رمان رئیس مغرور من پارت۱۰

رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت اول تا اخرر رمان رئیس مغرور من وارد شوید و یا از انتهای صفحه بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

☆ازدواج صوری☆, [۱۶٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۰۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۷۹
#رئیس_مغرور_من

با عشق داشتم به بچه هام شیر میدادم ساتین چشمهاش رو تو حدقه میچرخوند و داشت شیر میخورد ، با دیدنشون فهمیدم که نمیتونم بدون بچه هام طاقت بیارم فهمیدم چقدر دلتنگشون بودم ، آریا چقدر سنگدل بود که من رو از بچه هام دور کرد.
_با رفتنت بچه هام هم حس کردند و بیقراری کردن و گریه هاشون بیشتر و بیشتر شد.
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_آریا خیلی پستی خیلی زیاد
بدون توجه به حرفم ادامه داد:
_ازت میخوام دوباره برگردی
_من هیچوقت پیش تو برنمیگردم مطمئن باش
_مجبوری
_مجبور نیستم و نمیام اینو مطمئن باش و خوب آویزه ی گوشت کن بچه هام رو هم از پیشت میبرم
_داری حرف های تکراری میزنی خانومم
خانومم رو با لحن مسخره ای گفت که باعث شد اخمام بشدت تو هم بره و با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_من و مسخره میکنی!؟
_نه
_آریا لطفا ادامه نده بزار ساتین و سوگند رو بخوابونم بعدش صحبت میکنیم نمیخوام جلوی بچه ها داد و بیداد کنیم بترسند.
سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۷٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۲۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۰
#رئیس_مغرور_من

بعد از اینکه ساتین و سوگند خوابیدند به سختی ازشون دل کندم و از اتاق خارج شدم ، آریا تو سالن نشسته بود و داشت پاهاش رو عصبی تکون میداد به سمتش رفتم و دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم:
_میشنوم
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی رو میخوای بشنوی خانومم
_آریا حرف هات رو بزن میخوام برم نصف شب شده.
_تو هیچ جا نمیری تو خونت میمونی
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و جبهه گرفتم
_تو چی داری میگی اصلا معلوم نیست فازت چیه یکبار من و میندازی بیرون بعدش که میفهمی هیچ خیانتی در کار نبوده بهم میگی باید بیای اینجا نکنه فکر کردی زندگی مسخره بازیه یا من یه احمقم که با حرف هات گول بخورم و خامت بشم!؟
خیلی خونسرد از سر جاش بلند شد و جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفت:
_ازت میخوام دوباره باهام ازدواج کنی و برگردی سر خونه زندگیت
_تو خواب ببینی باهات ازدواج کنم
پوزخند تحویلم داد و با لحنی که حرصم رو درمیاورد گفت:
_چرا تو خواب خانومم تو بیداری میبینم
کلافه نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
_ببین نصف شب باید برم خونم اصلا حوصله ی کل کل کردن با تو یکی رو ندارم ، بزودی هم منتظر باش بچه هام رو از پیشت میبرم.
حرکت کردم به سمت در که صدای آریا از پشت سرم بلند شد:
_وایستا!
ایستادم ولی به سمتش برنگشتم صدای خشک و خشدارش بلند شد:
_اگه دوست نداری بچه هات رو برای همیشه از دست بدی باید به حرفم گوش کنی
عصبی از تهدیدش به سمتش برگشتم و داد زدم:
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
بیتفاوت گفت:
_خیلی راحت بچه هام رو ازت میگیرم ، راستی تو اون برگه طلاقی که امضا کرده بودی یادته!؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_خوب که چی!؟
لبخند موزی زد و گفت:
_اختیار کامل بچه هارو هم برای همیشه به من دادی
_داری دروغ میگی!
_نه میتونم بهت نشون بدم
با شنیدن این حرفش مخم سوت کشید من روزی که قرار بود ازش طلاق بگیرم و اون برگه های لعنتی رو امضا کنم اصلا حال و روز خوشی نداشتم و نمیدونستم دارم چی رو امضا میکنم.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۱
#رئیس_مغرور_من

با دیدن برگه ها قلبم داشت از جاش کنده میشد یعنی واقعا من اینارو امضا کرده بودم
_خوب!
با شنیدن صدای آریا عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم:
_ازت شکایت میکنم میفهمی تو من و گول زدی من اصلا نمیدونستم همچین چیزایی اونجا نوشته شده.
با خونسردی بهم خیره شده بود و همین باعث میشد بیشتر از قبل عصبی بشم
_من تو رو گول نزدم تو با میل خودت اون برگه هارو امضا کردی و اینکه نخونده باشی هیچ ربطی به من نداره.
_من فکر میکردم اونا برگه های طلاق نه اینکه این رو هم بهش اضافه کرده باشی.
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_حالا فهمیدی که بچه ها رو نمیتونی بگیری پس دوتا راه بیشتر نداری ، یا اینکه اون کار رو بیخیال بشی بیای دوباره کنار من بچه هات رو بزرگ کنی یا اینکه هم قید بچه هات رو بزنی و همیشه بچسپی به اون کار دو هزاری!
بعد تموم شدن حرف هاش با پوزخند مضحکی که روی لبهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و با لحن مسخره ای گفت:
_خوب خانومم تصمیت چیشد!؟
با نفرت بهش زل زدم و گفتم:
_خیلی رذلی آریا
با شنیدن این حرفم قهقه ی بلندی زد و گفت:
_ممنون خانوم خوشگلم
هیچ راهی نداشتم جز قبول کردن پیشنهادش من نمیتونستم از بچه هام بگذرم
_من با اون شرکت قرارداد بستم به مدت یکسال برای کار.
_راهی برای فسخ کردنش هست پس نمیخواد بیخود نگران باشی ، این حرفت یعنی اینکه پیشنهاد اولم رو قبول کردی درسته!؟
و با لبخند موزی بهم خیره شد که با صدای سردی گفتم:
_فقط بخاطر بچه هام قبول کردم وگرنه تو هیچ ارزشی برام نداری
برای لحظه ای چشمهاش از خشم برق زد اما زود خودش رو کنترل کرد و به حالت اولش برگشت.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۲
#رئیس_مغرور_من

به سمتم اومد و با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و خمار گفت:
_چطوره یکم هم به شوهرت برسی خوشگلم
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد این چی داشت برای خودش میگفت
_تو چی داری میگی نکنه فکر کردی من چون قراره اینجا بمونم تو هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_تو به جز رسیدن به بچه هات وظیفه ی دیگه هم داری که اونم تمکین کردن از شوهرت فهمیدی!؟
_اما من هیچ شوهری ندارم نکنه یادت رفته!؟
بلاخره تونستم عصبیش کنم ، با خشم بهم خیره شد و گفت:
_تو تا آخر عمرت زن من میمونی فهمیدی!؟
_نه نفهمیدم
تا خواست دهن باز کنه چیز دیگه ای بگه صدای زنگ تلفنش بلند شد زیر لب لعنتی گفت و جواب داد نمیدونم اون طرف پشت خطش کی بود و چی گفت بهش که صورتش رنگ عوض کرد ، وقتی تلفن رو قطع کرد با صدای خشدار و گرفته ای گفت:
_من باید برم جایی مواظب بچه ها باش
با دیدن حالش نگران پرسیدم:
_چیشده آریا کجا میخوای بری این وقت شب نکنه اتفاق بدی افتاده!؟
فقط نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت:
_تا موقع اومدن من حق نداری از خونه خارج بشی فهمیدی!؟
_آره اما …
با رفتنش حرفم نصفه موند ، یعنی که بهش زنگ زده بود که اینجوری تغیر کرد و گذاشت رفت …

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۳
#رئیس_مغرور_من

تا صبح از شدت دلشوره اصلا نتونستم چشم رو هم بزارم ، گرچه به زبون میگفتم ازش متنفرم اما واقعیت نداشت خودم خوب میدونستم که عاشق آریا هستم و همه ی حرف هام باد هواست.
ساعت هفت صبح شده بود که صدای باز شدن در سالن اومد سریع از روی مبل بلند شدم و به سمت آریا رفتم با دیدن من ایستاد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نخوابیدی!؟
بدون توجه به حرفش با نگرانی بهش خیره شدم و گفتم:
_تو خوبی آریا!؟
سرش رو تکون داد و با نگاه خاصی بهم خیره شد که کلافه از جواب ندادنش با صدای بلند تری گفتم:
_آریا باتوام
با شنیدن صدای داد من با صدای خشک و خشداری گفت:
_کار داشتم جایی رفتم
با شنیدن این حرفش اخمام به طرز فجیهی تو هم رفت
_این چه کاریه که نصف شب رفتی و الان برگشتی آریا!؟
به صورتم خیره شد و گفت:
_یه مشکلی پیش اومده بود باید حلش میکردم ، نگران نباش کوچولو
بعد تموم شدن حرفش ضربه ای به نوک دماغم زد و گفت:
_من میرم بخوابم تموم شب رو بیدار بودم
و به سمت طبقه بالا رفت نفسم رو پر حرص بیرون دادم پسره ی عوضی حتی نموند تا کارش رو توجیه کنه فقط بلد بود که اعصاب من رو بهم بریزه ، میدونستم یه چیزی شده که نمیخواد بهم بگه ولی بلاخره که معلوم میشد.
رفتم سمت مبل و روش دراز کشیدم بهتر بود کمی میخوابیدم همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید که خوابم برد.
_طرلان بیدار شو!
با شنیدن صدای آریا کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم و خوابالود گفتم:
_چه مرگته نمیزاری من بخوابم
_چرا اینجا خوابیدی پاشو برو تو اتاق بدنت درد میگیرم
کلافه تو جام نشستم و با حرص گفتم:
_بخاطر همین من و بیدار کردی کروکودیل
با شنیدن این حرفم به وضوح گرد شدنش چشمهاش رو دیدم ، اما خیلی خونسرد بلند شدم و به سمت طبقه بالا رفتم که صداش رو از پشت سرم شنیدم
_چقدر بی ادب شده
با صدای بلندی گفتم:
_بی ادب خودتی نه من ، وقتی از خواب بیدارم کردی توقع نداشته باش قربون صدقه ات برم.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۹٫۰۴٫۱۹ ۲۲:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۴
#رئیس_مغرور_من

بعد از خوابیدن بچه ها رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی برای نهار درست کنم که صدای آریا از تو هال اومد:
_نمیخواد چیزی درست کنی غذا از بیرون سفارش دادم
از خدا خواسته از آشپزخونه بیرون اومدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد ، با دیدن شماره ی معین دکمه ی اتصال رو زدم هنوز چیزی نگفته بودم که صدای دادش بلند شد:
_کجایی تو ..
گوشی رو از گوشم دور کردم وقتی داد و بیدادش تموم شد دوباره گوشی رو در گوشم گذاشتم و با آرامش شروع کردم به صحبت کردن
_چخبرته این همه داد و بیداد راه انداختی!؟
_میشه بگی کدوم گوری هستی!؟
با شنیدن این حرفش اخمام بشدت تو هم رفت با حرص گفتم:
_درست صحبت کن معین
صدای کشیدن نفس عمیقش رو شنیدم انگار داشت خودش رو کنترل میکرد تا هیچ حرف بدی بهم نزنه ، بلاخره صداش بلند شد
_کجایی طرلان
_خونه ی آریا
صدای فریادش بلند شد
_اونجا چه غلطی میکنی تو چرا ….
وسط حرفش پریدم
_ببین معین بخوای داد و بیداد کنی قطع میکنم.
_باشه باشه آرومم
_من …
هنوز حرفم کامل نشده بود که گوشی از دستم کشیده شد و …

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۵
#رئیس_مغرور_من

صدای فریاد آریا بلند شد:
_به چه حقی به زن من زنگ زدی تو!؟
نمیدونم معین چی بهش گفت که آتیشی شد و با خشم عربده کشید:
_دهنت و ببند مرتیکه کثافط خودم میکشمت عوضی مطمئن باش.
بعد تموم شدن حرفش گوشی رو محکم کوبید به دیوار که خورد و خاکشیر شد بهت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم توقع اینکارو ازش نداشتم چرا گوشی من و کوبید به دیوار پسره ی روانی
_این چه کاری بود کردی ، گوشیم رو داغون کردی
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد چنان نگاهی بهم انداخت که از ترس خفه خون گرفتم به سمتم اومد و با صدای عصبی گفت:
_دیگه حق نداری با اون پسره حرف بزنی فهمیدی!؟
دیگه داشت زور میگفت نمیتونستم تن به خواسته های خودخواهانش بدم
_نه نفهمیدم
به سمتم هجوم آورد بازوم رو محکم تو دستهاش گرفت و فشار داد ، با خشم تو صورتم غرید:
_طرلان من و سگ نکن به اندازه ی کافی اعصابم خراب هست
_تو کی اعصابت درست و درمون بود آخه
_طرلان
با شنیدن صدای دادش با اینکه ترسیده بودم اما کم نیاوردم و خیره به چشمهای قرمز شده اش گفتم:
_چیه هی راه به راه داد میزنی بچه ها میترسن.
_ببین خوب گوشات رو باز کن ببینم یا بشنوم با اون پسره حرف زدی زندگیت و جهنم میکنم اصلا باهات شوخی ندارم تو این مورد
_اما معین پسر خوبیه اون که کاری باهات نداشته چرا ….
_خفه شو!
با دادی که زد حرف تو دهنم ماسید با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که ادامه داد:
_میخوای من و روانی کنی آره!؟
باز نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم
_تو از اولش روان پریش بودی.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۱٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۶
#رئیس_مغرور_من

نفسش رو تو صورتم فوت کرد ، انگار آرومتر شده بود با صدای خشک و خشداری گفت:
_انقدر با اعصاب من بازی نکن لعنتی.
_آریا لطفا دستت رو بردار میخوام برم
نگاه عمیق و طولانی بهم انداخت ازم جدا شد دوباره چشمهاش سرد شده بود درست مثل گذشته با لحن خشک و بی احساسش گفت:
_دیگه حق نداری اون پسره رو ببینی
با شنیدن این حرفش به سختی لب باز کردم و گفتم:
_تو نمیتونی بهم بگی چیکار کنم و چیکار نکنم
پوزخندی زد و گفت:
_من خیلی کارا میتونم انجام بدم پس هواست به کارهایی که میکنی باشه!
بعد تموم شدن حرفش رفت با حرص پام رو روی زمین کوبیدم لعنتی انگار خوشش میومد از آزار دادن من پسره ی زورگو ، به سمت گوشیم که خورد و خاکشیر شده بود رفتم سیمکارتم فقط سالم مونده بود هیچ آثاری از گوشی نمونده بود اهی کشیدم و بلند شدم
_طرلان
با شنیدن صداش حرصی به سمتش برگشتم که گفت:
_امشب میریم خونه ی آقاجون اماده باش
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید من آماده ی روبرو شدن با خانواده ام نبودم نمیتونستم ببینمشون
_من نمیام
_چرا
سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و با صدای لرزونی گفتم:
_هنوز آمادگیش رو ندارم.
صدای قدم هاش که به سمتم اومد رو میشنیدم کنارم ایستاد و با صدای خشکی گفت:
_طرلان به من نگاه کن!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۴٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۷
#رئیس_مغرور_من

سرم رو بلند کردم به چشمهاش خیره شدم که باآرامش گفت:
_برای چی اماده گی داشته باشی آخه ، برای دیدن خانواده ات !؟ ما اشتباه کردیم اونی که باید شرمنده باشه و نتونه تو صورتت نگاه کنه ماها هستیم نه تو میفهمی!؟
با شنیدن این حرف هاش حس کردم نوری تو قلبم پیچیده شد حق با آریا بود من چرا باید حس بدی داشته باشم من که هیچ کار بدی انجام نداده بود ، مخصوصا حالا که بیگناهیم اثبات شده بود اما وقتی یادم میفته آخرین باری که تو خونه ی آقاجون بود و اون اتفاق ها افتاد!
_داری به چی فکر میکنی!؟
با شنیدن صدای آریا از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دارم به اون روز فکر میکنم روزی که بخاطر آرمیتا ‌…
نتونستم ادامه بدم بغضی که به گلوم هجوم آورده بود داشت خفم میکرد ، آریا به سمتم اومد و محکم بغلم کرد هیچ اعتراضی نکردم چون به این بغل احتیاج داشتم نفس عمیقی کشیدم دوست نداشتم بغضم بشکنه.
_طرلان به هیچ چیزی فکر نکن من همیشه کنارتم
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و لحنم تلخ شد
_لابد درست مثل گذشته آره
_نه
_حتی ذره ای بهم اعتماد نداشتی آریا ، شاید اگه …
صدای گرفته اش بلند شد
_تو نمیتونی من رو درک کنی اون لحظه چه حس بدی داشتم هیچوقت جای من نبودی و نمیفهمی من بهم خیانت شده بود اون صحنه رو یکبار دیده بودم من زنم رو تو بغل یه کثافط دیده بودم که لش کرده بود روش و وقتی برای بار دوم تو رو تو اون وضعیت دیدم …
ساکت شد ادامه نداد براش سخت بود میدونستم ، میتونستم درکش کنم اون هم حق داشت اما کی من رو درک میکرد که چه حسی دارم تموم اون کتک ها توهین ها حقارت هایی که کشیده بود هر لحظه جلوی چشمام هست.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۱۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۸
#رئیس_مغرور_من

بلاخره تونستم آریا رو متقاعد کنم تا یه روز دیگه بریم خونه ی آقاجون ، هنوز خیلی زود بود برای روبرو شدن با خانواده ام. کسل یه گوشه نشسته بودم و داشتم کانال های تلویزیون رو جابجا میکردم که صدای آریا عصبی آریا من و از جا پروند
_طرلان
به سمتش برگشتم چشمهاش قرمز شده بود و با خشم داشت بهم نگاه میکرد برای یه لحظه از نگاهش ترسیدم درست شده بود مثل اون موقع ها! اما اون انگار اصلا متوجه نشده بود که به سمتم اومد بازوم رو محکم گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_تو خونه ی معین چه غلطی میکردی!؟
هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم که فشارش رو روی دستم بیشتر کرد و گفت:
_طرلان من و سگ نکن با توام زود باش حرف بزن ، خونه ی اون یارو چه غلطی میکردی
با درد شروع کردم به حرف زدن
_آریا من جایی نداشتم برم، معین بهم کمک کرد و اجازه داد توی خونه اش که ازش استفاده نمیکنه زندگی کنم ، این کجاش مشکل داره آخه!؟
با چشمهای ریز شده اش بهم خیره شد
_هیچکس ازش استفاده نمیکرد!؟
_آره
_پس چرا اون حرف هارو بهم زد!؟
متعجب بهش خیره شدم یعنی معین چی بهش گفته بود که تا این حد روانیش کرده بود
_اون چی بهت گفته!؟
اخماش تو هم رفت و بدون توجه به سئوالی که ازش پرسیده بودم با خشم بهم خیره شد و توپید
_دیگه حق نداری باهاش حرف بزنی فهمیدی نه حتی جایی اتفاقی دیدیش باهاش همکلام بشی.
وقتی دید هیچ جوابی بهش نمیدم بازوم رو محکم گرفت و فشار داد
_با توام طرلان جواب من و بده
_آریا دستم و ول کن دردم گرفت
فشار دستش رو کمتر کرد اما دستم رو ول نکرد و همچنان با غضب بهم خیره شده بود

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۸۹
#رئیس_مغرور_من

_میشه بگی چیشده باز سگ شدی داری پاچه میگیری !؟
_دیگه دوست ندارم کنار اون مرتیکه ببینمت فهمیدی دوست ندارم باهاش همکلام بشی خوش ندارم ناموس من زن من بشینه با اون کثافط حرف بزنه.
_اون کثافطی که داری ازش حرف میزنی به من پناه داد وقتی همتون من رو بدون داشتن هیچ پشت و پناهی طرد کردین.
با پشت دستش ضربه ی آرومی روی دهنم زد و گفت:
_جواب نده طرلان من و سگ نکن میفهمی.
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم
_دستت و بردار من برم فکر کنم دیوونه شدی تو.
_خوب گوشات رو باز کن فقط کافیه بشنوم یا ببینم با اون پسره حرف زدی یا دیدیش بلایی به سرت درمیارم خودت از کاری که کردی پشیمون بشی فهمیدی!؟
دلم میخواست ساکت باشم چیزی نگم اما مگه میذاشت آریا!
_نفهمیدم چون داری زور میگی آریا
کلافه دستش رو داخل موهاش کشید و با خشم غرید:
_طرلان با توام
_باشه باشه دستت و بردار
وقتی دستش رو برداشت سریع از پیشش رفتم و داد زدم:
_هر کاری دلم بخواد انجام میدم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی
به سمتم خیز برداشت که جیغی کشیدم و شروع کردم به فرار صداش رو از پشت سرم شنیدم
_حسابت رو میرسم طرلان تو هنوز آدم نشدی
_من فرشته ام فرشته.
_مگه دستم بهت نرسه طرلان
خودم رو داخل اتاق انداختم و در قفل کردم که ضربه ی محکمی زد و گفت:
_در رو باز کن طرلان
_باز نمیکنم
_طرلان نزار اون روی من بالا بیاد
_نه اینکه تا حالا بالا نیومده ، انگار دیوونه ام در رو باز کنم تا تو بشینی من و تهدید کنی.
_تو که بلاخره میای بیرون
_لازم باشه تا فردا همینجا میمونم
صدای قدم هاش اومد که نشون از رفتنش میداد نفسم رو آسوده بیرون دادم مرتیکه ی روانی فقط بلد بود زور بگه.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۰
#رئیس_مغرور_من

کنجکاو شده بودم معین چی بهش گفته که تا این حد عصبی شده بود ، اما فعلا نمیتونستم با معین تماس بگیرم نه اینکه تلفن داشتم هم اینکه نمیخواستم باز آریا رو تحریک کنم چون اصلا خاطره ی خوبی تو ذهنم نمونده بود
* * * *
داخل آشپزخونه بودم و داشتم شام درست میکردم که صدای زنگ خونه اومد ، متعجب دست از کار کشیدم این وقت شب کی میتونست باشه به سمت در رفتم با دیدن آرسین همونجا وا رفتم اون اینجا چیکار میکرد اشک تو چشمهام جمع شد و سریع دکمه رو زدم خودم هم در رو باز کردم و به سمتش پرواز کردم ، آرسین با دیدن من اولش متعجب شده بود انگار خبر نداشت من دوباره پیش آریا اومدم اما خیلی زود به خودش اومد و محکم بغلم کرد با صدای گرفته کنار گوشم نجوا کرد:
_کجا بودی خواهری
با شنیدن این حرفش میون گریه نالیدم
_دلم برات تنگ شده بود داداش
_منم همینطور
وقتی خوب ابراز دلتنگی کردیم از هم جدا شدیم
_تموم این مدت کجا بودی!؟
_پیش معین
_معین دیگه کیه؟!
تموم ماجرا و اتفاق هایی که افتاده بود رو براش تعریف کردم دستاش از عصبانیت مشت شده بود ، با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت:
_چرا نیومدی پیش من!؟
_اون لحظه نمیدونستم کجا باید برم
آرسین نفس عمیقی کشید و گفت:
_دیگه هیچوقت بدون خبر جایی نرو فهمیدی!؟
_آره
تا خواست چیزی بگه صدای فریاد آریا تو حیاط پیچید
_طرلان!
آرسین ابرویی بالا انداخت و گفت:
_این دیگه چشه داد و هوار راه انداخته
شونه ای بالا انداختم و گفتم
_نمیدونم
همراه آرسین به سمتش رفتیم ، تا چشمش به من افتاد با خشم رو بهم غرید
_کدوم گوری رفته بودی!؟
عصبی خواستم جوابش رو بدم که صدای آرسین بلند شد
_سلام آریا
آریا که انگار تازه متوجه آرسین شده بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
_سلام ندیدمت

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۳٫۰۴٫۱۹ ۲۲:۲۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۱
#رئیس_مغرور_من

_سلام
آریا با اخم نگاه بدی بهم انداخت و گفت:
_نمیتونستی بگی داداشت اومده؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_انقدر ذوق زده شدم یادم رفت ، حالا چیزی نشده که عین سگ هار شدی داری پاچه ی من و میگیری.
آرسین ریز شروع کرد به خندیدن ، آریا هم با چشمهاش داشت خط و نشون میکشید که دارم برات ، به سمت آرسین برگشتم و گفتم
_اینو ولش کن بیا بریم داخل برام تعریف کن این مدت چیکار میکردی
آرسین با خنده سرش رو تکون داد و همراه من اومد داخل خونه بعد از اینکه نشستیم صدای آرسین که من رو مخاطب قرار داد بلند شد
_خیلی این مدت دنبالت گشتم اما هیچ نشونی ازت پیدا نکردم ، تو کدوم معین رو گفتی بهت کار و خونه داد!؟
با شنیدن اسم معین نگاهم به دست های مشت شده ی آریا افتاد معلوم نبود چه پدر کشتگی با معین داشت ، نگاهم رو ازش گرفتم و به آرسین دوختم و گفتم:
_معین راد
_چی!؟
با شنیدن صدای دادش متعجب بهش خیره شدم چرا داشت این شکلی رفتار میکرد مگه معین رو میشناخت
_میشناسیش؟!
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید
_آره
_خوب الان چرا با شنیدن اسمش اخم کردی تو …
_بسه
با شنیدن صدای فریادش جا خوردم با حالت عصبی دستش رو داخل موهاش کشید و به سمتم برگشت و گفت:
_دیگه اطراف اون مرتیکه نری طرلان
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_میشه بگی چرا با شنیدن اسمش قاطی کردی اصلا مگه اون باهات چیکار کرده میخوام بدونم!؟

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۴٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۰۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۲
#رئیس_مغرور_من

با شنیدن حرف هام هر لحظه اخماش بیشتر تو هم میرفت ، وقتی حرفم تموم شد با عصبانیت از سر جاش بلند شد و بدون توجه به من و سئوالی که ازش پرسیده بودم گذاشت رفت بهت زده به جای خالیش خیره شده بودم که صدای آریا بلند شد
_نمیتونی جلوی اون زبونت رو بگیری!
با شنیدن این حرفش نگاهم رو به سمتش چرخوندم و گفتم
_اما من که حرف بدی نزدم فقط ازش سئوال پرسیدم ، چرا عصبی شد
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_هر سئوالی رو نباید پرسید خانوم کوچولو
بعد این حرفش بلند شد رفت ، نفسم رو کلافه بیرون دادم باید میفهمیدم آریا و آرسین چرا با شنیدن اسم معین قاطی میکنند ، خودشون که چیزی بروز نمیدادند باید از معین تو یه فرصت مناسب میپرسیدم.
* * * * *
با شنیدن صدای زنگ تلفن به سمتش رفتم و برداشتم و گفتم:
_بله بفرمائید
صدای نحس آرمیتا داخل گوشی پیچید
_میبینم که خیلی زود برگشتی
با شنیدن صداش تموم وجودم شد پر از خشم و نفرت آرمیتا منفور ترین آدم زندگی من بود که بهترین روز های زندگیم رو خراب کرد با نقشه ی پلیدی که همراه سام کشیده بودند
_من به جایی که بهش تعلق داشتم برگشتم تو هم پرت شدی جایی که لیاقتت بوده
انگار موفق شدم عصبیش کنم
_زیاد خوشحال نباش این زندگی خوشت دووم چندانی نداره
لبخند حرص دراری زدم و گفتم:
_اینبار نه تو نه هیچ خر دیگه ای نمیتونه با نقشه های کثیفش زندگی من و آریا رو خراب کنه.
_ببین …
گوشی از دستم کشیده شد نگاهم به صورت عصبی آریا افتاد که با خشم فریاد زد:
_زنیکه ی پتیاره مگه بهت نگفته بودم نمیخوام دیگه دور اطراف زندگیم ببینمت ، نکنه دوست داری بمیری
نمیدونم آرمیتا چی بهش گفت که آریا رگ گردنش زد بیرون و اینبار تقریبا عربده کشید
_ببند دهنت و زنیکه ی هرزه فکر کردی میتونی من و گول بزنی ، بخدا قسم اینبار زنده زنده چالت میکنم آرمیتا فقط ببینم بازم گوه اضافه خوردی ببین چیکارت میکنم زندگیت و نابود میکنم.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۵٫۰۴٫۱۹ ۱۰:۰۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۳
#رئیس_مغرور_من

با قطع شدن گوشی اریا به سمتم برگشت که با دیدن چشمهای قرمزش احساس کردم رنگ از صورتم پرید و مثل آدمای خطاکار سرم رو پایین انداختم ، هر لحظه منتظر داد و بیدادی از جانبش بودم که تو بغل گرمی فرو رفتم آریا با خشونت خاصی من رو بغل کرده بود و به خودش فشار میداد و هیستریک مانند میگفت
_دیگه نمیزارم بری تو مال منی تا آخر عمرت زن من میمونی همین فردا میبرم عقدت میکنم
با دیدن این حالتش هم متعجب شده بودم هم نگران با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه و آروم باشه گفتم
_آریا
با صدای خشدار شده ای گفت:
_جانم
_چی بهت گفت انقدر بهم ریختی!؟
_دوست ندارم دیگه درموردش حرف بزنی ، اگه اون زن دیگه زنگ زد جوابش رو نده باشه!؟
_باشه
کنجکاو شده بودم آرمیتا چی به آریا گفت که تا این حد حال آریا خراب شد بلاخره بعد از چند دقیقه طولانی که گذشت ازم جدا شد با دیدن چشمهای قرمز شده نمدارش چشمهام گرد شد بهت زده دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که آریا گذاشت رفت دیگه مطمئن شده بودم آرمیتا یه حرف بدی بهش زده ، دختره ی عوضی حتی حالا هم دست از سر ما برنمیداشت.
روی تخت نشسته بودم و بچه هارو که بی قراری میکردند آروم میکردم ، اما مگه آروم میشدند از صبح که بیدار شده بودند یه ریز داشتند گریه میکردند دیگه داشتم نگران میشدم ، با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم و با حالت ناله مانند به آریا خیره شدم که با دیدن گریه ی بچه ها اخماش تو هم رفت
_چرا دارند گریه میکنند!؟
_نمیدونم از صبح هر کاری میکنم آروم نمیشند دارند بی قراری میکنند
_بلند شو آماده شو بچه هارو هم آماده کن بریم دکتر.
_باشه الان
* * * *
داخل بیمارستان بودیم دکتر به بچه ها چند تا قرص داد و مرخص کرد داشتیم برمیگشتیم خونه که صدایی از پشت از سرم بلند شد
_طرلان
با شنیدن صدای معین متعجب ایستادم به سمتش برگشتم که به سمتم اومد و با نگرانی بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه اینجا چیکار میکنی
تا خواستم جوابش رو بدم صدای آریا مانع شد
_حال زن من به تو مربوط نیست!
معین که انگار تازه متوجه آریا شده بود نگاهش رو بهش دوخت پوزخندی زد و گفت:
_کدوم زن تو هیچ زنی نداری نکنه یادت رفته طلاقش دادی!؟
آریا با شنیدن این حرف رگ گردنش برجسته شد و با خشم به معین خیره شد
_اگه بچه هام نبودند میدونستم چیکارت کنم مرتیکه ی لاشخور

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۵٫۰۴٫۱۹ ۲۲:۱۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۴
#رئیس_مغرور_من

معین پوزخندی تحویلش داد و با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_جز تهدید کردن هیچ غلطی نمیتونی بکنی
چشمهاش برق زد با خشم و تهدید نگاهی به معین انداخت و گفت:
_حرف امروزت رو هیچوقت یادت نره معین راد.
بعد تموم شدن حرفش به سمتم برگشت و عصبی گفت:
_راه بیفت
بدون اینکه اعتراضی کنم حرکت کنم آریا انقدر عصبی بود که مطمئنم اگه حرفی میزدم یه بلایی سرم در میاورد سوار ماشین شدیم و آریا با سرعت شروع کرد به رانندگی کردن که با ترس گفتم:
_آریا یواش چخبرته بچه ها!
با شنیدن این حرف من سرعتش رو کم کرد ، تقریبا بعد یکساعت رسیدیم بچه هارو بردیم داخل اتاقشون بعد اینکه بچه ها خوابیدند به سمت اتاق آریا رفتم تا لباس هام رو عوض کنم با دیدن آریا که روی تخت نشسته بود و داشت سرش رو فشار میداد خواستم بیتفاوت از کنارش رد بشم اما مگه میشد تو این حال تنهاش بزارم
_آریا
انگار صدام رو نشنید اینبار با صدای بلندتری صداش زدم:
_آریا
سرش رو بلند کرد با دیدن من با صدای بم و گرفته ای گفت:
_بله
_خوبی!؟
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_با شنیدن حرف های اون مرتیکه آره ، نشونش میدم آریا کیه کاری باهاش میکنم به گوه خوردن بیفته مرتیکه ی بیناموس
نگران به سمتش رفتم و گفتم:
_آریا چرا انقدر عصبی هستی تو مگه معین چیکار کرده آخه!؟
بلند شد که چون ناگهانی بود از ترس یه قدم به عقب رفتم با خشم بهم خیره شد
_مگه بهت نگفتم دیگه اسم اون مرتیکه رو به زبون نیاری هان!؟
با دیدن صورت عصبیش از ترس به من من افتادم
_من فقط …
عصبی داد زد
_انقدر من من نکن زود باش جواب من و بده
_آریا من فقط نگران تو شدم من …
عصبی لبخندی زد و گفت:
_تو نگران من شدی نگران کسی که سایه اش رو داشتی با تیر میزدی تو هم شدی یکی لنگه ی اون آرمیتای پتیاره
دستم رو گرفت و پرتم کرد روی تخت که جیغی زدم اومدم بلند بشم که آریا به سمتم اومد و داد زد
_آروم بگیر
با ترس و وحشت بهش خیره شدم که بلوزش رو از تنش در آورد و اومد به سمتم خیمه زد روم که چونم لرزید و با بغض گفتم:
_میخوای چیکار کنی آریا تو رو خدا بلند شو!
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و لب زد
_آرومم کن بهت نیاز دارم
با شنیدن این حرفش ماتم برد قبل از اینکه حرفی بزنم یا واکنشی نشون بدم لبهاش روی لبهام قرار گرفت دستش زیر لباسم رفت که ….

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۶٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۵
#رئیس_مغرور_من

دستم رو روی دستش گذاشتم و با عجز اسمش رو صدا زدم:
_آریا
با چشمهای قرمز شده اش که حالا خمار شده بود بهم خیره شد و با صدای بم شده اش گفت:
_نمیتونم خودم رو کنترل کنم طرلان بهت نیاز دارم
دوباره لبهاش رو روی لاله ی گوشم گذاشت و بوسه ای زد که بی اختیار صدای آه مانندی از لبهام خارج شد ، نقطه ضعف من رو میدونست و انقدر ماهرانه من رو بوسید و نوازش کرد که تسلیم خواسته اش شدم و باهاش همراه شدم.
با درد شدیدی که زیر شکمم پیچید چشمهام رو باز کردم نگاهم به آریا افتاد که خیلی آروم خوابیده بود حتی تو خواب هم اخم کرده بود، به سختی از سرجام بلند شدم و بدون اینکه سر و صدایی کنم به سمت حموم رفتم دوش آب گرم رو باز کردم و رفتم زیرش یاد رابطه ای که با آریا داشتم افتادم لبخندی روی لبهام نشست
در طول رابطه خیلی آروم و عاشقانه بود و ملاحضه ام رو میکرد اصلا خبری از خشونت سابق بود و همین باعث شد باهاش همراه بشم و از رابطه ای که داشتیم لذت ببرم حتی با فکر کردن بهش هم داغ میشدم سرم رو تکون دادم تا به افکارم خاتمه بدم سریع حوله ی کوتاه تن پوشی که داخل حموم بود رو پوشیدم و از حموم خارج شدم
به سمت کمد رفتم تا لباس مناسبی پیدا کنم بپوشم که صدای آریا من و از جا پروند
_حموم بودی!؟
در حالی که دستم رو روی قلبم گذاشته بودم به سمتش برگشتم و گفتم
_آره
خمار خواب بود که با همون صدای خشدار شده اش گفت:
_منتظر میموندی با هم میرفتیم هنوز ازت سیر نشده بودم
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد با حرص بی حیایی نثارش کردم و لباس هام رو برداشتم از اتاق خارج شدم تا تو اتاق مهمون لباسام رو عوض کنم این بشر زیادی پرو بود.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۵۵]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۶
#رئیس_مغرور_من

با دیدن مامان چشمهام خیس شد به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم مامان با گریه به سمتم اومد و قبل از اینکه حرکتی کنم یا حتی حرفی بزنم سیلی محکمی تو صورتم زد و محکم بغلم کرد و با گریه گفت:
_چجوری تونستی بزاری بری
با گریه نالیدم
_مامان
_فکر کردی منم تو رو نمیخوام ،فکر کردی طردت کردم آره
_من مجبور شدم من …
دیگه نتونستم ادامه بدم انقدر تو بغلش گریه کردم تا خالی شدم ازش جدا شدم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی دلم برات تنگ شده بود مامان
با دلخوری بهم خیره شد و گفت
_چرا نیومدی پیشم
_نمیتونستم پام رو داخل اون خونه بزارم هنوز اون روز رو یادم نرفته
مامان با صدای گرفته ای گفت:
_هیچوقت اون دختره رو نمیبخشم بابت کاری که در حقت کرد ، قصدش فقط بهم ریختن زندگی شما بود!
پوزخندی روی لبهام نشست
_موفق هم شد
_زن دایی!
با شنیدن صدای آریا مامان به سمتش برگشت و با ناراحتی بهش خیره شد و گفت:
_چرا بهم نگفتی طرلان برگشته!؟
آریا با خونسردی به سمتم اومد دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و خیره به صورت مامان شد و گفت:
_چون طرلان آمادگی روبرویی نداشت برای همین چیزی نگفتم تا داخل یه فرصت مناسب همدیگر رو ببینید.
اون روز تا شب کنار مامان بودم و رفع دلتنگی کردم تقریبا ساعت یازده بود که مامان رفت خونه با رفتنش دلم گرفت اما خوبیش این بود که دوباره میتونستم ببینمش.
* * * *
_آریا تو مستی!؟
با چشمهای خما شده اش بهم خیره شد و کشیده گفت:
_نه
دهنش داشت بوی گند الکل میداد صورتم رو جمع کردم و با حرص گفتم
_الان یه کبریت بگیرم طرفت که منفجر میشی از بس اون زهره ماری رو خوردی
با شنیدن این حرفم قهقه ی مستانه ای زد

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۴٫۱۹ ۲۳:۵۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۷
#رئیس_مغرور_من

با حرص بهش خیره شدم و گفتم
_میشه انقدر رو اعصاب من یورتمه نری ، معلوم نیست دردت چیه راه به راه اون زهره ماری رو میخوری
به سمتش رفتم و در حالی که بازوش رو میگرفتم گفتم
_زود باش بلند شو یه دوش بگیر مستی از سرت بپره
دستم رو گرفت و محکم کشیدتم که پرت شدم روی تخت چون حرکتش یهویی بود جیغی کشیدم و گفتم
_داری چیکار میکنی دیوونه شدی
خیمه زد روم و بهم خیره شد و با مستی گفت:
_اون کثافط میخواد کاری که با خواهرم انجام داد رو باهات انجام بده!
متعجب از شنیدن این حرفش تموم عصبانیتم پر کشید بهش خیره شدم و گفتم:
_کی
کشیده اسمش رو گفت
_اون معین پدر سگ
_اون باهات چیکار کرده!؟
رگ گردنش زد بیرون چشمهاش قرمز شد و با خشم غرید
_با خواهرم بازی کرد ، خواهرم بخاطر اون خودکشی کرد!
_کدوم خواهرت ، آریانا یا رها!؟
اشک تو چشمهای قرمزش جمع شد و با صدای گرفته ای گفت:
_نازنین
_مگه تو خواهر دیگه ای هم داشتی!؟
بدون توجه به سئوال من ادامه داد
_نازنین رو با دستای خودم نجات دادم بردمش بیمارستان نجات پیدا کرد ولی دو روز بعدش خواهرم غیب شد و هیچوقت پیداش نشد!
_معین این وسط چیکاره اس !؟
_خواهرم عاشقش بود نامزد بودند ولی اون روز عقد خواهرم رو ترک کرد.
با شنیدن حرف های آریا هر لحظه بیشتر از قبل شکه میشدم اصلا به معین نمیومد همچین آدمی باشه!
_نمیزارم اینبار زن من بشه بازیچه اون ، میکشمش اون بیناموس رو
تا خواستم چیزی بگم نگاهش سر خورد روی لبهام و سرش نزدیک شد با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم و آهی تو گلو کشیدم که با اینکارم خشن تر از قبل شروع کرد به بوسیدن انگار با اینکارش میخواست عصبانیتش رو روی لبهای من خالی کنه.
با بیرون آوردن لباس هام تسلیمش شدم و همراهیش کردم شاید آروم میشد و چیزایی که ذهنش رو مشغول کرده بود فراموش میکرد.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۴۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۸
#رئیس_مغرور_من

_بشین میخوام باهات حرف بزنم
بدون هیچ اعتراضی روی مبل روبروش نشستم و بهش خیره شدم که صدای بم و خش دارش بلند شد:
_فردا وقت محضر گرفتم دوباره عقد میکنیم
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم که مکثی کرد و زل زد تو چشمهام ، بعد از چند ثانیه دوباره ادامه داد:
_بعد عقد برای یه مدت از اینجا میریم آلمان
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت و حرفش رو قطع کردم
_من جایی نمیام
_من ازت نپرسیدم که میای یا نه ، فقط بهت گفتم تا آماده باشی
بعد تموم شدن حرفش بلند شد که من هم بلند شدم و با حرص اسمش رو صدا زدم
_آریا وایستا
ایستاد به سمتم برگشت و بهم خیره شد و گفت:
_میدونی که من هیچوقت حرفم دو تا نمیشه درسته!؟
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم
_من هیچ جا نمیام میفهمی!؟
لبخندی زد و گفت:
_تو هم میای مجبوری!
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده از عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیام آریا مطمئن باش
به سمتم اومد و کاملا تو یه قدمیم ایستاد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_من بچه هام رو میبرم تو میخوای تنها اینجا بمونی!؟
با شنیدن این حرفش وا رفتم عوضی باز داشت از نقطه ضعف من سواستفاده میکرد میدونست من بدون بچه هام نمیتونم
_تو نمیتونی …
پر از تحکم گفت
_میتونم
با بهت داشتم بهش نگاه میکردم
_بهتره به جای زدن این حرف ها آماده باشی فردا عقد میکنیم و بعدش میریم آلمان هیچ حرفی هم دیگه در این مورد نشنوم
بعد تموم شدن حرفش عقب گرد کرد که بره
_بخاطر معین میخوای بریم آلمان!؟
با شنیدن این حرفم تیز به سمتم برگشت چنان نگاه ترسناکی بهم انداخت که از سئوالی که پرسیده بودم پشیمون شدم.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۰۴٫۱۹ ۲۱:۲۷]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۲۹۹
#رئیس_مغرور_من

_کافیه بازم اسم اون مرتیکه رو به زبونت بیاری تا چنان بلایی سرت دربیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنند طرلان.
بعد انداختن نگاه تهدید آمیزی گذاشت رفت ، حالا باید چیکار میکردم من اصلا دوست نداشتم برم آلمان باید با آرسین حرف میزدم تا یه جوری آریا رو قانع کنه که منصرف بشه ، اما آرسین هم از اون روزی که اسم معین رو آوردم عصبی شد رفت پیداش نشده هنوز به سمت تلفن رفتم و شماره اش رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق برداشت و صداش تو گوشی پیچید:
_سلام بله
_سلام داداشی!
با شنیدن صدام مکث کوتاهی کرد و صدای خسته و گرفته اش بلند شد:
_چیشده خانوم کوچولو
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_به من نگو کوچولو
خنده ای کرد و گفت:
_کوچولویی دیگه
بعد از کمی صحبت کردن و شوخی کردن بلاخره جدی شدم و گفتم:
_باید ببینمت آرسین
_فردا میام دیدنت ، چیزی شده!؟
_فردا بدون اینکه آریا بدونه بیا کار مهمی باهات دارم نمیخوام اون بفهمه.
_باشه
_پس تا فردا خداحافظ
_خداحافظ
_با کی داشتی حرف میزدی!؟
با شنیدن صدای آریا دستم روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم و گفتم:
_این چه وضع صدا کردن یه اهنی اوهنی ترسیدم
بدون توجه به حرفم با صدای سرد و خش دارش گفت:
_کی بود پشت خط!؟
خونسرد بهش خیره شدم و گفتم:
_آرسین بود داشتم با اون حرف میزدم
فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و به سمت بیرون حرکت کرد که گفتم:
_کجا داری میری؟!
_قرار دارم شب هم منتظر من نمون نمیام
با شنیدن این حرفش حسادت تو دلم چنگ زد و حس بدی بهم دست داد با صدایی که حالا بی اختیار عصبی شده بود گفتم:
_با کی قرار داری ،چرا شب نمیای!؟
آریا به سمتم برگشت با دیدنم لبخند محوی روی لبهاش نشست …

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۹٫۰۴٫۱۹ ۲۲:۰۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۰
#رئیس_مغرور_من

با دیدن لبخندش بیشتر از قبل عصبی شدم و گفتم
_چیه به چی داری میخندی مگه من برات جک تعریف کردم!؟
به سمتم اومد روبروم ایستاد و به چشمهام خیره شد و گفت:
_وقتی حسود میشی جذاب تر میشی
با شنیدن این حرفش دهنم از تعجب باز موند این چی داشت میگفت سریع خودم رو جمع و جور کردم و با غیض گفتم:
_اصلا هم حسودی نکردم چرت نگو لطفا
ابرویی بالا انداخت و گفت
_یعنی تو حسودیت نشد!؟
_نه
لبخند مرموزی زد و گفت:
_باشه پس مواظب خودت باش خانوم کوچولو
تا خواست بره دستش رو گرفتم و گفتم:
_کجا!
با نگاه عجیبی بهم خیره شد و گفت:
_یه قرار کاری خیلی مهم دارم فردا امشب باید تموم کار هاش رو انجام بدیم نگران نباش خونه ی خالی با دختری قرار ندارم.
با شنیدن این حرفش هول شدم و دستپاچه گفتم:
_من کی گفتم با کسی قرار داری!؟
_لازم نبود حتما به زبون بیاری!
ساکت شدم دیگه حرفی نزدم انقدر ضایع رفتار کرده بودم که فهمیده بود به سمتم اومد پیشونیم رو بوسید که با اینکارش حس کردم تموم بدنم گر گرفت سرم رو بلند کردم و به چشمهاش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_خودت و اذیت نکن خانومم
و بعد تموم شدن حرفش رفت ، من هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم و به جای خالیش خیره شده بودم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۰٫۰۴٫۱۹ ۰۹:۳۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۱
#رئیس_مغرور_من

آرسین سئوالی و منتظر بهم خیره شده بود تک سرفه ای کردم و شروع کردم
_آریا میخواد فردا دوباره عقد کنیم
آرسین با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_این که خبر خوبیه!
_بعد عقد میخواد برای همیشه از اینجا بریم
با شنیدن این حرف من برعکس تصورم اصلا نه متعجب شد نه عصبی خونسرد گفت:
_الان مشکل تو چیه!؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_تو خبر داشتی آرسین!؟
_آره
اخمام تو هم رفت
_و هیچ مخالفتی باهاش نکردی!؟
_چرا باید باهاش مخالفت کنم ، شما فقط برای یه مدت کوتاه میرید و برمیگردید شاید با وجود این سفر حال جفتتون بهتر بشه از اتفاق های ناخوشایندی که افتاد هم دور میشید.
_اما من دوست ندارم از اینجا برم
با شنیدن این حرف من اون اخم کرد و گفت:
_طرلان یه سئوال میخوام ازت بپرسم اما جوابت رو درست بده باشه!؟
سرم رو تکون دادم که گفت
_تو آریا رو دوست داری!؟
با شنیدن این حرفش قلبم شروع کرد به تند تند زدن این چه سئوالی بود آرسین داشت ازم میپرسید حس کردم صورتم از شدت خجالت گر گرفت ، صداش بلند شد
_حالا نمیخواد خجالت بکشی تو با اون زبون درازت اصلا خجالتی بودن بهت نمیاد!
با حرص اسمش رو صدا زدم
_آرسین
شروع کرد به خندیدن
_دروغ میگم مگه
چشم غره ای بهش رفتم که بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه تک سرفه ای کرد و جدی شد و گفت:
_جواب سئوال من رو ندادی طرلان
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_دوستش دارم!
_پس فکر کن این یه مسافرت چند ماه است و یه فرصت عالی برای تو که تنها با عشقت باشید بدون هیچ مزاحمی.
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم
_پس شماها چی داداش من بدون شما …
وسط حرفم پرید و گفت:
_اگه دلت تنگ شد زنگ بزن نترس قرار نیست که بری و دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم
_دلم اصلا راضی به رفتن نیست داداش
_به آریا اعتماد کن همه چیز درست میشه!
لبخندی بهش زدم که صدای باز شدن در خونه اومد و پشت بندش صدای آریا پیچید
_طرلان
با شنیدن صداش بلند شدم و به سمتش رفتم و با حرص گفتم
_رسیدن به خیر آقا آریا
با شنیدن این حرف من لبخند پت و پهنی زد و گفت:
_فکر نمیکردم انقدر زود دلت برام تنگ بشه و عصبی بشی از نبودم
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_چرت و پرت نگو من دلم برای تو تنگ نمیشه تو …
کمرم رو چنگ زد و من رو به سمت خودش کشید و خمار زمزمه کرد
_اما من دلم برای تو تنگ شده بود
و بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم محکم لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ، الان وقتش نبود آرسین داخل خونه بود دستم رو روی سینه اش گذاشتم تا جدا بشه اما مگه ول کن بود
_اهم اهم
با شنیدن صدای آرسین ازم جدا شد ، خیلی خونسرد به آرسین خیره شد و انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده باشه گفت:
_کی اومدی تو!؟
آرسین با خنده به آریا خیره شد و گفت:
_یه دو ساعتی میشه
با حرص زیر لب غریدم
_آبروم رو بردی حداقل دستت رو بردار تا آب نشدم از خجالت

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۲
#رئیس_مغرور_من

بدون توجه به شنیدن حرفم من رو بیشتر به سمت خودش کشید و رو به آرسین بدون هیچ خجالتی گفت:
_چه خوب منم باهات کار داشتم میخواستم بیام دیدنت
به سمتم برگشت و گفت:
_برای من و آرسین دو تا چایی بیار
بعد زدن این حرفش دستش رو از دور کمرم برداشت و رفت با چشمهای گرد شده به رفتنش خیره شدم ، همیشه همین بود به هر طریقی باید حرص من رو درمیاورد با یاد آوری چند لحظه قبل حس کردم صورتم گر گرفت دستم رو روی لبهام گذاشتم و لبخندی زدم آریا همیشه همین بود هیچوقت دوست داشتنش رو به زبون نمیاورد خیلی کم پیش میومد درمورد احساساتش حرف بزنه اما همیشه عمل میکرد ، چقدر من این مرد رو دوست داشتم!
کاش میشد علاقه اش رو به زبون بیاره قبلا اعتراف کرده بود دوستم داره اما درست موقعی که بعدش اون اتفاق گند افتاد و کل زندگیمون رو تغیر داد سرم رو تکون دادم نمیخواستم با فکر کردن به گذشته زانوی غم بغل بگیرم چون واقعا نه اعصابش رو داشتم نه کشش رو ، به سمت آشپزخونه حرکت کردم و چایی رو که تازه دم کرده بودم داخل دو تا استکان ریختم و داخل پیش دستی گذاشتم.
به سمت هال رفتم آریا و آرسین خیلی آروم داشتند صحبت میکردند با دیدن من جفتشون ساکت شدند با چشمهای ریز شده بهشون خیره شدم و گفتم:
_چی داشتید میگفتید!؟
آریا در حالی که چاییش رو برمیداشت با خونسردی گفت:
_درمورد کار داشتیم صحبت میکردیم
با اینکه باور نکرده بودم اما فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم!
بعد از کمی نشستن و صحبت کردن آرسین قصد رفتن کردن با رفتن آرسین به سمت آریا برگشتم دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم
_میشنوم
ابرویی بالا انداخت و سئوالی بهم خیره شد که ادامه دادم:
_چیزی رو که درموردش با آرسین داشتی صحبت میکردی و با دیدن من ساکت شدی.
_چیزی نیست که بهت مربوط باشه
با حرص صداش زدم که به سمتم اومد و گفت:
_میتونیم درمورد چیزای جذاب تری صحبت کنیم!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_مثلا
چشمهاش خمار شد و گفت
_مثلا لبهات
متعجب گفتم
_یعنی چ …
هنوزم حرفم تموم نشده بود که خم شد لبهاش رو در مقابل چشمهای گرد شده از تعجبم روی لبهام گذاشت و شروع کرد به نرم بوسیدن.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۱٫۰۵٫۱۹ ۰۹:۳۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۳
#رئیس_مغرور_من

به سختی جلوی خودم و گرفته بودم تا به سمتش نرم بغلش نکنم ، بابا روبروم نشسته بود و با چشمهایی که دلتنگی داشت ازش میبارید بهم خیره شده بود نمیتونستم به همین راحتی واکنشی از خودم نشون بدم بابام تو سخت ترین شرایط من و تنها گذاشت و هیچ اعتمادی بهم نداشت!
درسته هنوزم مثل قبل دوستش داشتم اما ازش دلخور بودم به همین راحتی نمیتونستم به سمتش برم با قرار گرفتن دست آریا روی دستم سرم رو بلند کردم و با چشمهای پر بهش خیره شدم که چشمهاش رو به معنی آروم باش روی هم فشار داد
صدای آریا که بابا رو مخاطب قرار داده بود بلند شد
_نگفته بودید امروز میاید چیزی شده!؟
بابا نگاهش رو به آریا دوخت و گفت
_نگفتی که طرلان رو پیدا کردی!؟
آریا بیفتاوت گفت:
_قرار شد بیارمش خونه آقاجون.
بابا نگاهش رو از آریا گرفت و به من دوخت با صدای گرفته ای گفت:
_کجا بودی این مدت!؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_مگه مهمه براتون من کجا بودم این مدت!؟
_آره مهم
لبهام رو محکم بهم فشار دادم که صدای آریا کنار گوشم بلند شد
_آروم باش!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۴
#رئیس_مغرور_من

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم هم بشدت دلتنگش بودم هم ازش دلخور بودم اون بابای من بود باید تو سخت ترین شرایط زندگیم حمایتم میکرد و بهم اعتماد میکرد اما اون اول از همه بهم پشت کرد
از سر جام بلند شدم که بابا هم بلند شد و گفت:
_کجا
بدون اینکه بهش نگاه کنم سرد گفتم:
_فکر نمیکنم با هم هیچ حرفی داشته باشیم!
_طرلان
صدای آریا بلند شد
_بهتره دیگه کشش ندیم دایی
صدای بابا بلند شد
_میخوام تنها با طرلان صحبت کنم آریا
تا خواستم چیزی بگم صدای آریا بلند شد
_حتما
با رفتن آریا دیگه نشد هیچ اعتراضی بکنم به سمت بابا برگشتم و گفتم:
_چی میخواین بگین!؟
_یعنی انقدر برات غریبه شدم که حتی حاضر نیستی به چشمهام نگاه کنی!
سرم رو بلند کردم حالا به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_خودتون باعث شدید من همچین احساسی داشته باشم
_اشتباه کردم
پوزخندی روی لبهام نشست
_با اشتباه های شما حس های منم نابود شد الان میخواید چی رو درست کنید ، واقعا میخوام بدونم برای چی اومدید اینجا شما که تو سخت ترین شرایط پشت من رو خالی کردید با چ امیدی اومدید!؟
به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت:
_میخوام گذشته رو جبران کنم
عصبی لبخندی زدم و گفتم:
_جبران فکر نمیکنید دیره!؟
_نه
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم محکم بغلم کرد و صداش کنار گوشم بلند شد
_خیلی دلم برات تنگ شده بود دخترم با شنیدن این حرفش چونم شروع کرد به لرزیدن دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۲٫۰۵٫۱۹ ۰۹:۳۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۵
#رئیس_مغرور_من

_حالت خوبه!؟
با شنیدن صدای آریا سرم رو بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم نمیتونستم حرفی بزنم چون هر لحظه ممکن بود اشکام بریزه و من اصلا این رو نمیخواستم ، آریا به سمتم اومد و با خشونت خاصی من رو بغل کرد صدای بم و خش دارش کنار گوشم بلند شد:
_نمیدونی چشمهات دنیای منن
با شنیدن این حرفش اشکام روی صورتم جاری شدند انقدر دلم پر بود که اصلا نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم دیشب بابا بعد از مدت ها کنارم موند باهام حرف زد میخواست درستش کنه اما من هنوز آروم نشده بود حال دلم اصلا خوب نبود
_آریا
_جون دلم!
_حالم اصلا خوب نیست
_داری به چی فکر میکنی که اشکات عین دونه های مروارید داره پایین میریزه!؟
_گذشته باعث میشه اصلا نتونم به آینده فکر کنم
من رو از خودش جدا کرد و به چشمهام خیره شد دستش رو بالا آورد و اشکام رو از روی صورتم پاک کرد
_گذشته خیلی وقته تموم شده ، چیزی هم قرار نیست تکرار بشه بهتر نیست دفترش رو ببندی با فکر کردن به اون روزا فقط حالت بد میشه.
_نمیتونم فراموش کنم من …
بغض بهم اجازه حرف زدن نداد آریا کلافه نفسش رو بیرون داد و دوباره محکم بغلم کرد انقدر تو بغلش گریه کردم تا بی حال شدم و چشمهام گرم خواب شد آریا مجبورم کرد دراز بکشم و کمی بخوابم ، انقدر خسته بودم که با گذشت چند دقیقه خوابم برد
* * * * *
با شنیدن صدای زنگ تلفنم بدون اینکه نگاهی به شماره بندازم جواب دادم
_بله بفرمائید
صدای معین تو گوشی پیچید
_سلام طرلان خوبی
_سلام ممنون تو خوبی
_شکر، طرلان باید ببینمت کارت دارم!
_چیکارم داری معین من نمیتونم جایی بیام هر حرفی داری همین الان بزن.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۶
#رئیس_مغرور_من

_یعنی بهم اعتماد نداری که حتی حاضر نیستی بیای دیدنم!؟
صادقانه جوابش رو دادم
_بحث اعتماد نیست اما نمیخوام اینبار هم اشتباه گذشته رو تکرار کنم و باز زندگیم رو خراب کنم من عاشق آریام اون خوشش نمیاد من با تو حرف بزنم یا باهات قراری داشته باشم پس منم بهش گوش میدم نمیتونم بزارم برای بار دوم زندگیم خراب بشه تو هم هر حرفی داری بزن گوشم با تو!
صدای گرفته اش بلند شد
_میخوای پیش اون بمونی!؟
_اون شوهر منه پدر بچه هام عشقمه حالا که فهمیده من بیگناهم مطئنن باز هم زندگیم مثل گذشته میتونه خوب بشه.
با شنیدن صدای سرفه ای از پشت سرم سریع گوشی رو قطع کردم و به عقب برگشتم با دیدن آریا نفسم رو بیرون دادم و با صدای لرزونی گفتم
_ترسیدم
_با کی داشتی حرف میزدی!؟
به چشمهاش خیره شدم تا عکس العملش رو ببینم
_معین بود
خونسرد خونسرد داشت بهم نگاه میکرد
_مگه بهت نگفته بودم دوست ندارم باهاش هیچ حرفی بزنی
_نمیدونستم معین زنگ زده درضمن اون کار داشت من باهاش کاری ندارم
_چی داشت میگفت؟!
_میخواست من و ببینه
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب تو چی بهش گفتی!؟
کلافه از سئوال هاش جواب دادم
_این سئوالا چیه داری میپرسی آریا!؟
_جواب من و بده طرلان
_ازم خواست برم دیدنش گفت باهام کار داره بهش گفتم هر حرفی داره بزنه تا اینکه صدای سرفه ی تو اومد من هول شدم قطع کردم دیگه چیز خاصی نبود آریا ، سئوال هات تموم شد!؟
_نه

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۵٫۱۹ ۱۸:۳۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۷
#رئیس_مغرور_من

کلافه نفسم رو بیرون دادم و پرسیدم:
_دیگه چه سئوالی مونده آریا بپرس میخوام برم
_تو واقعا عاشق منی!؟
با شنیدن این سئوالش جا خوردم خدایا یعنی تموم حرف هام رو شنیده بود ، اگه شنیده بود پس چرا داشت ازم میپرسید به من من افتادم
_من من …
دستش رو روی لبهام گذاشت و خیره به چشمهام شد و گفت:
_چرا دوست داشتنت رو به زبون نمیاری از چی میترسی!؟
با شنیدن این حرفش به خودم جرئت دادم و پرسیدم
_تو چی من و دوست داری!؟
_نه
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم رفت با صورت گرفته بهش خیره شدم و چشمهایی که هر لحظه آماده ی باریدن بود ، صدای خش دار و بمش بلند شد:
_دوستت ندارم چون من دیوانه وار عاشق یه دختر بچه ی تخس و لجبازم!
با شنیدن حرفش لبخند پت و پهنی روی لبهام نشست که باعث شد آریا بخنده پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_طبیعیه عاشقم بشی هیچکس نمیتونه از دختری مثل من بگذره!
_طرلان
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_جانم
با عشق به چشمهام خیره شد و گفت:
_خیلی دوستت دارم!
با شنیدن این حرفش قلبم شروع کرد به تند تند زدن جوری که انگار میخواد از قفسه ی سینه ام بیاد بیرون تحمل این همه هیجان رو یکجا نداشتم
_آریا
_جون دلم
_اینجوری نکن!
محکم بغلم کرد سرش رو بین موهام برد نفس عمیقی کشید و با صدای بمش در گوشم زمزمه کرد:
_فکرش رو نمیکردم یه روزی عاشق یه دختر بچه ی تخس و زبون دراز بشم
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست انگاری وقت اعتراف رسیده بود
_منم هیچوقت فکرش رو نمیکردم عاشق رئیس مغرور و خودخواهم بشم!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۳٫۰۵٫۱۹ ۱۸:۳۹]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۸
#رئیس_مغرور_من

ازم جدا شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_من خودخواهم!؟
دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم:
_نیستی
_الان که یه بلایی سرت درآوردم میفهمی کی خودخواه
خواستم فرار کنم که دستم رو محکم گرفت و لبهاش رو روی لبهام گذاشت اینبار بوسه هاش فرق داشت داغ و تبدار بود خیلی آروم و با عشق داشت میبوسید مگه میتونستم همراهیش نکنم خیلی آروم شروع کردم به بوسیدنش اون هم با دیدن همراهی من انگار بیشتر خشن شد چون سفت من رو به خودش چسپوند و با شدت شروع کرد به بوسیدن لبهام!
صدای گریه ی بچه ها باعث شد از آریا جدا بشم ، با نفس نفس بهش خیره شدم که با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و گفت:
_ برو بچه هارو بخوابون بیا من و آروم کن!
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم تا بناگوش قرمز شده با اینکه اولین بارم نبود اما نمیدونم چرا انقدر ازش خجالت میکشیدم
_توله رو ببینا برو تا یه لقمه ی چپت نکردم
با شنیدن این حرفش سریع به سمت اتاق رفتم داخل اتاق که شدم نفس راحتی کشیدم هنوزم قلبم از شدت هیجان داشت تند تند میزد!
به سمت بچه ها رفتم صورتشون از شدت گریه قرمز شده بود جفتشون همیشه دنبال هم بیدار میشدند اول پسرم رو بیرون آوردم روی تخت گذاشتم و بعدش دخترم رو خودم هم رفتم کنارشون نشستم جفتشون حالا آروم شده بودند انگار فقط منتظر بودند من به سمت باباشون نرم فنچای حسود!

* * * * *
بلاخره بدون سر و صدا دوباره عقد کردیم اینبار یه شب خیلی عالی و رمانتیک رو همراه آریا گذروندیم قرار بود از فردا دنبال کار های اقامتون بیفته و برای یه مدت از اینجا دور باشیم دلیل این همه اصرار آریا رو نمیفهمیدم برای رفتن نمیخواستم هم چیزی ازش بپرسم تا خودش به زبون بیاد!
دو سه روز گذشته بود و خیلی زندگی خوبی رو داشتیم میگذروندیم ، فکر نمیکردم منم بتونم طعم خوشبختی رو بچشم
_تو گوه خوردی زنیکه!
با شنیدن صدای داد آریا از جا پریدم ، داشت با کی حرف میزد اونم با این تن صدا از اتاق خارج شدم داخل راهرو ایستاده بود و داشت عصبی یه چیزایی میگفت به سمتم برگشت نمیدونم چرا حس کردم با دیدن من بیشتر از قبل عصبی شد و یه جورایی انگار ترسید اما چرا!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۴٫۰۵٫۱۹ ۲۱:۵۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۰۹
#رئیس_مغرور_من

با صدای تقریبا عصبی پرسید:
_اینجا چیکار میکنی!؟
_صدات داشت میومد داد میزدی ترسیدم اومدم ببینم چخبر شده!
کلافه موهاش رو چنگ زد پی در پی داشت نفس عمیق میکشید انگار میخواست خودش رو کنترل کنه با صدای گرفته ای گفت:
_چیزی نیست تلفن کاری بود کارام بهم ریخته
مشکوک بهش خیره شدم میدونستم یه تلفن کاری تا این حد نمیتونه آریا رو بهم بریزه بعدش داشت فحش میداد مخاطبش یه زن بود برای همین میدونستم داره دروغ میگه ، سری تکون دادم
_شام خوردی!؟
_آره خوردم سیرم سرم درد میکنه امشب میرم اتاق مهمون بخوابم بیدارم نکن
و بدون توجه به چشمهای گشاد شده ی من به سمت اتاق مهمون رفت آخه چیشده بود چرا داشت اینجوری رفتار میکرد الان اتاق مهمون خوابیدنش چی بود حرصم گرفت با دیدن اینکارش به جهنم تنهایی بخواب تا بمیری حرصی ازش به سمت پایین رفتم و میز شام رو که با عشق چیده بودم جمع کردم آقا معلوم نبود باز چیکار کرده که اعصابش اینجوری شده بود
با شنیدن صدای زنگ تلفن دست از کار کشیدم و به سمتش رفتم شماره ناشناس بود متعجب جواب دادم:
_بله بفرمائید!؟
صدای ریز دخترونه ای اومد:
_شما طرلان هستید!؟
_بله خودم هستم بفرمائید امرتون
_دست از سر آریا بردار عین بختک افتادی به زندگیش فکر کردی آریا دوستت داره نه جونم اون فقط …
حرفش رو قطع کردم
_خانوم چی دارید میگید شما حالتون خوبه!؟
_من خوبم ولی شما انگار خوب نیستید
گوشی رو قطع کردم و زیر لب شروع کردم به فحش دادن دختره ی پرو معلوم نیست چی میخواد چند چنده با خودش!
_چی داری میگی زیر لب!؟
با شنیدن صدای آریا به عقب برگشتم و گفتم:
_یه مزاحم زنگ زده بود داشت اعصابم رو خورد میکرد
_چی میگفت مگه!؟
_دست از سر آریا بردار و اینا ….فکر میکنم شاید یکی باشه از طرف آرمیتا یا اون پسره میخواند حالا که رابطمون درست شده خرابش کنند
اخمای آریا تو هم رفت با صدای سردی گفت:
_من بیرون کار دارم شب نمیام

🍁🍁🍁🍁🌹

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن