رمان رئیس مغرور من پارت۸

رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت اول تا اخرر رمان رئیس مغرور من وارد شوید و یا از انتهای صفحه بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

☆ازدواج صوری☆, [۱۲٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۷
#رئیس_مغرور_من

بابا آریا رو محکم گرفت و گفت:
_آریا بسه
صدای سام از کنار گوشم بلند شد که خشکم زد:
_گمشید بیرون دارید چه غلطی میکنید دستت به طرلان بخوره میکشمت
با وحشت به سمت سام برگشتم که با بالا تنه ی برهنه کنارم بود نگاهم به خودم افتاد که برهنه روی تخت بودم ملافه رو دور خودم پیچیدم و با وحشت داد زدم:
_اینجا چخبره!؟
سام به سمتم برگشت و با لحن چندش آوری گفت:
_عزیزم نترس نمیزارم بهت آسیبی برسه باشه نفسم.
آریا به سمتش هجوم اورد که جیغی کشیدم سام رو پرت کرد روی زمین و شروع کرد به کتک زدنش فقط داشتم به این فکر میکردم اینجا چخبره و من چرا لخت تو بغل سام بودم ، آخرین چیزی که یادم میاد این بود که از سام آب خواستم و بعدش هیچ چیزی یادم نبود خدایا اینجا چخبر بود چشمهام پر از اشک شده بود و با درموندگی بهش خیره شده بودم
_آریا
با شنیدن صدام دست از کتک زدن سام برداشت سرش رو بلند کرد و با چشمهایی که شده بود کاسه ی خون بهم خیره شده بود با دیدن چشمهای پر از التماس و نفرتش قطره اشکی روی گونم چکید و با صدای گرفته ای گفتم:
_آریا
_هیش اسمم رو به دهنت نیار
با التماس بهش خیره شدم و گفتم:
_من کاری نکردم
پوزخندی زد و گفت:
_برای بار دوم کاری کردی به هیچکس اعتماد نداشته باشم تازه داشتم باورت میکردم بعد از سال هم تازه داشتم طعم دوست داشتن رو میچشیدم که تو نابودش کردی.

_آریا دروغ …

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۳٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۳۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۸
#رئیس_مغرور_من

سام رو بابام از اتاق برد بیرون صدای سرد آریا بلند شد:
_زود باش لباست رو بپوش بیا بیرون
وقتی همشون از اتاق خارج شدند تازه تونستم تکونی بخورم هنوز تو شک اتفاقی که افتاده بود بودم مطمئن بودم هیچ رابطه ای بین من و سام شکل نگرفته اون بهم یه لیوان آب داد بعدش سرگیجه بهم دست داد و هیچ چیزی نفهمیدم ، یهو چشمهام رو باز کردم لخت تو بغلش بودم و تموم خانواده ام داخل اتاق ایستاده بودند خدایا من چیکار کنم آریا اصلا حرفام رو باور نمیکنه چشمهاش آخرین لحظه جوری بود که میترسوندم واقعا نمیفهمیدم چه اتفافی داره میفته قصد سام از اینکارش چی بود به سختی بلند شدم و لباس هام رو که کنار تخت افتاده بود و فقط لباس زیر تنم بود برداشتم و پوشیدم با قدم های لرزون از اتاق خارج شدم صدای داد و بیداد داشت از پایین میومد داخل سالن که شدم سام رو دیدم که داشت برای آریا خط و نشون میکشید
_بسه!
با شنیدن صدای داد آقاجون ساکت شدند آریا عصبی دستی داخل موهاش کشید که نگاهش به من افتاد چشمهاش از خشم درخشیدند به سمتم اومد و عصبی غرید:
_زنیکه ی پتیاره میکشمت .
با ترس بهش خیره شدم میدونستم آریا الان انقدر عصبیه که اصلا هیچ منطقی نداره و ممکن هر بلایی سرم دربیاره
_آریا زود باش طرلان رو بیار بریم
آریا بازوم رو گرفت و محکم فشار داد که صورتم از شدت درد توهم رفت اما صدام درنیومد چون جرئتش رو نداشتم محکم هلم داد سمت جلو که صدای سام بلند شد:
_اون دختر مال منه حق نداری جایی ببریش.
آریا بازوم رو ول کرد و به سمتش حمله ور شد و داد زد:
_تو یکی دهنت و ببند تا پر خونش نکردم کثافط بیناموس.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۴٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۲۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۹
#رئیس_مغرور_من

از شدت ترس فقط داشتم میلرزیدم حتی جرئت نداشتم از خودم دفاع کنم و بگم من هیچ کاری نکردم زبونم بند اومده بود وقتی به خودم اومدم که آریا من و آورد خونه ی خودمون و جلوی چشم بقیه شروع کرد به کتک زدن و فحش دادن من و بابا آقاجون آرسین مامان همشون در کمال سنگدلی فقط داشتند نگاه میکردند اشکام بی وقفه روی صورتم جاری بودند چرا بهم اعتماد نداشتند من که به مامان گفته بودم کجا گفته بودم چرا به آریا نمیگم پس چرا نگاهش این شکلی بود
_بابا
با چشمهای سرد و بی روحش بهم خیره شد و گفت:
_من دیگه دختری به اسم تو ندارم شرمم میاد بهت بگم دخترم دیگه تو هیچ نسبتی با خانواده ی من نداری.
دست مامان رو گرفت و رو به آقاجون و آرسین گفت:
_بریم
با رفتنشون اشکام با شدت بیشتری روی صورتم جاری شده بودند یعنی باور کرده بودند خدایا حالا باید چیکار کنم چجوری ثابت کنم حتی به حرف هام گوش هم نمیدادند ، به آریا خیره شدم و با گریه نالیدم:
_آریا همش دروغ من نمیدونم چرا اونجا روی تخت با اون وضع بودم من فقط …
_خفه شو!
با دادی که زد ساکت شدم و بهش خیره شدم که با عصبانیت بیشتری ادامه داد:
_ج.ن.ده چجوری تونستی به من خیانت کنی فکر کردی بدون اینکه من بفهمم میتونی به کارای کثیفت ادامه بدی آره!؟
_آریا
به سمتم اومد محکم سیلی روی گونم خوابوند که طعم خون رو داخل دهنم حس کردم با فریاد گفت:
_مگه نمیگم دهنت و ببند پس چرا هی حرف میزنی هان میخوای همینجا بکشمت آره ج.ن.ده خانوم.
با درد چشمهام رو باز و بسته کردم شنیدن این حرف ها از زبون کسی که دوستش داشتم خیلی سخت بود.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۵٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۰
#رئیس_مغرور_من

به سمتم اومد موهام رو محکم داخل دستهاش گرفت و با خشم کنار گوشم غرید؛
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی دارم بهت میگم زنیکه ی پتیاره همین که تا الان زنده زنده چالت نکردم برو خدات رو شکر کن.
و موهام رو بیشتر کشید که آخی گفتم و با عجز و درموندگی گفتم:
_آریا نکن دردم میاد
پورخند عصبی زد و با لحن وحشتناکی خیره به چشمهام شد و گفت:
_قراره بیشتر از این دردت بیاد این که چیزی نیست تو باید لحظه به لحظه درد بکشی تاوان خیانتی که کردی رو باید پس بدی
_آریا من کار …
_هیش ساکت شو تا دندونات رو تو دهنت خورد نکردم فقط ببند دهنت و خوب گوشات رو باز کن
با چشمهای اشکی و پر از درد بهش خیره شده بودم خدایا چیشد که من به این روز افتادم همش تقصیر سام بود چرا باهام اینکارو کرد.
_هی
با شنیدن صدای آریا از فکر خارج شدم و نگاهم رو بهش دوختم که پوزخندی زد و گفت:
_چیه داشتی به اون پسره ی تن لش فکر میکردی آره!؟
بی هواس سرم رو تکون دادم که مصادف شد با سیلی محکمی که زد تو گونم که پرت شدم و سرم محکم خورد به سرامیک کف سالن گرمی خون رو بین موهام احساس کردم اومد سمتم لگد محکمی بهم زد که صدای پر از دردم بلند شد
_باید بیشتر از اینا درد بکشی عوضی کثافط گمشو بلند شو برو از جلوی چشمهام تا نکشتمت.
به سختی بلند شدم سرم داشت گیج میرفت اما باید تحمل میکردم به سمت اتاقم حرکت کردم وقتی رسیدم کف اتاق افتادم و همونجا بیهوش شدم …

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۵٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۱
#رئیس_مغرور_من

با احساس درد شدیدی که داخل شکمم پیچید چشمهام رو باز کردم آریا با پوزخند بالای سرم ایستاده بود با بیرحمی زل زد تو چشمهام و گفت:
_زود باش بلند شو!
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم خواستم تکونی بخورم که تموم بدنم تیر کشید و همش بخاطر کتک هایی بود که از آریا خورده بودم به سختی بلند شدم و ایستادم آریا با سنگدلی تمام فقط داشت بهم نگاه میکرد
_گمشو برو سر وضعت رو درست کن و برام صبحانه درست کن.
_آری…
فکم رو تو دستاش گرفت و محکم فشار داد که از شدت درد فقط چشمهام رو بستم صدای خشن و خشدارش کنار گوشم بلند شد:
_خوب گوشات رو باز کن تو از امروز به بعد فقط خدمتکار این خونه هستی هر موقع هم خواستم میای تو تخت بهم سرویس میدی فهمیدی!؟
فقط تو سکوت زل زده بودم بهش چجوری میتونست انقدر سنگدل بیرحم بشه یعنی هیچ اعتمادی به من نداشت.
_با توام
با شنیدن صدای عصبیش به خودم اومدم با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم:
_فهمیدم
پوزخندی زد و گفت:
_گمشو سر وضعت رو درست کن حالم بهم زدی بعدش صبحانه رو درست کن زیاد لفتش نده که بد میبینی فهمیدی!؟
_آره
فکم رو ول کرد و از اتاق خارج شد ، خارج شدنش مصادف شد با جاری شدن اشک های من واقعا سخت بود کسی که عاشقش باشی باورت نداشته باشه و صرفا فقط بخاطر توطئه ای که سام چیده بود فکر کنه خیانت کاری!
* * * *

کنار تخت نشسته بودم و داشتم به بچه ها شیر میدادم با عشق بهشون زل زده بودم تنها دلخوشی های من بودند چون باباشون از من متنفر بود خانواده ام از من متنفر شده بودند تنهای تنها مونده بودم تنها امیدم بچه هام بودند، با باز شدن در اتاق نگاهم به آریا افتاد که با صورت عصبیش زل زده بود بهم با دیدن صورت عصبیش از شدت ترس آب دهنم رو قورت دادم که اومد کنارم و با صدای آرومی که بچه ها گریه نکنند گفت:
_مگه بهت نگفتم لباس خوابت رو بپوش بیا داخل اتاق هان!؟
با ترس و وحشت گفتم:
_بچه ها داشتند گریه میکردند
_خفه شو هرزه خانوم بچه هارو بهونه نکن معلومه سام خوب بهت ساخته که با من دیگه راضی نمیشی ، نترس جوری بهت حال بدم و ار.ض.ات کنم از شدت اوج فقط داد بزنی تا ببینی منم بلدم فقط رو نمیکردم برای ج.ن.ده خانوم.
آریا انقدر وقیحانه داشت حرف میزد که از شدت عصبانیت و درد تموم صورتم قرمز شده بود.
_چیه خجالت کشیدی قرمز شدی یا نکنه یاد شبی که با اون بیناموس بودی افتادی لای پات خیس شده اینجوری قرمز شدی

_آریا تمومش کن
_خفه شو حیف که بچه ها خوابند وگرنه خوب دندونات رو داخل دهنت خورد میکردم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۶٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۲
#رئیس_مغرور_من

_یه روز پشیمون میشی آریا چون میفهمی من هیچ گناهی نداشتم!
برای یه لحظه جا خورد از شنیدن این حرف من خشک شده بهم خیره شد اما زود به خودش اومد و گفت:
_خودم تو رو لخت تو بغل اون پسره ی کثافط دیدم پس هیچ مدرکی برای اثبات بی گناه بودن تو وجود نداره.
_هیچ چیزی تا ابد پنهون نمیمونه آریا
_بسه نمیخواد اراجیف سر هم کنی زود باش بچه رو بخوابون بیا اتاق.
بعد از تموم شدن حرفش رفت بیرون آه تلخی کشیدم انگار قرار نبود باور کنه من بیگناهم و اینا همش تقصیر سام باید میفهمیدم چه دشمنی با من داره که چنین نقشه ی کثیفی کشیده من مطمئنم هیچ رابطه ای باهاش نداشتم آخرین لحظه فقط یادمه یه لیوان آب خوردم که سام بهم داد و دیگه هیچی یادم نیست باید سر درمیاوردم از همه چیز باید از یکی کمک میگرفتم.
بعد از اینکه بچه ها خوابیدند هر کدوم رو داخل تخت خودشون خوابوندم خودم هم خواستم روی تختی که داخل اتاق بچه ها بود بخوابم که در اتاق باز شد و صدای آریا اومد:
_زود باش!
با شنیدن صداش با درموندگی بهش خیره شدم شاید منصرف بشه که عصبی اما آروم غرید:
_زود باش گمشو تا نیومدم به روش خودم بیارمت
با شنیدن صدای عصبیش بلند شدم و همراهش از اتاق خارج شدم به سمت اتاق مشترک خودم و آریا داخل اتاق که شد اشاره ای به تخت کرد و گفت:
_زود باش برو بپوش
با دیدن لباس نازک و لختی که روی تخت بود هوش از سرم پرید …

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۶٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۵۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۳
#رئیس_مغرور_من

به سمت آریا برگشتم و عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_من این و نمیپوشم
پوزخندی زد و گفت:
_مگه دست خودته که میگی نمیپوشم هان!؟
با شنیدن این حرفش با عصبانیت بیشتری داد زدم:
_بسه آریا تمومش کن من این لباس رو نمیپوشم.
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و عصبی پرتم کردی روی تخت و با صدایی که بیشتر شبیه داد بود گفت:
_وقتی بهت گفتم بپوش باید میپوشیدی فهمیدی حالا که نپوشیدی بد بلایی سرت میاد.
با وحشت بهش که داشت لباسش رو درمیاورد خیره شده بودم با صدایی که داشت به وضوح میلرزید گفتم:
_داری چیکار میکنی آریا
_واضح نیست میخوام چیکار کنم
چشمهام پر از خواهش و التماس شد اما فایده نداشت خواستم از روی تخت بلند بشم و فرار کنم که آریا فهمید سریع خیمه زد روم و شروع کرد به بوسیدن و گاز گرفتن لبهام هر چی تقلا میکردم فایده ای نداشت با رفتن دستش زیر لباسم ناامید شدم ….
* * * * *
آریا چشمهاش رو بسته بود و آروم خوابیده بود اما من همه ی بدنم داشت درد میکرد بعد از رابطه ی وحشیانه ای که آریا باهام برقرار کرد از بس گریه کرده بودم چشمهام ورم کرده بود .
به سختی از روی تخت بلند شدم و لباسم رو از روی زمین برداشتم و پوشیدم از اتاق خارج شدم و به سمت آشپرخونه رفتم تا یه قرص پیدا کنم ، یه آرامبخش برداشتم و خوردم از آشپزخونه اومدم بیرون خواستم به سمت اتاق خواب حرکت کنم که پشیمون شدم رفتم روی مبل دراز کشیدم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد …

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۴
#رئیس_مغرور_من

_هی بیدار شو زود باش
با شنیدن صدای آریا چشمهام رو باز کردم با دیدن صورت عصبیش که با اخم بهم خیره شده بود سریع سر جام نشستم و با ترس بهش خیره شدم که صدای خشک و سردش بلند شد:
_کی بهت گفته اینجا بخوابی هان!؟
با ترس و لرز زبون باز کردم
_من نمیخوام کنار تو بخوابم
چشمهاش برق زد سریع خم شد سمتم که هینی از ترس کشیدم و دستم رو هائل صورتم کردم که صدای پوزخندش بلند شد
_تو که میترسی گوه میخوری من و عصبی میکنی
_آریا لطفا تمومش کن
_چی رو تموم کنم هان زود باش گمشو بیا سر جات بخواب تا سگ نشدم همینجا جرت ندادم.
وقتی حرفش تموم شد ازم فاصله گرفت ، با شنیدن حرف های عصبیش بلند شدم و تند به سمت اتاق حرکت کردم نمیخواستم باز عصبیش کنم و بهونه دستش بدم تا ازش کتک بخورم میدونستم آریا فوبیای خیانت داره و چون یکبار بهش خیانت شده حالا هیچ جوره نمیتونم با حرف زدن قانعش کنم پس باید فعلا مدارا میکردم تا موقعی که میتونستم با فاطمه یا مریم یکیشون ارتباط برقرار کنم و بگم بهم کمک کنند، روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم وانمود کردم که خوابم طولی نکشید که صدای باز شدن در اتاق اومد و بالا پایین شدن تخت که نشون میداد آریاست.

_طرلان
با شنیدن صدای آرسین به سمتش چرخیدم بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
جوابم رو نداد نگاهش روی کبودی های صورتم بود و داشت با ناراحتی خشم نگاه میکرد بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه صداش بلند شد:
_مامان بهم گفت تو از قبل بهش خبر دادی حتی به بابا و آقاجون هم گفت
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_چیشد!؟
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_هیچکدوم باور نکردند.
سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم با التماس به آرسین خیره شدم و گفتم:
_آرسین تو رو خدا کمکم کن بفهمم سام چرا اینکارو باهام کرد بخدا من بینگاهم اصلا رابطه ای با سام نداشتم و ندارم اون روز بعد گذشت مدت طولانی بهم زنگ زد و ازم خواست برم دیدنش بهم گفت میخوام چیز مهمی بهت بگم منم چون دیدم خیلی اصرار میکنه رفتم اما قبلش به مامان خبر دادم بیاد پیش بچه ها و بهش گفتم میرم دیدن سام تا ببینم چیکارم داره.
_رفتنت اشتباه بود طرلان!
با پشیمونی به آرسین خیره شدم و گفتم:
_میدونم رفتنم حماقت محض بود اما من فقط نگران شده بودم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۵
#رئیس_مغرور_من

_کارت اشتباه بود حتی اگه نگرانش شده بودی هم باید به آریا خبر میدادی و میگفتی اینجا خیلی اشتباه کردی و حالا داری میبینی که نتیجه ی اشتباهت چیه درسته طرلان؟!
با چشمهای اشکی زل زدم بهش و مظلوم گفتم:
_آرسین بخدا من کاری نکردم بهش گفتم یه لیوان آب فقط آب رو که خوردم دیگه هیچی یادم نیست نمیدونم چیشد اما مطمئنم هیچ رابطه ای با سام نداشتم.
آرسین کلافه دستی داخل موهاش کشید و به سمتم اومد محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش آروم باش گریه نکن من درستش میکنم حساب اون عوضی رو هم میرسم.
_داداش
_جون داداش
_ممنونم که باورم کردی
ازم جدا شد دستش رو دو طرف صورتم گرفت و با صدایی مطمئن گفت:
_گریه نکن طرلان بهم اعتماد کن باشه با هم حلش میکنیم.
_آریا ازم متنفر شده.
_بهش حق بده یکبار بهش خیانت شده بدترین چیزا رو تحمل کرده و حالا که دوباره میخواسته عاشق بشه با همون صحنه ی به ظاهر خیانت روبرو شده اون الان ذهنش مسموم شده باید صبوری کنی تا وقتی که همه چیز معلوم بشه.
_امیدوارم دیر نشه
_دیر نمیشه مطمئن باش!
با شنیدن باز شدن صدای در سالن سریع اشکام رو پاک کردم که صدای آریا بلند شد:
_آرسین تو این ورا
_اومدم خواهرم رو ببینم
آریا پوزخندی زد و گفت:
_بیا اتاق کارم کارت دارم
سپس رو کرد بهم و با لحن خشنی گفت:
_تو هم گمشو تو اتاقت تا موقعی هم که بهت نگفتم بیرون نمیای فهمیدی!؟
سری تکون دادم که خوبه ای گفت
سریع به سمت اتاقم حرکت کردم داخل اتاق که شدم در رو بستم و روی تخت نشستم کلافه نفسم رو پر صدا بیرون دادم نمیدونستم این وضع تا کی ادامه داره اما میدونستم باید تحمل کنم ، با یاد آوری حرف های آرسین هم ناراحت شدم هم کمی شاد ناراحت بخاطر اینکه بابام و آقاجون باورم نداشتند بهم اعتماد نداشتند از طرفی خوشحال هم بودم آرسین و مامان باورم داشتند آرسین بهم کمک میکرد تا بفهمم سام چرا اینکارو کرده و قصدش چی بوده از اینکارش چی بهش میرسید آخه!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۶
#رئیس_مغرور_من

داخل اتاق نشسته بودم که صدای باز شدن یهویی اتاق اومد سرم رو بلند کردم با دیدن آریا که با چشمهای قرمز شده اش مثل کاسه ی خون بهم خیره شده بود بلند شدم و با ترس بهش خیره شدم سریع بلند شدم که به سمتم هجوم اورد و محکم پرتم کرد روی تخت که آخی از شدت درد گفتم به صورت عصبیش خیره شدم و نالیدم:
_چرا داری اینجوری میکنی؟!
_چی به داداشت گفتی هان!؟
با ترس گفتم
_من چیزی بهش نگفتم تو چی داری میگی
پوزخندی زد و گفت:
_فکر کردی به داداشت بگی کتک زدم دلش برات میسوزه میاد میبرتت یا میاد عین قهرمانا تو رو از دست من نجات میده ، اما کور خوندی انقدر زیر دست و پام لهت میکنم تا موقعی که جون بدی فکر کردی میزارم عین اون آرمیتای کثافط بهم خیانت کنی و بزارم راحت بری آره!؟
نمیتونستم بزارم همچنان داد و بیداد کنه فحش بده و به ناحق من و قضاوت کنه با صدایی که سعی میکردم محکم باشه خیره به چشمهای خشمگین و ترسناکش شدم و گفتم:
_تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی فهمیدی من بهت خیانت نکردم من اصلا حتی یادم نیست چرا اون شکلی روی تخت بودم میفهمی!؟
_فک کردی من خرم آره اون روز زنگ زدی بهم گفتی کی میای خونه یادته زنگ زده بودی که بری پی کثافط کاریت اما من فهمیدم من ….
حرفش رو ادامه نداد عصبی دستش رو لای موهاش کشید
از روی تخت بلند شدم روبروش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_کی بهت خبر داد من رفتم دیدن سام؟!
با عصبانیت عربده کشید
_اسم اون کثافط رو به زبونت نیار فهمیدی؟
_سام فقط …
یه کشیده محکم زد تو گوشم جوری که احساس کر شدن بهم دست داد با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که پرتم کرد روی تخت و در حالی ک لباسش رو درمیاور زیر لب عصبی میگفت
_آدمت میکنم دختره ی احمق

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۰۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۷
#رئیس_مغرور_من

چند روز گذشته بود و رفتار آریا داشت روز به روز بیشتر میشد صبح تا شب ازم مثل خر کار میکشید و شب بعد از اینکه سر یه موضوع بیخود که پیدا میکرد شروع میکرد به کتک زدن من و وقتی حسابی من رو به باد کتک میگرفت و عصبانیتش رو روی بدنم خالی میکرد آخرش ختم میشد به رابطه ی دردناکی که باهام برقرار میکرد این آریا رو اصلا نمیشناختم آریای سنگدل و خشن …
با شنیدن صدای گریه ی ساتین از افکارم خارج شدم و به سمتش رفتم تا قبل از اینکه خواهرش رو بیدار کنه بهش شیر بدم تا آروم بگیره تو بغلم گرفتمش و رفتم روی تخت نشستم و مشغول شیر دادن بهش شدم ساتین شبیه باباش بود کپ آریا و اصلا باهاش مو نمیزد حتی سوگند هم شبیه آریا شده بود و بابت این موضوع خوشحال بودم که حداقل میتونم با نگاه کردن به بچه ها آریا رو تو وجودشون ببینم لبخند تلخی روی لبهام نشست آه آریا کاش باورم داشتی …
_طرلان کجایی طرلان …
با شنیدن صدای داد آریا در حالی که ساتین رو تکون میدادم خواستم بلند بشم که در اتاق باز شد و آریا اومد داخل با دیدنم چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_چرا صدات بالا نمیاد صدات زدم هان؟!
_من الان میخواستم بلند بشم بیام که خودت اوم…
_بسه لازم نکرده خودت رو توجیه کنی اخر شب حسابت رو میرسم
با شنیدن این حرفش چشمهام پر از ترس و وحشت شد چونم شروع کرد به لرزیدن باز هم کتک و یه رابطه دردناک دیگه تموم بدنم بخاطر کتک هایی که دیشب خورده بودم کبود بود آریا اومد و کنارم نشست خیره به ساتین که داشت شیر میخورد شد و گفت:
_وقتش رسیده براتون یه مامان جدید بیارم
با شنیدن این حرف آریا لرز کردم حس کردم تموم بدنم یخ بست چجوری میتونست انقدر بیرحم باشه به خودم جرئت دادم و برای اولین بار بعد اون همه سکوت گفتم:
_بچه های من مادر دارند.
سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد پوزخندی زد و گفت:
_کدوم مادر نکنه تو آره!؟
_آره من مادرشون هستم و تو نمیتونی هیچکس و به عنوان مادر براشون بیاری البته میتونی خودت هر غلطی خواستی بکنی زن بگیری صیغه کنی یا معشوقه بگیری یا ج.ن.ده بیاری تختت رو برات پر کنه اما نمیتونی حق نداری برای بچه های من مادر بیاری.
_و اگه اوردم
محکم گفتم:
_یا اون و یا خودم رو میکشم مطمئن باش نمیزارم بچه هام جز من به کسی مامان بگن مگر اینکه من مرده باشم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۹٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۸
#رئیس_مغرور_من

عمیق نگاهی به چشمهام انداخت و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه گذاشت رفت لعنتی میخواست من رو اذیت کنه کتک زدن هاش کافی نبود میخواست روحم رو زخمی کنه نمیذاشتم بچه هام رو از من بگیره اون هم فقط بخاطر یه نقشه ی کثیف از طرف سام هیچوقت سام رو نمیبخشیدم بخاطر کاری که باهام کرده بود.
وقتی بچه ها خوابیدند از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق مشترکم با آریا حرکت کردم آریا روی مبل تک نفره نشسته بود و شیشه مشروب دستش بود همیشه از موقع هایی که مست میکرد میترسیدم میدونستم تو مست بودن خیلی ترسناک و سنگدل میشه بدون اینکه سر و صدایی کنم آهسته به سمت تخت قدم برداشتم تا بگیرم بخوابم که صدای خمار آریا بلند شد:
_چجوری تونستی بهم خیانت کنی چی برات کم گذاشته بودم
به سمتش برگشتم چشمهاش حتی تو تاریکی هم معلوم بود و داشت برق میزد برقی که من رو بشدت داشت میترسوند فعلا باید سکوت اختیار میکردم بحث کردن با آدم مست هیچ فایده ای نداشت یا حتی حرف زدن باهاش اومدم بیخیالی طی کنم که بلند شد و تلو تلو خوران به سمتم اومد دهنش داشت بوی گند الکل میداد صورتم رو جمع کردم که صدای قهقه اش بلند شد وقتی خوب خندید به صورتم زل زد و بریده بریده گفت:
_دوست دارم عشق ج.ن‌ده ی من بعد اون خیانتت هنوزم توی لعنتی رو دوست دارم.
با شنیدن حرف هاش اشک تو چشمهام جمع شده بود چقدر دوست داشتم همیشه به عشقش اعتراف کنه بهم بگه دوستم داره ولی حالا که داشت میگفت چشمهاش پر از تنفر و درموندگی بود
_آریا
دستش رو روی لبم گذاشت و خشدار گفت:
_هیش صدات رو نشنوم
با درموندگی و التماس بهش خیره شدم که زیر لب گفت
_لعنتی اون شکلی نگاهم نکن
بعد تموم شدن حرفش دستش رو دور کمرم پیچیده شد و من رو به سمت خودش کشید لبهاش رو روی لاله ی گوشم گذاشت و بوسید که بدنم سست شد
صداش بلند شد
_دوستت داشتم لعنتی نباید بهم خیانت میکردی.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۹٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۰۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۲۹
#رئیس_مغرور_من

داخل آشپزخونه بودم داشتم نهار آماده میکردم که صدای آریا پیچید
_طرلان
صدام رو بالا بردم
_داخل آشپزخونه هستم
طولی نکشید که اومد داخل آشپزخونه به سمتش برگشتم و گفتم:
_سلام
بدون اینکه جوابم رو بده نگاهی به سر تا پام انداخت و با صدای سرد و بمش گفت:
_امشب قراره بریم خونه آقاجون آماده باش برای شب.
با شنیدن این حرف آریا برای یه لحظه ماتم برد قرار بود بریم خونه ی آقاجون با این وضعیت اصلا دوست نداشتم برم خونه آقاجون مخصوصا وقتی که بابام و آقاجون بهم اعتماد نداشتند و فکر میکردند من به آریا خیانت کردم تحمل نیش و کنایه های شهین و آرمیتا رو نداشتم مخصوصا رفتار سرد بابا و آقاجون ، سرم رو بلند کردم و به آریا خیره شدم و گفتم:
_من نمیام
با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_ازت نظر نخواستم گفتم برای شب آماده باش
تا خواستم اعتراضی کنم صداش بلند شد
_الان هم نمیخواد مخ من و بخوری برینی تو اعصاب من زود باش نهار رو حاضر کن
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون پام رو روی زمین کوبیدم لعنتی چرا اینجوری میکرد من نمیخواستم برم خونه ی آقاجون چرا نمیفهمید انگار داشت عمدا اینجوری رفتار میکرد

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۹٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۰
#رئیس_مغرور_من

سر میز نهار نشسته بودیم آریا داشت خیلی آروم غذاش رو میخورد
_آریا
با شنیدن صدام دست از غذا خوردن کشید سرش رو بلند کرد و سئوالی بهم خیره شد که با من من گفتم:
_میشه من نیام خونه آقاجون
_نه
با التماس بهش خیره شدم و گفتم:
_تو رو خدا آریا من نمیتونم بیام
_چیه خجالت میکشی!؟
_آریا انقدر ظالم نباش خودت میدونی اگه بیام چه رفتاری باهام میشه پس چرا میخوای من …
با فرود اومدن مشتش وسط میز ساکت شدم با ترس بهش خیره شدم که داد زد
_بسه هی ور ور نکن وقتی بهت گفتم امشب اماده باش یعنی اماده باش وقتی گفتم میریم یعنی میریم
سکوت کرده بودم یعنی دیگه حتی جرئت حرف زدن هم نداشتم مخصوصا با دیدن صورت عصبی آریا هم اگه میخواستم حرفی بزنم دیگه حرفی نمیموند
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی میگم!
با شنیدن این حرف آریا از فکر کردن خارج شدم و بهش خیره شدم که با صدای خشک و بمش گفت:
_شب میریم خونه ی آقاجون هیچ بی احترامی ازت نبینم نسبت به هیچکس هر کی هر چی گفت ساکت فقط نگاه میکنی دهنت رو باز کنی اراجیف سر هم کنی دهنت و پر خون میکنم فهمیدی!؟
سرم رو تکون دادم که داد زد
_نشنیدم صدات و
با صدایی که به سختی شنیده میشد گفتم:
_فهمیدم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۱
#رئیس_مغرور_من

همراه آریا و بچه ها اومده بودیم خونه ی آقاجون تنها کسایی که خوب باهام رفتار کردند مامان و آرسین بودند اما بقیه هنوز نرسیده داشتند بهم تیکه مینداختند آریا هم خیلی بیتفاوت رفت پیش آقاجون اینا نشست صدای مامان که مخاطبش من بودم بلند شد
_بچه هارو نرگس برد تو اتاق تا بخوابند دخترم بیا بریم بشینیم.
نرگس خدمتکار جدیدی بود که آقاجون آورده بود ، همراه من به سمت سالن رفتیم و پیش بقیه نشستیم که صدای آرمیتا بلند شد:
_چجوری بعد از کاری که کردی روت میشه بیای اینجا!؟
با شنیدن این حرف آرمیتا محکم دستم رو فشار دادم تا هیچ حرفی نزنم و طبق حرف آریا هر حرفی که بهم زدند ساکت باشم و هیچ جوابی بهشون ندم.
_تو خودت هم خیانت کردی آرمیتا پس الان نمیخواد به این تیکه بندازی
با شنیدن این حرف شهین خواستم از شدت خوشحالی بلند بشم برم ماچش کنم چه خوب بود که تو عمرش بلاخره یه حرف خوب زد و دهن این آرمیتای عوضی رو بست درست بود اونا فکر میکردند من خیانت کردم و واقعیت رو نمیدونستند اما همین که حالا آرمیتا گرفته شده بود خودش یه دنیا بود
_من به آریا خیانت نکردم
این صدای آرمیتا بود که داشت این حرف رو میزد شهین پوزخندی بهش زد و گفت:
_تو که راست میگی!
_با این حرفات میخوای به چی برسی!؟
شهین خونسرد بهش خیره شد و گفت
_خوب تو میخوای بااینکارات کاری کنی آریا به سمتت نیم نگاهی بندازه منم چون دوست ندارم آریا باز بیاد سمت تو دارم رک حرف میزنم درضمن تو شوهر داری خجالت بکش
آرمیتا عصبی بلند شد و داد زد
_بسه تو چی داری میگی هی هیچی نمیگم هر چی از دهنت دراومد داری بهم میگی اونم بخاطر دختر هووت چیه نکنه نقشه ای داری نکنه فکر کردی خودت آدم خیلی خوبی هستی با کار هایی که تا حالا کردی …
شهین وسط حرفش پرید و گفت:
_ببین دخترجون …
صدای داد آقاجون بلند شد:
_بسه جفتتون ساکت باشید
_اما آقاجون
_بسه ادامه ندید این بحث رو عوض کنید نمیخوام هیچ حرفی دراین مورد بشنوم
تموم مدت فقط ساکت نشسته بودم و فقط نظاره گر بودم چون من اصلا جرئت نداشتم حرف بزنم و از خودم دفاع کنم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۱٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۳۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۲
#رئیس_مغرور_من

از سرجام بلند شدم و به سمت طبقه بالا حرکت کردم تا به سوگل و ساتین سر بزنم آه تلخی کشیدم چقدر جدیدا فضای اینجا برام سنگین شده بود و اصلا تحمل نداشتم که اینجا بمونم شاید بخاطر رفتار آقاجون و آرسین بود
داخل اتاق شدم بچه ها آروم خوابیده بودند با دیدنشون لبخندی زدم چه خوب بود که هنوز بچه بودند و هیچ درکی از دنیای اطراف نداشتند با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم و به مامان خیره شدم که اومده بود داخل اتاق اومد کنارم نشست و گفت:
_خوبی!؟
_تو چی فکر میکنی مامان بنظرت میتونم خوب باشم اون هم بعد از این همه ماجرا
آه تلخی کشید و گفت:
_خدا از باعث و بانیش نگذره که اینکارا رو باهات کرد
_مامان
_جانم
_تو به من اعتماد داری!؟
به چشمهام خیره شد و با صدای محکمی گفت:
_بهت اعتماد دارم به تربیت و ذات درستت اعتماد دارم میدونم انقدر خراب نیستی که هرز بپری و به شوهرت خیانت کنی مخصوصا تویی که عشق نسبت به شوهرت تو چشمهات معلومه و باید کور باشی تا نبینی.
با شنیدن حرف های مامان سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس میکردم بدون حرف بغلش کردم چقدر خوب بود بودنش حرف هاش و حس قوت قلبی که بهم میداد.
از مامان جدا شدم و با صدای گرفته ی ناشی از گریه گفتم:
_مامان
_جانم
_بابا از من متنفر شده درسته!؟
_نه بابات ازت متنفر نیست.
_اما …
حرفم رو قطع کرد
_درسته باهات سرد برخورد میکنه اما ازت متنفر نیست من باهاش حرف زدم بهش گفتم اون روز تو به من خبر دادی بابات میدونه برات پاپوش درست کردند.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۱٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۳
#رئیس_مغرور_من

_اما مامان من باید بفهمم سام چرا اون کار رو باهام کرد هر شب باید کتک هایی که میخورم رو تحمل کنم جدا از اون باید چشمهای پر از تنفر کسی که عاشقش هستم رو ببینم و دم نزنم مامان خیلی برام سخت.
مامان با ناراحتی بهم خیره شد و گفت:
_آرسین قرار شده تحقیق کنه فعلا از اون پسره خبری نیست انگار آب شده رفته تو زمین دخترم یکم دیگه تحمل کن همه چیز معلوم میشه.
_فقط امیدوارم هر چه زودتر این قضیه مشخص بشه.
_امیدت به خدا باشه هیچ حقیقتی تا آخر پنهون نمیمونه.
با باز شدن در اتاق دیگه هیچ حرفی نزدیم نرگس اومده بود نگاهی به مامان و من انداخت سپس رو کرد سمت مامان و گفت:
_میز شام آماده است گفتند بهتون خبر بدم خانوم
_باشه تو مراقب بچه ها باش من و طرلان الان میریم
_چشم خانوم
_زود باش طرلان تو که کم نمیاوردی الان بیا بریم شام
ناچار بلند شدم و همراه مامان به سمت پایین رفتیم بازم خداروشکر که با دیدن اون صحنه من و ننداختند بیرون و ذره ای بهم اعتماد داشتند و آریا از سر عصبانیت بچه هام رو ازم نگرفت باید خداروشکر میکردم.
سر میز شام همه نشسته بودند و مشغول خوردن شام بودند مامان رفت کنار بابا نشست من هم صندلی خالی کنار شهین نشستم آرمیتا کنار آریا روبروم نشسته بود اگه تو این وضعیت نبودم خوب حالش رو جا میاوردم کمی غذا کشیدم تا خواستم بخورم صدای نحس آرمیتا بلند شد:
_چجوری میتونی انقدر راحت غذا بخوری با کاری که کردی چجوری میتونی سرت رو بالا بگیری!؟
قاشق رو تو بشقاب گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم تا خودم رو کنترل کنم صبر من هم حدی داشت!
_لطف کن دهنت و ببند کنار گوش من ویز ویز نکن
با شنیدن حرف آریا چشمهام برق زد و یه حس خوب بهم دست داد.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۴
#رئیس_مغرور_من

خوشحال از اینکه آریا حال آرمیتا رو گرفته با اشتها شروع کردم به خوردن غذا که مامان و آرسین ریز ریز میخندیدند صدای آقاجون بلند شد
_آریا پسرم فردا میام شرکت باهات کار دارم
_باشه آقاجون
بیتفاوت داشتم غذام رو میخوردم که صدای شهین بلند شد:
_آرمیتا
آرمیتا سرش رو بلند کرد و سئوالی بهش خیره شد که ادامه داد:
_سعید اون پسره شوهرت ازش خبری نداری تو!؟
با شنیدن این حرف به وضوح رنگ از صورت آرمیتا پرید لبخند زوری زد و گفت:
_من ازش خبری ندارم این چه سئوالیه که داری میپرسی خودت میدونی خیلی وقته از هم جدا شدیم.
شهین متفکر بهش خیره شد و گفت:
_شاید من اشتباه شنیده باشم اما وقتی داشتم از کنار در اتاقت رد میشدم با تلفن حرف میزدی مخاطبت یه شخصی به اسم سعید بود.
با چشمهای گرد شده به آرمیتا خیره شدم حالا همه داشتند بهش نگاه میکردند که با من من گفت:
_شاید اسمش رو آورده باشم چون داشتم با دوستم درد و دل میکردم
شهین سری تکون داد و دوباره شروع کرد به غذا خوردن اما من موشکافانه بهش خیره شدم و حرکاتش رو زیر نظر گرفتم شک نداشتم آرمیتا با سعید صحبت کرده
نگاهی به آقاجون و آریا انداختم که مشکوک داشتند به آدمیتا نگاه میکردند انگار اونا هم میدونستند یه جای کار داره میلنگه بلاخره یه روز دست آرمیتا هم رو میشه من که به همشون از همون اول گفته بودم آرمیتا هیچ تغیری نکرده اما حرفم رو باور نکردند حالا عاقبتش رو خودشون مببینند.

_طرلان
با شنیدن صدای آریا سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_امشب رو اینجا میمونیم چون من فردا شب باید برم مهمونی نمیتونم خونه تنهات بزارم
سری تکون دادم خیلی دوست داشتم بپرسم چه مهمونی و کجا اما جرئت پرسیدن هیچ سئوالی رو نداشتم نه جرئتش رو داشتم نه حقش رو، تقریبا نیمه های شب بود که همه قصد خواب کردند رفتم داخل اتاق لباسم رو با لباس خواب راحتی عوض کردم و روی تخت خوابیدم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۸]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۵
#رئیس_مغرور_من

_بسه دهن گشادت رو ببند
با شنیدن این حرفم عصبی به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم سیلی محکمی تو گوشم زد که حس کردم پرده ی گوشم پاره شد چند لحظه بهت زده بهش خیره شدم اما زود به خودم اومدم با تنفر بهش خیره شدم و داد زدم:
_تا کی میتونی ذات کثیفت رو از همه پنهون کنی بلاخره دستت رو میشه و همه میشناسنت فکر نکن با این کارات میتونی خودت رو تا اخر عمرت بیمه کنی
پوزخندی زد و با لحن وقیحانه ای گفت:
_به زودی شوهرت رو هم ازت میگیرم ببینم چه گوهی میخوای بخوری
_گوه رو که تو میخوری!
با شنیدن صدای آریا چشمهام از خوشحالی برق زد آرمیتا به عقب برگشت و با صدای گرفته ای گفت:
_آریا تو …
_تو به چه حقی با زن من اون شکلی حرف میزنی هان فکر کردی کی هستی نکنه فکر کردی خودت قدیسه ای یادت رفته تو چه سر وضعی جمعت کردم !؟همین که ندادم سنگسارت کنند خودش کلی بود.
_آریا داری تو …
آریا به سمتش اومد و خیره به چشمهاش شد و حرفش رو قطع کرد شمرده شمرده گفت:
_لخت و پاتیل در حال س*ک*س با اون سعید جمعت کردم یادت رفته یا میخوای واضح به یادت بیارم
آرمیتا از شدت ترس آب دهنش رو قورت داد و گفت؛
_اما من عوض شدم آریا من دوستت دارم.
آریا با شنیدن این حرفش شروع کرد به قهقه زدن عین دیوونه ها داشت میخندید وقتی خنده اش قطع شد بریده بریده گفت:
_دوستم داری!؟ بسه فکر کردی من بچه ام با این کسشعراتت دوباره بیام طرفت تو برای من یه آشغالی بودی که انداختمت دور دیگه حق نداری به زن من نزدیک بشی و اراجیف ببافی وگرنه بد حالت رو میگیرم آرمیتا هواست باشه.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۸]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۶
#رئیس_مغرور_من

صدای بغضدار آرمیتا بلند شد
_اما اون هم بهت خیانت کرد
_شاید خیانت نکرده باشه
با شنیدن این حرف آریا جا خوردم یعنی آریا هم بهم اعتماد داشت و میدونست من بهش خیانت نکردم نور امیدی تو دلم روشن شد آریا به سمتم اومد دستم رو گرفت و همراه خودش به سمت طبقه بالا برد که صدای آرمیتا از پشت سرمون بلند شد
_فقط یه سئوال
آریا بدون اینکه به سمتش برگرده با صدای خشک و بی روحش گفت:
_بپرس
_همونقدر که این و دوست داری من رو دوست داشتی!؟
با شنیدن این حرف نگاهم و به آریا دوختم تا ببینم جوابش چیه قلبم داشت تند تند خودش رو به در و دیوار میکوبید صدای محکم آریا بلند شد:
_نه
این حرفش چه معنی داشت یعنی اینکه من رو دوست داشت میتونستم امیدوار باشم بعد شنیدن این حرفش ، وقتی داخل اتاق شدیم من رو محکم پرت کرد روی زمین با چشمهای گرد شده از بهت و تعجب اینکارش بهش خیره شده بودم که عصبی داد زد:
_مگه بهت نگفته بودم با هیچکس دهن به دهن نشو هان!؟
_آریا من کاری نکردم …
_هیس ساکت شو حرف نزن گوه نزن تو اعصاب من کاری نکن همینجا زنده زنده چالت کنم همین که تا الان جلوی خودم رو گرفتم تا زنده زنده چالت نکنم.
با شنیدن حرف هاش بغض کردم چقدر سنگدل شده بود اگه انقدر از من متنفر بود پس چرا در مقابل آرمیتا از من دفاع کرد!
_دفعه ی بعدی فقط ببینم تو این خونه حتی با کسی داری دعوا میکنی یا جواب میدی ببین چه بلایی سرت درمیارم پتیاره
_آریا تو رو خدا لطفا بس کن چرا انقدر از من متنفر شدی چرا بهم گوش نمیدی!؟
_هیس خفه شو صدات و ببر تا خودم نبریدمش هوایی نشو فکر نکن چون جلوی آرمیتا ازت دفاع کردم بهت اعتماد دارم تو هم یکی هستی لنگه ی آرمیتا همونقدر کثیف همونقدر ج*ن*ده.
به سختی اشکام رو پس زدم هیچوقت دوست نداشتم ضعیف دیده بشم بلاخره بیگناهی من ثابت میشد و آریا پشیمون از کار هایی که کرد
_پشیمون میشی آریا چون من هیچوقت بهت خیانت نکردم!
با شنیدن این حرفم تکونی خورد نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و گفت:
_لعنتی

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۹]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۷
#رئیس_مغرور_من

بعد از بیرون رفتن آریا از اتاق به سختی از روی زمین بلند شدم و به سمت حموم رفتم تنها چیزی که شاید الان میتونست حال داغونم رو کمی بهتر کنه فقط منتظر بودم هر چه زودتر سام پیداش بشه و تکلیف من روشن بشه واقعا تحمل این همه چیز برام سخت بود.
* * * *
روی تخت نشسته بودم و داشتم به مهمونی امشب که آریا رفت فکر میکردم حس حسادت تموم وجودم رو پر کرده بود میدونستم یه مهمونی کاری نیست چون اون شکلی که آریا به خودش رسیده بود قبلا تو مهمونی های خودمونی نمیرسید از شدت حرص افتادم به جون ناخون هام چون هیچ کاری نمیتونستم بکنم با شنیدن صدای در اتاق با حرص گفتم:
_بله
صدای مامان اومد
_دخترم بیا پایین همه نشستند دور هم
_باشه مامان
بلند شدم و از اتاق خارج شدم اگه تو اتاق میموندم قطعا دیوونه میشدم مخصوصا با فکر های مزخرفی که از سر حسادت داشت میومد تو ذهنم!

کنار مامان روی مبل دونفره نشسته بودم و داشتم به حرف های بی سر و ته شهین آرمیتا و بقیه گوش میدادم که صدای شهین بلند شد:
_طرلان
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم سئوالی که ادامه داد:
_تو کجا با آریا آشنا شدی!؟
با شنیدن این حرفش جا خوردم اما نفس عمیقی کشیدم و ریلکس گفتم:
_خیابون
_چجوری یعنی!؟
_تعریف کردنی نیست
یاد اون شب افتادم که آریا من رو به جای آرمیتا اشتباهی گرفته بود و به زور سوار ماشینش کرده بود آه تلخی کشیدم چقدر زود همه چیز گذشت.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۳٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۸
#رئیس_مغرور_من

نصف شب شده و من اصلا خوابم نمیبرد آریا هنوز از مهمونی برنگشته بود دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید داخل اتاق خواب روی تخت نشسته بودم و چشم به در دوخته بودم پس چرا نمیاد نمیدونم چقدر بیدار موندم تقریبا نیمه های صبح بود که خوابم برد
_طرلان بیدار شو
با شنیدن صدای مامان که داشت صدام میزد چشمهام رو باز کردم و خمار بهش خیره شدم گفتم
_جانم مامان
_صبح شده دخترم پاشو به بچه هات شیر بده گرسنه ان صداشون در اومده
_چشم مامان الان
از سرجام بلند شدم که یاد آریا افتادم پس کجا بود یعنی از دیشب اصلا نیومده بود
_مامان
با شنیدن صدام ایستاد به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
_آریا امشب نیومد!؟
سرش رو با تاسف تکون داد و گفت:
_نه
با بیرون رفتن مامان عمیق به فکر فرو رفتم یعنی کجا مونده بود امشب که برنگشته بود خونه اون هم بدون اینکه حتی خبری بده خدا لعنتت کنه سام که باعث شدی زندگیم اینجوری بشه هیچوقت نمیبخشمت!
* * * *
مشغول شیر دادن به بچه ها بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد با دیدن آریا پوزخندی زدم که بدون توجه بهم به سمت حموم رفت خیلی دلم میخواست ازش بپرسم دیشب کجا بوده اما جرئت پرسیدن همچین سئوالی رو ازش نداشتم چون آریا اصلا من رو آدم حساب نمیکرد

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۳٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۱۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۳۹
#رئیس_مغرور_من

آریا اومد روی تخت خوابید و بدون توجه به حضور من چشمهاش رو بست عصبی نفسم رو بیرون دادم خیلی دلم میخواست الان بازخواستش کنم ازش بپرسم دیشب رو کجا مونده و از این حس حسادت لعنتی که به جونم افتاده بود خلاص بشم اما مگه میشد تا وقتی که واقعیت رو میفهمیدم دیوونه میشدم
_آریا
با شنیدن صدام بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه با صدای سرد و خشکی گفت:
_بله
_چرا دیشب نیومدی!؟
_به تو ربطی نداره
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و از کوره در رفتم با صدای عصبی اما تقریبا آرومی جوری که صدای بچه ها درنیاد گفتم:
_من زنتم
صدای پوزخندش اومد
_زن من!
_فکر نمیکنم حرف خنده داری زده باشم من زن توام و تو باید بهم بگی که چرا دیشب نیومدی فهمیدی!؟
آریا بلند شد روبروم نشست و با خشم بهم خیره شد و گفت:
_خفه شو زر زر نکن انقدر دهن گشاد رو ببند تا جرت ندادم زنیکه ی پتیاره فکر کردی یادم رفته لخت و پاتیل و مست تو بغل اون مرتیکه ی بیناموس دیدمت
_اما تو داری اشتب…
وسط حرفم پرید و عصبی غرید:
_هیس صدات درنیاد وگرنه همینجا خفت میکنم فکر نکن یه احمق هستم که حرف هات رو باور میکنم
بعد تموم شدن حرفش از روی تخت بلند شد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم:
_کجا
با عصبانیت به سمتم برگشت و گفت:
_قبرستون

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۴٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۰
#رئیس_مغرور_من

با بیرون رفتنش از اتاق آهی کشیدم چرا نمیخواست به من اعتماد کنه چرا باورم نمیکرد پوزخندی روی لبهام‌ نشست شاید اگه من هم بودم اعتماد نمیکردم یه لحظه خودم رو جای آریا گذاشتم اگه اون رو با یه دختر لخت تو تخت خواب میدیدم چه واکنشی نشون میدادم بدون شک دیوونه میشدم حتی فکرش هم وحشتناک بود ، سری تکون دادم تا به افکار آزار دهنده ام خاتمه بدم نگاهی به پسرم و دخترم انداختم جفتشون آروم خوابیده بودند لبخندی روی لبهام نشست چقدر خوب بود که داشتمشون
* * * *
_طرلان
با شنیدن صدای آرسین بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_حالت بهتر شده!؟
_آره بهترم داداش
_آریا هنوز اذیتت میکنه درسته!؟
_حق داره شاید اگه من هم جای آریا بودم و با اون صحنه مواجه میشدم عکس العمل خوبی از خودم نشون نمیدادم پس حق داره.
آرسین نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_دوستش داری!؟
چشمهام رو باز و بسته کردم و با عشق گفتم:
_خیلی زیاد دوستش دارم اونقدر که نمیتونی تصورش کنی حتی.
_هیچ اثری از سام نیست میتونی تا موقعی که پیداش بشه تحمل کنی اون هم با وجود اخلاق بد آریا
_میتونم تحمل کنم باید تحمل کنم چاره ی دیگه ای ندارم
_مجبور نیستی باهاش زندگی کنی طرلان
با بغض گفتم:
_دوستش دارم من داداش من بهش خیانت نکردم من مثل آرمیتا نبودم براش

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۵٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۱
#رئیس_مغرور_من

آرسین به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و گفت:
_میدونم عزیزم انقدر به خودت فشار نیار بلاخره همه چیز درست میشه مطمئن باش هر جور شده اون بیشرف رو پیدا میکنم شده باشه از زیر خاک اما پیداش میکنم ثابت میکنم که خواهر من از برگ گل پاکتره نمیزارم زندگیت بیشتر از این خراب بشه بهم اعتماد کن.
با شنیدن حرف های دلگرم کننده ی آرسین اشک تو چشمهام جمع شد ازش جدا شدم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم با صدایی گرفته ناشی از بغض گفتم:
_دوستت دارم داداش ممنون که بهم اعتماد داری
لبخند قشنگی زد که اینبار من رفتم محکم بغلش کردم که صدای مامان از پشت سرمون اومد:
_به به خواهر و برادر چه عاشقانه همو بغل گرفتند
از هم جدا شدیم و به عقب برگشتم میون اشک لبخندی زدم که مامان گفت:
_تنها تنها
صدای شیطون آرسین بلند شد
_دیشب شما هم داشتید بابا رو بغل میکردید مامان خانوم
با شنیدن این حرف صورت مامان از شدت خجالت قرمز شد و لپاش عین دختر بچه ها گل انداخت با حرص رو به آرسین گفت:
_خجالت بکش بچه
تا آرسین خواست حرفی بزنه صدای داد آرمیتا اومد:
_داری چیکار میکنی ولم کن وحشی!
صدای عربده آریا تو خونه پیچید
_هرزه اومدی تو اتاق من ک چی هان فکر کردی من گول این چیزا رو میخورم و میام باهات میخوابم نتونستی از بقیه راه ها بهم برسی میخواستی تنت و واسم عرضه کنی شاید بیام بکنمت آره ج*ن*ده خانوم
چشمهام گرد شد که با پرت شدن آرمیتا وسط سالن همه چیز از یادم رفت سرم رو بلند کردم ک با دیدن صورت عصبی و وحشتناک آریا حس ترس عجیبی بهم دست داد

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۵٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۲
#رئیس_مغرور_من

انگشتش رو به نشونه ی تهدید جلوی آرمیتا گرفت و در حالی که از شدت خشم داشت نفس نفس میزد با صدایی عصبی که خیلی وحشتناک شده بود گفت:
_دفعه ی آخرت باشه دفعه ی بعدی زنده زنده چالت میکنم فهمیدی!؟
آرمیتا از شدت ترس و وحشت ساکت شده بود و فقط با ترس و لرز داشت به آریا نگاه میکرد وقتی سکوت آرمیتا رو دید با صدایی بلند فریاد زد:
_با توام فهمیدی!؟
آرمیتا بلاخره به خودش اومد و با صدای لرزونی گفت:
_فهمیدم
پوزخندی زد آریا و با لحن تحقیر کننده ای گفت:
_اگه نفهمیده باشی هم من بلدم یه جور دیگه باهات رفتار کنم
_آریا چخبره اینجا!؟
با شنیدن صدای عصبی آقاجون رنگ از صورت آرمیتا پرید وحشت زده تر از قبل شد چرا واقعا! چون میترسید دستش برای آقاجون رو بشه پوزخندی روی لبهام نشست و سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_بهتره از نوه ی عزیزت بپرسی
آقاجون اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_آریا با توام آرمیتا چرا با این وضع روی زمین افتاده چخبره اینجا!؟
آریا با شنیدن این حرف آقاجون از کوره در رفت و عصبی فریاد زد:
_نوه ات اومده بود تو اتاق من تا باهام بخوابه میفهمی با این لباسی که عین هرزه ها شده اومده بود من و تحریک کنه منتظر بوده پیش زنم نباشم تا بیاد پیشم میفهمی!؟این همون نوه ی عزیزت که به اصطلاح عوض شده بود
_تو چی داری میگی!؟
آریا پوزخند عصبی زد و گفت:
_آقاجون حرف های من کامل واضح بود منتها اگه شما میخوای خودت رو بزنی نفهمیدن اون مشکل من نیست.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۶٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۳۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۳
#رئیس_مغرور_من

آقاجون با خشم به آرمیتا خیره شد که روی زمین افتاده بود و اصلا سر و وضعش مناسب نبود با صدایی که داشت میلرزید گفت:
_زود باش برو تو اتاقت
آرمیتا بلند شد و به سمت طبقه بالا رفت ، با رفتن آرمیتا آقاجون رو کرد سمت آریا و با صدای محکم پر از تحکم گفت:
_بیا اتاقم
آریا سری تکون داد و همراهش حرکت کرد و به سمت اتاقش رفتند
_وای خدا این چی بود دیگه تا حالا این شکلیش رو ندیده بودم دیگه
صدای شهین بود که داشت این حرف رو میزد مامان بهت زده گفت:
_واقعا میخواست همچین کاری بکنه
دیگه تحمل شنیدن نداشتم به سمت اتاق خودم حرکت کردم داخل اتاق که شدم در رو بستم و روی تخت نشستم به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم
اون دختره چجوری تا این حد پرو شده بود همش تقصیر آقاجون بود که دوباره اون و آورد به این خونه اگه آریا بهش پا میداد چی میشد اگه برای انتقام گرفتن از من باهاش میخوابید بدون شک زنده نمیموندم.
با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم با درموندگی به آریا خیره شدم که پوزخندی بهم زد و گفت
_تو هم یکی هستی لنگه ی اون زنیکه
با التماس نالیدم
_آریا
_هیش ساکت شو نمیخوام صدات و بشنوم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۶٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۴
#رئیس_مغرور_من

با بیرون رفتنش از اتاق بغضم بیصدا ترکید چطور میتونستم رفتار سرد و یخ زده اش رو تحمل کنم خدا خودت بهم کمک کن بهم صبر بده تا طاقت بیارم با باز شدن در اتاق سریع دستم رو به صورتم خیسم کشیدم تا اشکام رو پاک کنم که نگاهم برای یه لحظه به آریا خورد داشت خیره خیره نگاهم میکرد سریع نگاه ازش گرفتم و بلند شدم تا از اتاق برم بیرون میخواستم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت ایستادم من رو به سمت خودش برگردوند و دستش رو به سمت گونه های خیسم اورد و نوازش وار روی گونم کشید قطره اشکی از چشمم افتاد که صدای خشک و سردش بلند شد
_یه روزی اگه یه قطره اشک از چشمهات میفتاد دیوونه میشدم دنیا رو به آتیش میکشیدم!
سکوت کرد و زل زد به چشمهام نمیدونست چقدر با حرف هاش داره من و داغون میکنه
بعد مکث طولانی ادامه داد:
_اما الان تنها حسی که از دیدن اشکات دارم لذت میدونی چرا!؟ چون تو با من بدترین کاری که میتونستی رو کردی میخواستی انتقام بگیری آره انتقام لحظه ای که بهت تجاوز کردم آره!؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_نه آریا تو داری اشتباه میکنی تو …
_نمیخواد انکار کنی بسه! از دروغ هاتون خسته شدم از خیانتاتون به هر آدمی که به پستم میخوره میشه خیانتکار.
لبهام از شدت بغض داشت میلرزید من بیگناه بودم من بهش خیانت نکرده بودم چرا درک نمیکرد چرا من و نمیفهمید آخه چرا سعی نمیکرد برای یکبار هم که شده به حرفام گوش بده
_تو از آرمیتا هم نفرت انگیز تری!
با شنیدن این حرف آریا حس کردم روح از تنم خارج شد سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد:
_آریا یکبار بهم خیانت کرد اما تو هر بار هر ثانیه حس میکنم داری بهم خیانت میکنی با اینکه میدونستی بهم خیانت شده فوبیای خیانت دارم اما تو با وجود اینکه میدونستی بهم خیانت کردی.
تا خواستم لب باز کنم از خودم دفاع کنم به سمت تخت رفت و گفت:
_الان هم سر و صدا نکن برو بیرون حوصله ندارم باز اون زنیکه با لباس خواب جلف بیاد کنارم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۵
#رئیس_مغرور_من

از اتاق اومدم بیرون اما تموم فکر و ذکرم پیش آریا بود چی میشد اگه میفهمید من بهش خیانت نکردم تا راحت میتونستم حساب آرمیتا رو برسم وقتی که فهمیدم رفته تو اتاق شوهرم.
_بلاخره آریا مال من میشه!
با شنیدن صدای آرمیتا از پشت سرم به سمتش برگشتم و بهش خیره شدم که ادامه داد:
_تو آریا رو از من گرفتی اما خیلی زود از دستش دادی و من دوباره بدستش میارم
با شنیدن حرف های وقیحانه اش عصبی لبخندی زدم و گفتم:
_حوصله ی شنیدن حرف های بی سر و ته تو رو ندارم.
و خواستم برم به سمت پایین که صدای پاهاش اومد و بازوم رو گرفت و گفت:
_کجا وایستا حرف هام تموم نشده
ایستادم به چشمهاش که داشت ازش نفرت میبارید خیره شدم و گفتم:
_اما من باهات هیچ حرفی ندارم
_حتی اگه درمورد شوهرت باشه!؟
_شوهرم خودش عقل داره و انقدر عاقل هست که با شنیدن حرف های بی سر و ته تو دوباره نمیاد سمتت خودت که دیدی چجوری خار و خفیفت کرد بهتره یه کیس دیگه برا خودت پیدا کنی آریا بهت محل سگ هم نمیده دختر جون.
_آریا خودش میاد سمتم مطمئن باش
پوزخندی زدم و گفتم
_حتما منتظر باش میاد
_تو زندگیش و نابود کردی اما من زخمش رو التیام میدم دوباره عاشقم میشه سمت من برمیگرده
_تو مریض روانی هستی آرمیتا باید درمان بشی
پام رو روی اولین پله گذاشتم که دستی از پشت محکم هلم داد و صدای جیغ من بود که خونه رو پر کرد …

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۶
#رئیس_مغرور_من

با درد شدید که تو ناحیه دستم حس کردم چشمهام رو باز کردم تو اتاق نا آشنایی بودم کمی به خودم فشار آوردم که با یادآوری اتفاق هایی که افتاد آهی کشیدم آرمیتا من رو از پله ها هل داد و بعدش جز سیاهی مطلق چیزی نبود ، با باز شدن در اتاق نگاهم به مامان افتاد که با دیدن چشمهای باز من اشک تو چشمهاش جمع شد و سریع از اتاق خارج شد بعد از چند دقیقه همراه دکتر و پرستار اومد ، دکتر بعد از یه معاینه کلی و پرسیدن چند تا سئوال جزئی از اتاق رفت بیرون و حالا من مونده بودم و مامان
_طرلان خوبی دخترم درد نداری!؟
با شنیدن صدای نگرانش لبخندی بهش زدم و گفتم:
_خوبم مامان نگران نباش
با گوشه ی چادرش اشکش رو پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_همش تقصیر اون دختره اس معلوم نیست از جون تو چی میخواد خودش زندگی خودش رو خراب کرده حالا اومده به قصد نیت خراب کردن زندگیت و گرفتن جونت این چه مصیبتیه.
دست مامان رو گرفتم و محکم فشار دادم
_مامان
_جانم دخترم
_بهش فکر نکن من که از همون اول گفته بودم آرمیتا عوض نشده و فقط برای انتقام گرفتن اومده اما هیچکدومتون حرف من و باور نمیکردید.
_طرلان
_حالا هم چیزی عوض نشده مامان آرمیتا هنوز هم تو اون خونه اس و …
وسط حرفم پرید و گفت:
_آقاجونت انداختش بیرون
با شنیدن این حرف مامان خشکم زد ساکت شد و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم باورم نمیشد یعنی واقعا آقاجون آرمیتا رو از خونه بیرون کرده بود اون هم بخاطر من!
_مامان
_جانم
_مطمئنی آقاجون آرمیتا رو انداخت بیرون آخه اون …
_آره دخترم چون وقتی آقاجون از اتاق میاد بیرون میبینه آرمیتا تو رو هل میده برای همین عصبی شد و اون انداخت بیرون.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۹٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۴۷
#رئیس_مغرور_من

دو هفته گذشته بود و تو این مدت هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود همون روز مرخص شدم و آرسین اومد دنبال من خیلی دلم شکسته بود از اینکه آریا حتی دنبال من هم نیومده بود حتی بابا و آقاجون هم نیومده بودند یعنی انقدر هم براشون ارزش نداشتم!
_طرلان
با شنیدن صدای شهین به سمتش برگشتم صورتش رنگ پریده بنظر میومد
_بله
_آرمیتا اومده
چشمهام گشاد شد
_چی
_انگار آقاجون بخشیده اون رو چون ابراز پشیمونی کرده و حالا دوباره برگشته به خونه.
تموم وجودم پر از خشم شد بس بود هر چی سکوت کرده بودم و بخاطر گناه نکرده داشتم مجازات میشدم بس بود هر چقدر تو سری هایی که میخوردم رو تحمل میکردم ، با عصبانیت به سمت پایین رفتم آرمیتا تو بغل آقاجون نشسته بود و بقیه هم روی مبل نشسته بودند با دیدن آریا که خیلی خونسرد بدون هیچ عصبانیتی نشسته بود بیشتر از قبل عصبی میشدم
_اینجا چخبره این عفریته اینجا چیکار داره!؟
با شنیدن صدام و اون لحن صحبت کردنم آقاجون عصبی داد زد:
_حدت رو بدون دختر جون
_ندونم مثلا میخوای چیکار کنی چقدر بدبخت شدید همتون که گول این هرزه خانوم رو میخورید کسی که به قصد کشت من رو هل داد تا بمیرم.
_بسه آرمیتا پشیمون شده از کاری که کرده تو عصبانیت کاری کرده که …
پوزخند تلخی زدم و حرفش رو قطع کردم:
_که اینطور پس عصبی شده از این لحظه به بعد من نه آقاجونی دارم نه بابایی نه خانواده ای همتون برای من مرده فرض میشید من میرم خونه ی خودم.
اولین قدم رو برداشتم که صدای آریا بلند شد:
_ما هیچ جایی نمیریم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و با صدایی بلند گفتم:
_من میرم تو اگه میخوای همینجا بمون یا اگه نه دوست نداری با هرزه ای مثل من زندگی کنی من برای همیشه از زندگیت میرم بیرون.
بدون اینکه هیچ حرف دیگه ای بزنم به سمت طبقه بالا رفتم و مشغول جمع کردن وسایلم شدم طولی نکشید که در اتاق باز شد و صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_جرئت پیدا کردی زبونت دراز شده!؟

🍁🍁🍁🌹

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن