رمان رسوایی پارت۸

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

ـ تو .. تو یه بیمارستانم …
گنگ گفت : واسه زندگی یا بستری ؟
ـ بستری که شدم زنه .. ینی یه خانومه وقتی فهمید کسی رو ندارم … جا داد بهم اونجا …
جمله هایی رو بلغور می کردم که دیشب کیهان برام دیکته کرده بود که اینارو بگم …
گفته بود اول مقاومت کنم و بعد بگم …
اخمش غلیظ تر شد و گفت : د آخه کودن ، گربه محضه رضای خدا موش نمیگیره .. بعد تو رفتی پیش اون زنه داری زندگی می کنی ؟ ـ چاره گذاشتی برام ؟

ـ بیشعور یه ویلای ۲۰۰۰ متری رو لب تر کنی سندش رو به نامت می زنم . کرور کرور پول ریختم تو اون حسابه وامونده ت … چه مرگته تو ؟ ـ تو چه مرگته ؟ چرا ولم نمیکنی ؟
ـ می فهمی دوست داشتن ینی چی ؟ اگه تا الان خِر کِشِت نکردم با کتک و زور و بدبختی نبردمت زیره اون سقفی که دلم می خواد واسه خاطره همین دوست داشتنه لعنتیه !
تخت سینه ش زدم و روسریم رو ول کرد . عقب رفتم و گفتم:
ـ واسه خاطر همین دوست داشتنه که آبروم رو بردی ؟ که کتک می زدی و آمینم رو ازم گرفتی ؟ بچه م شیر خوره بود فرزاد. .. چطور تونستی ؟
کلافه گفت : ببین آذین … آمین تنها دستاویزه که برت گردونم . اصلا بچه انداختم تو دامنت که بمونی … که نگهت دارم …
به هق هق افتادم و گفتم : که بمونم و هرشب صدای عشق بازیت رو با دوست دخترای رنگا رنگت از اتاق بغلی بشنوم ؟
ـ چرا نمی فهمی تو برام با اونا فرق داری ؟ ها ؟
هرکسی از کنارمون رد می شد نگامون می کرد و من چقدر بیچاره بودم . حتی دیگه خودمم از خودم بدم می اومد بابته ظلمایی که بهم شده بود ! از کنارش رد شدم که صداش رو از پشته سرم شنیدم : آمین چیزی نیست که تو بتونی برنگردی … برمی گردی آذین … قول می دم بهت …
دستمو برای اولین تاکسی بلند کردم و سوار شدم . فرزاد کوتاه نیومده بود . می دونستم
پسَ زدنه فرزاد اونو جَری تر می کنه برای رسیدن به من … جلوی بیمارستان تارخ پیاده شدم و داخل رفتم . تارخ دیشب آدرسه راهروهای زیر زمین بیمارستان رو داده بود و من رفتم . از در پشتی بیرون زدم و سوار ماشینی شدم که کیهان راننده ش بود .
سلام خانوم خانوما …
به زور لبخند زدم : سلام . خوبی ؟
نیم نگاهی به من کرد و بعد به رو به رو خیره شد : تو خوبی ؟ ـ آره …
ـ دروغ نگو به من …
لعنتی ، یادم رفته بود کیهان منو از خودم بهتر می شناسه و گفتم : بد نیستم …
ـ چرا گریه کردی ؟
ـ هیچی ، کم مشکل ندارم که به خاطرشون گریه کنم !
ماشین رو کنار خیابون پارک کرد و به سمتم برگشت . دست به سینه به در ماشین تکیه داد و گفت : حرف بزن آذین …
دست دست کردم . اما کیهان رو می شناختم . کوتاه بیا نبود و گفتم : فرزاد اومده بود …
تکیه ش رو از در ماشین گرفت و گفت : خب …
ـ همون چیزایی رو گفتم که گفتی بگو …
لبخند زد : آفرین …
چیزی نگفتم که خودش سکوت رو شکست : چیه تو دلت آذین ؟
ـ آمینم رو بگیره چیکار کنم کیهان ؟ کیهان من بدبختی و حرفای زیادی رو تحمل کردم و خیلی جاها کوتاه اومدم در برابرش فقط به خاطره داشتنه آمین … کیهان اگه آمینه منو نبرده اونوره آب ، اگه همین جا تو این شهر نفس می کشه واسه خاطره رام بودنه منه … آمینم رو

دستم رو توی دستاش گرفت و گفت : دووم بیار … فقط همین … درست میشه …
ـ آمینم رو بهم می دی ؟ خندید : حسودیم شد به آمین …
قول بده کیهان …
ـ قول میدم ، خوبه ؟ امضا هم می خوای ؟
ـ به خدا پامو از زندگیت می کشم بیرون ، نمی ذارم دردسره آمینم تو رو بگیره مثله خودم …
اخم کرد . بی جواب ، درست سره جاش نشست و باز استارت زد . کیهان تا اخره شب
سرسنگین بود . بد حرف زده بودم ؟ من واقعا نمی تونستم بذارم که آمین هم دردی روی دردای من بشه برای کیهان …
ـ کیهان …
هر دو دستش رو دو طرفش روی تکیه گاه مبل دراز کرده بود و زل زده بود به جعبه ی مستطیلیه بزرگه تلوزیون و من می دونستم حواسش به همه جا هست به جز تلوزیون و گفت :
هوم ؟
ـ میشه … میشه سرم روی پات باشه ؟
بدون نیم نگاهی بهم سرش رو تکون داد . دلم گرفت . آدما به همه چیز عادت می کنن …
به ناز کردنم عادت می کنن … من به ناز خریدنه کیهان عادت کرده بودم . بی انصافی می کرد و سر سنگین شده بود . از جام بلند شدم و کنارش روی مبل جا گرفتم . سرم رو روی رونه پاش گذاشتم و منم به صفحه ی روشن و رنگیه تلوزیون نگاه کردم .
منتظر حرکته حلزونیه انگشتاش لا به لای موهام بودم که دریغ می کرد . صدای زنگ تلفن خونه بلند شد . اونقدر بلند نشدیم جواب بدیم که روی پیغامگیر رفت : کیهان … مامان جان … نیستی ؟ اگه هستی جوابم رو بده … کوشی مامان ؟ فردا خانواده ی آیدا همه مون رو دعوت کردن خونه شون. حضورت ضروریه ها … برای بچه م دیانا مهم بود توام باشی …
بیا ، خب ؟ خبرم کن حتما … خوش باشی مامان جان ، فعلا خدافظ …
ـ اگه بری کِی میای ؟ مگه قراره برم ؟

سر جام نشستم و گفتم : مگه قراره نری ؟ ـ من جایی نمیرم …
ـ نمیشه که نری ….
به سمتم برگشت و نگام کرد : اونوقت تو تعیین میکنی برم یا نه ؟ ـ کیهان …
ـ من برم تو چیکار می کنی ؟
ـ خب چیکار باید بکنم ؟ منتظر میمونم تا بیای ، نمیشه ؟
بی حوصله از جاش بلند شد و به سمته اتاقش رفت . بلند گفت : شب بخیر …
در اتاق رو بست و چقدر بد بود که من عادت نکرده بودم که گاهی ممکنه بحثی پیش بیاد و ما دلگیر بشیم از هم … قهر کنیم … حرف نزنیم و محل ندیم …
صبح با تاکسی که خبر کرده بود رفتم شرکت . همون ماشینه همیشگیه مامورای فرزاد رو دیدم . باز شروع شده بود و من استرس گرفتم که بفهمه ..
توی اتاق کارم مشغوله ترجمه ی چند تا قرار داد بودم . کسل بودم و خودم خوب می دونستم که این کِسِل بودنم برای اخمو بودنه کیهانه … صبح برام لقمه نگرفته بود … پوفی
کشیدم که در اتاق باز شد . سر بلند کردم و با دیدنه امین جا خوردم . یه پرونده رو روی میز گذاشت و وقتی به پوشه نگاه کردم یه کاغذ روش چسبونده بود . نوشته بود : ) دست از سره کیهان بردار(
بهت زده سرم رو بلند کردم . امین چی می دونست ؟ چه خبر بود ؟ اخم الود گفت :
ـ تا ظهر ترجمه بشه و اصلاح شده برام بیارش !
از اتاق بیرون رفت . حس می کردم از دلشوره حالم بد بشه.. . اگه به گوشه فرزاد می رسید چی ؟ گوشی رو برداشتم تا از کیهان بخوام اگه وقت داره باهاش حرف بزنم اما منصرف شدم . دعوا می شد و بالا می گرفت ، کیهان آروم نمیموند از بابته این تهدید . گوشه ی لبم رو شروع کردم به جویدن . حس می کردم هر راهی که برم به بن بست می خوره ، حس می کردم جونم داره بالا میاد و استرسه از دست دادنه آمین کمرم رو خم میکنه
… وقتی تایم کاری تموم شد تند از جام بلند شدم و از دفترم بیرون زدم.
به دم در شرکت رسیدم که تلفنم رو دراوردم و شماره گرفتم : الو تارخ …
ـ به به … پارسال دوست امسال آشنا … هرکی شوهر می کنه انقد بی معرفت میشه ؟ ـ تارخ باید باهات حرف بزنم …
جدی شد : چی شده ؟ ـ کجایی ؟
ـ مطبم … زود بیا …. ساعت ۵ جراحی دارم …
ـ با …
با دیدن آیدا که به سمتم می اومد حرف تو دهنم ماسید . گوشی رو قطع کردم و پایین نگه داشتم که دقیقا جلوم ایستاد .
ـ سلام …
جواب نداد . بغض کرده بود . من خواهرمو میشناختم . اندازه ی همون تعداد روزای کمه بچگیم ، یه جای کار می لنگید …. دستش رو به سمتم گرفت که نگاهش کردم . موبایله قدیمیم که اون روز توی ویلا جا گذاشته بودم . تقریبا فرار کرده بودم و کیهان رو دور کرده بودم از دسته برزو … گوشی رو گرفتم که گفت : آذین …
با صدای دورگه از بغض گفته بود . دلم ریش شد . یه قدم جلو رفتم که دستش رو جلو گرفت و مانعه نزدیک شدنم به خودش شد و گفت : تو رو خدا خانواده ی امین دیگه نه ….
گنگ پرسیدم : چی میگی آیدا ؟
ـ من از خیره کیهان گذشتم … کیهان به امثاله منو تو نگاه نمیکنه … آذین تو رو خدا هرز نپر … به خدا اگه بخواد باهات باشه واسه یکی دو روز می خواد …
نالید : لعنتی کیهان داییه امینه … اون دیگه فرزاد و اون دوست پسرای رنگا رنگت نیست که بخوای باهاش خوش بگذرونی…
حس کردم از بلندی پرت شدم . سرم گیج رفت . دستم رو به سکوی مجسمه نمادیه
شرکت که جلوی در ورودی بود گرفتم و فقط به آذین نگاه کردم با گریه گفت : التماست می کنم آبروم رو پیشه خانواده ی امین نبر …
ـ مـ … من … آیدا من …
ـ هیس آذین … هیس ، نمی خواد انکار کنی … اون روز گوشیتو توی اتاق پیدا کردم . ده تا میسکال از کیهان داشتی و چندتا پیام که خواسته بود ببینتت … امین میگه داییش تا حالا با هیچ دختری نبوده و چون تو کج رفتی هواییش کردی … حرفای لاله رو شنیده و میگه جلوی خواهرت رو بگیر … نمیگم عاشقه امینم ، ولی نمی خوام از دستش بدم …
بی حس روی پله ی جلوی ساختمون نشستم و نفس کشیدن برام سخت شده بود که آیدا بی رحم حرف زد:
ـ نباید از اول به خانواده ش نشونت می دادم . اما گند زدم . امشب از بابا اجازه گرفتم
واسه مهمونی بیای … گفته کمتر جلو چشمش باشی … فقط امشب و بعد یه دروغی سره هم می کنم برای خانواده ش که رفتی خارج … آذین تورو به مقدساتت قسم از خانواده ی امین بکش بیرون … همین !
وقتی سکوتم رو دید ادامه داد : امشب بیا …. امشب اونجا باش …
ازم دور شد و رفت . دستم رو به یقه م گرفتم و مشت کردم . شاید انتظار داشتم بغضه بزرگی که راهه نفسم رو بسته بود توی مشتم گرفتار بشه و درش بیارم و پرتش کنم بیرون
… آیدا بد ضربه زده بود . من با کیهان ؟ لعنتی من زن داییه امَینم !
کیهان کو تا بشنوه چی میگی بهم ؟ گفتم بهش غلطه ، گفتم این رابطه غلطه … من می دونم اگه بفهمن شناسنامه ش با اسمه من سیاه شده چی میشه … من آینده رو ندیده می دونستم و لعنت به من و بی فکر بودنم .
صدای زنگ تلفنه جدیدی که کیهان برام خریده بود دقیقا همون مدله گوشیه قدیمیم حواسم
رو پرت کرد . دکمه ی وصل رو زدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم . صدای عصبی کیهان رو شنیدم :آذین … الو ، آذین …
ـ کیهان …
ـ چی شده ؟
ـ من … من امشب می رم خونه بابام اینا ….
ـ اونجا خونه ی بابات ایناس ؟ اونجا خراب شده ی اهله کوفه هم نیست ، حالیته ؟ ـ باید برم …
عصبی داد زد : بری چه غلطی بکنی ؟ ها ؟ بری که با سر و صورته کبود تحویلت بگیرم ؟
التماس وار گفتم : من امشب میرم کیهان … توام میای …. ما … ما که تا آخره عمر برای همدیگه نیستیم .. تو راه خودت ، منم راهه خودم …
باید به کیهان می گوشی رو قطع کردم . خاموشش کردم … باید با تارخ حرف میزدم.
فهموندم که ادامه ی این رابطه درست نیست . جلوی بیمارستان پیاده شدم . مامورای فرزاد که انگار خیالشون راحت شده بود رفتن .
وارد بیمارستان شدم و به سمت دفتره تارخ راه افتادم . در زدم و دستگیره رو پایین
کشیدم. با دیدنه کیمیا جا خوردم . اما اون لبخند زد و از جاش بلند شد : چطوری زنداداش جونم ؟ ـ سلام …
ـ باز که تو چشمات سرخه …
ـ بیچاره شدم کیمیا … آمین …
نگران بازوم رو گرفت و منو روی مبل نشوند و کنارم جا گرفت : آمین چی شده ؟ ـ فرزاد اگه بفهمه ، می برتش دستمم به هیچ جا بند نیست …
ـ آروم باش آذین تو رو خدا … چته دختر ؟ ـ امین … امَین کیمیا ….
ـ تو رو خدا درست حرف بزن جون به لب کردی منو …
در اتاق باز شد و این بار تارخ داخل اومد که با دیدنم تعجب کرد : چی شده ؟ کیمیا ـ والا اگه تو فهمیدی منم فهمیدم …
روپوشش رو روی چوب لباسی آویزون کرد و رو به روی منو کیمیا نشست و گفت :
یکی بگه چه خبره اینجا ؟
ـ امَین اومده بود توی اتاقم یه برگه گذاشت رو میزم رفت . نوشته بود دست از سر کیهان
بردار ، اولش فکر کردم جریانه ازدواج و اینا رو فهمیده ولی … ولی وقتی اومدم بیرون آیدا جلوم سبز شد و گفت … گفت..
تارخ ـ آذین آروم باش لطفا …
ـ گفت آبروش رو پیشه خانواده ی امَین نبَرم و دست از سره کیهان و … کیهان و خوشیای زود گذرم بردارم ..
کیمیا گوشه ی لبش رو گاز گرفت و گفت : ینی چی ؟ ینی … ینی گفتن تو زیر پای کیهان نشستی ؟
جواب ندادم که تارخ عصبی از جاش بلند شد : امَان از دسته مردمه بی فهم و کم فهم …
کلافه از یه سمته اتاق به سمته دیگه می رفت که کیمیا گفت : کیهان بفهمه آروم نمیشینه

ـ برای همین اومدم اینجا … فرزادم اگه یه درصد شک کنه که من با کیهانم دیگه همه چیز تمومه … اگه آمینم رو ببره چی ؟
تارخ رو به روم ایستاد : بسه آذین ، فکرای بیخود نکن …
صدای تلفنه تارخ بلند شد که سمت میز رفت و گوشی رو برداشت صفحه رو نگاه کرد :
کیهانه …
هول گفتم : من گوشی رو ازش قطع کردم و خاموشش کردم …
به من چشم غره رفت و تماس رو وصل کرد : جان داداش …
اخم کرد : باز که تو صدات رو گذاشتی پَسه سرت … کی نیستش ؟ آذین ؟ خب
بیمارستانه با کیمیا توی اتاق من نشستن …. من چه می دونم چی شده ، مگه قراره چیزی بشه ؟ …. آهان ، نه بابا گوشیش خاموش شده بود آورده بزنه شارژ …. ) صدا بلند کرد ( اکَ هی
… جِر نخورد اون حنجره ی بی صاحابه تو ؟ چه خبرته عربده می کشی ؟ من کِی گفتم تو خری ؟ …. الو ، الو ….
کلافه گوشی رو روی میز پرت کرد و رو به کیمیا گفت : به وَالله این داداشه تو خیلی خره …
کیمیا ـ چی شده ؟
ـ میگه فک کردی من خرم که اراجیف به هم می بافی و تحویله من میدی ؟ ) رو به من ( خب توام مرض داری گوشی خاموش می کنی ؟ ـ می گفت نمی ذاره شب بیام …
کیمیا ـ کجا بیای ؟ ـ خونه ی بابام اینا …
تارخ عصبی گفت : به قرآن من جاش بودم قلمه پاهای کیمیا رو خورد می کردم نمی ذاشتم خونه ی همچین بابایی بره ….
غمگین گفتم : آیدا ازم خواسته …
تارخ ـ آیدا غلط کرد …
کیمیا : عه تارخ …
تارخ ـ چیه هی نشستی چرتکه می ندازی منو تشر می زنی ؟ مرتیکه واستاده آیدین بزندش و بعد ساعت ۱۱ شب پرتش کرده تو کوچه … بعد میگه دخترم چرا آبروی ما رو بردی ؟ د اگه فرشته هم باشه شب جای خواب نداشته باشه باید سگ دو بزنه تا معاش بگذرونه ، غیره اینه ؟
کیمیا ـ حالا نمی خواد به کیهان بگیم آیدا و امَین چی گفتن ، به خدا بدجور با امَین چپ می افته مامان سکته می کنه ….
تارخ ـ خیله خب ….
در به ضرب باز شد . منو کیمیا از جا پریدیم و تارخ گفت : لا اله الی الله ، وجدانا توی تو چی دیدیم که دختر دادیم بهت ؟
کیهان عصبی درو به هم کوبید که باز تارخ صداش در اومد : مرتیکه خونه بابات که نیست همینطور می کوبی به هم…
کیهان بی توجه به تارخ عصبی سمت من اومد و غرید : کدوم قبرستونی بودی تو ؟ ها ؟ کیمیا تند جلو رفت و کفه دستش رو جلوی دهنه کیهان گذاشت : یواش تو رو خدا ، آبروی تارخ رفت …
کیهان هولش داد که من ترسیده میز رو دور زدم : خب .. خب اومدم … اینجا …
اونم جهته موافق با من میز رو دور زد و من چرا اینقد ترسیده بودم ؟ پر حرص حرف می زد : اون ماسماسکت رو دکوری گرفتم برات که خاموشش کنی رو من ؟! آره ؟ ـ من خاموش نکردم که …
ـ دروغ نگو به من ….
به سمتم خیز برداشت که جیغ زدم و پشته تارخ پناه گرفتم .
کیمیا ـ یا امام حسین ، چیکارش داری ؟
تارخ ـ کیهان هار شدیا …. این مسخره بازیا چیه ؟
کیهان عصبی شد : مسخره بازیه ؟ می دونی تا کجا دنبالش رفتم ؟ می دونی رفتم تا جلوی شرکته فرزاد که اگه تو نمی گفتی اینجاس یا خودمو می کشتم یا فرزاد رو ؟ تارخ ـ دیوونه شدی ؟ جلو شرکته فرزاد رفتی چرا ؟
ـ از خوده بی عقلش بپرس ، دیروز با چه حالی اومده سوار ماشین میشه دو کلوم می پرسم چته چی شده میگه فرزاد اومده ، آمینم رو میگیره و غمت نباشه نمی ذارم آمین بشه
دردسر برات … بابا ایها الناس یکی به این بگه الان زنه منه … می فهمی ؟ زنه منه … ینی آمین که بچه ی من نیست نوره چشممه چون از آذینه … یکی به این نفهم بفهمونه …
کیمیا ـ آروم تو رو خدا ، الان سکته می کنی .
با همون عصبانیت سمته کیمیا برگشت : سکته نکنم ؟ یه ساعت پیش زنگ زده میگه می
خوام برم خونه بابام . که چی ؟ که بره سیاه و کبود برگرده ، میگم نه گوشی خاموش می کنه رو من …
تارخ ـ شارژ تموم کرده توام …
ـ خفه شو تارخ منو بچه فرض کردی ؟
حس کردم رو به انفجاره از پشته تارخ کنار رفتم و ترسیده و نگران به سمتش راه افتادم
. جلوش ایستادم . کیهان خیلی عصبی شده بود و زود از کوره در می رفت . اینطوری نبود و حس می کردم زندگیم حتی زندگیه اونم خراب کرده و کیهان چرا نمی فهمید عذابه وجدان داره منو از پا در میاره ؟ خم شدم و با دو تا دستام یکی از دستاش رو گرفتم و گفتم : ببخشید

کیهان ـ یه کلمه آذین … فقط یه کلمه …. بگو تا کِی می خوای فکر کنی که سرباری ؟ …
بگو که من تا اون موقع صبر کنم و هی خونه منو تو شیشه نکنی …
دستش رو بیرون کشید و با جفته دستاش بازوهام رو گرفت و زل زد به چشمام : می فهمی الان زنه منی ؟ زنه من … این ینی غمت غمه منه و من به هم می ریزم از بدبختیت …
بیا و خانومی کن امشب نیا تو اون خراب شده ای که میگی خونه باباته …
پر بغض گفتم : آیدا خواسته جلو خانواده ی نامزدش ضایه ش نکنم و امشب حتما فرزاد
میاد و آمینم میاره … اگه بگی دله صاب مُرده م حق نداره آمین رو ببینه نمیام به خدا … فقط بگو حق ندارم این همه به تب و تاب بیفتم ؟ …
کلافه بازوهام رو ول کرد و پنجه لا به لای موهاش کشید و چیزی نگفت که تارخ گفت :
کیمیا کودن اینا دعواشونم عشقولانه س منو تو خعلی خنگیم ….
کیمیا اخمو روی یکی از مبلا نشست و گفت : من گفتم الانه سکته کنه ها ….
من نگام به کیهان بود که بی جواب روی یکی از مبلا نشست و تارخ کنارم اومد . دستشو دور شونه هام حلقه کرد و گفت : پدر مادرا همیشه دلشون توی تب و تابه و فرق نداره بچه هاشون نزدیکشون باشن یا دور آبجی خانوم … این داداشه کله خره ما هم فقط نگرانه خودته

ـ من … من دیگه تحقیر تر از این نمیشم … نگرانم نباش کیهان … من ، من الان شما سه تا رو دارم …
کیمیا لبخند زد و تارخ حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و گفت : وجدانا کیهان روت دست بلند کرد بیا به خودم بگو … خان داداشت حالش رو می گیرم …
کیهان خم شده بود و آرنج هر دو دستش رو روی زانوهاش گذاشته بود . تو فکر بود .
تارخ کمی به جلو هلم داد . منظورش رو فهمیدم . جلو رفتم و کنار کیهان نشستم . کیمیا و تارخ بیرون رفتن .
ـ کیهان …
نگام نکرد . حتی صاف هم ننشست . تو فکر بود و حس می کردم گیر کرده بینه گفتنه اومدن یا نیومدنم که خم شدم و گونه ش رو بوسیدم : ببخشید دیگه …
صاف نشست و دستام و توی دستاش گرفت : امشب اگه تند حرف زدم ، اگه چیزی گفتم به دل نگیر و بدون مجبورم … باشه ؟ ـ کیهان تو چی تو سرته ؟
ـ هرچی که هست ، بدون که اولویته اولم تویی … خب ؟
ـ من … من نمی خوام به خاطرم کسی رو که می خوای از دست بدی !
ـ من کی رو می خوام ؟
نگاش کردم و غمگین گفتم : لاله رو از دست نده …
فقط نگام کرد . حس می کردم با خودش میگه که من احمقم، من واقعا احمق بودم . این
همه بال بال زدنه کیهان برای خودم و مشکلاتم رو نمی دیدم و دوست داشتم با کسی هم ترَازه خودش ازدواج کنه ، نه با من …..
اما کیهان چیزی نگفت و من دلم شور می زد برای امشب … دلم شور می زدو می دونستم که قرار نیس امشب اتفاقات خوبی بیفته و از طرفی این تنها فرصتی بود که می تونستم بعد از مدت ها آمین رو ببینم . می دونستم آیدین و پدرم محاله مهمونی رو بدونه حضور فرزاد برگزار کنن …
*
شالم رو روی سرم مرتب کردم و برای آخرین بار خودمو توی آینه دیدم . کیهان زودتر
رفته بود تا همراه با مادر و پدرش به مهمونیه کذایی امشب بره . بالاتر از صد بار تذکر داده بود که حتما با تاکسی برم و من حتی دوست داشتم تا خونه ی پدرم پرواز کنم برای به موقع رسیدن و چند دقیقه ی بیشتر برای دیدنه آمین .. کیفم روی روی شونه م مرتب کردم که
صدای زنگ تلفنم رو شنیدم . فکر کردم کیهانه و پوفی کشیدم . یه لحظه هم از یادش نمی رفت تا به من تذکر بده بابته مراقبه خودم بودن .
اما با دیدنه شماره ی فرزاد هول کردم . ترسیدم از نیومدنش و تند گوشی رو برداشته و صل کردم .
ـ الو …
فرزاد ـ سلام . خوبی ؟ ـ خوبم .
ـ آیدا می گفت امشب خونه ی بابات اینا میای …
ـ آره …
ـ آماده شو و آدرس رو برام اس کن بیام دنبالت .
لبم رو گاز گرفتم : خودم میام …
فرزاد کلافه گفت : این توله سگ آروم نمیگیره ، فروغم نیست . دهنه منو صاف کرده توام رو اعصابم نرو آدرس بده بیام …
از ذوق حس کردم پاهام رمق نداره. لبه ی تخت نشستم و با هیجان گفتم : فرزاد تو رو خدا داری میاریش ؟
ـ شما مادرو دختر کمره همت بستین منو زمین بزنین … به پیر به پیغمبر دارم میارمش
… سرم رفت آذین … صداش رو مخمه ، میگمت آدرس اس کن تا بیام …
هول شدم . تند از جا بلند شدم و گفتم : اممم … آدرس ؟ … وایسا چند دقیقه نمی دونم آدرسه دقیقش کجا می شه … اس می دم بهت …
گوشی رو تند قطع کردم . مثل باد از خونه بیرون زدم . تاکسی که کیهان گرفته بود از همون یک ساعته پیش جلوی در خونه بود . خودمو داخل انداختم و با هول گفتم : عاقا بیمارستان … برو تو رو خدا … زود برو…
راننده راه افتاد که منم مشغول پیامک دادن به فرزاد شدم . استرس گرفته بودم . اگه دیر
می رسیدم . اگه دیر می رسیدم … اگه می فهمید …. راننده با سرعت می رفت . تقریبا ربعه ساعتی بعد جلوی بیمارستان نگه داشت . خواستم حساب کنم :
راننده ـ آقا قبلا حساب کرده خانوم ….
بی جواب تند پیاده شدم که همو.ن لحظه ماشینه فرزاد جلوی ساختمون بیمارستان ترمز کرد . با هول تاکسی رو دور زدم و پشتش قایم شدم . گوشیم زنگ خورد . به صفحه نگاه کردم ، فرزاد بود . جواب ندادم . منتظر بودم از ماشین پیاده بشه و دخاله ساختمون بره تا زنگ بزنم . همینم شد . شد پیاده شد و به سمت ساختمون رفت که از پشت ماشین بیرون اومدم و سمته دیگه ی خیابون کنار ماشینش ایستادم .
همزمان شماره فرزاد رو گرفتم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و فرزاد با اولین بوق برداشت : الو ، چرا جوابه گوشیتو نمی دی ؟
ـ من کنار ماشینتم . منتظرت بودم از قبل دیدم رفتی ساختمون هرچی صدات کردم برنگشتی …
ـ وایسا همون جا الان میام بیرون …
گوشی رو قطع کردم و کنار ماشینش ایستادم . حس کردم صدای گریه می شنوم . خم شدم و از شیشه داخل ماشین رو نگاه کردم .
یه دختر بچه ی سفید و تپل … با کلاه بافته آبی و کاپشنه سفید و با جینه آبی …. دلم رفت و با بغضش و اشکش گریه م گرفت … حس می کردم خودم دارم زار می زنم … اصلا من خودمم زار زدم … دخترکم بزرگ شده بود . دستای کوچولوش کمی تپل تر شده بودن و ناخنای کوچیکش رو لاکه قرمز زده بود .
ـ خدایا مصبت رو شکر … تو دیگه چرا زار می زنی ؟ با اشک به عقب برگشتم و گفتم : باز کن درو بچه م هلاک شد … ـ ای تو روحه خودت و اون بچه ت که زندگیه منو گند برداشته از حضوره شما دو تا …
با ریموت قفل ماشین رو باز کرد که تند درو باز کردم . دستام رو جلو بردم و بغلش
کردم … از صندلی مخصوصه نوزاد بیرون کشیدمش و بغلم گرفتم . جیغ می زد و بی تابی می کرد ….. روی دستام گرفتمش و تابش دادم .
ـ جان … جان دورت بگردم … جانم مامان جان … هیس نفسم …
عقب رفتم تا دره عقب رو باز کنم که فرزاد تشر زد : نوکره بابات نیستم که عقب سوار شی منم راننده ت شم . این بی صاحابو بنداز صندلی عقب جلو بشین …
وقتی دید سرم به آمین گرمه کلافه خم شدو صندلی نوزاد رو از جا درآورد . روی
صندلی عقب پرت کرد . صاف شد و با دست به داخل اشاره کرد : مادمازل تشریفت رو ببر تا همینجا خودمو به کشتن ندادم با این جیغ و داد ، آبرومو بردین !
روی صندلی نشستم و آمین رو بغلم گرفتم . هق هق می کرد و حس می کردم یکی داره جیگرم رو سوزن سوزن می کنه … هق هقش شبیه هربار چاقو خوردن توی قلبم بود انگار
…. مادر شدن به نظرم عذاب بود تا یه موهبت الهی …. من عذاب می کشیدم از نبودنه آمین و این هق هق زدنش …. عذابش بیشتر از مشکلاته تا به امروزم بود .
کم کم آروم گرفت . مشغول وَر رفتن با دکمه ی طلایی رنگه مانتوم بود و من مشغوله یه دله سیر نگاه کردنش …
فرزاد ـ کره خر تا همونجا یه ریز داشت گریه می کرد …
بغضم رو قورت دادم و گفتم : شبا راحت می خوابه ؟ ـ ولمون کن تو رو قرآن آذین ، بچه تم که سرتقه عینه خودت .
ـ فروغ حواسش هست بهش ؟
ـ اونم پیر کرده … دیروز رفته دِه به بچه ش سر بزنه از دیروز تا الان دخترت خونه منو تو شیشه کرده …
ـ نگا چه قشنگ آروم شده …
نیم نگاهی به منه آمین به بغل انداخت و گفت : چه به هم میاین …
ـ فروغ تا کِی نیستش ؟
ـ به تو چه ؟ میای تا نگهش داری ؟
ـ می دی نگهش دارم ؟ فقط تا وقتی که فروغ بیاد …
پوزخند زد : گوشت و بدم دسته گربه ؟ ـ به خدا فقط تا فروغ بیاد …
اخم کرد : نخیر ، کِش نده پشیمونم نکن از آوردنش ….
چیزی نگفتم و به آمین نگاه کردم . به چشمای درشتش که شبیه خودم بود . ابَروهای دخترکم با فرُمه چونه ش شبیه باباش بود . جذابیت فرزاد رو با چشمای درشته من داشت …
ـ چرا ساکت شدی ؟ خب خبره مرگِت پاشو بیا سره خونه زندگیت صبح تا شب بشین وره دله این وروره جادو که منو هم از کار و زندگی انداخته …
ـ خب نگهش می دارم تا فروغ بیاد تو به کارت برس …
ـ وجدانا منو دست اندختی یا نمی فهمی منظورم از این حرفا چیه ؟
آمین با دو دستاش انگشت اشاره م رو گرفت و باهاش بازی می کرد . گاهی توی دهنش می ذاشت و گاهی ولِش می کرد . دلم ضعف می رفت برای این همه با مزه بودنش ..
رسیدیم . رو به روی خونه نگه داشت . پیاده شد و ماشینش رو دور زد . در سمت من رو باز کرد . دستش رو روی در گذاشت و یه وری وایساد و با لبخند کجش مارو نگاه می کرد : ای دهنت سرویس آذین کهچطور خانواده رو از هم پاشوندی …
اخم کردم و گفتم : جلوی آمین از این حرفا به من نزن … اونی که همه چی رو پاشوند تو بودی ، نه من …
ـ من ؟ من پاشوندم ؟ توی نکبت از اولش ساز مخالفت می زدی ، نمی زدی ؟
آمین به بغل پیاده شدم . بازوم رو گرفت و نگهم داشت : از این در بریم تو اخم و تخَم کنی برام من می دونم و تو آ …
نور ماشینی که از رو به رو می اومد چشمم رو زد . هر دو به سمت ماشین برگشتیم .
چراغ خاموش شد و در سمت راننده باز شد . با دیدن امَین و اخَم های درهمش ته دلم خالی شد . که مبادا جلوی فرزاد حرفی از کیهان بزنه … در سمت دیگه باز شد و این بار کیانا پیاده شد . این دو نفر با هم اومده بودن . کیانا با دیدنه ما لبخند تصنعی زد و من چهره ی سوالیش که خیره بود به منو بازوم توی دستای فرزاد رو دیدم . به زور لبخند زدم .
ـ سلام …
کیانا ـ سلام عزیزم ) رو به فرزاد ( سلام ….
فرزاد بازوم رو ول کرد و صاف ایستاد : امَین معرفه حضورم هست ، اما شما نه بانو !
کیانا ـ کیانام ، خاله ی کوچیکه امَین …
فرزاد خیلی جنتلمن لبخند زد و گفت : فرزادم ، همسره سابقه آذین و پدره آمین کوچولو
!
کیانا تعجبش بیشتر شد و نگاش کِش پیدا کرد تا آمینی که بغلم بود و کنجکاو اطراف رو نگاه می کرد . صدای امَین رو شنیدم : پس پای بچه هم وسطه …
این بار فرزاد سوالی به امَین نگاه کرد که امَین به طعنه گفت : بهت نمیاد دور و برَه این جور دخترا باشی …
فرزاد ابروهاش رو بالا داد و کیانا تشر زد : امَین …
امَین بی اهمیت به کیانا وارد خونه شد و کیانا هولزده معذرت خواست و دنباله امَین داخل رفت . فرزاد به سمته من برگشت و گفت : چه مرگش بود ؟
با بغض نگاش کردم و گفتم : آشیه که تو برام همَ زدی ، مگه همینو نمی خواستی ؟ ـ گُ ه خورده همچین باهات حرف می زنه …
پوزخند زدم که دستش رو بلند کرد : پوزخند نزن به من می کوبم دهنتا ….
ـ مگه تلاشت رو نکردی که همه منو خراب بدونن ؟ حالا خراب می دونن ، دیگه دردت چیه ؟ چیکاره مردم داری ؟
از کنارش رد شدم و واردخونه ای شدم که خونه ی پدریم به حساب می اومد . استرسه کیهان رو داشتم ، اینکه منو با فرزاد ببینه … استرسه برخورد بابا رو داشتم … استرسه آخره شب و بردنه آمین رو داشتم … اصلا خیلی وقت بود که لحظه هام پر بود از استرس و من چقدر بیچاره بودم !!!
از حیاط گذشتم که چشمم خورد به پسره آیدین … راه می رفت . با خودش حرف می زد و بازی می کرد . دلم هوسه بغل گرفتنش رو کرده بود . سرپا ایستاده بودم و زل زده بودم به برادر زاده ای که حق نداشتم نزدیکش بشم . چقدر شبیه آمینه من بود !
آریایی با جینه مشکی و سویشرته آبی آسمونی … مثله آمین تپل بود !
ـ چرا نمی ری تو ؟
به سمته فرزاد برگشتم و گفتم : ببین آریا چه ناز شده …
فرزاد اخمه تندی کرد : تو رو سننَهَ ؟ محل نمی دی بهشا … بدَ کلامون می ره توهَم …
ـ وا …
ـ نمی بینی مامانش چه پاچه ت رو می گیره دمَ پرَِش که می پلکی ؟ پَ تو هم اویزون بازی در نیار …
ـ بچه ی طفله معصوم چه دخلی داره به مامانش ؟
پوفه کلافه ای کشید و گفت : بچه یخ کرد لامصب ، تا صبح اینجا نگه می داری ما رو ها

آمین رو تنگ بغل گرفتم و از پله ها بالا رفتم . فرزاد به شدت نسبت به آریا و مژده
واکنش نشون می داد . چیزی نگفتم … حقیقت این بود که من هیچوقت از کارا و حرفای فرزاد سر در نیاوردم که این بار دومش باشه !
سر و صدای زیادی می اومد . فرزاد درو باز کرد و کنار ایستاد تا من داخل برم .
وقتی وارد شدم و از پیچ راهرو گذشتم . نگام به سالن پذیرایی افتاد . مردا توی پذیرایی بودن و بابام نگاهشو ازم برگردوند . آرین اخم کرد و کیهان ابرو بالا انداخت ..
اخمه تارخ رو ندید گرفتم و پدره کیهان کناره پدره امَین نشسته بود و با لبخند نگام میکرد
. سر به زیر و آروم گفتم : سلام …
تک و توک جواب دادن و نگاهه عمیقه سپهر روی خودم و فرزاد رو دوست نداشتم …
فرزاد ـ سلام .
اما فرزاد محبوبیته بالایی داشت انگار … دلم گرفت از این همه بی عدالتی … پدره کیهان گفت : دخترم ، خانوما اونورن . به نظر راحت نمیای …
فرزاد دقیقا جاه طلبانه موقعیته خوبی به دست آورد و گفت : آقا راست میگن عزیزم ، بچه هم مریض میشه اینجا دمه در …
پدر کیهان ابرویی بالا انداخت و گفت : من فکر می کردم آذین جان مجرده …
فرزاد لبخندی تصنعی که سعی می کرد غمگین باشه زد و گفت : من همسره سابقه آذین هستم …
پدره امَین و پدره کیهان و دو سه نفر دیگه که از مهمونای امَین بودن تعجب کردن . جای تعجب هم داشت که من چرا باید بچه به بغل همراهه مردی داخله خونه ی پدرم بیام که همسره سابقمه در حالی که تا یکی دو هفته ی پیش قرار بوده زنه برزو نامی بشم …
پدره کیهان ـ متوجه نشدم …
فرزاد ـ راستش زندگیمون اونقدر درگیره دست انداز بوده ایرج خان ، که خودمونم متوجه نشدیم..
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم و با خجالت از راهروی کناری رد شدم تا به سالنی برم که خانوم ها اونجا بودن . من بحثی رو که فرزاد راه انداخته بود دوست نداشتم و خجالت و عرقه شرم بابت کاره نکرده ای که همه می گفتن انجام دادم تنم رو می لرزوند .
بچه بغل وارد سالن شدم . اولین نفر کیمیا از جاش بلند شد و به استقبالم اومد : سلام خانوم خانوما …
جلوم ایستاد و با چشمای درشت شده به آمینی که بغلم دست و پا می زد نگاه کرد : ای جوووونم ، چه نانازیه با اون چشماش …
صدامو پایین آوردم : خوشگله کیمیا ، نه ؟
ـ پس آمینی که میگفتی این آتیش پاره س … چقدر نازه آذین ..
لبخند زدم . که نگام خورد به حمیده خانومی که با اخم ازم رو برگردوند و صلوات شماره توی دستاش بدجور به چشمم اومد . چرا زود قضاوت می کرد ؟ صدای لاله باعث شد توجه همه به سمتش جلب بشه:
لاله ـ خداوکیلی فرزاده بیچاره هم پاگیره آمین شده … وگرنه لب تر کنه هزار تا خوشگلش جون می دن براش ….
حمیده چشم غره ای به لاله رفت : استغفرالله …. به کاره کسی کار نداشته باش …
مهتاب ـ لاله جان ، مردم اگه بخوان با سر برن تو مرداب به ما ربط نداره مامان جان …
حرفاشون مهم نبود و با چشم دنباله مامان سیمین می گشتم که پیداش کردم . طبق معمول
بغض کرده با چشمای بارونی نگام می کرد که جلو رفتم و روی مبله کناریش نشستم . آمین رو کمی کج گرفتم و گفتم : مامان ببینش ، نگاه چقدر شبیه من شده …
حمیده ـ وا … انگار اولین بارته بچه ت رو میبینی …
بغض کرده یه دله سیر به آمینم نگاه کردم و گفتم : خب بعده سه ماه اولین باره …
دیانا ـ تو تا حالا بچه ت رو ندیدی ؟
آیدا هول پرید بینه حرفا و گفت : آقا فرزادم اومد ، سفره نندازیم ؟ حمیده ـ فرزاد همون شوهره سابقه خواهرته ؟
آیدا لبش رو گاز گرفت که مادرم گفت : بله حاج خانوم ، چون آمین بی تابی می کرد مجبور شد بره دنباله آذین تا بیارتش …
ینی مامان می دونست ؟ حمیده خانوم سری به تاسف تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت که آروم پرسیدم : تو گفته بودی بهش ؟
با دستش لپه آمین رو نوازش کرد . درحالی که نگاهش به آمین بود گفت : ازم خواست نگهش دارم که گفتم مهمون دارم . سپرده بودم مژده و آیدا هم نگهش ندارن ، چون خبر داشتم فروغ رفته ده … می خواستم بیاد سراغه خودت و اومد !
ـ الهی دورت بگردم مامان جونم …
سر بلند کرد و نگام کرد : خدا نکنه بچه … می دونی چقدر دلم تنگت شده بود ؟ ـ خوبم …
ـ با اون وضع که رفتی داغون شدم تا بفهمم کجایی و امَین گفته بود به آیدا که شرکت رفتی … با این همه می دونستم باز کج نرفتی … کجا بودی آذین ؟ ـ خیلی حرف دارم بزنم باهات مامان …
چشماشو ریز کرد و گفت : ایدا اشتباه می کنه ، مگه نه ؟ تو با کِیـ …
با ترس به اطراف نگاه کردم که حرفش رو خورد . فهمیده بود آیدا اشتباه نمی کنه و بهت زده به من و واکنش ترسیده م نگاه کرد که گفتم : نه ، اونطوری که اون میگه نیست به خدا
….
ـ کیهان سابقا مجنون بود و الان فرق کرده … دور بمون ازش آذین …
لبخند زدم . یه لبخند بی معنی ، باید دور می موندم و اینو خودم بهتر از هر کسی می
دونستم . اما من باز گند زده بودم و حالا پایینه اسمه خط خورده فرزاد توی شناسنامه م کیهان هم نوشته شده بود . اما چاره ای نداشتم …. داشتم ؟؟
آمین کمی نق زد . سیمین دستش رو دراز کرد و آمین رو بغل گرفت : برو کمی براش شیر درست کن … درست کردنش که یادت نرفته ، رفته ؟ لبخند زدم : چشم مامان جونم …
ـ اول آب جوش بذار بعد برو شیشه شیر و ساکه بچه رو از فرزاد بگیر ….
ـ بازم چشم …
حضوره آمین خوشحالم کرده بود . فعلا فقط به بودنه آمین و لذت بردن از حضورش
دلخوش کرده بودم و نمی خواستم این خوشی رو خراب کنم . به آشپزخونه رفتم . به جز مژده و آیدا کسی نبود . هر دو در حاله بیرون آوردن ظرف های شام از داخله کابینت بودن ….
مژده ـ آیدا ، تو مطمعنی آذین چشمش دنباله کیهانه ؟
آیدا شونه بالا انداخت و من ترسیدم . دستم رو به چهار چوبه در ورودی تکیه دادم که آیدا گفت : هیس مژده ، می خوای آبروی منو ببری ؟
ـ خداییش خواهرت خیلی پروعه … اصلا فرزاد چرا هنوزم دنباله آذینه وقتی تا این حد درَیده شده ؟
ـ به همون دلیل که آیدین دنباله توعه …
مژده با غیض گفت : من آیدین عاشقمه …
آیدا به طعنه گفت : آره ، اونقدر عاشقه که کور شده و بی اهمیتی تو رو نمیبینه …
مژده از رو نرفت و با وقاحت جواب داد : آیدین از اول زیاده خواه بود … دیگه چیکار کنم براش ؟
آیدا با صدای گرفته گفت : من نمی فهمم که ما سه تا داریم چوبه کارای مامان زری رو می خوریم یا ظلمه بابا به مامان سیمین … وگرنه که نه آیدین باید گیره تو می افتاد و نه آذین می افتاد تو این مسیر و نه من آویزونه امَین می بودم …
مژده صداش رو پایین آورد : بیا برووو دختر ، تو از اولش کیهان توی گلوت گیر کرده بود …
آیدا هول شد و دستش رو جلوی دهنه مژده گذاشت : هیسسس … ببین می تونی لاله رو خبر کنی بیاد جِرمون بده ؟ یکی مثله کیهان به نظرت به من نگاه می کنه یا لاله ؟ من مطمعنم می خواد دو سه روزی یه پارتنر داشته باشه و لاله رو انتخاب کرده ، وگرنه با اون اوضاعه خیلی توپه مالی و ظاهری و اون همه کمالات بعید می دونم اصلا بخواد با خانواده ی ما وصلت کنه …
مژده دسته آیدا رو هل داد و گفت : واقعا خعلی جذابه بی شرف …
بَدمَ می اومد از این تعریفا … از این دم به دقه حرف زدنا راجع به کیهانی که شوهرم بود
. امشب نباید زهر می شد . بودنه این آدمایی که خبر داشتن منو لقمه گرفتن برای برزو اذیتم می کرد . می شد برم خونه ؟ خونه ؟ کدوم خونه ؟ خونه ی کیهانی که خودش اینجا بود ؟ دستم رو به سرم گرفتم . درد می کرد . دوست نداشتم اشک بریزم … امشب آمین پیشم بود … بس نبود ؟ دلم می خواست دخترم رو بغل کنم و فرار کنم .. اما کجا ؟ گوشه ی خیابون یا کناره سطله آشغال ؟ یا شاید خونه ی یه آدمه عوضی که یه شب جای خواب بهم بده ؟ دلگیر شدم از روزگاری که از اولش برام بد نوشته …
صدای دینگ دینگ زنگه پیامکم تو فضای آشپزخونه بلند شد که هر دو نفرشون با ترس به سمتم برگشتن …
آیدا : تو … تو از کِی اینجایی ؟
مژده پشت چشمی نازک کرد : واقعا خروسه بی محله ، زهره م ترکید …
آیدا ناراحت بود ، نگران بود … زیاد نزدیک نبودیم ، اما خواهر بودیم … همین کافی بود که بفهمم دلنگرونه منه و می ترسه گفته هاشون رو شنیده باشم …
گوشی رو از جیبه مانتوم دراوردم و به پیامکی که از طرفه فرزاد اومده بود مشکوک
شدم … فرزاد شبیه مرغه نفرین شده بود که هر وقت خبری ازش می شد چیزه خوبی انتظاره منو نمیکشید …
پایم رو باز کردم . نوشته بود ) بیا توی تراسه اتاقه سابقه خودت ( …
همین … ترسیدم . اگه می رفتم معلوم نبود چیکار می کرد و اگه نمی رفتم ، آمینم … به
گریه افتاده بودم . کاش به حرفه کیهان گوش می کردم و نمی اومدم …. نه ، اصلا … از اومدنم راضی ام ….
به سمته جایی که پیامک داده بود رفتم و در اتاقم نیمه باز بود . خوش بختانه اتاقای منو
ایدین و ایدا طبقه ی بالا بود و کسی از این رفتنه من خبر دار نمیشد . بیشتر دل نگرانه کیهان بودم !
کمی در رو هل دادم . کسی نبود و بادی که می اومد پرده ی حریرم رو تکون می داد …
در تراس باز بود … پر استرس دستامو جلوی بدنم به هم قفل کردم و گوشه ی لبم رو جویدم
… یه قدم جلو رفتم که صدای کیهان باعث شد سره جام میخ وایسم …
ـ یادش بخیر ، فرزاد یادته اون موقع کنار اون درخت بزرگه می دویدیم و زری آب می ریخت رومون ؟
تعجب کردم ، چقدر صمیمی …. فرزاد جواب داد:
ـ آره ، فکر کنم می خواسته آقا بیاره خونه و ما مزاحمش شدیم …
به این شوخیه بی مزه قهقهه زد و لبم رو گاز گرفتم . زری همه جا سببه خجالت شده بود
. در عوض کیهان گفت : چه خوب بود اون موقعا …
فرزاد پر حسرت گفت : آره … اما تو از همه خوشبخت تر شدی …
کیهان خندید : آره ، دمُم رو گذاشتم کولم و درَ رفتم …
ـ شانس آوردی مگه نه ؟
کیهان با همون خنده و خیلی بیخیال گفت : آذین رو که از دست دادم کلی شانس آوردم …
اما انگاری تو توی مخمصه افتادی …
عقب عقب رفتم و بی حال لبه ی تخت نشستم . فیلم بازی می کرد ؟اما چرا دارم خفه میشم از این همه بی رحم بودنش ؟ فرزاد ـ یادمه خاطرش رو می خواستی …
کیهان ـ اوووو ماله خیلی سال پیشه … والا اونور اب یه کِیسایی داره که آدم حیفش میاد بیاد اینوره آب … خداوکیلی مغزه خر خوردی زن گرفتی ؟ الان که اشاره کنی دخترا برات می میرن ، چرا بند رو آب دادی ؟
فرزاد ـ دیگه اگرم بخوام نمی تونم نادیده ش بگیرم ، آمین این وسطه …
دروغ می گفت … فرزاده لعنتی … اگه لب تر می کرد ، آمینم رو می بردم و برای
همیشه می رفتم … این به این جا اومدنم هم از ذاته کثیفی بود که داشت … می خواست به من ثابت کنه که کیهان منو دور انداخته … فرزاد از زندگیه من چی می خواست ؟ کیهان ـ نمی ترسی بچه هم مثله مادرش بشه ؟
دستم رو روی قفسه ی سینه م گذاشتم . قطره های اشکم روی دستم ریخت . با دست دیگه
م جلوی دهنم رو گرفته بودم . کیهان داره بد فیلم بازی می کنه … من این کیهان رو دوست ندارم …. خدایا تو سرش چی می گذره ؟ فرزاد ـ من از خدامه شکله مادرش باشه …
صدای پورخند کیهان رو شنیدم : انگاری هنوزم خیلی دوسش داری …
اما فرزاد با یه آرامشه خاطری گفت : خیلی شکله بابای آذینم وقتی فهمید زری داره خیانت می کنه بهش ؟
کیهان ـ نه ، تو انگار خیالت راحت تره … یادت رفته بابای آیدین هنوزم تو قلبش باتریه
؟
تیکه انداخته بود . کیهان فهمیده بود من آدمه این بازیه کثیفی که فرزاد راه انداخته بود نیستم . همین که می دونست کافی بود اما دلگیر بودم ازش … از خودش و از حرفاش …
کیهانم می تونست این همه بد باشه ؟ از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . کیهان
شوهرمه ! فرزاد شوهره سابقمه … هر دو توی تراسه اتاقه سابقم دارن ازم بد می گن … از کِی این همه زندگیه من پیچیده شده بود ؟
از پله ها پایین می رفتم . با پشت دست اشکای روی گونه م رو پاک کردم . پله ی یکی مونده به اخر کسی جلوم رو گرفت . سر بلند کردم و با دیدن سپهر وا رفتم ..
دندون قروچه ای کرد و گفت : می بینم که به شوهره سابقت هنوز سرویس می دی !
لبم رو گاز گرفتم : برو کنار سپهر …
پوزخند زد : دیگه آشه دهن سوزی هم نیستی ، به چیت می نازی مفنگی ؟
اخم کردم . چه شبه مزخرفی بود و چقدر هوا کم بود برای نفس کشیدن . پر بغض گفتم :
برو کنار بذار برم …
ـ چه خبره اونجا ؟
صدای فرزاد از پشته سرم می اومد و منم به عقب برگشتم … فرزاد اخم کرده بود و
کیهان دو پله بالاتر از اون ایستاده بود . دستای کیهان به نرده ها بود و اونقدری عقده هاش از سپهر سره دلش مونده بود که سر نرده ی بیچاره خالی می کرد و سر انگشتاش سفید شده بود
.
نگام رو از دستای کیهان تا صورتش بالا بردم که فک منقبض شده ش چشمم رو گرفت
. صدای سپهر رو شنیدم : چه خبر باید بشه ؟
فرزاد با همون اخم و با جدیت گفت : از سره راش بکش کنار بچه ….
سپهر پوزخند زد و گفت : غیرتت رو باد برده ؟ زنت داره آمار می ده من نفله م ؟ خشک زده و مبهوت تند به سمته سپهر برگشتم که با پوز خند نگام میکرد . کیهان سرخ
شده خواست پایین بیاد که فرزاد زودتر به خودش جنبید و از کنارم رد شد . یقه ی سپهر رو گرفت و از لا به لای دندوناش خط و نشون کشید : دهنت رو می بندی یا خودم گِل بگیرمش
؟
کیهان مثله باد از کنارم گذشت و بی مقدمه مشته محکمی به چونه ی سپهر زد و غرید :
آذین هرچی که باشه وقتی می دونی صاحابش فرزاده اون دهنه گشادت رو ببند …
فرزاد کیف کرد و خندید . کیهان سرخ شده بود و من می دونستم که خطرناکه این همه عصبانیت . نمی دونم از کجا یهو سر و کله ی آیدین پیدا شد و همه پایین راه پله بودیم که آیدین گفت : چه خبره اینجا ؟
سپهر خندید و رو به روی کیهان ایستاد : چیه ؟ به توام سِر …
از کیهان و اعصابه نامیزونش می ترسیدم و تند گفتم : تو رو خدا … بسه …
سپهر به سمته من برگشت که تارخم شد قوز بالا قوز و سر و کله ش پیدا شد : کنفرانسه مطبوعاتیه ؟
به من نگاه کرد . همه نگاهشون به سپهر و گوشه ی لبه خونیش بود که به تارخ اشاره
کردم تا به کیهان نگاه کنه … با دیدنه کیهان انگار دو هزاریش افتاد که آرنجه کیهان رو گرفت و گفت : راستی کیهان آقای مَلِک کارت داشت …
آرنجش رو کشید که کیهان کلافه آرنجش رو از دست تارخ بیرون کشید : چیه ؟ فرزاد با اخم جلو رفت و با انگشته اشاره ش تهدید کرد : دور و بر آذین ببینمت … بد میشه سپهر …
آیدین ـ آذین چیکار کرده ؟
تارخ ـ حتمی باید خواهره بدبختت کاری کرده باشه تا توام گردنه اون بندازی ؟
فرزاد به سمت تارخ برگشت و سوالی نگاش کرد که تارخ پوزخند زد : بد میگم ؟
فرزاد هنوز گنگه حضوره تارخ و این حمایتش بود که سپهر پوزخند به لب رفت و فرزاد رو به آیدین کرد : به ولای علی بد می بینی روش دست بلند کنی …
مچه دستم رو کشید و از جمع دور کرد سمت سالن می رفتیم که دستم رو کشیدم . به سمتم برگشت . کلافه نگام کرد : چته باز جفتک می ندازی ؟
فقط با چشمای اشکی نگاش کردم که گفت : به من چه پسر خاله ت گوساله ست ؟ اینم مقصرش منم ؟
چیزی نگفتم . انگار دیگه ته کشیده بودم . مثله لکه ی رنگی که برای پاک کردنش به هر کاری تن زده باشی و حالا نا امید باشی از اینکه اون لکه پاک بشه …
من برای سر عقل آوردنه فرزاد و شکستنه غروری که این همه خودش رو حق به جانب می دونست به هر دری زده بودم و حالا کم اورده بودم . ته کشیده بودم … بهش پشت کردم و رفتم تا به آمینم برسم … رفتم تا به امُیدم برسم . رفتم تا نفسی تازه کنم از این همه بهُبهُه ی غرق شدنم بینه آدمای زندگیم … کیهان هم امشب درد بود .
آمین رو از بغله مامان سیمین گرفتم و روی مبل کِز کردم . دخترکم رو بغل گرفتم . مثله
دزدی که الماسی که دزدیده رو بغل گرفته ، همونقدر مراقب ، همونقدر پرُ از ترس از دست دادنش … مامان سیمین نگران نگاهم کرد و گفت : گشنشه بچه ….
نگام به آمینه متعجب بود و دستایی که بی هدف توی هوا تکون می داد و گفتم:
ـ اَ… الان دلم می خواد قیامته خدا که میگن ظهور کنه …. از همونا که آدما بنا به
کِردارشون حیوون می شن …. از همونا که دسته همه پیشه همه رو می شه … الان شیشه شیرش قله قافم باشه میرم بیارم ، ولی نخواه برم از فرزاد بگیرم …
سرم رو بلند کردم و به سیمینه بغض کرده که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم و گفتم :
توامَ اون موقعا که زری بساطه آه و ناله ی سوریش رو راه می نداخت تا بابا رو بچزونه و منو می برُد پیشه خودش همینقدر بیتابم بودی ؟ …
جواب نداد که اشکم ریخت و گفتم:
ـ همونقدر که اون روز اومدی جلو خونه و زار زدی که زری منو بهت بده … همونقدر
وقتی آمین دوره ازم بیتاب میشم …. خسته میشم … فرزاد می دونه داغه آمین خعلی داغه و منو می سوزونه که اینطوری دارم می سوزم و نباید چیزی بگم بهش …
کسی یه شیشه شیر از کنار سیمین سمتم گرفت که سیمین هولزده اشکای پای چشمش که از دیدنه بیچارگی دختر بیچاره ش بود رو پاک کرد و سمته صاحبه دست برگشت….
منم کمی خودمو خم کردم برای دیدنش که با دیدنه دیانا ساکت نگاش کردم . شیشه شیر رو نزدیک تر آورد و گفت : برای دختره کیاناس ، گیس بریده هنوز شیشه شیر داره باهاش آب میوه می خوره … شیره خشک نبود ، داخلش رو آب و نبات پر کردم بده بخوره بچه …
انقدم بی تابی می کنی ، نگو اون بچه س… طفلی می فهمه ….
سیمین شیشه رو گرفت و مثله همیشه متین جواب داد : ممنون از محبتتون …
دیانا لبخند نصف نیمه ای زد و جواب داد : فقط بی تابیه آذین دلم رو ریش کرد . بازم ببخشید دخالت کردم …
دور شد و سیمین شیشه رو سمت من گرفت : بد نبود تشکر می کردی مامان جان …
شیشه شیر رو گرفتم و سمت دهن آمین نگه داشتم . با ولع شیشه رو گرفت و مشغول میک زدن شد که گفتم :
ـ مادرش صلوات شمارش رو تعداد می زنه تا حساب کتاب صلواتاش رو داشته باشه و بعد پشت چشم نازک می کنه برای منه بدبختی که لقمه گرفته شده بودم برای برزو … ) سر بلند کردم و نگاش کردم ( مامان تهمت زدن انقد آسونه ؟
خم شدو پیشونیم رو بوسید . دواره صاف ایستاد:
ـ بعده این همه وقت دیدمت ، دست برنمی داری از شکایت و ناله ؟ ـ کلی حرف دارم بزنم برات …
لبخند غمگینی زد : چشمه بابات رو دور دیدم و دارم یه دله سیر نگات می کنم ….
مژده ـ بفرمایید شام ، غذا حاضره ….
سیمین ـ پاشو بریم عزیز دلم …
ـ نمیام مامان ، بگو بچه رو داره غذا می ده …
سری تکون داد و گفت : والا اگه میزبان حساب نمی شدم منم نمی رفتم ….
ـ برو ، من خوبم ….
لبخند زد و رفت . یعنی همه رفتن . من موندم و خودم . راضی بودم از این تنهایی ،

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن