فصل اول رمان زندگی بنفش نوشته سپیده و پرستو

فصل اول رمان زندگی بنفش

نویسنده:سپیده و همکاری پرستو

مقدمه:

زندگی بنفش ماجرای زندگی بنفشه و نیماست. نیما مدت هاست عاشق خواهر کوچیکتر دوستشه. اما بخاطر ۱۲ سال اختلاف سنی حرفی نمیزنه . اما درست زمانی تصمیم‌میگیره وارد عمل شه که بنفشه تو یه رابطه عاطفی قرار داره! ولی دیگه نیما دست بردار نیست…
اما این تمام ماجرا نیست مخصوصا وقتی ماجرایی از کودکی بنفشه برملا میشه… درست وقتی نیما و برادر بنفشه صمیمی میشن …

قسمتی از رمان:

تو دانشگاه با هم آشنا شدیم. مثل خودم شیطون بود. 

شیطنت از چشماش میبارید و همیشه ته ریش داشت.

تو کلاس پشت سرم نشسته بود.

استادمون خیلی بد اخلاق بود.

زد رو شونه ام و وقتی برگشتم دیدم با ماژیک رو یه برگه آچار درشت نوشته »؟ بریم بیرون؟ دوتایی« 

هم خنده ام گرفته بود هم شوکه شدم از ترس استادمون سریع برگشتم سمت تخته که دیدم استاد زوم کرده رو ما.

سرمو انداختم پایین و استاد چیزی نگفت.

اما بعد کلاس رفتم پیشش و این شد اولین قرار ما.

کم کم صمیمی شدیم.

با هم شیطنت میکردیم.

با هم کلاسو خراب میکردیم.

وقتی کلاس جدا داشتیم با اکیپ دوستامون میرفتیم شیطنت پشت در کلاس اونا.

خلاصه اکیپامونم با هم جور شده بودنو یه جورایی ما پیوند دهنده بچه ها شده بودیم….

بین دو ترم بودو دیدنش یکم برام سخت شده بود.

سیا هر وقت میتونست ماشین باباشو میپیچوند میومد دنبالم.

میرفتیم دور دور.

ماکسیمم شیطنتم گرفتن دستش بود یا خوردن تنمون به هم.

یه روز زنگ زد گفت میام سر کوچه دنبالت.

منم یه بهونه جور کردمو زدم بیرون.

بعد کلی دور دور دیگه ۹ شب شدو منو رسوندسر کوچه. 

قبل پیاده شدن اما دست شو گذاشت رو پامو گفت بنفشه بعد اینهمه مدت یه بوس ندارم ؟

ابروهامو انداختم بالا و گفتم

-نه چه پر توقع

قبل اینکه چیزی بگه پیاده شدم.

اما از همون شب فاز جدید شیطنت ما شروع شد…

اخرای شهریور بود. 

تولد سیا بود. 

مهسا یکی از بچه ها پدر و مادرش مسافرت بودن و پیشنهاد داد خونه اونا یه دور همی بگیریم به مناسبت تولد سیا.

همه پایه بودن.

منو سیا و مهسا و امیر دوست پسر مهسا همه کارای مهمونیو انجام دادیم.

به مامانم اینا گفتم تولد مهساست و چون خونه اونام بود خیلی راحت اوکی شد.

یکم استرس داشتم برا همین تصمیم گرفتم لباس خیلی باز نپوشم.

نمیخواستم اولین بار جلو بچه های دانشگاه خیلی ولو و آزاد لباس بپوشم.

برا همین یه پیراهن حلقه آستین بالا زانو مشکی که ناحیه کمرش گیپور کار شده بود پوشیدم.

اون موقع موهام بلند بودو چتری داشتم.

موهامو بالا بستمو چتریامم ریختم رو صورتم.

وقتی رسیدمخونه مهسا اینا سیا و امیر زودتر رسیده بودن و چنتا از بچه ها دیگه هم بودن.

کم کم همه رسیدن.

لباس من تودخترامون تقریبا از همه پوشیده تر بود.

قرار نبود مشروب باشه اما پسرا با خودشون آورده بودن.

خیلی زود همه گرم رقص و شیطنت شدیم.

انقدر خندیده بودیم و مسخره بازی در اورده بودیم صورتم درد گرفته بود.

بچه هام کم کم داشتن میرفتن رو فضا.

رفتم کیکو از یخچال بیارم که سیا باهام اومد.

وارد آشپزخونه شدیم دستش دور کمرم حلقه شدو منو چرخوند سمت خودش. منم شیطنتم گل کرده بودو مخالفت نکردم.

خم شد و برا اولین بار لبمو بوسید.

مثل حس سقوط از ارتفاع بود چون قلبم یه لحظه ایستادو بعد انقدر تند میزد که نفسم رفت.

آروم خواستم ازش جدا شم اما کمرمو بیشتر به خودش فشار داد و بعد چند دقیقه لبمو ول کرد اما محکم بغلم کرد.

چند ثانیه تو همین حال بودیم که مهسا اومد تو آشپزخونه و کلی شرمنده شدم.

اون شب دیگه تا لحظه خداحافظی از خجالت مهسا به سیا نزدیک هم نشدم…

فردای روز تولدش زنگ زد بریم بیرون . من پایه سریع حاضر شدم.

تمام مدت اولین بوسمون رو مرور میکردم.

حتی با فکر کردن بهش هم قلبم تند میزد.

تا سوار ماشینش شدم دستمو گرفت و گفت از اون دیشبی ها میخوام« .

اخم کردمو گفتم

اون مخصوص تولدت بود» .

خندیدو راه افتادیم.

طبق عادت یکم دور دور کردیم و چون بابام زنگ زد زود برگشتیم.

دوتا کوچه بالا تر از خونمون نگه داشتو بازومو گرفت میدونستم چی میخواد گفتم سیا از بوس خبری نیست«  جون سیا»  نوچ«  یکی رو لپ»  نوچ« 

میرم از دخترای توخیابون بوس میگیرما«  اخم کردمو گفتم

جدی؟ پس برو از همونا بگیر

بلند خندیدو منو کشید سمت خودش لپمو بوسیدو گفت فردا خونمون خالیه ظهر« . 

میای ایکس باکسم رو امتحان کنیم ؟

دیشب همه پول رو هم گذاشته بودیمو برا سیا ایکس باکس هدیه گرفته بودیم.

اخم کردمو گفتم

لابد طوطی هم داری روپایی میزنه«  مرموز خندید و گفت شاید» 

میام به شرطی که مهسا و امیرم بیان«  اوک میزنگم امیر پایه بود بیان»  فقط اگه اونا بیان ها« 

باشه بابا چه خط و نشون میکشی واسم»  براش ادا در اوردمو سریع پیاده شدم.

خودم از خدام بود مهسا و امیر نباشن

اما واقعا میترسیدم اونا نباشن کاری دست خودم بدم….

سیا زنگ زد و گفت مهسا و امیر هم میان.

تازه اونجا بود فهمیدم چقدر استرس دارم.

شب تا صبح از استرس خوابم نبرد.

هم میترسیدم بابام اینا بفهمنو حس کنن از اعتمادشون سو استفاده کردم.

هم میترسیدم بابا مامان سیا سر برسن و آبروریزی بشه.

قرار بود یازده با مهسا بریم خونه اونا.

ساعت ده مهسا اومد دنبالم.

مامانم پیشنهاد داد با ماشین اون بریم و منم از خداخواسته ماشینو گرفتم.

تو کوچه سیا اینا پارک کردیم و رفتیم سمت ساختمون اونا.

مهسا گفت

خوبی زندگی تو مجتمع میدونی چیه ؟«  اینکه نمیفهمن تو کدوم واحد داری میری»  هر دو خندیدیمو وارد شدیم.

امیر و سیا هر دو با شلوارک جلو در واحد ایستاده بودن.

بعد کلی مسخره کردن اونا لباسامونو عوض کردیمو نشستیم جلو ایکس باکس.

دوتا دسته بیشتر نبود و هر بار دو نفر فقط میشد بازی کنن.

امیر و سیام که افتاده بودن رو دور منم منم و منو مهسا لم داده بودیم رو کاناپه ها در حال دردو دل کردن و خندیدن.

امیر یهو گفت

خیلی داره خوش میگذره بهتونا«  مهسا گفت

نه به شما بیشتر خوش میگذره»  بنفشه بیا تو و سیا یه دست بزنین« … 

بلند شدمو رفتم کنار سیا که سیا گفت بچه ها نهار سفارش بدن.

مورتال کمبت بود بازیشو من هر کاراکتری انتخاب میکردم سیا میبرد.

هر بار میبرد کلی مشت از حرص روش خالی میکردم.

دست آخری من شروع نکرده کاراکترمو نابود کرد و من بی هوا محکم زدم تو دلش آخش رفت هوا.

بلند شدم به حالت قهر برم که دستمو گرفت و کشیدم.

 

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت آخر

فصل دوم رمان زندگی بنفش وارد شوید

فصل سوم رمان زندگی بنفش وارد شوید

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن