رمان رسوایی پارت۹

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

داشتم فکر می کردم که آمینم میشه یکی مثل من …. منی که بار مزخرفاتی که پشت سر زری بود رو تحمل کردم … منو آیدا و آیدین ، بیشتر آیدین سختی کشید … با غیرت و غرورش بازی میشد .
خصوصا جلوی فرزاد و کیهانی که پایه ی ثابت همیشه خونه ی ما موندن بودن …. آیدا از همون اول کیهان رو دوست داشت ! کی فکر می کرد که چی میشه ؟
آینده مثله یه کتابه بسته شده س … صفحه صفحه جلو رفتنش از قوانینه … نمی شه
آخرش رو اول خوند … مثل وقتی که با کیهان می رفتم برای خرید کتابای کمک درسی و توی کتاب فروشی پرُ بود از رمان های بلند و عاشقانه … همیشه همون اول آخرش رو می خوندم و سر در میاوردم که تهِش چی میشه … که قراره چی بشه … دلم می خواست به
صفحه ی آخر زندگیه خودم برسم … ببینم سَرَم چی میاد ، چقدر به نظرم خوشبختی و پایانه خوش بودنه این زندگیه بی سر و ته محال بود ! این حجم از نا امیدی برای من هنوز زود بود
، نبود ؟
سر انگشتم رو روی گونه ی آمین گذاشتم و ملایم نوازشش کردم . ریتم نفساشو دوست داشتم . بیشتر شبیه انگیزه بود ، شبیه یه مُحَرِک که می گفت زندگی ادامه داره … تلخه ، مزه ی زهر می ده ، گاهی هم زننده س … اما ادامه داره … یعنی باید ادامه داشته باشه …. چون آمینم هست !
ـ خوابه ، ببین می تونی بیدارش کنی …
بدون اینکه سر بلند کنم گفتم : این حجم از خوشبختی بینه این همه بدبختی شبیه خواب می مونه ، می بینی چقدر ناز و آرومه ؟ اما تو دله من انگار رَخت می شورن … امشب اگه بره معلوم نیست کِی دیگه می بینمش …
سر بلند کردم و گفتم :
ـ یادته یه کارتون نشون می داد که عینک داشت و کناره عینکش یه دکمه بود که عکس می گرفت ؟ کاش رو شقیقه م از اون دکمه ها بود ازش عکس می گرفتم و دیگه حتی پلکم می زدم عکسه تصویرش نمی رفت … دیگه فرزاد و بقیه هم که حرف می زدن نمی دیدمشون و فقط آمین جلوی چشمام بود… این طوری تحمله درد به مراتب آسونتره !
ـ چشماش شکله توعه …
ـ کاش زندگیش شکله من نباشه …
ـ بیا شام ، کیهان مغزم رو خورد انقدر پیام داد که بیام سراغت بری شام بخوری …
ـ کوفت بخورم بهتره … نمی خوام بیام …
جلو اومد و مقابلم ایستاد خم شد و زل زد به آمین:
ـ می گم اگه حلال زاده به داییش بره خوب میشه ، نه آیدینه یالغوزا … خودمو می گم…
خندیدم : دیوونه !
لبخند دندون نمایی زد و گفت : چه سفیده شیر برنجیه … خوب شد پسر نداشتما !
ـ چه ربطی داره ؟
ـ خب اون موقع تو ازم توقع داشتی از دخترت خواستگاری کنم . منم که حسااااس ….
عمرا !
دست آزادم رو مشت کردم و به بازوش کوبیدم : کوفت ، دخترم رو به تو نمی دم که …
ـ خوش می گذره انگار …
سر بلند کردم و تارخ صاف ایستاد . به عقب برگشت ، فرزاد بود . دستاش رو توی
جیبش گذاشته بود . چشماش رو ریز کرده بود . کنکاش می کرد بینه نگاهامون و دنباله یه رَد بود . یه رَد از خیانت …
پوزخند زدم و تارخ گفت : چرا نگذره برادره من … بیشتر به تو خوش می گذره انگار ، حنجره ی طفله معصوم سوراخ شد انقدر گریه کرد . رفتم دستمو بشورم دیدم بیچاره آذین دستش تو پوست گردو مونده کسی هم نیست . بچه که میاری باید مسئولیتشم قبول کنی …
فرزاد ابرویی بالا داد : شما رو سننَهَ ؟ ـ تو فکر کن وزیر دفاع از حقوق بشر ، ها ؟
تارخ بیخیال از کنار فرزاد گذشت و به آشپزخونه رفت . فرزاد اخمو جلو اومد و گفت :
شیطونه میگه سَر و تهَِش رو یکی کنما !
چیزی نگفتم که گفت : بفرما تشریفت رو ببر شام بخور….
بدون اینکه نگاش کنم گفتم : نمی خورم …
پوفی کشید و جلوی پام زانو زد . دستاش رو به دسته های مبلی که روش نشسته بودم گرفت و گفت : آذین به قرآن میرم سپهر رو نفله می کنما …. از اون موقع اخمات توهَمه …
رو اعصابه من نرو ….
نگاش کردم و گفتم : آمین رو تا فروغ بیاد بده بهم …
عصبی بلند شد و گفت : آهان ، دردت اینه که برام ناز و غمزه میای و ندید می گیریمنو …
خواست بره که گوشه ی کتش رو گرفتم و ملتمس نگاش کردم : تو رو خدا فرزاد …
مرگه آذین بذار پیشم باشه …
عصبی کتش رو کشید و سعی می کرد صداش بالا نره ، توپید : دو روز ، واسه خاطره دو روز ؟ فروغ پس فردا میاد … حالیته ؟
ـ تو بگو یه ساعت … می خوام پیشم باشه … باش ؟
ـ حالیته دو روزت بشه دو روز و یه ساعت مثله دفعه قبل با مامور کلانتری دوره می افتم و پیدات می کنم ؟
ـ آره … به خدا هر وقت فروغ اومد بگی بیارش میارمش …
ـ جالبه چش نداری باباشو ببینی ، جونت در میره برا توله ش …
کلافه و بی حوصله از حرفای تکراری گفتم : باشه ؟ ـ ببریش بیمارستان ، تو اون خرابه بذاریش دو روز ؟
نالیدم و التماس وار گرفتم : تو رو هرکی می پرستی سنگ ننداز … باشه ؟ ـ مواد نکشی جلوش …
پر بغض گفتم : مامانش مفنگی شده ، قبول … ولی هنوزم مادرشم .. نمیکشم جلوش به خدا …
عصبی گفت : الان چرا گریه می کنی ؟ هان ؟ گریه داشت الان ؟ می خواستی گه
نخوری مثله بچه ی آدم بشینی سره زندگیت تا من سگ نشم … گفته بودم نذار عصبی بشم که اگه هاری بگیرم دنیات رو شبه سیاه می کنـ ….
ـ چیزی شده ؟
فرزاد صد برابر عصبی تر عقب برگشت . با دیدنه مژده داغ کرد انگار که جواب داد :
سگه کی باشی که می پرسی ؟ به تو چه مربوطه اصن …
داشت از کوره در می رفت . قدم اول به سمت مژده رو برداشت … معنی این همه جوش آوردنش از مژده ی دیسه برنج به دست رو نفهمیدم . با هول از جا پریدم . یه دستم آمینه ترسیده از خواب پریده بود و با دسته دیگه م آرنجش رو گرفتم : فرزاد کجا می ری …
فرزاد با توام …
آمین زیر گریه زد و مژده ترسیده پا تند کرد سمته آشپزخونه که فرزاد سمته من برگشت
: خفه کن اون صداشو روی مخمه ….
با ترس و استرس آرنجش رو ول کردم و دو دستی آمین رو چسبیدم . تکونش می دادم تا آروم بگیره و می گفتم : من که آبروم رفت حداقل مهمونیه امشب رو خراب نکن …
عصبی و کلافه گفت : گمشو بابا … آماده شو الان میریم …
شاکی گفتم : فرزاد …
ـ زهره مار …. آماده شو گفتم .. تا ده دقه دیگه از هر ننه قمری که تو این خراب شده س خدافظی می کنی میای بیرون …
از سالن بیرون رفت . فرزاد از نظرم زبون نفهم ترین آدمه روی زمین بود . از استرس گوشه ی لبم رو جویدم . برای کیهان باید چه خاکی توی سرم می ریختم ؟ وا رفته و درمونده بودم که تارخ از آشپزخونه بیرون اومد و تند خودش رو بهم رسوند . با زاری بهش گفتم : چه غلطی کنم تارخ ؟ تو رو خدا … اگه نرم آمین رو نمی ده … من.. .
ـ برو ، از در توی آشپزخونه برو … کیهان با من ….
ـ اما …
صداش رو پایین تر از حد معمول آورد و گفت : فقط برو … مژده تو آشپزخونه س نذار دسته منم رو بشه … برو دختر …
به حرفش گوش دادم و با عجله به آشپزخونه رفتم ، من نه مانتوم رو درآورده بودم نه شالم رو … احتیاج نبود به آماده شدن !
مژده روی یکی از صندلی های توی آشپزخونه نشسته بود و عصبی بود . دستاش رو به هم گره کرده بود و با دیدنم فوران کرد :
ـ از اولش متنفر بودم ازت … همه ش باعثه سر افکندگی هستی … خدا لعنتـ …
محل ندادم و از در آشپزخونه بیرون زدم . حوصله ی فکر کردن به رفتاره مزخرفه مژده رو نداشتم و از باغ گذشتم . از در بیرون زدم .
فرزاد عصبی راه می رفت و سیگار دود می کرد . با دیدنم نیمه ی باقی مونده ی سیگار رو روی زمین انداخت و با پنجه ی پاش لهش کرد . آمین دست از گریه کردن برنداشته بود و دخترکم انگار حس کرده بود که جو خیلی هم مناسب نیست . فرزاد کلافه در جلو رو باز کرد : بتمرگ اونم خفه ش کن آذین …
بی حرف نشستم که ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست . راه افتاد .
ـ جانم مامانی …. گریه نکن دخترم … ای جان …
با آخرین سرعت رانندگی می کرد و عربده کشید : خفه ش کن تا ننداختمش از پنجره بیرون …
از جا پریدم و آمین از شدت گریه کبود شده بود . فرزاد این همه عصبی بودن و به هم
ریختنش از چی بود ؟ نگرانه آمین بودم . فرزاد کفه دستش رو روی فرمون گذاشت و تند و بی وقفه کنار خیابون پارک کرد . نیمه تنه م جلو کشیده شد .
با همون عصبانیتش خم شد و در سمته منو باز کرد و توپید : برو پایین این بی پدرم آروم کن …
وسطه خیابون ترسیده گفتم : فـ .. فرزاد …
داد زد : گفتم گمشو پایین ….
از ماشین پیاده شدم . هنگ کرده بودم . بی اهمیت خم شد و خودش رو کشید . در سمتی که من پیاده شدم رو بست . ماشین رو روشن کرد و گاز داد . کنار خیابون مونده بودم . بی کیف ، بی پول ، بی کَس و بچه بغل … هاج و واج و مبهوت از کاری که فرزاد کرده بود .
من همیشه توی اون ویلای لعنتی از این همه نا متعادل بودنش می ترسیدم . مثله حالا ….
آمین آروم نمی شد . دست و پام می لرزید . اصلا نمی دونستم کجام …
سر آمین رو گذاشتم روی شونه م و دستم رو توی جیبم بردم . گوشیم رو درآوردم و شماره گرفتم . بوق اول … بوق دوم … بوق سوم … برنداشت …
پنج دقیقه هم از بیرون زدنم از اون خونه ی لعنتی و دور شدنم از مهمونای لعنتی تر از خودش نمی گذشت و بی شک کیهان خبر نداشت از نبودنم . تارخ نگفته بود ؟
گوشی توی دستم زنگ خورد . تماس رو وصل کردم . کیهان با صدای خونسردی گفت :
الو ، بفرمایید …
این همه خونسرد بودنش و این همه رسمی حرف زدنش برای مراعات کردن جلوی بقیه نشون از بی خبری بود . ترسیدم بگم … لبم رو با زبونم تر کردم . صدای گریه ی آمین و صدای بوق ماشینایی که می گذشتن کاره خودشون رو کردن که کیهان گفت : الو ، کجایی تو
؟
ـ هیس … تو رو خدا هیس … می فهمن اونا …
داد زد : بی درک …
یکی گفت : چی شده کیهان جان ؟
صدای بابام بود … بابام ؟ دستم می لرزید . بابا ؟ صدای میزبانه خونه بود … کیهان بی اهمیت به سواله بابا گفت : کجایی میگمت بگو تا بیام …
تارخ هول گفت : من که گفتم آقای مَلِک زنگ زده … جنسا تو گمرک مونده ..
صداها کم و کمتر شد . می فهمیدم که کیهان داره دور می شه … آمینم امونم رو بریده بود . بغض کرده گفتم : نمی دونم به خدا ….
ـ گریه نداره که عزیزه دلم واستا …
صدای در اومد . و بعد صدای کیهان : سوار شدم دارم میام … فقط تابلویی چیزی نیس اونجا ؟ … تو توی اون سالن بودی که …
ـ سر خیابونه بابا اینا از راست …. بعد … بعد اون راهی که به بزرگراه می رسه تا برم بیمارستان …
ـ خب خب … کجاشی ؟ ـ من … من…
کیهان پر اضطراب گفت : کجایی آذین ؟ ـ من … کنار حاشیه ش …
داد زد : تو اونجا چه غلطی میکنی اخه ؟ .. آذین از جات جُم نخور پنج مین دیگه اونجام
. برو گوشه ترین واستا تا بیام … گوشِت با منه آذین ؟ ـ زو … زود بیا تو رو خدا ….
ـ چشم خانومم … چشم نفسم .. قطع نکن اصن …. باهام حرف بزن …
ـ آمین … کیهان آمین داره کبود میشه انگار …
چیزی نگفت . می دونستم تو راهه …. چشمم رو دوخته بودم به جاده … ماشینا بوق می زدن .. بعضیاشون وایمیستادن … نمی دونم چقدر گذشت که ماشینه کیهان رو دیدم . با سرعت می اومد و با همون سرعت کنار پام روی ترمز زد .
نفسی که حبس شده بود رو بیرون دادم . با عجله پیاده شد . ماشین رو دور زد و جلوم رسید . به آستین لباسش چنگ زدم .
ـ تو اینجا چیکار میکنی آذین ؟
ـ چرا دیر اومدی ؟
شاید ده دقیقه هم زمان نبرد … دلم ولی بهانه گیری می خواست … گیر دادن می خواست … اصلا دلم ناز کردن می خواست … می خواست تلافی بدیه فرزاد رو سر کیهان دربیاره تا بفهمه اگه فرزاد توی زندگیش هست کیهانم هست و درمون می شه برای هر دردی …
درمون شد کیهان…
جلو اومد و منه آمین به بغل رو نزدیکه خودش کرد . سرم روگذاشت روی سینه ش :
ببخشید عزیزم … ببخش خانومم ….
آمین همینطور گریه می کرد . منو از خودش فاصله داد و آمین رو از دستام گرفت : ای جان … جان سفید برفی ….
بغلش گرفت و گفت : توام که عینه مامانت ناز نازویی …
فهمیده بود که الان وقته عصبی شدن وتشر زدن نیست و نباید بپرسه که چطور از سالنه
بغل دستش سر از کنار بزرگراه درآوردم . فهمیده بود که دلم داره می ترکه و گریه آمین دلم رو ریش میکنه …
با دست آزادش در سمت شاگرد رو باز کرد . نشستم که درو بست و آمین به بغل ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست .
آویزه جلوی ماشینش که یه فرِاریه قرمز رنگ بود رو درآورد و داد دسته آمین … سرم رو به صندلی تکیه دادم و حس می کردم باز امنیت سراغم اومده … کیهان سرگرم آمین و آروم کردنش بود . خیالم راحت بود که آمین جاش امنه … امن تر از بغله من … صدای کیهان رو می شنیدم : جوجه ناز نازی … آخ لپاتو بخورم چقده تو باحالی … آره قلقلی … آروم خانومی ….
حس می کردم کیهانم آروم شده … اصلا دنیا آروم شده … چقدر شبیه خانواده بودیم …
دلم پر شد از حسرت … حسرته داشتنه یه خانواده که پدرش کیهان باشه و مادرش من … بچه مون آمین !
آمین آروم شده بود . همونطور تکیه زده سرم رو برگردوندم و خیره ی کیهان شدم .
آویزه ماشینش رو دستش گرفته بود و هر ازگاهی به سمت آمین حرکتش میداد و میگفت :
دالی …
آمین ریسه می رفت … صدای قهقهه ش رو دوست داشتم . لبخند زدم . آخرین بار که انقد با ذوق خندیده بودم یادم نبود … من چشمام خیلی وقت بود که بارونی بود . به شوخی گفتم :
من یادتون رفتما…
کیهان همون طور بازیش با آمین رو ادامه می داد و می گفت : ای جونم … به مامانت بگو تو مساعله بینه ما دخالت نکنه … بگو دختری …
خندیدم : کیهان داره حسودیم میشه خب …
کیهان با ذوق به سمتم برگشت : مرگه من نگاش کن آذین … می خنده چقدر خوردنی میشه بی شرف !
ـ وااا کیهان اصلا منو می بینی ؟
اما کیهان انگار واقعا تو این دنیا نبود . دستاشو زیر بغل آمین گرفت و بلندش کرد . به
بالا هلش می داد و می آوردش پایین ، یهویی صورتش رو تو شکمه آمین پنهون می کرد و قلقلکش می داد … صدای بلند خندیدنه کیهان و آمین چهارچوبه این اتاقکه فلزی رو پر کرده بود .
ـ آمین کجاس ؟ .. ) آوردش پایین و صورتش رو تو شکمش قایم کرد با هیجان گفت ( اینجاس …
آمین ریسه رفت که منم خندیدم . اصلا یادم رفت ده دقیقه ی پیش چی شده بود . کیهان انگار یادش رفت که من چرا اینجام ؟ آخ که کاش دنیا همینجا تموم بشه …
دوباره آمین رو روی پاهاش گذاشت و آمین کنجکاو دستاش رو روی فرمون گذاشت .
کیهان با همون ذوق گفت : نگا آذین ، جوجه می خواد تا خونه برونه … از مامانش بهتره …
با مشت به بازوی کیهان زدم و گفتم : دارم می ترکم از حسودی ….
کیهان خندید و آمین به بغل ماشین رو روشن کرد و راه افتاد . با سرعته کم و از لاینه کم سرعت شروع کرد رانندگی … آمین هیجان زده می شد و صدا در می آورد : آاا … بوووو

چیزی نگفتم و به همون صندلی تکیه دادم . خواب به چشمام اومد . من امشب اندازه ی دسته کم ده سال خسته بودم . اما اندازه ی همه ی عمرم وقتی آمین رو بغله کیهان می دیدم
ذوق می کردم . حس می کردم انگار کیهان بیشتر به حضور آمین احتیاج داره و اشتیاقش رو دوست داشتم .
ـ آذین… خانومم …
چشمام رو باز کردم . کیهان رو دیدم . هنوز تو ماشین بودیم . خوابم برده بود . تند سرجام نشستم و گفتم : آمین کو ؟ ـ هیس بابا ، چه خبرته ؟ خوابه بچه …
کمی که دقت کردم دیدم روی زانوی کیهان نشسته و تکیه داده بهش ، خوابیده …
ـ خوابش برده …
کیهان با خنده گفت : واقعا ؟ فکر کردم داره فوتبال بازی میکنه …
خندیدم : لوس …
کیهان صاف سرجاش نشست و گفت : نگا تو رو خدا … چشماش کپی برابر اصله توعه
… چه پدری دربیاره از آیندگان …
ـ نگو دخترمو …
ـ چی چی رو نگو ، مامانش با همون چشماش پدر درآورده دیگه …
شیطون شدم : پدره کیو…
خندید : برو بچه ، برو روتو کم کن … الکی مثلا تو نمی دونی پدره کیهان رو درآوردی
!
ـ الهی دوره کیهان بگردم …
اخم مصنوعی کرد : خدا نکنه … برو پایین جای بچه رو آماده کن تا بیارمش ، یخ کرد طفلی …
ـ چشم …
کلید رو از کیهان گرفتم و زودتر پیاده شدم . سوار آسانسور شدم و دکمه ی طبقه رو زدم
.خوشحال بودم از بودنه آمین و امشب بغل گرفتنش و خوابیدن تا صبح …
در آپارتمان روبار کردم و سراغه اتاقم رفتم . متکای کوچیکی درآوردم و روی تختم گذاشتم .
ـ آذین.. آذین کوشی ؟
ـ اینجام . تو اتاقم ، بیا …
به اتاق اومد . دیدم کتش رو دور آمین پیچیده . این کارایی که کیهان می کرد پدرانه بود یا فرزاد ؟ جلو رفتم : خودت یخ کردی که …
خندید : منم پسره تو میشم …
آمین رو گذاشت روی تخت و گفت : لباس راحتی نداره ؟ کنارم ایستاد .
ـ فقط می خواستم امشب باشه … همین . بد کردم کیهان ؟
دستش رو دور شونه م حلقه کرد و منو به خودش تکیه داد . خم شد و کنار شقیقه م رو بوسید و گفت : درست میشه همه چیز عزیزم …
ـ گفت بهم جمع کن بریم . انگاری تارخ رو دید که با من حرف می زنه حساس شد . به مژده هم توپید ، بد توپید . تارخ گفت خودش برات توضیح میده و فعلا با فرزاد برم . قبول دارم اشتباه کردم اما آمین همون نقطه ضعفیه که فرزاد رو برنده می کنه …
ـ بزرگراه چیکار می کردی ؟
ـ امین گریه می کرد . فرزاد که داد زده بود ترسید . گریه ش بند نمی اومد که فرزاد عصبی شد . جفتمون رو گفت بریم پایین …
حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و گفت : همه چیز رو درست میکنم آذین … قول می دم بهت ! فقط هرچی گفتم گوش کن ، باشه ؟
جواب ندادم که منو از خودش دور کرد و به سمتم برگشت : اون مزخرفاتی هم که به فرزاد گفتم فراموشش کن ، خب ؟ ابروهام بالا پرید : تو منو دیده بودی ؟ ـ از تو شیشه ی ورودی تراس دیدمت …
جلو اومد و پیشونیم رو بوسید : دیگه … هیچوقت اونطوری گریه نکن … گوشت با منه آذین ؟
فقط نگاش کردم …. نمیدونستم کیهان حواسش به من بوده … انگاری حرفم رو از نگام خوند و لبخند گرمی زد :
ـ بهتره با جوجه تنهاتون بذارم . لباس گرم بپوش بخواب . شبت بخیر…
از اتاق بیرون رفت و من کیهانی که الان دیده بودم رو دوست داشتم . زمین تا آسمون فرق بود بینه کیهان و فرزادی که به کیهان حسادت می کرد.
لباسم رو عوض کردم و کنار آمین دراز کشیدم . زل زدم به همه ی هست و نیستم تو
ابعاده آمینی که خواب رفته بود . اونقدر زل زدم تا اینکه خواب به چشمام اومد و من شاید بعد از عمری آروم خوابیده باشم !
*
ـ سر و صورته ما رو که ناقص کردی بچه … ای تو روحت بیاد جوجه …
صدای غش غش خندیدنه بچه و بعدش : بووو .. آ … ببب…
تند سرجام نشستم . به جای آمین نگاه کردم نبود . صداها از اتاق پذیرایی می اومد .
جفتشون انگار نشسته خبری داشتن یا یه کنفرانس مطبوعاتی ، اونم اول صبح … ساعت ۷
؟!؟!
از تخت پایین اومدم و از اتاق بیرون رفتم . از اپن آشپزخونه داخلش پیدا بود . آمین وسط میز ناهار خوری نشسته بود و یه کاسه شیشه ای خامه شکلاتی جلوش بود . با انگشت اشاره ش کاسه رو هم می زد و بعد حجم بزرگی از شکلات رو به سمت دهنش می برد که بخش بیشترش روی لب و لوچه ش می ریخت و شاید اندازه ی یه بند انگشتش رو می خورد…
کیهان پیشبند بسته بود و جلوی گاز ایستاده بود و می دونستم در حال درست کردنه نیمروعه و گاهی شک می کنم نیمرو رو حتی از من بیشتر دوست داره .
لبخند زدم و نگاشون کردم . زیر ماهیتابه رو خاموش کرد . به سمت میز برگشت .
جلوی آمین ایستاد . دستاشو لبه های میز تکیه داد و نیم تنه ش رو جلو کشید . صورتش جلوی صورت آمین قرار گرفت.
ـ جوجو شکلاتیه کی بودی تو عروسک ؟
آمین با ذوق دستای کاکائوییش رو دو طرف صورت کیهان گذاشت و صورتش رو جلو کشید . لبای کاکائوییش رو روی چونه ی کیهان گذاشت در حد لمس … با ذوق دستامو جلوی

دهنم گذاشتم تا این فضا به هم نخوره … دخترکم کیهان رو بوسیده بود و کیهان با حض آمین رو بغل گرفت : ای جووووووونم ، بوسه بی اجازه جوجه ؟
سر و صورت کیهان کاکائویی شده بود با تیشرت سفید رنگش و با یه دستش آمین رو برعکس روی ساعدش گرفته بود و با دست دیگه ماهیتابه رو از روی گاز برداشت و به سمت میز برگشت . گذاشتش روی میز و نشست . آمینم روی زانوش گذاشت و گفت : جوجه
، من الان باید غذا بهت بدم ؟
آمین دستش رو سمت ماهیتابه برد که کیهان دستش رو گرفت : می سوزی بچه … من الان چی باید بدم بخوری تو ؟ ـ باید به منم صبحونه بدی …
کیهان به سمت من برگشت و با دیدنش زیر خنده زدم : چه خوشگل شدی …
خندید : به عمه ت بخند نفله ، بپر بیا صبحونه بخوریم …
ـ ترجیح می دم شما دو تا رو بخورم … از کاکائو خوشمزه ترین ….
کیهان با هیجان گفت : آذین این پدر سوخته همچین منو بوسید نزدیک بود تموم بشم بی کیهان بشی!
جلو رفتم و صندلی رو به روی کیهان نشستم : انگاری من از یادت رفتما جدی جدی …
چشمکی زد : حسود !
ـ بدش من صبحونه ت رو بخور الان دیرت میشه …
ـ شما لقمه بگیر برام ، نمیشه ؟ ـ شما جون بخواه …
لبخند دلنشینی زد که با ذوق لقمه گرفتم . لقمه رو گرفت و گذاشت دهنش …
اووووف آذین مزه ی عشق می داد …
لباست رو کثیف کرده …
ـ فدای سرش مامانش می شوره…
شاکی گفتم : کیهان !
ـ جان … جان خانومم …
حس می کنم لپام گل انداخت که کیهان خم شد تا به آمین برسه و گفت : من دلم می خواد صبحونه مامانت رو بخورم ، وجدانا حق ندارم ؟ آمین با ناز صورتش رو تو شیکمه کیهان قایم کرد .
ـ از کِی بیدار شدین ؟ من چرا نفهمیدم .؟
ـ صبح اومدم . جفتتون بغله هم مچاله بودین ، پتو رو هم انداخته بودین اونور ، داشتم
روشو می کشیدم که بیدار شد . خواست گریه کنه که از بغلت قاپیدمش بیدار نشی … دیشب تا نزدیکای ۳ بیدار بودی …
ـ ازکجا می دونی ؟
ـ تو فکر کن دوربین دارم تو خونه…
گرفته گفتم : باز تا نیمه شب هی می اومدی ببینی در چه حالم ؟ ـ شوهره آدم چک نکنه که زنش در چه حاله که شوهر نیست ، حماله !
خندیدم : دیوونه …
ـ چیکار میکنی امروز با جوجه ؟ ـ میشه سرکار نیام ؟
ـ چرا نمیشه ؟ بمون خونه ، یا اگه خواستی جایی بری زنگ بزن خودم ماشین میگیرم تا بری … فقط بهم خبر بده ، نذار بی خبر بمونم ازت ….
ـ کیهان ….
جانم …
مرسی برا بودنت…
لبخند زد که یه دفعه گفت : ایِ دهنت سرویس بچه …
هول بلند شدم : چی شد ؟
ـ هیچی دیگه زحمتت دو برابر شد چون پیشبندمم کاکائویی کرد !
چشمک زدم : پیشبند بهت میاد …
خندید : روتو کم کن بچه ….
*
پودر سفید رنگ روی رنگ سفید تیشرته کیهان گم می شد . خندیدم به حال و روزه
عاشقی که داشتم . یه ماشین لباسشویی تمام دیجیتالی که وصل بود و منی که شلوارک به پا با دست تیشرت کیهان رو می شستم .
ـ ببین جوجه ، این کثافت کاریا کاره توعه ها …
آمین هنوز گیج و گنگه همون حبابی بود که سر آب بود . گذاشته بودمش تو وان و کمی
آب ریخته بودم . آب بازی می کرد و صداهای عجق وجقی از خودش در می آورد . دخترکم دیگه کم کم باید یاد می گرفت حرف بزنه ….
ـ آمین …
کنجکاو نگام کرد که گفتم : بگو مامان …
صداهای نامعلومی در می آورد و می خندید . چقدر خوشرو تر شده بود از دیشب …
صدای زنگ تلفنم بلند شد .دستم رو شستم و بیرون رفتم . شماره ی روی صفحه رو که دیدم بی اهمیت خواستم به حموم برگردم که یادم افتاد نگه داشتنه آمین شرطش راضی نگه داشتنه فرزاده…
بی میل گوشی رو برداشتم و تماس رو وصل کردم : الو …
سلام …
سلام .

طلبکار گفت : من خوبم ، از احوال پرسیت ممنونم …
ـ کارتو بگو فرزاد …
انتظار داشت مثل سابق بساطه گله پهن کنم ، گریه کنم و از بدبختیای ریز و درشتی که توی زندگی از دستش کشیده بودم بگم ، انتظار داشت الان صدامو بالا ببرم و شاکی بشم …
اما حالا مکث کرد و گفت : دیشب چطور رفتی خونه ؟ ـ مهم اینه که رفتم ، چطورش مهم نیس …
صداش آروم تر شد : آمین خوبه ؟ ـ آره …
یه دفعه عصبی گفت : مرض داری وقتی اعصابه حرف زدن نداری گوشی برمی داری
؟ وقته التماست می رسه آذین بی پدر …
گوشی رو قطع کرد . گوشی رو روی عسلی گذاشتم و خودم روی مبل افتادم . من وقته التماسم رسیده و فرزاد خبر نداره .من یک ساعتی هست که خماره اون گَرده ی سفید رنگم .
کیهان اگه بدونه چی میشه ؟ این بار نمی ترسم و خجالت می کشم .
دوباره گوشیم زنگ خورد و این بار لا به لای بغضم با دیدن اسم کیهان لبخند زدم .
گوشی رو برداشتم . قبل اینکه من حرفی بزنم خودش پیش دستی کرد و گفت : سلااااام به مامان خانوم . خوبی جوجه بزرگه ؟ ـ سلام دورت بگردم ، تو خوبی ؟ ـ خدا نکنه … صدات گرفته آذین …
ـ خوبم … داشتم لباس میشستم .
خندید : شما زنا چرا بزرگش می کنین بابا ؟ ماشین لباس شویی می شسته یا تو ؟ ـ من …
جدی شد : آذین رفتی با دست میشوری ؟
ـ دلم می خواست با دست بشورم …
ـ دلت بیخود کرد ، مریض میشی دختر …
ـ در عوض حاله دلم جا میاد .
ـ آخ که من کوچیکه اون دلتم هستم . راستی … جوجه کوچولومون کو ؟ ـ تو حمومه … گذاشتمش آب بازی …
شاکی گفت : آذین چله ی زمستونه ها … سرما می خوره بچه …
ـ چشششششم . می رم میارمش …
ـ جانه من لپشم گاز بگیر ….
ـ اونم چشم … کیهان …
ـ جان عزیزم .
ـ ناهار خوردی ؟ ـ سرم شلوغ بود …
ـ ساعت ۳ ظهره تو هنوز ناهار نخوردی ؟ ـ جلسه داشتم به خدا …
ـ کیهان ناهار نخورده بیای خونه ، رات نمیدم …
ـ خب بی معرفت یه چی بار بذار بیام خونه بخورم …
ـ چی می خوری درست کنم برات ؟
ـ آذین با چاشنیه آمین … دومیه ترجیحا بیشتر !
شاکی گفتم : ععععع ، دیگه جدا دارم حسودی می کنما …
خندید و موذی گفت : جوووووون … آذین اگه بخواد بخورمش ، هم صبح هیچی کوفت نمی کردم هم الان با کله می رسیدم خونه …
لبم رو گاز گرفتم : بی حیا ….
صدای قهقهه ش رو شنیدم … خودمم خنده م گرفته بود از گافه بزرگی که داده بودم . با خنده گفت : حیا رو ولش … کِی بیایم صرف کنیم خوراکیمون رو …
ـ کوفت … کار نداری ؟ باز بلند خندید : هعی کیهانه بدبخت ، از زنم شانس نیاوردم …
ـ دیوونه ای ، دیوونه …
با عشق گفت : دیوونه ی توام با اون جوجه ی توی حموم …
ـ بیا خونه حداقل عصرونه درست کنم .
ـ چشم عزیزم . شام و عصرونه نمیخواد . فعلا یه چی می خورم بعد غذا می گیرم میارم
. شما به جوجه برس . چیزی احتیاج نداره بگیرم ؟ ـ اممم … خب …
جدی گفت : آذین پرسیدم چیزی احتیاج نداره ؟ به جز پوشک من واقعا نمی دونم چی باید بگیرم براش!
ـ شیشه شیر و شیر خشک ، باشه کیهان ؟
ـ اصلا با خجالت حرف زدنت رو دوست ندارم ، به نظرم آمین حتی بیشتر از تو منو دوست داره …
لبخند زدم : مامانشم تو رو خیلی دوست داره ، خیلی …
ـ شب می بینمت خانومم ، مراقب خودتون باش …
ـ چشم . فعلا …
ـ فعلا .
*
روی زمین دراز کشیده بود و دست و پا می زد . منم نشسته بودم و جوراباش رو پاش می کردم . صدای در اومد . لبخند زدم . پشت بندش صدای کیهان اومد : اهله خونه نیستن ؟ آمین آروم شد و کنجکاو اطراف رو می پایید . منم کنجکاوتر که دلیل رفتارش رو ببینم .
صدای کیهان بازم بلند شد : آمین جوجه…
آمین سرشو تکون داد . خنده م گرفته بود . عمدا سکوت کرده بودم . می خواستم ببینم این ارتباط برقرار کردن با صدا قرار آخرش چی بشه … صدای پای کیهان رو شنیدم که اومد توی اتاق و آمین به محض دیدنش جیغ کشید و تند تند دست و پا می زد تا کیهان بلندش کنه …
بلند خندیدم و آمین هنوزدست و پا میزد . کیهان متوجه نشده بود و به من نگاه کرد : خوبی تو
؟ به چی میخندی ؟
آمین به نق زدن افتاد که مقدمه ی یه گریه ی حسابی رو نشون میداد که گفتم : بابا خودشو کشت جوجه انقد ذوق کرد با دیدنت …
کیهان خندید و کنارم نشست هر دو دستش رو دو طرف امین گذاشت و روی صورتش خم شد : جوجه کجاس ؟ … اینجاس …
آمین غش غش خندید که کیهان بی طاقت بلندش کرد و گفت : اووووو ، خون به پا می کنه الان دخترم … چطور مطوری عروسک خانوم ؟
دخترم گفتنش عجیب به دلم نشست و من انگار واقعا یه خانواده رو می دیدم بی مزاحم ،
بی فرزاد بی دغدغه … کیهانه آمین به بغل به سمتم نگاه کرد : این سر و صدای یهویی برا من بود ؟
خندیدم : آره … خسته نباشی عزیزم …
جلو اومد و پیشونیم رو بوسید : شمام خسته نباشی ، نمی خوای میز بچینی که من مردم از گشنگی..
ـ غذا گرفتی ؟
ـ نه دیگه ، دلمو صابون زدم امشب آذین خورون دارم …
شاکی گفتم : کیهان …
ـ باش بابا نمی خورمت برو میز رو بچین …
با خنده از اتاق بیرون زدم . نایلون غذا رو به آشپزخونه بردم و میز رو چیدم . باز به اتاق برگشتم . بین چهار چوب در صدای کیهان رو شنیدم و دیدمش که آمین رو روی ساعد دستش گذاشته با دسته دیگه ش دست آمین رو گرفته و مثلا وسط اتاق می رقصه … می خوند
:
ـ یه دختر داریم شاه نداره ، صورتی داره ماه نداره… از خوشگلی تا نداره ، به کس
کسونش نمیدیم … به همه کسونش نمیدیم …. به راه دورش نمیدیم به حرف زورش نمیدیم ….
به کسی میدیم که کس باشه …. پیرهن تنش اطلس باشه …. شاه میاد با لشکرش شاهزاده ها دور برش واسه پسر کوچیکترش آیا بدیم آیا ندیم ؟….. به کسی میدیم که تک باشه ملک باشه ملک باشه … دختر من رفیق من ، هم نفس شفیق من …. نگین انگشتر من عقیق من ، عقیق من …. دختر من یار بابا … شب شب تار بابا…
دور زد که منو دید . آروم ایستاد . با خنده نگاش می کردم .
ـ اممم میگم ، شام آماده س ؟
آمین با دستش به صورته کیهان زد و باسنش رو از ساعد کیهان تکون تکون می داد …
با زبونه بی زبونی می گفت بخون و ادامه بده … دلم ضعف رفت برای این همه شیرین بودنه آمین و انگار کیهانم حس منو داشت که با دو دستش تنگ بغلش کرد و گفت : آبرومو جلو مامانت بردی تو که جوجه …
جلو رفتم و گفتم : آمین مامان بیا بریم شام بخوریم …
اخم کرد و تخس نگام کرد . دستمو به سمتش بردم برای بغل گرفتنش که روشو برگردوند و دستاشو دور گردنه کیهان حلقه کرد . کیهان از هیجان و لذت بلند خندید : بفرما آذین خانوم
، تحویل بگیر … نگفتم منو بیشتر دوست داره ؟ اخم کردم : ععع مگه دسته خودشه …
دو دستم رو به پهلوهاش گرفتم تا جداش کنم که جیغ کشید و کیهان قدمی عقب رفت : بیا بروو خانومم برو مزاحمه اوقاته شریفه منو دخترم نشو …
ـ کیهان بیا برو شام بخور ، بدش من اذیتت میکنه نمی ذاره دو لقمه غذا بخوری …
ـ والا آذین الان خودشم بخواد بیاد بغلت من نمی ذارم . تو چیکار داری مارو آخه ؟از کنارم رد شد . آمین با خنده نگام می کرد . دختره ی تخس و عبوس … اخم کردم .
محل نداد و روشو برگردوند . از اتاق بیرون رفتن منم دنبالشون راه افتادم.
کیهان با همون لباسا پشت میز نشست و آمین رو روی پاش نگه داشت . روبه روش
نشستم و مشغول غذا کشیدن شدم . کوبیده گرفته بود… بوش خونه رو برداشت بود و رنگ سبز ریحان بدجوری چشمک می زد .
ـ میگم آذین ، براش یه سری خرید کردم . نمی دونم چی خوبه چی بد ؟ یا اصلا نمی دونم به دردش می خوره یا نه …. خودت برو یه سر نگاه کن …
ـ مرسی عزیزم …
ـ چرا رنگت پریده تو ؟
هول شدم و دستم رو گذاشتم رو گونه م …
ـ ها ؟ هیـ .. هیچی نیست . فکر کنم سرما خوردم …
ابروهاش به هم نزدیک شد . با نگاهش بهم می گفت خودتی ! می گفت اون گوش درازه بیشتر شبیه منه … انگار همین که با نگاه حرفش رو زده بود براش کافی بود که مشغول خوردن شد . گوشه ی لبم رو گاز گرفتم . دلخور شدم از خودم بابت خراب کردن این خوشی بزرگ با یه خوشی لحظه ای !
شام که تموم شد . آمین خمیازه کشید . کیهان کمی گرفته شده بود .
ـ آذین …
ـ جانم ….
ـ خوابش میاد بچه ، بیا ببر بخوابون …
از جام بلند شدم برای بغل گرفتن آمین که نق زد و بیشتر خودش رو جمع کرد بغل کیهان
. کیهان از جاش بلند شد و درحالی که از آشپزخونه بیرون می رفت گفت : خودم می برمش

سر سنگین شده بود . کیهان حرف من رو نشنیده و نگفته می فهمید و حالا فهمیده بود که خمارم … مسکن خوردن سر شب هم برای کم کردن درد استخونام دردی رو دوا نکرده بود.
میز رو جمع کردم . اومدم بیرون … کیهان روی مبل نشسته بود و چند دقیقه ای از خوابوندن آمین توی اتاقم می گذشت که گفتم : کیهان چای می خوری ؟ ـ نه ….
یه چیزی ته دلم اذیتم می کرد . یه چیزی که انگار گفته باشن حواست هست کیهان نگفت خانومم یا نگفت عزیزم ؟ … کیهان عادت به اینطور جواب دادن نداشت …
اونقدری اذیتم می کرد که می خواستم بگم بهم بگه عزیزم … لوس شدن حدی داشت و من لوس شده بودم . اصلا تا زمانی که کیهان هست چرا نباید لوس بشم … جلوتر رفتم و گفتم
: کیهان …
ـ هوم ؟
مثل اون شب زل زده بود به تلویزیون که گفتم : آمین خوابید ؟ ـ وقتی سر و صداش نیست یعنی خوابیده …
ـ کیهان اینطوری باهام حرف نزن …
خونسرد تلویزیون رو خاموش کرد و به سمتم برگشت : تو بگو چطور باهات حرف بزنم
؟
ـ اصلا چرا اینطوری حرف می زنی ؟
اخم کرد و از جاش بلند شد . جلوتر اومد و چند قدمیم ایستاد : صد دفعه گفتم بهت بدم میاد خر فرضم می کنی …
ـ من منظو…
صداش کمی بالا رفت : من کار به منظور جناب عالی ندارم ، گفتم بدم میاد خر فرضم کنی…
ـ یه لحظه گوش کـ …
این بار داد زد : چی رو گوش کنم ؟ از خماریت می خوای حرف بزنی ؟ بدبخت دلت برا خودت نمی سوزه ؟ فکر کردی از در اومدم نفهمیدم ؟؟ …
صدای گریه آمین رو شنیدم . دل نگرون به در اتاق نگاه کردم که کیهان بی اهمیت گفت :
حواست هست رنگت عینه میت شده ؟
دست توی جیب شلوارش برد و بسته قرص مسکن رو درآورد و جلوم گرفت : این چیه
؟
جواب ندادم که عربده کشید : مُردی ؟ میگم این چیه ؟ این روی تخت تو چیکار می کنه ؟ سه تاش نیست … تو توی یه روز سه تا قرص خوردی ؟ اونم اینا رو ؟
اشکام پشت هم می ریخت و گریه ی آمین دلم رو ریش می کرد . خواستم از کنار کیهان بگذرم که با دستش آرنجم رو گرفت : کجا ؟ ها ؟ ـ آ … آمین … برم …
هق هق می زدم که با اخم و خشن جواب داد : تو بیخود کردی بری … تو لیاقت مادر
بودن رو داری ؟ دستت حس نداشت کفگیر رو بگیری بعد می خوای بری بچه رو بگیری ؟ از دستت بیفته چه غلطی می خوای کنی ، ها ؟
خودش زودتر رد شد و به اتاق رفت … حرفاش مزه ی تلخه طعنه میداد . مزه ی تلخ
حقیقت … از اونا که به مزاقت خوش نمیاد… مادر بودن لیاقت می خواد … من نداشتم ؟ نه … مگه داشتم ؟ خوشم نمی اومد از حقیقت … کیهان تلخ شده بود . دلم کیهانه خودم رو می خواست .. کیهان صبح … کیهان پشت تلفن …
بی حس و بی حال سر جام نشستم . صدای آمین قطع شده بود . دخترم و شوهرم کنار هم بودن ، توی اون جمع جایی برای من نبود . برای سه نفر شدنمون … انگار عمره داشتن خانواده و حس کردنش فقط اندازه ی صبح بود .
به مبل تکیه دادم و حس می کردم همه چیز نامیزونه … گرمم شده بود .. نه … گاهی سردم می شد … اصلا ربطی به گرما سرما نداشت این لرزیدنم … خمار بودم … از کلمه ی خمار بدم می اومد … حسه بدی بهش داشتم … من خمار نبودم … فقط حس می کردم استخوانام دونه دونه پشت سر هم می شکنن و تحملش رفته به رفته سخت تر می شد .
کیهان بیرون اومد . با دیدنم راهش رو سمتم کج کرد و جلوم روی زمین نشست و گفت :
تند رفتم ؟
ساکت فقط نگاش می کردم که گفت : دروغ گفتم ؟ …
تحملم تموم شده بود . انگار گنجایشم تا همینجا بود … با گریه نالیدم : تو رو خدا با من اینطوری … اینطوری نباش …
حس کردم سرخ شد . نه از عصبانیت ، از غصه … سرخ شد و با دلی که انگار با دیدنم سوخته بود جلو اومد و بغلم گرفت : هیسسس …
با گریه و بلند هق زدم و گفتم : به خدا من مادرشم … کیهان من مادرشم … نیستم ؟ ..
کیهان نمیشه باشم ؟ .. خب ، خب بغل نمیکنمش فقط نگاش می کنم …
از خودش جدام کرد و با دستاش صورتم رو قاب گرفت و گفت : ترک کن بغلش کن …
ترک کن ، واقعا مادرشو … ترک کن ، درست شو … دلت نمیسوزه برا خودت ؟ پس چرا من انگار دسته کم یه دور خفه شدم و زنده شدم با این هق هقت ؟ ها ؟ ـ حالم بده ..
ـ گوشت با منه لامصب ؟ میگمت ترک کن … فکر کردی اون بچه وقتی بزرگ شد حاضره تو رو به دوستاش نشون بده بگه این عملیه مفنگی که خماره مامانمه ؟ ته دلم خالی شد . فقط نگاش کردم . این همه واقعیتا رو محکم تو صورتم کوبیدن از
کیهان بی رحمیه محض بود ، نمی دید تا جون دادن فاصله ندارم ؟ نمی دید یا نمی خواست ببینه ؟ … اما انگار نمی خواست عقب نشینی کنه و این بار به قصد کشت جلو اومده بود :
ـ خودت به درک ، دلت برامن و آمین نمی سوزه … اون بچه مادر می خواد. .. پرستار و یه بابای روانی نمی خواد … اون بچه تو رو می خواد .. یکی رو می خواد که وقتی گریه می کنه حس کنه جیگرش داره کباب می شه نه پرستاری که بگه به درک ، حالیته این چیزا ؟ دلت نمیسوزه برا من ؟ دلت نمیسوزه که نمی تونم به کسی بگم زنمی ؟ بابا منم زندگی می خوام ، نمی خوام ؟ این همه سال پای دوست داشتنت موندم … نمی فهمی ؟ ـ می گی چیکار کنم ..
ـ ترک کن … ترک کن … ترک کن …
محکم و با عصبانیت گفته بود که گفتم : ترک کنم آبروم برمیگرده ؟ ترک کنم زندگیم درست میشه ؟ ترک کنم تو یادت میره چقدر بدبختم یا خانواده ت یا خانواده م ؟ ـ تو ترک کن ، بقیه ش با من …
فقط نگاش کردم که باز بغلم گرفت و روی سرم رو بوسید و بیخ گوشم گفت : تو ترک کن …. بقیه ش با من … من خودم درستش می کنم آذین … به موت قسم درستش می کنم …
تو ترک کن فقط … لعنتی من چشم دیدنه درد کشیدنت رو ندارم نذار باز دوره بیفتم توی پارکا مثله یه بی رگه بی غیرت دنباله مواد باشم برای زنم … حالیته دردم رو ؟ می فهمی چقدر سخته برام ؟ نه چشمه دیدنه درد کشیدنت هست و نه پای رفتنم برای جوریه جنس …
دلم گرفت … من زندگی رو سخت کرده بودم برای کیهانی که تا همینجا خیلی راه اومده بود …
*
ـ یه روز فقط …
ـ اعصاب ندارما …. من حرف زدم ، گِل که لگد نکردم … می بری می ذاریش خونه …
ـ فر …
ـ وقت ندارم آذین … یه ساعت دیگه می زنگم ، فروغ بگه آمین خونه نیست حالت رو می گیرم …خب؟
وقتی سکوتم رو شنید صدا بلند کرد : با توام …
ـ باشه …
ـ حالا وقت هست التماسات رو بشنوم که باره آخرت باشه برای من ناز و غمزه بیای …
حالیته ؟
ـ فرزاد ببخشید … تو رو خدا بذار همین امـ …
ـ آذین بساطه آه و ناله ت رو جمع کن که وقت ندارم . جلسه م دیر شده ، ضرر بدم من می دونم و تو ، خب ؟ یک ساعت وقت داری فقط …
گوشی رو قطع کرد که گرفته به سمت آمینی برگشتم که مشغول ور رفتن با اسباب بازی هایی بود که کیهان شب قبل براش گرفته بود . دلم گرفت .

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن