رمان رئیس مغرور من پارت۲

۳ (۶۰%) ۱ vote

رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت اول تا اخرر رمان رئیس مغرور من وارد شوید و یا از انتهای صفحه بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

☆ازدواج صوری☆, [۱۲٫۱۲٫۱۸ ۲۱:۱۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲
#رئیس_مغرور_من

_مامان
_جانم؟!
_فردا قراره بریم مسافرت کاری!
با شنیدن این حرفم نگاهش رو بهم دوخت و گفت
_کجا؟!
_شمال انگار یه سفر چند روزه است من هم چون منشی رئیس هستم باید باهاش برم
سری تکون داد و گفت
_لباس گرم هم بردار اونجا خیلی هوا سرده دخترم
تا خواستم جواب مامان رو بدم صدای ناراحت ساناز بلند شد
_اما مامان آبجی طرلان ک لباس گرم نداره
مامان با شنیدن این حرف ساناز نگاه ناراحت و شرمنده اش رو بهم دوخت نمیخواستم هیچوقت مامانم رو شرمنده ببینم اونم جلوی ما ک بچه هاش بودیم لبخندی زدم و گفتم
_رئیس ام قراره فردا بهم پول بده میرم لباس گرم میخرم
صدای خوشحال ساناز بلند شد
_راست میگی آبجی؟!
لبخندی زدم و گفتم
_آره خوشگلم
با خوشحالی به سمتم اومد و محکم بغلم کرد وقتی ازم جدا شد گونه اش رو بوسیدم و گفتم
_درس هات رو خوب میخونی و مامان رو اذیت نمیکنی تا من بیام باشه؟!
با صدای شیرینی گفت
_باشه آبجی
و بدو بدو به سمت سیاوش ک داشت تلویزون نگاه میکرد رفت
_طرلان؟!
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_میدونم ک پولی نداری فردا برای خودت لباس گرمی بخری این و بگیر بفروش!
با دیدن گردنبند مورد علاقه ی مامان ک بابا براش خریده بود ابروهام و تو هم کردم و گفتم
_مامان فردا رئیسم قراره بهم پول بده من دروغ نگفتم لطفا دیگه این و درنیار ک بخوای بدی به من ک بفروشم یا بخوای بفروشی میدونم این و چقدر دوست داری!
مامان با صدای گرفته ای گفت
_شاید اگه من با بابات ازدواج نمیکردم شما و اون زندگی بهتری داشتید!
_مامان!
لبخند تلخی زد و گفت
_ببخشید دخترم تو رو هم ناراحت کردم با حرف هام
هر چقدر میگذشت تنفرم نسبت به پدرم بیشتر میشد به سمت مامان رفتم و بغلش کردم آروم در گوشش گفتم
_دوستت دارم مامان ما همیشه کنارتیم دیگه نمیخوام ناراحت ببینمت

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۳٫۱۲٫۱۸ ۲۱:۰۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳
#رئیس_مغرور_من

داخل شرکت شدم تازه ساعت هفت صبح بود ک رسیده بودم هیچکس داخل شرکت نبود به سمت اتاقم رفتم چمدونم رو داخل اتاق گذاشتم ک صدای مریم یکی از کارمند های شرکت اومد
_وای فاطمه انگار هیچکس نیومده!
از اتاق خارج شدم ک مریم و فاطمه با دیدنم جیغی کشیدند و گفتن
_وای طرلان تو اینجایی!
از همانگیشون خندم گرفت لبخندی زدم و گفتم
_آره تازه اومدم ولی انگار هیچکس نیومده امروز چرا مگه قرار نبود بریم سفر کاری؟!
مریم تک خنده ای کرد و گفت
_همه ی کارمندا نمیان فقط چند نفر به انتخاب رئیس میان!
فاطمه صورتش و با چندش جمع کرد و گفت
_خانوم نظری هم میاد؟!
مریم با خنده گفت
_آره
_وای خدا معلوم نیست ایندفعه خودش و چه شکلی میکنه میاد هر بار ک میادا با دیدنش تا چند روز خوابم نمیبره حس میکنم جنی چیزی کنارم
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن خانوم نظری کارمند بخش نقشه کشی شرکت بود ک هر روز با ظاهر و آرایش های عجیب غریب میومد شرکت یه روز سر تا پا عین درخت سبز و قهوه ای میشد یه روز عین هاچ زنبور عسل سر تا پا زرد میشد و باعث خنده ی بقیه میشد
_به چی دارید میخندید خانوما؟!
با شنیدن صدای حسام ساکت شدیم ک صدای فاطمه بلند شد
_به خانوم نظری!
مریم چشم غره ای بهش رفت ک بدون توجه به مریم شروع کرد به حرف زدن و ناله کردن حسام هم با لبخندی ک روی لبهاش بود با دقت داشت به حرف هاش گوش میداد و میخندید
حسام معاون آریا بود یه پسر غربی با موهای بور و چشم های درشت آبی رنگ با هیکل ورزشکاری با تیپ رسمی ک خیلی جذابش کرده بود
_خانوم مجد؟!
با شنیدن صدای آریا نگاهم و از حسام گرفتم و بهش دوختم ک داشت با عصبانیت بهم نگاه میکرد اصلا نفهمیده بودم کی اومد

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۴٫۱۲٫۱۸ ۲۳:۳۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴
#رئیس_مغرور_من

_بله؟!
_بیا اتاقم!
و خودش حرکت کرد دنبالش به سمت اتاقش حرکت کردم نمیدونم چرا انقدر از این بشر میترسیدم شاید چون وحشی بود و هی بهم میپرید نفس عمیقی کشیدم و داخل اتاق شدم ک صدای خشدارش بلند شد
_در اتاق و ببند!
در اتاق و بستم و با صدایی ک سعی میکردم آروم و خونسرد باشه گفتم
_با من کاری داشتید رئیس؟!
بدون توجه به سئوالم گفت
_کی بهت اجازه داده وسط شرکت بشینی با بقیه لاس بزنی هان؟!
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم این روانی باز چی داشت سر هم میکرد من اصلا حرفی نزدم ک بخوام لاس بزنم
با عصبانیت گفتم
_چیزی زدید؟!
پوزخندی زد و به سمتم یورش آورد ک جیغ کوتاهی کشیدم محکم من و به دیوار چسپوند و با عصبانیتی ک سعی میکرد کنترلش کنه بهم خیره شد از شدت ترس این کار ناگهانیش داشتم نفس نفس میزدم خم شد روی صورتم و با صدای ترسناکی گفت
_کافیه یکبار دیگه دور بر حسام یا هر مرد دیگه ای ببینمت بلایی به سرت درمیارم ک دیگه جرئت نکنی حتی به یه مرد خیره بشی
باز نتونستم جلوی زبونم و بگیرم و عین همیشه سرکش به چشمهاش خیره شدم و گفتم
_تو فکر کردی کی هستی که این حرف ها رو به من میزنی هان؟!
_من شوهرتم!
با عصبانیت داد زدم
_تو شوهر من نیستی تو یه متجاوز آشغالی فهمیدی ازت متنفرم ازت…
با تو دهنی محکمی ک خوردم حرف تو دهنم ماسید شوری خون رو داخل دهنم حس میکردم با بهت دستم و روی دهنم گذاشتم و بهش خیره شدم
چشمهاش از عصبانیت قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده از شدت خشم داشت نفس نفس میزد
با صدایی ک تا حالا ازش نشنیده بودم گفت
_آدمت میکنم وقتی جرت دادم میفهمی شوهرت کیه دختره ی خیره سر
در اتاق رو ک قفل کرد تازه انگار به خودم اومدم با ترس گفتم
_چرا در اتاق و قفل کردی؟!
نگاه ترسناکی بهم انداخت و با لحن بدی گفت
_میخوام بهت نشون میدم شوهرت کیه
_تو رو خدا در و باز کن بزار من برم
_گوه اضافه خوردی میخوای بری تا وقتی جرت ندادم نمیزارم هیچ جا بری دختره ی پتیاره
دیگه رسما به گریه و گوه خوردن افتاده بودم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۵٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۰۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۵
#رئیس_مغرور_من

وقتی سنگینش از روم برداشته شد قطره اشکی روی گونم چکید ک محکم من و تو بغلش گرفت و با صدای خشداری گفت
_گریه نکن
با شنیدن این حرفش شدت اشکام بیشتر شد برای بار دوم بهم تجاوز کرده بود و من هیچ کاری نتونسته بودم بکنم از خودم متنفر بودم از اینکه دختر بودم و هیچ‌ کاری برای دفاع از خودم نمیتونستم بکنم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شده بودم چرا بعد از اون همه بلایی ک سرم در آورد بازم ازش متنفر نبودم چرا خدا!!!
_درد داری؟!
با هق هق گفتم
_به تو ربطی نداره تو ک کار خودت رو کردی لذتت رو بردی دیگه چی از جونم میخوای ولم کن بزار به درد خودم بمی….
با قرار گرفتن لبهای خیسش روی لبهام حرف تو دهنم ماسید خشن لبهام رو گاز میگرفت و میبوسید حس کردم تنم مور مور شد از بوسه ی داغ و خیسش بعد از چند دقیقه وقتی دید دارم نفس کم میارم بی میل ازم جدا شد
با حرص گفتم
_وحشی
پوزخندی زد و گفت
_دفعه ی آخرت باشه حرف از مرگ میزنی!
_به تو ربطی نداره من درمورد هر چی ک بخوام حرف میزنم
بهم نزدیک شد و گفت
_میبینم ک باز زبونت دراز شده تا چند دقیقه پیش ک داشتی از ترس میلرزیدی حالا چیشده داری زبون در آوردی برا من!
زل زدم داخل چشمهاش و گفتم
_من از هیچکس نمیترسم تو ک جای خود داری
پوزخندی زد و گفت
_مواظب خودت باش خانوم کوچولو
بعد از گفتن این حرف لباساش رو پوشید و از اتاقکی ک داخل اتاقش بود برای زمان استراحت خارج شد و رفت با حرص از روی تخت بلند شدم و لباسام رو ک هر کدوم یه جا افتاده بود برداشتم و پوشیدم با حرص زیر لب غر زدم
_بلاخره به وقتش حالت رو میگیرم پسره ی خودخواه عوضی زورگو
* * * *
همه داشتن سوار ماشین ها میشدن برای سفر به شمال من هاج و واج مونده بودم نمیدونستم سوار کدوم ماشین بشم ک صدای دخترونه ی پر از عشوه و نازی اومد
_آریا عشقم بریم!
به عقب برگشتم با دیدن دختری ک کنار آریا ایستاده بود حس کردم صورتم از عصبانیت و حرص کبود شده یه دختر خوشگل و قد بلند کمر باریک و لاغر با آرایش ملایم روی صورتش ک خیلی زیبا شده بود
_طرلان خانوم؟!
با شنیدن صدای حسام با حسادت نگاهم و از آریا و اون دختره گرفتم با صدایی ک سعی میکردم آروم باشه گفتم
_بله آقا حسام؟!
_شما با کدوم ماشین میرید؟!
نگاهم به آریا افتاد ک داشت با غضب به من و حسام نگاه میکرد حقش بود یکم بسوزونمش لبخند ملیحی به حسام زدم و با ناز گفتم
_نمیدونم آقا حسام منتظرم ببینم با کی باید برم
لبخندی زد و گفت
_بفرمائید منم تنهام با هم میریم
تشکر کردم و اولین قدم رو برداشتم ک صدای آریا اومد
_خانوم مجد سوار ماشین بشید باید حرکت کنیم!
نگاهم به حسام افتاد ک لبخندی زد و گفت
_برو تا این بد اخلاق عصبی نشده کار دستمون بده
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد به رفتنش خیره شده بودم ک صدای عصبی آریا بلند شد
_گمشو تو ماشین تا همینجا چالت نکردم
خواستم بهش بگم هیچ غلطی نمیتونی بکنی اما ترسیدم باز اون روی سگش بیاد بالا پس بدون حرف به سمت ماشینش رفتم ک صدای اون دخترخ ک کنار ایستاده بود بلند شد
_عزیزم عقب بشین من جلو پیش عشقم میشینم
با چندش صورتم رو جمع کردم و گفتم
_باشه خوشگله!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۶٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۵۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۶
#رئیس_مغرور_من

با حرص عقب نشستم ک اون دختره ی چندش و آریا هم سوار شدند ماشین حرکت کرد
در طول راه سعی میکردم به حرف ها و عشوه هایی ک اون دختره داشت برای آریا میریخت توجه نکنم و به بیرون خیره بشم اما مگه میشد!
صدای پر از ناز و عشوه اش رو ک حالم و بهم میزد بلند شد
_عشقم!!!
آریا با صدای یخ زده اش گفت
_بله؟!
_من گرسنمه
_چند دقیقه ی دیگه میرسیم
وای دختره ی چندش دلم میخواست بکوبم تو دهنش انقدر ک این برای آریا عشوه و ناز میومد هر کی نمیدونست فکر میکرد شوهرش
_عزیزم شما چند سالته؟!
با شنیدن حرفش ک من و مخاطب قرار داده بود سرم رو بلند کردم و گفتم
_بیست
_سنت ک خیلی کمه برای کار کردن حتما وضع مالیت زیاد خوب نیست از قشر ضعیف هستی درسته؟!
با شنیدن این حرفش ک با لحن بدی هم گفت از عصبانیت دستام رو مشت کردم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم نگاهم از آینه به آریا افتاد ک داشت بهم نگاه میکرد تو نگاهش پر از حرف بود اما برام مهم نبود
لبخندی زدم و گفتم
_آره عزیزم بخاطر پول مجبور شدم شروع کنم به کار کردن ما مثل شما تو پر قو با پول بزرگ نشدیم و یاد گرفتیم روی پا خودمون وایستیم و متکی به یکی دیگه نباشیم خودمون رو به پسرا نچسپونیم و سرگمیمون لاس زدن با هر بی سر و پایی نباشه!
بعد از گفتن حرف هام ساکت شدم نگاهم لحظه ای به آریا افتاد ک داشت معنا دار نگاهم میکرد انگار فهمیده بود تیکه ی آخرم حرفم رو بهش متلک انداختم
با شنیدن صدای جیغ بنفش دختره نگاهم و به سختی از آریا گرفتم و بهش دوختم
آریا با صدای عصبی گفت
_ببند دهنت و شرمیلا!
با شنیدن اسم شرمیلا پوقی زدم زیر خنده حالا نخند کی بخند بعد از چند دقیقه ساکت شدم و با صدایی ک هنوز توش خنده موج میزد گفتم
_اسمت خیلی باحال دختر شرمیلا!
با شنیدن این حرفم با عصبانیت داد زد
_آریا نمیخوای به این دختره ی گدا گشنه چیزی بگی؟!
با شنیدن این حرفش آمپر چسپوندم و با حرص گفتم
_گدا گشنه امثال تو ک عین آدم خوارا چسپیدی به یه پسر پولدار تا بیاد بگیرتت انقدر ترشیده ای ک کم مونده به آریا تجاوز کنی تا باهات ازدواج کنه عقده ای خانوم!
تا خواست چیزی بگه صدای عصبی آریا بلند شد
_جفتتون خفه شید!
شرمیلا با عصبانیت لب زد
_به حسابت میرسم
برو بابایی نثارش کردم و به بیرون خیره شدم فک کرده بود من از اون دخترای بی زبونم ک هر چی دلش خواست میتونه بار من کنه و منم هیچ حرفی بهش نمیزنم اما کور خونده بود هر چیزی ک میگفت ده برابر بارش میکردم دختره ی پتیاره دیگه تا رسیدن به یه سفره خونه بین راهی هیچ حرفی نزدیم و آریا تو سکوت رانندگی میکرد…

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۷٫۱۲٫۱۸ ۲۳:۴۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۷
#رئیس_مغرور_من

بعد از اینکه نهار خوردیم دوباره ماشینا حرکت کردند تقریبا نیمه های شب بود ک رسیدیم هر نفر یه اتاق برداشت من هم با با فاطمه و مریم اتاق برداشتم جفتشون انقدر شیرین و دوست داشتنی بودند این دو تا دختر داخل شرکت فقط با این دو نفر جور بودم از بقیه زیاد خوشم نمیومد و باهاشون جور نبودم شاید چون وضعیت مریم و فاطمه تقریبا مثل خود من بود
چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیز دیگه ای کمی بخوابم صبح زود باید بیدار میشدیم!
* * * * *
با حرص داشتم زیر لب غر میزدم ک صدای حسام از پشت سرم اومد
_طرلان خانوم چرا دارید غر میزنید!؟
هینی از ترس کشیدم‌ و به سمتش برگشم چشم غره ای بهش رفتم ک صدای خنده اش بالا رفت با حرص بهش خیره شده بودم ک صدای آریا اومد
_حسام؟!
حسام با خنده به سمتش برگشت و گفت
_جونم داداش؟!
_بیا کارت دارم
_باشه
با رفتن حسام دنبال آریا اداش رو در آوردم پسره ی عوضی تو برو با همون شرمیلا جونت لاس بزن چقدر این شرمیلا نچسپ و داغون بود هر چقدر میگذشت بیشتر ازش متنفر میشدم صبحانه رو ک رسما کوفتمون کرد بس که سر میز صبحانه از خودش ادا در آورد اه اه اخه دختر هم انقدر آویزون و حال بهم زن
_طرلان ؟!
با شنیدن صدای فاطمه به سمتش برگشتم و گفتم
_هان؟!
_حالت خوبه ؟!
سری به نشونه ی مثبت تکون دادم ک گفت
_اما من اصلا خوب نیستم
_چرا؟!
_این دختره کیه دنبال آریا اومده هی میچسپه به حسام اعصابم و خراب کرده شیطونه میگه جفت پا برم تو حلقش
با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم با دیدن چشمهای گرد شده ام گفت
_خوب چیه مگه دروغ میگم؟!
چشمهام رو ریز کردم و مشکوک بهش خیره شدم ک با پته پته گفت
_خوب چیزه میدونی
منتظر بهش خیره شدم ک با حرص گفت
_چرا اون شکلی خوب نگاهم میکنی؟!
_تو عاشق حسامی؟!
_خانوما!!!!
با شنیدن صدای حسام رنگ از صورت فاطمه پرید آب دهنم رو قورت دادم و به سمتش برگشتم ک با دیدن چشمهای شیطون حسام فهمیدم حرفامون رو شنیده ….

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۹٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۰۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۸
#رئیس_مغرور_من

حسام با صدای شیطونی گفت
_کسی عاشق من شده !!
نگاهم و به فاطمه دوختم ک انگار اصلا تو این دنیا نبود به سمت حسام برگشتم تا حرفم رو جمع و جور کنم ک صدای خونسردی فاطمه بلند شد
_حسام پسر خاله ام رو میگفت آقا حسام!
نگاهم به صورت حسام افتاد ک لبخند از روی لبهاش ماسید و صورتش داشت کبود میشد
متعجب از تغیر چهره ی حسام به سمت فاطمه برگشتم ک با لبخند موزی روی لبهام به حسام خیره شده بود شک نداشتم یه چیزی بین این دو تا هست!
_حسام؟!
با شنیدن صدای آریا از فک کردن به رفتار این دو تا خارج شدم و نگاهم رو بهش دوختم ک داشت با حسام حرف میزد
_حله داداش هواسم هست فعلا خوش بگذره بهت
و چشمکی حواله اش کرد هنوز نگاهم روی آریا بود ک نیم نگاهی بهم انداخت و رفت با رفتنش
صدای کنجاو فاطمه اومد
_با اون دختره ی چندش کجا میخواستند برن؟!
حسام با اخم گفت
_به تو ربطی نداره!
و در مقابل چشمهای گرد شده ی فاطمه گذاشت رفت فاطمه با صدایی متعجب گفت
_این چش بود؟!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_واقعا نفهمیدی چش بود؟!غیرتی شد این سئوال و ازش پرسیدی!
با شنیدن این حرفم لبخند شادی روی لبهاش نشست و با ذوق گفت
_جدی میگی؟!
_نیشت و ببند چه ذوقی هم کرده
بدون توجه به حرفم انگار چیزی یادش اومده باشه ک گفت
_وای طرلان دیدی رئیس و اون دختره فک کنم رفتند ویلای خالی رئیس!
متعجب بهش خیره شدم و لب زدم
_یعنی چی مگه اینجا نمیمونن؟!
چشمک شیطونی زد و گفت
_نه بابا رئیس با اون دختره رفت عشق و حال شب هم تو تخت صفا سیتی مگه دیوونه اس اینجا بمونه!
فاطمه بعد از گفتن این حرفش بدون اینکه نگاهی به صورت شکه و بهت زده ی من بندازه گفت
_نمیای بریم داخل ؟!
با صدای گرفته ای به سختی گفتم
_تو برو منم میام!
با رفتن فاطمه داشتم به حرف هاش فکر میکردم آریا یه پسر هوس باز بود ک بخاطر عیش و نوش خودش حتی تو سفر کاری هم با خودش دختر آورده بود تا شب بهش سرویس بده مرتیکه ی کثافط ازش متنفر شده بودم من رو بازیچه ی دست خودش کرده بود و هر وقت ک میخواست با تهدید بهم نزدیک میشد تا نیازش رو برطرف کنه مرتیکه ی هوس باز کثافط همه ی مرد ها شبیه هم بودن یه مشت ادم های فرصت طلب هوس باز ک برای خواسته هاشون هر کاری انجام میدند
چرا من اصلا باید بشینم وقتم رو با فکر کردن به اون متجاوز عوضی تلف کنم
لیاقتش همون زن هرزه اش بوده ک ترکش کرده مرتیکه ی روان پریش هرزه معلوم دیگه بخاطر همین کاراش زنش بهش خیانت کرده و فرار کرده اه باز میگرنم شروع شده بود
دستم و روی سرم ک داشت تیر میکشید کشیدم ک صدای مردونه ی غریبه ای اومد

_سلام خانوم اینجا منزل آقای آریا رادمنش؟!
با حرص ناشی از عصبانیت و سردرد بدون اینکه سرم و بلند کنم با خشم غریدم
_آره خبر مرگش بیاد منزل اون مرتیکه ی هوس باز روان پریش مریض همینجاست !
با شنیدن صدای قهقه ای سرم و بلند کردم چند تا فحش بارش کنم ک با دیدن کسی ک کنارش ایستاده بود حرف تو دهنم ماسید و خشک شده بهش خیره شده بودم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۹٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۴۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۹
#رئیس_مغرور_من

بابام بود ک با اخم بهم خیره شده بود!اولش ترسیدم درست مثل قبلا ک وقتی کار اشتباهی میکردم و اون اخم میکرد منم از ترس اون ساکت میشدم شده بود
_عزیزم بریم داخل؟!
با شنیدن صدای نازک زنونه ای ک خطاب به بابام داشت حرف میزد نگاهم سر خورد بهش یه زن تقریبا چهل و پنج ساله با صورت زیبا و آرایش کرده ک خیلی خوش پوش و شیک بود نمیشد زیباییش و جذاب بودنش رو انکار کرد با شک بهش خیره شده بودم ک صدای یخ زده ی بابا بلند شد
_بریم!
پس هدسم درست بود اون زن همسر جدید بابام بود کسی ک بابا بخاطرش مامان رو تو بدترین شرایط ترک کرد و رفت کسی ک آوار شده بود روی خوشبختی و زندگی مامانم!
چشمهام پر از تنفر و کینه شد صدای نازکش ک من و مخاطب قراره داده بود باعث شد به خودم بیام
_عزیزم میشه بری کنار؟!
با خشم به چشمهای عسلی رنگ آرایش کرده اش خیره شدم و گفتم
_تو سر راه من قرار گرفتی تو برو کنار
چشمهاش متعجب شد انگار از طرز صحبت کردنم متعجب شده بود اما اصلا برام مهم نبود من از این زن و خانواده اش متنفر بودم
صدای عصبی بابا بلند شد
_طرلان درست صحبت کن!
بی اختیار پوزخندی زدم بدون اینکه حتی بهش نگاه کنم عصبی زن جدیدش رو پس زدم و به سمت بیرون ویلا حرکت کردم هوای اون جا دیگه داشت خفم میکرد نمیتونستم بیشتر از این بمونه به سمت ساحل حرکت کردم تموم مدت داشتم به این فکر میکردم چجوری میتونم با بابا و همسرش دووم بیارم اینجا من ازشون متنفر بودم
سیب گلوم بالا پایین شد بغض داشت خفم میکرد فکر کردن به اینکه الان مامان من داره غصه میخوره و سختی میکشه و اینجا بابا و همسرش داشتن عشق و حال میکردند دیوونم میکرد

اول صبح بود و ساحل خلوت جیغ بلندی از سر درد کشیدم ک بغضم شکست و اشکام روی صورتم جاری شدند چقدر بدبخت و بیکس بودم مادرم داشت از دوری بابام خون گریه میکرد و اون داشت خوش میگذروند من هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم اصلا چیشد ک بابا یهو این همه تغیر کرد و اون همه عشق یهو سرد شد
نگاهم به دریا افتاد ک به شدت خروشان بود چی میشد اگه میرفتم و غرق میشدم کسی هم اصلا پیدام نمیکرد راحت میشدم بی اختیار دلم کمی مرگ میخواست اولین قدم رو ک داخل آب گذاشتم لبخندی روی لبهام نشست دومین قدم رو ک برداشتم چشمهام رو بستم هر چی بیشتر میرفتم بیشتر دلم میخواست اما با یاد آوری مامان سیاوش ساناز ناخوداگاه چشمهام باز شد اونا به من احتیاج داشتند
دست و پا زدم تا از آب خارج بشم اما نمیشد داشتم غرق میشدم دیگه ناامید شده بودم از تقلا کردن ک دستی دورم کمرم پیچید و من رو از اب کشید بیرون نگاهم به پسر جوون غریبه ای افتاد ک با نگرانی داشت میگفت
_طرلان خواهری بیدار شو!
و اخرین لحظه این سئوال تو ذهنم نقش بست اون اسم من رو از کجا میدونست! و سیاهی مطلق….

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۱۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۰
#رئیس_مغرور_من

با گلو درد شدیدی ک داشتم و احساس خفگی ک بهم دست داد چشمهام رو باز کردم و به سرفه کردن افتادم نگاهم به اتاق ناآشنایی افتاد ک داخلش بودم داشتم به این فکر میکردم اینجا کجاست و من چرا اینجام ک در اتاق باز شد و بابام و آریا اومدند داخل اتاق روی تخت نیم خیز شدم ک نگاهشون بهم افتاد بابا با نگرانی به سمتم اومد و گفت
_طرلان خوبی دخترم؟!
بدون اینکه جوابش رو بدم نگاهم رو به آریا دوختم و سرد گفتم
_اینجا کجاست من چرا اینجام؟!
_اینجا ویلای منه چون داشتی تو دریا غرق میشدی پسر زن دایی نجاتت داد!
تازه یاد غرق شدنم تو دریا افتادم وقتی ک میخواستم خودکشی کنم اما آخرین لحظه پشیمون شدم و میخواستم خودم رو نجات بدم اما نمیشد درست لحظه ای ک ناامید شده بودم یکی من و نجات داده بود!
نگاهم رو از آریا گرفتم و از روی تخت بلند شدم و گفتم
_من میخوام برم
صدای عصبی بابا اومد
_تا وقتی حالت خوب نشده اجازه نداری جایی بری!
با خشم به سمتش برگشتم و مثل خودش عصبی گفتم
_من میرم میخوام ببینم کی میخواد جلوی من رو بگیره!
تا خواست حرفی بزنه صدای خشدار و خشک آریا بلند شد
_ تو منشی منی و تو این سفر کاری هر جایی ک من باشم باید باشی تا موقعی ک من بخوام تو این خونه میمونی دیگه هم نمیخوام حرفی بشنوم!
وا رفته بهش خیره شده بودم چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نمیومد در نتیجه ساکت شدم و با حرص بهش خیره شدم ک بدون توجه بهم بابا رو مخاطب قرار داد و گفت
_دایی بریم؟!
_بریم
نگاهم لحظه ی آخر به بابا افتاد ک لبخندی گوشه ی لبش نشسته بود حتما داشت به هوش و ذکاوت پسر خواهرش لبخند میزد پسره ی عوضی همیشه برام دردسر درست میکرد با حرص پام رو روی زمین کوبیدم و زیر لب غر زدم
_حساب همتون رو میرسم!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۱۲٫۱۸ ۲۳:۱۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۱
#رئیس_مغرور_من

از شدت حرص دستام رو مشت کرده بودم حرف ها و حرکات این زنیکه روی مخم بود با حرص داشتم بهشون نگاه میکردم ک صدای پسر زن بابام ک من و مخاطب قرار داده بود بلند شد
_حال مادرت چطوره؟!
نگاهم و به چشمهای سیاه رنگش دوختم و با صدایی ‌ سعی میکردم آروم باشه گفتم
_حالش خوبه به زودی بهترم میشه!
نگاهم به بابا افتاد ک داشت کنجکاو بهم نگاه میکرد پوزخندی روی لبهام نشست صدای اون زن بلند شد
_عزیزم بیا بخور!
با دیدنش ک داشت به بابا میوه میداد و ناز و عشوه میریخت دستام مشت شد بی اختیار بابا چقدر عوضی شده بود چجوری میتونست من و مجبور کنه اینجا بمونم و حرف های عاشقونه ی اون و زنش رو گوش بدم با حرص از روی مبل بلند شدم و قدم اول رو برداشتم ک به سمت بیرون برم ک صدای بابا بلند شد
_کجا؟!
به سمتش برگشتم ابرویی بالا انداختم و گفتم
_فکر نمیکنم بهت مربوط باشه کجا میرم درسته؟!
بابا با خونسردی تمام ک کفرم رو درمیاورد بهم خیره شده بود قبل از اینکه بابا حرفی بزنه صدای زن جدیدش بلند شد
_با پدرت درست حرف بزن
با خشم غریدم
_تو یکی خفه شو!
بابا با عصبانیت از جاش بلند شد و داد زد
_طرلان!
_چیه ناراحت شدی سر همسر جدیدت داد زدم؟!
_طرلان مواظب حرف زدنت باش من باباتم
با عصبانیت داد زدم
_تو بابای من نیستی از وقتی با این زنیکه ی دو هزاری ازدواج کردی دیگه بابای من نی…..
با تو دهنی محکمی ک بهم زد حرف تو دهنم ماسید شکه دستم رو روی گونم گذاشته بودم لبخند عصبی روی لبهام نشست به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم به سمتش برگشتم ک داشت با پشیمونی بهم نگاه میکرد
_دیگه نمیشناسمت!
بعد از گفتن این حرف از خونه زدم بیرون بی اختیار پاهام به سمت ساحل حرکت کردم دلم یه جای خلوت میخواست تا با خودم خلوت کنم خیلی زیاد دلم گرفته بود از بابا بخاطر اون زن سر من داد زد بهم سیلی زد
فقط داشتم راه میرفتم و زیر لب زمزمه میکردم
_باورم نمیشه
با قرار گرفتن دستی دور بازم با فکر اینکه باباست به سمتش برگشتم تا داد و بیداد راه بندازم و خودم رو خالی کنم ک با دیدن آرتان پسر اون زن چشمهام پر از خشم شد و گفتم
_به چه جرئتی بهم دست میزنی هان؟!
دستش رو برداشت و گفت
_ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم
بدون توجه بهش حرکت کردم ک صداش بلند شد
_وایستا!
ایستادم به سمتش برگشتم و منتظر بهش خیره شدم ک گفت
_حالت خوب نیست منم باهات میام
_لازم نکرده تو با من میای حال من خیلی هم خوبه
و حرکت کردم ک صدای قدم هاش ک پشت سرم داشت میومد اومد کلافه ایستادم و به عقب برگشتم و گفتم
_ببین دنبال من نیا فهمیدی تو پسر اون زنیکه ایی وقتی میبینمت عصبی میشم دلم میخواد حرصم رو سر تو خالی کنم و تا میتونم کتکت بزنم پس دنبال من نیا اوکی؟!
_اگه اینجوری خالی میشی من مشکلی ندارم!همه زدن تو هم روش
با شنیدن این حرفش ک مظلومانه گفت دلم براش سوخت تقصیر کار مامانش و بابام بودند اونوقت من داشتم حرصم رو سر این پسره خالی میکردم
پوفی کشیدم و گفتم
_باشه بیا خبرت فقط صدا نده ‌ک اعصاب ندارم یه بلایی سرت میارم
_چه خشنی تو دختر!
نگاه تیزی بهش انداختم ک ساکت شد به سمت ساحل رفتم اون هم بیصدا دنبالم اومد یه جای خلوت رو انتخاب کردم و نشستم اون هم بدون اینکه سر و صدا کنه کنارم نشست

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۱٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۲
#رئیس_مغرور_من

آهی کشیدم ک صداش بلند شد
_چرا داری آه میکشی
چشم غره ای بهش رفتم ک گفت
_خوب چیه فقط سئوال پرسیدم
_انقدر سئوال نپرس من الان اصلا حوصله ی سر و کله زدن با تو رو ندارم
بلاخره ساکت شد چند دقیقه بدون حرف زدن به دریا خیره شده بودم کاش اون لحظه نجاتم نمیداد تا غرق میشدم و میمردم شاید مردن راحتم میکرد از این حس بدی ک داشتم حتی یه دوست خوب هم نداشتم تا باهاش درد و دل کنم این بار سنگینی ک روی دوشم بود داشت دیوونم میکرد
_گریه کن!
بدون اینکه نگاهش کنم با صدای گرفته ای گفتم
_دهنت و ببند
_وقتی ناراحتی هم بد اخلاق و خشنی گند اخلاقی یه جورایی
با شنیدن این حرفش خنده ام گرفت گند اخلاق چی بهم نسبت داده بود
_از بابات ناراحتی؟!
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت
بدون اینکه جواب سئوالش رو بدم گفتم
_تو از مامانت ناراحت نیستی؟!
_ناراحت بودن من اصلا مگه مهمه ک بخوام ناراحت بشم یا خوشحال!
از شنیدن این حرفش متعجب به سمتش برگشتم و گفتم
_یعنی چی؟!
_وقتی نظرم رو نپرسیدن و حتی من بعد از عقد کردنشون خبر دار شدم یعنی اینکه براشون مهم نبوده پس منم سعی میکنم برام مهم نباشه
_چجوری میتونی انقدر خونسرد برخورد کنی با این موضوع؟!
_این زندگی خصوصی مامانمه بمن ربطی نداره
_اما من نمیتونم مثل تو رفتار کنم خیلی ببخشید اما از مادرت متنفرم اون باعث شد مامانم قلبش وایسته وقتی از اتاق عمل اومد بیرون هر شب یواشکی وقتی فکر میکنه ما خوابیم میشینه کنار عکس پدرم گریه میکنه مادرم عاشق پدرمه پدرمم عاشقش بود نمیدونم چی عوض شد ک بابام یهو اومد با مادر تو ازدواج کرد اما این و خوب میدونم دلیلش هر چی باشه قانع کننده نیست برام از جفتشون متنفرم نمیخوام جایی ک اونا هستن بمونن رفتارشون اذیتم میکنه برام درد داره اما اونا حتی نمیذارن به حال خودم باشم!
_نمیذارم اذیتت کنند دیگه گریه نکن!
با شنیدن این حرفش دستی روی صورتم اشکیم کشیدم نمیدونم کی اشکام سرازیر شده بودند
_تو چرا هی سعی میکنی به من نزدیک بشی؟!
با شنیدن این حرفم چند ثانیه بدون حرف به چشمهام خیره شد و بعدش گفت
_شاید چون من هم مثل تو همیشه تنها بودم و حس تو رو الان خیلی خوب درک میکنم
بهت زده بهش خیره شده بودم چرا این پسر انقدر عجیب رفتار میکرد با شنیدن صدای زنگ موبایلم از جیبم بیرون آوردم نگاهم به شماره ی آریا افتاد اتصال رو زدم ک صدای خشدار و عصبیش تو گوشی پیچید
_گدوم گوری رفتی تو؟!
با حرص گفتم
_سر گور عمت رفتم درست صحبت کن!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۴۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۳
#رئیس_مغرور_من

صدای خنده ی ریز این پسره ک حتی تا الان اسمش رو نمیشنیدم بلند شد چشم غره ای بهش رفتم ک صدای قهقه اش شدت پیدا کرد صدای داد آریا از پشت گوشی ک بلند شد هواسم بهش جمع شد
_کدوم گوری رفتی هان اون صدای خنده ی کدوم نعره خری بود
با حرص گفتم
_به تو ربطی نداره من کجام چیکار میکنم الانم اصلا حوصله ی تو یکی رو ندارم برو بمیر!
بعد از تموم شدن حرف هام با عصبانیت گوشی رو قطع کردم و زیر لب بهش فحش دادم
_دوست پسرت بود؟!
بدون توجه به حرفش گفتم
_اسمت چیه؟!
_طاها
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_ببین آقا طاها من اصلا حوصله ی هیچکس رو ندارم نه اعصاب اینکه بشینم بهت بگم کی بهم زنگ زد یا نزد پس سعی کن تو کارای من دخالت نکنی
از جام بلند شدم ک طاها هم بلند شد و دستاش رو به علامت تسلیم بالا برد و گفت
_خیلی خوب ببخشید معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم
_ناراحت نشدم اما خوشم نمیاد کسی تو کار هام دخالت کنه یا بخواد برام مزه بپرونه
عین بچه ها لب برچید و گفت
_ببخشید خوب
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_باشه عین بچه ها لوس نشو حالا!
خواستم حرکت کنم ک صداش بلند شد
_کجا داری میری!؟
_خبر مرگم دارم میرم ویلا
_بریم پس منم میام
سری تکون دادم و همراهش به سمت ویلا حرکت کردیم عجیب بود ولی هیچ حس بدی بهش نداشتم با اینکه پسر اون زن بود حرف زدن باهاش آرومم کرده و دیگه مثل چند ساعت قبل عصبانی نبودم تمام طول راه تو سکوت به سمت ویلا راه میرفتیم وقتی رسیدیم در و باز کردم سالن داخل سکوت بود انگار هیچکس تو ویلا نبود متعجب به سمت طاها برگشتم و گفتم
_انگار هیچکس نیست
_لابد تو اتاق هاشونن
شونه ای بالا انداختم و بیتفاوت به سمت اتاقم حرکت کردم اصلا مگه مهم بود کجا هستند بدرک برن خبر مرگشون بیاد برام راحت بشم از دستشون زیر لب غر زدم
_آه باز میگرنم گرفت لعنتیا همیشه عصبیم میکردند
داخل اتاقم شدم و در رو بستم ک صدای آریا داخل اتاق ک تو تاریکی نشسته بود بلند شد
_خوش گذشت!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۳٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۰۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۴
#رئیس_مغرور_من

از ترس هینی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم با ترس ناشی از حضور ناگهانیش داخل اتاقم با صدای لرزون شده گفتم
_چرا اومدی اینجا نشستی؟!
بلند شد به سمتم اومد لامپ اتاق رو روشن کرد ک دیدم واضح شد نگاهم ک به چشمهای قرمز شده اش افتاد یک قدم به عقب برداشتم اصلا حس خوبی نداشتم! تو دو قدمیم ایستاد با صدای خشدار شده اش گفت
_مگه بهت نگفته بودم حق نداری با هیچ پسری رفت و آمدی داشته باشی و حتی حرف بزنی هان؟!
با اینکه ترسیده بودم اما کم نیاوردم و با زبون درازی گفتم
_تو مگه چیکاره امی ک باید به حرفت گوش کنم!
با لحن ترسناکی گفت
_میخوای بفهمی من چیکاره اتم آره؟
_ببین تو …..
_ببر صدات و!
از شدت ترس به سکسکه افتاده بودم این پسر یه روانی به تمام معنا بود ک معلوم نبود چی از جون من بدبخت میخواست تا خواست حرفی بزنه صدای در اتاق اومد و پشت بندش صدای زن پدرم بلند شد
_طرلان جون بیا شام آماده اس بابات منتظره همه منتظره ان
با شنیدن صداش انگار ترسی ک از آریا داشتم رو یادم رفت ک با غیض گفتم
_لازم نکرده منتظر من باشید من هر وقت میلم کشید شام میخورم نمیخوام با دیدن چهره هاتون اشتهام کور بشه!
صدای قدم هاش نشون میداد ک رفت با حرص غریدم
_زنیکه ی ج..نده
سرم رو با حرص بلند کردم ک باز هم فحش بدم نگاه خیره ی آریا رو روی خودم دیدم اما انقدر با شنیدن صدای اون زنیکه اعصابم خراب شده بود ک حتی ترسی از آریا هم نداشتم با عصبانیت گفتم
_چیه همه ی خانوادتون و خاندانتون نحسه هر وقت میاین عصبیم میکنید اون زنیکه هم اومد رید تو اعصابم
بدون توجه به حرفام گفت
_برو شامت و بخور آخر شب ک همه خوابیدن بیا اتاقم !
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_ک چی بشه؟!
پوزخندی زد و گفت
_همچین مالی هم نیستی ک بخوام شبم رو باهات سر کنم از تو بهتر برام ریخته میخوام بابت کاری ک امروز کردی تنبیهت کنم به نفعته ک بیای وگرنه خیلی برات بد میشه خانوم کوچولو!
از عصبانیت دستام رو مشت کردم لعنتی با حرص لبم و گاز گرفتم ک صداش زمزمه وار کنار گوشم بلند شد
_حسودی کردن بهت اصلا نمیاد گربه ی وحشی!
بعد از گفتن این حرف قبل از اینکه بزاره واکنشی نشون بدم از اتاق خارج شد با حرص پام رو محکم روی زمین کوبیدم لعنتی پسره ی کثافط بلاخره بد حالت رو میگیرم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۳٫۱۲٫۱۸ ۲۳:۴۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۵
#رئیس_مغرور_من

آخر شب شده بود ک به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق ک شدم در رو قفل کردم و لبخند شیطانی زدم و زیر لب گفتم
_پسره ی سواستفاده گر فک کردی ازت میترسم و میام اتاقت کور خوندی
با خیال راحت به سمت کمد لباس هام رفتم لباسم و با یه لباس راحتی عوض کردم و روی تخت خوابیدم چشمهام رو بستم و کمی نگذشت ک خوابم برد
همگی سر میز صبحانه نشسته بودیم ک صدای آریا بلند شد
_طرلان وسایل هات رو جمع کن باید بریم امروز!
متعجب گفتم
_تموم شد کارا مگه
با صدای سردی گفت
_آره
باشه ای گفتم و مشغول نوشیدن چایی شدم ک صدای بابا ک من و مخاطب قرار داده بود بلند شد
_طرلان قبلش بیا اتاقم کارت دارم
کلافه سرم رو بلند کردم خسته شده بودم از بس باهاش بحث کرده بودم با صدایی ک سعی میکردم آروم باشه گفتم
_فکر نمیکنم انقدر نفهم باشی ک نفهمی درسته؟!
_ درست حرف بزن
بدون اینکه حتی نگاهش کنم گفتم
_کسی باهات حرف زد ک میپری وسط؟!
_تو ….
صدای خونسرد بابا بلند شد
_شهین ادامه نده!
پوزخندی به صورت قرمز شده اش زدم ک صدای بابا بلند شد
_زیاد از حدت داری بی احترامی میکنی فکر نکن دوبار بهت چیزی نگفتم هر چی از دهنت در اومد میتونی بگی!
زل زدم به چشمهاش و با بیرحمی گفتم
_شما هم حق نداری با من حرف بزنی من اصلا بابا ندارم بابای من چند هفته پیش تو بیمارستان فوت شد!وقتی ک مادرم رو داشت زنده زنده احساساتش رو میکشت و براش مهم نبود برامون مرد من بابایی ندارم
بعد از گفتن این حرف هام از جام بلند شدم ک صدای پر از حرص شهین زن بابام رو شنیدم
_این دختر تخم و ترکه ی همون زن به اون حرومزاده رفته ک …
با شنیدن اسم مامانم داغ کردم حس کردم دود از سرم بلند شد به سمتش برگشتم و با عصبانیت داد زدم
_ببند دهنت و زنیکه ی پتیاره ی ج…نده ی پیر فک کردی کی هستی که میتونی اسم مادر من رو به دهن نجست بیاری هان؟!
وقتی سکوتش رو دیدم با عصبانیت بیشتری ادامه دادم
_یه پیرزن ترشیده بیشتر ک نیستی هستی معلوم نیست شوهر اولت رو چجوری فراری دادی ک اومدی سر وقت بابای من یا شوهرت از دستت دق کرده یا هم طلاقت داده چون نتونسته توی عقده ای رو تحمل کنه چسپیدی به بابام کثافط! کافیه یکبار دیگه اسم مامانم رو به دهنت بیاری تا جرت بدم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۴٫۱۲٫۱۸ ۱۵:۵۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۶
#رئیس_مغرور_من

تموم مدت چشمهام رو بسته بودم و سرم رو به ماشین تکیه داده بودم داشتیم به سمت تهران میرفتیم سفر کاری تموم شده بود انگار بیخود رفته بودم شمال برای کار دنبال آریا دلم میخواست برم یه جای خلوت این روز ها زیادی دلگیر کننده بود
با ایستادن ماشین چشمهام رو باز کردم نگاهی به اطراف انداختم ک با دیدن کوچه ی خودمون چشمهام گرد شد به سمت آریا برگشتم ک صداش بلند شد
_داشبورد رو باز کن حقوق این ماهت رو گذاشتم بردار
_اما هنوز ک سر ماه نشده!
نگاهی بهم انداخت ک بدون حرف داشبورد رو باز کردم و پولی ک گذاشته بود رو برداشتم واقعیتش خوشحال شده بودم چون میتونستم فردا برم بازار و برای مامان و ساناز و سامان وسیله بخرم خواستم از ماشین پیاده بشم ک صداش بلند شد
_فردا نمیخواد بیای شرکت!
سری‌تکون دادم و با خداحافظی کوتاهی از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم مثل همیشه در حیاط باز بود و صدای بقیه داشت میومد داخل شدم و بدون توجه به بقیه ی همسایه ها به سمت خونه ی خودمون رفتم تو این چند روز خیلی دلم برای مامانم تنگ شده بود تقه ای زدم ک صدای ساناز اومد
_کیه؟!
حرفی نزدم و دوباره در اتاق رو زدم ک صداش بلند شد
_کیه؟!
لبخندی زدم و گفتم
_منم خواهر جون
با شنیدن صدام جیغی زد و صدای دویدنش اومد بعد از چند ثانیه در باز شد و ساناز تو بغلم گم شد محکم بوسیدمش ک صدای مامان باعث شد نگاهم و بهش بدوزم
_بیا داخل دخترم رسیدن به خیر!
داخل اتاق شدم و بعد از روبوسی مامان کنار چارپایه نشستم و پتو رو روی خودم کشیدم هوا واقعا سرد بود مخصوصا داخل خونه ی ما ک حتی یه بخاری هم نبود!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۴٫۱۲٫۱۸ ۱۸:۲۶]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۷
#رئیس_مغرور_من

با عصبانیت گفتم
_مامان من نمیام میفهمی؟!
به سمتم برگشت و اخم هاش رو تو هم کشید و گفت
_تو میخوای ما رو تنها بزاری ؟!
_مامان نه شما و نه من هیچ جایی نمیریم واقعا چرا نمیخوای به حرفم گوش بدی هان چرا درک نمیکنی چرا میخوای فقط کار خودت رو پیش ببری آخه؟!
_بابات از ما خواسته بریم و ما حتما میریم
_دلیل این همه اصرار شما رو برای رفتن به اون خونه ی لعنتی نمیفهمم اما من نمیام
_میای مجبوری!
_من ….
با داد حرفم و قطع کرد
_هیچ بحثی نمیخوام بشنوم طرلان تو با من میای الانم برو سر کارت دیر شد
لعنتی زیر لب گفتم و کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون امروز از اون روز های گندی بود ک باز اعصابم خراب شده بود بابام هه بابام آخه به اون نامرد هم میشه گفت بابا چند روز از برگشتنم نگذشته بود ‌ک باز سر و کله اش پیدا شد و یه داستان جدید اینکه پدرش خواسته زن و بچه هاش هم تو خونه اون زندگی کنند از خودش اون باباش متنفر بودم نمیخواستم برم به اون خونه اما با اصرار های مامان و حرف هاش مجبورم ک برم نمیتونم بیشتر از این رو حرفم پافشاری کنم
کنار ایستگاه اتوبوس ک رسیدم منتظر موندم و بعد از چند دقیقه ک رسید سوار شدم
داخل شرکت ک شدم خواستم به سمت اتاقم برم ک در اتاق آریا باز شد و اون دختره ک اسمش شرمیلا بود با صورت سرخ شده از عصبانیت بیرون اومد متعجب بهش خیره شده بودم ک تنه ای بهم زد و رفت متعجب گفتم
_مردم مشکل روانی دارند!
صدای خنده از پشت سرم اومد ک به عقب برگشتم مریم بود وقتی خنده اش قطع شد گفت
_کجایی تو از صبح ؟!
_شرمنده امروز یکم دیر رسیدم چیشده؟!
_رئیس دنبالت بود گفت وقتی اومدی بهت بگم بری اتاقش
پوف کلافه ای کشیدم باز چیکارم داشت اول صبحی حوصله ی این یکی رو نداشتم باز بخوام باهاش سر و کله بزنم بی حوصله به سمت اتاق راهم و کج کردم تقه ای زدم ک مثل همیشه اصلا به خودش اجازه نداد دهنش رو تکون بده بگه بفرمائید داخل بیخیال در اتاق رو باز کردم و داخل شدم با صدای سردی گفتم
_بله رئیس کاری داشتید؟!
سرش رو بلند کرد و گفت
_این چه وقت اومدن سر کاره؟!
با شنیدن این حرفش خونسرد گفتم
_ببخشید یه مشکلی پیش اومد نتونستم زودتر برسم
_از حقوق این ماهت کم میشه تا بفهمی همیشه سر وقت تو هر شرایطی باید سر کارت باشی
لعنتی به اون پول نیاز داشتم اگه کم میکرد ک اصلا چیزی برام نمیموند اومدم اعتراض کنم ک انگار فهمید و گفت
_اعتراض هم قبول نیست
با شنیدن این حرفش وا رفتم مظلوم بهش خیره شدم شاید دلش برام بسوزه ک چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنه بهم خیره شد یه برقی داخل چشمهاش بود ک اصلا نمیفهمیدم چیه من هم محو چشمهاش شده بودم چشمهایی ک خیلی عجیب و مرموز بود!
با شنیدن صدای در اتاق نگاهم و ازش گرفتم ک صداش بلند شد
_بیا تو!
در باز شد و خانوم سعادتی منشی شرکت اومد داخل انگار فقط وقتی من در میزدم اصلا نمیتونست حرف بزنه یا زبونش رو تکون بده مرتیکه ی وحشی!
_از شرکت گستر فردا میان برای بستن قرار داد!
_برای فردا تموم کاری های لازم رو انجام بدید به حسام هم این برگه های رو بدید
_چشم
_میتونید برید
با رفتن خانوم سعادتی آریا از جاش بلند شد و به سمتم اومد

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۴٫۱۲٫۱۸ ۱۸:۲۷]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۸
#رئیس_مغرور_من

وقتی تو دو قدمیم رسید ایستاد نگاهی بهم انداخت و گفت
_بعد از تموم شدن ساعت کاریت تو شرکت باش جایی نرو!
متعجب گفتم
_چرا اونوقت؟!
نگاه مرموزی بهم انداخت ک حس کردم مور مورم شد با صدایی ک حس میکردم داره جادوم میکنه زمزمه وار گفت
_چون من میگم خانوم کوچولو
بعد از گفتن این حرفش خم شد روی صورتم و در مقابل چشمهای گشاد شده ام خم شد و لبهاش رو روی لبهام گذاشت با حس گرمی لبهاش روی لبهام حس کردم برق شش فاز بهم وصل کردند هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم داشت با خشونت خاصی لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت بدنم سست شد حس کردم دارم میفتم انگار فهمید ک دستش رو دور کمرم حلقه کرد چشمهام داشت بسته میشد ک در اتاق بی هوا باز شد وحشت زده از آریا فاصله گرفتم ک با دیدن بابام حس کردم روح از تنم خارج شد
نگاهش درست مثل گذشته شده بود وقت هایی ک یه پسر بهم نزدیک میشد و بابا تا سر حد مرگ اون پسر رو کتک میزد و میترسوند بابا شدیدا مرد غیرتی و حساسی بود ک همیشه روی ناموسش حساس بود و حالا با وضعیتی ک دیده بود من و آریا لب تو لب!
از ترس و وحشت داشتم میلرزیدم حس یه مجرمی رو داشتم ک گیر افتاده بود و هیچ راهی فراری نداشت نگاهم به آریا افتاد ک خیلی بیتفاوت و نگاه سردش به بابا خیره شده بود
با بسته شدن در اتاق نگاهم به بابا افتاد ک نگاهش رو از روم برنمیداشت داشت به لبهام نگاه میکرد از خجالت ترس حس کردم گونه هام رنگ گرفت سرم و پایین انداختم ک صداش بلند شد
_داشتید چه غلطی میکردید!
وقتی دید جفتمون ساکت هستیم به سمت آریا حمله ور شد ک جیغ کوتاهی کشیدم مشت محکمی تو صورت آریا زد و گفت
_بیناموس تو داشتی دختر من رو میبوسیدی آره؟!
با حرفی ک آریا زد حس کردم روح از تنم خارج شد
_آره بوسیدمش!
عربده ی بابا اتاق رو پر کرد
_تو گوه خوردی دختر من رو بوسیدی فکر کردی بی کس و کاره یا یکی از اون دخترای دور برت هان!!!!
آریا پوزخندی زد و گفت
_از کی تا حالا به فکر دخترت افتادی تو ک فعلا افتادی رو دور هوا و هوست
_خفه شو!
نفس عمیقی کشید و با صدای عصبی ک سعی میکرد کنترلش کنه گفت
_کافیه یکبار دیگه اطراف دخترم ببینمت تا زندگیت رو جهنم کنم فهمیدی؟!
با حرفی ک آریا زد خشکم زد باورم نمیشد همچین حرفی بزنه

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۵٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۴۹
#رئیس_مغرور_من

_این دختر مال منه و هیچکس نمیتونه بهم بگه ازش دور باشم!
با شنیدن این حرفش حتی من هم تو شک رفتم چه برسه به بابا بعد از چند ثانیه بابا انگار تازه به خودش اومد ک به سمت آریا حمله ور شد و شروع کرد به کتک زدن ک در اتاق باز شد و صدای جیغ شهین تو اتاق بلند شد و در عرض چند ثانیه کل شرکت تو اتاق جمع شدند به سختی بابا رو از آریا جدا کردند آریا با اینکه این همه کتک از بابا خورد اما حتی خم به ابروش نیاورد و دستش رو روی بابا بلند نکرد!
بابا انگشت تهدیدش رو جلوش تکون داد و گفت
_تاوان این کارت رو بد پس میدی!
و بعد روش رو به سمت من کرد و با خشم غرید
_گمشو بیا!
هنوز هاج و واج بلاتکلیف ایستاده بودم و نمیدونستم چه عکس العملی از خودم نشون بدم ک به سمتم اومد و بازوم رو داخل دستهاش گرفت و دنبال خودش کشید
محکم‌من و پرت کرد داخل ماشین شهین هم کنارش جلو نشست با سرعت تمام داشت رانندگی میکرد از ترس حتی جرئت حرف زدن هم نداشتم همیشه همین بودم جلوی همه حاضر جواب بودم و زبونم دراز بود اما وقتی کار بدی انجام میدادم و بابام میفهمید به سر حد مرگ میترسیدم چرا!چون بابام همیشه بدترین تنبیه هارو برام در نظر میگرفت الان هم ک فقط سکوت کرده بود و داشت با عصبانیت رانندگی میکرد و همین من رو بیشتر میترسوند
صدای شهین بلند شد
_عزیزم آرومتر برون!
اما اون بدون توجه سرعتش رو بیشتر کرد داشتم فکر میکردم چه جوابی بهش بدم ک ماشین کنار عمارت بزرگی ایستاد در رو با ریمو باز کرد و ماشین رو داخل برد خودش پیاده شد و در سمت من رو باز کرد از ماشین کشیدم بیرون و به سمت خونه همراه خودش برد داخل عمارت وقتی داخل سالنی ک شبیه نشیمن بود رسید من و محکم پرت کرد روی زمین ک چون توقع اینکارو ازش نداشتم چیزی شبیه ناله از دهنم خارج شد صدای داد بابا بلند شد
_میکشمت کارت به جایی رسیده ک با آبروی من بازی میکنی آره؟!
بدون اینکه حرفی بزنم به چشمهای قرمز شده از عصبانیتش خیره شده بودم
_نمیخوای حرف بزنی توله سگ آدمت میکنم چشم من و دور دیدی هرز میپری آره
دستش ک به سمت کمربندش رفت چشمهام پر از وحشت شد میخواست چیکار کنه بابام هیچوقت تا حالا وقتی بدترین کار ممکن رو میکردم حتی بهم سیلی هم‌ نزده بود اما الان میخواست با کمربند من و بزنه!
دستش ک بالا رفت چشمهام رو بستم ک صدای داد مردی اومد
_سیاوش داری چه غلطی میکنی!؟

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۵٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۳۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۰
#رئیس_مغرور_من

وقتی دیدم خبری نشد چشمهام رو باز کردم بابا دست هاش رو مشت کرد و پایین آورد با خشم گفت
_بابا شما دخالت نکنید!
با شنیدن حرفش حس کردم برای یه آن روح از تنم رفت پس این صدای مقتدر و خشن صدای پدر بزرگم بود کسی ک باعث شده بود یه چشم مامانم اشک و یه چشمش خون!
صدای قدم هاش ک داشت به سمتم میومد هر لحظه واضح تر میشد تا اینکه روبروم ایستاد با قرار گرفتن دستش جلوی صورتم سرم رو بلند کردم نگاهم به مرد مسنی افتاد ک بهش میخورد ۶۰ تا ۷۰ باشه اولین چیزی ک تو صورتش جلب توجه میکرد چشمهای مشکی رنگ سردش بود درست مثل چشمهای بابام بود
_پس تو دختر سیاوش هستی!
با شنیدن صداش دست از برسی کردن صورتش کشیدم و بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهام نشست بدون توجه به دست دراز شده اش از روی زمین بلند شدم از شدت دردی ک تو کمرم پیچیده بود لب گزیدم و سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم با چشمهایی ک حالا از عصبانیت قرمز شده بود بهش زل زدم ک پوزخندی زد و گفت
_تو دختر سیاوش و اون زن پرورشگاهی هستی!
با شنیدن این حرفش باز داغ کردم
_درست صحبت کن پیری اسم مادر من و به زبون کثیف نیار!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۶٫۱۲٫۱۸ ۱۵:۱۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۱
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن حرفی ک زدم پشیمون شدم هیچوقت تا حالا با بزرگترم اینجوری حرف نزده بودم اما انقدر ازش تنفر داشتم ک اصلا تو این لحظه درک نمیکردم چی درسته چی غلط! صدای عصبی بابا بلند شد
_درست صحبت کن طرلان!
ساکت شدم و فقط بهش خیره شده بودم ک صدای پدرش ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد
_فکر نمیکردم انقدر بی ادب و گستاخ باشی درست برعکس مادرتی چون اون هیچوقت سرکش نبود!
با شنیدن حرف هاش خون خونم میخورد اما سعی میکردم اصلا به روی خودم نیارم
_حرفاتون تموم شد! پس خداحافظ
و خواستم برم ک صدای عصبی بابا بلند شد
_کجا داری میری ؟!
نمیدونم این شجاعت و از کجا بدست آورده بودم ک به سمتش برگشتم و با بیتفاوتی گفتم
_دارم میرم پیش مادرم حرفی داری؟!
با خشم به سمتم اومد بازوم و گرفت و گفت
_تو حق نداری جایی بری تا تکلیفت رو روشن کنم فک نکن کاری ک کردی رو فراموش کردم
_کارای من هیچ ربطی بهت نداره همونطوری ک حالا کارای تو به ما ربطی نداره تو دیگه بابای من نی…..
قبل از اینکه حرفم و کامل کنم با تو دهنی محکمی ک خوردم طعم شور خون رو داخل دهنم احساس کردم این دومین بار بود ک داشت بهم سیلی میزد بغض تو گلوم رو به سختی فرو بردم دستم رو روی لب پاره شده ام گذاشتم و بهش خیره شدم اصلا حس پشیمونی تو چشمهاش موج نمیزد فقط با خشم بهم خیره شده بود با صدای عصبی گفت
_من باباتم فهمیدی تا وقتی ک زنده باشم من باباتم همه ی کارات به من مربوط
بی اختیار پوزخندی روی لبهام نقش بست ک انگار با اینکارم آتیشش زده باشم خواست با عصبانیت چیزی بگه ک صدای پدرش بلند شد
_بسه سیاوش!
با قدم های محکم به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت
_از این به بعد قراره تو و مادرت با خواهر و برادرت اینجا زندگی کنی بهتره حدت رو بدونی دختر جون زبون درازی کردنت آخر و عاقبت خوشی نداره برات!
_حاضرم بمیرم ولی پام رو داخل این خونه نزارم
پوزخندی زد و گفت
_زیاد از حد سرکشی اما من خوب بلدم دختر بچه هایی مثل تو رو رام کنم
_من گاو نیستم ک تو بخوای من و رام کنی مثل بعضیا محتاج پیدا کردن شوهر یا پولت هم نیستم ک رام تو بشم
رسمان داشتم به بابام و اون زنش شهین تیکه مینداختم چون جفتشون فقط الان برده اش بودند و گوش به فرمانش!
_طرلان با بزرگترت درست حرف بزن زود باش معذرت خواهی کن!
با شنیدن صدای مامان به عقب برگشتم و با بهت بهش خیره شده بودم اون کی اومده بود تو این خونه مگه قرار نبود شب بیاد پس چرا الان اومده بود هنوز شکه و بهت زده بهش خیره شده بودم ک صدای محکم و جدیش بلند شد
_طرلان!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۶٫۱۲٫۱۸ ۱۵:۱۲]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۲
#رئیس_مغرور_من

با دیدن ابروهای توهم کشیده ی مامان فهمیدم از اول حرف هامون اینجا بوده ک حالا صورتش انقدر عصبی و تو هم بود به سمتم اومد کنارم ایستاد و گفت
_زود باش معذرت خواهی کن!
_اما مامان ….
حرفم رو قطع کرد
_طرلان!
ناچار به سمت مردی ک پدر بزرگم بود برگشتم به چشمهای سردش خیره شدم و با حرصی ک تو صدام بود گفتم
_معذرت میخوام
خونسرد دستش رو به سمتم دراز کرد این یعنی چی الان میخواست دستش رو ببوسم دلم میخواست خفه اش کنم پیرمرد حرص درار با چشم غره ای ک مامان به سمتم رفت خم شدم و رو هوا دستش رو بوسیدم و عقب کشیدم صدای مامان بلند شد
_سلام آقاجون!
نگاهم بهش افتاد ک فقط نگاه سردی به مامان انداخت و سری در جوابش تکون داد مامان خواست بره سمتش و دستش رو ببوسه ک بدون توجه به مامان به سمت بابام و اون زن برگشت و گفت
_شهین چاییم رو آماده کن
شهین با لبخند گفت
_چشم آقا جون!
نگاهم به مامان افتاد ک فقط لبخند تلخی روی لبهاش بود از حرص دلم میخواست چند تا فحش بارش کنم چجوری میتونست انقدر بی ادب باشه خواستم چیزی بگم ک دست مامان روی دستم نشست نگاهم و بهش دوختم ک سرش رو به عنوان اینکه حرفی نزنم تکون داد انگار فهمیده بود بخاطر مامان ساکت شدم و حرفی نزدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم
_سامان و ساناز کجان مامان؟!
_بیرون داشتن بازی میکردن!
_بیرون هوا سرده میرم بیارمشون داخل
_باشه دخترم
به سمت بیرون خواستم حرکت کنم ک صدای بابا بلند شد
_کجا!؟
کلافه به سمتش برگشتم و گفتم
_میرم خواهر و برادرم رو از حیاط بیارم مشکلی داری؟!
با صدای سردی گفت
_برو!
بعد از شنیدن این حرفش سری تکون دادم و از خونه خارج شدم نگاهم به ساناز و سامان افتاد ک داشتن داخل حیاط بازی میکردن با صدای بلندی داد زدم
_ساناز سامان!؟
با شنیدن صدام جفتشون به سمتم برگشتن و گفتن
_آبجی!
لبخندی روی لبهام‌نشست ک به دو به سمتم اومدن
_زود باشید بیاین داخل تو این هوای سرد تو حیاط چیکار میکنید
مثل همیشه هماهنگ جواب دادند
_داشتیم بازی میکردیم خوب
_حیاط تو این هوا جای بازی اخه زود باشید بیاین داخل زود.

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۶٫۱۲٫۱۸ ۱۵:۱۲]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۳
#رئیس_مغرور_من

داخل اتاقی ک بهم داده بودند نشسته بودم از این به بعد انگار قرار بود تو این عمارت زندگی کنیم هیچوقت دلم نمیخواست با این آدما یه جا زندگی کنم اما بخاطر مادرم خواهر و برادرم مجبور بودم ک بمونم اون زن شهین با پدر بابام از بدو ورود مامانم اذیت کردن رو شروع کرده بودند نمیتونستم در مقابل رفتار های زشت و زنندشون ساکت بمونم و حرفی نزنم اما باز هم بخاطر مادرم مجبور بودم سکوت کنم اما یه شانسی ک آورده بودم این بود ک مامان نفهمیده بود که امروز بابا من و آریا رو تو چه وضعیتی دیده بود
سرم رو روی بالشت گذاشتم و سعی کردم بدون فکر کردن به افکار آزار دهنده ام بخوابم چشمهام رو بستم انقدر خسته بودم ک بعد از چند دقیقه خوابم برد کلا!
* * * * *
امروز اول صبح قبل از اینکه بابام من و ببینه زودتر از همه بیدار شدم و خودم رو آماده کردم و اومدم شرکت داخل اتاقم نشسته بودم و مشغول انجام دادن کار های عقب افتاده ام بودم ک صدای زنگ تلفن اتاقم بلند شد و صدای منشی شرکت بلند شد
_رئیس کارت داره زود باش برو اتاقش پرونده شرکت تاج رو هم ببر
_باشه الان
بعد از برداشتن پرونده از اتاقم خارج و به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم و داخل شدم با صدای خونسردی گفتم
_سلام پرونده شرکت تاج رو آوردم کار هایی رو هم ک گفته بودید انجام دادم مثل اینکه گفتید کارم دارید؟!
_دیروز چیشد تو خونه؟!
با شنیدن این حرفش فهمیدم میخواد راجب دیروز بدونه شونه ای بالا انداختم و گفتم
_بابا خواست من و بزنه و پدرش نزاشت!
با شنیدن این حرفم حس کردم صورتش کبود شد از روی میز بلند شد به سمتم اومد و با صدای خشداری گفت
_کسی حق نداره دست روت بلند کنه!
دستش ک روی گونم نشست بی اختیار چشمهام بسته شد ‌ اون هم دستش رو نوازشگرانه روی صورتم حرکت میداد با شنیدن صدای باز شدن در اتاق وحشت زده چشمهام رو باز کردم ک …..

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۲۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۴
#رئیس_مغرور_من

با دیدن حسام ک با چشمهای شیطونش داشت به من و آریا نگاه میکرد نفس راحتی کشیدم ک صدای عصبی آریا بلند شد
_نمیتونی در بزنی؟!
حسام با صدای شیطونی گفت
_خوب داشتید چیکار میکردید شیطونا!
_حسام!
_جوون داداش
_چیکار داشتی ؟!
حسام با شنیدن این حرف آریا جدی شد و گفت
_باید یه چیز مهم بهت بگم آریا فقط لطفا عصبی نشو ببین از اون ماجرا سال هاست ک گذشته
اصلا نمیدونستم دارند راجب چی حرف میزنند چرا حسام انقدر مرموز حرف میزد با دقت بهش گوش میدادم ک صدای خونسرد آریا بلند شد
_برو سر اصل مطلب حسام!
_سعید و آرمیتا برگشتن!
سعید و آرمیتا دیگه کی بودند اصلا راجب کی داشتند حرف میزدند نگاهم به صورت کبود شده ی آریا ک افتاد چشمهام گرد شد چرا عصبی شده بود صدای خشن و ترسناک آریا بلند شد
_نمیزارم یه آب خوش از گلوی جفتشون بره پایین
حسام در اتاق و بست و به سمت آریا اومد و با صدایی ک سعی میکرد اروم باشه گفت
_تو رو خدا آروم باش رفیق اون دختر خاله ات
صدای عربده ای آریا بلند شد
_اون زنیکه ی ج‌.ن.ده‌ دختر خاله ی من نیست اون هیچ نسبتی با من نداره فهمیدی
دستم رو روی قلبم گذاشتم از شنیدن صدای داداش حس کردم رنگ از صورتم پریده چقدر ترسناک شده بود قیافه اش
_باشه آریا آروم باش چرا داد میزنی!
آریا نفس عمیقی کشید و با صدای خشدار شده از عصبانیت گفت
_اومده چیکار ؟!
حسام من من کرد ک صدای عصبی آریا بلند شد
_حسام باتوام!؟
_انگار بابا بزرگت بهش اینجا بیست درصد سهام داده قبلا اون میخواد ک اینجا مشغول به کار بشه و بیاد بالا سر شرکت باشه
_گوه خورده میخواد بیاد تو شرکت من!
_حسام نمیتونیم کاری کنیم اون اینجا سهام داره
آریا با عصبانیت کت و کیفش رو از روی میز چنگ زد و گفت
_آدمش میکنم فک کرده من همون آریای قبلی ام کاری میکنم پشیمون بشه از بدنیا اومدنش
و از اتاق زد بیرون حسام هم دنبالش رفت هاج و واج وسط اتاق ایستاده بودم چرا آریا با شنیدن اون اسم انقدر عصبی شد باید سر درمیاوردم اینجا چخبره!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۱۲٫۱۸ ۲۳:۳۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۵
#رئیس_مغرور_من

تموم روز فکرم مشغول بود داشتم فک میکردم آریا چرا با شنیدن اون اسم انقدر عصبانی شد اما وقتی به نتیجه ای نرسیدم بیخیال شدم نگاهم به ساعت افتاد ساعت کاری تموم شده بود بعد از برداشتن وسایلم از شرکت زدم بیرون و به سمت خونه رفتم خونه ی بابا بزرگم!
در خونه رو ک باز کردم ک صدای داد بابا از سالن میومد
_تو چه غلطی کردی شهین هان!؟
صدای لرزون و پر از ترس شهین بلند شد
_سیاوش من فقط بهش گفتم اتاقمون رو تمیز کنه من .‌.‌…
هر چقدر نزدیکتر میشدم صدا هاشون واضحتر میشد داشتن درمورد چی حرف میزدند ک بابا انقدر عصبانی بود
_تو گوه خوردی فهمیدی نکنه فک کردی واقعا من عاشقتم آره؟!اگه عاشقت بودم چند سال پیش طلاقت نمیدادم میفهمی من عاشق اون زنم همیشه و تا موقعی ک زنده بمونم تو حق نداری زن من رو کلفت خودت بمونی تو برای من فقط یه موجود نفرت انگیز و اضافه هستی من فقط بخاطر زنم باهات ازدواج کردم فقط بخاطر پول عملش ک پدرم در ازای ازدواج دوباره با تو داد فک نکن من …..
صدای سرد و محکم پدرش اومد
_سیاوش بسه!
پشت ستونی ک کنار بود ایستادم نمیخواستم من و ببینید از شنیدن حرف هایی ک شنیده بودم شکه شده بودم یعنی بابا بخاطر پول عمل مامانم با این زن ازدواج کرده بود چرا گفت قبلا طلاقت دادم مگه شهین قبلش زنش بوده هر چی بیشتر میگذشت بیشتر گیج میشدم
_تو حق نداری با شهین اینجوری رفتار کنی!
با شنیدن صدای پدر بابام دوباره گوش تیز کردم ک صدای عصبی بابا بلند شد
_این هم حق نداره با زن من عین یه خدمتکار رفتار کنه این تو زندگی من فقط یه اجباره برام من طبق قرارمون باهاش ازدواج کردم دیگه به شما ربطی نداره چجوری باهاش حرف بزنم ببخشید بابا ولی من اصلا عاشق این زن نیستم ک بخوام توهین و رفتاراش رو نسبت به زن و بچم تحمل کنم اگه یکبار دیگه تکرار بشه خیلی بد میشه درضمن من از امشب تو اتاق همسرم میمونم!
بعد شنیدن صدای قدم هاش اومد ک داشت میومد اینطرف منم سریع به سمت در سالن رفتم و باز و بسته اش کردم انگار تازه اومدم و حرکت کردم ک با دیدن بابا ایستادم نگاهی بهم انداخت و گفت
_کجا بودی؟!
_شرکت!
سری تکون داد و رفت دیگه داشتم شاخ درمیاوردم چرا چیزی نگفت بهم شاید چون الان به اندازه کافی اعصابش خورد بود و فکرش درگیر من باید خیلی چیزا رو میفهمیدم اینکه بابام قبلا مگه با شهین ازدواج کرده بوده خیلی گیج شده بودم هنوز تو شک حرف هایی بودم ک شنیده بودم چقدر با بابام بد رفتاری کرده بودم داشتم دیوونه میشدم

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۳۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۶
#رئیس_مغرور_من

نگاهم به مامان افتاد ک مظلومانه روی تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد دستام از عصبانیت مشت شد اون زن مادرم رو مجبور کرده بود بره اتاقشون رو تمیز کنه کاری باهاش میکنم ک از کارش پشیمون بشه اشک هایی ک مادرم داره میریزه اون صد برابرش رو باید بریزه نفس عمیقی کشیدم و تقه ای زدم ک بعد از ثانیه صدای مامان بلند شد
_بیا تو
در اتاقش نیمه باز بود کامل بازش کردم و داخل شدم و گفتم
_سلام مامان خوبی!
با صدایی ک از گریه دو رگه شده بود گفت
_سلام دخترم خسته نباشی شام خوردی؟!
بدون توجه به سئوالش رفتم کنارش روی تخت نشستم نگاهش رو ازم میدزدید دستش رو گرفتم و گفتم
_مامان به من نگاه کن!
سرش رو به سمتم چرخوند با چشمهای قرمز شده اش زل زد داخل چشمهام با صدای آرومی گفتم
_گریه کردی!؟
همین حرفم کافی بود تا دوباره بغضش بترکه محکم بغلش کردم هیچوقت دوست نداشتم اشک مادرم رو ببینم یا اینکه گریه کنه اما اون زن بی رحمانه اشک مادرم رو در آورده بود
* * * * *
سر میز شام همه نشسته بودیم و مشغول خوردن بودیم ک صدای بابا بلند شد
_نیاز؟!
مامان با شنیدن صداش سرش رو بلند کرد و گفت
_بله؟
_شامت رو خوردی آماده شو بریم جایی!
مامان سری تکون داد ک صدای شهین بلند شد
_عزیزم امشب قرار بود بریم خونه ی مامانم اینا!
بابا نیم نگاهی بهش انداخت و گفت
_یادم نمیاد همچین حرفی زده باشم!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۱۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۷
#رئیس_مغرور_من

لبخند بدجنسی روی لبهام نشست بابا خوب حالش رو گرفت زنیکه ی پاپتی تو مامان من رو ناراحت کردی حقت همینه باید خیلی بیشتر از اینا ناراحت بشی! صدای بابا ک مخاطبش پدرش بود بلند شد
_مامان کی میاد؟!
_آخر هفته میاد ، بچه ها همه قراره بیان دیدنش و هفته ی بعد رو برن همگی شمال برو برا خانواده ات وسیله های لازم رو ک در شان خانواده باشه بخر!
با شنیدن این حرفش عصبانی شدم تو حرف هاش انگار داشت ما رو تحقیر میکرد خواستم دهن باز کنم حرفی بزنم ک صدای بابا قبل من بلند شد
_خانواده ی من چیزایی ک باید رو دارند اگه در شان خانواده ی شما نیستیم میتونیم بریم!
پدرش با شنیدن این حرفش اخماش رو تو هم کشید و از جاش بلند شد و رفت لبخند محوی زدم بابا هم خوب بلد بود حال این و بگیره!
از شدت دلدرد نمیتونستم تکون بخورم سرم بشدت گیج میرفت آخه الان وقت پ…ریود شدن بود آه باز اخلاقم گند میشد حالا اینا به کنار با این دلدرد و سر درد چجوری میرفتم شرکت به سمت آشپزخونه رفتم یه مسکن پیدا کردم و خوردم بعدش لباس هام رو عوض کردم داخل آینه نگاهی به صورتم انداختم ک سفید شده بود شبیه میت شده بودم یه آرایش ملایم کردم تا رنگ پریده ام تو ذوق نزنه
یه تاکسی گرفتم و به سمت شرکت رفتم حدودا یکساعت شد ک رسیدم پولش رو حساب کردم و پیاده شدم به سمت شرکت رفتم داخل ک شدم صدای داد و بیداد داشت میومد به منشی ک با صورت ترسیده به اتاق اریا داشت نگاه میکرد نگاهی انداختم و گفتم
_پرستو؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت
_بله؟!
_چیشده چرا صدای داد و بیداد داره میاد!؟
_آرمیتا برگشته!
گیج گفتم
_آرمیتا کیه؟!
تا خواست جواب سئوالم رو بده در اتاق آریا با صدای بدی باز شد و یه دختر و پسر با تیپ های آنچنانی اومدند بیرون صدای خشن آریا بلند شد
_جفتتون گمشید بیرون!
اون پسره غریبه لبخندی زد و گفت
_آروم باش رفیق!
اینبار صدای حسام اومد
_سعید دهنت رو ببند دست این دختره رو بگیر از اینجا خیلی محترمانه برید بیرون!
صدای ناز اون دختره بلند شد
_به زودی میبینمت آریا فعلا!
بعد از رفتن اونا آریا رفت داخل اتاقش ک صدای خورد شدن چیزی اومد با نگرانی به سمت اتاقش دویدم با دیدن دستش ک داشت خون میومد جیغ کوتاهی کشیدم ک صدای حسام بلند شد
_برو وسایل پانسمان رو بیار.
_باشه

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۱۹]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۸
#رئیس_مغرور_من

بعد از اینکه دستش رو پانسمان کردم با نگرانی به صورتش خیره شدم ک دردش نیومده باشه بی هیچ حسی با چشمهای یخ زده اش فقط بهم نگاه میکرد اون زن کی بود ک تو رو اینجوری بهم میریخت لعنتی!
صدای حسام اومد
_خانوم میتونید برید شما
به سختی نگاهم رو از چشمهای آریا گرفتم و با گفتن با اجازه ای از اتاق خارج شدم آخه اون زن کی بود اعصابهم ریخته بود باید حتما میفهمیدم خوب از کی باید میپرسیدم با یاد آوری فاطمه به سمت اتاقش با مریم و یه چند نفر دیگه حرکت کردم تقه ای زدم و داخل شدم سلام آرومی گفتم ک جوابم رو دادند و دوباره مشغول کار خودشون شدند نگاهم و به فاطمه دوختم و اشاره کردم بیاد ک بیرون اونم سری تکون داد کنار در منتظرش موندم ک بعد از چند دقیقه اومد بیرون نگاهی بهم انداخت و گفت
_چیشده
_بیا بریم اتاقم کارت دارم
با نگرانی گفت
_خوبی
_آره خوبم بابا یه کاری باهات دارم فضولیم گل کرده بود
چشمهاش رو به طرز بامزه ای گرد کرد و گفت
_تو و فضولی محاله!
_خوب حالا
به سمت اتاقم رفتیم در اتاقم رو بستم فاطمه روی میز نشست و گفت
_خوب!؟
_این دختره آرمیتا کیه ؟!چند دقیقه پیش ک اومدم کل شرکت رو صدای داد و بیداد برداشته بود
فاطمه رنگ از صورتش پرید با شنیدن این حرفم نگاهی بهم انداخت و گفت
_زن قبلی رئیس!
_چی؟!
_چخبرته داد نزن میخوای کل شرکت رو خبردار کنی!
متعجب گفتم
_زن قبلیش؟!
_آره بهش خیانت کرد با رقیبش رفت آریا هم طلاقش داد
_دوستش داشت؟!
_عاشقش بود اما نمیدونم چی شد اون دختره یهو برداشت با اون پسره بهش خیانت کرد اما میدونی چیه یه جای این کار میلنگه!
_کجاش؟!
_اینکه آرمیتا دیوانه وار عاشق آریا بود خودش بهش پیشنهاد ازدواج داد تو شرکت خودش بهش ابراز عشق کرد آریا اصلا تو این خطا نبود ک به دختر جماعت رو بده این دختر خاله اش نزدیک یکسال رفت اومد تا آریا یکم بهش رو داد و بعدش باهاش اوکی شد آریا آرمیتا رو برای ازدواج خواست اما!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۹٫۱۲٫۱۸ ۱۰:۱۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۵۹
#رئیس_مغرور_من

_اما چی؟!
_آرمیتا با پسرای مختلف میلاسید و اسمش رو میزاشت روابط دوستانه هر چی آریا عصبی میشد باهاش بحث میکرد فایده نداشت روز به روز بدتر میشد با پسرای مختلف میگشت بیش از حد داشت پیش میرفت تا اینکه آقاجون این اوضاع رو دید گفت ازدواج کنند ازدواج کردند اما بعدش نمیدونم چیشد ک خبر طلاقشون اومد و بعدش هم فهمیدیم ک آرمیتا با سعید رقیب آریا ریخته رو هم!
با شنیدن حرف هایی ک فاطمه داشت میزد از تعجب دهنم باز مونده بود
صدای فاطمه بلند شد
_طرلان من برم سر کارم ک دیر شد باید طرح ها رو کامل کنیم باشه
فقط تونستم سر تکون بدم با رفتن فاطمه زیر لب زمزمه کردم
_مگه همچین زنی هم وجود داره!
چند روز گذشته بود روز ها عادی و مزخرف داشت میگذشت داخل شرکت هم دیگه خبری از اون آرمیتا نبود واقعا چجوری روش میشد هم بیاد شرکت بعد از اون گه کاری ک کرده بود آریا حق داشت عصبی بشه!
یه مرد چجوری میتونه تحمل کنه زنش بهش خیانت کنه سری تکون دادم تا افکار آزار دهنده از ذهنم خارج بشه
_طرلان؟!
با شنیدن صدای آرسین به سمتش برگشتم و گفتم
_هان
تک خنده ای کرد و گفت
_هان چیه یه جانمی عزیزمی چیزی بگو!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_چیکارمی ک با محبت باهات حرف بزنم!
با شنیدن این حرفم به طرز عجیبی اخماش تو هم رفت و از پیشم رفت متعجب از این حرکتش گفتم
_این دیگه چش شد چیز بدی ک بهش نگفتم
آرسین پسر شهین برعکس مادرش یه پسر خوش اخلاق و مهربون بود هیچ حس بدی نسبت بهش نداشتم اما این باعث نمیشد ک باهاش خوش اخلاق رفتار کنم تازه اومده بود اینجا زندگی کنه مثل اینکه خونه مجردی داشت و همیشه اونجا زندگی میکرده اما از وقتی ک دیده ما اینجاییم بار و بندیلش رو جمع کرده اومده اینجا!

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۹٫۱۲٫۱۸ ۲۳:۴۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۶۰
#رئیس_مغرور_من

داخل حیاط نشسته بودم و داشتم از هوای خنک بیرون لذت میبردم ک صدای پدربزرگ اومد
_خلوت کردی!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم
_مشکلی داری!؟
صدای پوزخندش ک بلند شد سرم رو بلند کردم و نگاهم رو بهش دوختم ک گفت
_زبونت خیلی درازه دختر جون!
پووف باز اومده بود حرف های تکراریش رو بزنه اصلا حوصله ی حرف زدن باهاش رو نداشتم جز اینکه اعصابم رو خورد کنه کار دیگه ای بلد نبود!
_داخل شرکت آریا کار میکنی؟!
با شنیدن اسم آریا فوری به سمتش برگشتم ک یه جوری نگاهم کرد با دیدن طرز نگاهش هل شدم و گفتم
_آره
_دیروز تو شرکت چخبر بود؟!
با یاد آوری دیروز اومدن آرمیتا داد و بیداد آریا و حرف های فاطمه درمورد آرمیتا با چشمهای ریز شده به پدر بزرگ خیره شدم و گفتم
_منظورتون از این کارا چیه؟!نکنه مشکل روحی روانی دارید!
ابرویی بالا انداخت و گفت
_کدوم کار؟!
پوزخندی زدم و گفتم
_دادن سهام به آرمیتا آوردن آرمیتا به شرکت؟!
مثل خودم پوزخندی زد و گفت
_اون سهام خیلی وقت پیش به آرمیتا داده شده و اومدن آرمیتا به شرکت هیچ ربطی به من نداره!
مشکوک بهش خیره شده بودم ک صداش بلند شد
_تو آرمیتا رو میشناسی!؟
_آوازه اش تو شرکت پر شده
فهمید تیکه انداختم ک آهی کشید و با صدای محکم و سردش گفت
_آرمیتا همیشه اشتباه کرد اینبار هم نمیتونه جبران کنه اومده مثلا انتقام بگیره اما به زودی زود پشیمون میشه اونی ک ترک کرد اون بود نه آریا!
اصلا از حرف هاش سر درنمیاوردم خواستم ازش بپرسم ک بلند شد و رفت آه اخه الان وقت رفتن تازه میخواستم سئوالاتم رو بپرسم ازت

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۰٫۱۲٫۱۸ ۲۲:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۶۱
#رئیس_مغرور_من

نگاهی به فاطمه انداختم ک شنگول میزد متعجب گفتم
_چخبره؟!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت و گفت:
_فردا شب جشن شرکت وای مثل هر سال خیلی عالی میشه!
متعجب گفتم
_چه جشنی؟!
_به مناسبت قرارداد جدید شرکت !
سری تکون دادم به نشونه ی فهمیدن ک فاطمه با هیجان گفت:
_طرلان تو هم میای؟!
_نمیدونم مگه من همه دعوتم؟!
_دیوونه همه ی کارمند های شرکت دعوتن
آهان کشداری گفتم ک مشت محکمی به بازوم زد چشم غره ای بهش رفتم و عصبی گفتم
_چه مرگته!؟
قیافش رو مظلوم کرد و گفت
_میای
کفری بهش خیره شدم و گفتم
_نه!
با شنیدن این حرفم وا رفت و گفت
_چرا آخه
_حوصله ی مهمونی جشن و درد و کوفت ندارم
_طرلان خانوم چرا انقدر عصبی!؟
با شنیدن صدای حسام به سمتش برگشتم ک نگاهم به آریا افتاد ک کنارش ایستاده بود و با چشمهای سرد و یخ زده اش داشت بهم نگاه میکرد!
چهره ی بیتفاوتی به خودم گرفتم و گفتم:
_عصبی نیستم!
تک خنده ای کرد ک باعث شد بخوام باز برینم به هیکل قیافه اش اما خیلی ضایع بود ک الکی الکی برینم به این بنده خدا
صداش ک من و مخاطب قرار داد بلند شد
_شما هم به جشن شرکت میاید
_نه
_چرا؟!
حالا چی به این زبون نفهم میگفتم یه دروغی تو ذهنم پیدا کردم و لبخند خجولی زدم و گفتم:
_مهمون داریم ما!
حسام با دیدن لبخندم مشکوک نگاهم کرد و گفت:
_خبریه!؟
تا خواستم جوابش رو بدم صدای جیغ فاطمه بلند شد و پشت بندش صداش بلند شد
_قراره خواستگار بیاد!؟
با چشمهای گرد شده به سمتش برگشتم ک محکم بغلم کرد و گفت
_وای خیلی خوشحال شدم طرلان پسره کیه!آشناس شغلش چیه کجا عاشق شدین!
از خودم جداش کردم و چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_فاطمه جون آروم چته!
پشت چشمی برام نازک کرد ک صدای حسام بلند شد
_تبریک میگم طرلان خانوم
سرم رو بلند کردم تا جوابش رو بدم ک با دیدن صورت کبود شده ی آریا حرف تو دهنم ماسید این چرا داشت این شکلی نگاهم میکرد بهتر بود جیم میشدم وگرنه مرگم حتمی بود! بعد از تشکر کوتاهی با گفتن کار دارم به سمت اتاقم رفتم داخل اتاقم ک شدم نفس راحتی کشیدم واقعا قیافه ی آریا خیلی ترسناک شده بود این چی بود آخه به ذهن من اومد!خواستگار

🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۱٫۱۲٫۱۸ ۰۹:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🌹

#پارت_۶۲
#رئیس_مغرور_من

داخل اتاقم نشسته بودم و سرم تو لپ تاپ بود داشتم کار هایی ک آریا گفته بود رو با دقت انجام میدادم ک بی هوا در اتاق باز شد با وحشت و ترس به سمت در اتاق برگشتم ک با دیدن آریا نفس راحتی کشیدم و با عصبانیت از سر جام بلند شدم و گفتم:
_نمیتونید عین آدم وارد اتاق بشید!؟
بدون توجه به حرفم در اتاق رو بست و قفل کرد با چشمهای گرد شده خیره بهش گفتم
_داری چیکار میکنی چرا در رو قفل کردی؟!
به سمتم اومد ک از ترس به عقب رفتم انقدر جلو اومد و عقب رفتم تا ک به دیوار چسپیدم دو تا دستش رو دورم روی دیوار گذشت با چشمهاش ک عجیب قرمز و ترسناک شده بود به چشمهای ترسیده ام خیره شد و با صدای خشک و خشدارش گفت:
_ک قراره برات خواستگار بیاد آره.
با شنیدن حرفش جرئت حرف زدن هم نداشتم ک عصبی کنار گوشم غرید:
_قلم پاش رو خورد میکنم بیاد خواستگاری کسی ک مال منه!
با شنیدن این حرفش حرصم گرفت انگار من وسیله ی شخصیش باشم بدون اینکه بفهمم با حرص گفتم:
_تو خیلی غلط میکنی من اون و ….
با دیدن صورت کبود شده اش حرف تو دهنم ماسید ک صداش بلند شد:
_خوب داشتی میگفتی!؟
کم مونده بود از ترس گریه کنم عجب غلطی کردم آخه من حالا چجوری جون سالم از این اتاق به در ببرم با صدایی ناله مانند گفتم:
_فاطمه کارم داشت بزار برم!
با صدای عصبی در گوشم زمزمه کرد:
_کافیه ببینم یکی پاش رو گذاشته تو اون خونه برای خواستگاری هم تو رو هم اون خواستگار بیناموست ک میاد خواستگاری ناموس من رو جرش میدم فهمیدی!
با شنیدن این حرفش حس عجیبی بهم دست داد اولین بار بود ک حس میکردم روم غیرتی شده صدای عصبیش بلند شد
_نشنیدم صدات و!
مثل همیشه با لجبازی گفتم:
_چرا باید به حرفت گوش بدم اصلا تو چیکاره منی ک بهم دستور میدی و راه به راه خفتم میکنی!
سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد یه جوری نگاهم کرد ک حس کردم تموم بدنم سست شد و در حال افتادنم ک انگار فهمید دستش رو محکم دور کمرم حلقه کرد و با صدای بمی گفت:
_من صاحبت هستم!

🍁🍁🍁🌹

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. واقعا واسه هممون متاسفمممممممممممممممممممممممممممممممممم…………….همش عشقا شده ج ن س ی ……….بسه دیگه ……….چرا نمیخوایم باورکنیم چقد بی ارزشه …………از خودم وازهمه وازشما بدممممممم میاد …………………پرازمتنای کثیففففففففففففففففففف ……………

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن