شکلک خسته براش فرستادمو این بار یه پیراهن مشکی کوتاه و حلقه ای پوشیدم. 

دور کمرش گیپور بود و یکم از بدنم معلوم بود. 

تا اینو فرستادم نیما نوشت

-اینو بپوشی درسته میخورمت که

چشمام گرد شد و دوباره به جمله نیما نگاه کردم درسته میخورمت… 

شکلک عصبانی فرسکادم و گفتم

-پس همون اولیو میپوشم علامت گریه فرستاد و گفت

-نه آخری خوب بود . قول میدم نخورمت

-به قول تو اعتباری نیست

-اتفاقا رو قول من شرط شرف میبندن

-جدی ؟ اما من برا اطمینان همون لباس عمه خانمو میپوشم علامت عصبانی زد و گفت

-بنفشه … من بخوام بخورمت با چادر هم میخورمت

یکم سکوت کردم و جواب ندادم تا نیما شکلک متفکر برام فرستاد.

منم شکلک خسته براش فرستادمو گفتم -باشه همینو میپوشم حالا عصبانی نشو

-چشم جوجه خانمم. فردا ۷ عصر میام دنبالت

بعد یکم ناز کردن دیگه برای نیما شب بخیر گفتم و خوابیدم. 

صبح هم اول دوش گرفتم و ساعت ۴ رفتم آرایشگاه استرس داشتم برای اولین بار قرار بود دوستای نیمارو ببینم.

موهامو سشوا کشیدمو یه سمتو برام بافت زد تا پشت گوشم اومدم خونه و بعد یه آرایش ملایم آماده شدم… 

هر لحظه که به اومدن نیما نزدیک میشد من بیشتر نگران میشدم. 

استرس ورود به یه جمع غریبه خیلی برام سخت بود بلاخره نیما رسیدمو من رفتم پایین

درو که باز کردم و با هم چشم تو چشم شدیم سوتی کشیدو گفت -نگاهش کن چه جوجه جیگری

-نیما… 

بدون توجه به اعتراض من تا نشستم دستشو گذاشت رو رون پام که فقط یه ساپورت شیشه ای پوشیده بودم

-فکر کنم بخورمت

-نیما … برمیگردم خونه ها سریع پاشو گذاشت رو گازو گفت -دزدیدمت خانم کجای کاری نفس عمیق کشیدمو گفتم

-استرس دارم نیما .. کسیو اونجا نمیشناسم

-به کسی چه احتیاجی داری … منو داری دیگه پوفی کردمو گفتم -یکم درکم کن

زیر چشمی نگاهم کرد و با شیطنت گفت -چشم… 

بلاخره رسیدیم. 

تو سالن اجتماعات یه برج تو الهیه بود. 

وارد شدیم و از آسانسور پایین رفتیم

یه طبقه زیر پارکینگ بودو با باز شدن در آسانسور صدای آهنگ گوشمو ر کرد

نیما دستشو گذاشت پشتمو با هم وارد شدیم

تو تاریکی و رقص نور و دود منو به سمت کنار سالن برد همه در حال رقص و صحبت بودن

یه پسرقد بلند و در ظاهر چند سالی جوون تر از انیما دور مارو دید و بلند شد اومد سمتمون

خیلی گرم نیمارو بغل کردو گفت

-دکتر … دکتر … دیر کردی نیما منو معرفی کردو گفت

-بنفشه … خانمم

با من گرم دست دادو خودشو معرفی کرد و گفت -همه میخواستیم این عشق گمشده آقا نیما رو ببینیم نیما زد رو بازوشو گفت

-هنوز نرسیده داری زیرابمو میزنی

اونم خندید و مارو راهنمایی گرد سمت صندلی های خالی. 

کنار یه جمع از دوستای نیما نشستیم. 

دست دادیمو معرفی شدم هرچند زیاد اسم هارو نشنیدم

اما خب همه مرد بودن و هیچ دختری بینشون نبود وقتی نشستم چشم چرخوندمو اتاق پرو رو پیدا کردم. 

به نیما اشاره کردم میرم لباسمو در بیارم که نیما گفت -همینجا در بیار … نمیخواد

-میخوام ببینم موهام خوبه

-خوبه … گفتم همینجا در بیار

نیما تو کسری از ثانیه می تونست عصبی بشه و جمله دومشو طوری گفت که حس کردم ممکنه برم رو اعصابش شاید چیزی می دونست میگفت نرم

برای همین منم لباسمو رو پشتی صندلی گذاشتم

تازه نشستیم که یه دختر با بلوز سفید و دامن مشکی صینی نوشیدنیو آوردو به همه تعارف کرد

منم یه لیوان کوچیک برداشتمو گذاشتم رو میز

نیما سر گرم حرف زدن شد با دوستاش که لبوانو از رو میز برداشتم تا یه لب بخورم که دست نیما دور شونه ام نشست و لبوانو ازم گرفت

لبخند زد و کنار گوشم گفت

-چشمم روشن سوالی نگاهش کردم

-خانومم مشروبم میخوره ؟ اینو گفتو لیوانمو یه جا سر کشید… 

فقط نگاهش کردم که به میوه خورد شده برداشت و خورد چشمکی بهم زد و گفت

-تو مزه بخور

لیوانو گذاشت رو میز و دوباره برگشت سمت دوستاش حس بدی بهم دست داد حس اضافی بودن بغض کردم

اما سعی کردم با نگاه کردن به وسط مجلس ذهنمو آزاد کنم نیما دستشو گذاشت رو پامو برگشت سمتم -میخوای برقصیم ؟

-نه 

-پاشو قهر نکن

دستمو گرفتو بلندم کرد رفتیم بین جمعیت آهنگ شاد بود و دل و دماغ نداشتم

نیما خیلی مردونه شروع کرد و منم سعی کردم با ریتم آهنگ همراه شم اولین بار بود با نیما داشتم میرقصیدم البته دومین بار

یه بار تو تولد بهنام رفصیده بودیم هرچند کوتاه

نیما سرشو خم کرد و گفت

-یادته اولین بار تولد بهنام با هم رقصیدیم

بی اختیار لبخند زدمو گفتم

-آره… 

دست نیما درو کمرم نشستو گفت

-انقدر اون شب دوست داشتم کمر باریکتو بین دستام بگیرم… 

از حرفش تنم داغ شد

کنار گوشمو بوسیدو سرشو عقب کشید از خجالت سرمو انداختم پائین کمرمو ول کرد که آهنگ ملایم شد

دوباره کمرمو گرفتو اینبار منو به سمت خودش کشید.

با هم فاصله داشتیم دستمو گذاشتم رو شونه هاش اما هنوز سرم پایین بود که گفت -منو نگاه کن بنفشه

وقتی سرمو بلند نکردم دوباره کنار گوشمو بوسید اینبار داغ تر

خودمو جمع کردمو خواستم ازش جدا شم اما دستاش دور کمرم محکم تر شد -منو نگاه کن بنفشه اینبار نگاهش کردم

نگاهش تو چشمام قفل شد و گفت -نمیشه تو بغلم باشی و نبوسمت لبام باز شد چیزی بگم اما با لبای داغ نیما ساکت شدم یه بوسه کوچولو رو لبم بود. 

اما ناخداگاه چشمام بسته شد.

وقتی لباشو برداشت منو کشید تو بغل خودشو منم سرمو پایین انداختمو به سینه نیما تکیه دادم

وسط اینهمه آدم

درسته تاریک و شلوغ بود

واقعا امیدوارم کسی حواسش به ما نباشه… 

یکی از دوستای نیما به جمع ما پیوست و همراهشو که انگار تازه رسیده بود معرفی کرد

یه دختر قد بلند صورتی که گونه و لب های برجسته اش قشنگ تابلو بود که مصنوعیه

اسم دختره بهار بود

به من لبخند زد و با دوست نیما کنار ما شروع کردن به رقصیدن. 

اما آهنگ تند شد و همه احساساتی شدن جیغ و سوت و بالا پایین پریدن ها زیاد شد

نیما دستشو پشت کمرم گذاشت و مثل بقیه با چند نفر حلقه زدیم دوستش هم اومد سمت دیگه منو دستشو گذاشت رو دست نیما

همه با آهنگ هم خونی میکردن تا تموم شد و خواننده گفت بریم برای شام گرمم شده بود آروم به نیما گفتم -من برم سرویس سوالی سر تکون داد -ضروریه ؟

-یکم… 

-بزار باهات میام

قبول کردم و با هم رفتیم سمت سرویس نیما پشت در ایستادو من رفتم داخل موهامو مرتب کردمو یکم آب به کردنم زدم. 

تازه داشتم گردنمو پاک می کردم که در سرویس باز شد و بهار اومد تو با لبخند گفت

-چرا نیما پشت دره؟ میترسه فرار کنی ؟

-می ترسه گم شم

خندیدو تو آینه مشغول درست کردن موهاش شد منم سریع رفتم بیرون

نیما با قیافه کلافه بیرن ایستاده بود

میدونستم باید یه قضیه ای باشه که نیما اینجوری رفتار میکنه باید میفهمیدم

برق سالن روشن شده بودو همه مشغول میز شام بودن دستشو گذاشت پشتمو با هم رفتیم برای شام

هر دو غذا کشیدیم و برگشتیم سمت میزمون که میزبان اصلی مراسم اومد سمتمون بازو نیما رو گرفتو با حالت شرمنده به من نگاه کرد حس کردم میخوان خصوصی صحبت کنن

برای همین سر تکون دادمو چند قدم باقی مونده تا میزمون رو تنها رفتم و نشستم.

خودمو با غذام سر گرم نشون دادم

اما حواسم به نیما بود که با دقت داشت به حرفای دوستش گوش میداد سر تکون دادو زد رو بازو دوستشو لب زد

-حواسم هست

اومد سمت من که پرسیدم

-چیزی شده ؟

-نه … فقط… 

جمله اش نا تموم موند با حرف یکی دیگه از دوستاش

-نیما من یه فیلم باحال دارم ازت… 

هم زمان بهار و دو سه تا دیگه از دوستای نیما هم اومدن و با بشقاب شامشون دور میز نشستن. 

نیما گفت

-چه فیلمی آرمان ؟

آرمان گوشیشو گرفت بین من و نیما قلبم داشت مئومد تو دهنم

صفحه اولیه فیلم تیره بود و قابل تشخیص نبود اما وقتی آرمان دکمه پلی رو زد با دیدن نیما و… 

خودم… 

شوکه شدم فیلم ما بود

چند لحظه پیش وقتی تو تاریکی داشتیم با هم می رقصیدیم و…

وقتی نیما منو بوسید… 

زیر لب وایی گفتمو صورتمو پوشوندم. 

نیما گوشیو از آرمان گرفتو بغلم کرد خیلی پیروز مندانه گفت -شکار لحظه ها کردی آرمان آرمان خندید

-آره اونم چه شکاری

-بفرست برام

-همینجوری؟ نه بابا . خرج داره

نیما دستمو از جلو صورتم گرفتو گونمو بوسید خطاب به آرمان گفت -آقا خرجشم میدیم

آرمان خندید و رفت سمت میز سروسرویس همه دور میز داشتن به ما نگاه میکردن. 

بهار با خنده گفت -چی بود فیلمه نیما ؟

نیما سر تکون دادو بازومو دست کشید

-هیچی مال چند دقیقه پیش بود که با بنفشه رقصیدیم یکی از دوستاش یهو گفت

-سعید تو هم یه فیلم از نیما داری نه ؟

سعید سریع به من و نیما نگاه کرد و سریع گفت -نه … چی ؟

یکی دیگه از پسرا گفت -همون مهمونی دو سال پیش

سرمو انداختم پایین و سر گرم شام شدم مثل اینکه میخواستن نیما رو جلو من اذیت کنن

منم سعی کردم خودمو علاقه مند نشون ندم که بخوره تو ذوقشون حس خوبی به دوستای نیما نداشتم هرچند آرمان حس بدی بهم نداد نیما بیخیال گفت

-ئه داریش ؟ همون که سیامک لخت شد یهو ؟

با این حرف نیما منم سرمو بلند کردم و به سیامک که تا چند دقیقه پیش میخندید اما الان شوک شده بود نگاه کردم بهار با جیغ گفت

-سیا لخت شد ؟ ببینم … من باید ببینم… 

یهو منو نیما از کانون توجه خارج شدیمو همه افتادن سر سیامک به نیما نگاه کردم که بهم چشمک زد. 

سرمو بردم کنار گوشش و پرسیدم

-واقعا سیامک لخت شد لبخندی زد و سر تکون داد

-تازه بعد لخت شدنش گندش شروع میشه

-چیکار کرده ؟

-الان نه اما یه روز برات تعریف میکنم

اصرار نکردم چون ترسیدم در گوشی حرف زدنمون باز سوژه بشه من و نیما تو سکوت شام خوردیم و قسمت دوم مراسم بعد شام شروع شد آرمان اومدو دوباره در گوش نیما چیزی گفت نیما سر تکون داد و رو به من گفت

-بریم برقصیم ؟

-تازه شام خوردیم خودش بلند شد و گفت

-بیا …حیفه.. 

اما قبل اینکه بلند شدم یه دست دیگه رو شونه ام نشست با ترس برگشتم اون سمت

یه پسر قد بلند خیره به نیما ایستاده بود و دستشو با قدرت گذاشته بود رو شونه من.  

برگشتم سمت نیما که با صورت عصبی خیره به اون پسر بود.

اومد جلو و دستشو پس زد از رو شونه من اما طرف مقابل بازو نیمارو گرفت -میخواستی من نبینمش ؟

نیما با دست دیگه زد به سینه اون طرفو گفت

-تو کی باشی بهت فک کنم

بالای سر من بودنو با استرس خودمو کنار کشیدم و ایستادم همه بلند شدن. 

آرمانو اومد سمت ما

آروم بچه ها آروم همه دارن نگاه میکنن اما نیما و دوستش چشم از هم برنداشتن. 

بلخره نیما برگشت سمت من که اون طرف گفت

-میخوام مثل تو پست نباشم … اما دلم نمیاد تو عذاب نکشی بعد به من نگاه کرد و گفت

-زن صیغه ای نیمارو دیدی؟ همینجا هس…

نیما بهش حمله کرد و من هاج و واج فقط ایستاده بودم

چی گفت ؟

دقیقا چی گفت

درد عصبی تو تمام ماهیچه هام پیچید

خیره به دعوا نیما و طرف بودم که همه رفته بودن تا جداشون کنم اما انگار اونجا وجود نداشتم تو یه دنیای دیگه بودم اینو دیگه دروغ میگفت نه ؟ دیگه اینم آخه ؟

تک خنده عصب کردم آخه مگه میشه مسخره است

صورتمو گرفتمو آروم دوباره خندیدم خدایا داری با من شوخی میکنی نه همش شوخیه دیگه لعنتی بگو شوخیه خب. 

نشستم رو صندلی نمیدونستم باید چکار کنم

لباس هام رو دسته صندلی کناری خود نمایی میکرد مانتومو پوشیدمو روسریمو سرم کردم

اصلا فحش و حرفایی که بین نیما و بقیه رد و بدل میشدو نمیشنیدم بهار اومد کنارم -میخوای برسونمت ؟ سر تکون دادم

-نه … میخوام تو حیاط هوا بخورم

اینو گفتمو از اون فضای تاریک و خفه کننده زدم بیرون واقعا نمیخواستم برم خونه

فقط میخواستم دور شم

از آسانسور رفتم بالا و وقتی به لابی برج رسیدم یه نفس عمیق کشیدم نگهبان با تعجب بهم نگاه کرد مودبانه لبخند زدمو گفتم -میتونم برم تو حیاط ؟

-آره دخترم … از در رفتی بیرون سمت چپ برو پایین آلاچیق هست بشینی تشکر کردمو رفتم به سمتی که گفت هوا سرد بود و لباس من کم اما همین که تنها بودم خوب بود

از اول حس میکردم یه چیزی هست که نیما مشکوک رفتار میکنه اما فکر نمیکردم چنین چیزی باشه

جالب بود که مثل دفعات قبل اشکم راه نیافتاده بود شاید تو شوک بودم نمیخواستم بهش فک کنم نیما زن صیغه ای داشت ؟

خب مثل سارا دیگه چیز جدیدی نیست که ؟ لابد اونم خودش پیشنهاد داده بیا منو صیغه کن پوزخند زدم به افکارم

خب الان من میخوام چکار کنم ؟

واقعا گیج اتفاقاتی بودم که افتاده. 

نیما سراسیمه از در برج اومد تو حیاط و مستقیم داشت میرفت سمت در خروجی که متوجه من شد ایستادو نگاهم کرد

پیراهش لکه های خون داشت و لبش پاره شده بود سریع برگشت و از پله ها اومد پایین سمتم ناخداگاه منم ایستادم

رو به روم ایستاد

-بنفشه … نگرانم کردی 

-اومدم هوا بخورم … لبت خونیه با دستش لبشو پاک کرد. 

دستشم خونی شد. 

از جیبش دستمال در آوردو لبشو پاک کرد. 

هر دو مردد بودیم و نمیدونستیم چی بگیم -نیما

-بنفشه

هم زمان اسم همو گفتیم و لبخند بی رمقی رو لب نیما نشست -معذرت میخوام بنفشه

-واقعی بود حرفش؟

-نه … به خدا نه… 

به نشونه تائید سر تکون دادم

-باور نمی کنی نه ؟

-نمی دونم الان یکم گیج شدم…  میخوای بریم خونه ؟ بعد صحبت کنیم نیما کلافه دست برد توموهاش. 

نمیخوام ازم دور شی

-نمیشم… 

صدای بلندی که نیمارو صدا می کرد باعث شد هر دو برگردیم سمتش. میزبان مهمونی بود سراسیمه و عصبی نیما بلند جواب داد

-مازیار

متوجه ما شدو و اونم اومد سمتمون

-نیما یه دنیا شرمنده ام .. اصلا فکر نمیکرم مصطفی هم قراره بیاد… 

بازو نیمارو گرفتو با نگارانی صورتشو برسی کرد نیما سر تکون دادو آروم زد رو شونه مازیار -مهم نیست … زهرشو ریخت… 

مازیار به من نگاه کرد و گفت

-بنفشه خانم شرمنده ام … مصطفی با نیما یه دشمنی قدیمی داره … خواستگار خواهرم بود …اما نیما دستشو رو کرد جلو خواهرم … اونم به خاطر من … سر این قضیه میخواست تلافی کنه بازم فقط سر تکون دادم نمیدونستم راست میگن یا دروغ نمیدونستم اصلا اگه راست بگن یا دروغ باید چکار کنم مازیار منتظر حرفی از من بود با من و من گفتم -عیبی نداره… 

به نیما نگاه کردمو گفتم

-بریم خونه ؟

نیما نفسشو با فشار بیرون دادو دستشو آورد جلو تا دستشو بگیرم منم دستشو گرفتم محکم دستمو گرفته بود سری به مازیار تکون دادو گفت -فعلا… 

اونم سر تکون داد فقط تو سکوت رفتیم سمت ماشین

جلو در ماشین دستمو برد سمت لبشو بوسید

-من همه کار کرده باشم بنفشه این یه موردو قسم میخورم نکردم. 

خنده ام گرفت از حرفش. 

اعتراف اطمینان بخشی بود

جوابی نداشتم به حرف نیما

-اصلا نمیدونم نمیا باید چی بگم … خیلی تو شوک ام

-میشه بریم خونه من شوکه نگاهش کردم

-چرا ؟

-چون تو شوکی … میترسم ازم دور شی تو سکوت نگاهش کردم

-میخوام برم خونه نیما … اتفاقا دلم میخواد یکم تنها باشم لباشو به هم فشار داد و سر تکون داد دستمو ول کرد

هر دو سوار شدیم و تو سکوت حرکت کرد

جلو در خونمون وقتی ترمز کرد هر دو نفسمونو با آه بیرون دادیم. 

به هم لبخند زدیم

نیما برگشت سمتمو آروم گونمو نوازش کرد -چقدر برای امشب برنامه داشتم لبخند بی رمقی بهش زدم

-همیشه دنیا اونطور که ما میخوایم پیش نمیره

-آره … با من که بد تا میکنه … تا فکر میکنم بهت نزدیک شدم … یه چیزی میشه که هزار کیلومتر پرتم کنه دور تر از تو اینبار واقعا لبخند زدم

چون منم همین حس مشابه رو داشتم

هر بار داشت میونه ام با نیما خوب میشد یه چیزی پیش اومده بود نگاهمو ازش دزدیدم برگشتم سمت در و گفتم

-شبت بخیر

وقتی درو بستم با دیدن صورت خسته نیما برای اولین بار دلم براش سوخت…  اما حال خودمم بهتر نبود… 

با اینکه هنوز ۱۲ نشده بود رسیدم خونهاما انگار همه خواب بودن. 

آروم برگشتم اتاقمو لباس هام عوض کردم. 

رو تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم تو این مدت خیلی نیما رو نشناختم نمی تونم قضاوتش کنم فقط میدونم بد عصبانی میشه میدونم اگه چیزی بخواد نمیگذره

میدونم میتونه جوری مجبورت کنه که نفهمی مجبورت کرده موبایلمو برداشتمو پیام دادم به بهنام

-میخوام راجب نیما ازت سوال بپرسم . بیداری زنگ بزنم ؟ جواب نداد

البته حق داشت دیر وقت بود نیما پیام داد -خوبی بنفشه ؟

-آره

-جدی ؟

-اوهوم

-داری چکار میکنی ؟

-میخوام بخوابم

-متاسفم برا امشب

-عیبی نداره

-چرا ایجوری شدی ؟

-چطوری ؟

-انگار تو شوکی 

-آره … فکر کنم

چشمامو بستمو پیام بعدی نیمارو نخوندمخسته بودم

جسم و روحم خسته بود. 

خیلی زود خوابم برد . یه خواب بدون رویا. 

وقتی بیدار شدم ساعت ۹ بود. کسی طبق معمول خونه نبود دست و رومو شستمو گوشیمو چک کردم نیما فقط یه پیام داده بود

-بنفشه یه چیزی بپرسم راستشو میگی! 

منم جواب نداده بودم براش نوشتم

-ببخشید خوابم برد. 

بهنام پیاممو خونده بود اما جواب نداده بود خودم بهش زنگ زدم

رد تماس کرد و پیام داد

-بهت زنگ میزنم الان جلسه ام

اوکی گفتمو خودمو با کتاب های دانشگاه سرگرم کردم نیما پیام داد

-میخوام ببینمت بنفشه براش نوشتم

-امروز نه نیما … میخوام درس بخونم

-پس شب میام دنبالت بریم دور بزنیم نمیخواستم تا با بهنام حرف نزدم نیمارو ببینم. 

سوالایی تو ذهنم بود که باید اول از بهنام می پرسیدم میخواستم به افکارم سر و سامون بدم برای همین نوشتم

-بهم فرصت بده نیما … میخوام یکم تنها باشم بعد از چند دقیقه نوشت

-سعی می کنم. 

ساعت ۶ غروب بود

از بهنام خبری نشده بود.  

مامان اومده بود و بهم گفت امشب من شام درست کنم استقبال کردم چون شاید ذهنمو از همه چی دور میکرد بعد از درست کردن شام زنگ زدم بهنام

واقعا میخواستم ازش راجب نیما سوال بپرسم سوال هایی که هیچوقت جرئتشو نداشتم

بعد از شام بابا راجب مهمونی دیشب پرسیدو منو با گفتن خوب بود و چنتا تعرفی کوتاه قضیه رو جمع کردم ساعت ۱۱ شده بود حسابی کلافه بودم

دوباره به بهنام زنگ زدم که بلاخره جواب داد -جانم جوجه

-بهنام قرار بود بهم زنگ بزنی

-خیلی سرم شلوغه . زنگ زدی پشت فرمون بودم . الان در خدمتم یهو انگار همه حرفا یادم رفت

تمام سوال هایی که تو ذهنم مرور کرده بودم پرید آب دهنمو قورت دادم و گفتم

-ا… خوبی

-بگو جوجه زنگ نزدی که حال منو بپرسی … خوبم … راجب نیماست میدونم… 

-آره… 

-خب

بی هوا پرسیدم

-نیما زن صیغه ای داشت ؟

-چی ؟

بهنام انقدر بلند گفت چی که گوشیو از گوشم فاصله دادم مردد تکرار کردم -زن صیغه ای بهنام خندید

-بنفشه این چه سوال چرندیه … فک میکنی اگه زن صیغه داشت خواهر یکی یه دونه ام رو میدادم دستش؟

-نه … نمیدونم… 

-نمیدادم … مسلمه نمیدادم … منو نیما هر غلطی که فکر کنی کردیم اما این دیگه نه…  

-آخه دیشب تو مهمونی یه دوستش اینو گفت

-چرت گفت … نیما احتیاج به زن صیغه ای نداشت بنفشه … واقعیت اینه … به اندازه کافی دوست دختر داشت زن صیغه ای نخواد ساکت شدم… 

خودم میدونستم نیما زیاد دوست دختر داشت خودم سارا رو دیده بودم… 

اما شنیدن این جمله از بهنام سنگین بود… 

بهنام سکوتمو دید و گفت

-بنفشه … تو منو دوست داری ؟

-آره… 

-من آدم خوبیم به نظرت؟ با بغض گفتم -آره… 

-نیما از منم بهتره … من بیشتر از سن تو باهاش دوست بودم … تو ازش بدی دیدی

؟

بغضمو خوردمو گفتم -زود عصبانی میشه… 

-زود عصبانی نمیشه … اما عصبانی بشه بد عصبی میشه درست نبود . زود عصبانی میشد. 

اما بغضم نذاشت چیزی بگم -بنفشه

-هوم

-دلت چی میگه ؟ دوستش نداری ؟ دیگه اشکام راه افتاد

-نمیدونم بهنام … یه وقت هایی نه… 

آروم خندید

-جوجه منی … تو یه وقت هایی منم دوست نداری ته تغاری اشکامو پاک کردم

دلم میخواست به بهنام بگم یه وقت هایی از نیما میترسم. 

اما زبونم نچرخید

انگار با این حرف ته مونده غرورم له میشد جدا از این، بهنام نیمارو خیلی قبول داشت…. 

اون شب گوشیمو خاموش کردم و خوابیدم اما چه خوابی

تا صبح خواب بهنام و نیمارو میدیدم خواب های عجیب و بی ربط صبح با صدای مامان بیدار شدم

-بنفشه… تلفن… 

اومد اتاقمو تلفنو گرفت سمتم

آروم گفت

-نیماست …. دومین باره زنگ زده سر تکون دادمو گوشیو گرفتم. 

با صدایی که سخت بلند میشد گفتم -الو

یکم سکوت شد

-ببخشید بیدارت کردم

-دیگه باید بیدار میشدم

-میخوام ببینمت بنفشه 

-ده کلاس دارم

-تازه هشته … میام دنبالت میرسونمت…

می دونستم نه گفتنم فایده ای نداره برای همین قبول کردمو آماده شدم. 

بازم زودتر از تایمی که گفت رسید

در حیاطو که باز کردم بیرون ماشین ایستاده بود رفتم سمتشو دست دادیم. 

رو گونه اش یه خط کبودی بود. 

لبش هم نا محسوس خون مردگی داشت زیر چشماش کبودی خستگی داشت.

-خوبی نیما ؟

-به خوبیت

-صورتت که اصلا خوب نیست

-صورت تو هم خیلی خسته است سر تکون دادم -خیلی خسته ام… 

-منم… 

دستمو ول کرد و سوار شدیم.

ماشینو روشن کرد و گفت

-میدونی الان چی دلم میخواست؟

-چی ؟

-که بریم خونه من . بغلت کنم و تا شب بخوابیم … دو شبه نخوابیدم

-منم

با امید و ذوق برگشت سمتم

-بریم؟

سریع جمله ام رو تصحیح کردم

-نه منظورم این بود منم دو شبه نخوابیدم

-آها… 

صورتش دوباره نا امید شد و راه افتادیم سکوت بدی بود خودم سکوتو شکستم -کارم نداشتی؟

-نه…. 

-پس چرا اومدی دنبالم ؟

-که ببینمت… 

-فقط ؟

-فقط همینو بهم اجازه میدی … وگرنه بیشتراز این میخوام. 

از حرفش داغ شدمو ساکت شدم. 

نیما گفت

-بگو چکار کنم باور کنی حقیقتو میگم

-راجب چی ؟

-راجب همون چرندی که تو مهمونی شنیدی

-باورت دارم نیما… 

-نداری … حس میکنم دوباره سرد شدی

داشتم … باور داشتم نیما زن صیغه ای نداشت … چون به قول بهنام نیما نیازی به زن صیغه ای نداشت…. 

با همون دوست دختراش تا هرجا میخواست رفته بود اونوقت سر من

مامانش میگفت صیغه کنیم پسرم به گناه نیافته… 

پوزخندی به افکارم زدمو گفتم

-سرد نیستم … نمیدونم چرا تا رابطمون یکم پیشرفت میکنه یه چیزی میشه گند بزنه به همه چی

-تقصیر منه… انقدر حاشیه داشت زندگیم که همش اینجوری میشه

-بیخیال … بگذریم

نیما سکوت کرد و منم سرمو تکیه دادم به صندلی ترافیک خیلی زیاد بود. 

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن