رمان رئیس مغرور من پارت۹

Rate this post

رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت اول تا اخرر رمان رئیس مغرور من وارد شوید و یا از انتهای صفحه بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

☆ازدواج صوری☆, [۲۹٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۵۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۸
#رئیس_مغرور_من

دست از چیدن وسایلم برداشتم نفس عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم دیگه سکوت بس بود اون اگه میخواست بفهمه تا حالا فهمیده بود نه اینکه خودش رو بزنه به نفهمی ، با صدای سرد و خشکی گفتم:
_زبون داشتم فقط سکوت کرده بودم تا بفهمی اما انگار نفهم تشریف داشتی درضمن من تو این خونه نمیمونم خودت دوست داری بمون من و بچه هام میریم یا اگه دوست نداری برم خونه ات هم مشکلی نیست من میتونم یه جای خواب پیدا کنم!
با شنیدن حرف هام اخماش رو تو هم کشید و با لحن بدی گفت:
_لابد میخوای بری ج‌*ن*ده بشی پول دربیاری آره!؟
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم و با خشم داد زدم:
_دهن گشادت و ببند فهمیدی تو فکر کردی چه گوهی هستی میتونی هر دقیقه دهنت رو باز کنی و هر اراجیفی به زبونت اومد بگی هان فکر کردی من بهت خیانت کردم آره!؟ انقدر احمق تشریف داری حتی یه تحقیق هم نکردی من دقیقا روزی که میخواستم برم دیدن سام به مامانم گفتم بیا پیش بچه ها امروز سام زنگ میزنه میگه کار مهمی دارم اگه آریا بفهمه نمیزاره برم مامان اومد من رفتم سام اومد یه لیوان اب برام اورد خوردم بعد از اون هیچی یادم نمیاد یادم نمیاد چرا روی تخت بودی میفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی!؟
_داری خودت و توجیه میکنی خیانتت رو
_دیگه تحمل ندارم بشینم به حرف هات گوش بدم تو حتی یه ذره بهم اعتماد نداشتی که بری دنبال حقیقت.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۹٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۹
#رئیس_مغرور_من

پوزخندی زد و گفت:
_حقیقت ، حقیقت رو با چشمهام دیدم دیگه نیاز نبود برم دنبالش درضمن فکر نکن حرف های کسشعرت رو باورت کردم الان هم زود باش وسایلت رو جمع کن بریم تو خونه حساب این زبون درازی هات رو میرسم.
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم این بشر اصلا آدم نمیشد یا هم خودش رو زده بود به نفهمیدن که اینجوری رفتار میکرد خدا میدونست با بیرون رفتنش از اتاق دوباره شروع کردم به جمع کردن وسایلم وقتی جمع کردن وسایلم تموم شد دوتا از خدمتکارا رو صدا زدم تا بچه هارو همراه من بیارند و به سمت پایین رفتیم داشتیم از کنار ورودی در سالن رد میشدیم که صدای آقاجون از پشت سرم اومد:
_پشیمون میشی!
بدون اینکه به سمتش برگردم با صدای رسا و محکمی گفتم:
_اونی که پشیمون میشه من نیستم شمایید ، طلا که پاک چه منتش به خاک.
بعد تموم شدن حرفم حرکت کردم و منتظر شنیدن هیچ جوابی از جانبش نشدم واقعا انگار عقل نداشت که خودش بشینه فکر کنه من ساده رو بگو فکر میکردم یه حامی دیگه هم کنار بابا پیدا کردم اما انگار اصلا بخت با من یار نیست و هیچکس قرار نیست حامی و کنار من باشه آرمیتا که آدم بده اس همه چیزش رو داره اما من چی در عین حال هیچی ندارم!
* * * * *

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۰٫۰۳٫۱۹ ۰۸:۳۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۰
#رئیس_مغرور_من

با دیدن آریا که مست و پاتیل بود و یه دختره تو بغلش لم داده بود و داشت گردنش رو میبوسید حس کردم دود از سرم بلند شد با عصبانیت داد زدم:
_اینجا چخبره!؟
صدای خمار و کشیده آریا بلند شد
_جوون چقدر هات شدی عشقم
بدون توجه به حرفش به سمتشون رفتم بازوی دختره رو گرفتم و با عصبانیت داد زدم:
_زود باش بلند شو عفریته
صدای گوش خراش دختره بلند شد
_داری چیکار میکنی دستت رو بردار ببینم روانی
_هرزه بلند شو ببینم وقتی به سختی بلندش کردم به سمت در سالن بردم و از خونه پرتش کردم بیرون و عصبی رو بهش غریدم:
_یاد بگیر پات و خونه ی مرد متاهل نزاری زنیکه ی پتیاره
و بدون توجه به چشمهای خشمگین و پر از تنفرش در سالن رو محکم بهم زدم و به سمت آریا که لش کرده بود روی مبل رفتم چشمهاش باز بود قرمز شده بود و داشت خمار بهم نگاه میکرد عصبی پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_خوش گذشت
با صدایی که کفرم رو درمیاورد کشیده گفت:
_خیلی
_عوض میکشمت
به سمتش حمله ور شدم و تا خواستم بزنمش بازوم رو گرفت و محکم کشید که پرت شدم تو بغلش با خشم داد زدم:
_ولم کن بزار حسابت رو برسم عوضی

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۱
#رئیس_مغرور_من

_هیش خوشگلم اول به شوهرت یه حالی بده
با خشم بهش خیره شدم و داد زدم:
_یه حالی نشونت بدم اون سرش ناپیدا انقدر جرئت پیدا کردی میری دختر برمیداری از خیابون میاری تو خونه آره که میخوای شبت رو باهاش باشی آره!؟
آره رو با صدای بلندی فریاد زدم که لبخند گل گشادی زد و با مستی بهم خیره شد و گفت:
_از زن ج*ن*ده ام یاد گرفتم خو
چشمهام از شدت حرص و عصبانیت تا سر حد ممکن گشاد شده بود نفس های عمیقی میکشیدم تا بتونم خودم رو کنترل کنم اما مگه میشد این همه وقاحت رو ببینی و عصبی نباشی!
اومدم بلند بشم از روش که محکمتر کمرم رو چسپید با صدایی گرفته و لرزون ناشی از عصبانیت گفتم:
_ولم کن
خمار بهم خیره شد و با صدایی آروم و در عین حال بم و لرزون شده که بخاطر مستی بود گفت:
_نمیخوای شوهرت رو آروم کنی!
_دستت رو بردار آریا
دستش رو برد زیر لباسم و با صدایی خشدار زیر گوشم نجوا کرد:
_شوهرت رو تمکین کن تا سراغ زن های خیابونی نره
با شنیدن این حرفش چونم لرزید یعنی آریا فقط بفکر هوس خودش بود که میرفت سراغ زن های خیابونی تا خودش رو ارض*ا کنه
چقدر سخت بود شنیدن چنین حرف هایی از زبون شوهرت ، با قرار گرفتن لبهای داغش روی پوست گردنم چشمهام بسته شد و آهی از میون لبهام خارج شد
_جووون
جاهامون عوض شد من رو روی مبل سه نفره انداخت و خودش روم خیمه زد شروع کرد به بوسیدن لبهام و گاز گرفتن کنترلم رو از دست دادم و من هم شروع کردم به همراهیش که ازم جدا شد با بیقراری بهش خیره شدم که سرش رو بلند کرد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_عادت ندارم دستمالی بقیه رو بردارم و باهاشون بلند کنم.
از روم بلند شد هنوز شکه بهش خیره شده بودم به وضوح صدای شکستن قلبم رو شنیدم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۰۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۲
#رئیس_مغرور_من

آریا چجوری میتونست انقدر راحت احساسات من رو خورد کنه و راحت از کنارش رد بشه یعنی انقدر بی ارزش شده بودم براش دیگه نمیتونستم تحمل کنم که بیشتر از این من رو خورد کنه به هر جون کندنی بود از سر جام بلند شدم و به سمت اتاق مهمون حرکت کردم بس بود هر چقدر گذاشته بودم من رو تحقیر کنه داخل اتاق که شدم بدن بی جونم رو روی تخت انداختم و چشمهام رو بستم سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی راحت بگیرم بخوابم تا فردا با خیال آسوده تر بتونم حال آریا رو بگیرم لبخند محوی روی لبهام نشست طولی نکشید که خوابم برد.
_طرلان
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم و سرد گفتم:
_بله
از شنیدن صدای سرد من تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و گفت:
_من امشب نمیام حاضر شو ببرمت خونه ی آقاجون
و خواست از اتاق خارج بشه که با خونسردی گفتم:
_من و بچه ها همینجا میمونیم
ایستاد به سمتم برگشت ابرویی بالا انداخت و با پوزخندی که روی لبهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و گفت:
_اون وقت چرا فکر کردی من میزارم دوباره تنها اینجا بمونی و هر غلطی دلت خواست بکنی!؟
بیتفاوت بهش خیره شدم و گفتم:
_اون دیگه مشکل من نیست اگه اعتماد نداری بهتره یه محافظ بگیری اما من پام رو تو اون خونه نمیزارم.
آریا به سمتم اومد حالا کاملا روبروم ایستاده بود و به چشمهام خیره شده بود
_جرئت پیدا کردی زبون در آوردی!؟
_از اولش زبون داشتم فقط بخاطر اینکه حرمت یه سری چیزایی رو نگه دارم سکوت کردم ولی دیدم لیاقت سکوت من رو هیچکس نداره.
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق عجیبی زد
_نکنه این زبون درازیت بخاطر ضدحالیه که دیشب خوردی
و با پوزخند مضحکی بهم خیره شد که تموم وجودم پر از خشم و نفرت شد اما خودم رو کنترل کردم و به روی خودم نیاوردم
_انقدر مهم نیستی برام که ضد حال خورده باشم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۳
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن این حرف من چشمهاش پر از خشم شد فکم رو گرفت و محکم فشار داد با اینکه دردم گرفته بود اما اصلا حرفی نزدم فقط با چشمهای یخ زده ام بهش خیره شدم کمی به چشمهام خیره شد یهو فکم رو ول کرد و با عصبانیت از اتاق خارج شد با رفتنش قطره اشکی لجوجانه روی گونم چکید که محکم پسش زدم و با حرص روی تخت نشستم و زمزمه کردم:
_باید قوی باشی بسه هر چقدر خوردم کردند بسه هر چقدر ساکت موندم تا درست بشه بسه!
سرم رو محکم میون دستام فشار میدادم که صدای زنگ تلفن بلند شد از سر جام بلند شدم و تلفن رو برداشتم که با شنیدن صدایی که شنیدم میخکوب شدم
_طرلان
با صدایی که حالا بشدت لرزون شده بود گفتم:
_سام تو …
هنوز حرفم کامل نشده بود که در اتاق با صدای بدی باز شد و قامت آریا تو در نمایان شد تلفن دستش بود و با خشم داشت بهم نگاه میکرد قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم به سمتم اومد پرتم کرد روی زمین که صدای اخم بلند شد تلفن رو برداشت و عربده زد:
_کثافط جرئت داری یکبار دیگه به زن من زنگ بزن تا جد و آبادت رو بیارم جلو چشمهات کاری میکنم روز شبت به گوه خوردن بیفتی
نمیدونم سام چی بهش گفت که عربده ای زد که حس کردم گلوی من به جای اون سوخت و تلفن رو محکم پرت کرد روی دیوار که افتاد روی زمین و خورد خاکشیر شد
_آریا
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و با خشم بهم خیره شد صورتش به طرز عجیبی ترسناک شده بود و خیلی خشمگین داشت بهم نگاه میکرد به سمتم اومد و دستش رو دور گلوم گذاشت و محکم فشار داد با حالت جنون واری بهم خیره شد و میگفت:
_میکشمت ج.نده میخواستی به من خیانت کنی دوباره آره داشتی با معشوقت لاس میزدی آره زنده ات نمیزارم
به سختی گفتم:
_آریا ولم کن داری …
با سیلی محکمی که زد حس کردم گوشم سوت کشید محکم پرتم کرد که سرم به لبه ی تخت خورد و حس کردم دنیا داره جلو چشمهام سیاهی میره
_زائیده نشده کسی که بخواد من رو دور بزنه فهمیدی!؟
با ترس سرم رو تکون دادم بریده بریده گفتم:
_آریا من …
بدون توجه به شنیدن حرف هام به سمتم اومد بازوم رو گرفت و بلندم کرد با صدایی خشک و خشدار گفت:
_امشب جهنم واقعی رو بهت نشون میدم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۰۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۴
#رئیس_مغرور_من

بدون توجه به تقلاهام پرتم کرد روی تخت اومدم بلند بشم که سیلی محکمی بهم زد حس کردم صورتم بیحس شد با چشمهای اشکی بهش خیره شدم و با التماس نالیدم:
_داری اشتباه میکنی آریا یه فرصت بده توضیح بدم بهت
با خشم بهم نگاهی انداخت و گفت:
_هیس خفه شو خودم چیزایی که لازم بود رو دیدم الانم دهنت و ببند
لباسم رو تو تنم جر داد و بهم نزدیک شد …
از شدت درد داشتم به خودم میپیچیدم آریا وقتی کارش تموم شد لباساش رو پوشید و بدون توجه به من از اتاق خارج شد آریا امشب بدترین کاری که میتونست رو انجام داد حتی به حرفام گوش نداد فقط قضاوت کرد و در آخر کتک هاش و رابطه ی دردناکی که باهام برقرار کرد هیچوقت نمیتونستم امشب رو فراموش کنم کاری که باهام کرد
* * * *
صبح شده بود به سختی تونسته بودم بلند بشم برم حموم و بعد آروم کردن ساتین و سوگند دوباره اومده بودم روی تخت خوابیده بودم خداروشکر آریا اصلا خونه نبود انقدر ازش متنفر شده بودم که نمیتونستم تحملش کنم با شنیدن صدای زنگ خونه از سر جام بلند شدم این وقت صبح کی اومده بود!
با دیدن مامان در سالن رو باز کردم و به سمتش پرواز کردم انقدر دلم گرفته بود که فقط میخواستم یه جا خودم رو خالی کنم
_طرلان چت شده چرا صورتت این شکلی شده دخترم!؟
با گریه نالیدم:
_دیروز سام زنگ زد نشد هیچ حرفی باهاش بزنم یهو آریا اومد و فکر کرد دارم با سام لاس میزنم شروع کرد به کتک زدن مامان ازش متنفرم
_هیش آروم باش دخترم همه چیز درست میشه
_پس کی قراره درست بشه مامان من خسته شدم از بس هر روز یه اتفاق جدید افتاد و آریا بدون منطق بیفته به جونم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۵
#رئیس_مغرور_من

چند روز از گذشت اون روز کذایی داشت میگذشت و هیچ خبری از آریا نشده بود اصلا خونه نیومده بود با وجود بلایی که سرم در آورده بود نگرانش شده بودم و دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید ، بچه ها هم تو این مدت خیلی بیقراری میکردند و بهونه میگرفتند به سختی خوابونده بودمشون تو سالن نشسته بودم که با شنیدن صدای در سالن از جا پریدم ، با دیدن سر و وضع بهم ریخته ی آریا هینی کشیدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم چرا این شکلی شده بود انگار دعوا کرده بود!
با شنیدن صدای هین من سرش رو بلند کرد و نگاه خالی از هر حسی بهم انداخت با دیدن نگاهش وحشت به دلم چنگ زد چرا این شکلی شده بود
_باید حرف بزنیم
با شنیدن صداش به خودم اومدم و به خودم جرئت دادم و پرسیدم:
_کجا بودی این چه سر وضعیه برای خودت درست کردی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_مهمه
_مهم نبود نمیپرسیدم
بدون توجه به حرفم اومد روی مبل نشست و گفت:
_بیا بشین باید باهات صحبت کنم
متعجب رفتم و روی مبل روبروش نشستم منتظر بهش خیره شدم که دستش رو بین موهاش کشید و گفت:
_از این وضعیت خسته شدم!
سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و تیر خلاص رو زد:
_طلاقت میدم‌.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۶
#رئیس_مغرور_من

حس کردم قلبم دیگه نزد و از کار افتاد چشمهام پر از اشک شد لبخندی به تلخی زهره مار روی لبهام نشست خشک شده بهش خیره شده بودم و توانایی حرف زدن نداشتم که بیرحمانه بدون توجه به وضعیت من ادامه داد:
_نمیخوام هر لحظه با این شک و دودلی زندگی کنم نمیتونم با زنی که بهم خیانت کرد و خیانتش هر لحظه جلو چشمهام رژه میره زندگی کنم.
به سختی دهن باز کردم
_اما من بهت خیانت نکردم
پوزخندی زد و گفت:
_بس کن این کسشعرات رو دیگه اصلا نایی ندارم که بخوام باهات درگیر بشم کارای طلاق رو آماده میکنم تو هم امضا کن و تموم
دیگه اشکام روی صورتم جاری شدند و قادر نبودم که خودم رو کنترل کنم ، از سر جاش بلند شد و گفت:
_همیشه فکر میکردم خدا تو رو بعد از آرمیتا بهم داد تا دوباره زندگی کنم دوباره دوست داشتن رو حس کنم دوباره عاشق بشم!
با شنیدن این حرفش اشکام بند اومد یعنی آریا هم عاشق من بود پس چرا الان داشت میگفت چرا الان
_اما انگار تو هم یکی بودی لنگه ی اون آرمیتا من با هر چی کنار بیام با خیانت نمیتونم اگه به چشم خودم ندیده بودم باورم نمیشد ولی حالا … نمیخوام بحث رو کش بدم کارای طلاق که آماده بشه توافقی بدون ایجاد هیچ سر و صدایی جدا میشیم و بچه ها هم پیش خودم میمونند.
بعد تموم شدن حرف هاش به سمت طبقه بالا رفت ، با رفتن با صدای بلندی شروع کردم به جیغ کشیدن و گریه کردن چرا باید انقدر تلخ تموم بشه چر طلاق من که هیچ خیانتی انجام نداده بودم چرا بخاطر گناه نکرده ….

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۴٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۰۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۷
#رئیس_مغرور_من

تو این چند روز از شدت گریه زیاد چشمهام پف کرده بود خودم رو تو اتاق زندونی کرده بودم و کنار بچه ها تمام وقت بیدار بودم ، خواب از چشمهام رفته بود حتی تصور جدا شدن از آریا هم داشت من رو عذاب میداد ، به سختی از سر جام بلند شدم و بعد مدت ها از اتاق خارج شدم حتی خبر نداشتم آریا کجاست چیکار میکنه با فکر کردن بهش پوزخند روی لبهام نشست اون الان حتما دنبال کارای طلاق تا هر چه زودتر از شر زن هرزه ای مثل من خلاص بشه!
به سمت آشپزخونه داشتم میرفتم تا یه مسکن بخورم که صدای زنگ آیفون بلند شد راهم رو کج کردم با دیدن خانواده ام متعجب شدم چرا همه اومده بودند حتی آقاجون با فکری که به ذهنم خطور کرد پوزخند تلخی روی لبهام نشست و فاصله گرفتم همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن چقدر بدبخت شده بودم حتما همشون فکر میکردند من به آریا خیانت کرده بودم دوباره و الان اومده بودند تا باز حرف و حدیث بارم کنند انقدر گریه کردم که بی رمق شدم و چشمهام روی هم افتاد و دیگه هیچی نفهمیدم.
* * * * *
با سر درد چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق خودم افتاد چرا روی تخت بودم من! کمی به مخم فشار آوردم تا تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد آه تلخی کشیدم …

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۴٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۸
#رئیس_مغرور_من

به سختی بلند شدم سر گیجه داشتم بخاطر این چند روز که نه اصلا درست و حسابی غذا خورده بودم نه و فقط اشک مهمون چشمهام بود حالم داشت از خودم بهم میخورد بخاطر ضعیف بودنم بخاطر اینکه جای جنگیدن یه گوشه نشستم و فقط تمام روز اشک میریختم مگه با اشک ریختن من چیزی درست میشد مگه برای کسی مهم بود اصلا نه!
داخل حمام شدم دوش آب سرد رو باز کردم لرزی به تنم افتاد اما اصلا مهم نبود بعد اینکه خودم رو خشک کردم اومدم بیرون لباس های شیک و گرون قیمتی که ِآریا برام خریده بود رو پوشیدم و یه آرایش ملایم روی صورتم انجام دادم از آینه قدی داخل اتاق به خودم نگاهی انداختم راضی به سمت بیرون رفتم دیگه نباید خودم رو یه آدم ترسو جلوه میدادم یه آدم ضعیف ، با دیدن آریا که داخل سالن نشسته بود تنها به سمتش رفتم که با شنیدن صدای قدم هام به سمتم برگشت به وضوح جا خوردنش رو دیدم ، پوزخندی روی لبهام نشست لابد فکر میکرد الان باید به پاش میفتادم و عین سگ التماس میکردم من خیانت نکردم اما کور خونده بود عمرا اگه دیگه پیش این جماعت خودم رو خار و خفیف میکردم بدون توجه به نگاه خیره اش رفتم و روبروش نشستم به چشمهاش زل زدم و با خونسردی گفتم:
_میخوام باهات حرف بزنم
بدون توجه به حرف من با صدایی خشک و سرد گفت:
_خوب به خودت رسیدی نکنه بخاطر اون بیناموس.
با شنیدن این حرفش پوزخند روی لبهام عمیق تر شد با سردی تمام درست مثل خودش گفتم:
_هر جوری دلت میخواد فکر کن و مغز مریضت رو بافکر کردن به این کسشعرات آروم کن.
چشمهاش برق عجیبی زد با خونسردی بهم خیره شد و با بیتفاوتی که من رو متعجب میکرد گفت:
_نیازی نمیبینم به تو فکر کنم کیس های بهتری برای آرامش اعصاب هستند.
و با لبخند مضحک روی لبهاش بهم خیره شد از شدت حرص و عصبانیت دستام رو مشت کردم لعنتی میخواست من رو عصبی کنه اما محال ممکن بود اگه میذاشتم به خواسته اش برسه ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_درمورد طلاق میخوام باهات صحبت کنم
یه تای ابروش بالا رفت و منتظر بهم خیره شد و گفت:
_میشنوم
_برای جدایی شرایطی دارم
پوزخندی زد و با لحن مسخره ای گفت:
_بفرمائید شرایطتون چیه بانو
بانو رو با لحن کشیده ای گفت که کفرم در اومد اما سعی کردم توجه نکنم و آروم باشم که موفق هم شدم‌
_من یه خونه میخوام برای زندگی بعد از طلاق و میخوام بچه هام پیش خودم باشند
با شنیدن حرف هام آریا شروع کرد به خندیدن وقتی خنده اش تموم شد بریده بریده گفت:
_خیلی باحال بود!
اخمام رو تو هم کشیدم و عصبی گفتم:
_فکر نمیکنم چیز خنده داری برات تعریف کرده باشم
آریا جدی شد و با صدای تحقیر آمیزی گفت:
_خوب گوشات رو باز کن دختر جون من نه خونه ای برات میخرم نه بچه هام رو دست زن هرزه ای مثل تو میدم طلاقت رو میدم ا زندگی من و بچه هام گم میشی میری بیرون
_تو نمیتونی باهام اینکارو بکنی.
پوزخندی زد و با لحن مسخره ای گفت:
_جدی چرا اون وقت نمیتونم اینکارو بکنم عزیزم
به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم با صدایی که به وضوح داشت میلرزید گفتم:
_نمیتونی بچه هام رو ازم بگیری ازت شکایت میکنم
_جووون نه بابا خوشگلم دیگه چی ، نکنه فکر کردی بری شکایت کنی میان بچه هات رو میارند پیشت کافیه مدرک بدم خیانت کردی لخت و پاتیل تو بغل اون دیوث بودی.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۵٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۵۹
#رئیس_مغرور_من

_تو نمیتونی همچین کاری رو در حق من بکنی تو …
_بسه اه هی نگو تو نمیتونی تو نمیتونی معلومه که میتونم
حالا اشکام خیلی راحت روی گونه هام جاری بودند اصلا توقع نداشتم آریا تا این حد ظالم باشه میخواستم جلوش قوی باشم حداقل یه امروز رو اما اون من رو با خاک یکسان کرد
_اما میخوام بهت یه لطفی بکنم
سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشمهاش که پوزخندی روی لبهاش شکل گرفت و گفت:
_از اونجایی که تو خانواده ات هم قبولت نمیکنند و بعد طلاق آواره و بیکس میمونی میتونی همینجا زندگی کنی به عنوان زیرخواب!
با شنیدن این حرفش حس دردی رو تو قلبم احساس کردم انقدر عمیق که حس میکردم هر لحظه قراره خدا جون من رو ازم بگیره
_فردا هم توافقی جدا میشیم
_فردا جدا میشیم اما من اینجا نمیمونم تا همخواب آدم کثیفی مثل تو بشم من هرزه نیستم بهتره برای ارض*ای هوس خوت بری یکی از همون هرزه هایی که هر شب باهاشون میخوابی رو بیاری خونت.
بعد تموم شدن حرف هام جلوی چشمهای بهت زده اش بلند شدم و به سمت اتاق رفتم میخواستم برای آخرین بار حداقل بچه هام رو بغل کنم
میدونستم بعد از این هیچوقت نمیتونم ببینمشون بغلشون کنم بوشونم کنم و حتی نوازششون کنم از همین الان دلم براشون داشت تنگ میشد به بچه هام که آروم خوابیده بودند خیره شده بودم ساتین و سوگل من امیدوارم باباتون مراقب شماها باشه تنهاتون نزاره چون از مامانتون متنفره شما رو اذیت نکنه من رو ببخشید عزیز‌ای من که نمیتونم کنارتون باشم
_خوب نگاهشون کن چون دیگه هیچوقت نمیبینیشون
با شنیدن صدای آریا از پشت سرم به سمتش برگشتم و با صدای گرفته ای گفتم:
_خیلی آدم پست و منفوری هستی
_آره درست مثل تو!
_مطمئن باش پشیمون میشی اما اون روز من حتی بهت نگاه هم نمیکنم
نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و بدون حرف بیرون رفت
_خدا لعنتت کنه سام
مگه باهات چیکار کرده بودم که همچین نقشه ی کثیفی رو کشیدی برای خراب کردن زندگی من یه آدم چقدر میتونست پست و کثیف باشه
* * * *
همه چیز به سرعت داشت پیش میرفت من و آریا توافقی جدا شدیم و هیچکس خبر دار نشد به سمت آریا برگشتم و گفتم:
_میخوام برای آخرین بار بچه هام رو ببینم
سرش رو تکون داد ، به سمت اتاق بچه ها رفتم جفتشون بیدار بودند و پرستار جدیدی که آریا گرفته بود کنارشون بود با چشمهای درشتشون بهم خیره شده بودند قطره اشکی روی گونم چکید دست جفتشون رو بوسیدم دیگه معلوم نبود کی دوباره میتونم ببینمشون دوباره میتونم اصلا بغلشون کنم دوباره محکم بوسیدمشون و با دلتنگی عمیق بوشون کردم
بلند شدم با اینکه سیر نشده بودم از وجود بچه هام اما مجبور بودم به جدایی من تا جایی که تونستم جنگیدم اما آریا اصلا هیچ تلاشی نکرده بود برای داشتن من برای جنگیدن زندگیمون حتی اگه یه ذره بهم اعتماد داشت همچین اتفاقی نمیفتاد چمدون کوچیکم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم ، آریا روی مبل نشسته بود با دیدن من بلند شد به سمتم اومد نمیدونم چیشد که بی هوا بغلم کرد
از همین الان دلم براش تنگ میشد مرد بی وفای من کسی که حتی کتک هاش رو هم دوست داشتم من همه چیز این مرد نامرد رو که بهم اعتماد نداشت دوست داشتم ازم جدا شد با چشمهای اشکی زل زدم به چشمهاش چشمهای اون هم قرمز و نمدار بود صدای خشدار و گرفته اش بلند شد:
_برو
_آریا
بهم خیره شد که لبخند تلخی بهش زدم و گفتم:
_دوستت دارم
و در مقابل چشمهای بهت زده اش لبهام رو روی لبهاش گذاشتم و با عشق بوسیدمش ،ازش جدا شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دوست دارم خوشبخت بشی از بچه هام مراقبت کن هیچوقت بد من رو بهشون نگو بگو مادرتون دوستتون داشت.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۰
#رئیس_مغرور_من

دیگه تحمل موندن نداشتم از خونه زدم بیرون آریا حتی جلوی رفتن من رو هم نگرفت تو آخرین لحظات هم امید داشتم اما هیچ بود امید من قطرات اشکام بشدت روی صورتم جاری بودند حتی نمیدونستم کجا باید برم خونه ی آقاجون که نمیتونستم برم نه پولی داشتم نه کاری نه آشنایی نه دوستی باید شب رو تو خیابون سر میکردم چاره ای جز این کار نداشتم انقدر غرق فکر و خیال شده بودم که اصلا هواسم نبود اومده بودم وسط جاده نگاهی به جاده ی تاریک روبروم انداختم پوزخندی روی لبهام نشست من حتی مقصدم رو هم نمیدونستم با شنیدن صدای بوق ماشینی به خودم اومدم و قبل از اینکه بتونم عکس العملی از خودم نشون بدم صدای بوق بلند و برخورد ماشین بهم پرت شدم روی زمین و سیاهی مطلق ‌…
* * * *
#آریا

کلافه تو موهاش دست میکشید هنوز هم عاشق همسرش بود بخاطر حرف های تحریک کننده ای که آرمیتا بهش زده بود تصمیم بیخود و نا بجایی گرفت طرلان رو طلاق داد اما پشیمون بود چجوری میتونست جداییش رو طاقت بیاره ، باوجود اینکه طرلان رو تو تخت خواب با سام دیده بود اما هنوز هم باورش نمیشد بهش خیانت شده باشه
وقتی به لحظه ی جداییش با طرلان فکر میکرد قلبش درد میگرفت طرلان بهش گفته بود عاشقش پس چجوری میتونسته بهش خیانت کنه ، برای یه لحظه فکر کرد اگه خیانتی در کار نبوده باشه چی اگه طرلان بهش خیانت نکرده باشه چی!
با شنیدن صدای زنگ خونه از افکارش خارج شد و با فکر اینکه شاید طرلان دوباره برگشته باشه به سمت در رفت و بدون نگاه کردن باز کرد خودش رفت وسط سالن ایستاد و نفس عمیقی کشید داشت به این فکر میکرد که به طرلان پیشنهاد بده برای اینجا موندنش باهاش همخواب بشه و کلفتی کنه ، داشت طرلان رو تو ذهنش تصور میکرد که وقتی این حرف هارو بهش بزنه چقدر حرص میخوره با یاد آوری حرص خوردن طرلان لبخند محوی روی لبهاش نشست.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۱۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۱
#رئیس_مغرور_من

_آریا
با شنیدن صدای مادرش متعجب به عقب برگشت که با دیدن خانواده اش تعجبش بیشتر شد مادرش داشت بی وقفه گریه میکرد مادر طرلان هم همینطور آقاجون و دایی اش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شده بودند
_چیشده!؟
با شنیدن این حرفش صدای لرزون مادرش بلند شد:
_طرلان کجاست پسرم!؟
با شنیدن این حرف حس کرد برای لحظه ای قلبش اصلا نزد نمیدونست چرا احساس خوبی نداشت حس میکرد یه چیزی شده
_با طرلان چیکار دارید!؟
صدای آقاجون بلند شد:
_طرلان بیگناه بود پسرم اینا همش نقشه ی سام با آرمیتا بوده میخواستند بین تو و طرلان جدایی بندازند برای همین همچین کاری کردند .
بهت زده از شنیدن حرف هایشان بیصدا بهشون خیره شده بودند تموم آزار و اذیت هایی که به طرلان کرده بود مثل یک فیلم از جلوی چشمهاش رد شد کمرش خم شد!
یعنی تمام مدت بخاطر یه تهمت الکی دست روی همسرش بلند کرده بود
دلش میخواست داد و فریاد کنه اما الان تنها یک چیز میخواست بودن طرلان تا به پاهاش بیفته التماس کنه برگرده اون رو ببخشه همسرش پاک بود درست مثل برگ گل هیچ خیانتی در کار نبوده و همش یه نقشه بوده چطور تونست این همه مدت دست روش بلند کنه عذابش بده
_آریا دخترم کجاست!؟
با شنیدن صدای دایی اش چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد بهش چی میگفت الان میگفت دخترت رو طلاق دادم و بدون هیچ پشتوانه ای از خونه انداختمش بیرون
_طرلان طرلان دخترم
به سختی لب باز کرد:
_طرلان نیست

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۷٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۳۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۲
#رئیس_مغرور_من

_یعنی چی طرلان نیست!؟
آریا چشمهاش رو به دایی اش دوخت و با درموندگی بهش خیره شد چشمهاش رو با درد باز و بسته کرد و با صدایی گرفته گفت:
_طرلان رو طلاق دادم رفت
صدای بهت زده ی آقاجون بلند شد:
_چی
قبل از اینکه آریا بخواد حرفی بزنه دایی اش به سمتش حمله ور شد و با خشم فریاد زد:
_میکشمت ، دخترم الان کجاست هان باتوام حرف بزن لال مونی نگیر
_رفت
آقاجون با دیدن حال خراب آریا و اینکه حالا با شنیدن واقعیت تا چه حد خراب شده با صدای بلند داد زد:
_سیاوش بسه
سیاوش دستش رو از روی یقه ی آریا برداشت به سمت پدرش برگشت و با چشمهای قرمز شده بهش خیره شد و نالید:
_دخترم نیست آقاجون
_پیداش میکنیم مطمئن باش

* * * * *

#طرلان

با درد عمیقی که تو ناحیه ی دستم پیچیده شد چشمهام رو باز کردم نگاهم به اتاق ناآشنایی افتاد که داخلش بودم کمی به مخم فشار آوردم که با یاد آوری اتفاقاتی که افتاده بود آه از نهادم بلند شد با دیدن دستم که گچ گرفته شده بود وا رفتم حالا با این دست گچ گرفته چیکار میکردم ، با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم نگاهم به پسر غریبه ای افتاد که اومده بود داخل اتاق با دیدن چشمهای باز من لبخند محوی زد و گفت:
_خوب هستید خانوم
با صدایی که از ته چاه بیرون میومد جوابش رو دادم:
_ممنون
_من دیشب با شما تصادف کردم یعنی ‌…
وسط حرفش پریدم:
_مقصر خودم بودم که اومده بودم وسط خیابون معذرت میخوام شما رو هم انداختم تو دردسر
_نه این چه حرفیه چه دردسری
_کی مرخص میشم
_هنوز حالتون کامل خوب نیست دکتر بیاد چکاب های لازم رو انجام بده
سری تکون دادم که صداش بلند شد:
_شماره ی خانواده اتون رو لطف کنید بهشون خبر بدم
با شنیدن این حرفش قطره اشک تلخی روی گونم چکید با صدای خشداری گفتم:
_ندارم
متعجب بهم خیره شد
_یعنی چی
بدون توجه به حرفش گفتم:
_میشه لطفا تنهام بزارید
_باشه چیزی لازم داشتید هم به من خبر بدید
با بیرون رفتنش از اتاق بغضم بیصدا شکست ، خانواده کدوم خانواده
خانواده ای که الان نداشتم شوهری که بدون هیچ گناهی فقط بخاطر یه توطئه که حتی نمیدونستم چرا طلاقم داد و بدون داشتن هیچ پولی من رو از خونش انداخت بیرون کاش دیشب میمردم!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۸٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۳
#رئیس_مغرور_من

حالم بهتر شده بود فقط دستم شکسته بود به سختی لباس هام رو پیدا کردم و پوشیدم میخواستم هر چه زودتر از این بیمارستان لعنتی خارج بشم و برم ، میدونستم وقتی از اینجا برم هیچ جایی برای موندن ندارم اما چاره چی بود فعلا باید تحمل میکردم خدا بزرگ بود حتما یه راهی پیش روم میذاشت با باز شدن در اتاق وحشت زده به عقب برگشتم با دیدن اون پسره غریبه که باهاش تصادف کرده بودم نفس راحتی کشیدم که صدای متعجبش بلند شد:
_جایی دارید میرید!؟
با صدای گرفته ای جوابش رو دادم:
_آره دیگه خیلی زحمت دادم میخوام برم ببخشید بابت اینکه شما رو تو زحمت انداختم
_این چه حرفیه چه زحمتی شما باید ببخشید ، ولی خانوم شما هنوز کامل حالتون خوب نشده کجا میخواید برید!؟
با صدای گرفته ای گفتم:
_خوب شدم میخوام از اینجا برم حالم از بیمارستان بهم میخوره نمیتونم فضاش رو تحمل کنم
_باشه پس صبر کنید من پول بیمارستان رو تسویه کنم شما رو برسونم
_نه مزاحم شما نمیشم خودم میرم
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و با صدای عصبی گفت:
_مگه من میزارم لطف کنید همینجا منتظر بمونید من الان میام
با رفتنش نفسم رو پر حرص بیرون دادم اخه من که جایی رو نداشتم برم کجا باید بهش میگفتم من رو ببره پیش خانواده ام کدوم خانواده ، خانواده ای که حالا نداشتم سرم رو تکون دادم دوست نداشتم با فکر کردن بهشون حال خودم رو خراب کنم
طولی نکشید که اون پسره اومد همراهش از بیمارستان خارج شدم سوار ماشین مدل بالاش شدم که صداش بلند شد:
_خوب شما رو کجا برسونم آدرس بدید
اسم یه پارک رو گفتم که متعجب گفت:
_تا جایی که من میدونم اینجا هیچ خونه ای وجود نداره
نمیدونستم چی بهش بگم بعد از کمی من من کردن گفتم:
_فعلا نمیخوام برم خونه خانواده ام نگران میشن من رو با این سر و شکل ببینند بعدا به داداشم میگم
مشکوک بهم خیره شد و باشه ای گفت میدونستم حرفم رو باور نکرده اما چاره چی بود! به یه غریبه چی میگفتم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۸٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۰۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۴
#رئیس_مغرور_من

با ایستادن ماشین تشکری کردم و پیاده شدم منتظر موندم تا اون پسر غریبه بره که برعکس تصور من اون هم پیاده شد و صداش بلند شد:
_خانوم
به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
_این پارک برای شما خطرناک خیلی خلوت و دور افتاده اس مطمئنی …
وسط حرفش پریدم:
_خونمون نزدیک زنگ میزنم داداشم بیاد شما میتونید برید بابت اینکه بهم کمک کردید هم ممنون.
سرش رو تکون داد و باشه ای گفت بعد از خداحافظی کوتاهی ماشینش رو روشن کرد و رفت با رفتنش آهی کشیدم و نگاهم رو به روبروم دوختم حالا باید چیکار میکردم مخصوصا اینجا نگاهم و به چمدونم دوختم یه چمدون کوچیک بود که فقط وسایل های مورد نیازم رو برداشته بودم و چه خوب بود که اون غریبه در این مورد هیچ سئوالی نپرسید
نمیتونستم اینجا بمونم اینجا یکی از خلوت ترین پارک های شهر بود
_هی خانوم خوشگله
با شنیدن صدای پسر جوونی ترس تو وجودم نشست حالا باید چه غلطی میکردم لعنتی
با دست سالمم چمدونم رو برداشتم و شروع کردم به راه افتادن صدایی از اون پسره نشد نفس آسوده ای کشیدم خیالم راحت شده بود که خبری ازش نیست ولی با قرار گرفتن دستی دور بازوم جیغی کشیدم که صدای خمار و کشیده ای کنار گوشم بلند شد:
_جوون خانوم خوشگله جیغ نزن اینجا هیچکس صدات رو نمیشنوه.
کم مونده بود از شدت ترس خودم رو خیس کنم ، عجب گوهی خوردم گفتم من رو به این پارک متروکه بیار لعنتی ، دستش رو گاز گرفتم که آخی گفت و دستش رو برداشت سریع شروع کردم به دویدن به پشت سرم نگاهی انداختم داشت دنبالم میومد و این باعث ترس بیشترم میشد
با بوق ماشینی به خودم اومدم و بعدش صدای آشنای همون پسره
_خانوم
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم لبخندی از سر ذوق زدم و با چشمهایی که پر از شادی شده بود بهش خیره شدم
_تو رو خدا کمکم کنید
به سمتم اومد چمدونم رو گرفت از دستم و گفت:
_زود باش سوار شو
بدون وقفه سوار ماشینش شدم اون هم بدون هیچ حرفی داشت رانندگی میکرد
_ممنونم
_دختر فراری هستی!؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست کاش دختر فراری بودم شاید اون شکلی یه امید داشتم ، اما من طرد شده بودم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۵
#رئیس_مغرور_من

_نه
_داری دروغ میگی پس چرا چمدون دستته چرا به دروغ گفتی زنگ میزنی داداشت بیاد دنبالت هان!؟
با شنیدن حرف هاش عصبی فریاد زدم:
_بسه بسه من دختر فراری نیستم من فقط یه آدم بدبختم که شوهرم بخاطر توطئه ی چند نفر دیگه من رو لخت تو بغل یکی دیگه و فکر کرد بهش خیانت کردم خانواده ام طردم کردند شوهرم وقتی آزار و اذیت هاش تموم شد عقده هاش رو سر من بدبخت خالی کرد طلاقم داد بچه هام رو گرفت ازم و بعدش پرتم کرد بیرون میفهمی!؟
به سمتش برگشتم خیلی خونسرد داشت بهم نگاه میکرد با دیدن نگاه خونسردش بیشتر از قبل عصبی شدم و گفتم؛
_معلومه که نمیفهمی چون تو یه مرفه بی دردی الانم خیلی ببخشید با گفتن این مزخرفات سرتون رو به درد آوردم الان شرم رو کم میکنم
اومدم در ماشین رو باز کنم که باز نشد کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
_میشه در رو باز کنید میخوام پیاده بشم
_نه
با خشمی که سعی میکردم کنترلش کنم گفتم:
_در رو …
هنوز حرفم کامل نشده بود که صداش بلند شد:
_اینایی که گفتی راست بود!؟
_مگه من باهات شوخی دارم
_حالا ترش نکن بشین سرجات برات یه پیشنهاد خوب دارم!
با شنیدن این حرف با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_چه پیشنهادی
_تو تا حالا کار کردی!؟
_آره خوب که چی!؟
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_کجا و چه کاری
با یاد آوری شرکت آریا چشمهام غمگین شد با ناراحتی گفتم:
_منشی خصوصی بودم تو شرکت شوهرم
_کدوم شرکت!؟
اسمش رو بهش گفتم که ابرویی بالا انداخت و گفت:
_میشناسم اما رئیسش رو تا حالا ندیدم تعریفش رو زیاد شنیدم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۶
#رئیس_مغرور_من

_میخوام تو شرکت من مشغول به کار بشی و یه خونه هست که میتونی اونجا زندگی کنی ماهانه پول اجاره اش رو از حقوقت کم میکنم!
با شنیدن حرف هاش به فکر فرو رفتم نمیتونستم پیشنهاد یه پسر غریبه که هیچ شناختی ازش نداشتم رو قبول کنم اما جایی رو هم نداشتم که برم نمیتونستم آواره ی کوچه و خیابون بشم ، تردید داشتم بین دو راهی مونده بودم
_من باهات کاری ندارم فقط قصدم کمک کردن بهت از من نترس هیچ قصد و نیت بدی ندارم.
نمیدونم چرا بهش اعتماد کردم و حرفش رو قبول کردم
#آریا

خسته روی مبل لم داده بود یکسره داشت مشروب میخورد و خودش رو غرق کرده بود تو مشروب خوردن میخواست یادش بره میخواست به یاد نیاره با طرلانش چیکار کرده بود
تموم شهر رو زیر و رو کرده بود اما هیچ خبری نبود که نبود انگار طرلان آب شده بود رفته بود زیر زمین مشتش رو محکم روی میز کوبید
بی توجه به دست خونیش دوباره محکمتر از قبل کوبید انگار با این کار ها میخواست خودش رو مجازات کنه
_آقا خوبید!؟
آریا با شنیدن صدای خدمتکار با صدای عصبی گفت:
_گمشو
خدمتکار با ترس به سمت بالا رفت ، آریا زیر لب لعنتی گفت و از سر جاش بلند شد کتش رو برداشت و از خونه زد بیرون نمیدونست مقصدش کجاست اما دلش میخواست از اون خونه دور بشه وقتی طرلان تو اون خونه نبود
* * * *
#طرلان

نگاهم به خونه ی آپارتمانی روبروم افتاد یه جای خیلی شیک و دنج بود ، وقتی اون پسر غریبه که حتی اسمش رو نمیدونستم پیاده شد من هم پیاده شدم به سمتم برگشت نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_اسمت چیه!؟
_طرلان
سرش رو تکون داد و گفت:
_اسم منم معین
بعد گفتن اسمش به سمت جلو اشاره کرد و گفت:
_بفرمائید

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۷
#رئیس_مغرور_من

نگاهم رو دور تا دور خونه چرخوندم خیلی شیک و بزرگ بود به سمت معین برگشتم و گفتم:
_چرا میخواید به من کمک کنید!؟
_نمیدونم فقط دوست دارم کمکت کنم
با چشمهای ریز شده مشکوک بهش خیره شدم اون یه غریبه بود چرا باید بخواد به من کمک کنه
_راستش رو بگو چرا میخوای به من کمک کنی مطمئنم محض رضای خدا نیست که میخوای به من کمک کنی
لبخندی زد و با خونسردی گفت:
_دختر باهوشی هستی
_احمق نیستم که نفهمم تو دلیلی داری برای کمک کردن به من ، حالا زود باش برو سر اصل مطلب چرا داری به من کمک میکنی!؟
_شوهر سابقت رقیب کاری منه!
ابرویی بالا انداختم و منتظر بهش خیره شدم که ادامه داد:
_تو این مدت ضرر زیادی بهم رسوند که جبرانش کردم برای همین دوست دارم یخورده تنبیهش کنم
_با استفاده از من میخوای ازش انتقام بگیری ، اما من نیستم
چمدونم رو برداشتم و خواستم برم که صداش بلند شد:
_نمیخوای بجنگی بچه هات رو بدست بیاری!؟
با شنیدن این حرفش ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم:
_شاید دوباره بچه هام رو بتونم بدست بیارم شاید هم نه نمیدونم اما اینو خوب میدونم که همیشه عاشق شوهرم میمونم و هیچوقت بهش خیانت نمیکنم من ازش انتقام نمیگیرم چون کینه ای ندارم تو هم برو دنبال یکی دیگه برای این کار‌
خواستم برم که صداش بلند شد:
_وایستا
ایستادم دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم:
_چیه چی میخوای بگی!؟
_تو قرار نیست ازش انتقام بگیری تو فقط منشی خصوصی من میشی فقط همین ، مگه نمیخوای بچه هات رو داشته باشی پس نیاز به خونه و شغل داری این هم بهترین موقعیت.
با شنیدن حرف هاش کمی به مخم فشار آوردم دیدم حق باهاشه بیراه هم نمیگفت من اگه میرفتم نه جایی رو داشتم برای زندگی نه شغلی پس بهتر بود فعلا عاقلانه پیش برم.
_باشه قبول اما شرط دارم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بگو میشنوم
_منو وارد بازی انتقام خودت و اون نمیکنی فهمیدی!؟
کمی فکر کرد و گفت:
_قبوله
خیره بهش شدم و گفتم:
_با اینکه بهت اعتماد ندارم اما مجبورم قبول کنم
لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود زد

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۰٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۵۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۸
#رئیس_مغرور_من

یکهفته میگذشت کارم رو داخل شرکت معین شروع کرده بودم تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاده بود ، دلم برای بچه هام تنگ شده بود اون هم خیلی زیاد دروغ بود اگه میگفتم دلم برای آریا تنگ نشده بیقرار دیدنشون بودم اما میدونستم غیر ممکن آریا به راحتی بزاره من بچه هام رو ببینم با شنیدن صدای تلفن برداشتم و گفتم:
_بله بفرمائید!؟
_بیا اتاقم طرلان
_باشه الان میام.
تلفن رو قطع کردم و بلند شدم به سمت اتاقش حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم معین مشغول نوشتن چیزی بود
_با من کاری داشتید!؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_امشب یه مهمونی کاری برای شب آماده باش میام دنبالت
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_اومدن من واجب!؟
لبخندی زد و گفت:
_اگه واجب نبود بهت نمیگفتم
_باشه
اومدم از اتاق خارج بشم که صداش رو از پشت سرم شنیدم:
_ساعت نه میام دنبالت آماده باش
سرم رو تکون دادم و با گفتن کاری ندارید از اتاق خارج شدم ، روی میز نشستم و دوباره مشغول انجام دادن کار هام شدم تا وقت بگذره و من دوباره شروع نکنم به فکر و خیال کردن
* * * * *
شب شده بود آماده منتظر اومدن معین نشسته بودم نمیدونم چرا استرس و دلشوره عجیبی داشتم و از چی داشتم انقدر میترسیدم ، کلافه سرم رو تکون دادم باید به این حس مزخرفی که داشتم خاتمه میدادم با شنیدن صدای زنگ تلفنم گوشی رو برداشتم
_زود بیا پایین منتظرم
و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه قطع کرد با حرص زیر لب غریدم:
_پسره ی احمق.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۰٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۶۹
#رئیس_مغرور_من

تموم مدت رسیدن به مهمونی ساکت نشسته بودم نمیدونم چرا ولی حس عجیبی داشتم ، با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نفسم رو پر صدا بیرون دادم و پیاده شدم معین بازوش رو به سمتم گرفت که با اخم بهش خیره شدم انگار خودش فهمید که دستش رو برداشت این پسر هر چقدر سعی میکرد با شخصیت باشه اما در عوضش خیلی پرو بود اونم زیاد اگه بهش رو میدادم میخواست چیکار کنه خدا میدونست ، نفسم رو پر حرص بیرون دادم و دنبالش وارد مهمونی شدم بوی عطر و الکل همه جا رو برداشته بود صدای آهنگ تا ته زیاد بود و یه عده وسط داشتند میرقصیدند
_چخبره اینجا
صدای معین کنار گوشم بلند شد:
_مهمونیه مگه تا حالا نیومدی!؟
به سمتش برگشتم نگاه عاقل اندر سهیفی بهش انداختم و گفتم:
_مهمونی رفتم نه به این افتضاحی
نگاه عمیقی بهم انداخت که اصلا معنیش رو درک نکردم
_دنبالم بیا
و به اون طرف سالن حرکت کرد من هم همراهش رفتم که به سمت میزی داشت میرفت سرم پایین بود با ایستادن معین من هم ایستادم معین شروع کرد به احوالپرسی سرم پایین بود که با شنیدن صدای آشنایی بهت زده سرم رو بلند کردم:
_سلام معین میبینم شما هم به این مهمونی های شبانه پیوستید
صدای آریا بود با شک سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم خودش بود مثل همیشه بود شیک و جذاب خیلی خوشتیپ شده بود با دیدن لبخند روی لبهاش حس کردم قلبم برای ثانیه ای از کار افتاد ، فکر نمیکردم بعد از طلاق دادن من انقدر خوشحال بشه یعنی هیچ ارزشی براش نداشتم حتی ذره ای که بعد از طلاق دادن من انقدر خوشحال بود
بغض تلخی به گلوم چنگ زد به سختی بغضم رو فرو بردم نمیخواستم شکسته شدن من رو تماشا کنه یا فکر کنه بعد طلاق نابود شدم!
_معرفی میکنم طرلان منشی خصوصی من.
با شنیدن صدای معین از افکارم خارج شدم سرم رو بلند کردم که نگاهم به آریا افتاد داشت با چشمهای بهت زده و متعجب بهم نگاه میکرد نقاب بی تفاوتی به صورتم زدم.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۰
#رئیس_مغرور_من

سرم رو پایین انداختم و خودم رو سرگرم کردم سنگینی نگاهش رو روی احساس میکردم دیگه داشتم کلافه میشدم ، در گوش معین آروم گفتم میرم سرویس بهداشتی و ازشون دور شدم همین که داخل سرویس شدم نفس راحتی کشیدم از داخل آینه نگاهی به صورتم انداختم ، رنگ به صورت نداشتم همش هم بخاطر وجود آریا بود ، چشمهام رو بستم و سعی کردم آروم باشم که با قرار گرفتن دستی دور کمرم وحشت زده چشمهام رو باز کردم و جیغی کشیدم که دستی روی دهنم قرار گرفت و صدای بم و خشدار آشنای آریا کنار گوشم بلند شد:
_هیش داد نزن منم
وقتی دستش رو برداشت از روی دهنم با عصبانیت هولش دادم که حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد با عصبانیت بهش خیره شدم و داد زدم:
_دستت و بردار
بدون توجه به حرفم خیره به چشمهام شد و گفت:
_کنار اون مرتیکه چه غلطی داری میکنی!؟
با شنیدن این حرفش تموم وجودم شد پر از خشم با چشمهایی که داشت شعله میکشید بهش خیره شدم و گفتم:
_کور که نیستی داری میبینی
_دیگه حق نداری باهاش کار کنی!
پوزخندی زدم
_ببخشید شما!؟
صدای پر از تحکمش بلند شد
_طرلان
برای دقیقه ای ساکت شدم و نگاه طولانی و عمیقی بهش انداختم اون من رو طلاق داده بود از خونه اش پرت کرده بود بیرون بچه هام رو ازم گرفته بود ، حتی ذره ای هم بهم پول نداد تا چند روزی رو حداقل تو مسافر خونه ها سر کنم بدون هیچ پشت و پناهی ولم کرد ، حالا چی داشت میگفت
_واقعا فکر کردی کار به این خوبی رو ول میکنم!؟
_باید انجام بدی
پوزخندی به صورتش زدم و گفتم:
_چیشده آقای آریا داری با فاحشه ای مثل من حرف میزنی و میگی کارم رو بیخیال بشم تو که طلاقم دادی پس کارای من هم به تو مربوط نمیشه!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۲٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۱۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۱
#رئیس_مغرور_من

_همه چیزت به من مربوط شنیدی!؟
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم عصبی بهش خیره شدم و با فریاد گفتم:
_چت شده هان نکنه زده به سرت داری چرت و پرت میگی یادت رفته من رو طلاق دادی یادت رفته من و از خونه ات پرت کردی بیرون!؟
آریا با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و با صدای خشک و بمش گفت:
_یادم نرفته
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_پس میشه بگی الان چرا من تو دستشویی خفت کردی ، چی میخوای!؟
خیره شد بهم یه نگاه تبدار با دیدن نگاهش دلم لرزید
_دوست ندارم با این مرتیکه کار کنی برگرد سر خونه و زندگیت!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و بهت زده بهش خیره شدم اما طولی نکشید که با صدای بلندی شروع کردم به قهقه زدن این چی داشت با خودش فکر میکرد میون خنده بریده بریده گفتم:
_تو حالت خوبه!؟
وقتی هیچ صدایی ازش نیومد با خشم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم عصبی گفتم:
_آریا دنبال چی هستی هان !؟
با صدای گرفته ای گفت:
_تو
با شنیدن این حرفش برای لحظه ای قلبم شروع کرد به تند تند زدن اما زود به خودم اومدم پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_آزار و اذیت هایی که کردی کافی نبود اینبار نقشه ات چیه آریا!؟
_نقشه ای ندارم
با خشم بهش خیره شدم
_داری عین سگ دروغ میگی تو میخوای من بیام خونت تا هر روز کتکم بزنی تحقیرم کنی تو لذت میبری از این ک…
هنوز حرفم تموم نشده بود که لبهای داغش روی لبهام نشست حریصانه و خشن داشت لبهام رو میبوسید انگار میخواست عصبانیت و حرصش رو سر لبهام خالی کنه داشتم در مقابل بوسه اش سست میشدم ، اما نباید ضعف نشون میدادم دستم رو روی سینه اش گذاشتم و محکم هلش دادم اما حتی یه سانت هم تکون نخورد
_داری چیکار میکنی عوضی
به چشمهام خیره شد و خمار گفت:
_طعم لبهات رو بدون رژ دوست دارم
چشمهام گرد شد وقتی معنی حرفش رو درک کردم با حرص گفتم:
_عوضی

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۲٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۲
#رئیس_مغرور_من

پوزخندی زد و گفت:
_زود باش این آشغال هایی که مالیدی رو به صورتت پاک کن
چشمهام گرد شد چقدر پرو بود این بشر با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی تو روت رو برم من چیکاره منی که بهم میگی چیکار کنم یا نکنم مثل اینکه یادت رفته من و تو طلاق گرفتیم و هیچ نسبتی با هم نداریم
تا خواست چیزی بگه صدای در سرویس اومد و پشت بندش صدای معین اومد:
_طرلان اونجایی!؟
با شنیدن صداش رنگ از صورتم پرید نگاهی به آریا انداختم که با خونسردی تمام داشت بهم نگاه میکرد با صدای لرزونی گفتم:
_آره کارم تموم شد میام
_باشه کارت تموم شد بیا دیر نکنی
_باشه
با شنیدن صدای پاش که نشون از رفتنش میداد نفس راحتی کشیدم که صدای خشن آریا کنار گوشم بلند شد:
_همین امشب برمیگردی خونه دوست ندارم پیش این مرتیکه کار کنی و باهاش همکلام بشی
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم انگشتم رو روی سینش زدم و گفتم:
_تو نمیتونی دیگه به من دستور بدی چیکار کنم یا نکنم تو الان هیچ کاره منی ، اینو خوب آویزه ی گوشت کن.
اومدم برم بیرون که دستم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند دهن باز کردم چند تا فحش بارش کنم که با کاری که کرد شکه بهش خیره شدم ، لبهاش رو روی لبهام گذاشته بود و داشت عمیق من رو میبوسید بعد از چند ثانیه به خودم اومدم دستم رو روی سینه اش گذاشتم اما اون اصلا انگار نه انگار دستهام رو گرفت و گازی از لبهام گرفت که آخ ریزی گفتم وقتی ازم جدا شد با خشم داد زدم:
_وحشی معلوم هست داری چه غلطی میکنی!؟
با خونسردی زل زد بهم و گفت:
_داشتم همسرم رو میبوسیدم!
با شنیدن این حرفش پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_تو عقلت رو از دست دادی باید بری پیش روانشناس خودت رو نشون بدی!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۳٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۳
#رئیس_مغرور_من

دیگه نموندم تا به حرف هاش گوش بدم آریا واقعا رو مخ بود یعنی چی اینکاراش چرا داشت باز یه جوری رفتار میکرد که انگار اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده چرا باز میخواست من رو هوایی کنه ، کلافه نفسم رو بیرون دادم اصلا تغیر رفتار آریا رو نمیتونستم درک کنم.
با دیدن معین که کنار چند تا زن و مرد ایستاده بود و داشت دستش رو تکون میداد که برم پیشش به سمتش رفتم و رو به بقیه گفتم:
_سلام
همشون گرم جوابم رو دادند و معین مشغول معرفی کردن شد ،تقریبا نیمه های شب بود که قصد رفتن کردیم تموم مدت سنگینی نگاه آریا رو روی خودم حس میکردم اما سعی میکردم اصلا بهش توجه نکنم دیگه هیچ چیز مشترکی بین من و آریا نبود.
_حالت خوبه!؟
با شنیدن صدای معین بدون اینکه توجهی به حرفش بکنم گفتم:
_تو میدونستی آریا هم امشب قراره بیاد درسته!؟
_آره میدونستم
با خشم به سمتش برگشتم
_چرا بهم نگفتی!؟
_دلیلی نداشت بهت توضیح بدم امشب کی قراره بیاد و کی قراره نیاد
با شنیدن این حرفش تموم وجودم شد پر از نفرت و خشم اون داشت من رو آلت دست خودش میکرد و باهام بازی میکرد
_دیگه هیچوقت من و تو همچین موقعیتی قراره نده.
با ایستادن ماشین اومدم پیاده بشم که صداش بلند شد:
_نباید ضعف داشته نسبت بهش وگرنه نمیتونی بچه هات رو ازش بگیری و انتقامت …
وسط حرفش پریدم
_من فقط بچه هام رو میخوام اصلا بفکر انتقام گرفتن نیستم پس من و وارد بازی انتقام خودت نکن.
بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم از ماشینش پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۳٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۴
#رئیس_مغرور_من

داخل خونه شدم لباس هام رو با لباس خواب راحتی عوض کردم روی مبل دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم رفتار آریا زیادی عوض شده بود مگه من رو طلاق نداد و از خونش بیرون نکرد پس چرا رفتارش عوض شده بود ، ازم متنفر بود اما هیچ نفرتی امشب تو چشمهاش ندیدم چرا! سئوال هایی که تو ذهنم بود داشت من رو دیوونه میکرد.
چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی استراحت کنم شاید فردا یه روز بهتر میشد شاید من هم دوباره خوشبخت میشدم!
* * * *
داخل شرکت نشسته بودم و داشتم کار هایی که معین بهم سپرده بود رو انجام میدادم ، با شنیدن صدای در اتاق سرم رو بلند کردم و گفتم:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و نگین یکی از کارمند های جلف شرکت که عاشق معین بود و همیشه به یه طریقی بهش آویزون میشد اومده بود داخل اتاق با دیدنش ابرویی بالا انداختم و با صدای سرد و خشکی گفتم:
_کاری داشتید!؟
اومد نزدیک دو تا دستاش رو روی میز گذاشت و خم شد روی صورتم و با صدای گرفته ای گفت:
_از معین دور باش!
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت
_چی داری میگی!؟
پوزخندی زد با تنفر بهم خیره شد و گفت:
_تورت رو یه جای دیگه پهن کن معین مال منه بخوای باز هم براش عشوه ی بیای ناز بیای خودم میکشمت فهمیدی!؟
با شنیدن حرف های بی سر و تهش عصبی بلند شدم و داد زدم:
_مثل اینکه شما زده به سرت زود باش از اتاق من برو بیرون
_هرزه هایی مثل تو رو خوب میشناسم میخوای کاری کنی معین عاشقت بشه مال تو بشه اما کور خوندی معین مال منه هیچوقت نمیتونی گولش بزنی اون گول امثال تو رو نمیخوره.
من هر چی ساکت میشدم این بیشتر ادامه میداد بهتر بود خیلی قشنگ میریدم بهش تا دهن گشادش رو ببنده وگرنه میخواست همین شکلی ادامه بده.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۴٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۱۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۵
#رئیس_مغرور_من

_ببین دختر جون بهتره دهنت رو ببندی زود بزنی به چاک فهمیدی من نه عاشق معین جانت هستم نه نقشه ای دارم ، دارم کارم رو انجام میدم پس دردسر درست نکن دیگه هم دور بر من آفتابی نشو.
پوزخندی زد و گفت:
_دفعه بعدی بهت هشدار نمیدم کاری باهات میکنم به گوه خوردن بیفتی!
_من غذای تو رو نمیخورم
با شنیدن این حرف من چشمهاش گشاد شد با خشم داد زد:
_تو چه غلطی کردی دختره ی عوضی
با خونسردی تمام به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_حرفی که باید رو زدم حالا هم گمشو از اینجا بیرون تا نگفتم بیان ببرنت.
با عصبانیت فریاد زد:
_تو انگار تنت میخاره دختر جون
خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_تن تو انگار بیشتر میخاره
تا خواست دوباره داد و بیداد کنه در اتاق بشدت باز شد و صدای عصبی معین بلند شد:
_چخبره اینجا!؟
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_این خانوم اومده داد و بیداد راه انداخته معین مال منه معین مال منه ، بهتر نیست بهش بگید چیزی بین ما نیست تا دست از سر من برداره!؟
معین با شنیدن این حرف من تیز به سمت نگین برگشت و گفت:
_تو چیکار کردی!؟
نگین ر‌نگ از صورتش پرید به تته پته افتاد
_داره دروغ میگه من فقط …
_ساکت باش نگین دفعه ی بعدی دور بر طرلان ببینمت بدون شک اخراج میشی فهمیدی!؟
وقتی دید هیچ صدایی از نگین نمیاد با عصبانیت داد زد:
_باتوام فهمیدی!؟
نگین سرش رو تکون داد و گفت:
_فهمیدم
_برو بیرون
با رفتن نگین به سمت من برگشت و گفت:
_خوبی!؟
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم:
_اگه سر و کله زدن با این دیوونه هارو فاکتور بگیریم بله حالم خوبه.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۵٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۶
#رئیس_مغرور_من

معین تک خنده ای کرد و گفت:
_انگار حالت خوبه چون زبونت همچنان تند و تیزه
سرم رو بلند کردم و چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد خنده اش بیشتر بشه پسره ی پرو نشسته داره میخنده وقتی دید با غیض بهش نگاه میکنم دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و از اتاق رفت بیرون انگار همه اینجا دیوونه بودند و یه تختشون رو اجاره داده بودند
دوباره مشغول ادامه ی کار هام شدم انقدر سرگرم شدم که ساکت کار کردنم تموم شد وسایلم رو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون هوا سوز سردی داشت ولی عجیب هوای پیاده روی زد به سرم بیخیال تاکسی گرفتن شروع کردم به راه رفتن که صدای بوق ماشینی کنارم باعث شد سرم رو بلند کنم با دیدن ماشین نا آشنایی بدون اینکه بهش توجه کنم به راهم ادامه دادم که صدای بوق ماشین دوباره بلند شد با خشم به سمتش برگشتم و داد زدم:
_مزاحم نشو آق …
با دیدن آریا حرف تو دهنم ماسید ساکت شدم و بهش خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد ، با صدای خشک و سردی گفت:
_زود باش سوار شو!
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_لطفا مزاحم نشید.
و دوباره به راهم ادامه دادم صدای باز شدن در ماشین رو شنیدم و دستی که دور بازوم حلقه شد و من رو به سمت خودش برگردوند
_مگه با تو نیستم!؟
با غیض نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_تو چرا راه به راه جلوی من سبز میشی چی میخوای از من هان چی میخوای!؟
با عصبانیت فریاد زد:
_قلبت رو میخوام زنم رو میخوام!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۵٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۷
#رئیس_مغرور_من

خشک شده بهش خیره شده بودم کم کم پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_قلب من رو میخوای ،زنت رو میخوای! زنی که یه هرزه است زنی که طلاقش دادی و پرتش کردی بیرون !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_برگرد
_آریا
_جانم
با شنیدن این حرفش ضربان قلبم شروع کرد به تند تند زدن من هنوزم با تموم بدی هایی که در حقم کرده بود عاشق این مرد بودم و ضربان قلبم با شنیدن صداش بیشتر و بیشتر میشد
بلاخره بعد از چند ثانیه به خودم اومدم
_چی عوض شده آریا مگه من زن هرزه ات نبودم!؟
_اشتباه میکردم
با شنیدن این حرفش با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت:
_همش نقشه ی آرمیتا و سام بوده
با شنیدن اسم آرمیتا متعجب شدم اون سام رو از کجا پیدا کرده بود که همچین نقشه ای نشستند با هم کشیده بودند
_آرمیتا!
آریا عصبی گفت:
_آقاجون پرتش کرد بیرون شانس آورد ، وگرنه زنده اش نمیذاشتم
_الان چی عوض شده آریا!؟
نگاهش رو به چشمهام دوخت و گفت:
_خیلی چیزا
_من دیگه برنمیگردم به اون خونه آریا ، به زودی هم بچه هام رو میبرم پیش خودم تو خیلی از حرمت های بینمون رو خورد کردی من تحمل کردم با وجود آزار و اذیت هات کتک هات توهین و تحقیر هایی که میکرد فقط بخاطر عشقی که بهت داشتم اما تو من رو کشتی تو من رو طلاق دادی و بدون هیچ پشتوانه ای من رو از خونت انداختی بیرون حتی به این فکر نکردی من شب رو کجا میگذرونم
رگ گردنش برجسته شده بود و چشمهاش شده بود کاسه ی خون داشت نفس نفس میزد انگار به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد
_آریا برو پی زندگیت!
بلاخره سکوتش رو شکست و عصبی فریاد زد:
_زندگی من تویی لعنتی.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۶٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۸
#رئیس_مغرور_من

لبخند تلخی روی لبهام نشست بهش خیره شدم هیچوقت دوست نداشتم این شکلی ببینمش هیچوقت!
_آریا من زندگیت نیستم که اگه بودم باورم میکردی نه اینکه نابودم کنی تو حتی یه لحظه هم به من اعتماد نکردی برو آریا!
دوباره حرکت کردم که اینبار بازوم رو محکمتر گرفت و با صدای دورگه شده از عصبانیت گفت:
_نمیذارم بری میفهمی تو مال منی زن منی.
_خیلی خودخواهی آریا
_اسمش رو هر چی دوست داری بزار اما من نمیزارم جایی بری مطمئن باش.
و من رو به سمت ماشین برد که با صدای بلندی داد زدم:
_آریا ولم کن داری چیکار میکنی.
در ماشین رو باز کرد و بدون توجه به داد بیداد من رو پرت کرد روی صندلی جلو و در رو قفل کرد خودش هم اومد پشت فرمون نشست و شروع کرد به رانندگی کردن.
_آریا دیوونه شدی!؟
بدون اینکه به سمتم برگرده گفت:
_تو فکر کن دیوونه شدم
خسته از تقلا کردن های الکی یه گوشه نشستم و گفتم:
_هیچ معلوم هست چته آریا چی از جون من میخوای !؟
_خودت رو میخوام
با شنیدن این حرفش پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_دیگه نمیخوامت آریا
اون هم مثل من پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_مگه دست خودته
با خشم فریاد زدم:
_آره دست خودمه حالا هم نگه دار میخوام پیاده بشم روانی
_دوست نداری بچه هات رو ببینی!؟
با شنیدن این حرفش خشکم زد با بغض گفتم:
_بچه هام
_خیلی بیقراری میکنند
_خیلی پستی آریا
_میدونم
ساکت نشستم دوست داشتم هر چه زودتر بچه هام رو ببینم تو این مدت کم خیلی دلم براشون تنگ شده بود ، میدونستم آریا بخاطر تقلاهام از نقطه ضعفم استفاده کرد تا ساکت باشم.

🍁🍁🍁🍁🌹

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن