رمان رئیس مغرور من پارت آخر

رمان رئیس مغرور من

جهت مشاهده پارت اول تا اخرر رمان رئیس مغرور من وارد شوید و یا از انتهای صفحه بر روی آیکون قسمت بعد کلیک کنید

☆ازدواج صوری☆, [۰۶٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۰
#رئیس_مغرور_من

و بدون اینکه منتظر بمونه من حرفی بزنم گذاشت رفت با دهن باز به رفتنش خیره شده بودم آریا زیادی مشکوک میزد این روزا سرم رو تکون دادم بهتر بود خودم رو سرگرم میکردم وگرنه باز فکر و خیال های الکی دیوونم میکرد

#آریا

با چشمهایی که از شدت خشم داشت شعله میکشید به زن روبروش خیره شده بود تا حالا هیچ زنی به وقیح بودن زن روبروش ندیده بود حتی اون آرمیتایی که انقدر براش نقشه کشیده بود و زندگیش رو خراب کرده بود!
_چی میخوای!؟
چشمهای آرایش کرده اش رو بهش دوخت و گفت:
_تو رو
آریا صبرش از وقاحت و پرویی زن روبروش سر اومده بود با خشم فریاد زد:
_خفه شو
_چرا باید خفه بشم ، بچه ات تو شکم منه باید باهام ازدواج کنی
آریا عصبی بهش خیره شد
_از کجا معلوم اون توله ی تو شکمت مال منه ، تو یه ج*ن*ده بودی که برای عشق و حال یه شب باهات خوابیدم حتی بکارت هم نداشتی حالا بعد چند ماه اومدی میگی از من حامله ای!
_میتونیم آزمایش بدیم معلوم میشه این بچه مال تو
_حتی اگه معلوم هم بشه بچه مال منه من بازم باهات ازدواج نمیکنم تو اون شب با خواسته ی خودت باهام بودی درضمن من انقدر مست بودم که نمیدونستم با توی هرزه خوابیدم
پوزخندی به صورت عصبی آریا زد:
_دوست داری همسر خوشگلت با ….
هنوز حرفش کامل نشده بود آریا به سمتش حمله ور شد سفت گلوش رو چسپید و گفت:
_فکر نکن با تهدید کردن من به جایی میرسی میتونم همین لحظه همین جا بدون اینکه حتی کسی خبردار بشه دخلت رو بیارم
بعدش محکم پرتش کرد که خورد به زمین آریا دستش رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفت و گفت:
_من امثال تو رو خیلی خوب میشناسم بهتره از من دور باشی وگرنه برات گرون تموم میشه!
بعد تموم شدن حرف هاش از اون آپارتمان کذایی خارج شد هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای موبایلش بلند شد اتصال رو زد صدای رسا و محکم آرسین اومد؛
_چیشد آریا باهاش حرف زدی
پوزخندی روی لبهای آریا نشست
_همونطور که گفتم دختره خیلی وارد و نترس این همه یه تله از طرف دشمن حالا باید جوری که ازمون انتظار دارند رفتار کنیم
_نمیخوای به طرلان چیزی بگی!؟
_فعلا وقتش نیست اگه طرلان بفهمه همه چیز بهم میخوره.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۷٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۱
#رئیس_مغرور_من

#طرلان

آریا معلوم نبود چش شده این روزا فقط این و میدونستم خیلی مشکوک از دیشب هنوز خونه نیومده بود بهتر بود باهاش سرسنگین رفتار کنم بفهمه ازش دلخورم، با شنیدن صدای تلفن بلند شدم به سمتش رفتم و جواب دادم:
_بله بفرمائید!
_سلام دخترم خوبی!؟
با شنیدن صدای مامان لبخندی روی لبهام نشست
_سلام ممنون مامان شما خوبید بابا خوبه بقیه خوبن!؟
_همه خوبن دخترم نگران نباش ، من باهات یه کاری داشتم
_چیزی شده مامان!؟
_نه دخترم نگران نباش چیزی نشده ، میخواستم بهت بگم امشب شام همراه آریا بیاین خونه آقاجون
با شنیدن این حرف مامان اخمام تو هم رفت
_من پام رو داخل اون خونه نمیزارم
_خواهر و برادرت دلتنگت هستند طرلان چرا لج میکنی !؟
_بیارشون اینجا من اونجا بیا نیستم مادر من هنوز حرف های اون روزش رو یادم نرفته
_اما …
_مامان لطفا ادامه نده واقعا دیگه بیشتر از این نمیتونم ساکت بمونم فعلا خداحافظ
عصبی گوشی رو قطع کردم مامان با اینکه میدونست من نمیتونم پام رو بزارم اونجا چرا باز سعی داشت بهم بفهمونه که باید برم!
با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به آریا افتاد بی اختیار پوزخندی روی لبهام نشست
_رسیدن به خیر!
آریا با شنیدن صدام سرش رو به سمتم چرخوند و بهم خیره شد و خش دار گفت:
_چرا اخمات تو همه چیزی شده!؟
_نه چی باید بشه
و بدون توجه بهش به سمت سالن رفتم میدونستم اگه بیشتر بمونم و باهاش حرف بزنم یه دعوای درست و حسابی راه میفته
_طرلان
پشت سرم اومده بود کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چت شده
با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_گفتم که چیزی نیست!
_داد نزن
ساکت شدم چون حرفی برای گفتن نداشتم الان هر حرفی میزدیم مساوی بود با دعوا
_میشه بعدا صحبت کنیم
_نه
_آریا الان هر حرفی که بزنیم دعوا میشه چرا چون من عصبی هستم پس بهتره بعدا صحبت کنیم لطفا!
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_باشه
و راهش رو به سمت طبقه بالا کج کرد
* * * * * *
_خوب میشنوم!
نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_میخوام بیام شرکت
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چرا میخوای کار کنی مگه چیزی کم داری!؟
_نه چیزی کم ندارم اما بیست و چهارساعت هم نمیتونم داخل خونه باشم میخوام بیام شرکت کار کنم
_پس بچه ها چی!؟
_مامان هست یه پرستار هم میگیریم
_نمیشه

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۷٫۰۵٫۱۹ ۲۲:۵۲]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۲
#رئیس_مغرور_من

_یعنی چی نمیشه من دوست دارم کار کنم.
_تو وظیفه های مهم تری داری در قبال من و بچه هات چیزی کم داری میخوای کار کنی من هر چیزی که لازم داشته باشی رو برات محیا میکنم پس فکر کار کردن رو از سرت بنداز بیرون که من اصلا موافق نیستم فهمیدی!؟
_ببین تو …
میون حرفم پرید و با صدای تقریبا بلندی داد زد:
_فهمیدی یا نه!؟
_فهمیدم
بعد گفتن این حرف بلند شدم که دوباره صدای آریا بلند شد
_هنوز حرفام تموم نشده
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
_مگه دیگه حرفی هم مونده
_طرلان
انقدر پر از تحکم اسمم رو صدا زد که ساکت شدم
_اون پسره معین دیگه بهت زنگ نزد!؟
_نه
_نمیخوام باهاش در تماس باشی حتی اگه بهت زنگ زد هم جوابش رو نمیدی.
انقدر از معین متنفر شده بودم بخاطر کاری که با خواهر آریا کرده بود حتی آریا نمیگفت هم همین قصد رو داشتم اما برای اینکه حرص آریا رو دربیارم گفتم:
_چرا نباید باهاش در تماس باشم اون وقت!؟
آریا بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_سعی نکن باهام لج کنی طرلان!
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت ، خودخواه زورگو باید هر جوری شده قانعش میکردم بزاره من برم سر کار اینجوری نمیشد من نمیتونستم بیست و چهار ساعت داخل خونه بمونم
* * * * *
امروز به اصرار زیاد فاطمه قرار شد برم دیدنش شرکت مامان اومد خونه پیش بچه ها بمونه بعد از اینکه حسابی به سر و وضع خودم رسیدم یه تاکسی گرفتم تا من و به شرکت ببره.
بعد از حدود یکساعت رسیدم پیاده شدم و به سمت شرکت رفتم داخل شرکت شدم با دیدن منشی جدید که یه دختر ریزه میزه چادری بود ابرویی بالا انداختم انگار منشی هم عوض شده بود
_سلام
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و خیلی مودبانه جوابم رو داد
_سلام بفرمائید با کی کار داشتید!؟
_با فاطمه صدر!
_الان بهش خبر میدم
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_ممنون
خواستم برم بشینم که صدای باز شدن یهویی در اتاق آریا اومد و یه دختر با گریه از اتاقش خارج شد با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم اصلا این دختر رو نمیشناختم چخبر شده بود اینجا!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۷٫۰۵٫۱۹ ۲۲:۵۳]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۳
#رئیس_مغرور_من

پشت بندش آریا از اتاق اومد بیرون با غیض به منشی خیره شد و گفت:
_هیچکس رو بدون اجازه داخل اتاق نفرست فهمیدی مخصوصا این خانومی که الان اومد
منشی بیچاره با ترس به آریا خیره شد و گفت:
_ببخشید رئیس ایشون خودشون بی هوا در اتاق رو باز کردند و داخل شدند من …
_بهونه نمیخوام دفعه بعدی اخراجی
خواست بچرخه بره داخل اتاق که نگاهش به من افتاد اولش متعجب شد اما زود جاش رو به عصبانیت داد و با خشم غرید:
_تو اینجا چه غلطی میکنی!؟
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
با شنیدن این حرف من عصبی به سمتم اومد بازوم رو گرفت و گفت:
_من و سگ نکن طرلان با توام اینجا چیکار میکنی
_دستم و ول کن دردم گرفت
_طرلان جواب بده تا همینجا ابروریزی راه ننداختم
_اومدم دیدن فاطمه حالا میشه دستت رو برداری
مشکوک داشت بهم نگاه میکرد که صدای شاد و شنگول فاطمه اومد
_کو طرلان!؟
آریا کنار رفت که فاطمه به سمتم اومد جیغی از شدت هیجان کشید و گفت:
_خیلی دلم برات تنگ شده بود جیگر
به سمتم اومد محکم بغلم کرد که صدام در اومد
_لهم کردی دیوونه برو کنار
بلاخره بعد از ابراز دلتنگی ازم جدا شد پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ایش لیاقت نداری تو حیف این همه احساس که من خرج تو کردم
خواستم بهش چیزی بگم که نگاهم به آریا افتاد داشت با اخم های تو هم بهم نگاه میکرد
تک سرفه ای کردم که صداش بلند شد
_کارت تموم شد بیا اتاقم با هم میریم خونه
سرم رو تکون دادم آریا به سمت اتاقش رفت ، که صدای فاطمه بلند شد
_بیا بریم کلی باهات حرف دارم
سری تکون دادم و همراهش به سمت اتاقی که گفت رفتم همین که نشستیم صدای فاطمه بلند شد
_خوب چخبر چیکارا میکردی
_خبرا پیش تو!
متعجب بهم خیره شد که گفتم:
_چند دقیقه پیش یه دختر با گریه از اتاق آریا خارج شد تو نمیشناسیش!؟

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۴
#رئیس_مغرور_من

_کدوم دختره!؟
_یه دختره چشم و ابرو مشکی با صورت پر از آرایش
فاطمه کمی به مخش آورد یهو سرش رو بالا آورد و گفت:
_شناختمش!
منتظر بهش خیره شدم و گفتم:
_خوب کیه چرا با گریه از اتاق آریا داشت میرفت بیرون!؟
_اون دختر یه مدت به جای تو داخل شرکت مشغول به کار شد!
مکث کرد نگاهش و به صورتم دوخت و ادامه داد:
_آریا بهش توجه خاصی نشون میداد
با شنیدن این حرف حس کردم نفسم برای لحظه ای قطع شد فاطمه انگار فهمید که هول شد و گفت:
_ببین طرلان نمیدونم چیشد اما بعد یه مدت آریا اون رو از شرکت اخراج کرد برای همیشه و حالا بعد گذشت چند ماه دوباره پیداش شده.
با صدایی که انگار از ته حلقم بیرون میومد گفتم:
_فاطمه!
سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_جانم
_میخوام برام آمار اون دختره رو دربیاری!
_اما طرلان …
_فاطمه لطفا!
فاطمه ناچار سرش رو تکون داد که لبخندی بهش زدم و گفتم:
_ممنونم
با شنیدن صدای زنگ موبایلم نگاهی به تلفن انداختم با دیدن شماره آریا بلند شدم که صدای فاطمه بلند شد
_کجا طرلان
اشاره ی به تلفن کردم و گفتم:
_آریاست!
فاطمه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_عین خروس بی محل
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_بازم بهت سر میزنم تو هم بیا خونه امون
_حتما میام!
بعد از خداحافظی با فاطمه به سمت اتاق آریا رفتم بدون در زدن در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم که صدای داداش بلند شد
_چرا بدون در زدن وارد ….
سرش رو بلند کرد که با دیدن من اخماش رو تو هم کشید ابرویی بالا انداختم رفتم روی مبل نشستم و بهش خیره شدم
_دیگه حق نداری بدون اجازه ی من پات رو داخل شرکت بزاری طرلان فهمیدی!؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_چرا نباید بیام شرکت نکنه مشکلی هست من ازش بیخبرم!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۵
#رئیس_مغرور_من

_دوست ندارم دیگه پات رو بزاری اینجا و هوایی بشی فقط همین!
پوزخندی بهش زدم و گفتم
_مطمئنی فقط همینه!؟
چشمهاش رو ریز کرد و با صدای خش داری گفت:
_منظورت از کنایه زدن چیه رک و راست حرفت و بزن حوصله ی شنیدن کنایه ندارم
_اون دختره کی بود که با گریه از اتاقت رفت بیرون
_یکی از کارمند های سابق شرکت
_همونی که به جای من آورده بودی تو اتاق من و برات خیلی خاص بوده!؟
_این دری وریا چیه داری میگی ،کی زر زده این اراجیف رو هان!؟
_چیه چرا عصبی شدی حقیقت تلخه نه!؟
آریا عصبی بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_زود باش پاشو!
خیلی خونسرد از سر جام بلند شدم و بهش خیره شدم که صداش بلند شد
_وقتی اون دختره ی بی مغز رو اخراج کردم میفهمه چجوری کسشعر تلاوت کنه!
تا خواست بره دستش رو محکم گرفتم و گفتم:
_فاطمه تقصیری نداره تو حق نداری اخراجش کنی!
به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و گفت:
_تو به من اعتماد داری!
ساکت شدم بهش اعتماد داشتم هنوزم بعد از شنیدن اون حرف ها بهش اعتماد داشتم
_دارم
_پس اینو مطمئن باش اون دختر اصلا برای من خاص نیست و هیچ رابطه ای که نگران کننده باشه بین ما نیست میفهمی چی دارم میگم!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۳۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۶
#رئیس_مغرور_من

_اون دختره ی احمق هم حسابش رو میرسم تا دفعه بعدی یاد بگیره اراجیف بهم نبافه
_آریا لطفا با فاطمه کاری نداشته باش اون قصدی نداشت
به چشمهام خیره شد و گفت:
_لعنتی ، اینبار رو ازش بخاطر تو میگذرم اما دفعه ی بعدی وجود نداره
لبخند شیطونی روی لبهام نشست به سمتش رفتم و دو طرف یقه اش رو گرفتم که ابرویی بالا انداخت چشمهام رو خمار کردم و با ناز گفتم
_دلم برا روزایی که تو شرکت رئیس مغرورم خفتم میکرد تنگ شده
با صدای بم و خش دار گفت:
_نظرت چیه تجدید خاطره کنیم
با خنده بهش خیره شدم
_یعنی میخوای همینجا ترتیبم رو بدی
_وقتی انقدر ناز شدی داری برای رئیست عشوه میای چرا که نه
پشت بند حرفش لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن دستم رو پشت گردنش گذاشتم و همراهیش کردم که خشن تر شد لبهاش رو سر داد روی گردنم بوسه ای زد که نفسم رفت آهی کشیدم که پرتم کرد روی مبل داخل اتاق به سمت در رفت و قفلش کرد در حالی که لباسش رو درمیاورد گفت:
_الان بهت نشون میدم عواقب عشوه اومدن برای من چیه
به سمتم اومد خیمه زد روم و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم ، مانتوم رو از تنم در آورد و پرتش کرد با کمکش تاپم رو بیرون آوردم حالا فقط با لباس زیر لخت و پاتیل زیرش بودم با لذت نگاهی به تنم انداخت و با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و گفت:
_خیلی وقت بود رابطه ای داخل شرکت نداشتیم کارمند کوچولو
_خیلی دلم برات تنگ شده بود رئیس مغرور!
بوسه ی روی قفسه ی سینم زد و خش دار لب زد:
_همیشه خواستنی و س*ک*سی هستی
_همیشه دوست داشتنی هستی رئیس
بوسه هاش شدت یافت گرم و داغ دستش به سمت شلوارم رفت که خودم رو بهش سپردم تا حالا اینقدر از یه رابطه لذت نبرده بودم!
* * * * *
با نفس نفس کنارم افتاد و بدن لخت من رو به خودش چسپوند صدای گرمش و دلنشینش کنار گوشم بلند شد
_درد داری طرلان!؟
_فقط یکم
دستش رو زیر دلم گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن چشمهام داشت گرم میشد که در گوشم پچ زد:
_هنوزم درد داری!؟
با صدای گرفته ای گفتم
_نه خوب شد

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۳۴]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۷
#رئیس_مغرور_من

_من هنوز مزه ات زیر دندونمه کارمند کوچولو باز هم میخوام
چشمهام گرد شد و با عجز نالیدم
_آریا
من رو جابجا کرد و خودش دوباره خیمه زد روی صورتم و با چشمهای خمارش بهم خیره شد و گفت:
_جووون
_بسه لطفا من دیگه نمیتونم طاقت بیارم
_هیش فقط یدور دیگه
با قرار گرفتن لبهاش جای هیچ اعتراضی نداشت و اینبار با شدت شروع کرد به بوسیدن لبهام.

داشتم داخل خونه واسه خودم میرقصیدم و قر میدادم که صدای آریا از پشت سرم اومد
_چشم من رو دیدی شروع کردی برای خودت دلبری کردن!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و با ناز بهش خیره شدم و گفتم:
_دیگه وقتی تو تنها میری شرکت منو نمیبری منم باید یه جوری خودم رو مشغول کنم
_توله سگ بیا اینجا ببینم
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_نمیام
_نمیای!؟
_نه
خودش به سمتم اومد روبروم ایستاد کمرم رو چنگ زد و من رو به سمت خودش کشید و گفت:
_نگفته بودی انقدر دلبری بلدی
_بلاخره باید برای شوهرم دلبری کنم تا سمت بقیه زن ها نره
_شوهرت جز همسر خوشگل و زیبای خودش سمت هیچکس دیگه ای نمیره
لبخندی بهش زدم و خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ تلفنش بلند شد همونطور که من رو به خودش چسپونده بود تلفنش رو جواب داد:
_بله
نمیدونم اون طرف پشت خط کی بود و چی به آریا گفت که صورت آریا قرمز شد و یهو داد زد:
_نمیخوام اون حرومزاده زنده بمونه بکشش!
با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید با ترس و وحشت به آریا خیره شدم یعنی کی رو میگفت بکش! وقتی آریا تلفن رو قطع کرد زیر لب لعنتی گفت تازه نگاهش به من افتاد با دیدن صورت ترسون من ازم جدا شد کلافه چنگی داخل موهاش زد داشت نفس عمیق میکشید انگار سعی داشت خودش رو کنترل کنه.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۰۹٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۳۵]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۸
#رئیس_مغرور_من

_تو میخوای رو بکشی!؟
با شنیدن این حرفم تیز به سمتم برگشت چنان نگاهی بهم انداخت که ساکت شدم ، به سمتم اومد با صدای گرفته ای گفت:
_از من نترس!
با چونه ی لرزون شده بهش خیره شدم
_یه قطره از اشکت بریزه پایین من میدونم و تو
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_تو یه قاتلی!
آریا عصبی پوزخندی زد و گفت:
_نه من قاتل نیستم
با شنیدن این حرفش اشکام روی صورتم جاری شدند
_اما خودم شنیدم گفتی بکشیش!
اومد به سمتم دو طرف صورتم رو داخل دستش گرفت و گفت:
_نه من قاتلم نه قراره اتفاق بدی بیفته پس بیخودی اشک نریز فهمیدی!؟
_آریا دارم ازت میترسم هر روز داری یه چیز جدید یه اتفاق جدید من تحملش رو ندارم
_چرا داری بزرگش میکنی طرلان مگه اتفاقی الان افتاده!؟ نه پس درست فکر کن درست تصمیم بگیر نمیخوام باهات دعوا کنم
_آریا
_جان دلم
_تو رو خدا کاری نکن که بعدا پشیمون بشی تو …
وسط حرفم پرید و جدی گفت:
_مطمئن باش اصلا اتفاق خاصی نیست که من مراقب باشم یا بعدا پشیمون بشم تو هم نمیخواد به این چیزا فکر کنی فهمیدی!؟
سرم رو تکون دادم که آریا محکم بغلم کرد سرش رو میون موهام برد نفس عمیقی کشید و گفت:
_خیلی دوستت دارم خانومم
با شنیدن این حرفش تموم اتفاق های چند لحظه پیش رو از یاد بردم و یه حس خیلی خوب تو قلبم جاری شد لبخندی روی لبهام نشست
* * * * *

_شوهرت خیلی آدم لاشیه!
با شنیدن این حرف عصبی داد زدم
_تو کدوم خری هستی نشستی پشت گوشی درمورد شوهر من نظر میدی
صدای قهقه ی زشتش بلند شد
_شوهرت همخواب دخترای خوشگل و لوند میشه و وقتی ازشون سیر شد پرتشون میکنه بیرون تو نمیدون ….
وسط حرفش پریدم و حرصی گفتم:
_دیگه داری گوه اضافه میخوری مرتیکه لجن برو بدرک
و گوشی رو قطع کردم عجب مردم مریضی پیدا میشند داشتم زیر لب به جد و آبادش فحش میدادم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۱]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۱۹
#رئیس_مغرور_من

_چیشده داری زیر لب فحش میدی!؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم و گفتم:
_انگار باید تلفن خونه رو عوض کنیم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا !؟
_چون مزاحم داریم هر روز یکیشون زنگ میزنه یه روز زن یه روز مرد ، امروز یه مرد زنگ زده بود میگفت شوهرت لاشیه با دخترای خوشگل میخوابه و بعد که ازشون سیر شد پرتشون میکنه بیرون ، میدونم همه ی اینا زیر سر اون آرمیتای کثافط اگه ببینمش با دستای خودم خفش میکنم و …
سرم رو بلند کردم با دیدن صورت آریا حرفم نصفه موند صورتش قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده با شک بهش خیره شدم
_آریا حالت خوبه!؟
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_من خوبم
_پس چرا این شکلی شدی آریا
به چشمهام خیره شد و گفت:
_اگه دیگه شماره ناشناس زنگ زد اصلا جواب نمیدی فهمیدی!؟
_آره ولی ‌….
حرفم رو قطع کرد و پر از تحکم گفت:
_من میرم شب میام میسپارم فردا بیان شماره رو عوض میکنیم.
هاج و واج به رفتن آریا خیره شده بودم دیگه داشتم بهش شک میکردم این روزا یه چیزایی ازش میدیدم و میشنیدم که واقعا شک برانگیز بود مخصوصا با کار هایی که انجام میداد
با شنیدن صدای گریه ی بچه ها سریع به سمت طبقه بالا رفتم آرتین و سوگند جفتشون از شدت گریه صورتشون قرمز شده بود
عادتی که دوقلو ها داشتند دنبال هم بیدار میشدند دنبال هم گریه میکردند و دنبال هم خرابکاری میکردند جفتشون رو بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم با دیدن من جفتشون ساکت شدند بزرگ شده بودند حالا و بیشتر چیز ها رو میفهمیدند و حس میکردند لبخندی زدم و اول سوگند رو بغل کردم بهش شیر دادم
* * * *
#آریا

عصبی داشت به سمت شرکت میروند اگه طرلان چیزی میفهمید همه ی نقشه هاشون بهم میخورد نمیتونست جون طرلان و بچه هاش رو به خطر بندازه و وارد این بازی کثیف کنه مشتش رو محکم روی فرمون کوبید و فریاد زد:
_لعنت بهت آرمیتا لعنت به همتون که زندگیم و خراب کردید تک تکتون تاوان پس میدید تاوان کاری که با خواهرم کردید تاوان کاری که با طرلان بیگناه من کردید!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۱]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۰
#رئیس_مغرور_من

شماره ی آرسین رو گرفت طولی نکشید که صداش داخل گوشی پیچید:
_جونم داداش
با صدای گرفته ای گفت:
_بیا شرکت باید ببینمت
صدای متعجب آرسین بلند شد
_چیزی شده چرا صدات گرفته است نکنه اتفاق بدی افتاده!؟
_آرسین هنوز اتفاقی نیفتاده اما ممکنه بیفته هر چه زودتر بیا شرکت من الان تو راهم نیم ساعت دیگه میرسم
_باشه منم نزدیکم الان میام
گوشی رو قطع کرد کلافه چنگی داخل موهاش زد خیلی گیج و خسته بود نمیدونست باید چیکار کنه ، اما اینو خوب میدونست که طرلان به هیچ عنوان نباید چیزی از ماجرا بفهمه حتی اگه فکر کنه آریا داره بهش خیانت میکنه اون نباید وارد این بازی کثیف میشد طرلان و بچه هاش باید دور از این بازی میموند تا روزی که همه چیز تموم بشه!
وقتی به شرکت رسید به منشی سپرد جز آرسین هیچکس حق ورود نداره ، کنار پنجره ایستاده بود و پشت سر هم داشت سیگار میکشید سیگار کشیدنش هم از موقعی زیاد شد که فکر میکرد طرلان بهش خیانت کرده اما هیچ خیانتی در کار نبود اینم یه بازی بود از طرف آرمیتا سعید و سام که از دستش به اونا برسه زنده اشون نمیزاره
با شنیدن صدای در اتاق با صدای خشک و خش داری گفت:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و آرسین اومد داخل ، آرسین نگاهی به صورت داغون و چشمهای قرمز شده ی آریا انداخت و با نگرانی به سمتش رفت و گفت:
_چیشده آریا چرا انقدر داغونی چیشده!؟
آریا با چشمهای قرمز شده اش بهش خیره شد و گفت:
_دارند بازی رو شروع میکنند
آرسین بهش خیره شد و گفت:
_مگه همینو نمیخواستی!؟
آریا عصبی فریاد زد
_نه نمیخواستم با طرلان بازی شروع بشه
آرسین بهت زده گفت:
_چی!؟
آریا کلافه بهش خیره شد و عصبی گفت:
_به طرلان زنگ زدند داشتند بهش میگفتند شوهرت لاشیه
تموم حرف هایی که طرلان بهش گفته بود رو مو به مو گفت
_حالا میخوای چیکار کنی!؟
_یه نقشه ای براش میکشم اما نمیزارم طرلان وارد این بازی کثیف بشه

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۱]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۱
#رئیس_مغرور_من

#طرلان

با دیدن آقاجون تموم وجودم شد پر از عصبانیت من نمیتونستم مرد روبروم رو ببخشم به هیچ عنوان هیچوقت یادم نمیره چیکار کرد اون
آرمیتا رو آورد خونه اش ازش حمایت کرد تو دورانی که باید به من اعتماد میکرد و از من حمایت میکرد دست آرمیتا رو گرفت اورد خونه اش تا به من زخم زبون بزنه
_سلام دخترم خوبی!؟
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_به من نگو دخترم ، من دختر تو نیستم فهمیدی!؟
صدای بابا بلند شد
_طرلان
به سمت بابا برگشتم و گفتم:
_من دوست ندارم حتی با این مرد همکلام بشم بهش بگید از اینجا بره
صداش بلند شد
_ازت میخوام بهم یه فرصت بدی من رو ببخشی من اشتباه کردم قبول دارم اما ….
تیز به سمتش برگشتم و وسط حرفش پریدم:
_اما تو بدترین کار ممکن رو باهام کردی تو آرمیتا رو آوردی تا من رو زجر بدی!
ساکت فقط بهم خیره شده بود
_طرلان
_لطفا از اینجا برید نمیخوام دیگه هیچ حرفی بشنوم
صدای بابا بلند شد
_به حرف هاش گوش بده طرلان
_نمیخوام چیزی بشنوم لطفا!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۱٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۲۹]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۲
#رئیس_مغرور_من

با رفتنشون اجازه دادم اشکام بریزند ، واقعا بخشیدن آقاجون از همشون سخت تر بود اون بود که آرمیتا رو آورد اگه آرمیتا رو نمیاورد شاید هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد و من این همه مدت کنار با هم بودن آریا رو از دست نمیدادم!
با شنیدن صدای گوشیم از افکارم خارج شدم و به سمت گوشیم که روی میز نشیمن بود رفتم با دیدن شماره ی ناشناس متعجب شدم این گوشی و خط رو آریا تازه برام خریده بود و هیچکس شماره ام رو نداشت پس کی میتونست باشه دکمه ی اتصال رو زدم که صدای همون زن غریبه که اون روز زنگ زده بود بلند شد:
_سلام خوشگله
با شنیدن این حرفش اخمام بشدت تو هم رفت
_چی میخوای تو هر روز زنگ میزنی هان از طرف کی زنگ میزنی اراجیف بهم ببافی فکر کردی حرفت و باور میکنم!؟
_برام مهم نیست حرفم رو باور میکنی یا نه اما امشب شوهرت خونه نمیاد یه ادرس بهت میدم برو ببین شوهرت کجاست و چیکاره است تا حالا چند تا از دخترای مردم رو بی آبرو کرده
_داری دروغ میگی!
_یه آدرس برات اس ام اس میکنم خودت برو ببین دروغ میگم یا نه.
بعد تموم شدن حرفش قطع کرد با بهت به گوشی خیره شده بودم که گوشی داخل دستم لرزید
آدرس یه خونه تو ولنجک بود خدایا داشتم گیج میشدم چخبر بود شاید اینم یه تله بود درست مثل دفعه قبل! اصلا از کجا معلوم امشب آریا خونه نمیومد شماره ی اریا رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق صداش تو گوشی پیچید:
_جانم
_میخواستم ببینم امشب ساعت چند میای خونه!؟
_طرلان امشب یه کار مهم دارم باید حلش کنم ممکن دیر وقت بیام
_باشه خداحافظ
دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست بدون لحظه ای تردید شماره آرسین رو گرفتم که صداش داخل گوشی پیچید
_جانم
_مامان رو بردار بیاید پیش من باشه!؟
صداش نگران شد
_چیزی شده طرلان تو خوبی بچه ها چی!؟
_همه خوبیم نگران نباش

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۳٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۳
#رئیس_مغرور_من

مامان رو پیش بچه ها گذاشتیم آدرس رو به آرسین دادم و گفتم:
_برو اینجا داداش
متعجب بهم خیره شد و گفت:
_اینجا کجاست طرلان میشه بگی چخبره!؟
_داداش لطفا برو به این آدرس بعدش بهت میگم الان واقعا نمیتونم هیچ حرفی بزنم
آرسین سرش رو تکون داد دیگه هیچ حرفی بین من و آرسین رد و بدل نشد تموم مدت از شدت استرس داشتم خفه میشدم فقط دعا میکردم اون چیزی که اون دختره گفته بود واقعیت نداشته باشه به آریا اعتماد داشتم اما رفتار اخیرش باعث شده بود بهش شک کنم مخصوصا که امشب اون دختره بهم اون حرف هارو زد
_طرلان
با شنیدن صدای آرسین از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم:
_هان
_هواست کجاست میگم رسیدیم
_ببخشید
نگاهی به ویلای روبروم انداختم نگاهی به آدرس انداختم همینجا بود پیاده شدم به سمت آرسین برگشتم و گفتم:
_اگه تا ده دقیقه دیگه نیومدم زنگ بزن پلیس باشه!؟
چشمهاش گرد شد بهت زده گفت:
_چی داری میگی اینجا کجاست
_آرسین لطفا!
بعد تموم شدن حرفم از ماشین پیاده شدم آرسین هم پیاده شد که کلافه بهش خیره شدم اخماش رو تو هم فرو برد و گفت:
_منم باهات میام
_آرسین ببین ….
وسط حرفم پرید:
_یا من میام یا حق نداری پات و بزاری اونجا!
ناچار گفتم:
_باشه بریم
همراه آرسین به سمت ویلا رفتیم زنگ رو زدم که بعد از گذشت چند دقیقه صدای پر از نفس دختری بلند شد
_بله بفرمائید
اب دهنم رو قورت دادم و به سختی گفتم:
_آریا اینجاست!؟
صدای متعجب دختره بلند شد
_بله شما!؟
_یکی از دوستاش میشه بیام داخل باهاشون کار دارم
_بفرمائید داخل
و صدای باز شدن در خونه اومد ، صدای آرسین از پشت سرم بلند شد
_اینجا چخبره طرلان!؟
با درد بهش خیره شدم و نالیدم:
_نمیدونم
به سختی قدم برمیداشتم با هر قدمی که به خونه نزدیکتر میشدم احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه دعا دعا میکردم آریا نباشه کاش اشتباه باشه و همه اینا یه دروغ باشه از سمت آرمیتا!
در سالن باز بود داخل خونه شدیم که یه دختره با لباس خواب نازک و حریر رنگی که تنش بود به سمتمون اومد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
_سلام من نامزد آریا هستم چه کاری باهاشون دارید
به سختی لب باز کردم:
_میشه به خودش بگید بیاد من ….
لبخند دلربایی زد و تا خواست چیزی بگه صدای آشنایی اومد
_نیلو کجایی!؟
نگاهم بهش افتاد خودش بود با لبهایی که روش اثری از رژ بود و دکمه های پیراهنش که باز بود و سینه اش رو به نمایش گذاشته بود اشک داخل چشمهام جمع شد

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۴٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۴
#رئیس_مغرور_من

_این خانوم و آقا باهات انگار دارند عزیزم
آریا به سمتمون برگشت با دیدن من برای یه لحظه جا خورد اما زود خودش رو جمع و جور کرد و اخماش رو تو هم کشید نگاهش و به آرسین دوخت که قبل از من صدای آرسین بلند شد:
_ببخشید آقا آریا پرونده هایی که خواسته بودید رو آوردیم گفتید خیلی مهم هستند داخل ماشین
آریا سرش رو تکون داد و گفت:
_فردا بیارید شرکت الان میتونید برید
با شنیدن حرف های جفتشون بهت زده بودم هنوز تو شک بودم و قادر به زدن هیچ حرفی نبودم
آرسین دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت:
_بریم طرلان
سرم رو بلند کردم که با چشم و ابرو بهم اشاره کرد همراهش برم بی اختیار باهاش همراه شدم وقتی از خونه خارج شدیم صدای آروم آرسین کنار گوشم بلند شد:
_حالت خوبه!؟
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_آریا
آرسین نگاهی به دور اطراف انداخت و گفت:
_اینجا جاش نیست طرلان زود باش سوار شو!
و من رو به سمت ماشین هدایت کرد ، تموم مدت فقط ساکت نشسته بودم با ایستادن ماشین آرسین پیاده شد در کنار ماشین رو باز کرد و کمک کرد من پیاده بشم
اصلا نمیدونستم من رو کجا آورده تموم فکر و ذهنم پیش آریا بود اون صحنه اصلا از جلوی چشمهام کنار نمیرفت آریا اون دختره رو بوسیده بود آریا باهاش رابطه داشته!
با یاد آوری اون حرف هایی که اون مرد و زن غریبه بهم گفته بودند داشتم دیوونه میشدم آرسین در خونه ای رو باز کرد و گفت:
_برو داخل
بدون حرف داخل خونه شدم آرسین به سمتم اومد و گفت:
_به من نگاه کن طرلان!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۵٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۵
#رئیس_مغرور_من

سرم رو بلند کردم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_ببین اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست طرلان!
میون گریه پوزخندی زدم و گفتم:
_اون داشت بهم خیانت میکرد ، با چشمهای خودم دیدم من ….
دیگه نتونستم ادامه بدم خیلی سخت بود برام دیدن اون لحظه من تازه داشتم از زندگیم لذت میبردم من تازه داشتم طعم دوست داشته شدن رو میچشیدم چرا همه چیز به یکباره خراب شد آخه خدایا انصاف تو شکر!
_میخوام از آریا طلاق بگیرم
صدای داد آرسین بلند شد:
_چی!؟
اشکام رو پاک کردم و بهش خیره شدم
_اون بهم خیانت کرد تو هم شاهد بودی میخوام ازش طلاق بگیرم
_چی داری میگی طرلان مگه زندگیت مسخره بازیه!؟ نمیخوای آریا برات توضیح بده!؟
_آره زندگی من همش مسخره بازی بود همیشه یه مشکلی پیش اومد ، توضیح بده! چی رو میخواد توضیح بده خیانتش رو !؟
_طرلان داری زود قضاوت میکنی تو ….
وسط حرفش پریدم:
_آرسین چیزایی رو که باید دیدم چه قضاوتی !؟ رنگ رژ رو روی لبش ندیدی دختره داشت عشقم عزیزم میکرد ندیدی پیراهن آریا دکمه هاش باز بود ندیدی وقتی ما رو دید جوری وانمود کرد انگار اصلا نمیشناسه ما رو کور بودی!؟
آرسین به سمتم اومد دو تا دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت به چشمهام خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:
_ببین طرلان من نمیخوام از آریا دفاع کنم اما برای اینکارش یه دلیلی داره وایستا خودش بیاد برات توضیح بده
عصبی لبخندی زدم و گفتم:
_باشه باشه صبر میکنم خودش بیاد!
نگاهی به دور برم انداختم و گفتم
_اینجا کجاست!؟
آرسین به صورتم خیره شده بود
_خونه ی آریاست ، صبر کن میاد همینجا
_حتی خونه ای داره که من به عمرم ندیدم خنده دار نیست واقعا!؟
_طرلان دیگه داری بزرگش میکنی تو الان عصبی هستی بهتره یکم آروم بشی بعدا حرف بزنی
به سمت مبل رفتم و با حرص روش نشستم هر موقع یاد چند ساعت پیش میفتادم تموم وجودم پر از خشم و نفرت میشد چ دلیلی برای خیانتش میتونست وجود داشته باشه خیلی عوضی بود چجوری تونست با من با بچه هامون اینکارو بکنه من یعنی این همه عشق و علاقه من براش بی ارزش بود
عصبی داخل خونه قدم میزدم و منتظر اومدن آریا بودم میخواستم ببینم چه توضیحی داره برای خیانتش میخواست چی بهم بگه حتی با وجود چیز هایی که دیده بودم
طولی نکشید که صدای باز شدن در خونه اومد از حرکت ایستادم و به عقب برگشتم با دیدن آریا عصبی بهش خیره شدم که خیلی خونسرد داشت به سمتم میومد وقتی بهم رسید برعکس تصورم اون با خشم بهم خیره شد و داد زد:
_کی بهت اجازه داد نصف شب پاشی بیای اونجا هان اومده بودی چه غلطی بکنی مثلا مچ من و بگیری آره!؟
با شنیدن صدای فریادش از بهت خارج شدم و عصبی مثل خودش داد زدم:
_تو حق نداری سر من داد بزنی مخصوصا با خیانت امشبت میفهمی!؟
آریا با خشم زل زد تو چشم هام
_این چرندیات چیه بلغور میکنی چ خیانتی!؟
پوزخند عصبی زدم
_مثل اینکه یادت رفت چند ساعت پیش تو چ حالی و با چ دختری دیدمت اونم تو خونه توضیحی داری برای اینکارت ، میخوای بگی هیچ خیانتی در کار نبوده و من توهم زدم!
_من بهت خیانت کردم
_مثل سگ داری دروغ میگی خودم دیدم با چشمهای خودم دیدم!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۵٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۰۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۶
#رئیس_مغرور_من

_ اونجوری که تو فکر میکنی نیست طرلان
_پس چجوریه چیزی که با چشمهای خودم دیدم رو داری میگی دروغ اگه دروغ پس واقعیت چیه هان بهم بگو!؟
صدای آرسین اومد
_آریا راستش رو بهش بگو این انقدر دعوا نداره که جفتتون بخاطرش اعصابتون رو خورد کنید
سئوالی و منتظر به آریا خیره شدم که محکم چشمهاش رو روی هم فشار داد و گفت:
_بشین تا برات تعریف کنم
رفتم روی مبل دو نفره نشستم آریا هم اومد روبروم نشست نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن:
_موقعی که مست بودم برات نصفه و نیمه یه چیزایی رو تعریف کرده بودم من جز آریانا و رها یه خواهر دیگه هم داشتم به اسم نازنین ، نازنین اون موقع هفده سالش بود سنی نداشت زود گول اون کثافط لاشخور رو خورد بعد از اون ماجرای خودکشی و غیب شدنش سال هاست که دنبالش بودم اما هیچ رد نشونی پیدا نکردم تا الان!
متعجب بهش خیره شدم
_یعنی چی آریا!؟
_خواهرم رو به شیخ های عرب فروختند
نگاهم به چشمهای قرمز شده اش افتاد معلوم بود خیلی داره عذاب میکشه
_ اون دختر و دخترایی که باهاشون وارد رابطه شدم فقط بخاطر رسیدن به یه سر و نخ هستم که به خواهرم وصل بشه
_منظورت از رابطه چیه!؟
به چشمهام خیره شد و محکم گفت:
_فقط رابطه عاشقانه باهاشون برقرار میکنم با هیچکدومشون رابطه نداشتم موقعی هم که میخوان باهام رابطه داشته باشند تا خر خره مستشون میکنم بعدش فقط لباسشون رو درمیارم تا فکر کنند من باهاشون خوابیدم
چشمهام پر از اشک شد
_آریا چجوری میتونی همچین کاری بکنی تو اون دختره رو بوسیدی!؟
_من مجبورم طرلان
پوزخندی روی لبهام نشست
_اصلا هم مجبور نیستی برای رسیدن به خواهرت وارد این کثافط کاری ها بشی میتونستی یکی رو استخدام کنی یا هزار تا کار دیگه اما تو ترجیح دادی بدون توجه به من وارد این بازی کثیف بشی!
بعد تموم شدن حرف هام بلند شدم که آریا مچ دستم رو گرفت و گفت:
_کجا!؟
_دارم میرم پیش بچه هام نمیخوام پیش ادم کثافطی مثل تو باشم تو یه هرزه ای آریا که بخاطر انتقام حاضر شدی دست به اون دختر های ….
با خوردن سیلی محکمی ساکت شدم بهت زده به آریا خیره شدم
دستم رو روی دهنم گذاشتم و به آریا خیره شدم عصبی بهم خیره شده بود
_تو حق نداشتی اینجوری من رو قضاوت کنی من هیچوقت بخاطر هوس خودم با هیچکس هیچ رابطه ای برقرار نکردم تو این رو خیلی خوب میدونی ، اگه با اون دخترا بودم فقط بخاطر رسیدن به خواهرم بود میفهمی!؟
با شنیدن صدای عربده اش بی اختیار اشکام جاری شدند و مثل خودش داد زدم:
_نه نمیفهمم چون من نفهمم چون نمیخوام بفهمم تو هر دلیلی میخوای بیار هر چی دوست داری بگو اما من قلبم داره آتیش میگیره میفهمی!؟
محکم به سینه اش زدم و گفتم؛
_تو اصلا قلب داری که بفهمی هان ! دوست داری من بخاطر انتقام برم همخواب پسرا بشم یا باهاشون عشق بازی کنم تو ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم ….

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۶٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۵۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۷
#رئیس_مغرور_من

وقتی لبهاش رو از روی لبهام برداشت با صدای خش دار و گرفته ای گفت:
_هیچوقت سعی نکن با غیرت من بازی کنی طرلان حتی به زبونش هم نیار!
پوزخندی بهش زدم و با صدای گرفته ای مثل خودش جوابش رو دادم:
_از من توقع داری جلوت از مرد غریبه هیچ حرفی نزنم اما خودت نشستی جلوی من بهم میگی بخاطر انتقام با دخترا وارد رابطه میشی آره!؟
_طرلان چرا نمیفهمی من ….
وسط حرفش پریدم:
_از امروز من هیچ کاری بهت ندارم آریا تو قلب من رو شکستی کاری باهام کردی بدتر از اون رابطه ها و شکنجه ها تو بهم خیانت کردی روح من رو زخمی کردی اینبار به خواسته ی خودت!
آریا سکوت کرده بود چون هیچ حرفی برای دفاع از خودش نداشت که بهم بزنه با تاسف سری براش تکون دادم و رو به آرسین که یه گوشه ایستاده بود کردم و گفتم:
_آرسین لطفا من رو برسون خونه
آرسین به تکون دادن سرش اکتفا کرد من هم همراهش از خونه خارج شدم ، آریا باید تصمیم میگرفت اگه واقعا من رو دوست داشت دست از انتقام گرفتن و اینجور چیزا برمیداشت و یکی رو اجیر میکرد تا خواهرش رو پیدا کنه
نه اینکه خودش بره هر غلطی دلش خواست انجام بده هنوز هم عصبی بودم و تموم وجودم پر از خشم بود کی میتونست تحمل کنه شوهرش عشقش با چند زن همخواب باشه! حالا هر چند بدون هیچ احساسی باشه اما باز هم تحملش سخت بود
آریا هیچوقت نمیتونست من رو درک کنه خیلی سنگدل بود چجوری تونست با من اینکارو بکنه تازه زندگیمون داشت خوب پیش میرفت سرم رو به پشتی تکیه دادم و چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای آرسین بلند شد:
_طرلان
با چشم بسته جوابش رو دادم:
_بله
_حالت بهتره!؟
_آره خیلی زیاد!
_میدونم از دست آریا دلخوری اما بهش حق بده
با شنیدن این حرفش عصبی چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_چه حقی بهش بدم اینکه خیلی راحت با هر دختری که خواست همخواب بشه آره!؟

🍁🍁🍁🍁

☆ازدواج صوری☆, [۱۶٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۵۸]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۸
#رئیس_مغرور_من

_من همچین چیزی نگفتم طرلان
عصبی پوزخندی زدم و گفتم:
_اما منظورت همین بود ، بهش حق بدم آره فقط من باید به بقیه حق بدم خودم هیچ حقی ندارم اینکه بهم انگ هرزه بودن زدن طردم کردند و بعد از شنیدن واقعیت باید اونارو میبخشیدم چرا چون باید بهشون حق میدادم هر کسی جای اونا بود باور میکرد ، الان هم باید به شوهرم حق بدم که با بقیه دخترا بخاطر انتقام میلاسه چرا چون میخواد خواهرش رو پیدا کنه آره حق داره هر کاری خواست انجام بده اصلا طرلان کیه که برای کسی مهم باشه!
_طرلان من منظورم این نبود چرا داری بزرگش میکنی!؟
_دقیقا منظورت رو خیلی واضح گفتی داداش الان هم هیچ چیزی نمیخوام بشنوم!
_طرلان من ….
_لطفا هیچی نگو!
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و ساکت شد ، به بیرون خیره شدم به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم چرا هیچکس من رو درک نمیکرد چرا همیشه من باید بقیه رو درک میکردم من باید میبخشیدم!
با ایستادن ماشین بدون هیچ حرفی پیاده شدم و به سمت خونه رفتم ، صدای گریه ی بچه ها داشت میومد به سمت اتاقشون رفتم که صدای مامان بلند شد:
_طرلان دخترم اومدی!؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_آره مامان
به سمت بچه ها رفتم که روی تخت بودند جفتشون با دیدن من دست از گریه برداشتند و شروع کردند به دست و پا زدن بچه هام داشتند بزرگ میشدند
لبخند تلخی روی لبهام نشست و گفتم:
_چقدر زود داره میگذره
_طرلان دخترم حالت خوبه!؟
با شنیدن صدای مامان سرم رو بلند کردم لبخند ساختگی زدم و گفتم:
_خوبم مامان نگران من نباش،برید استراحت کنید
مامان با اینکه حرفم رو باور نکرده بود فقط لبخند غمگینی زد و از اتاق خارج شد

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۲۹
#رئیس_مغرور_من

از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم بچه ها رو به سختی خوابونده بودم ، با دیدن آریا که تو تاریکی نشسته بود لامپ رو روشن کردم و به سمتش رفتم شیشه مشروب دستش بود بوی گند الکل داشت میومد ، اخمام رو تو هم کشیدم
_از بس اون زهره ماری رو خوردی یه چوب کبریت بگیرم زیرت منفجر میشی!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و کشیده گفت:
_تو حق نداری از من متنفر بشی فهمیدی!؟
میدونستم داره حرف های چند ساعت پیش خودم رو بلغور میکنه برای همین کلافه دست زیر بازوش زدم و گفتم:
_زود باش پاشو باید ببرمت حموم حالت اصلا درست درمون نیست
دستم رو گرفت و محکم کشید که باعث شد پرت بشم توی بغلش با عصبانیت بهش خیره شدم
_هیچ معلوم هست داری چ غلطی میکنی !؟
با صدای خش دار و بمش گفت:
_دلم برات تنگ شده بود
با شنیدن این حرفش دلم لرزید اما نباید زود وا میدادم نباید به همین راحتی میبخشیدمش
_آریا دستت رو بردار
نگاهش به لبهاش بود که گفتم
_حتی فکرش رو هم نکن که بخوای من و …
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام گشاد شد با گازی که از لبهام گرفت به خودم اومدم فشار به سینه اش وارد کردم که لبهاش رو برداشت و خمار بهم خیره شد
_دستت و بردار تا یه بلایی سرت درنیاوردم
فشار دستش رو بیشتر کرد
_من دوستت دارم طرلان چرا داری باهام اینجوری میکنی
_واقعا میخوای بدونی چرا باشه بهت میگم اما نه الان که مستی وقتی مستی از سرت پرید و عقلت اومد سرجاش
بریده بریده گفت:
_من مست نیستم
صورتم رو جمع کردم و گفتم:
_از بوی گند دهنت معلوم مست نیستی
نگاهش به لبهاش بود که گفتم:
_حتی فکرش رو هم نکن که بخوای من و …
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام گشاد شد با گازی که از لبهام گرفت به خودم اومدم فشار به سینه اش وارد کردم که لبهاش رو برداشت و خمار بهم خیره شد
_دستت و بردار تا یه بلایی سرت درنیاوردم
فشار دستش رو بیشتر کرد

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۸٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۰
#رئیس_مغرور_من

کلافه بهش خیره شدم مست بود و زورش زیاد هیچ غلطی نمیتونستم بکنم مجبور بودم باهاش نرم برخورد کنم لعنت بهت آریا آدم رو به چه کار هایی وادار میکنی با عشوه بهش خیره شدم
_عزیزم
خمار بهم خیره شد
_جووون
با ناز صداش زدم
_آریا میشه بریم داخل اتاق نمیخوام اینجا رابطه داشته باشیم آخه ….
و با شرم سرم رو پایین انداختم انگار خجالت کشیدم ، کشیده گفت:
_باشه خانوممم بریم که امشب یه شب رویایی میشه
دستش رو برداشت که نفس راحتی کشیدم ، دستم رو دور بازوش انداختم و به سمت بالا رفتیم داشت تلو تلو میخورد و گاهی قهقه میزد گاهی هم چرت و پرت میگفت
_امشب میخواستم اون زنیکه رو جرش بدم
با شنیدن این حرفش متعجب شدم
_کدوم زنیکه رو!؟
_همونی که بهت زنگ زده بود کسشعر تلاوت کرده بود میخواستم جرش بدم زنیکه ی ج*ن*ده رو حامله اس بهم میگه بچه از منه!
با شنیدن این حرفش ایستادم حس کردم نفسم رفت با بهت بهش خیره شدم
به سختی لب باز کردم:
_اون بچه مال تو !؟
_من با اون زنیکه ی پدرسگ اصلا نخوابیدم همش نقشه اس
_نقشه ی کی!؟
_نقشه ی معین پدرسگ میخواد تو رو ازم بگیره میخواد مثل خواهرم تو رو سر به نیست کنه
بعدش با خشونت خاصی به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و در گوشم جنون وار زمزمه کرد:
_نمیزارم دستش بهت برسه نمیزارم تو رو از من بگیره!
نمیدونستم چجوری آرومش کنم با شنیدن حرف هایی که شنیده بودم هنوز تو شک بودم اصلا این روزا نمیدونستم آریا درگیر چه کاری شده باید سر درمیاوردم از کارش.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۱۹٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۱
#رئیس_مغرور_من

سرم بشدت داشت درد میکرد ، چشمهام رو باز کردم با دیدن آریا کنار خودم تازه یاد دیشب افتادم که به سختی آرومش کردم و اون تو آغوش من خوابش برد یعنی قضیه خواهرش تا این حد به همش ریخته البته حق هم داشت شاید اگه من هم جای اون بودم همینکارو تکرار میکردم اما چه کنم که دل من اصلا طاقت این همه درد رو نداشت!
نمیتونستم شوهرم رو با هیچکس شریک بشم با باز شدن چشمهاش خواستم بلند بشم که دستش رو محکم دور حلقه کرد و خش دار گفت:
_کجا
هنوز از دستش دلخور و عصبی بودم به همین راحتی نمیتونستم ببخشمش تا اون هم خیلی راحت به کار هاش ادامه بده!
_صبح شده دستت رو بردار
_طرلان
سرد جوابش رو دادم:
_بله
_از دستم ناراحتی!؟
بهش خیره شدم بی اختیار پوزخندی روی لبهام نشست
_چیه نکنه توقع داشتی با کاری که انجام دادی بهت مدال افتخار بدم!
_برات توضیح دادم
_دلایلت اصلا قانع کننده نبود این کار تو تنها اسمی که داشت خیانت بود.
با پشت دستش روی دهنم زد و گفت:
_هی هی یواش!
آریا دستش رو از دورم برداشت که بلند شدم و گفتم:
_آریا من خسته شدم از اینکه هر روز یه داستان و یه اتفاق جدید تو زندگیم باشه بهت حق میدم دوست داری خواهرت پیدا بشه دوست داری از کسایی که این بلا رو سرش در آوردن انتقام بگیری اما این راه درستش نیست من نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم .
بعد تموم شدن حرف هام از اتاق خارج شدم بهتر بود آریا کمی با خودش خلوت میکرد و واقعیت هارو درک میکرد
* * * * * *

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۲
#رئیس_مغرور_من

بلاخره بعد از مدت ها برگشته بودم شرکت و دوباره مشغول به کار شده بودم رابطه ام با آریا شکر آب شده بود فقط بخاطر قضیه ی اون شب نمیدونستم آریا هنوز داره به کارش ادامه میده یا نه اما اینطور که معلوم بود هنوز داره به رابطه اش ادامه میده!
از روی میز بلند شدم تا برگه هایی که آماده کرده بودم رو برای آریا ببرم هنوز در اتاق رو نزده بودم که سر و صدا هایی داشت از اتاق میومد ، گوش تیز کردم صدای خشن آریا داشت میومد:
_گمشو بیرون تا ندادم بندازنت بیرون زنیکه ی پتیاره
صدای نازکی اومد:
_وقتی زنت فهمید بچه ات تو شکم منه اونوقت یاد میگیری با من ….
_خفه شو صدات و ببر!
با شنیدن صدای عربده اش دستم رو روی قلبم گذاشتم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم گرچه برام سخت بود اما من هنوزم به اریا اعتماد داشتم اگرچه دلم رو شکسته بود اما بهش اعتماد داشتم و میدونستم هیچوقت کاری نمیکنه که من نابود بشم!
بی هوا در رو باز کردم که حرف تو دهن دختره ماسید اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_اینجا چخبره!؟
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_بهت توضیح میدم طرلان تو ….
دستم رو بالا بردم که ساکت شد نگاهم رو به دختر روبروم دوختم صورت آرایش کرده و یه تیپ افتضاح که از قیافه اش معلوم بود چیکاره اس
_شما!؟
بهم خیره شد و با لحن مسخره ای گفت:
_عشق شوهرت!
صدای عصبی آریا بلند شد:
_دوست داری همینجا دخلت رو بیارم زنیکه.
اون زن به آریا خیره شد و با خونسردی گفت:
_چته چرا عصبی میشی دروغ میگم مگه
_من همسر آریا هستم!
با شنیدن این حرفم به صورتم دقیق شد پوزخندی کنج لبهاش نشست و با وقاحت گفت:
_پس اون دختره تویی
_بهتره دست از سر زندگی من برداری
با شنیدن این حرف من شروع کرد به قهقه زدن وقتی خنده اش تموم شد بهم خیره شد
_من دست از سر زندگی تو بردارم یا تو دست از سر زندگی من برداری!
_آریا نه عاشق زنی مثل تو بوده و هست نه بهت قول ازدواج داده نه حتی باهات رابطه داشته!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_از کجا انقدر مطمئنی آریا با من هیچ رابطه ای نداشته!؟
با شنیدن این حرفش برای یه لحظه قلبم لرزید و حس کردم رنگ از صورتم پرید که باعث شد لبخندی روی لبهاش بشینه سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
_از آریا و عشقی که بهم داره مطمئنم هیچوقت همخواب دختری مثل تو که معلومه چیکاره ای نشده!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۳
#رئیس_مغرور_من

چشمهاش از شدت خشم درخشید
_فاحشه تویی نه من!
با پوزخند بهش خیره شدم و گفتم:
_زنی مثل تو با این تیپ و قیافه که برای مرد متاهلی که زن و بچه داره نقشه کشیده تا زندگیش رو خراب کنه اون هم فقط بخاطر پول اسمش فقط فاحشه است نه هیچ چیز دیگه ای.
بعد تموم شدن حرف هام با خونسردی بهش خیره شدم از شدت عصبانیت داشت منفجر میشد ، یهو آروم شد هیچ خبری از اون خشم چند دقیقه پیش تو صورتش نبود دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت:
_پس تکلیف بچه ی من و عشقم چی میشه !؟
بیتفاوت بهش خیره شدم
_آزمایش میدیم تا معلوم بشه این بچه ی آریا هست یا نه اون موقع تصمیم میگیریم
با شنیدن این حرف من جا خورد توقع نداشت همچین حرفی بزنم یا همچین واکنشی از خودم نشون بدم اما بدبخت نمیدونست من خیلی وقته از این موضوع خبر دارم!
دختره بهت زده دهنش رو باز و بسته کرد چیزی بگه که با صدای محکمی گفتم:
_حالا هم برو بیرون از این اتاق و شرکت تا موقع آزمایش وگرنه بدلیل مزاحمت ازت شکایت میکنیم.
با تنفر نگاهی به من انداخت و از اتاق خارج شد.
_طرلان!
با شنیدن صدای آریا سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم تموم مدت که داشتم با اون دختره حرف میزدم حتی یه نیم نگاه هم به آریا ننداختم چراش رو نمیدونستم اما از دستش عصبی بودم اون حق نداشت خودش رو درگیر همچین بازی کثیفی بکنه!
_اون زن داشت دروغ میگفت
_میدونم
متعجب شد از حالت صورتش مشخص بود
_میدونی!؟
_اون شب که مست کرده بودی بهم گفته بودی!
شقیقه اش رو محکم فشار داد و گفت:
_من هیچوقت باهاش نخوابیدم اون داشت دروغ میگفت این یه نقشه ی کثیف
_چرا کاری کردی که پای امثال این زن ها به زندگیمون باز بشه آریا چی برات کم گذاشتم!؟
خش دار لب زد
_من فقط میخوام خواهرم رو پیدا کنم و از کسایی که باعث نابودیش شدن انتقام بگیرم
_به چه قیمتی !؟ به قیمت از دست دادن زندگیمون به قیمت نابود کردنش!؟
_زندگیمون داره نابود میشه منتها تو خودت رو زدی به خریت و نمیخوای باور کنی!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۴
#رئیس_مغرور_من

_زندگی ما داره نابود میشه آریا و تو اصلا نمیخوای اینو باور کنی بهتره هر چه زودتر خودت رو جمع و جور کنی و به این بازی خاتمه بدی وگرنه من تو رو ترک میکنم.
انقدر محکم حرفم رو زده بودم که آریا داشت با تعجب بهم نگاه میکرد حق هم داشت خودم هم متعجب شده بودم ، اما اگه اینارو بهش نگفته بودم آروم نمیشدم ، پرونده رو روی میزش گذاشتم و در مقابل چشم هاش بهت زده اش از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم که شدم نفس راحتی کشیدم کاش هر چه زودتر همه ی اینا تموم بشه!
* * * * * *
متعجب به صورت قرمز شده ی آریا خیره شده بودم
_این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی!؟
_خفه شو
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم چی باعث شده بود انقدر عصبی باشه!
_مگه بهت نگفته بودم نمیخواد تو شرکت کار کنی هان ، چی برات کم گذاشته بودم گیر دادی میخوام کار کنم!؟
_الان بخاطر کار کردن من تو شرکت قاطی کردی!؟
با عصبانیت فریاد زد:
_از اینکه یه بیناموس بیاد درمورد هیکل زن من حرف بزنه بدم میاد میفهمی اینو یا نه ، فکر کردی منه پدر سگ انقدر بی غیرتم که یکی بیاد درمورد تن و بدن زنش نظر بده!؟
با شنیدن این حرف هاش دهنم باز مونده بود ، حس کردم صورتم از شدت شرم عصبانیت قرمز شده حق داشت عصبی بشه برای مرد متعصبی مثل آریا سخت یکی بیاد درمورد هیکل زنش حرف بزنه اما اینا تقصیر من نبود!
_الان مقصر منم که انقدر ازم عصبی شدی داری داد و بیداد کنی!؟
_آره مقصر تویی ، دیگه حق نداری پات و تو اون شرکت لعنتی بزاری میخوای کار کنی باشه پرونده هارو میارم برات همینجا تو خونه کار کن برام ایمیل کن!
با دهن باز بهش خیره شدم ، بعد از چند دقیقه با اخم بهش خیره شدم
_من میخوام تو شرکت کنار تو کار کنم
با شنیدن این حرفم عصبی به سمتم اومد که بی اختیار جیغ خفیفی کشیدم ، عصبی نفسش رو بیرون فرستاد
_من و سگ نکن طرلان نزار کاری کنم بعدش مثل سگ پشیمون بشی!
نمیخواستم دیگه جلوش کوتاه بیام
_من میخوام کار کنم آریا تو هم حق نداری مانع من بشی.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۵
#رئیس_مغرور_من

در حالی که داشت قدم قدم به سمتم میومد میگفت:
_پس میخوای کار کنی درسته!؟
سرم رو تکون دادم و با من من گفتم:
_آره میخوام کار کنم
_پشیمون میشی طرلان داری با غیرت من بازی میکنی و این اصلا عواقب خوبی نداره!
_من چیکار با غیرت تو دارم من دارم کارم رو انجام میدم
صدای خش دار و بمش بلند شد:
_پس اگه دیدی دخترا دارند درمورد هیکل و بدن من نظر میدند اصلا ناراحت نشی
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم و با خشم غریدم:
_تو غلط میکنی با اون دخترایی که درمورد هیکل شوهر من صحبت میکنند!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_تموم اینا مقصرش خودتی طرلان از این به بعد هر چی بشه پای خودته.
_داری من و تهدید میکنی!؟
_نه این فقط یه هشداره!
_ببین آریا من اصلا لباس های تنگ و بدن نما نمیپوشم که کسی تحریک بشه یا بخواد بهم به چشم بد نگاه کنه ، نه به کسی نخ میدم این تقصیر من نیست اگه یه بیناموس اومده پیش تو کسشعر تلاوت کرده.
_پس اگه کارمند های دختر اومدند پیش تو و درمورد من نظر دادند اصلا ناراحت نشو چون من هیچ تقصیری ندارم!
خواستم فحش بارش کنم که پوزخندی تحویلم داد و رفت عوضی یعنی چی این حرفش کارمند های دختر غلط میکنند درمورد هیکل شوهر من بخوان نظر بدند چشمهاشون رو از کاسه درمیارم!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۰٫۰۵٫۱۹ ۲۲:۵۴]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۶
#رئیس_مغرور_من

_هی خوشگل خانوم مطمئن باش تو رو از سر راهم برمیدارم ، آریا مال منه و برای همیشه هم مال من میشه!
با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_تموم شد حرف هات! به اندازه کافی وقتم رو گرفتی الان از سر راهم برو کنار میخوام برم به کار هام برسم ، درضمن مثل اینکه هشدار اون روز من رو یادت رفت!
به سمت منشی رفتم و گفتم:
_عزیزم
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_جانم
_زنگ بزن نگهبان شرکت بیاد این خانوم رو بندازه بیرون داره مزاحمت ایجاد میکنه!
_باشه الان.
_پشیمون میشی
با پوزخند بهش خیره شده بودم که نگاه تهدید آمیزی بهم انداخت و رفت دختره ی روانی فکر کرده میتونه به همین راحتی شوهرم رو از دست من دربیاره! دختره ی احمق باورم نمیشد معین همچین آدم کثیفی بوده باشه!
به سمت اتاقم رفتم روی میز نشستم و خواستم پرونده هایی که آریا داده رو ایمیل کنم که در اتاق بی هوا باز شد سرم رو بلند کردم با دیدن فاطمه چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_نمیتونی مثل آدم در اتاق رو باز کنی!؟
لبخندی زد و گفت:
_نمیدونی چیشده!
_باز چخبر شده!؟
_رئیس یه کارمند جدید استخدام کرده!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_خوب !؟
_میدونی دختره کیه!؟
_نه آخه من باید از کجا بشناسمش !؟
_دختره یکی از سرمایه داراست برای همین همه تعجب کردند چرا به عنوان یه کارمند ساده اومده اینجا مشغول به کار شده حالا فهمیدی!؟
_آره اما چرا باید همچین کسی بیاد تو شرکت ما مشغول به کار بشه!؟

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۷
#رئیس_مغرور_من

فاطمه متفکر بهم خیره شد و گفت:
_من فقط یه احتمال میدم!
_چه احتمالی!؟
_به اون شوهر گودزیلات نمیگی!؟
چشم غره ای بهش رفتم و با حرص بهش خیره شدم
_درست صحبت کنا!
پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
_خوب حالا نمیخواد قاطی کنی ، من میگم این دختره به شوهرت نظر داره!
با صدای تقریبا بلندی داد زدم:
_چی!؟
_هیش صدات و بیار پایین طرلان میخوای همه خبر دار بشن!؟
_تو چی داری میگی!؟ چرا باید عاشق شوهر من بشه مگه نمیدونه آریا زن و بچه داره!؟
_چرا بابا اما این دختره از همون روزی که برای قرارداد اومد اینجا چشمش آریا رو گرفت این از رفتارش مشخص بود
سرم داشت سوت میکشید با شنیدن حرف های فاطمه ، مثل اینکه این مدت که داخل شرکت نبودم اتفاق های زیادی افتاده بود که باید همشون رو سر و سامون میدادم!
_آریا میدونه این دختره بهش نظر بد داره!؟
_آره فکر کنم چون انقدر رفتار دختره ضایعه اس
با خشم زیر لب غریدم:
_من آریا رو میکشمش چجوری جرئت کرده همچین دختری رو که عاشقش هست استخدام کنه شرکت.
فاطمه تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد که با صدای عصبی گفتم:
_بله
در اتاق باز شد و دختر جوون شیک پوشی اومد داخل اتاق با دیدن دختر غریبه ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_بله!؟
_سلام من عسل شایسته هستم ، کارمند جدید اینجا!
پس این همون دختره بود که میخواست زندگی من رو خراب کنه لبخندی زدم و در کمال خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_چه کاری از دست من برمیاد!؟
_اینجا اتاق منه!
_نه عزیزم اشتباه اومدی اینجا اتاق کار منه.
اون هم متقابلا لبخندی زد و گفت:
_من از این اتاق خوشم اومده بود به آریا جان گفتم ایشون هم گفتند از این به بعد تو این اتاق میتونم مشغول به کار بشم.
و با لبخند حرص درارش بهم خیره شدم دوست داشتم خر خره اش رو بجوم دختره ی احمق
_اون وقت آریا جان بهتون نگفته اینجا اتاق منه و هیچکس حق نداره پاش رو اینجا بزاره!؟
_نه
تا خواستم دهن باز کنم فحش بارش کنم در اتاق باز شد و آریا اومد داخل اتاق نگاهی به صورت عصبی من انداخت و به سمت اون دختره عسل برگشت و گفت:
_عسل جان از اتاقت خوشت اومد!؟
جانم عسل جان! دیگه داشت دود از کلم میزد بیرون تند تند نفس میکشیدم که صدای پر از عشوه اون دختره بلند شد:
_همه چیز عالیه آریا جان منتها این خانوم محترم میگن اینجا اتاق ایشونه و من ….
آریا حرفش رو قطع کرد
_قرار بود اتاق طرلان رو انتقال بدم ، تو میتونی کارت رو اینجا شروع کنی
مثل بمب منفجر شدم
_جفتتون خفه شید!
صدای بهت زده ی فاطمه بلند شد:
_طرلان آروم باش خوبی!؟
با خشم به آریا خیره شدم و داد زدم:
_همین الان این دختر رو از اتاق من ببر بیرون تا جفتتون رو همینجا آتیش نزدم فهمیدی!؟

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۸
#رئیس_مغرور_من

_این خانوم چرا ….
_تو خفه شو!
با شنیدن صدای داد من ساکت شد با چشمهای گرد شده بهم خیره شد ، نگاهم به آریا افتاد که لبخند شیطونی روی لبهاش بود با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_به چی داری میخندی!؟
با شنیدن این حرف من زود خودش رو جمع و جور کرد و با خونسردی بهم خیره شد و گفت:
_زیادی دارید بزرگش میکنید حالا که دوست ندارید اتاقتون رو ترک کنید هیچ اشکالی نداره شما و عسل جان تو همین اتاق با هم مشغول به کار میشید.
تا خواستم اعتراض کنم با گفتن خسته نباشید از اتاق رفت بیرون نگاهم به دختره افتاد که هاج و واج بهم خیره شده بود انقدر عصبی بودم دوست داشتم باهاش دعوا راه بندازم
_به چی خیره شدی!؟
شونه ای بالا انداخت و رو به سمت فاطمه کرد و گفت:
_من کجا میتونم کارام رو شروع کنم
قبل از اینکه فاطمه بخواد حرفی بزنه گفتم:
_میتونی اونجا کارت رو شروع کنی!
و به میز روبرو اشاره کردم سری تکون داد و به سمت میزش رفت فاطمه هم از اتاق رفت بیرون حالا من موندم و اون دختره که شده بود آینه ی دق من!

* * * * * *
_این دختره روی اعصاب منه باید اخراجش کنی!
آریا دست از غذا خوردن کشید سرش رو بلند کرد و گفت:
_چرا باید اخراجش کنم کارمند به این خوبی همه ی کار هاش درست و منظم.
دندون قروچه ای کردم و گفتم:
_من ازش خوشم نمیاد آریا ، این همه کارمند هست چرا باید دختر مثل اون بخواد به عنوان سمت کارمند کار کنه!؟
آریا متفکر بهم خیره شد و گفت:
_من نمیدونم بهتره از خودش بپرسی!
_آریا داری عصبیم میکنی هواست هست!؟
آریا در حالی که بلند میشد گفت:
_بهتره با خودت کنار بیاری طرلان اون دختره کارمند منه و تا موقعی که دوست داشته باشه میتونه مشغول به کار باشه ، حق نداری هیچ بی احترامی بهش بکنی.
با خشم از سر جام بلند شدم
عصبی لبخندی زدم و گفتم:
_خبریه انقدر سنگش رو به سینه میزنی!؟
آریا با لحن موزی گفت:
_شاید!
با شنیدن این حرفش جیغ بلندی کشیدم که آریا سریع به سمتم اومد و دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت:
_چخبرته میخوای باز اون جغ جغه هارو بیدار کنی!؟
عصبی بهش خیره شدم که دستش رو برداشت قبل از اینکه بخواد چیزی بگه لگد محکمی وسط پاهاش زدم که خم شد و آخی گفت
_وحشی ناقصم کردی داری چ غلطی میکنی!؟
با خشم بهش خیره شدم
_که شاید آره ، هم تو هم اون دختره ی عوضی رو زنده زنده دفن میکنم کثافط.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۲٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۵۶]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۳۹
#رئیس_مغرور_من

از شدت عصبانیت داشتم خفه میشدم تموم مدت جلسه این دختره عسل داشت برای آریا عشوه خرکی میومد دلم میخواست بلند بشم گردنش رو بگیرم انقدر فشارش بدم تا جونش بالا بیاد دختره ی عوضی!
_طرلان جان!؟
با شنیدن صدای آرمین یکی از پسرای هوسباز شرکت که با اینکه میدونست من متاهل هستم بهم نخ میداد به سمتش برگشتم تا عصبی برینم بهش که با یاد آوری رفتار آریا و عشوه هایی که اون دختره داشت براش میومد لبخند خبیثی روی لبهام نشست و با ناز به آرمین خیره شدم و گفتم:
_جانم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد مرتیکه ی کثافط حقش بود همینجا حالش رو بگیرم عوضی هوسباز!
تا خواست حرفی بزنه صدای عصبی آریا بلند شد:
_خانوم مجد!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم با دیدن صورت عصبیش با لذت بهش خیره شدم و گفتم:
_بله
_شما تشریف بیارید اتاق من همین الان!
و خودش بلند شد رفت من هم بلند شدم و همراهش به سمت اتاقش حرکت کردم همین که داخل اتاق شدم در رو محکم بست و من رو کنار در خفت کرد
_داری چیکار میکنی برو کنار ببینم.
با چشمهای عصبیش بهم خیره شد:
_هیش ساکت شو امروز به اندازه کافی اعصاب من رو بهم ریختی.
_من اعصاب تو رو بهم ریختم ، یا تو داشتی کرم میریختی هان کدومش!؟

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۴٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴۰
#رئیس_مغرور_من

_خوش ندارم بخوای با غیرت من بازی کنی طرلان میدونی که تو این موارد سگ بشم بد سگ میشم پاچه ات و میگیرم!
پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
_تو هیچوقت تعادل روانی نداشتی همیشه سگ اخلاق بودی الان هم نمیخواد اخلاق خوشت رو به رخ بکشی.
_دوست ندارم دیگه با اون مرتیکه همکلام بشی فهمیدی!؟
لبخند حرص دراری تحویلش دادم و گفتم:
_چطور تو با اون دختره عسل خوب دل و قلوه میدی لاس میزنی به من که رسید شد اخ و پیف
_خفه شو!
با شنیدن این حرفش ساکت شدم به چشمهای عصبیش خیره شدم
_دیگه هیچوقت اسم هیچ پسری رو جلوی من نیار فهمیدی!؟
_نه
نمیدونم این همه جرئت رو یهو از کجا پیدا کردم! به چشمهای خشمگین و عصبیش خیره شدم و گفتم:
_هر موقع تو برای من احترام قائل شدی و اجازه ندادی اون دختره بهت نزدیک بشه اون وقت من هم به حرف هات احترام میزارم
_طرلان!
_دستت رو بردار میخوام برم
_حسودیت شد از اینکه عسل بهم نزدیک شد یا داره برام ناز و عشوه میاد کاری که تو اصلا بلد نیستی و فقط بلدی مثل سگ وحشی به بقیه بپری.
با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم
_تو به من گفتی سگ وحشی!؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مگه غیر از تو کسی دیگه ای هم تو اتاق هست دارم به عقلت هم شک میکنم.
از شدت خشم داشتم نفس نفس میزدم دوست داشتم گردنش رو خورد کنم پسره ی عوضی
_ تو تو ….
پوزخندی زد و بهم خیره شد
_زیاد حرص نخور کوچولو واقعیت هارو همیشه باید شنید
نفسم رو عصبی بیرون دادم و دستم رو روی سینه اش گذاشتم و هلش دادم که رفت عقب و دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت:
_چیه چرا جوش آوردی
_تو خجالت نمیکشی!؟
متفکر بهم خیره شد و گفت:
_چرا باید خجالت بکشم!؟
_واقعا روت میشه جلوی زنت بشینی از بقیه ی دخترا حرف بزنی تو تو ….
ساکت شدم نتونستم چیزی بگم بهش میدونستم الان انقدر عصبی هستم که ممکن هر حرفی بزنم.
اومدم از اتاق برم بیرون که آریا اسمم رو صدا زد؛
_طرلان
به عقب برگشتم و حرصی جوابش رو دادم:
_بله
لبخند جذابی زد و با لحن خاصی گفت:
_وقتی عصبی میشی خیلی خوشگلتر میشی جوجه اردک زشت من!
عصبی از اتاقش خارج شدم و در رو محکم به هم کوبیدم ، لعنت بر ذات خراب چجوری میتونست اینجوری باهام حرف بزنه مثلا من زنش بودم نشسته از اون دختره عسل بیشعور تعریف میکنه!
یه بلایی سرش دربیارم اون سرش ناپیدا.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۴٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۳۸]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴۱
#رئیس_مغرور_من

_چند وقته با آریا ازدواج کردی!؟
سرم و بلند کردم و عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_به تو ربطی نداره من چه موقع و چجوری با همسرم آشنا شدم میفهمی!؟
چشمهاش گرد شد خواست حرفی بزنه که صدای داد و بیدادی از بیرون اومد متعجب شدم باز چخبر شده بود بلند شدم و به سمت بیرون از اتاق رفتم عسل هم همراه من اومد
به سمت منشی برگشتم و گفتم:
_چیشده!؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_نمیدونم یه خانوم و آقایی اومدند رفتند تو اتاق مثل اینکه با رئیس دعواشون شده
سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم در رو باز کردم با دیدن معین و همون دختره که اون روز اینجا بود و داشت عر میزد حامله اس ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_اینجا چخبره!؟
آریا عصبی لبخندی زد و گفت:
_اومدند داشتند درمورد بچه ی تو شکم این خانوم اراجیف سر هم میکردند.
در اتاق رو بستم و به سمت معین و اون دختره رفتم تو چند قدمیشون ایستادم و رو به معین گفتم:
_چه نسبتی با این داری!؟

معین با پوزخند بهم خیره شد
_خواهرمه!
مثل خودش پوزخندی تحویلش دادم و گفتم:
_خواهرت انقدر هرزه اس که فرستادیش برای مرد متاهل نقشه بریزه!؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق زد از شدت خشم
_خفه شو هرزه خودتی تو ….
هنوز حرفش کامل نشده بود که مشت محکم اریا تو صورتش کوبیده شد آریا عصبی بهش خیره شد و فریاد زد:
_خفه شو مرتیکه ی بیناموس فکر کردی همه مثل خودت بی غیرتن! خواهر هرزه ی قلابیت رو فرستادی اینجا تا با عشوه های مضحکش مثلا دل من رو ببره تد نیم نگاهی بهش بندازم و بتونی کارت رو از پیش ببری!؟
با شنیدن این حرف آریا جفتشون رنگ از صورتشون پرید صدای بهت زده ی دختره بلند شد:
_تو چی داری میگی خواهر قلابی منظ ….
_منظور من رو خیلی خوب فهمیدید الان هم جفتتون گمشید تا زنگ نزدم پلیس بیاد جمعتون کنه!
معین نگاه پر از تنفری حواله آریا کرد و جفتشون از اتاق خارج شدند

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۶٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴۲
#رئیس_مغرور_من

_منظورت چی بود از زدن اون حرف ها!؟
به سمتم برگشت در حالی که خیره به چشمهام بود گفت:
_اون دختره از من حامله نبوده و نیست ، من هیچوقت باهاش همخواب نشده بودم اینا یه سری نقشه ی پیش پا افتاده ی معین بود که به هدفش نرسید.
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_پس بقیه دخترایی که بخاطر انتقام باهاشون بودی چی با اونا هم نخوابیدی!؟
آریا به سمتم اومد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_من هیچوقت همخواب هیچ دختری نمیشم اینو مطمئن باش!
_پس اون دخترا ….
حرفم رو قطع کرد
_همون شب به این نقشه خاتمه دادم! راه دیگه ای هم هست برای پیدا کردن خواهرم
با شنیدن این حرفش نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم که صدای موزی آریا بلند شد:
_چیه خوشت اومد!
سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
_چرا باید خوشم بیاد من هنوز تو رو نبخشیدم
و اومدم برم که بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید نگاهش بین چشمها و لبهام در گردش بود با صدای خمار شده ای گفت:
_خیلی وقته یادت رفته نسبت به شوهرت وظایفی داری خانوم کوچولو.
با شنیدن این حرفش دهن باز کردم چیزی بگم که با قرار گرفتن لبهاش خفه خون گرفتم خیلی نرم شروع کرد به بوسیدن لبهام انقدر حرفه ای داشت من رو میبوسید که کنترلم رو از دست دادم و باهاش همراهی کردم
داشت دکمه مانتوم رو باز میکرد که بی هوا در اتاق باز شد جیغ خفیفی کشیدم و تو بغل آریا پنهون شدم که صدای داد آریا بلند شد:
_این چه وضع در اتاق باز کردن!
صدای هول زده عسل اومد:
_ببخشید من من ….
_بیرون
انقدر عصبی این حرف و زد که من جای عسل ترسیده بودم وقتی صدای بسته شدن در اتاق اومد از بغل آریا بیرون اومدم نفسم رو آسوده بیرون دادم ، که صدای آریا بلند شد:
_خوب کجا بودیم!؟
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_داری چیکار میکنی زشته!
آریا با نگاه خاصی بهم خیره شد
_شب جبران میکنی
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم تا بناگوش قرمز شد درست بود اولین بارم نبود و اون شوهرم بود اما باز هم ازش خجالت میکشیدم.
* * * *
به صورت قرمز شده آریا خیره شدم
_چیشده آریا چرا به این وضع افتادی!؟
سرش رو بلند کرد و با چشمهای عصبیش بهم خیره شد و غرید:
_خواهرم رو پیدا کردم!
بهت زده بهش خیره شدم
_چی!؟

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۷٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴۳
#رئیس_مغرور_من

_خواهرم رو پیدا کردم
با شنیدن این حرفش از بهت خارج شدم به سمتش رفتم لبخندی زدم و گفتم:
_این که خیلی خوبه چرا به این حال و روز افتادی!؟
چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت:
_خواهرم ازدواج کرده
یه شک دیگه بهم وارد شد چجوری ازدواج کرده بود بدون خانواده اش! سئوالم رو به زبون آوردم که آریا با خشم فریاد کشید:
_مامانم میدونسته خواهرم کجاست تموم این مدت خواهرم رو از من قایم کردند خواهرم رو به عقد اون بهادر کثافط در آوردن!
_چی داری میگی آریا!؟
_دارم روانی میشم طرلان ذهنم نمیتونه همه ی این اتفاقات رو هضم کنه میفهمی!؟
کنارش نشستم دستم رو روی دستش گذاشتم و اسمش رو صدا زدم:
_آریا!
به سمتم برگشت با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و خش دار گفت:
_خیلی سخته بفهمه همه ی این مدت تو یه دروغ بزرگ دست و پا زدی!
_مگه نمیخواستی خواهرت رو پیدا کنی حالا پیداش کردی پس چرا انقدر داغونی.
_چون خواهر من وقتی خودکشی کرد فقط هجده سالش بود و الان یه دختر بیست و دوساله اس که با یه مرتیکه مریض ازدواج کرده خانواده ی من هم با دونستن تمام اینا تموم مدت اون رو از من قایم کردند و مجبورش کردند همسر اون کثافط بشه!
_بهادر کیه چرا انقدر با تنفر داری ازش صحبت میکنی آخه
بهم خیره شد و گفت:
_یکی از فامیل های دور که لاشیه! بهادر کارش مثل منه اما اخلاقش سگ اون یه بیمار روانی به همه شک داره تا حالا دو بار ازدواج کرده به اجبار خانواده اش که هر دو بار زن هاش رو طلاق داده اون هم بخاطر مریضیش چون فکر میکنه همه دارند بهش خیانت میکنند!
_خدای من باورم نمیشه پس چرا خانواده ات ….
وسط حرفم پرید:
_منم همین رو نمیفهمم و دارم دیوونه میشم چرا خواهر مظلوم من باید همسر اون روانی بشه باید بهم توضیح بدند باید یه دلیلی داشته باشند وگرنه اون مرتیکه ی کثافط و زنده نمیزارم.
آریا انقدر وحشتناک شده بود که اصلا جرئت نداشتم دیگه حتی کلمه ای باهاش حرف بزنم ، مثل انبار باروت شده بود که منتظر یه جرقه بود تا منفجر بشه!

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۰۰:۰۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴۴
#رئیس_مغرور_من

صدای داد و بیداد آریا تموم خونه رو برداشته بود هیچکس جرئت نداشت بهش نزدیک بشه با ترس به خواهرش رها خیره شده بودم که صدای نگرانش بلند شد:
_طرلان آریا چرا انقدر عصبی!؟
بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم:
_فعلا از من هیچی نپرس رها!
_اما …..
_باید حقیقت رو بهم بگید میفهمید!؟
با شنیدن صدای فریاد آریا ساکت شد و وحشت زده به آریا خیره شده بودیم خیلی وحشتناک شده بود هیچوقت تا حالا اینجوری ندیده بودمش
صدای لرزون مادرش بلند شد:
_پسرم داری اشتباه میکنی من از خواهرت رویا خبر …..
_بسه دروغ!
مادرش ساکت شد و با ترس بهش خیره شد مردمک چشمهاش داشت میلرزید آریا عصبی پوزخندی زد و گفت:
_تا کی قصد دارید دروغ بگید هان تا کی میخواین پنهان کنید من خواهرم رو دیدم اون همسر بهادر
عمه تو سکوت فقط داشت اشک میریخت انگار جوابی نداشت به آریا بگه آریا عصبی چنگی تو موهاش زد و گفت:
_لعنتی لعنتی!
_پسرم آروم باش
آریا نگاه خشمگین و عصبیش رو حواله ی مادرش کرد و گفت:
_آروم باشم آره با شنیدن دروغ هایی که تا حالا بهم گفتید باوجود فهمیدن حقیقت تموم این مدت میدونستید خواهر من همسر اون بهادر عوضیه
_درمورد شوهر خواهرت درست صحبت کن!
با شنیدن صدای باباش به عقب برگشت با دیدن لبخندی زد و گفت:
_چه عجب نخواستید قایم کنید!
_دلیلی وجود نداره برای پنهان کردن این قضیه.
_چطور تا الان قایم کردید من و بازی دادید این همه مدت دنبال ردی از خواهرم بودم اما شما با سنگدلی باهام بازی کردید
_به صلاح هیچکس نبود بفهمید پس زیاد این بحث رو کش نده و تمومش کن
آریا عصبی قهقه ای زد وقتی قهقه اش تموم شد ساکت شد به پدرش خیره شد و گفت:
_بد بازی رو باهام کردید پشیمون میشید!
به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت:
_بریم
همراهش حرکت کردم که صدای ناله وار عمه بلند شد:
_پسرم
آریا بدون ذره ای مکث من رو همراه خودش کشید و از خونه خارج شدیم

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۲۹٫۰۵٫۱۹ ۲۳:۳۳]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴۵
#رئیس_مغرور_من

به صورت گرفته آریا خیره شدم
_حالا میخوای چیکار کنی!؟
صدای خش دار و گرفته اش بلند شد:
_نمیزارم خواهرم اسیر دست اون روانی باشه
_میخوای طلاق خواهرت رو ازش بگیری!؟
_آره
_آریا خانواده ات نمیزارن همچین اتفاقی بیفته خودت هم خوب این رو میدونی دلیل این همه اصرار تو رو نمیفهمم برای جدایی خواهرت شاید خواهرت با اون مرد به اصطلاح مریض خوشحاله!
_نیست!
با شنیدن صدای فریادش ساکت شدم وحشت زده به صورت قرمز و عصبیش خیره شدم
_خواهر من با اون مرتیکه روانی خوشحال نیست
ترسیده از حالت جنون وارش بهش خیره شدم و گفتم:
_باشه باشه آروم باش!
آریا عصبی بهم نگاهی انداخت و گذاشت رفت.
نمیتونستم آریا رو درک کنم چرا انقدر عصبی شده بود هیچ دلیلی برای عصبانیت وجود نداشت خواهرش ازدواج کرده بود حق داشت ناراحت بشه! اما اینکه میخواست طلاق خواهرش رو بگیره واقعا روی مخ بود اون این حق رو نداشت شاید خواهرش عاشق اون مرد بود و باهاش خوشبخت بود
دلیل این همه تنفر آریا واقعا برام غیر قابل باور بود سرم رو تکون دادم شاید من جای آریا بودم هم همین واکنش رو نشون میدم پس نباید قضاوتش میکردم
نفسم رو بیصدا بیرون دادم نیمه شب شده بود و هیچ خبری از آریا وجود نداشت بچه ها رو که از سر شب بدقلقلی میکردند به زحمت خوابشون کرده بودم

* * *

_طرلان
با شنیدن صدای آریا چشمهام رو باز کردم که صدای گرفته اش بلند شد:
_چرا اینجا خوابیدی!؟
گیج به اطراف خیره شدم دیشب که منتظر آریا مونده بودم همینجا خوابم برده بود به صورت آریا خیره شدم و بدون توجه به سئوالی که پرسیده بود گفتم:
_دیشب کجا بودی!؟
به چشمهام خیره شد و آروم گفت:
_خیابون
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_تو حق نداری وقتی ناراحتی بری تو خیابون من همسرتم آریا برای این موقع ها باید کنارت باشم نه اینکه یا بری تو مشروب خودت رو خفه کنی آروم بشی یا تو خیابونا خودت رو با قدم زدن آروم کنی.

🍁🍁🍁🍁🌹

☆ازدواج صوری☆, [۳۰٫۰۵٫۱۹ ۲۲:۲۰]
[In reply to ☆ازدواج صوری☆]
🍁🍁🍁🍁🌹

#پارت_۳۴۶
#رئیس_مغرور_من

به چشمهام خیره شد و گفت
_خسته شدم
_از چی خسته شدی!؟
_از این همه دروغ نمیتونم باور کنم این همه مدت پدر و مادر خودم من رو بازی دادند من برای انتقام خیلی کارا کردم دل تو رو شکوندم اما نگو خانواده ام تموم مدت میدونستند خواهرم زنده اس و این موضوع رو از من قایم کرده بودند.
_میدونی که خواهرت تو بد اوضاعی بود و مطمئنن پدر و مادرت دلیلی داشتند برای اینکار!
به چشمهام خیره شد و گفت
_دلیلش رو پیدا میکنم و طلاق خواهرم رو از اون مرتیکه میگیرم
_اگه خواهرت عاشقش باشه چی !؟
_اون هیچوقت نمیتونه عاشق اون مرد بشه!
_چرا نمیتونه بشه مگه عشق دلیل و منطق داره!؟
_اون مرد یه مریض روانی به همه شک داره فوبیای خیانت داره یه لاشی به تمام معناس من بهادر رو میشناسم اون اصلا عشق حالیش نیست اون یه آدم ‌….
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_مگه من عاشق متجاوزگرم نشدم!
با شنیدن این حرفم ساکت شد با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد که ادامه دادم:
_اگه خواهرت عاشق اون مرد باشه تو هیچ کاری نمیتونی انجام بدی!
_اگه خواهرم عاشقش شده باشه باهاش خوشبخت باشه هر کاری لازم باشه برای خوشبختیش انجام میدم.
با لبخند به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و زمزمه کردم:
_عاشقتم رئیس مغرور من!
من رو از خودش جدا کرد بهم خیره شد و با لحن خاصی خش دار گفت:
_عاشقتم کارمند کوچولو
لبخندی روی لبهام نشست حالا همه چیز حل شده بود هیچ مشکلی وجود نداشت من عاشق متجاوزگرم شده بودم ازش صاحبت دوتا بچه ی شیرین زبون بودم ساتین و سوگند!

* * * *

_امروز قراره برم دیدن خواهرم
دستم رو روی دستش گذاشتم و با لبخند بهش خیره شدم
_با هم میریم منم همراهت میام
لبخندی زد و با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و خش دار پچ زد
_خیلی وقته از شوهرت تمکین نکردی خانوم کوچولو
تا خواست بیاد سمتم صدای گریه ی بچه ها بلند شد که آریا با ناله بهم خیره شد صدای خنده ام تو خونه پیچید.

پایان_جلد اول
#شروع_جلد‌_دوم

فصل دوم  رمان رئیس مغرور من (رمان عشق تعصب) وارد شوید

قسمت قبل

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن