رمان رئیس مغرور من پارت۷

رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت اول تا اخرر رمان رئیس مغرور من وارد شوید و یا از انتهای صفحه بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۸۶
#رئیس_مغرور_من

صدای عصبی بابا بلند شد
_یعنی چی؟!
_دیشب گفت جایی نمیتونه بیاد من بیام خونه ی شما من هم…
_تو هم از لج آریا نیومدی درستی؟!
صادقانه سری تکون دادم ک صدای خنده ی آقاجون بلند شد
_از دست شما جوون ها
صدای بابا بلند شد
_برو لباست رو عوض کن وسایلی ک لازم داری رو هم بردار بریم تا اومدن آریا اینجا امن نیست انگار
_باشه
بلند شدم و به سمت اتاق رفتم لباس هام رو عوض کردم و وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم ک بابا و آرسین آقاجون بلند شدند همه به سمت خونه ی آقاجون رفتیم انگار باید اونجا سر میکردم تا اومدن آریا ، معلوم نبود دیشب سرش با کی گرم بود ک حتی یه سر هم بهم نزد پسره ی هوسباز!
با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم ، و از ماشین پیاده شدم داخل خونه ک شدم شهین مثل اجل جلوی راهم سبز شد ، نگاهی به سرتاپام انداخت پوزخندی زد و گفت:
_چیه شوهرت انداختت بیرون
کلافه نفسم رو دادم بیرون ، بدون توجه بهش اومدم رد بشم ک دوباره صداش بلند شد
_چیه نکنه تو رو هم نپسندید رفت دنبال یه داف جدید البته تعجبی هم نداره همه ی اعضای این خانواده همینطورن میدونی ک
داشت رسما به پدر و مادرم تیکه مینداخت این زن اصلا ارزش نداشت باهاش بااحترام برخورد کرد باید قشنگ رید بهش تا بفهمه کوچک بزرگتری حدی داره ، اون هم به سن و سال نیست به شعور و شخصیت ک شهین اصلا نداشت.
به سمتش برگشتم نگاهی به سر تا پاش انداختم و گفتم:
_در حدی نمیبینمت ک بخوام باهات همکلام بشم فعلا بشین به قدقد کردنت ادامه بده شاید به جایی رسیدی برا خودت.
و پوزخندی حواله صورت بهت زده اش کردم ، اومدم رد بشم ک بازوم رو گرفت ک گفت:
_چی گفتی تو!؟
خونسرد ابرویی بالا انداختم و گفتم
_واضح فارسی گفتم فکر نمیکنم جوری گفته باشم ک نفهمیده باشی.
_تو …
_اینجا چخبره؟!
با شنیدن صدای آقاجون به عقب برگشتم و گفتم:
_آقاجون کاش من نمیومدم شما پیشم میموندید هنوز نیومده این شروع کرده.
_هی تو این به درخت میگن من اسم دارم.
_بسه
با شنیدن صدای بابا شهین ساکت شد ک بابا بهش خیره شد و گفت:
_بسه دیگه دهنت و ببند گمشو تو اتاقت تو به دختر من چیکار داری هان؟!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۱]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۸۷
#رئیس_مغرور_من

با ذوق لبخندی زدم بابا چه خوب حال این شهین عفریته رو گرفته بود ، شهین نگاهش ک به من افتاد با تنفر بهم خیره شد صدای آقاجون باعث شد نگاهش و از من بگیره
_شهین برو اتاقت.
با رفتن شهین نفس راحتی کشیدم این زن رسما آدم عاقل رو دیوونه میکرد ، جز اعصاب خوردی هیچی نداشت .
* * * *
بلاخره عصر آریا اومد خیلی سرد باهاش برخورد کردم همه نشسته بودیم ک صدای بابا بلند شد
_چرا زن حامله ات رو شب تنها گذاشتی اگه اتفاقی براش میفتاد چی؟!
آریا با شنیدن این حرف چنان نگاهی بهم انداخت ک حس کردم از شدت ترس رنگ از صورتم پرید ولی سریع به خودم اومدم حقش بود چرا باید شب من رو تنها بزاره.
_طرلان
با شنیدن صداش بهش خیره شدم و گفتم
_بله
_مگه بهت زنگ نزدم بیای خونه آقاجون نگو ک دیشب رو تنها خونه موندی
پوزخندی زدم و بهش تیکه انداختم
_خونه موندم خوب ک چی شما سرت گرم بود گفتم مزاحم نشم یه وقت بهتون بد نگذره
چشمهاش از عصبانیت قرمز شد چند تا نفس عمیق کشید تا خودش رو کنترل کنه و بعدش با خشم زل زد بهم و گفت:
_منظورت چیه سرم گرم بوده من تموم دیشب رو کار …
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_آره کار کردی با همون صدا خوشگله ک میگفت عزیزم بیا.
پوزخندی زد و گفت:
_ا پس بگو چیه خانوم حسودیش شده سر خود فک کرده من شب رو پیش یه زن دیگه ام و برای اینکه حرص من و دربیاره خونه مونده تو من و چی فرض کردی هان فکر کردی یه آدم هوسبازم ک هر شبم رو دارم با یکی سر میکنم یا آدمی ک فقط دنبال غرایض جن.سیشه؟!
_نکنه با اون کارنامه ی درخشانت میخواستی فکر کنم داری با دختره قرآن میخونید؟!
با شنیدن صدای خنده ی آرسین آریا بهش چشم غره ای رفت و گفت
_ببند
سپس به سمت من برگشت و گفت
_واقعا متاسف شدم برای خودم
بیخیال گفتم
_خوب کاری میکنی
تا خواست چیزی بگه صدای آقاجون بلند شد
_بسه انقدر کل کل نکنید سرمون رفت
_آقاجون

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۲]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۸۸
#رئیس_مغرور_من

آقاجون خیلی خونسرد قضیه ی تلفن رو برای آریا تعریف کرد هر لحظه داشت بیشتر اخمای آریا تو هم میرفت ک با شنیدن حرف آقاجون ک میگفت تهدید کرده مواظب بچتون باشید عصبی بلند شد و گفت:
_میکشمش اون بیشرف رو .
_آریا آروم باش اول تعریف کن اون مرد رو میشناسی یا نه؟!
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و با صدای خشدار ناشی از عصبانیت گفت:
_آره میشناسمش
_خوب کی هست؟!
_یکی از رقبای شرکت ک همش راه به راه داره تهدیدم میکنه همه ی حرفاش رو پوچ و بی اساس گرفتم و کاری بهش نداشتم ولی تهدید به جون بچه ام اصلا آخر و عاقبت خوشی براش نداره.
_باید به پلیس خبر بدیم!
_نمیخواد من حلش میکنم
آقاجون با جدیت گفت:
_این کار شوخی بردار نیست آریا همین فردا زنگ میزنم به دوستم ک تو آگاهی کار میکنه و قضیه رو براش میگی ، این کار باید از طریق قانون حل بشه فهمیدی؟!
_باشه آقاجون
بعد از چند دقیقه نشستن بلاخره بلند شد و رو کرد به من و گفت:
_بلند شو بریم دیگه
بابا رو کرد سمت آریا و گفت:
_کجا؟!
_بریم خونمون
_نمیشه فعلا اونجا امن نیست وقتی فهمیدند تو نیستی خونه و زنگ میزنند زنت رو تهدید میکنند یعنی از جیک و پوک شما خبر دارند پس فعلا یه مدت اینجا بمونید تا آبا از آسیاب بیفته اینجوری خیال ما هم راحتره.
آریا کمی فکرد و گفت:
_باشه

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۵۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۸۹
#رئیس_مغرور_من

داخل اتاق روی تخت خوابیده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد سریع چشمهام رو بستم و خودم رو به خواب زدم بعد از چند دقیقه تخت بالا پایین شد و صدای آریا بلند شد:
_برای نرفتنت به خونه ی آقاجون یه تنبیه برات دارم.
با شنیدن این حرف آریا چشمهام رو باز کردم و روی تخت نشستم حرصی به سمتش برگشتم و گفتم:
_تو نمیتونی من و تنبیه کنی اول بگو ببینم اون دختره کی بود ک داشت با عشوه شتری صدات میزد هان؟!
خیره به چشمهام شد و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شده بود؟!
_آره حسودیم شده بود حالا بگو ببینم اون دختره کی بود هان؟!
_دختر یکی از طرف های قراردادی ک برای شرکت بستیم دیشب تا صبح هم مشغول کار بودیم چون خودت میدونی آرمیتا پروژه ای ک آماده کرده بودیم رو به شرکت رقیب داده بود.
_هوم باشه قبول دیشب کار کردی ، چه دلیلی داشت اون دختره بااون لحن بهت بگه عزیزم؟!
پوزخندی زد و گفت:
_همه دخترا روی من کراش دارند و من باید بخاطر تک تکشون بازخواست بشم؟!
طلبکار بهش خیره شدم و گفتم
_معلومه ک باید بازخواست بشی اگه تو بهشون رو ندی اونا هم جرئت نمیکنن عاشقت بشند و باهات لاس بزنند
با خنده دستم رو کشید که پرت شدم توی بغلش دستش رو دورم حلقه کرد ک گفتم
_ولم کن داری چیکار میکنی!؟
با صدای دور رگه ناشی از خنده گفت:
_بخواب بره کوچولوی حسود
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد و گفتم:
_بره خودتی خرس گنده.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۰
#رئیس_مغرور_من

یه مدت طولانی گذشته بود و من الان هفت بود که حامله بودم شکمم برجسته تر شده بود و سخت میتونستم حرکت کنم ، حساسیت آریا چند برابر شده بود و محبت هاش بهم بیشتر بهم توجه میکرد و مواظبم بود تو این مدت از حسی که بهش داشتم مطمئن بودم و حالا این ازدواج برام معنا و مفهوم خاصی داشت دیگه ازدواج صوری نبود.
_طرلان
با شنیدن صداش لبخندی روی لبهام نشست به سمتش رفتم و خیره به چشمهاش که دنیای من بود گفتم:
_جانم
در حالی ک چشمهاش رو بهم میدوخت با همون لحن خشک و سردش که عاشقش بودم و میدونستم پر از نگرانی گفت:
_من امشب شاید دیر بیام نمیخوام اینجا بمونی کارم طول میکشه برو آماده شو ببرمت خونه ی آقاجون سر راه.
با شنیدن این حرفش اخمام و توهم کشیدم و گفتم:
_کجا بسلامتی؟!
دماغم رو کشید و گفت:
_اخم نکن خانومم جایی کار دارم مهم شب شاید دیر بیام برای اینکه خیالم راحت باشه تو رو میبرم خونه ی آقاجون.
سری تکون دادم و گفتم:
_باشه.
به سختی حرکت کردم و به سمت اتاق مشترکمون که آریا بخاطر راحتی من آورده بود پایین حرکت کردم وقتی داخل شدم لباسم رو پوشیدم و کیف و وسایلم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
داخل ماشین نشسته بودم و آریا داشت به سمت خونه آقاجون حرکت میکرد تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده بود یکیش مثل این که آرمیتا خودکشی کرده بود و الان تو بیمارستان روانی بستری شده بود طلاق بابام از شهین ولی هنوز شهین تو همون خونه بود و به نیش و کنایه زدن هاش داشت ادامه میداد ، رابطه ی من و آریا خیلی خوب شده بود و دیگه خبری از اون لج و لجبازی نبود.
باایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم که قبل از پیاده شدنم گفت:
_شیطونی نکنی خیلی آروم و خانوم منتظر باش تا موقعی که بیام.
_دستت درد نکنه مگه من بچه ام.
_از بچه ها هم بدتری
_آریا
_دروغ میگم مگه
چشم غره ای بهش رفتم و اومدم از ماشین پیاده بشم ک اسمم رو صدا زد
_طرلان
با غیض به طرفش برگشتم که لبهاش روی لبهام قرار گرفت چشمهام بسته شد و بی اختیار دستم پشت گردنش رفت و همراهیش کردم که اون با دیدن همراهی من با شدت بیشتری شروع کرد ، انقدر بوسید که وقتی نفس کم آوردم ازم جدا شد و با بیقراری زل زد به چشمهام و گفت:
_توله سگ زود باش برو تا کار دست جفتمون ندادم
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم از خجالت گر گرفت ، خم شد بوسه ای روی گونه ام زد و گفت
_مواظب خودتون باش
_تو هم همینطور.
و از ماشین پیاده شدم به سمت خونه ی آقاجون رفتم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۱
#رئیس_مغرور_من

#آریا

با سرعت تمام داشت رانندگی میکرد تا هر چه زودتر به مقصد برسه تموم فکر و ذکرش پیش طرلان و بچه اش بود بچه ای که هنوز بدنیا نیومده بود و داشت لحظه شماری میکرد برای بدنیا اومدنش از زنی ک دوستش داشت و عاشقانه میپرسیدش اما جرئت اعتراف نداشت میترسید ، میترسید از اینکه اون رو هم از دست بده.
با رسیدن به مقصد از افکارش خارج شد درست آدرسی که سعید داده بود پیاده شد نمیدونست چرا به هیچکس خبر نداد حتی دوست های پلیسی که داشت باهاشون همکاری میکرد بخاطر پرونده های مواد مخدری که سر دستشون سعید بود ، نمیدونست چرا امروز تک و تنها بدون اینکه حتی به کسی خبری بده به آدرسی که سعیده داده بود اومده بود اما میدونست اتفاق های خوبی قرار نیست براش بیفته برای همین به دوستش پیام داد و آدرس رو براش فرستاد ، زنگ ویلای خارج از شهری که تو یه منطقه ی خیلی پرت بود رو زد طولی نکشید که در باز شد بی تردید داخل خونه شد و در رو بست یه ویلای قدیمی بود که از سر و وضعش معلوم بود هیچکس تا حالا اینجا زندگی نکرده اصلا ،به سمت خونه رفت داخل که شد صدای سعید تو سالن پیچید:
_عجب دل و جرئتی تنها اومدی
آریا مثل همیشه با چشمهای سرد و یخ زده اش بهش خیره شد و با صدای خشک و خشدار شده ای گفت:
_من مثل تو آدم ترسویی نیستم که تو هفت تا سوراخ قایم بشم و پشت سر بقیه کار بکنم من رو در رو حرفام رو میزنم و کارام رو انجام میدم .
_میدونم میشناسمت از اولش همین بودی مغرور و پر ادعا!
آریا موشکفانه بهش خیره شد میدونست سعید نقشه ای تو سرش داره و میخواد الان عقده هاش رو خالی کنه و اخر سر یه بلایی سرش بیاره اون خیلی خوب دوست و دشمن قدیمش رو میشناخت.
_من وقتی برای شنیدن چرت و پرت های تو ندارم بهتره زودتر کار مهمت رو بگی.
صداق قهقه ی دیوانه وار سعید بلند شد ، انقدر خندید تا اشک از چشمهاش بیرون اومد اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد و خیره به آریا گفت:
_همونقدر که هوش زیادت رو تحسین میکنم و باهوشی ، همون اندازه هم احمقی که بخاطر حرف من پاشدی اومدی اینجا حتی یه لحظه هم فکر نکردی شاید تله باشه؟!
آریا فقط برای لحظه ای متعجب شد از حماقت خودش که به فردی مثل سعید اعتماد کرده اما مثل همیشه خودش رو خیلی خونسرد نشون داد چون توقع اینکارو از شخصی مثل سعید داشت همه چیز از دست سعید برمیومد.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۳۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۲
#رئیس_مغرور_من

آریا فقط با خونسردی تمام بهش خیره شده بود سعید پوزخندی زد و گفت:
_همونطور که تو آرمیتا رو از من گرفتی و کاری کردی عشقم بیفته گوشه تیمارستان من هم کاری میکنم زنت مثل اون بشه از درد دوری تو دیوونه بشه ببرنش جایی که همسر منه اون …
صدای عربده ی آریا سالن رو پر کرد
_ببند دهنت و کثافط حق نداری اسم زن من رو به دهن کثیفت بیاری فهمیدی؟!
سعید پوزخند زشتی زد و خیره به صورت عصبی آریا شد و گفت:
_زیاد جوش نزن رفیق تو قراره بری اون دنیا پس نمیتونی همسر عزیزت رو ببینی.
و صدای تفنگش رو از کتش بیرون آورد سمت آریا گرفت و با لحنی که تنفر ازش میبارید گفت:
_ازت متنفرم
و صدای شلیک بلند شد درست پایین قفسه ی سینه آریا ، پرت شد روی زمین خون تمام سالن رو پر کرده بود ، سعید نیم نگاهی بهش انداخت و خوشحال از اینکه کار آریا رو تموم کرده از عمارت خارج شد.
بعد از تقریبا یکساعت پلیس و اورژانس بخاطر اینکه هدس میزدند اتفاقی بیفته اومدند ، همه ی پلیس ها داخل عمارت ریختند با دیدن جسم نیمه جون آریا و نبود سعید سریع منتقلش کردند بیمارستان بعد از یه عمل سخت که موفقیت آمیز بود ، آریا از اتاق عمل صحیح و سالم بیرون اومد ، یک روز گذشت تا حال آریا خوب بشه و بتونه حرف بزنه وقتی به هوش اومد تنها کلمه ای که گفت طرلان بود فقط همسرش رو میخواست ، عشقش کسی که برای بدست آوردنش خیلی سختی کشیده بود.
صدای احمد دوست صمیمیش که تو نیروی انتظامی کار میکرد بلند شد:
_طرلان خوبه نترس رفیق!
با چشمهای قرمز شده اش بهش خیره شد میدونست داره یه چیز رو ازش پنهان میکنه با صدای دورگه ای گفت:
_به من دروغ نگو زن من کجاست حالش خوبه ؟!
احمد کلافه دستی داخل موهاش کشید چجوری بهش میگفت وقتی سعید بیشرف به طرلان خبر فوت آریا رو میده و عکس غرق در خونش رو میفرسته طرلان بهش شوک وارد میشه و بچه اش رو هفت ماه بدنیا میاره و الان خانواده اش دارند زار زار برای مرگ دروغیش اشک میریزن.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۱۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۳
#رئیس_مغرور_من

#طرلان

با درد چشمهام رو باز کردم و نالیدم:
_آریا
تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد ، اون تماس که بهم شده بود و خبر از مرگ آریا میداد چرا آریای من باید بمیره من هنوز بهش نگفته بودم دوستش دارم من هنوز بهش نگفته بودم عاشقشم ، در اتاق باز شد و پرستار همراه دکتر داخل اتاق اومدند صدای دکتر بلند شد:
_حالت چطوره
بی هیچ حسی سرد بهش خیره شده بودم اصلا قدرت زدن هیچ حرفی رو نداشتم حتی نمیتونستم اشک بریزم فقط یه چیزی تو مغزم داشت صدا میداد و اون هم مرگ آریا بود چجوری تونسته بود من رو تنها بزاره
صدای دکتر بلند شد :
_دخترم نمیخوای حرف بزنی حال بچه هات رو بپرسی؟!
حتی حسی نسبت به بچه ها هم نداشتم من عشقم رو از دست داده بود و تحملش برام اصلا آسون نبود دلم میخواست من هم بمیرم چرا باید زنده باشم اصلا
_نمیخوای حرف بزنی ؟!
صدای دکتر رو مخم بود دلم میخواست تنها باشم، وقتی دیدند حرف نمیزنم از اتاق رفتند بیرون
بعد از چند دقیقه باز در اتاق باز شد و مامان و بابام همراه آقاجون عمه نیلا آرسین اومدند داخل اتاق چشمهای عمه نیلا از فرط گریه قرمز شده بود لبخندی زدم و گفتم:
_به آریا خبر دادید درسته ، گفتید بچه هاش بدنیا اومدند.
با شنیدن این حرفم عمه شروع کرد به گریه کردن صدای خشدار و گرفته ی بابا بلند شد
_طرلان
_بابا عمه چرا داره گریه میکنه مگه نباید الان به شوهرم خبر بدید بچه هامون بدنیا اومدند
_آروم باش دخترم
بی اختیار شروع کردم به خندیدن انقدر بلند که حس میکردم دیوونه شدم چرا باید آریای من بمیره من تازه داشتم طعم خوشبختی رو حس میکردم چرا باید انقدر تلخ بشه زندگیم آخه چرا!

* * * *
#آریا

آریا داشت دیوونه میشد ، بچه هاش بدنیا اومده بودند بچه هاش دوقلو بودند یه پسر و یه دختر اون نمیتونست کنارشون باشه لمسشون کنه پیششون باشه داشت به طرلانش فکر میکرد یعنی الان چه حالی داشت خوب میدونست که طرلان هم عاشقانه دوستش داره خودش هم عاشق همسرش بود اما غرور احمقانه اش هیچوقت بهش اجازه نداد ابراز کنه و فقط با کارهاش ثابت میکرد که دوستش داره اما طرلان هیچوقت نفهمید ، تحمل نداشت بیشتر از این تو تخت بخوابه به سختی روی تخت نشست چهره اش از شدت درد درهم شد و اخماش تو هم رفت که در اتاق باز شد و دوستش احمد اومد داخل اتاق با دیدن آریا که نیم خیز شده سریع به سمتش رفت و با نگرانی گفت:
_چرا بلند شدی تو باید استراحت کنی.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۱۹]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۴
#رئیس_مغرور_من

صدای سرد و خشن آریا بلند شد
_میخوام برم پیش زنم ، بچه هام بدنیا اومدند ، زنم حالش خوب نیست به من نیاز داره باید کنارش باشم.
احمد نمیدونست چجوری موضوع رو بهش بگه میدونست خیلی سخت تا آریا قبول کنه وقتی بیقراری های آریا رو داشت میدید برای دیدن همسر و بچه هاش فهمید متقاعد کردنش خیلی سخت اما باید بهش میگفت و آریا مجبور بود قبول کنه اون هم بخاطر همسر و بچه هاش برای محافظت ازشون.
_آریا باید یه چیزی بهت بگم
آریا با شنیدن حرف احمد سرش رو بلند کرد با دیدن اضطراب احمد فهمید یه اتفاقی افتاده که اون رو پریشون کرده با صدای خشک و سردی گفت:
_چیشده؟!
احمد یکم این پا اون کرد که آریا کلافه گفت:
_زود باش حرفت رو بزن اگه نمیگی من برم؟!
احمد کلافه پوفی کشید و نفس عمیقی کشید و گفت:
_تو نباید خودت رو نشون بدی و بفهمن زنده ای
آریا تکون محکمی خورد و گفت:
_چی؟!
_سعید و همه ی اعضای باندشون الان بیرونن ما هیچ مدرکی نداریم که بتونیم دستگیرشون کنیم الان تا رسیدن به شخص مورد نظرمون ، سعید اگه بفهمه تو زنده ای مطمئنن اینبار بخاطر انتقام از تو طرلان همسرت یا بچه هات رو میکشه ، اما الان سعید فکر میکنه تو مردی و ازت انتقام گرفته و همسرت دیوونه میشه اما سخت در اشتباه همسر تو خیلی قوی با کمک خانواده ات خودش رو جمع و جور میکنه.
_چی داری میگی تو؟!
_آریا گوش کن تو …
آریا عصبی حرفش رو قطع کرد
_چی رو گوش کنم تو از من میخوای جوری وانمود کنم که انگار مردم و خانواده اصلا خبردار نشن از زنده موندنم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۱۹]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۵
#رئیس_مغرور_من

_فقط به یه نفر از اعضای خانواده ات که مورد اطمینان خبر میدی و اون تو رو درجریان میزاره و بعد یه مدت که آبا از آسیاب افتاد با یه چهره دیگه و اسم دیگه برمیگردی پیش خانواده ات اینجوری هم مدارک لازم رو همه با کمک هم پیدا میکنیم.
_من نمیتونم احمد!
احمد به چشمهای قرمز آریا خیره شد و گفت:
_بخاطر همسرت و بچه هات آریا باید انجامش بدی خودت خوب میدونی اونا چقدر خطرناکن و میتونن به بدترین شکل ازت انتقام بگیرن.
و از اتاق رفت بیرون آریا رو تنها گذاشت تا خودش تصمیم درست رو بگیره میدونست آریا آدم عاقلیه و اصلا بی منطق جلو نمیره و کاری نمیکنه که خانواده اش آسیب ببینند.
آریا تنها نشسته بود و داشت فکر میکرد یعنی باید تحمل میکرد دوری از طرلان و بچه هاش رو بچه هایی که لحظه شماری میکرد تو آغوشش بگیرتشون و همسرش همسری که حتی یکلحظه نمیتونست نبودش رو طاقت بیاره بین دوراهی قرار گرفته بود ، دور راهی سختی بود که باید انتخاب میکرد.
* * * *
بلاخره بعد از گذشت چند روز تصمیمش رو گرفته بود بهترین راه رفتن بود تا موقعی که آبا از آسیاب بیفته و بتونه دوباره با یه قیافه و اسم جدید برگرده تا دست سعید و باندش رو رو کنه بخاطر طرلان و بچه هاش بخاطر خانواده اش مجبور بود وانمود کنه به مردن ، از احمد خواست آقاجون رو بیاره پیشش تنها شخصی بود که میتونست بهش اعتماد کنه و بهش بگه ، دقیقا بعد از چند ساعت بلاخره آقاجون داخل اتاق شد همونطور که آریا حدس میزد شد و آقاجون با دیدنش شکه شد و برای چند ساعت اصلا نتونست هیچ حرفی بزنه وقتی به خودش اومد دلیل اینکار رو پرسید آریا و احمد جناب سرهنگ شروع کردند به حرف زدن و از همه ی اتفاق هایی که افتاده بود براش گفتند
_حالا میخواید چیکار کنید؟!
صدای احمد بلند شد:
_آریا باید مدتی دور بشه.
صدای آقاجون بلند شد
_چرا آریا باید دور بشه من براش بهترین محافظ هارو میگیرم نمیزارم اتفاقی براش بیفته.
صدای جناب سرهنگ بلند شد:
_شما هر چقدر قدرت داشته باشید به پای اونا نمیرسید اونا خیلی خطرناک هستند و مطمئن باشید بدترین انتقام ممکن رو میگیرند

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۵۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۶
#رئیس_مغرور_من

سرهنگ و احمد بلند شدند از اتاق خارج شدند آقاجون با تفکر به آریا خیره شد بعد از کمی مکث کردن گفت:
_آریا تصمیم تو چیه ؟!
_آقاجون حق با سرهنگ و احمد اون باند خیلی خطرناک من کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم نمیخوام به طرلان و بچه هام آسیبی برسه برای یه مدت از اینجا دور میشم و دوباره با یه قیافه و اسم جدید میام تا دست سعید و باندشون رو رو کنیم اون وقت با خیال راحت میتونیم زندگی کنیم سعید خیلی خطرناک تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنیم آقاجون.
صدای آقاجون بلند شد:
_من مواظب همه چیز هستم پسرم هر وقت بهم نیاز داشتی بهم خبر بده
_چشم آقاجون
آریا به آقاجون خیره شده بود بلاخره بعد از چند دقیقه سکوت طولانی که بینشون حکم فرما بود گفت:
_طرلان حالش چطوره ؟!
آقاجون خیره بهش گفت:
_حالش اصلا خوب نیست
دستای آریا مشت شد ، آقاجون ادامه داد
_همش به یه نقطه خیره شده حتی بلند نشد بره بچه هاش رو ببینه.
آریا با شنیدن حرف هایی که آقاجون میزد حس کرد قلبش داره تیکه پاره میشه

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۷
#رئیس_مغرور_من

#طرلان

تموم مدت فقط به دیوار خیره شده بودم اصلا نمیتونستم خودم رو حتی تکون بدم بچه هام رو بدون پدرشون نمیخواستم حالا که آریا مرده بود من هم نمیخواستم زنده بمونم بهتر بود برای همیشه خودم رو خلاص کنم ، اما اینجوری نمیتونستم برم پیش آریا که خدایا چرا انقدر زود از من گرفتیش من هنوز حتی بهش نگفته بودم چقدر دوستش دارم که دنیای منه بدون اون حتی نمیتونم نفس بکشم چه برسه به زندگی کردن ، با باز شدن در اتاق حتی سرم رو بلند نکردم ببینم کی اومده داخل اتاق اصلا برام مهم نبود حتما باز هم پرستار اومده بود تا برای آروم کردن من آرامبخش بزنه بهم تا باز هم به خواب برم و به آریا فکر نکنم آروم باشم ، پوزخندی روی لبهام نقش بست چه خیال باطلی من آروم باشم منی که حتی تو خواب هام هم آریا رو میدیدم چجوری میتونستم نبودش رو طاقت بیارم.
_نمیخوای سرت رو بلند کنی؟!
با شنیدن صدای خشک و خشداری که همیشه عاشقش بودم برای یه لحظه خشکم زد یعنی این صدا واقعیت داشت یا باز توهم زده بودم ، سرم رو بلند کردم آریا بود چونم با دیدنش لرزید و اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند با گریه نالیدم:
_حتی خیالت از خودت بامعرفت تره ، چرا تنهام گذاشتی چرا رفتی نگفتی من بدون تو چیکار کنم؟!
_من واقعیم طرلان
_آره خیلی نزدیک به واقعیت هستی.
به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_طرلان من آریام اصلا نمرده بودم که بخوام دوباره زنده بشم
سرم رو بلند کردم و بهت زده بهش خیره شدم دستش رو لمس کردم ، صورتش رو واقعی بود انگار با صدای لرزونی گفتم:
_تو زنده ای؟!
آریا لبخندی زد بهم و گفت:
_آره
با شنیدن این حرفش انگار جون گرفتم روی تخت نشستم و بغلش کردم شروع کردم به گریه کردن انقدر گریه کردم تا آروم شدم با هق هق گفتم
_خیلی نامردی آریا
_هیش عزیزم آروم باش
_آریا
_جونم
_تو واقعا واقعی هستی؟!
تک خنده ای کرد که دلم براش ضعف رفت و با صدای بم و خشدارش گفت:
_واقعی هستم عزیزم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۳۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۸
#رئیس_مغرور_من

با باز شدن در اتاق آقاجون بابا اومدند داخل اتاق که صدای بابا بلند شد
_دخترم و دق دادی دفعه ی بعدی خودم میکشمت دخترم رو ناراحت کنی.
مخاطبش آریا بود صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_خودتون هم میدونید مجبور شدم وقتی آقاجون بهم گفت حال طرلان تااین حد بده سریع اومدم ببینمش نمیدونستم که قراره اینجوری بشه.
_این مدت کجا بودی آریا شوهر آرمیتا عکس فرستاد که تو رو زخمی کرده و تو…
نتونستم ادامه بدم باز بغضم گرفته بود سخت بود بگم مرده بودی ، آریا محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش نبینم گریه کنی من اصلا چیزیم نشده اون نتونست به خواسته اش برسه.
وقتی آرومتر شدم ازش جدا شدم آریا هم شروع کرد به تعریف کردن اینکه چه اتفاق هایی افتاده و آخرین لحظه که از رفتن پشیمون شده و اومده دیدن من با نگرانی گفتم:
_بلایی سرت درنیاره
_نترس من اینبار گول اون مار هفت خط رو نمیخورم به زودی هم گیر میفته.
_آریا
با شنیدن صدای آقاجون بهش خیره شد و گفت:
_جانم
_باید یه مدت بری یه جایی چون ممکنه دوباره سر و کله سعید پیدا بشه.
_اتفاقا من هم همین رو میخوام که سعید بیاد.
_آریا اون باز میاد که تو رو بکشه تو …
_مطمئن باش اینبار من اون رو میکشم
با شنیدن این حرف آریا لرزه ای به جونم افتاد میدونستم اتفاق خوبی تو راه نیست.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۳۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۹۹
#رئیس_مغرور_من

همراه آریا از پشت شیشه به بچه هامون خیره شدیم یه دختر بود و یه پسر اشک تو چشمهام جمع شده بود یعنی این دوتا کوچولوی خوشگل بچه های من و آریا بودند دست آریا رو محکم فشار دادم که صداش بلند شد:
_جفتشون شبیه خودم شدند.
با شنیدن این حرفش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_کجا شبیه تو هستند ببین به خودم رفتند خیلی خوشگل و ناز شدند تازه لبخند هم میزنند.
_یعنی من خوشگل نیستم
به سمتش برگشتم خیره به چشمهاش شدم و به حالت چندشی صورتم رو جمع کردم که خم شد و گازی از گونم گرفت که آخی گفتم خنده ای کرد و گفت:
_حقته تا تو باشی به من نگی زشت ،شوهر به این خوشگلی داره همه ی دخترا برا یه نگاه من جون میدن اونوقت تو میگی زشت
چشم غره ای بهش رفتم و با حسادت گفتم:
_دخترا غلط کردند با تو
_حسودیت شد؟!
_معلومه که حسودیم شد تو مال منی کسی حق نداره بهت نگاه کنه اصلا تو چرا به دخترا رو میدی که بهت نگاه کنن هان!؟
_طرلان
با غیض گفتم:
_بله؟!
لبخندی بهم زد و گفت:
_من جز تو هیچ دختری به چشمم نمیاد و اصلا توجه نمیکنم بهشون پس نیازی به حسادت نیست.
با شنیدن این حرفش احساس خوبی به قلبم سرازیر شد آریا داشت غیر مستقیم بهم میگفت دوستم داره حس کردم صورتم گر گرفت نگاهم و ازش دزدیدم که صداش بلند شد:
_هیچوقت نگاهت رو ازم ندزد.
با شنیدن این حرفش سرم رو بلند و به چشمهاش خیره شدم چشمهایی که دنیای من بود و حالا فهمیده بودم بدون اون اصلا نمیتونم زندگی کنم.
* * * *
با شنیدن صدای آرسین از آشپزخونه اومدم بیرون و گفتم:
_جانم داداش
_پس شوهرت کجاست چرا خونه نیست قرار بود با هم بریم جایی.
_نمیدونم از شرکت بهش زنگ زدند کار واجبی داشت انگار رفت.
_خوب پس من هم برم
_کجا تازه اومدی که
_باید برم خونه تا باز شهین جون نیفتاده به جون مامان و اشکش رو درنیاورده باشه.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۰
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن اسم شهین حرصی گفتم:
_بابا که طلاقش داده آقاجون که اصلا باهاش حرف نمیزنه چرا نمیره از اون خونه حتما باید بیرونش کنند؟!
_خوب اون که واضح چرا نمیره چون میخواد مامان رو اذیت کنه
_من یه روزی این زن رو با دستای خودم میکشم.
با شنیدن این حرف من برای ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت:
_طرلان
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_کار های خودش باعث میشه همچین فکری داشته باشم ، اخه مگه میشه یه آدم انقدر ذاتش پلید و بد باشه.
_کی ذاتش پلیده؟!
با شنیدن صدای آریا جفتمون به سمتش برگشتیم ک گفتم
_شهین
_اون و میشه به عنوان یه شیطان یاد کرد واقعا خیلی بد.
صدای آرسین بلند شد
_سلام آقا آریا
_سلام چخبر داداش خوبی
_خوبم ممنون ، قرار بود امروز جایی بریم
کمی فکر کرد و گفت:
_آهان اون افتاد برای هفته ی دیگه
_باشه پس من برم
_کجا؟
_خونه میدونی که امشب یه مهمونی و همه دعوتید.
آریا سری تکون داد ، آرسین بعد از خداحافظی کوتاهی رفت به سمت آریا برگشتم لبخندی بهش زدم و گفتم:
_خسته نباشی آقا!
لبخند محوی زد و گفت:
_بچه ها کجاند
با شنیدن این حرفش حرصی شدم و گفتم
_آریا ببین باز نری بچه هارو سیخونک کنی بیدارشون کنی تازه خوابشون کردم با بدبختی بعد هی بیدار میشند گریه میکنند عین باباشون شدند.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بیشتر شبیه مامانشون هستند لوس.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۴٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۱
#رئیس_مغرور_من

امشب همه خونه ی آقاجون دعوت بودیم و همه ی فامیل بودند شب خیلی خوبی بود و به هممون خیلی خوش گذشت ، تقریبا نیمه های شب بود که خواستیم برگردیم خونه اما آقاجون اینا گفتند چون دیر وقته همونجا بمونیم و یه اتاق دادند بهمون که مخصوص ما درستش کرده بودند ، و وقت هایی که آریا میرفت جایی ما میومدیم تو این اتاق با بچه ها ،از وقتی از بیمارستان مرخص شده بودم بیشتر هواسمون بود به بچه ها و خودمون سر و کله ی سعید هم اصلا پیدا نشده بود جز یکبار که پیام داد تاوان سختی پس خواهید داد.
اما تو این چند ماه اصلا اتفاق خاصی نیفتاده بودم رفتم روی تخت کنار آریا خوابیدم که صداش بلند شد:
_طرلان
_جانم
_نظرت چیه خونه امون رو عوض کنیم؟!
_نمیدونم ولی هر کاری دوست داری انجام بده.
این تنها حرفی بود که بین من و آریا رد و بدل شد انقدر خسته بودم که وقتی چشمهام رو بستم خوابم برد ، صبح با شنیدن صدای تلفنم بیدار شدم نگاهی به جای خالی آریا انداختم انگار رفته بود سر کار قبل از اینکه بچه ها بیدار بشند بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم:
_بله بفرمائید!؟
_سلام طرلان خوبی؟!
متعجب از شنیدن صدای سام بعد از گذشت تقریبا یکسال و خوردی جواب دادم:
_سلام ممنون ، تو خوبی
_آره عزیزم خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده میتونم همدیگرو ببینیم؟!
متعجب از این همه بی پروا حرف زدن سام گفتم:
_نمیدونم سام من …
هنوز حرفم کامل نشده بود که در اتاق باز شد و آریا اومد داخل اتاق مگه نرفته بود سر کار ، هول زده بخاطر اینکه آریا نشنوه گفتم؛
_باشه خبر میدم فعلا من باید برم خداحافظ.
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم قطع کردم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۴٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۴۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۲
#رئیس_مغرور_من

_با کی داشتی حرف میزدی؟!
میدونستم اگه اسمی از سام ببرم باز عصبی میشه و قاطی میکنه برای همین لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
_یکی از دوستام بود میخواست من رو ببینه
_صورتت چرا رنگ پریده شده؟!
دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:
_نه رنگش نپریده تازه از خواب بیدار شدم تو اون شکلی فکر میکنی.
در حالی که از روی تخت بلند میشدم برای عوض کردن صحبت گفتم:
_تو چرا سر کار نرفتی؟!
_امروز زیاد کار مهمی نداشتیم برای همین نرفتم
سری تکون دادم و به سمت سرویس رفتم آبی به صورتم زدم ، لعنتی سام سر صبح اعصابم رو بهم ریختی فقط چرا زنگ زدی اصلا بعد از این همه مدت اون هم بااین لحن صحبت میکردی.
* * * *
همه ی روز ها داشت خیلی عادی میگذشت و زندگی خیلی خوبی داشتم گرچه آریا همون غرور کاذبش رو داشت و اصلا بهم ابراز علاقه نمیکرد اما با رفتارش نشون میداد دوستم داره
_طرلان
با شنیدن صدای مامان بهش خیره شدم و گفتم
_جانم
_پس شوهرت کجا موند
_نمیدونم مامان کارش طول کشیده ، بهش زنگ زدم گفت میاد.
سری تکون داد که گفتم:
_نمیدونی مهمونی امشب بخاطر کیه!؟
_نه آقاجون بهم نگفت
_خیلی کنجکاوم بدونم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۵٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۳
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن صدای زنگ خونه مامان رفت تا در رو باز کنه من هم به سمت اقدس خانوم خدمتکار خونه برگشتم و گفتم:
_بچه ها خوابیدن؟!
_بله خانوم تازه خوابیدن
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_ممنون
با شنیدن صداهای آقاجون و آریا به سمتشون رفتم و مشغول صحبت باهاشون شدم که صدای آرسین بلند شد
_آقاجون مهمون امشبتون کیه نگفتید خیلی کنجکاو شدیم!؟
آقاجون لبخندی زد و گفت:
_صبور باش بچه خودش اومد میفهمی کیه.
صدای خشک و خشدار آریا بلند شد
_بچه ها کجاند؟!
متعجب از شنیدن لحن صداش که انقدر سرد و خشک بود گفتم:
_تازه خوابیدند.
سری تکون داد که با صدای آرومی گفتم:
_خوبی؟!
به سمتم برگشت نگاه عمیقی به چشمهام انداخت و گفت:
_خوبم
ساکت شدم و دیگه هیچ سئوالی ازش نپرسیدم اما رفتار و لحن حرف زدنش امشب خیلی عوض شده بود ، همه داخل سالن نشیمن نشسته بودم که صدای زنگ خونه بلند شد آقاجون لبخندی زد و بلند شد رفت تا در رو باز کنه کنجکاو بودم مهمون امشب آقاجون کیه که هممون رو خواسته بود بیایم ولی هیچ حرفی نزده بود از اومدن مهمون ویژه ی امشبش .
_خوب این هم از مهمون من
ایستادیم و با لبخند به عقب برگشتم که با دیدن شخص روبروم لبخند از روی لبهام پر کشید و با بهت بهش خیره شده بودم
_این اینجا چیکار میکنه؟!
آقاجون با شنیدن صدام بهم خیره شد و گفت:
_طرلان
در عرض دو ثانیه چشمهام پر از نفرت شد و با صدایی که از شدت خشم داشت میلرزید گفتم:
_این بود مهمونتون که بهمون گفتید بیایم؟!
_طرلان آروم باش
پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_من خیلی آرومم
صدای پر از ناز و عشوه اش که حالم رو بهم میزد بلند شد:
_طرلان من برای دعوا و انجام دادن کاری که شما رو عصبانی کنه نیومدم من فقط اومدم دیدن خانواده ام بعد از این همه مدت که تو اون بیمارستان بودم و به کمک آقاجون حالم بهتر شد ، آقاجون ازم خواست بیام و اینجا باهاش زندگی کنم منم قبول کردم چون واقعا خیلی تنها شده ام حالا اگه تو نمیتونی وجود من رو تحمل کنی هیچ اشکالی نداره من میتونم از اینجا برم.
پوزخندی بهش زدم و گفتم
_من گول حرف های مار هفت خطی مثل تو رو نمیخورم معلومه باز یه نقشه ای تو ذهنت داری که اومدی ، تو …
_بسه طرلان!
با شنیدن صدای محکم آقاجون ساکت شدم ، نگاهم رو بهش دوختم که با تحکم گفت:
_کسی حق نداره به آرمیتا چیزی بگه تا موقعی که مهمون این خونه است همه باید حرمتش رو نگه دارند.
باورم نمیشد آقاجون داشت این حرف ها رو میزد آقاجون چش شده بود چرا باز آرمیتا رو آورده بود یعنی باورش شده بود آرمیتا عوض شده چرا برق شرارت و نفرت رو تو چشمهاش نمیدید چرا داشت باز گول مظلوم نمایی هاش رو میخورد
_طرلان
با شنیدن صدای آریا سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو این زن رو باور میکنی آریا؟!
آریا فقط ساکت نگاه عمیقی به چشمهام انداخت که سری به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم:
_واقعا باورم نمیشه

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۵٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۴۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۴
#رئیس_مغرور_من

اومدم برم که صدای آقاجون بلند شد:
_کجا طرلان؟!
با شنیدن صداش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_دارم میرم تو اتاق منتظرم مهمونیتون تموم شد برم خونه ام
صدای پر از تحکم و جدی آریا بلند شد
_طرلان
به سمتش برگشتم و پوزخندی زدم و گفتم:
_تو میتونی به مهمونیت برسی اما من نمیمونم و گول ادا های این زن رو نمیخورم خوش باشید.
سریع به سمت طبقه بالا رفتم تا داخل اتاق پیش بچه هام بمونم داخل اتاق که شدم نگاهی به بچه هام سوگل و ساتین انداختم جفتشون خواب بودند، رفتم روی تخت نشستم خیلی اعصابم خراب شده بود آقاجون واقعا عقلش رو از دست داده بود با چه منطقی اون دختره ی مریض رو آورده بود خباثت تو چشمهاش رو ندیدن این آرمیتا همون آرمیتا بود هنوز برق کینه و حسادت تو چشمهاش معلوم بودن حتی آریایی که ادای زرنگ بودن میکرد هم باور نداشت که آرمیتا همون آرمیتا باشه پوزخندی زدم چی داشتم میگفتم آریا یه روزی عاشق اون دختره ی هفت خط بود.
با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم مامان بود لبخند خسته ای بهش زدم که اومد سمتم و با صدای آرومی گفت:
_خوبی طرلان ؟!
_خوبم مامان من نگران نباش.
_چرا اومدی بیا پایین پیش بقیه.
به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_مامان من از آرمیتا متنفرم میدونم عوض نشده هنوزم دنبال نابود کردن زندگی منه.
_شاید عوض شده باشه تو از کجا انقدر مطمئنی؟!
_مامان من یه زنم و همجنس خودم رو خیلی خوب میشناسم مخصوصا آرمیتارو اون برگشته تا انتقام بگیره حالا خودت میبینی مامان نیاز به گفتن من نیس.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۵
#رئیس_مغرور_من

_شاید عوض شده باشه
_نه مامان من برق تنفر رو تو چشمهاش دیدم اون اصلا عوض نشده حتی ذره ای من هیچوقت اشتباه نکردم و نمیکنم هیچ چیزی هم تا ابد پنهون نمیمونه مامان حرف امروز من رو خوب به خاطر بسپار با اومدن آرمیتا خیلی چیزا عوض میشه چون آرمیتا اصلا آدم درستی نیست اگه عوض شده بود میفهیدم اما حس تنفر تو چشمهاش داشت بیداد میکرد حرف هاش مصنوعی باید آدم کور باشه تا نبینه.
_شاید حق با تو دخترم اما نمیشه زود قضاوت کرد.
کلافه بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه مامان من اشتباه میکنم اما اصلا نمیخوام با اون دختره سر یه میز باشم.
مامان با ناراحتی نگاهی بهم انداخت و گفت:
_آقاجونت ناراحت میشه دخترم
_وقتی اون داره من و ناراحت میکنه براش مهمه که برای من مهم باشه؟!
_دخترم …
وسط حرفش پریدم
_مامان بیخیال ادامه نده
مامان دیگه بدون هیچ حرفی بلند شد و از اتاق رفت بیرون ، همیشه همین بود اصلا به حرف هایی که من میزدم هیچ اعتمادی نمیکردند و قطعا یه روز خودشون پی میبردند آرمیتا اصلا عوض نشده بود من هیچوقت اشتباه نمیکردم مخصوصا درمورد آرمیتا.
* * * *
_اون رفتار زشتت چه معنی داشت؟!
با شنیدن این حرف آریا پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_هیچ معلوم هست چی داری میگی رفتار زشت من ، کدوم رفتار زشت این که نخواستم با اون زن سر یه میز باشم شد رفتار زشت آره؟!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۶
#رئیس_مغرور_من

آریا با صدای سرد و یخ زده اش گفت:
_تو حق نداری با آقاجون با اون لحن حرف بزنی و درمورد مهمونش نظر بدی فهمیدی تو فقط یه مهمون بودی درست مثل اون اما اون کسی که تو بهش داری توهین میکنی مثل یه خانوم رفتار کرد و هوشمندانه رفتارش کاملا درست بود ، اما تو چی مثل بچه ها رفتار کردی و یه شخصیت خیلی بد از خودت جلوه دادی!
بدون اینکه حرف هاش رو تجزیه و تحلیل کنم با حسادت و حرص گفتم:
_چیه نکنه عشق سابقه ات رو دیدی هوایی شدی که اینجوری داری ازش طرفداری میکنی و چون نخواستم باهاش سر میز باشم قاطی کردی!؟
خیره به چشمهام شد و گفت:
_خیلی بچه ای
با عصبانیت داد زدم
_بچه خودتی فهمیدی
با شنیدن این نوع حرف زدن من پوزخند عصبی زد یهو به سمتم یورش آورد بازوم رو تو دستش گرفت و محکم فشار داد که صورتم از شدت درد توهم رفت و با صدای گرفته ای گفتم:
_داری چه غلطی میکنی؟!
_ببند دهنت و فکر نکن چون بهت خندیدم عاشق چشم و ابروتم یا چیزی که هر طوری دلت بخواد میتونی با من حرف بزنی نه جونم من آریام آریا شوهرت حق نداری هر طوری دلت خواست حرف بزنی دفعه ی بعد صدات رو ببری بالا دندونات رو تو دهنت خورد میکنم.
با شنیدن حرف های عصبیش چشمهام از شدت بهت تعجب گرد شده بود باورم نمیشد داشت با من اینجوری حرف میزد
_تو …
حرفم رو قطع کرد:
_الانم گمشو تو اتاقت نمیخوام ببینمت.
و بازوم رو ول کرد هنوز خشک شده بهش خیره شده بودم یعنی این واقعا آریا بود! اگه آریا بود پس چرا این همه تغیر کرده بود چرا آخه دلیل این نوع حرف زدنش چی بود بغض کردم چونم لرزید بهش خیره شده بودم که نگاهش بهم افتاد برای یه لحظه احساس کردم چشمهاش پر از پشیمونی شد اما زود اون حس جاش رو به یه چیزی داد که ترسیدم نمیخواستم باور کنم یعنی چی چرا آخه آریا باید تا این حد تغیر کرده باشه.
اولین قدم رو برداشتم تا برم تا فرار کنم از اون نگاه پر از تنفر و سرد که هیچ عشقی وجود نداشت.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۷٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۷
#رئیس_مغرور_من

اما در اخرین لحظه پشیمون شدم به سمتش برگشتم و گفتم:
_خیلی عوض شدی چراش رو نمیدونم اما تو اون آریای قبلی نیستی
مکثی کردم و بعد از چند ثانیه خیره به چشمهاش شدم و ادامه دادم:
_شاید هم با اومدن عشق سابقت و فکر اینکه عوض شده هوایی شدی .
دیگه منتظر هیچ جوابی از جانبش نشدم و به سمت اتاق بچه ها رفتم قبل از اینکه داخل اتاقشون بشم اشکام رو پاک کردم نمیخواستم با گریه وارد اتاق بچه هام بشم ، داخل اتاق شدم به سمت تختشون حرکت نگاهی به جفتشون انداختم که خیلی آروم خوابیده بودند لبخندی روی لبهام نشست چه خوب که بچه بودند و از دنیای ما بزرگترا بیخبر.
* * * *
امروز اومده بودیم خونه ی آقاجون دیدن مامان با اینکه اصلا دلم راضی به رفتن نبود چون اون آرمیتا حالا خونه ی آقاجون زندگی میکرد و مطمئن بودم که گندش درمیاد از این کاراش چه نقشه ای داره و چه سودی براش داره ، بچه هارو به زحمت خواب کرده بودم داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم که صدای آرمیتا بلند شد
_بچه ها خوابیدن!؟
با شنیدن صداش ک از سالن اومد راهم رو به سمتش کج کردم و داخل سالن شدم و گفتم
_فکر نمیکنم بهت ربطی داشته باشه.
_اوه چرا انقدر عصبی حالا
پوزخندی بهش زدم و با تحقیر نگاهی به سرتا پاش انداختم و گفتم
_شاید بتونی بقیه رو گول بزنی اما منو نه
چشمهاش برق زد و گفت:
_زیاد داری خودت رو دست بالا میگیری خانوم کوچولو

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۸٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۸
#رئیس_مغرور_من

بلند شد روبروم ایستاد با لحن گستاخانه ای گفت:
_میدونی عزیزم من چرا برگشتم اونم خونه ی آقاجونی که تحقیرم کرد و به بدترین شکل من و از ارث محروم کرد و از خونش انداخت بیرون
ابرویی بالا انداختم و بهش خیره شدم که خودش ادامه داد:
_تا ازت انتقام بگیرم من همه چیزت رو ازت میگیرم خانواده ات شوهرت آقاجونت و حتی بچه هات …
با شنیدن اسم بچه هام نتونستم خودم رو کنترل کنم سیلی محکمی بهش زدم و گفتم:
_فکر اینکه بتونی بچه های من و داشته باشی از سرت بنداز بیرون آریا انقدر احمق نیست خام تو بشه و بهت اعتماد کنه تو به مار هفت که …
آرمیتا وسط حرفم پرید و با بغض مصنوعی گفت:
_چرا باور نمیکنی من عوض شدم من چرا باید بخوام شما رو از هم جدا کنم من …
و بعدش حرفش رو ادامه نداد شروع کرد به گریه کردن که کاملا مصنوعی بود تو این کارش مونده بود چرا یهو تغیر روش داد و حرفش رو عوض کرد حالا هم شروع کرده به گریه کردن
_طرلان
با شنیدن صدای آقاجون به عقب برگشتم ، داشت با اخم بهم نگاه میکرد حالا فهمیدم چرا آرمیتا یهو تغیر روش داد دوباره به سمت آرمیتا برگشتم و گفتم:
_تو حتی رفتارت و حرفات هم فیک انقدر بی عرضه و آدم عوضی هستی که حرفات رو عوض کنی فقط برای اینکه بگی آره من عوض شدم چیشد تا آقاجون رو دیدی حرفات عوض شد اما عزیزم ماه همیشه پشت ابر نمیمونه بلاخره یه روزی همه ماهیت واقعیت رو میبینن که تو همون آرمیتا هستی با همون ذات بدی که داشتی.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۸٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۵۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۰۹
#رئیس_مغرور_من

_طرلان بهتره بس کنی این بحث رو از شدت حسادت نمیدونی چی داری میگی اما آرمیتا عوض شده و تو حق نداری باهاش با اون لحن حرف بزنی فهمیدی!؟
نیم نگاهی به آقاجون انداختم پوزخندی زدم و گفتم:
_آره به نظر منم بسه دیگه نمیخوام حتی پام رو تو خونه ای بزارم که آرمیتاست و باهاش همکلام بشم.
بدون اینکه دیگه حرفی بزنم به سمت اتاق آرسین حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بله بفرمائید!؟
_آرسین منم طرلان میتونم بیام داخل!؟
_بیا
در اتاق رو باز کردم آرسین با بالا تنه ی برهنه روی تخت نشست بود و داشت موهاش رو شونه میکرد
_آرسین میتونی من و بچه ها رو ببری خونه یا تاکسی بگیرم!؟
با شنیدن این حرفم متعجب بهم خیره شد و گفت:
_چرا میخوای بری خونه الان مگه قرار نبود برای شام هم بمونی بعدش آریا بیاد دنبالتون.
_نه دیگه منصرف شدم نمیخوام تو خونه ای بمونم که بهم بگن داری به آرمیتا حسادت میکنی و حرفات از سر حسادت، دختره پرو پرو تو روم وایستاده میگه میخوام انتقام بگیرم اما آقاجون اومده میگه از سر حسادت حق نداری با آرمیتا با اون لحن حرف بزنی
آرسین بلند شد اومد روبروم ایستاد و گفت:
_آروم باش طرلان
_من آرومم آرسین اما نمیتونم تو خونه ای باشم که اون زن هست و داره صاف صاف میگرده تو چشمهام زل میزنه و با وقاحت تمام میگه خانواده ات شوهرت بچه هات رو ازت میگیرم
_خودت میدونی اون هیچکاری نمیکنه طرلان!
به چشمهای آرسین خیره شدم و گفتم
_این روزا دلشوره ی عجیبی دارم آرسین حس میکنم قراره یه اتفاق خیلی بد بیفته ذاتا آرمیتا هم برگشته تا انتقام بگیره.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۰
#رئیس_مغرور_من

داخل اتاق نشسته بودم و داشتم به بچه هام شیر میدادم که صدای موبایلم بلند شد سریع برداشتم و قبل از اینکه باز صدای بچه ها بلند بشه آروم جواب دادم:
_بله بفرمائید!؟
صدای فاطمه بلند شد
_سلام طرلان بی وفا کجایی دختر از وقتی زایمان کردی اصلا پیدا نیستی
لبخندی به غرغر هاش زدم و گفتم:
_وقت برای سر خاروندن ندارم ، تو چرا نمیای پیش من
صدای ذوق زده اش بلند شد
_راست میگیا حتما میام پیشت کلی خبر دارم نمیدونی چیا شده از وقتی که رفتی اگه بهت بگم شاخ درمیاری
_چیشده چخبر از شرکت
_شوهرت آرمیتا رو آورده سر کار همون کاری که تو میکردی حالا آرمیتا انجام میده وای باورت نمیشه طرلان آرمیتا انقدر خوب و متین رفتار میکنه که همه ی بچه های شرکت مجذوبش شدند اما میدونی چیه من اصلا احساس خوبی نسبت بهش ندارم و ازش متنفرم حس میکنم رفتاراش نمایش.
با صدایی که انگار از ته چاه داشت بیرون میومد گفتم:
_آرمیتا اومده شرکت؟!
فاطمه با شنیدن صدام پی به حال خرابم که با صدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت:
_طرلان ببین آریا اصلا بهش محل سگ هم نمیذاره اون …
حرفش رو قطع کردم و محکم گفتم:
_فاطمه
_جانم!؟
_آرمیتا واقعا اومده شرکت مشغول به کار شده!؟
_آره
_باشه فاطمه من بعدا بهت زنگ میزنم خداحافظ.
_خداحافظ
به دخترم خیره شدم که آروم آروم داشت شیر میخورد و پسرم که خوابیده بود ، آه تلخی کشیدم از وقتی بچه هام بدنیا اومده بودند اصلا وقت سر خاروندن نداشتم چه برسه به اینکه به خودم برسم و وقت کنم ببینم آریا داره چیکار میکنه چونم لرزید یعنی آریا واقعا اتاق من رو داده آرمیتا که مشغول به کار بشه اگه آرمیتا مخش رو میزد چی!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۱
#رئیس_مغرور_من

از فکر هایی که مغزم هجوم آورده بودند داشتم دیوونه میشدم باید با آریا حرف میزدم اون حق نداشت اتاق من رو به آرمیتا بده و بزاره آریا تو شرکت کار کنه انگار تموم کار هایی که آرمیتا کرده بود رو یادش رفته بود ، این دختره چی میخواست از ما چرا ولکن نبود و دست از سر ما برنمیداشت باید امروز با آریا حرف میزدم اینجوری نمیشد.
بعد از از اینکه سوگل و ساتین رو خوابوندم و بهشون شیر دادم از اتاق خارج شدم داخل سالن داشتم قدم میزدم و منتظر اومدن آریا شده بودم اما امشب انگار قرار نبود خبری از آریا بشه ساعت از دوازده شب گذشته بود گوشیم رو برداشتم و بهش زنگ زدم اما اصلا برنمیداشت خواستم به سمت اتاق برم که صدای باز شدن در سالن اومد ایستادم و برگشتم آریا بلاخره اومده بود تلو تلو خوران داشت راه میرفت انگار مست کرده بود لعنتی خیلی وقت بود آریا رو مست ندیده بودم جز اون شب که بهم تجاوز کرده بود حتی فکر کردن به اون شب هم وحشتناک بود سری تکون دادم تا این افکار آزار دهنده ام رو خاتمه بدم ، به سمت آریا رفتم بازوش رو گرفتم و با حرص گفتم:
_آریا تو مست کردی آره!؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و با چشمهای قرمز شده اش زل زد تو چشمهام و با لحن خماری گفت:
_توله سگ میخوای به من خیانت کنی آره
چشمهام گرد شد
_چی داری میگی آریا من میخوام بهت خیانت کنم
دستم رو گرفت و به سمت نشیمن برد پرتم کرد روی مبل ک اخی از درد گفتم و اخمام تو هم رفت با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_هیچ معلوم هست داری چیکار کنی آریا مست کردی زده به سرت!؟
_پارت میکنم توله سگ میخوای به من ..
با داد ادامه داد
_به آریا کسی که همه ازش میترسن و حساب میبرن خیانت کنی آره ج.ن.ده خانوم
چشمهام گرد شد چی گفت به من ج.ن.ده بسه دیگه هر چقدر سکوت کردم درسته عاشقش بودم اما اون حق نداشت انقدر وقیحانه با من صحبت کنه و بهم فحش بده و انگ هرزه بودن بزنه.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۰٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۵۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۲
#رئیس_مغرور_من

با عصبانیت بهش خیره شدم و داد زدم:
_مواظب حرف زدنت باش آریا تو حق نداری با این لحن با من صحبت کنی میفهمی حق نداری بهم فحش بدی حتی اگه مست باشی و حالیت نباشه من زنتم نه یه هرزه که داری باهام اینجوری حرف میزنی
_ببند دهنت و زنیکه ی پتیاره فکر کردی من خرم نمیدونم داری با اون میلاسی
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و شکه گفتم:
_کدوم مرتیکه چی داری میگی تو؟!
بهم نزدیک شد دهنش داشت بوی گند الکل میداد صورتم رو با چندش جمع کردم که زمزمه وار خیره به چشمهام گفت:
_چیه از بوش خوشت نیومد عشقممم
عشقم رو جوری کشیده گفت که بدنم مور مور شد به سختی لب باز کردم و گفتم:
_آریا برو کنار تو الان مستی نمیدونی چی داری میگی.
_من مست نیستم
کمرم رو گرفت و دستش رو برد زیر پاهام و بلندم کرد با ترس جیغی کشیدم که قهقه ی مستانه ای زد و گفت:
_ترسیدی خوشگلم
_آریا تو رو خدا بزارم زمین داری چیکار میکنی!؟
_هیش میخوام یه شب رویایی بسازم برات خانومم تا دیگه به هر خری پا ندی من که شوهرتم چی میشه باهام باشی توله سگ مگه از اون مرتیکه چی کم دارم هان
_آریا من نمیفهمم چی داری میگی تو تو رو خدا بسه اینکارو نکن
در اتاق رو با پاهاش باز کرد من رو روی تخت پرت کرد که آخی گفتم پوزخندی زد و با صدایی که حالا خشن شده بود گفت:
_امشب شب سختی میشه برات خانومم من تو رابطه یخورده خشنم تو هم هات باش برام کارت آسون بشه.
با پته تته گفتم:
_آریا تو چی داری میگی لطفا اذیتم نکن.
_اذیتت نمیکنم ک خانومم وظیفه ات تمکین کردن از شوهرت فقط میخوام اینو آرومش کنی.
و به پایین تنه اش اشاره کرد که وحشت زده بهش خیره شدم این اولین بار بود آریا انقدر وقیحانه و بی پروا داشت حرف میزد هیچ این شکلی ندیده بودمش اشک تو چشمهام جمع شده بود اومدم بلند بشم که فهمید زود اومد و روم خیمه زد و با صدای خماری گفت؛
_کجا کجا هنوز شروع نکردیم
دستش رو برد زیر لباسم که نالیدم
_آریا نکن
ولی بدون توجه به اعتراض من لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۳٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۳
#رئیس_مغرور_من

یه رابطه اجباری و پر از درد بود برای من آریا مثل یه حیوون باهام رفتار برخورد کرد جوری که تموم مدت داشتم اشک میریختم و التماسش میکردم اما اون فقط داشت خودش رو ارضا میکرد هم جسمش هم روحش رو من رو یه زن خیانتکار تصور میکرد که بهش خیانت کردم اما اون سخت در اشتباه بود من آرمیتا نبودم من طرلان بودم عاشقش بودم دلیلی نداشت بهش خیانت کنم ، تقریبا نیمه های شب بود که دست از سرم برداشت تموم بدنم داشت درد میکرد اسمش رو نمیشد گذاشت رابطه باید بهش گفته میشد تجاوز حتی بدتر و دردناک تر از شب اولی که با بیرحمی دخترانگیم رو ازم گرفته بود ، انقدر درد داشتم که طولی نکشید چشمهام گرم شد و خوابم برد
_طرلان بیدار شو
با شنیدن صدای آریا کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم و با درد گفتم
_چیشده!؟
_بچه ها دارند گریه میکنند گرسنه ان شیر میخواند
_باشه الان
اومدم بلند بشم که با دردی که زیر شکمم پیچید آخی گفتم و چهره ام تو هم رفت که صدای نگران آریا بلند شد:
_طرلان خوبی!؟
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و با چشمهایی که اشک توش حلقه زده بود بهش خیره شدم که خم شد کنارم نشست و گفت:
_میخوای بریم بیمارستان خیلی درد داری
با یاد آوری دیشب و رفتار وحشیانه اش چشمهام سرد شد و با لحن سردی گفتم:
_نمیخواد
_طرلان از من ناراحتی؟!
_مهم نیستی برام دیگه
از شنیدن صدام با اون لحن سرد جا خورد به وضوح میشد حس کرد.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۳٫۱۹ ۱۰:۱۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۴
#رئیس_مغرور_من

_طرلان
بدون توجه به صدای بهت زده اش به سختی از روی تخت بلند شدم و در حالی که سعی میکردم ملافه از دورم نیفته به سمت حموم حرکت کردم ، داخل حموم که شدم به در تکیه دادم و اجازه دادم تا اشکام بریزن لعنتی آخه تو چت شده چرا اون شکلی مثل یه حیوون دیشب باهام رفتار کردی ، بعد از اینکه دوش گرفتم حوله ی تن پوش رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم آریا روی تخت نشسته بود و داشت بچه هارو آروم میکرد ، لباسام رو برداشتم و دوباره برگشتم داخل حموم و عوضش کردم و بیرون اومدم بدون خشک کردن موهام رفتم سمت بچه ها تا بهشون شیر بدم که صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_برو موهات رو خشک کن
بدون توجه به حرفش با لحن خشکی گفتم:
_برو کنار باید به بچه ها شیر بدم.
روی تخت نشستم و سوگند رو ازش گرفتم و بهش شیر دادم که صدای بم آریا بلند شد:
_طرلان من دیشب مست بودم!
پوزخندی زدم آقا رو باش تازه یادش اومده مست بوده
_من کنترلی روی رفتارم نداشتم
نمیخواستم موقع شیر دادن به بچه هام باهاش بحث کنم پس سکوت رو ترجیح دادم اون وقتی دید من همچنان ساکتم با صدای عصبی گفت:
_طرلان
_ساکت باش آریا صدای بچه هارو درنیار بعدا صحبت میکنیم.
آریا با شنیدن این حرفم ساکت شد و دیگه چیزی نگفت.

* * * *
چند مدت گذشته بود و رفتار من با آریا خیلی سرد شده بود نمیتونستم ببخشمش هر چی به اون شب فکر میکردم باعث میشد عذاب بکشم کلافه سری تکون دادم که صدای موبایلم بلند شد به سمتش رفتم با دیدن شماره سام متعجب شدم چیکار داشت با من سام که بهم زنگ میزد از وقتی که ازدواج کرده بودم اصلا باهاش برخوردی نداشتم ، بیخیال فکر کردن دکمه ی اتصال رو زدم
_سلام بفرمائید
صدای همیشه بمش داخل گوشی پیچید:
_سلام طرلان خوبی؟!
_خوبم سام ممنون تو خوبی چخبرا
_میخوام ببینمت کارت دارم.
متعجب گفتم:
_چیکارم داری!؟

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۳٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۵
#رئیس_مغرور_من

_امروز به آدرسی که برات میفرستم بیا خودت میفهمی فقط حتما بیا طرلان باشه!؟
دو دول بودم قبول کنم یا نه اگه آریا میفهمید خیلی عصبی میشد که من با سام رفتم بیرون
_سام شرمنده من نمیتونم بیام آخه …
وسط حرفم پرید و گفت:
_طرلان اگه کار مهمی باهات نداشتم نمیگفتم بیای واجب لطفا
با دیدن اصرار های بیش از حدش نگران گفتم:
_سام خوبی چیزی شده!؟
_خوبم چیزی نشده فقط کار مهمی باهات دارم حتما باید ببینمت یه آدرس برات میفرستم عصر بیا.
_باشه سام
_ممنونم طرلان خداحافظ
وقتی گوشی رو قطع کردم متعجب شدم چرا سام اینقدر اصرار داشت حتما برم دیدنش دلیلش رو نمیدونستم ولی از طرفی هم نگران شده بودم ،میدونستم اریا تا شب شرکت پس اگه عصر میرفتم و زود میومدم خبردار نمیشد نمیخواستم بدونه و باز داد و قال راه بندازه شماره اش رو گرفتم تا ببینم امشب زود میاد یا نه این سام هم بدجور روی اعصاب من راه میرفت اخه این هم وقت کار داشتن تو بود ، شماره ی آریا رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق صداش بلند شد:
_بله
انقدر سرد بود لحن صداش که برای یه لحظه جا خوردم اما زود به خودم اومدم و گفتم:
_آریا امشب چه ساعتی میای!؟
_امشب کارم طول میکشه شاید دیر بیام چطور!؟
_هیچی همینجوری پرسیدم باشه پس خداحافظ
بعد گوشی رو قطع کردم و زنگ زدم مامان تا بیاد پیش بچه ها و مراقبشون باشه مامان ازم پرسید کجا میخوای بری که بهش گفتم میرم دیدن سام اون هم گفت به شوهرت خبر بده گفتم بهش آریا بفهمه قاطی میکنه و سام خیلی اصرار داشته که برم اگه به خودم بود که اصلا نمیرفتم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۲٫۰۳٫۱۹ ۰۹:۵۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۱۶
#رئیس_مغرور_من

بعد از اینکه آماده شدم به آدرسی که سام داده بود حرکت کردم یه خونه ویلایی بود روبروم ترس برم داشت چرا تو خونه قرار گذاشته بود اما با فکر اینکه شاید چیز مهمی باشه و به کمک من نیاز داشته باشه زنگ در رو زدم که طولی نکشید در خونه باز شد داخل شدم یه باغ بزرگ بود که آدم رو مبهوت میکرد بیخیال نگاه کردن به باغ شدم سام کنار در خونه ایستاده بود به سمتش رفتم و گفتم:
_سلام سام
لبخندی زد و گفت:
_سلام طرلان خوبی
و دستش رو به سمتم دراز کرد که بدون اینکه باهاش دست بدم گفتم:
_سام چیکار داشتی باهام زود باش بگو من باید برم بچه هام تنها هستند
نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_بیا داخل بهت میگم موضوع مهمیه سر پا نمیشه گفت
نمیدونم چرا حس بدی بهم دست داد از شنیدن حرفش و اینکه وقتی داشت حرف میزد نگاهش رو ازم میدزدید که این مشکوک بود دلشوره ی عجیبی داشتم و نمیدونستم چرا ، سری تکون دادم تا افکار آزار دهنده ام رو پس بزنم و داخل خونه شدم به سمت قسمت نشیمن من رو برد و گفت:
_چی میخوری طرلان
_یه لیوان آب لطفا
سری تکون داد و رفت بعد از چند دقیقه اومد آب رو به سمتم گرفت که برداشتم و آب رو یکجا خوردم تا شاید این دلشوره ی عجیبی که داشتم کم بشه نفس عمیقی کشیدم و به سام خیره شدم و گفتم:
_نگفتی باهام چیکار داشتی!؟
تک خنده ای کرد و گفت:
_میگم عزیزم چرا انقدر عجله داری
با شنیدن کلمه ی عزیزم از دهن سام هم شکه شدم هم عصبی اون حق نداشت این حرف رو بزنه تا خواستم چیزی بگم حس سردرد شدیدی بهم دست داد که آخرین لحظه فقط صدای سام رو میشنیدم
_قرصا اثر کرد
و سیاهی مطلق.
* * * *
با شنیدن صدا های عجیب غریبی که داشت میومد چشمهام رو باز کردم سر درد بدی داشتم دیدم که واضح شد ناله ای از سر درد کردم که صدای خشن و ترسناک آریا رو شنیدم:
_زنیکه ی ج.ن.ده میکشمت!
سرم رو بلند کردم و بهشون خیره شدم متعجب از دیدن آریا آرمیتا آقاجون و بابا آرسین با صدایی شکه گفتم:
_اینجا چخبره!؟
با شنیدن این حرف آریا به سمتم هجوم اورد و عصبی داد زد
_به من خیانت میکنی آره به آریا با دستای خودم میکشمت

🍁🍁🍁🌹

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن