رمان رئیس مغرور من پارت۵

۵ (۱۰۰%) ۱ vote

رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت اول تا اخرر رمان رئیس مغرور من وارد شوید و یا از انتهای صفحه بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

☆ازدواج صوری☆, [۳۰٫۰۱٫۱۹ ۰۰:۰۳]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۲۴
#رئیس_مغرور_من

همه ی قول و قرار هاشون گذاشته شد قرار شد فردا بریم آزمایش خون بعدش هم عقد کنیم خیلی زود هم مراسم عروسی برگذار میشد چون وضع مالیشون خوب بود هیچ مشکلی نداشتند و همه چیز خیلی زود حل میشد.
* * * *
_طرلان بیدار شو.
با شنیدن صدای مامان چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم:
_مامان خوابم میاد بزار بخوابم
با حرص گفت:
_بیدار شو الان آریا میاد باید برید آزمایش اون وقت تو راحت گرفتی خوابیدی زود باش پاشو.
زیر لب شروع کردم به غرغر کردن آخه مادر من کله صبح من رو بیدار کردی کجا برم تازه دلت خوشه تو هم آزمایش خون پوزخندی روی لبهام نشست مادر بیچاره ی من خبر نداشت ک دخترش حامله اس خیلی وقته ک خیلی چیزا رو رد کرده.
بعد اینکه آماده شدم صدای زنگ خونه بلند شد با گفتن خداحافظ از خونه زدم بیرون آریا اومده بود سوار ماشینش شدم تموم طول راه ساکت داشت رانندگی میکرد تا موقع رسیدن هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.وقتی ماشین ایستاد پیاده شدیم و داخل رفتیم کمی منتظر موندیم و بعدش رفتیم خون دادیم و آزمایش های لازم رو بعد تموم شدن کار ها از آزمایشگاه خارج شدیم همین ک پام رو بیرون گذاشتم حس کردم سرم داره گیج میره دستم رو روی سرم گذاشتم به بازوی آریا چنگ انداختم ک به سمتم برگشت با دیدن صورتم نمیدونم چی دید ک نگران گفت:
_خوبی؟!
با صدایی ک به زور از ته حلقم درمیومد گفتم:
_سرم داره گیج میره.
دستش رو انداخت زیرپاهام و بلندم کرد من رو به سمت ماشین برد انقدر بیحیال بودم ک اصلا نای اعتراض کردن هم نداشتم داخل ماشین همین ک سرم رو تیکه دادم چشمهام سیاهی رفت و دیگه هیچ.
چشمهام رو باز کردم یکی کنارم نشسته بود با صدای گرفته ای گفتم:
_آب
سرش رو بلند کرد آریا بود با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت:
_آب میخوای؟!
_آره.
بلند شد رفت برام یه لیوان آب اورد و کمکم کرد بخورم ، صداش بلند شد:
_خوبی؟!
با صدای گرفته ای گفتم:
_خوبم فقط بدنم یخورده بی حال.
_باید بیشتر مراقب خورد و خوراکت باشی بدنت ضعیف شده.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۰٫۰۱٫۱۹ ۰۰:۰۳]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۲۵
#رئیس_مغرور_من

بعد اینکه دکتر یه سری توصیه کرد و یه سری قرص برام نوشت مرخصم کرد ، آریا بعد از رسوندن من کلی تاکید هر چیزی نیاز داشتم بهش زنگ بزنم و اگه مشکلی داشتم بهش خبر بدم، نمیدونستم انقدر بچه دوست داره.
داخل اتاق نشسته بودم و داشتم به اتفاقاتی ک تو چند روز اخیر افتاده بود فکر میکردم ک صدای در اتاق بلند شد با صدای گرفته ای گفتم:
_بفرمائید؟!
طولی نکشید ک در اتاق باز شد و قامت آرسین تو در نمایان شد لبخندی زدم و روی تخت نشستم ، اومد کنارم نشست و گفت:
_خوبی
_خوبم
نفس عمیقی کشید و گفت:
_چه حسی داری
لبخندی زدم و گفتم:
_خودمم نمیدونم چه حسی دارم
_طرلان؟!
نگاهم رو به چشمهاش دوختم و گفتم:
_جانم
_تو آریا رو دوست داری؟!
چی باید بهش میگفتم خودم هم نمیدونستم ، تازه این ازدواج یه ازدواج صوری بود از نظر من چرا چون فقط بخاطر بچه بود وگرنه آریا هیچ علاقه ای به من نداشت اون هنوز عاشق آرمیتا بود وقتی اون شب ک مست کرده بود بهم تجاوز کرد من رو جای اون اشتباه گرفته بود چرا باید عاشق من بشه من فقط یه سرگرمی براش بودم برای ارض*ای هوسش.
_پس چیزی ک فکر میکردم درسته تو هیچ حسی بهش نداری پس چرا میخوای باهاش ازدواج کنی؟!
با شنیدن این حرف آرسین هول شدم لبخندی زدم و گفتم:
_ن دوستش دارم.
مشکوک با چشمهای ریز شده بهم خیره شد برای اینکه ذهنش رو منحرف کنم گفتم:
_آرسین امروز این چه سئوال هایی ک میپرسی.
تا خواست چیزی بگه در اتاق بی هوا باز شد و پشت بندش صدای جیغ شهین بلند ‌.‌.‌..

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۰٫۰۱٫۱۹ ۱۰:۲۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۲۶
#رئیس_مغرور_من

خشک شده بهش خیره شده بودم ، چون یهو در اتاق رو باز کرد وحشت زده شده بودم با صدای بلندی جیغ زد:
_دختره ی هرزه!
با شنیدن این حرف حس کردم برای یه لحظه دنیا جلوی چشمهام سیاهی رفت نکنه فهمیده بود!صدای عصبی آرسین بلند شد:
_مامان.
شهین به سمتش برگشت و گفت:
_این دختره یه….
_چخبره اینجا؟!
با شنیدن صدای پدر بزرگ برای اولین بار انگار دنیا رو بهم دادند با التماس بهش خیره شدم ک دوباره صدای شهین بلند شد:
_آقاجون این دختره هر….
_خفه شو.
با دادی ک آقاجون زد شهین ساکت شد و بهت زده بهش خیره شد ک آقاجون با صدای عصبی گفت:
_دفعه ی آخرت باشه همچین بی احترامی هایی ازت میبینم حالا هم گمشو جلوی چشمهام نباش.
شهین با گریه از اتاق زد بیرون آرسین هم همراهش رفت روی تخت افتادم دستم رو روی قلبم ک داشت تند تند میزد گذاشتم ک صدای پدر بزرگ بلند شد:
_نگران نباش.
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_همه چیز رو فهمید؟!
_نه
متعجب گفتم:
_پس چرا…
_چون دختر خواهرش عاشق آریا بود و امروز آریا بهش گفته خیلی وقته با تو داخل رابطه و دوستت داره اینجوری الم شنگه به پا کرده نیازی نیست با هر اتفاقی ک افتاد بترسی تا وقتی من زنده ام هیچکس از این موضوع خبر دار نمیشه.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۱٫۰۱٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۲۷
#رئیس_مغرور_من

با رفتن آقاجون از اتاق نفس راحتی کشیدم هر چی بیشتر میگذشت بیشتر رو تصمیم مصمم میشدم ، بهترین تصمیم بود ازدواج با آریا شاید اگه آریا باهام ازدواج نمیکرد و مئسولیت کاری ک کرده بود رو به عهده نمیگرفت زندگیم خیلی سخت میشد.
از سر جام بلند شدم و از اتاقم خارج شدم به سمت پایین حرکت کردم طبق معمول صدای مامان داشت میومد و بابا انگار جز مامان بابا هیچکس تو سالن نبود به سمت پایین ک رفتم سلام بلند بالایی دادم ک با گرمی جوابم رو دادند ، روی مبل تک نفره نشستم روبروی مامان و گفتم:
_مامان بابا یه سئوال دارم؟!
بابا و مامان سئوالی بهم خیره شدند صدای بابا بلند شد:
_چه سئوالی دخترم؟!
_شما میخواید همیشه تو این خونه بمونید؟!
مامان نگاهش رو بابا دوخت صدای محکم و جدی بابا بلند شد:
_نه.
لبخندی از شنیدن این حرفش روی لبهام نشست خوب بهتر بود ک بابا اینا اینجا برای همیشه نمیموندند خیالم راحت شده بود با وجود شهین اصلا زندگی خوبی نخواهند داشت.
_چرا این سئوال رو پرسیدی؟!
با شنیدن این سئوال بابا شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_همینجوری.
تا خواستم حرفی بزنم صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن اسم آریا با گفتن ببخشیدی بلند شدم و به سمت بیرون از خونه رفتم دکمه ی اتصال رو زدم و گفتم:
_بله؟!
صدای عصبیش بلند شد:
_اون زنیکه اذیتت کرد؟!
متعجب گفتم:
_کی؟!
_شهین
پس فهمیده بود شهین اومده بود داخل اتاقم با صدایی ک سعی میکردم آروم و خونسرد باشه گفتم:
_اذیت کرده باشند میخوای چیکار کنی مثلا؟!
_میکشم کسی رو ک بخواد زنم رو اذیت کنه.
با شنیدن این حرفش طپش قلبم بیشتر شد.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۱٫۰۱٫۱۹ ۱۰:۲۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۲۸
#رئیس_مغرور_من

گونه هام گر گرفت حس میکردم قلبم چجوری دیوانه وار داره خودش رو میکوبه صدای خشدارش بلند شد:
_من همیشه هواسم بهت هست خوشگلم مراقب خودتون باش.
و بعد صدای بوق ، لعنتی چرا داشت باهام بازی میکرد نمیدونست قلب من چقدر بی جنبه اس.
_طرلان؟!
با شنیدن صدای بابا از پشت سرم هینی کشیدم و به سمتش برگشتم و گفتم:
_شما اینجا بودید اصلا متوجه نشدم.
_تازه اومدم میخواستم باهات حرف بزنم.
_چیزی شده؟!
_نه فقط میخواستم باهات درمورد ازدواجت با آریا حرف بزنم تو واقعا اون و دوست داری؟!
مکث کردم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آره
_باید از همون روز ک تو شرکت مشغول بوسیدن بودید میفهمیدم.
با شنیدن این حرفش داغ شدم ، حس کردم تموم بدنم گر گرفت لعنتی داشتم از خجالت میمردم صدای خنده ی بابا بلند شد ک با حرص گفتم:
_بابا
_اصلا خجالتی بودن بهت نمیاد خرگوش کوچولوی من.
با شنیدن این حرفش لبخندی زدم ک اینبار صدای جدیش بلند شد:
_اگه به هر دلیلی با این ازدواج مخالف بودی من همه جوره پشتتم دخترم کسی تو رو به کاری حق نداره اجبار کنه یادت نره تو هر شرایطی تو یه بابا داری ک همیشه پشتت.
لبخند تلخی زدم بابا فکر میکرد شاید آقاجون مجبورم کرده اما نمیدونست چرا دارم ازدواج میکنم با آریا.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۱٫۰۱٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۲۹
#رئیس_مغرور_من

زمان داشت به سرعت سپری میشد بعضی روز ها بخاطر خرید عروسی اصلا شرکت نمیرفتم ، امروز هم آریا قرار بود بیاد دنبالم تا بریم بقیه ی وسایل رو بخریم حالا نمیدونستم چه اصرای بود ک باید با هم بریم امروز واقعا خسته شده بودم از اینکه با اون کوه یخ برم خرید درست عاشق خرید کردن بودم اما نه با اون . سریع آماده شدم و یه آرایش ملایم روی صورتم انجام دادم و به سمت پایین رفتم.
_طرلان؟!
با شنیدن صدای مامان از سالن داد زدم:
_بله مامان.
_شب به آریا هم بگو بیاد شام همه اینجا هستند.
_چشم مامان.
و به سمت بیرون رفتم در طی طول راه زیر لب داشتم به آریا فحش میدادم و غر میزدم تو این مدت خیلی حرصم داده بود پسره ی روانی معلوم نبود وقتی عقد کردیم و رفتیم تو یه خونه میخواد چه بلاهایی سرم در بیاره تعادل روانی نداشت ک اصلا.
در حیاط رو باز کردم و خارج شدم ماشینش کنار در پارک بود و خودش کنار ماشین ایستاده بود ، تیپ سر تا پا مشکی واقعا جذاب تر از همیشه کرده بودتش یه عینک دودی هم زده بود ک قیافه اش رو بیشتر شبیه خلافکار ها کرده بود لبخندی روی لبم نشست از تشبیه ام ک سریع پسش زدم ، به سمتش رفتم
_بریم؟!
بدون اینکه جوابم رو بده فقط سرش رو تکون داد انگار لال بود یا چیزیش میشد اگه جواب میداد پسره ی مغرور.با حرص داخل ماشین نشستم و محکم در ماشینش رو بستم ک اصلا به روی مبارکش نیاورد و کفری نشد این رفتارش واقعا گاهی عصبیم میکرد خیلی خونسرد بود خیلی و همین میرفت رو مخم، زیادی فضای ماشین ساکت بود کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
_واجب بود امروز بیایم خرید ، خوب خودت میرفتی میخریدی.
با صدای سرد و خشکی گفت:
_من هم خودم میتونستم بیام وسایلی رو ک باید بخرم منتها مامان اصرار داشت با هم بیایم بخریم.
_حالا مگه این وسایل چی هستند ک خریدش انقدر مهم و حتما باید با هم میومدیم؟!
_وقتی رسیدیم خودت میفهمی.
با حرص نگاهم و ازش گرفتم پسره ی عوضی جز اینکه حرصم رو دربیاره هیچ کاری بلد نبود.
با چشمهای گرد شده به لباس خواب فروشی خیره شده بودم ک آریا دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید داخل چون هنوز تو بهت بودم بدون حرف دنبالش کشیده میشدم ، هیچکس داخل مغازه نبود یه دختره با صورت آرایش کرده و غلیظ ک فروشنده بود اومد و با صدای نازکی گفت:
_سلام بفرمائید؟!
آریا بدون اینکه بهم نگاه بندازه با صدای خشک و بمش گفت:
_چند تا لباس خواب میخوام با طرح های فانتزی و جدید میخوام.
فروشنده نگاهی بهش انداخت لبخند ژکوندی زد و گفت:
_چشم الان.
تازه با رفتن فروشنده به اون سمت رفت ک لباس بیاره به خودم اومدم به سمت آریا برگشتم و گفتم:
_تو داری چیکار میکنی نکنه فکر کردی ازدواج ما واقعی؟!
به سمتم برگشت ابرویی بالا انداخت و گفت:
_داریم ازدواج کنیم تا جایی هم ک میدونم بچه ی من داخل شکمت و تو بعد از عقد همسر قانونی من میشی طبق قانون و دین بعد عقد وظیفه ات تمکین کردن از شوهرت غیر اینه؟!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۲۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۰
#رئیس_مغرور_من

بهت زده بهش خیره شدم این چی داشت میگفت از شدت حرص و عصبانیت زبونم بند اومده بود ، خم شد روی صورتم و با لحن خماری زمزمه کرد:
_دلم برای با تو بودن تنگ شده عزیزم.
عزیزم رو جوری کشیده گفت ‌ک حس کردم لرزه ای به تنم افتاد چند ثانیه فقط مسخ شده به چشمهاش خیره شده بودم ک صدای فروشنده باعث شد نگاهم رو به سختی از چشمهاش بگیرم.
با دیدن لباس خواب های کوتاه قرمز جیغ فانتزی کم مونده بود از شدت حرص بشینم وسط مغازه جیغ بکشم آخه اینا چی بود داشت میخرید نکنه واقعا میخواد بعد ازدواج من شب ها باهاش باشم اما کور خونده پسره ی هوس باز ، بعد از اینکه کلی جیغ و داد من رو در آورد بلاخره رضایت داد تا بریم با حرص گفتم:
_تموم شد بریم؟!
لبخند موزی زد ک باعث شد چشمهام گرد بشه معلوم نبود باز چی تو فکر مریضش بود مرتیکه ی روانی ک لبخند ژکوند داشت تحویلم میداد‌
_تموم شد بریم.
به سمت ماشین رفتم وقتی داخلش نشستم جوری در رو محکم بستم ک حس کردم در بشکنه اما مهم نبود فقط باید یه جوری حرصم رو خالی میکردم.آریا خیلی خونسرد اومد پشت رل نشست ک با عصبانیت گفتم:
_من و ببر خونه.
_باشه
از این همه خونسردیش حرصم میگرفت البته باید اینجوری خونسرد ریلکس بود من و حرص داده بود کفرم رو در آورده بود دلش خنک شده بود مرتیکه مریض احوال، با شنیدن صدای زنگ موبایلم و دیدن اسم سام ک داشت خودنمایی میکرد لبخند خبیثی روی لبهام نشست الان وقت تلافی بود دکمه ی اتصال رو زدم و گفتم:
_سلام سام خوبی!؟
_سلام طرلان خوبی کجایی؟!
نگاهی به نیم رخ آریا انداختم ک بیتفاوت داشت رانندگی میکرد و اصلا انگار به حرف من توجه نمیکرد.
_مرسی بیرون .
_فردا وقت داری؟!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_آره چطور
_میخوام ببینمت.
لبخندی زدم و برای حرص دادن آریا ک عین یخ نشسته بود و هیچ عکس العملی نشون نمیداد صدام رو نازک کردم و با عشوه گفتم:
_باشه عزیزم تو آدر….
هنوز حرفم تموم نشده بود ک گوشی از دستم کشیده شد و از شیشه پرتش کرد بیرون به سمتش برگشتم تا حرف بارش کنم‌ک با دیدن صورتش حرف تو دهنم ماسید.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۱
#رئیس_مغرور_من

صورتش از شدت خشم داشت به کبودی میزد رگ گردنش برآمده شده بود ، ماشین ایستاد به سمتم برگشت کامل با چشمهاش ک حالا کاسه ی خون بود زل زد به چشمهام و گفت:
_مگه بهت نگفته بودم حق نداری اسم هیچ مردی رو جلوی من به زبون بیاری؟!
ساکت بهش خیره شده بودم جرئت اینکه حرفی رو بزنم نداشتم وقتی دید ساکتم داد زد:
_باتوام جواب من و بده.
از شنیدن صدای داد بلندش وحشت زده دستم رو روی قلبم گذاشتم عجب غلطی کردم تحریکش کردم یکی نیست بگه تو ک میترسی غلط میکنی از اینکارا بکنی. به خودم جرئت دادم و زل زدم داخل چشمهاش و گفتم:
_ببخشید شما کی باشید؟!
با شنیدن این حرفم پوزخند ترسناکی زد و گفت:
_هنوز هم میخوای بدونی من کی چیکاره اتم با وجود بچه ی داخل شکمت هنوز نفهمیدی.
در مقابل چشمهای بهت زده ام خم شد و لبهاش رو روی لبهام گذاشت با خشونت خاصی شروع کرد به بوسیدن لبهام اولش شکه بهش خیره شده بودم اما بعد چند ثانیه ک گذشت بدنم سست شد و چشهام بسته من هم شروع کردم خیلی ناوارد شروع کردم به بوسیدنش با همراهی کردن من انگار وحشی تر شد ک گازی از لبهام گرفت آخی گفتم ک عمیق بوسه ای روی لبهام زد و ازم جدا شد، داشتم نفس نفس میزدم نمیدونم چم شده بود ک اینجوری کردم انگار هیپنوتیزم شده بودم ، چشمهام رو باز کردم ک نگاهم به چشمهای خمار و قرمز شده اش افتاد با نگاه خاصی بهم خیره شد و گفت:
_هیچوقت با غیرت من بازی نکن خوشگلم باشه؟!
نمیدونم چیشد ک مسخ شده به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_باشه.
لبخند جذابی زد و خم شد گونم رو بوسید و شروع کرد به رانندگی کردن دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد عین یه دختر خوب با گونه هایی ک شک نداشتم از خجالت و هیجان قرمز شده بود نشسته بودم، قلبم داشت تند تند خودش رو میکوبید.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۱۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۲
#رئیس_مغرور_من

همه مشغول خوردن شام بودیم عمه نیلا و همه بودند ک صدای شهین بلند شد:
_آریا ؟!
آریا سرش رو بلند کرد نگاه یخ زده اش رو بهش و با صدای خشک و خشدارش گفت:
_بله؟!
_پس تکلیف مریم چی میشه؟!
آریا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا من باید تکلیف دختر مردم رو مشخص کنم؟!
کنجکاو بهشون خیره شده بودم این مریم دیگه کی بود باز شهین داشت میگفت ، شهین لبخند حرص دراری زد و گفت:
_دختر مردم!مگه قرار نبود باهاش ازدواج کنی مادرت اومد خواستگاری حلقه ی نشون دستش کرده و تو الان میگی دختر مردم؟!
بهت زده بهشون خیره شده بودم رنگ از صورت عمه نیلا پریده بود و این نشون میداد ک حرف های شهین واقعیت دارند.
آریا خونسرد به چهره ی شهین زل زد و با بی تفاوتی گفت:
_من هیچ انگشتری دست هیچ دختری نکردم هیچ قولی به هیچکس ندادم و حتی خبر ندارم پس هیچ ربطی به من نداره.
شهین با خشم بهش خیره شد
_تو ….
صدای داد پدر بزرگ بلند شد:
_کافیه دیگه نمیخوام هیچ بحثی بشه.
با شنیدن این حرف ها انقدر حالم بد شد ک حالت تهوع بهم دست داد سریع دستم رو جلوی دهنم گرفتم و به سمت سرویس دویدم داخل ک شدم تا تونستم داشتم عق میزدم صدای نگران بقیه داشت میومد، انقدر عق زدم تا اینکه حس کردم جونی تو تنم نمونده در رو باز کردم ک بقیه رو دیدم.
_طرلان دخترم خوبی؟!
اومدم جواب بابا رو بدم ک چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق…

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۳
#رئیس_مغرور_من

با درد چشمهام رو باز کردم داخل اتاقم بودم داشتم به مخم فشار میاوردم ک در اتاق باز شد و قامت آریا نمایان شد با دیدن چشمهای باز شده ام به سمتم اومد و گفت:
_خوبی؟!
خواستم جوابش رو بدم ک با یاد آوری حرف هایی ک شهین زده بود اخمام تو هم رفت با حسادت بهش خیره شدم و گفتم:
_تو واقعا با اون دختره نامزد کرده بودی؟!
_چی؟!
_نمیخواد خودت رو بزنی اون راه بگو ببینم تو واقعا با اون دختره نامزد بودی آره ؟!
یه جور خاصی بهم خیره شد و گفت:
_من با اون دختره نامزد نکردم هیچوقت حتی تا حالا یکبار هم باهاش هم صحبت نشدم این حرف ها فقط بین مامانم و مامانش رد و بدل شده.
با شنیدن حرف هاش آرامش تو قلبم سرازیر شد لبخند محوی روی لبهام نشست با صدای گرفته ای گفتم:
_جدی میگی؟!
سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_آره
چشمهام برق زد ک صدای خشدارش بلند شد:
_حسودیت شده بود؟!
با شنیدن این حرفش هل شدم به من من کردن افتادم ک وسط حرفم پرید و گفت:
_میدونم حسودیت شد خوشگلم اما نیازی نیست بخاطر این چیزای از پیش پا افتاده خودت رو ناراحت کنی.
حق به جانب بهش خیره شدم و گفتم:
_من اصلا حسودیم نشده بود من ‌….
یه جوری نگاهم کرد ک ساکت شدم و حرفم رو ادامه ندادم کمی خیره خیره به چشمهاش نگاه کرد سرش داشت نزدیک میشد ک در اتاق باز شد و بابا مامان اومدند داخل اتاق آریا بلند شد و خیلی خونسرد ایستاد
مامان به سمتم اومد و با نگرانی گفت:
_طرلان خوبی؟!
_خوبم مامان
_چت شد یهو تو.
صدای بابا بلند شد:
_شلوغش نکن خانومم حالش بهتره الان فردا میبرمش دکتر آزمایش بده.
با شنیدن این حرف بابا رنگ از صورتم پرید با التماس به آریا خیره شدم تا از این وضعیت نجاتم بده ک صداش بلند شد:
_آقا سیاوش من قراره فردا طرلان رو ببرم.
بابا با شنیدن این حرف آریا سری به نشونه ی تائید تکون داد و دیگه حرفی زده نشد‌.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۱۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۴
#رئیس_مغرور_من

داخل شرکت نشسته بودم و داشتم کارهام رو میکردم ک صدای باز شدن یهویی در اتاق اومد جیغی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم با دیدن فاطمه چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_این چه وضعشه نزدیک بود سکته کنم.
لبخندی زد و گفت:
_اینارو بیخیال اگه بدونی چیشده امروز.
کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم:
_چیشده؟!
_آرمیتا بود
با شنیدن اسمش حس بدی بهم دست داد سری تکون دادم و گفتم:
_خوب؟!
_قراره بیاد برای همیشه اینجا کار کنه حتی رئیس بهش یه اتاق هم داده فکر کنم هنوز هم عاشق هم هستند.
لبخند مضحکی زدم و گفتم:
_آهان
از شدت حرص و حسادت خون داشت خونم رو میخورد خیلی عصبی بودم آریا چرا باید آرمیتا رو بیاره داخل شرکت حتی بهش اتاق هم بده لابد هنوز هم بهش حس داره وگرنه چه دلیلی میتونه داشته کفری بلند شدم از سرجام ، ک صدای فاطمه بلند شد؛
_کجا داشتیم حرف میزدیم ک.
لبخندی زدم و گفتم:
_باید برم اتاق رئیس کارم داشت.
_برو پس من هم برم پیش بقیه.
از اتاق خارج شدیم به سمت اتاق آریا رفتم بدون اینکه در بزنم اتاق و باز کردم با دیدن صحنه ی روبروم خشکم زد آریا و آرمیتا در حال بوسیدن هم بودند سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس میکردم آریا با دیدن من بشدت آرمیتا رو پس زد نگاهم به لبهاش بود عوضی چجوری تونست.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۲٫۱۹ ۱۱:۰۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۵
#رئیس_مغرور_من

فقط خیره به چشمهام بود خواستم از اتاقش برم بیرون ک صداش بلند شد:
_آرمیتا گمشو بیرون.
آرمیتا با صدای پر از عشوه ای گفت:
_چرا عزیزم من ک ….
آریا عصبی بهش خیره شد و با خشم غرید:
_نمیتونی باز هم به من نزدیک بشی فهمیدی، من تو رو انداختم بیرون از زندگیم دقیقا وقتی ک بهم خیانت کردی ارزشی برام نداری ک خودت رو بهم بچسپونی و فکر نکن من مثل دوست پسرای احمقت هستم ک با یه بوسه خر بشم ، وقتی یه چیزی از چشمم افتاد کلن میفته دیگه برگشتنی نیست حالا هم بیرون.
نگاهم به آرمیتا افتاد ک خشک شده به آریا خیره شده بود انگار توقع شنیدن این حرف هارو نداشت اینبار آریا تقریبا داد کشید:
_بیرون
آرمیتا تکونی خورد به خودش اومد سریع قدم برداشت تا از اتاق بره بیرون آخرین لحظه چشمهای اشکیش رو دیدم وقتی در اتاق بسته شد ، صدای آریا بلند شد:
_میشنوم
سرم رو بلند کردم و سئوالی بهش خیره شدم ک با صدای خشداری گفت:
_دلیل اینکه اینجوری وارد اتاقم شدی بدون اینکه حتی در بزنی رو میشنوم.
با شنیدن این حرف انگار تازه از شک در اومد با عصبانیت بهش خیره شدم و پوزخندی زدم و گفتم:
_شنیدم همسر سابقتون رو آوردید تا اینجا مشغول به کار بشه.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_فقط برای همین اومدی؟!
از این همه بی تفاوتیش حرصم داشت درمیومد یهو از کوره در رفتم به سمتش حمله ور شدم مشت میزدم به سینه اش با عصبانیت داد زدم:
_تو غلط کردی اون دختره ی هرزه رو بوسیدی تو به چه حقی اون رو آوردی شرکت هان.
من رو محکم بغل کرد جوری ک نتونم دیگه بهش مشت بزنم با حرص گفتم:
_ولم کن حسابت رو میرسم فهمیدی؟!
خشدار در گوشم گفت:
_حسودیت شده!؟
با حرص گفتم:
_آره حسودیم شده ک چی !؟ تو پدر بچه ی منی قراره شوهرم بشی کسی حق نداره بهت نگاه کنه کسی حق نداره ببوستت کسی حق نداره حتی بهت نزدیک بشه تو مال منی مال من.
من رو از خودش جدا کرد خیره به چشمهام شد با لحن خاصی گفت:
_میخوای بگی عاشقم شدی؟!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۴٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۵۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۶
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن این حرفش خشکم زد لبهام مثل ماهی باز و بسته شد نمیدونستم چی بگم ک یهو در اتاق باز شد و صدای شیطون حسام پیچید:
_اوه اوه انگار بد موقع مزاحم شدم.
سریع از آریا فاصله گرفتم و گفتم:
_ببخشید من برم سر کارم.
و از زیر نگاه سنگین آریا از اتاق رفتم بیرون داخل اتاق ک شدم دستی به گونه هام داغم کشیدم قلبم عجیب داشت تند تند میزد جوری ک انگار میخواست رسوام کنه لعنتی این چه حرف هایی بود ک من زدم رسما داشتم بهش میگفتم دوستت دارم.با شنیدن صدای در اتاق از افکارم خارج شدم
_بفرمائید؟!
در اتاق باز شد و آرمیتا اومد داخل اتاق با دیدنش ابرویی بالا انداختم اون اینجا چیکار داشت اون هم با من.
_پرونده ی قرارداد های جدید شرکت رو برام بیار اتاقم و همین طور یه لیوان قهوه برای من.
با شنیدن این حرف پوزخندی زدم و گفتم:
_اگه نمیدونید بزارید واضح بهتون بگم من منشی آریا هستم و برای بقیه هیچ کاری انجام نمیدم مگر با اجازه ی خود آریا درضمن به آبدارچی بگید براتون قهوه بیاره یا خودتون برید بریزید.
بعد تموم شدن حرف هام خیلی ریلکس ایستادم و بهش خیره شدم میدیدم ک چجوری داشت خودش رو کنترل میکرد
_خانوم کوچولو تا جایی ک یادمه به رئیست نباید بگی آریا درسته؟!
_میدونم ولی به نامزدم میتونم بگم نه؟!
با شنیدن این حرفم خشکش زد بهت زده گفت:
_چی
پوزخندی به چهره ی متعجبش زدم و گفتم:
_نامزدم.
_داری دروغ میگی
_حالت خوبه چرا باید دروغ بگم؟!
با شنیدن این حرفم انگار نتونست دیگه خودش رو کنترل کنه ک عصبی با صدای بلندی گفت:
_خوب گوش کن دختر جون آریا عاشق منه همیشه اون هیچوقت هیچ حسی نسبت بهت نخواهد داشت زیاد دلت رو خوش نکن به این چیزای هیچ و پوچ.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۵٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۷
#رئیس_مغرور_من

میدونستم این حرف های فقط برای عصبی کردن منه ولی من ک میدونستم آریا هیچ حسی جز نفرت به زن روبروم نداره پوزخندی زدم و به چشمهای آرایش کرده اش خیره شدم و گفتم:
_حرفات تموم شد، حالا میتونی بری.
از دیدن این همه خونسردی من انگار بیشتر حرصش گرفت ک عصبی غرید:
_به وقتش بد حالت رو میگیرم مطمئن باش
_اوکی حالا میتونی از اتاقم بری بیرون من وقتی برای شنیدن حرف های پوچ و بی اساس تو نداره.
نگاه بدی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون جوری در اتاق رو محکم کوبید ک حس کردم گوشهام کرد شد زنیکه ی مریض معلوم نیست فازش چیه ، خوشحال از اینکه تونسته بودم امروز حالش رو بگیرم روی میز نشستم و پر انرژی شروع کردم.

#نیاز

با شنیدن صدای سیاوش و شهین ک داشت میومد ایستادم در اتاقشون نیمه باز بود کنجکاو بهشون خیره شدم ک صدای پر از ناز و عشوه ی شهین بلند شد:
_عزیزم امشب رو پیش من بیا باشه.
با شنیدن این حرف اشک تو چشمهام جمع شد هر چی نباشه من یه زن بودم و عاشق شوهرم گرچه سیاوش انقدر مغرور بود ک هیچوقت به زبون نمیاورد فقط ثابت میکرد اما هر چقدر هم بهش اعتماد داشته باشم بهش میدونم یه مرد و جلوی این زن شاید نتونست جلوی خودش رو بگیره ، میترسیدم از دستش بدم کسی رو ک عاشقانه دوستش داشتم و پدر بچه هام بود با قرار گرفتن دستی روی شونه ام از افکارم خارج شدم و به عقب برگشتم با دیدن آرسین ک داشت با نگرانی بهم نگاه میکرد لبخندی زدم و گفتم:
_جانم پسرم
_خوبی مامان؟!
خیره به چشمهاش شدم
_خوبم پسرم
به سمت اتاقم رفتم نمیتونستم بیشتر از این بمونم و بزارم پسرم شاهد خورد شدن من باشه ، حتی نفهمیدم بعدش سیاوش چی به شهین گفت حس حسادت مثل خوره افتاده بود به جونم اما میدونستم شهین هم همسرش اگه باهاش باشه گناهی نکرده اما مگه دل من طاقت میاورد!
داخل اتاق روی تخت نشسته بودم ک صدای باز شدنش اومد نگاهم به سیاوش افتاد ک داخل اتاق اومد اخماش توهم بود و انگار عصبی بود ، وقتی عصبی بود جرئت نمیکردم حرفی بزنم چون خودش قبلا بارها بهم گفته وقتی عصبی هستم اصلا سعی نکن بفهمی چیشده چون بدتر عصبی میشم و اعصابم خراب میشه، نگاهش بهم افتاد پوزخندی زد و گفت:
_میبینی حال و روزمون رو.
با شنیدن این حرفش بغض کردم باز اشک تو چشمهام جمع شد ، خیره به چشمهام شد با دیدن چشمهای اشکیم عصبی تر شد و با خشم غرید:
_یه قطره اشک بریزی کل این خونه رو آتیش میزنم پس سگ نکن منو.
به زور بغضم رو فرو بردم و مظلومانه بهش خیره شدم و سری تکون دادم همیشه وقتی یه حرفی میزد بهش عمل میکرد برای همین زود اشکام رو پس زدم ، به سمتم اومد و با خشونت محکم بغلم کرد جوری ک احساس میکردم هر لحظه ممکن استخونام خورد بشه اما آغوشش انقدر آرامش داشت ک اصلا دردی حس نمیشد لبخند روی لبهام نشست ، صداش کنار گوشم بلند شد:
_هیچوقت حتی نزار اشک به چشمهات بیاد میدونی ک با دیدن چشمهای اشکیت دنیام رو نابود میکنه.
با شنیدن حرف هاش لبخند روی لبهام عمیق تر شد ک من رو از خودش جدا کرد با دیدن لبخند روی لبهام لبخند خسته ای زد و گفت:
_توله رو ببینا.
با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام گر گرفت با خجالت اسمش رو صدا زدم:
_سیاوش
صداش خمار شد:
_جون سیاوش
بهش خیره شدم من برای این مرد زندگیم رو میدادم برای این تن صدای خشدار و خمار برای این چشمهای مشکی و قرمز برای سیاوشی ک هنوز هم با اینکه سن و سالی ازم گذشته بود دوستش داشتم و با شنیدن هر حرفی از جانبش صورتم قرمز میشد و تموم بدنم گر میگرفت این مرد دنیای من بود.
_نیاز
با شنیدن صداش بهش خیره شدم نیاز تو چشمهاش موج میزد سرش بهم نزدیک شد و لبهاش روی لبهام نشست ناخواسته آه ریزی از میون لبهام خارج شد ک شروع کرد به بوسیدن دستم رو پشت گردنش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدنش روی تخت درازم کرد و خیمه زد روم و این بود شروع یه رابطه عاشقانه ک تموم حس های بد و حسادت رو از دلم انداخت بیرون اینکه سیاوش فقط مال منه و من رو دوست داره و بخاطر عشقی ک بهم داره جلوی هیچ زنی خودش رو وا نمیده

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۵٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۱]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۸
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن صدای در اتاق چشمهام رو باز کردم گیج نگاهی به اطراف انداختم نیمه برهنه داخل بغل سیاوش بودم با یاد آوری اتفاقات لبخندی روی لبهام نشست بدون اینکه سر و صدا کنم تا سیاوش بیدار بشه بلند شدم از روی تخت لباس هام رو ک هر کدوم یه طرف افتاده بودن برداشتم و سر سری پوشیدم یه شال هم انداختم سرم در رو باز کردم با دیدن طرلان لبخندی زدم و گفتم:
_جانم دخترم
با نگرانی نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_خوبی؟!
متعجب به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_من خوبم دخترم چیزی شده؟!
با شنیدن این حرفم به وضوح هل شد و گفت:
_نه مامان چی باید شده باشه، پدر بزرگ گفت برای شام صداتون کنم.
_تو برو ما هم میایم.
_باشه
با رفتن طرلان در اتاق رو بستم ک صدای سیاوش بلند شد:
_طرلان بود؟!
_آره گفت برای شام بیاید ، من برم حموم بعدش بریم
صدای خشدار شده ناشی از خوابش بلند شد:
_وایستا با هم بریم.

#طرلان

وقتی آرسین بهم گفت امروز چیشده هم از بابا عصبی شدم ک به اتاق شهین میره و باعث ناراحتی مامان میشه هم از پدربزرگ ک هنوز این زن رو اینجا نگه داشته بود کسی ک حتی قصد داشت مادرم بکشه. بعد از اینکه رفتم به اتاق مامان خیالم راحت شد از چهره ی مامان شادی پیدا بود و انگار بابا از دلش درآورده بود، با اومدن بابا و مامان همه بلند شدیم سر میز شام رفتیم نشستیم، هنوز چند دقیقه نگذشته بود ک صدای پر از عشوه ی شهین بلند شد:
_سیاوش
از شنیدن لحن پر از عشوه اش عقم گرفت مثلا سن و سالی ازش گذشته بود خجالت نمیکشید اینجوری داشت حرف میزد واقعا مونده بود تو کار این زن ، صدای سرد بابا بلند شد:
_بله
_امشب برنامه داریم یادت ک نرفته میریم خونه ی خودمون.
و چشمکی به بابا زد دهنم باز موند چقدر وقیح و گستاخ هنوز بهت زده بهش خیره شده بودم ک به جای بابا صدای پدر بزرگ بلند شد:
_این حرف ها جاش اینجا نیست.
_وا مگه چی…
صدای محکم بابا بلند شد:
_بسه
شهین پشت چشمی نازک کرد و مشغول خوردن شد دیگه هیچکس هیچ حرفی نزد نگاهم به مامان بود ک حالا بی میل فقط داشت با غذاش بازی میکرد آه مادر بیچاره ی من ک همیشه باید درد بکشی و ناراحت بشی.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۵٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۲۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۳۹
#رئیس_مغرور_من

_طرلان
با شنیدن صدای پدر بزرگ نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله
_فردا شب خانواده ی عمه ات میان برای حرف زدن و اینکه جشن ازدواج رو کی بگیریم ، فردا شب آماده باش.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم چقدر زود همه چیز داشت پیش میرفت ، صدای شهین بلند شد:
_اما آقاجون آریا نامزد ….
حرفش رو قطع کرد:
_این بحث تموم شده اس از نظر من دیگه کشش نده شهین با گفتن این حرف های بی اساس نه طرلان ناراحت میشه نه چیزی به تو میرسه.
شهین با شنیدن این حرف پدر بزرگ از شدت عصبانیت صورتش قرمز شد پدربزرگ خیلی رک جوابش رو داد، صدای آرسین بلند شد:
_مامان نیاز
مامان به سمتش برگشت لبخندی زد و با مهربونی گفت:
_بله پسرم
_فردا بریم خرید ؟!
مامان نگاهی به بابا انداخت و گفت:
_آره
صدای شهین بلند شد:
_پسرم فردا قرار بود با هم بریم جایی یادت رفته؟!
صدای آرسین بلند شد:
_فردا قرار نبود جایی بریم مامان من میخوام با مامان نیاز برم خرید.
دیگه حرفی زده نشد و همه تو سکوت مشغول خوردن شام شدند این وسط فقط شهین داشت از حرص و عصبانیت میترکید.
با شنیدن صدای در اتاق با فکر اینکه مامان با صدای بلندی گفتم:
_بیا تو مامان.
در اتاق باز شد با دیدن آریا متعجب بهش خیره شدم.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۰
#رئیس_مغرور_من

یه تای ابروش با دیدن سر و وضعم بالا رفت ک ناخواسته هینی کشیدم و گفتم
_روت و کن اون ور
پوزخندی زد و گفت
_من ک همه جات رو دیدم لزوم نیست روم رو کنم اون ور.
چشمهام رو گرد کردم و با حرص اسمش رو صدا زدم ، ک بدون توجه بهم خیلی خونسرد روی میزی ک داخل اتاقم بود نشست و بهم خیره شد و گفت
_خوب
سریع ملافه رو برداشتم و دور خودم گرفتم
_بلند شو ببینم منتظر چی نشستی اینجا تو مگه نمیبینی لباسم مناسب نیست؟!
_اتاق زنم اومدم نشستم فکر نکنم مشکلی باشه درضمن من همه جات رو دیدم لازم نیست خودت رو پنهون کنی.
و نگاه هیزی بهم انداخت ک باعث شد چشمهام از خشم برق بزنه
_کی گفته من زن توام
نگاه خاصی بهم انداخت و گفت
_نیستی !؟
_معلومه ک نیستم حالا هم پاشو برو بیرون من لباس هام رو عوض کنم
_تو زن منی پس لباس هات رو جلوی من عوض کن وگرنه نمیزارم از اتاقت بری بیرون
کلافه بهش خیره شدم و با تهدید گفتم
_جیغ میزنم همه بریزن داخل آبروت بره.
خونسرد بهم خیره شد ک کم مونده بود موهام رو بکشم پسره ی عوضی با حرص رو بهش غریدم:
_انقدر بشین همینجا تا علف زیر پاهات سبز بشه
بعدش لباس هام رو برداشتم و داخل سرویس شدم سریع لباس هام رو عوض کردم و خارج شدم لبخندی از سر رضایت روی لبهام نشسته بود نزاشته بودم اون به خواسته اش برسه.
هنوز روی میز نشسته بود روبروش دست به سینه ایستادم و گفتم
_چی میخوای اومدی ؟!
بلند شد نگاهی از سرتام انداخت و گفت
_اومدم زنم رو ببینم
با حرص گفتم
_صد بار گفتم من زن تو نیستم
خیره به چشمهام شمرده شمرده گفت
_تو زن منی و هیچ واقعیتی نمیتونه این رو عوض کنه پس سعی نکن انکارش کنی اگه بخاطر اینکه اسمت تو شناسنامم نیست داری میگی زنم نیستی باید بهت بگم به زودی اسمت میره داخل شناسنامم پس خیالت راحت باشه.
دستش رو روی شکمم گذاشت ک نفسم برای لحظه ای بند اومد این اولین بار بود ک داشت دستش رو روی شکمم میذاشت و وجود بچه رد بهم یادآوری میکرد بعد از چند ثانیه ای ک گذشت ادامه داد:
_اون بچه هم ثابت میکنه ک تو زن منی فهمیدی؟!
قبل از اینکه جوابی بهش بدم صدای تلفنم بلند شد سریع ازش فاصله گرفتم و تلفن رو برداشتم با دیدن اسم سام ک داشت خودنمایی میکرد سریع دکمه ی اتصال رو زدم و گفتم
_سلام بله
_سلام طرلان خوبی چیشد قرار بود یه شب بریم شام بیرون اما تو اصلا از اون موقع خبری ازت نشده نگرانت شدم.
نگاهی به آریا ک داشت با اخمای توهم رفته بهم نگاه میکرد انداختم و با شرمندگی گفتم
_ببخشید سام من انقدر مشغول بودم ک یادم رفت بهت بگم درگیرم و نمیتونم بیام من ….
هنوز حرفم تموم نشده بود ک گوشی از دستم کشیده شد.
بهت زده به آریا خیره شده بودم ک گوشی رو ازم گرفته بود و با لحن بدی داشت با سام حرف میزد
_تو به چه حقی راه به راه به زن من زنگ میزنی هان ؟!
نمیدونم سام چی بهش گفت ک صورتش کبود شد و داد زد:
_ببند دهنت و مرتیکه ی بیناموس ، خانواده ات رو به عذات میشونم مرتیکه ی عوضی.
بعدش با عصبانیت گوشی رو پرت کرد ک خورد به دیوار تیکه تیکه شد جرئت حرف زدن نداشتم آریا خیلی عصبی بود و این از حرکاتش معلوم بود یعنی چی بهش گفته بود ک تا این حد عصبی شده بود
یهو به سمتم هجوم آورد و محکم به دیوار پشت سرم برخورد کردم آخ ریزی گفتم ک بدون توجه بهم با خشم غرید
_دفعه آخرت باشه با این مرتیکه بیناموس حرف میزنی فهمیدی تو زن منی مال منی خوش ندارم زن با هر مردی هم صحبت بشه فهمیدی.
از شنیدن حرف هاش حرصم گرفت خودخواه زورگو همش سعی میکرد با داد و بیداد حرف هاش رو به آدم بفهمونه
_فهمیدی؟!
با شنیدن صدای عصبیش سرم رو بلند کردم و به چشمهاش زل زدم به خودم جرئت دادم و پرسیدم
_چی بهت گفت مگه سام انقدر عصبی شدی
با شنیدن این حرفم خم شد روی صورتم و با لحن ترسناکی گفت:
_دفعه ی آخرت باشه اسمش رو به زبون میاری فهمیدی؟!
وقتی دید جواب نمیدم با صدای بلندتری داد زد:
_فهمیدی؟!
ترسیده از صدای دادش گفتم
_فهمیدم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۰۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۱
#رئیس_مغرور_من

زیر لب داشت انگار با خودش حرف میزد
_پسره ی عوضی به من میگه عاشقشه تو غلط کردی عاشق زن من شدی خودم میکشمت کثافط تا به ناموس من چشم نداشته باشی.
چشمهام گرد شد یعنی سام بهش گفته عاشق منه ک تا این حد عصبی شده اما غیرممکن بود سام عاشق من باشه، با شنیدن صدای در اتاق ازم فاصله گرفت ک نفس عمیقی کشیدم و با صدایی ک سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و خواهرم ساناز اومد داخل اتاق با خجالت رو به آریا گفت:
_سلام
آریا با مهربونی ک داشت متعجبم میکرد بهش خیره شد و گفت:
_سلام خانوم کوچولو
ساناز لبخند ملیحی زد و به سمتم برگشت و گفت:
_آبجی مامان گفت بیاید همه منتظر شمت هستند.
_باشه عزیزم الان میایم
وقتی ساناز رفت نگاهی به خودم داخل آینه انداختم همه چیز کامل بود یه رژ فقط لازم بود برداشتم ک صدای آریا بلند شد:
_لازم نکرده اون رو بزنی.
کلن حضورش رو فراموش کرده بود ، با شنیدن این حرفش با غیض به سمتش برگشتم و گفتم:
_نکنه باید برای همه کار هام از تو اجازه بگیرم؟
_دقیقا عزیزم
با حرص نفسم رو بیرون دادم و رژ رو محکم کوبیدم روی میز و بدون توجه بهش از اتاق خارج شدم به اندازه کافی حرصم داده بود نمیخواستم باز هم باهاش جر و بحث کنم به وقتش بد حالش رو میگرفتم پسره ی زورگو.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۲٫۱۹ ۲۳:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۲
#رئیس_مغرور_من

همه نشسته بودند و داشتند درمورد تاریخ ازدواج ما دوتا حرف میزدند طولی نکشید ک صدای پدر بزرگ بلند شد:
_دو هفته ی دیگه چطوره؟!
صدای عمه نیلا بلند شد:
_خیلی عالیه آقاجون
همه موافقت خودشون رو اعلام کردند ، نگاهم به آریا افتاد ک داشت خیره خیره نگاهم میکرد انگار واقعا قرار بود دو هفته دیگه همسر رسمی این آقا بشم با حرص به چشمهاش خیره شده بودم قرار بود من با این زورگو زندگی کنم اما چجوری تحمل میکردم
_غرق نشی!
با شنیدن صدای آرسین نگاهم و از آریا گرفتم ، بهش چشم غره ای رفتم ک صدای شهین مثل همیشه ک میخواست اعصاب آدم رو خراب کنه بلند شد
_پس ازدواج شد دو هفته دیگه چه خوب مگه نه آقاجون ازدواج من و سیاوش هم همینجوری زود پیش رفت اما خیلی زود هم نابود شد‌.
بعدش با پوزخند نگاهی به مادرم انداخت ک نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم:
_وقتی عشق نباشه و اجبار درکار باشه اون ازدواج زیاد دووم نمیاره چون عشقی نیست ، اما اگه عشق بین دو نفر باشه اون ازدواج تا آخر عمرشون پایدار.
شهین با نفرت زل زد به چشمهام و گفت
_اگه یه نفر بین اون دوتا عاشق خیلی زود میتونه رابطه رو بهم بزنه
_اگه واقعا عاشق باشند هیچکس نمیتونه بینشون رو بهم بزنه.
تا شهین خواست حرفی بزنه صدای پدر بزرگ بلند شد:
_ما امشب برای ازدواج آریا و طرلان جمع شدیم نه اینکه بحث های بیخود رو باز کنیم.
اون شب دیگه جز حرف های ازدواج هیچ حرف دیگه ای زده نشد.

* * * * *
_میکشمش این دختره رو.
با شنیدن صدای بابا ک داشت از بیرون میومد چشمهام گرد شد یعنی چیشده بود سریع از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم با دیدن بابا ک صورتش از عصبانیت قرمز شده بود و مامان داشت ازش میپرسید چیشده چشمهام گرد شد چیشده بود باز.
_چیشده؟!
با شنیدن صدام بابا تیز به سمتم برگشت با خشم بهم خیره شد ، قبل از اینکه بفهمم به سمتم حمله ور شد بازوم رو محکم تو دستاش گرفت وفشار داد ک از درد چشمهام رو محکم باز و بسته کردم، عصبی به چشمهاش خیره شد و با لحن بدی پرسید:
_اون حروم.زاده یی ک داخل شکمت توله ی کیه هان؟!
با شنیدن این حرف شکه بهش خیره شدم ک صدای ناباور مامان بلند شد:
_چی

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۷٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۳۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۳
#رئیس_مغرور_من

بابام فهمیده بود و این اوج فاجعه بود تموم بدنم به لرزه افتاد لبهام چند بار تکون خورد تا حرفی بزنم اما دریغ از یه کلمه ک بیاد بیرون ، با سیلی محکمی ک خوردم چون ناگهانی بود تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین ، دستم رو گوشه ی پاره شده لبم ک داشت خون میومد گذاشتم سرم رو بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش زل زدم ک اینبار عربده زد
_باتوام اون حرومی داخل شکمت مال کیه هان با کدوم تخم سگی خوابیدی حرف بزن تا زنده زنده چالت نکردم حرف بزن.
ساکت فقط اشک میریختم قادر به زدن هیچ حرفی نشده بودم بابا فهمیده بود بدبخت شده بودم اون هیچوقت من رو نمیبخشید اون من و طرد میکرد
_پس نمیخوای حرف بزنی آره الان کاری میکنم ک هم از شر حروم زاده ات خلاص بشیم هم خودت به حرف بیای.
کمربندش رو بیرون آورد ک چشمهام پر از وحشت شد با ترس سرم رو تکون دادم ک بابا با چشمهای قرمز شده اش بهم زل زد و گفت:
_انقدر میزنمت خون بالابیاری دختری مثل تو رو نمیخوام دختری مثل ک مایه ننگ خانواده اش بشه رو نمیخوام خودم میکشمت هم تو رو هم اون بچه ی نجست رو.
کمربندش ک بالا رفت دستام رو حائل شکمم کرد اولین ضربه اش ک روی دستام نشست آخی از درد گفتم و اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند
_میکشمت فهمیدی دختره ی بی آبرو
کمربندش ک بالا رفت چشمهام رو بستم ک صدای داد آریا اومد
_اون بچه ی منه!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۸٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۴
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن حرفی ک آریا زد بابا به سمتش برگشت و داد زد
_چی
_اون بچه ی داخل شکمش بچه ی منه.
بابا اول چند ثانیه بهش خیره یهو به سمتش حمله ور شد ک صدای جیغ مامان بلند شد ، صدای مشت کوبیدن های بابام میومد اما قدرت بلند شدن نداشتم ک بخوام حرفی بزنم یا جداشون کنم حالم انقدر بد شده بود ک هر لحظه حس میکردم از حال برم
_اینجا چخبره؟!
با شنیدن صدای داد پدر بزرگ صدای عصبی بابا بلند شد:
_من این کثافط و میکشم من این رو زنده اش نمیزارم با دختر من آره کثافط…
_بسه همین الان سیاوش
بابا و آریا با شنیدن صدای داد پدر بزرگ انگار از هم جدا شدند ، پدر بزرگ خواست حرفی بزنه ک نگاهش به من افتاد سریع به سمتم اومد و کنارم نشست با نگرانی ک برای اولین بار بود داخل چشمهاش میدیدم بهم خیره شد و گفت:
_خوبی
با درد لب زدم
_نه
دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند بشم وقتی بلند شدم نگاهم به آریا افتاد آریا با دیدن گوشه ی لب پاره شده ام و صورتم ک از گریه قرمز شده بود ، دستاش رو مشت کرد و یه قدم به سمتم برداشت ک صدای عصبی بابا بلند شد:
_عوضی به دختر من نزدیک نشو.
آریا هم مثل خودش عصبی بهش خیره شد و داد زد:
_اون زن منه ، اگه دخترته چرا دست روش بلند کردی چرا وقتی میدونستی حامله اس به این حال و روز انداختیش هان تو اصلا پدری؟!
_ببند دهنت و اون دختر منه هر کاری دلم بخواد باهاش میکنم ، اون حرومزاده ی داخل شکمش رو هم میکشم.
آریا عربده کشید:
_به بچه ی من نگو حرومزاده.
تا بابا خواست حرفی بزنه صدای عصبی پدربزرگ بلند شد:
_بسه
جفتشون ساکت شدند و به پدر بزرگ خیره شدند پدر بزرگ با خشم نگاهی به جفتشون انداخت و گفت:
_جفتتون داخل اتاق من منتظر باشید زود باشید.
آریا و بابا به سمت اتاق کار بابا رفتند پدر بزرگ من رو روی مبل نشوند و گفت
_خوبی؟!
_نه
_آروم باش برای بچه ات خوب نیست.
با چشمهای اشکی زل زدم به چشمهاش و گفتم:
_بابام هیچوقت من و نمیبخشه من مطمئنم
_درست میشه بهم اعتماد کن الان هم نمیخواد به چیزی فکر کنی.
بعد تموم شدن حرف هاش بلند شد رفت حالم خیلی بد بود مطمئن بودم ک بابا هیچوقت من رو نمیبخشه.
_چرا؟!
با شنیدن صدای مامان سرم رو بلند کردم و به چشمهای قرمز شده اش ک از شدت گریه شبیه کاسه ی خون شده بود خیره شدم و نالیدم:
_مامان!
_فقط بگو چرا؟!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۸٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۰۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۵
#رئیس_مغرور_من

چشمهام رو بستم و با درد گفتم:
_مامان تو رو خدا
فقط زل زده بود به چشمهام اصلا احساس خوبی نداشتم چرا باید بابا میفهمید اصلا کی بهش گفته بود کسی جز آریا و پدربزرگ خبر نداشت ک
_طرلان
با شنیدن صدای مامان سرم رو بالا آوردم بهش زل زدم ک صدای گرفته اش بلند شد:
_فقط بگو چرا
چشمهام رو بستم و بی اختیار تموم اتفاقات رو بدون چون چرا براش تعریف کردم وقتی چشمهام رو باز کردم چشمهای قرمز شده از اشکش رو دیدم به سمتم اومد روبروم ایستاد به سختی بلند شدم و ایستادم دستش ک بلند شد چشمهام رو بستم هر لحظه منتظر سیلی بودم ک ازش بخورم اما با فرو رفتن تو اغوشش چشمهام باز شد بهت زده بودم پس چرا مامان به جای کتک زدن من من رو بغل کرده بود، شاید اون من رو درک میکرد برعکس بابام، با گریه گفت:
_چرا چیزی بهم نگفتی
_ترسیدم مامان.
تا مامان خواست چیزی بگه صدای شهین بلند شد؛
_میبینم ک خوب دختر هرزه ات رو بغل کردی، حالا با اون حرومی تو شکمش میخوای چیکار کنی؟!
با شنیدن این حرف ها از مامان جدا شدم بهت زده بهش خیره شدم اون لبخند بدجنسی ک روی لبهاش بود برق چشمهاش یعنی اون به بابام گفته بود اما اون از کجا فهمیده بود
_تو به بابام گفتی
لبخندش پر رنگتر شد
_آره خوشگلم باید میفهمید داره پدربزرگ میشه یا نه؟
با شنیدن این حرفش خون جلوی چشمهام رو گرفت عصبی به سمتش حمله ور شدم و داد زدم
_میکشمت عوضی

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۶
#رئیس_مغرور_من

موهاش رو میکشیدم و جیغ میزدم مامان سعی میکرد من رو ازش جدا کنه اما من انقدر عصبی بودم ک هیچ چیزی جلو دارم نبود تا خواستم باز موهاش رو بکشم با مشتش محکم کوبید تو شکمم ک از شدت درد ک داخل شکمم پیچید دست برداشتم
_آخ
مامان نگران به سمتم اومد و گفت:
_طرلان چت شد دخترم؟!
دستم رو روی شکمم گذاشتم و نالیدم:
_مامان بچه ام.
از شدت درد لبم رو گاز گرفته بودم ک صدای آریا اومد:
_چیشده طرلان
سرم رو بلند کردم و چشمهای اشکیم رو بهش دوختم ک سریع اومد سمتم و گفت:
_طرلان خوبی
با درد گفتم:
_آریا بچه ام تو رو خدا.
دستش رو انداخت زیر پاهام و بلندم کرد با صدایی ک سعی میکرد آروم باشه گفت:
_نمیزارم چیزیت بشه نگران نباش.
چشمهام داشت بسته میشد آخرین لحظه فقط صدا های نگران مامان و بابا رو میشنیدم …..
با برخورد نور شدیدی ک به چشمهام خورد چشمهام رو باز کردم ، یه نفر با روپوش سفید روبروم ایستاده بود چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد ، داخل بیمارستان بودم اما چرا! کمی به مخم فشار آوردم ک با یاد آوری اتفاقاتی ک افتاده بود و آخرین لحظه دعوای من و شهین بچه ام، وحشت زده دستم رو روی شکمم گذاشتم و نالیدم:
_بچه ام
_نگران نباشید حال بچه اتون کاملا خوبه.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۱۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۷
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن این حرف نفس راحتی کشیدم ، خداروشکر ک بچه ام سالم بود ترس از دست داشتن خیلی بد بود تو همین مدت کم خیلی وابسته اش شده بودم نمیتونستم حتی یه لحظه به نبودش فکر کنم ، قطره اشکی روی گونم چکید ک صدای خانوم دکتر بلند شد:
_نگران نباش عزیزم بچه ات صحیح سالم فقط از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی دور از هر استرس هیجانی باشی عزیزم.
داشتم به حرف هاش گوش میدادم ک صدای باز شدن در اتاق اومد سرم رو چرخوندم ک نگاهم به آریا افتاد ، موهاش نامرتب بود و سر و وضعش شلخته اینطور ک معلوم بود انگار اصلا نخوابیده بود و حالش خیلی خراب بود
صدای خانوم دکتر بلند شد:
_دیدید گفتیم ک خانومتون به هوش میاد هی داد و بیداد راه انداختید.
با شنیدن این حرف خانوم دکتر چشمهام گرد شد یعنی آریا بخاطر من دعوا راه انداخته بود با بیرون رفتن خانوم دکتر و پرستار ها از اتاق آریا اومد سمتم زل زد به چشمهام با صدای خشداری پرسید:
_خوبی؟!
_خوبم
کنارم نشست ک با صدای آرومی پرسیدم:
_آریا
بدون اینکه حرفی بزنه سئوالی بهم خیره شد
_بابام کجاست؟!
مکث کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
_تو حیاط بیمارستان
چشمهام پر از اشک شد
_شهین بهش گفته بود اون ، بابام هیچوقت من رو نمیبشخه به بچمون گفتن حرومی شهین …..
گریه اجازه نداد بیشتر ادامه بدم ، صدای عصبی آریا بلند شد:
_گریه نکن برات خوب نیست.
وقتی دید ساکت نمیشم خم شد روی صورتم و لبهاش رو روی لبهام گذاشت ک چشمهام گرد شد گریه ام بند اومد فقط بهت زده به چشمهای قرمز آریا خیره شده بودم ک در اتاق باز شد..

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۰٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۸
#رئیس_مغرور_من

آریا لبهاش رو ازم جدا کرد نگاهم به بابا افتاد ک همراه بقیه اومده بودند داخل اتاق با دیدن این وضعیت ما دستاش مشت شد میدونستم حالا با دیدن این صحنه محال ممکن بود من رو ببخشه، صدای پدر بزرگ ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد:
_خوبی طرلان
بهش خیره شدم و با صدایی ک سعی میکردم نلرزه گفتم:
_خوبم
صدای شهین بلند شد:
_میبینم حتی تو بیمارستان هم داشتید …
هنوز حرفش رو کامل نکرده بود ک صدای عصبی پدر بزرگ بلند شد:
_بسه ببند دهنت و.
شهین ساکت شد ک پدر بزرگ عصبی تر از قبل ادامه داد:
_زود باش برو بیرون.
_آقاجون.
پدر بزرگ محکم و جدی گفت:
_زود باش.
بعد از چند ثانیه شهین با عصبانیت از اتاق رفت بیرون ، بابا مامان آرسین و پدر بزرگ اومدند داخل اتاق ، بابا حتی بهم نگاه هم نمیکرد و این داشت زجرم میداد مامان هم فقط یه گوشه ایستاده بود و داشت اشک میریخت ، آرسین هم با چهره یخ زده اش داشت بهم نگاه میکرد اصلا احساس خوبی نداشتم داشت از این وضعیت گریه ام میگرفت ک صدای پدر بزرگ بلند شد:
_بهتره بریم تا طرلان استراحت کنه فردا هم مرخص میشه.
صدای مامان بلند شد:
_من پیشش میمونم.
صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_من میمونم شما برید خونه.
_نیاز میمونه.
صدای محکم بابا بود ، آریا هم دیگه حرفی نزد وقتی خواستن برن آریا خم شد کنار گوشم زمزمه کرد:
_تا وقتی من هستم از هیچ چیزی نترس الان هم آروم بگیر بخواب و استراحت کن ک فردا مرخص میشی باید بریم دنبال کارای ازدواجمون باشه؟
با صدایی ک انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم:
_باشه
وقتی همه رفتند فقط من موندم و مامان
_مامان
بهم خیره شد و گفت:
_جانم.
با شنیدن صدای مهربون همیشگیش بغضم گرفت
_از من ناراحتی؟!
_نه
_من و ببخش مامان.
با صدای گرفته ای گفت:
_همه ی اینا تقصیر منه شاید اگه تو بخاطر من به اون مهمونی نمیرفتی خیلی از این اتفاق ها نمیفتاد فقط از خودم عصبیم کاش من میمردم و تو مجبور نمیشدی همچین کارایی کنی شاید اگه من جونم گرفته میشد هیچوقت همچین اتفاق هایی برای دخترم نمیفتاد، همه ….
وسط حرفش پریدم:
_مامان بسه لطفا!
با چشمهای اشکیش بهم خیره شد و گفت:
_من و ببخش دخترم
_مامان لطفا شما هیچ تقصیری ندارید تو رو خدا هی این رو تکرار نکنید باشه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون داد اما چشمهاش هنوز اشکی بود و داشت با ناراحتی بهم نگاه میکرد بخاطر اینکه یکم فکرش رو منحرف کنم لبخندی زدم و گفتم:
_مامان
_جانم
_دستت رو بده من!
دستش رو داد بهم ک روی شکمم گذاشتم و گفتم:
_مامان من دارم بچه دار میشم ببینش شما هم قراره نوه دار بشید.
لبخند تلخی زد و گفت:
_دوستش داری؟!
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_خیلی زیاد مامان
* * * * *
بلاخره از بیمارستان مرخص شدم ، رفتار بابا با من خیلی سرد شده بود حس میکردم خیلی ازم دور شده حتی وقتی جایی ک من بودم هم آفتابی نمیشد تا این حد ازم متنفر شده بود ، حتی رفتار آرسین هم شبیه بابا شده بود تنها کسایی ک تو خونه دلداریم میدادن مامان و پدر بزرگ بودند.
_طرلان
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_آریا اومده پاشو برو آماده شو باید برید آزمایش امروز وقت دکتر دارید برای معاینه‌‌.
لبخندی زدم و گفتم:
_چشم مامان الان.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۰٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۵۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۴۹
#رئیس_مغرور_من

_مردم چه شانس دارن هرزه گی میکنند بعد با پرویی تمام به کارشون افتخار هم میکنند‌.
با شنیدن حرف های شهین دستام از عصبانیت مشت شد قبل از اینکه من جوابش رو بدم ، صدای مامان بلند شد:
_دخترم زود باش دیرت میشه.
بدون اینکه حتی حرفی بزنم به سمت اتاق بالا رفتم شاید بی توجهی من نسبت به حرفاش بیشتر میسوزوندش زنیکه ی مریض چجوری جرئت میکرد با من این شکلی حرف بزنه خیلی عصبی شده بودم اما باید خودم رو کنترل میکردم تا یه زمان مناسب ک بتونم حال این زن رو بگیرم.وقتی آماده شدم از خونه خارج شدم ماشین آریا در خونه پارک شده بود و خودش بهش تکیه داده بود با دیدنم نگاهش و بهم دوخت ک به سمتش رفتم و گفتم:
_سلام
مثل همیشه فقط سرش رو تکون داد زورش میومد انگار جواب سلام آدم رو بده ، بیخیال سوار ماشین شدم اون هم داخل ماشین نشست و حرکت کرد.
_طرلان
با شنیدن صداش بی اختیار به سمتش برگشتم و به نیم رخش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_هنوز بابات باهات حرف نمیزنه؟
آه تلخی کشیدم و گفتم:
_نه
_اذیتت ک نمیکنند؟!
_نه ولی خیلی سرد باهام برخورد میکنند بابام خیلی ازم دور شده خیلی ناراحتم بابت این موضوع آریا حتی نمیدونم باید چیکار کنم.
_چند روز دیگه ازدواج میکنیم وقتی از اون خونه دور بشی یه مدت بابات پشیمون میشه خودش.
_فکر نمیکنم اون خیلی از من عصبیه همین ک من رو از خونه پرت نکرده بیرون خودش خیلیه ، دختر مجردش حامله باشه خیلی آبروریزیه.
نگاهم ک به مشت آریا افتاد ساکت شدم و حرفم رو ادامه ندادم دیگه….

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۵۰
#رئیس_مغرور_من

بلاخره بعد چند روز ک به سختی گذشت امروز روز ازدواج من و آریا بود ، حتی تو این روز ها خیلی احساس تنهایی میکردم رفتار بابا آرسین هنوز با من خوب نشده بود ، رفتار عمه نیلا هم جوری شده بود با من ک انگار یه دختر خرابم و خودم رو انداختم به پسرش، اوضاع روحی مناسبی نداشتم از همه طرف بهم فشار میومد با وضعیت بارداری هم ک داشتم بیشتر از قبل ضعیف شده بودم هم جسمی هم روحی.
_عروس خانوم آقا داماد اومدند.
با شنیدن صدای آرایشگر از افکارم خارج شدم نگاهی داخل آینه به خودم انداختم خیلی زیاد تغیر کرده بودم، نمیخواستم بیشتر از این وقت تلف کنم به کمک مامان و فاطمه ک همراهم بودند شنلم رو پوشیدم و از آرایشگاه خارج شدم ، آریا به یه ژست خیلی زیبا ایستاده بود وقتی ما رو دید به سمتمون اومد روبروم ایستاد ک صدای فیلمبردار بلند شد:
_حالا شنل رو بردارید و ….
آریا چنان نگاهی بهش انداخت ک فیلمبردار ساکت شد و بعد از چند ثانیه ک بلاخره به خودش اومد گفت:
_چرا ….
هنوز حرفش رو نزده بود ک آریا وسط حرفش پرید و عصبی گفت:
_کی گفته شما بیاید؟!
فیلمبردار چشمهاش گرد شد و متعجب و شکه به آریا خیره شده بود بنده خدا نمیدونست این آریا زورگو خیلی متعصب و دوست نداره ک تو خیابون کسی همسر آینده اش رو این شکلی با این آرایش ببینه.
_پسرم لطفا!
با شنیدن صدای مامان آریا نفس عمیقی کشید و گفت:
_به اینا بگید زود اینجارو خلوت کنند لازم نکرده بیان فیلمبرداری کنند.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۲٫۱۹ ۰۹:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۵۱
#رئیس_مغرور_من

آریا بدون اینکه شنلم رو کنار بزنه من رو به سمت ماشین برد و کمکم کرد بشینم در رو بست و خودش هم اومد پشت رل نشست خیلی خونسرد داشت رانندگی میکرد ، حتی نزاشت فیلمبرداره بیاد بلاخره بعد سکوت طولانی صداش بلند شد:
_لعنتی فکر کرده من بی غیرتم میگه وسط خیابون شنل زنت رو بردار ، حیف ک زن بود وگرنه میدونستم چجوری آدمش کنم.
_چیزی نگفت ک عصبی شدی !
_ببند دهنت و فک کردی از ادا ها خوشم میاد تو یکی رو هم آدم میکنم.
با شنیدن این حرفش وحشت کردم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم صورتش به طرز عجیبی قرمز شده بود و دستاش مشت با سرعت داشت رانندگی میکرد یعنی فقط بخاطر حرف اون فیلمبردار تا این حد عصبی شده بود.
فقط ساکت نشسته بودم نمیخواستم امشب هم باهاش کلکل کنم و شبم رو خراب کنم ، با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم آریا پیاده شد اومد در سمت من رو باز کرد و کمکم کرد پیاده بشم ،
با هر قدمی ک برمیداشتم طپش قلبم بیشتر میشد ، مثل هیچکدوم از تازه عروسا نبودم ک برای شب ازدواجش ذوق زده باشه یا خوشحال باشه من تنها حسی ک داشتم ترس بود استرس
با رسیدنمون به سالن صدای جیغ و داد بقیه بلند شد رفتیم سمت جایگاه روی صندلی ها نشستیم ک بعد از تقریبا نیم ساعت ک حسابی جیغ و داد کردند عاقد اومد و خطبه ی عقد رو جاری کرد
_خانوم طرلان مجد برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم شما رو به عقد آقای آریا زند دربیارم؟!
با صدای آرومی گفتم:
_با اجازه ی پدر و مادرم بله!
صدای کل و دست بقیه بلند شد نگاهم از آینه ی روبروم به آریا افتاد ک مثل همیشه سرد و بیتفاوت نشسته بود حتی یه لبخند هم روی صورتش دیده نمیشد و همین باعث میشد قلبم به درد بیاد.
_آقای آریا زند بنده وکیلم شما رو به عقد خانوم طرلان مجد دربیارم؟!
_بله
آریا همون بار اول یه بله محکم بلند داد ک همه شروع کردند به دست زدن و جیغ کشیدن ، وقتی عاقد رفت مامان پدر بزرگ همه اومدند بهم تبریک گفتند بغلم کردند آرسین خیلی سرد تبریک گفت که انتظار بی جایی بود اگه میخواستم باهام خوب رفتار کنه بابا هم خیلی سرد باهام برخورد کرد

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۲٫۱۹ ۲۳:۴۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۵۲
#رئیس_مغرور_من

تقریبا بعد از یکساعت پایکوبی و رقص بلاخره مراسم تموم شد ما سوار ماشین شدیم و بقیه هم پشت سرمون با بوق میومدند ک آریا همرو پیجوند و زودتر کنار خونه پارک کرد ، بزرگتر ها هم کنار خونه ایستاده بودند ، مامان رو محکم بغل کردم ک صدای آرامش بخشش کنار گوشم بلند شد:
_من همیشه کنارتم دخترم هر وقت بهم نیاز داشتی بهم زنگ بزن باشه من میام ، امیدوارم خوشبخت بشی دخترم.
وقتی ازم جدا شد با چشمهای اشکی بهش خیره شدم سخت بود جدا شدن از خانواده ام ، پدر بزرگ رو بغل کردم وقتی ازم جدا شد خیره به چشمهام گفت:
_راه طولانی رو در پیش داری دخترجون اما یادت نره ک من هر وقت بخوای هستم امیدوارم به پای هم پیر بشید.
فکرش رو نمیکردم پدربزرگی ک ازش متنفر بودم یه روز بشه حامی من و انقدر دوستش داشته باشم و براش احترام قائل بشم. بجز بابا همه باهام خداحافظی کردند بابا حتی بهم نگاه هم نکرد چقدر سنگدل شده بود ، وقتی داخل خونه شدم احساس بدی بهم دست داد همون خونه ای بود ک بهم تجاوز شده بود داخلش هیچ خاطره ی خوبی نداشتم داخلش چرا آریا این خونه رو عوض نکرده بود اون ک وضع مالیش خوب بود توان این رو داشت ک این خونه رو عوض کنه پس چرا نکرده بود.
_به خونت خوش اومدی همسر عزیزم!
با شنیدن صدای خمار آریا به سمتش برگشتم با دیدن سر و وضعش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_تو مست کردی!؟
قهقه ی بلندی زد و گفت:
_نه خوشگلم
با قدم هایی ک نامتعادل بود به سمتم اومد وقتی بهم رسید روبروم ایستاد با چشمهای قرمز شده اش ک شبیه کاسه ی خون بود زل زد تو چشمهام و گفت:
_به جهنم خوش اومدی!
با شنیدن این حرفش برای یه لحظه خشکم زد منظورش چی بود با صدایی ک انگار از ته چاه داشت بیرون میومد گفتم:
_منظورت چیه؟!
پوزخندی زد و با صدای کشیده ای کشدار گفت:
_تو هم مثل اون یه هرزه ای
_چی داری میگی تو حالت خوبه اصلا؟!
_ببند دهنت و تا جرت ندادم کثافط تو هم یکی هستی مثل اون تو هم خیانت میکنی.
سرش رو بهم نزدیک کرد و گفت:
_نمیذارم من و دور بزنی با اون پسره ی لش بریزی رو هم
دهنش داشت بوی گند الکل میداد صورتم رو جمع کردم و گفتم:
_تو مست کردی.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۳٫۰۲٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۵۳
#رئیس_مغرور_من

_من مست نیستم
بوی گند الکل داشت حالم رو بهم میزد ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_به من نزدیک نشو فهمیدی؟!
با شنیدن این حرفم عصبی خودش رو بهم چسپوند و کمرم رو محکم چنگ زد ک آخی از درد گفتم ، با صدای خشداری کشیده در گوشم گفت:
_امشب شب حجله اس قراره خوش بگذرونیم خانومممم
با وحشت گفتم
_چی داری میگی تو تو رو خدا ولم کن آریا تو مستی نمیفهمی داری چیکار میکنی
کشیده گفت:
_عزیزمممم
دیگه داشتم میترسیدم ازش اون مست بود و چیزی حالیش نبود معلوم نبود چه بلایی به سرم در میاورد باید خودم رو از این وضعیت خلاص میکردم .
لبخندی زدم و با عشوه زل زدم بهش و گفتم:
_عزیزم
ابروش بالا رفت و خمار بهم خیره شد ک دستم رو دور گردنش حلقه کردم و با صدای پر از نازی گفتم:
_میخوام برم برات اون لباس خواب خوشگل قرمز رنگ رو بپوشم دستت رو برمیداری عزیزم
با شنیدن این حرفم خودش رو بیشتر بهم چسپوند و مثل بچه هاگفت:
_نمیخواد
بیشعور درد و نمیخواد چقدر احمق بود واقعا فکر کرده بود من میخوام برم براش لباس خوب بپوشم پسره ی مریض.دیدم این حرفم جواب نمیده دوباره بهش زل زدم و گفتم:
_آریا!
با شنیدن این لحن حرف زدنم دستهاش شل شد و گفت:
_جونم سرم رو کج کردم و خیره به چشمهاش با ناز گفتم:
_بزار برم دیگه
دستش رو کامل باز کرد و خمار گفت:
_باشه ولی اون لباس خواب توری قرمز رو بپوش خیلی س.ک.سی میشی
به اجبار لبخندی زدم و گفتم
_باشه عشقم
لباسم رو تو دستم گرفتم و به سمت اتاق حرکت کردم ، پسره ی کثافط نذاشت چند شب بگذره روی واقعیش رو نشون بده بیشعور فکر کرده من واقعا میزارم بهم نزدیک بشه براش لباس خواب میپوشم امشب ک اون بیرون خوابیدی حالیت میشه چجوری با زن حامله ات رفتار کنی عوضی بخاطر اون آرمیتای کثافط به زمین زمان شک داره فکر کرده همه مثل اون دختره خراب و هرزه اند ک با اشاره یه پسر زود وا بدند.
لباس هام رو عوض کردم با یه لباس راحتی و آرایش صورتم رو کامل پاک کردم روی تخت دراز کشیدم ک صدای در اتاق اومد پوزخندی روی لبهام نشست حالا تا صبح انقدر بشین تا علف زیر پاهات سبز بشه ، صداش بلند شد:
_در رو باز کن چرا قفل کردی؟
جوابش رو ندادم چند ثانیه ک گذشت لگد محکمی به در زد ک خیلی خونسرد فقط خیره شده بودم اون هم دست برداشت و دیگه در نزد اینجور ک معلوم بود خوابش برده بود فکر کنم شاید هم از شدت مستی بیهوش شده بود بیخیال روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم طولی نکشید ک از شدت خستگی زیاد چشمهام روی هم افتاد و خوابم برد.
* * * *
با شنیدن صدای تلفن کلافه بلند شدم و جواب دادم:
_بله بفرمائید؟!
_خوش میگذره عروس خانوم؟!
با شنیدن صدای آرمیتا متعجب شدم اون چرا به من زنگ زده بود باز لابد میخواست اعصابم رو بهم بریزه با فکر به این موضوع لبخند خبیثی روی لبهام نشست چه خوب بود ک من قبل از اون حرصش رو دربیارم
_آره خیلی زیاد.
با صدایی ک حرص داخلش مشهود بود گفت:
_زیاد دلت رو خوش نکن به این زندگی آریا هیچ حسی نسبت به تو نداره.
_اون وقت تو از کجا انقدر مطمئنی؟!
_چون آریا هنوز عاشق منه فقط برای اینکه حسادت من رو تحریک کنه باهات ازدواج کرده‌.
پوزخندی به فکر های پوچش زدم و گفتم:
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی بهت میگم آریا هیچ حسی بهت نداره درست از موقعی ک بهش خیانت کردی تو رو همون جور ک از زندگیش پرت کرد بیرون از دلش هم پرت کرد الان هم لطف کن سر من رو با این چرندیات بدرد نیار و وقتم رو نگیر.
بعد هم بدون اینکه توجهی بهش بکنم گوشی رو قطع کردم زنیکه ی عفریته چقدر ازش متنفر بودم.
_کی بود؟!
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم ک تازه از حموم انگار اومده بود بیرون و فقط شلوار پاش بود و بالا تنه اش برهنه بود با موهای خیس دلم داشت ضعف میرفت براش ولی خودم رو کنترل کردم چشم از هیکل خواستنیش گرفتم و بیتفاوت گفتم:
_آرمیتا بود.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۳٫۰۲٫۱۹ ۱۰:۱۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۱۵۴
#رئیس_مغرور_من

ابروش بالا پرید
_آرمیتا
_آره
بدون اینکه سئوالی بپرسه به سمت آشپزخونه رفت من هم از سر جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم لباس هام رو عوض کردم و یه آرایش ملایم کردم ک صدای آریا از پشت سرم بلند شد:
_کجا؟!
_دارم میرم بیرون ، مشکلی داری؟!
پوزخندی زد و گفت:
_حق نداری جایی بری
با شنیدن این حرفش بلند شدم عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_تو فکر کردی کی هستی ک میتونی من رو منع کنی بیرون نرم هان ، اگه به اون شناسنامه دلت خوشه ک فکر کردی من زنت هستم بهتره بگم کور خوندی چرا چون تا موقعی ک بچه ام بدنیا بیاد باهات میمونم بعدش طلاقم رو میگیرم و با بچه ام برای همیشه از اینجا میریم.
قهقه ی بلندی زد ساکت بهش خیره شده بودم وقتی خنده اش تموم شد زل زد به چشمهام و گفت
_فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون و به این خیال بافی هات خاتمه بده خانوم کوچولو من هیچوقت طلاقت نمیدم درضمن تو تا آخر عمرت زن من هستی و زن من میمونی.
_خیلی خودخواه هستی.
بهم نزدیک شد کمرم رو گرفت و محکم فشار داد ک آخی از درد گفتم
_کافیه یکبار دیگه این چرندیات رو از دهنت بشنوم تا اون روی سگم رو نشونت بدم.
بی اختیار پوزخندی زدم
_نه اینکه تا حالا ندادی
تا خواست حرفی بزنه صدای زنگ خونه بلند شد خیره به چشمهام گفت
_زود باش لباس هات رو عوض کن بیا بیرون مهمون داریم.
فشار دیگه ای به کمرم آورد و بعدش ولم کرد لباسش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون تا در رو باز کنه عصبی پام رو روی زمین کوبیدم اه اه کی میشد من حال این پسره رو بگیرم.

🍁🍁🍁🌹

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن