رمان رسوایی پارت۷

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

پیاده شدم و تارخ رفت ، اما سر خیابون نگه داشت . سپرده بود اگه هوا خیلی پسَ بود بزنم بیرون و خودش یه فکری می کنه . چیزی نگفته بودم و خودم خوب می دونستم هوا اونقدر پسَ هست که به زنده بودنم شک کنم . گوشه ی لبم رو اونقدر کنده بودم که شوری خون حاله بدم رو بدتر می کرد . جلو رفتم و زنگ آیفون رو زدم .
ـ کیه ؟

صدای آیدا بود و بعدشم تیک باز شدنه در ، آخرین نگام رو به ماشین تارخ دوختم و
وارد خونه شدم . داشتم به سمت اتاقک خودم می رفتم که تند در ساختمون باز شد و آیدین بیرون زد ، بعدش بابام و بعد سیمین و آیدا …
مژده برگشته بود و همونجا روی پله ی جلوی خونه دست به سینه نگاه می کرد . تا به
خودم بیام یه سمته صورتم کوبیده شد و روی زمین افتادم . سیمین با دیدنم بی حال روی زمین افتاد و آیدا خواست جیغ بزنه که بابا هلش داد : خفه خون بگیر آبرو دارم من …
آیدین موهامو چنگ زد و با مو از روی زمین بلندم کرد . کشون کشون منو برد سمته
خونه و آیدا زیر بغله سیمین رو گرفت . وارد ساختمون شدیم که با گریه گفتم : به خدا من کاری نکردم …
ایدین گوشه ی سالن پرتم کرد و داد زد : فرار میکنی ؟ می فهمی آبرو چیه ؟ بابا ـ خدا لعنتت کنه آذین ، خدا لعنتت کنه که سکه ی یه پولم کردی ….
آیدین جلو اومد سیلی بعدی رو همون جای قبلی زد و خون پاشید روی پارکت کفه خونه
که سیمین دوید . جلوم وایساد و گفت : ولش کن ، اون کاری نکرده ، من دختره خودم رو می شناسم …
بابا که دستش رو روی قلبش گذاشته بود روی مبل نشست و بی حال گفت : اون بچه ی زریه ، اون خوده زریه …
سیمین از ته دلش جیغ زد : اون دختره منه لعنتی …. اون بچه ی منه … بچه ی من پاکه

آیدین بازوی سیمین رو گرفت و کناری کشید . افتاد به جونه من … فکم درد می کرد و زیر لگدای پشته همی که ایدین می زد نا نداشتم .
سیمین جیغ میکشید و آیدا به بازوی ایدین چنگ می زد تا هلش بده … آخرش آیدین خودش از نفس افتاد و روی زمین نشست . بغض کرده گفت :
ـ چرا ادم نمیشی ؟ چی می خوای از زندگی ؟ فرزاد چی کم داشت ؟ بعده گندی که زدی برزو حاضر بود تو رو داشته باشه ، چرا عینه بختک شدی ؟ تو اینطوری نبودی …
نالید . ایدین رگه غیرتش باد کرده بود . در عینه نفرت دلم براش سوخت …. فرزاد آتیش انداخت توی زندگیمون … آیدا با صدا گریه می کرد و کنار سیمین نشسته بود .
بابا رنگش پریده بود و می دونستم قلبش الان بنای ناسازگاری گذاشته . نا توان از جا بلند شد و گفت : بندازین بیرون از خونه لکه ی ننگ رو …
حتی نای تکون خوردن هم نداشتم و فقط به زحمت چشم باز کردم . الان نه ، الان وقته
بیرون پرت شدن نبود . می خواستم دهنم رو باز کنم و بگم نمی خوام …. بگم شده تا صبح کتک بخورم می خورم و نوشه جونم میکنم اما بیرون نمیرم …
من از تارخه منتظر مونده و از کیهانه خط و نشون کشیده خجالت می کشیدم . اما نمی تونستم بگم نمیرم … نمی تونستم دست و پا بزنم .
ایدین اشک از گوشه ی چشمش راه گرفته بود و با اخم زیر بازوم رو گرفت و بلندم کرد
. تموم تنم تیر می کشید . کف دستم باز خونریزی کرده بود . پاهام رو زمین کشیده می شد و شبیه یه تیکه گوشته از بدن جدا شده بودم که گرم بود ولی حس نداشت !
از در خونه بیرونم انداخت که کفه آسفالت افتادم . سرفه های خشکی می کردم که شوری خون بیشتر زیر زبونم مزه می کرد . سعی کردم سره جام بشینم که نتونستم و بدتر افتادم .
آیدین و آیدا دمه در بودن …
آیدا ـ غلط کرد آیدین … تو رو خدا ولش نکن همینطوری …
آیدین ـ سگ تو روش نگاه نمیکنه … تا خرخره تو لجن رفته یه وجب بیشترش به هیچ جا بر نمی خوره .. دیگه برنگرد اذین !
صدای کوبیده شدنه در تو گوشم هزار بار تکرار شد . چشم چپم بسته بود و چشم راستم نیمه باز…. باورم نمیشد که دور انداختنم … من هرزه نبودم و هرز نپریده بودم . صدای ترمز ماشینی رو کنارم شنیدم . انگار تارخ رو یادم رفته بود که ترسیدم. ترسیدم
که گیره همون گرگ هایی بیفتم که همه می گفتن خودمم از اونام …. تند پیاده شد و کنارم روی پاهاش نشست : یا حضرته عباس ، چت شده ؟ …. بی شرفای …
بی طاقت از جا بلند شد و می خواست به خونه بره به قصد دعوا کردن با اون آدمایی که من از چشمشون افتاه بودم….
با دستم پاچه ی شلوارش رو گرفتم . صبر کرد و انگار به سمتم برگشت که با دیدنم بلند گفت : اهَ …. ای سگ برینه روحه بابات آذین …
از روی زمین بلندم کرد و روی صندلی شاگرد منو نشوند و خودش تند سمت راننده نشست و گاز داد : لامصب من الان چی بگم به کیهان اخه ؟ چطور می تونن ؟ حرفی برای زدن نداشتم . تارخم مثله من از کیهان می ترسید . استرس گرفته بودم .
ترس و ناراحتی و درد قاطی شده بود .
مستقیم بیمارستان رفت . باز منو روی دستاش گرفت و من گنگ می شنیدم که پرستارا دور و برش دکتر دکتر می کردن … تارخ دکتر بود ؟ چشمام سیاهی رفت !
سرم تیر میکشید و کفه دستم می سوخت … چشم که باز کردم نگام به پنکه ی خاموشه روی سقف افتاد و یادم اومد آیدین چیکارم کرد و بابام چی گفت …
حسه یه بچه ی کوچیک رو دارم که سره راهش گذاشتن تا یکی بیاد ببره … یه بی
خانواده ی تنها ! چه فحشه زننده ای … دلگیر میشم از خدا … خجالت میکشم از خودم و از کیهانی که قطعا می خواد منو ببینه و تارخی که وقتی سرم رو برگردوندم دیدم روی مبل خوابش برده …
استرسه برخورد با کیهان از پا درم آورده و شبیه غول آخرین مرحله ی بازیه ترسناکه
برام . صدای زنگ تلفنه تارخ اتاق رو برداشت که از جا پرید و تند گوشی رو کنار گوشش گذاشت : الو …
سرش رو بلند کرد و منو دید . از جاش بلند شد . با دستش گوشی رو کنار گوشش نگه
داشته بود و پشته دسته دیگه ش رو روی پیشونیم گذاشت و جواب داد : تو دهنه منو سرویس کردی مرده حسابی …
دستش رو برداشت و زل زد به چشمه نیمه بازم و باز جواب داد : ینی چی کجاست ؟ بهت بگم تا باز بری گند بزنی تو اعصابش ؟ خودش کم درد و بدبختی داره ؟ چی ؟
به سمت در اتاق برگشت : تو تو بیمارستان چه غلطی می کنی اخه ؟ … واستا تا بیام جلوی پذیرش …
گوشی رو قطع کرد و به سمته من برگشت : به خدا یه جو عقل اگه تو مغزش مونده بود اونم تو پروندی… اومده بیمارستان …. اشوب نکنه صلوات ….
از در بیرون زد . ترسیدم ، از کیهان و از آبرو ریزی برای تارخی که اینجا ابرو داشت
… به سختی از جا بلند شدم و نگام به لباسای نویی افتاد که کنار تخت بود . حتی مارکه اونا کنده نشده بود .
تارخ فکره همه جا رو کرده بود . جون کندم تا عوضش کردم . فرزاد راست می گفت که بلایی به سرم میاره که از زنده بودن و رفتن از خونه ش پشیمون بشم …. من پشیمون نبودم ، ولی عرصه اونقدری برام به تنگ اومده بود که حالا جایی به جز رفتن خونه ی فرزاد نداشتم
.
باید می رفتم . باید قبل از اومدنه کیهان می رفتم . کیهان خون به پا می کرد اگه منو اینطور می دید و من حتی نگرانه آیدین بودم . کیهان اونو هم مثل برزو زنده نمی ذاشت !
لنگ می زدم هنوز ، گوشه ی درو باز کردم و سرک کشیدم . خبری از اونا نبود.
لنگ لنگون به سمت انتهای راهرو رفتم تا از سمته راستش برم . اما اونجا دقیقا ایستگاه پرستاری بود پشت دیوار پناه گرفتم . تارخ کیهان رو گوشه ای کشیده بود و ریز باهاش حرف میزد : گفتم خوبه ، چند بار باید یه حرف رو بزنم ؟
کیهان ـ به حضرته عباس الان اینجا رو محشره کبری می کنم برات تارخ ، آذین کوش ؟ ـ خونه ش …
کیهان ـ شِر نباف به هم … لاله می گفت نیست !
تارخ ـ تو با لاله بودی از دیشب ؟
کیهان ـ جاده خاکی نزن برا من ، آذین کو ؟
تارخ ـ جاده خاکی ؟ گوساله تو دیشب از دوست دخترات حرف می زنی و امروز سراغه اذین رو از لاله گرفتی بعد می گی تب می کنم و میمیرم برای آذین ؟ کیهان ـ تـ ..
ـ خداروشکر جفتتون اینجایین …
صدای یه زن بود . سرک کشیدم . کیمیا بود . به عقب رفتم و با همون ظاهره آشفته و مریضم به سمت در خروجی رفتم .
معنیه اشکای بی معنی ای که از گونه م سُر می خورد رو نمی فهمیدم . خب کیهان حق
داشت زندگی کنه ، نداشت ؟ پس چرا اسمه لاله چاقو میشه و جیگرم رو ریش ریش می کنه ؟ صدای هق هقم بلند شد . باید می رفتم . باید دور می شدم از زندگیش که وباله گردنش
نشم … باید برم و فرزاد راست می گفت خونه ی اول و آخرم همون قبرستونیه که فرزاد تعیین کرده …
از بیمارستان بیرون زدم و سمته دیگه ی خیابون دقیقا رو به روی در خروجی وایسادم تا ماشین بیاد . منتظر تاکسی بودم . قحطی تاکسی اومده بود انگار …
با پشت دسته سالمم گونه هام رو از اشک پاک می کردم و انگار مصیبتم تمومی نداشت که باز میریخت از چشمام … تاکسی جلوم ترمز زد که صدای عربده ی کیهان رو شنیدم :
آذییییییین….
به رو به روم نگاه کردم . کیمیا و تارخ و کیهان کنار هم ایستاده بودندپ و نگاهه خشک شده و متعجب کیمیا رو دوست نداشتم . بی اهمیت سوار تاکسی شدم : آقا تو رو خدا برو …
راننده راه افتاد و من پر استرس به کیهانی که سمته ماشینش می دوید نگاه کردم کیمیا و
تارخم دنبالش … تارخ با روپوش سفیده پزشکی و من چقدر زندگی رو حرومه این آدما کرده بودم …
ادرسه ویلای فرزاد رو دادم . دوست نداشتم برم … ته دلم آرزو میکردم نرسم . من فرزاد رو دوست نداشتم و بر عکس ، متنفر بودم ازش ….
با صدای بلند توی این اتاقک فلزی تاکسی گریه می کردم و راننده ی بیچاره حتی نمی تونست مشکلم رو بپرسه ! خیلی طول نکشید که رسیدیم . رو به راننده گفتم : من … من ..
هیچی ندارم …
ـ اشکال نداره آبجی …
دلش سوخته بود و این روزا همه دلشون برام می سوخت حتی خودم برای خودم ! پیاده شدم . تاکسی رفت و جا به جا ماشینه کیهان پارک شد و صدای ترمزه شدیدش گوشم رو اذیت کرد . تند پیاده شد که دو سه قدم عقب رفتم . با دیدنم ماتش برد . انگار کبودی روی صورتم به چشمش اومده بود ..
کیمیا از در عقبی و تارخم از در سمته شاگرد پیاده شدن ..
به سمت ساختمونه فرزاد نگاه کردم . صدای اهنگش تا خیابون می اومد . امشبم پارتی گرفته بود . مثله همیشه … حتما الان تا خرخره مشروب خورده و مسته و احیانا دو تا دخترم کنارشن ….
کیهان جلو اومد که قدمی عقب رفتم : واستا اذین حرف بزنیم …
ـ می … می خوام برم ….
کیهان ـ بری اون تو همه چیز تموم میشه …
ـ تموم … تموم شده س … نباید برمیگشتی …
کیهان عصبی و سرخ شده زمزمه کرد : هق هق نکن عینه مته میره رو اعصابم …
دستم رو گذاشتم جلوی دهنم … کیهان به گریه م حساس بود . کیمیا مات برده به مکالمه ی ما نگاه می کرد و تارخ گفت : این راهش نیست آذین …
عقب رفتم و دستم رو برداشتم : من نمی ذارم کیهان پای من بسوزه …
کیهان رگه گردنش ورم کرده بود : به ولای علی بری اون تو بد میشه اذین … بری وره دله اون بی پدر بد میشه آذین …. آذین تو گه می خوری نذاری من پا سوزت شم …
ـ تو لاله رو داری ، تینا رو هم داری….
کیهان ـ مسخره بازی در نیار ….
زار زدم : می خوام بمیرم کیهان … بمیرم …
کیهان عریده کشید : آذین …
ـ میری برای آیدین واسه سر و صورته کبودم خودت رو بدبخت می کنی ، آبروی خودتو میبری به خاطره من …
ـ نمیرم … هیچ جا نمیرم از خره شیطون بیا پایین …
بهش پشت کردم و به سمت ویلا دویدم که صدای قدمای کیهان رو پشت سرم شنیدم . چند قدم مونده بود تا در ویلا که نیمه باز بود و می دونستم موقع مهمونی همیشه نیمه باز می مونه تا مهمونا برن داخل بی معطلی ….
اما هنوز چند قدم نرفته بودم که دسته کیهان دور شکمم حلقه شد . پهلوم تیر کشید : آی

آی گفتنم دله خودمو کباب کرد . اونم با گریه و هق هق … کیهان منو تو بغلش گرفت و با دست دیگه سرم رو به سینه ش تکیه داد که تارخ گفت : کیهان پهلوش….
فشار دستش رو کمتر کرد . من تمومه بدنم درد می کرد و نای دست و پا زدنم نداشتم …
صدای کیهان رو شنیدم …
ـ تارخ بشین بریم …
منو بغل گرفته برد و روی صندلی عقب نشوند . خودشم کنارم نشست . مچه دستم رو محکم گرفته بود تا از در دیگه پیاده نشم … تارخ پشت فرمون نشست و کیمیا کنارش …
قفل مرکزی ماشین رو زد و کیهان دستم رو ول کرد . خودمو گوشه ترین گوشه ی ماشین کشیدم و بی جون به درش کوبیدم : باز کن تارخ تو رو خدا …
کیهان ـ کی زده تو رو ؟ کیمیا ـ چه خبره اینجا ؟
تارخ ـ واستا کیمیا بعد توضیح می دم …
پیشونیم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و گریه می کردم . کیهان کلافه بود ، نقطه ضعفش گریه ی من بود و من اینو می دونستم .
کیهان ـ آذین گوشِت بامنه ؟
اهمیت ندادم که صدای کیمیا بلند شد : یکی بگه چه خبره اینجا ؟ کیهان با اون دختری که لاله تعریفش رو کرده چیکار داره ؟
تکیه م رو گرفتم و به صندلی جلو به کیمیا نگاه کردم که بی رحم شده بود ….
کیهان ـ لاله چی گفته مگه ؟
تارخ ـ ایِ بدبختی … ایِ بدبختی ، کیمیا خانوم تلاشت رو بکن تا خون به پا کنی …
کیمیا به عقب برگشت رو به کیهان گفت : تو با این دختره چیکار داری ؟ کیهان ـ دختره اسم داره کیمیا !
کیمیا ـ هرکی می خواد باشه ، سالم نیست ..
هیچ حرفی برای زدن نداشتم … کیهان داد زد : تارخ به مرگه آذینم می کوبم دهنشا …
تارخ ـ کیمیا دهنت رو ببند تو …
کیمیا دلگیر گفت : به خدا مامان دق می کنه …
کیهان نگران به سمته من برگشت : چرا داری می لرزی تو ؟
عصبی رو به تارخ گفت : چشه تارخ ؟ چه غلطی کنم ؟ داره می لرزه …
تارخ ـ کیمیا اون بسته قرصه توی داشبورد رو بده کیهان ..
کیمیا سرسنگین بسته رو درآورد و بغله کیهان انداخت .. کیهان نزدیکم اومد و غر زد :
گفتم نبرش تارخ ، گفتم بی شرف … گفتم نبر اینو بینه جماعته یابو …
کیمیا با هول گفت : آذین با تارخ بوده ؟ ) رو به تارخ ( آره تارخ ؟ تو با این دختره بودی
؟ تو از دیشب که نبودی دنباله این دختره بودی ؟
تند خودم رو جلو کشیدم و با تمامه تنی که درد می کرد از نکشیدنه مواد و کتک خوردنه مفصلم گفتم : به خدا کیمیا تارخ مثله آیدینه … نه .. نه ینی تارخ داداشمه … به مرگه آمینم راست میگم … ) رو به کیهان ( تو بگو بهش .. ) رو به تارخ ( مگه نه ؟
تارخ به کیمیا گفت : به قرآن کیهان نکوبه تو دهنت خودم می کوبم ، خفه میشی یا نه ؟ کیهان ـ آروم باش آذین …
با صدای بلند تر گریه کردم و گفتم : به خدا من با تارخ نبودم … ینی اونجوری که اون فکر می کنه نبودم .. به خدا راس می گم ….
از هق هقه زیاد نفسم تنگ اومده بود . خوده کیمیا به هول و ولا افتاد و کاملا به عقب برگشت : باشه آذین … آذین غلط کردم … کیهان تو رو خدا یه کاری کن …
کیهان داد زد : خفه شو کیمیا …. خفه شو …
کیهان منو کشید تو بغلش و یه دونه از قرصایی که تارخ گفته بود به خوردم داد . با مشته بی جونم کوبیدم به سینه ی کیهان و گفتم :
ـ برو لعنتی … ولم کن ، برو … ببین چیا میگن راجع بم ؟ …
کیهان تنگ بغلم گرفت . نهایته بی انصافی بود که می دونست بغلش برام حکمه تسکینه
….
تارخ ـ الان می خوابه کیهان …. مراقبش باش …
صدای فین فینه کیمیا بلند شد و گفت : به خدا نمی خواسـ …
کیهان غرید : هیچی نگو فقط …
خواب رفتم …. آرزو کردم بیدار نشم . من بدن درد و خماری رو دوست نداشتم … خونه کیهان به جوش می اومد اگه خبر دار می شد .
سر درد لعنتیم انگار تمومی نداشت . کفه دستم رو گذاشتم روی سرم که حس کردم پشت دستم تیر کشید . چشمم رو که باز کردم سرمی که به دستم بود رو دیدم . خوبیه دکتر بودنه تارخم همین بود . به زحمت سر جام نشستم . بدنم خارش گرفته بود و آبریزش بینی گرفته بودم . من خمار بودم و دلم افتادن و خوابیدن می خواست ولی بدن دردم اجازه نمیداد …
از جا بلند شدم . کیسه ی نایلونی سِرُم رو دستم گرفتم . در اتاق باز بود و من خواستم از اتاق بیرون برم که صداهاشون رو شنیدم :
کیمیا ـ نمی خوای بری ببینی حالش چطوره ؟ تارخ سرسنگین جواب داد : لازم نی …
کیهان ـ آیدین همچین کرده باهاش ؟
تارخ ـ خب که چی ؟ ندیدی می ترسید ازت ؟ ندیدی می ترسید که بری سروقتش تا حدی که خواست بره پیشه همون لاشخوری که این بلا رو سرش آورده ؟ کیمیا ـ خب برا چی بره اونجا ؟
تارخ ـ واسه افکار مزخرفه تو و امثاله تو راجع بهش…
کیمیا ـ من ؟
تارخ ـ په نه په ننه ی من بود دو ساعت میگفت آذین سالم نیست سالم نیست …
کیمیا ـ به مامان رئوف چیکار داری ؟ بگم غلط کردم راضی میشی ؟کیهان ـ اوهَه … عینه سگ و گربه می خواین بپرین به هم برین بیرون …
کیمیا ـ میخوای نگهش داری ؟
کیهان ـ همچین حرف میزنه انگار راجع به گربه حرف میزنه …
کیمیا ـ چتونه شما ؟ انگار حرفه من سَمه که هی نیش می زنین ….
کیهان ـ نگهش می دارم … حتی اگه خوده خرش بخواد جفتک بندازه هم نگهش می دارم
… من دیگه اون اسُکله چند سال پیش نیستم بذارم بره …
کیمیا ـ تو … تو از قبل می شناختیش ؟
کیهان ـ من از اول آذین رو دوست داشتم ، اون اصلا ۱۴ سالش بود که می خواستمش

کیمیا ـ وااا … کیهان اون موقع که خیلی بچه بوده …
کیهان ـ من که بچه نبودم … من حتی دست درازی هم نکردم بهش ، برا من بودنش کافیه

ـ مامان غوغا می کنه …
کیهان ـ بچه نیستم ، چهل سالمه …. می خوام نهایتا تا ۶۰ سال عمر کنم حداقل بیست ساله مابقیش رو بفهمم آرامش ینی چی ؟
کیمیا ـ این حرفا که پشتش هست چی ؟
کیهان ـ اون موقع که زری و اون بابای الدنگش تو گیر و دار طلاق بودن و سیمین داشت بزرگش می کرد ، آیدین دم به دقه دنباله مژده و قِر و فِرِش بود آذین بی صاحاب افتاده بود تو دست و پا … با سیمین تنها تو اپارتمان بودن تا باباش تکلیفه زری رو مشخص کنه … من خودم بزرگش کردم با سیمینی که جز من نمی تونست اسمه آذین رو جایی ببره چون همه می گفتن مادرش نیس … پادوی بردنَ و آوردنش از دبیرستان و کلاس زبان و کوفت و زهره
مارش خودم بودم . می فهمی بزرگ کردن ینی چی ؟ ینی خط به خطش رو بلدم.. آذین خار تو پای من می رفت انگار توی چشمش رفته بود که جون می داد برام … اما مرز حالیش بود ، خط قرمز حالیش بود . دست از پا خطا نکرد جلوی منی که تشنه ش بودم بعد بیاد وقتی شناسنامه ش رنگیه با مرده غریبه بریزه روی هم و یادش بره بچه داره ؟ با عقل جور در میاد ؟ رفتم چون فکر می کردم خوشبخت میشه و من فقط با سیمین ۴ یا ۵ سال اختلافه سنی دارم و اگه باشم ، جای عشق و همدم براش پدری می کنم … اگه بمونم عرصه براش تنگ میشه و جوونی نمیکنه … من اگه ولشم کردم واسه خاطر خودش ولش کردم … اما این بار می خوام واسه خاطره خودم ولش نکنم … خودخواهم کیمیا ؟ نفهمم کیمیا ؟ کیمیا ـ او .. اون میگفت … میگفت که …
کیهان ـ تپُقُ نزن ، حرفت رو بزن …
کیمیا ـ میگفت .. معتاده ..
کیهان خونسرد جواب داد : خب باشه ، چی عوض میشه ؟ جای آذین ، شمره ذی الجوشن میاد جلو چشمت ؟ آذین الان بچه داره …. شوهر داشته …. معتاده … حس می کنی از ریخت افتاده ؟ خب قبول … اما من می خوامش … شده تو روی دنیا وایسم می خوامش … مهم اینه جلو چشمم از همه خوشگل تره … جذاب تره … مهم اینه که دخترش رو ندیده دوست دارم چون دختره آذینه … مهم اینه که بعده ۶ ، ۷ سال تو این خونه آرامش دارم چون آذین توش
داره نفس می کشه …. بَدمَ میاد از خرعبلاته مردم میگی ، بَدمَ میاد از زندگیه بی درو پیکری میگی که بقیه براش ساختن … سخته فهمیدنش ؟ تارخ ـ صداتو بیار پایین توام انگار به میخ کشیدنت …
کیهان ـ زور داره با این سن و قد و هیکل برام تعیین تکلیف کنن بگن مادرت چی میگه
خواهرت چی میگه ؟ خودش تو رو داره و مادره منم شوهرش رو داره … منم می خوام آذین رو داشته باشم ، سخته فهمیدنش ؟
تارخ پوفی کشید که از اتاق بیرون اومدم …. جلو رفتم و رو به روی کیمیا وایسادم . از روی مبل بلند شد و نگران گفت : خوبی ؟ چرا پاشدی اخه ؟
بغضم رو قورت دادم و خواستم قوی باشم ، نمی شد . صدام می لرزید از خماری و گفتم : من …. من هیچوقت به زندگیه کیهان برنمی گردم … نمیگم بیشتر از مادرت برای پسرش
… ولی هم اندازه ی حمیده خانوم دلهره دارم برای زندگیش … هم اندازه ی تو ، ولی خیلی بیشتر از تو نگرانم براش …. من خطا نرفتم کیمیا … هرز نپریدم کیمیا … تارخ برام برادری کرد ، کاری که آیدین نکرد … به خدا فکر کنم بد فکر می کنی دیگه اسمشم نمیارم … من آدمه به لجن کشیدنه زندگیه بقیه نیستم ..
به سمته کیهان برگشتم : می خوام برم …
کیهان ـ هیچ جایی نمیری …
ـ نمی خوام اینجا باشم …
ـ به خواستنه تو نیست …
چشمام رو ریز کردم : میگی اینحا با تو ، تنها …. با عقل جور درمیاد ؟ کیهان ـ زنم میشی و جور در میاد !
چشمام گشاد شد : چی می گی ؟
ـ عقدت می کنم و می خوام بدونم کی می تونه گه اضافه بخوره و اراجیف ببافه …
ـ کیهان …
کیمیا ـ کیهان حالت خوبه ؟ کیهان ـ میبینی که نمی مونه ….
ملتمس به تارخه مسکوت نگاه کردم که پا روی پا انداخت و گفت:
ـ فعلا این تنها راهه … از این در بری بیرون با وضعیتی که داری ممکن نیست سالم بمونی … اون از خونه ی بابات و اونم از فرزادی که می دونی آینده ای نداری باهاش…. ـ محاله ….
کیهان عصبی جلو اومد : بیخود کردی … اگه فکر کردی می ذارم از این در بری بیرون و ولگرد بازی دربیاری کور خوندی …. شده با کتک بله رو میگیرم ازت …
با بغض گفتم : کیهان …
چشماش رو بست و نفسه عمیقی کشید : جان…
جلو اومد و بغلم گرفت : با بغض نگو کیهان لامصب …
ـ نمی خوام …
ـ به هیچکس نمیگم ، خوبه ؟ ـ پر از اشکاله …
ـ تا وقتی همه چیز درست بشه فقط ، خوبه ؟ ـ راضی نیستم کیهان …
ـ بهت دست نمیزنم ، قوله شرف … مثله همخونه فقط …
خجالت کشیدم از بودنه کیمیا و تارخ و گفتم : کیهان من … من با تو زندگی نمیکنم …
منو از خودش جدا کرد و گفت: حقه طلاق باتو تا بفهمی که اجباری تو کار نیست ، خوبه
؟
ـ به شرطی که …. به یه شرط ینی …
مشتاق جلو اومد : هرچی بگی قبوله …
ـ زن بگیری و وقتش که شد بری … به با لاله بودنت ادامه بدی و بینه اونو تینا یکی رو انتخاب کنی … من انتخابت نباشم کیهان …
اخم کرد : مزخرف میگی…
تارخ ـ قبوله !
هر سه به سمته تارخ برگشتیم که کیهان جوش اورد : چی رو قبوله زر می زنی ؟
تارخ ـ شرایط منصفانه س …
جلو اومد و رو به روی کیهان ایستاد : بهش دست نمیزنی … حقه طلاق ماله خودشه تا وقتی زندگیش رو جمع جور کنه و تکلیفش مشخص بشه … به هیچکسی هم نمیگی که باد به گوشه فرزاد برسونه و آذین رو اذیت کنه … باید به ازدواج با لاله یا تینا فکر کنی و آذین حس نکنه زندگیت رو مختل کنه … سخته فهمیدنش ؟
کیهان اخم کرد که تارخ بازوش رو گرفت و به یه اتاق دیگه بردش … شالی که روی
دسته ی مبل بود رو برداشتم و سِرُمی که هنوز وصله دستم بود رو کشیدم .. کمی خون از
جای سوزن بیرون زد که اهمیت ندادم … به سمت درخونه می رفتم که مچه دستم رو کسی گرفت . به عقب برگشتم کیمیا بود : نرو آذین…
ـ نمی خوام دست و پاش رو ببندم …
کیمیا ـ بیرون از چهار دیواریه خونه پر از گرگه اذین … کیهان بیشتر می شکنه …. بچه نیست که بگی عشقه دورانه بلوغه …. از سرش می افته و تبش لرز میشه و تموم شد رفت …
کیهان بیتابه ، من اینو می فهمم .. نرو…
خواستم جوابش رو بدم که تارخ و کیهان بیرون اومدن : کجا به سلامتی ؟
کیمیا دستم رو ول کرد که گفتم : محاله کیهان … کیهان من ازدواج نمیکنم باهات …
نمیفهمی که اگه بخوای بهشت رو به روته و با من حروم میشی ؟
کیهان کلافه به سمته تارخ برگشت : ببین چطوری اسکی می ره روی اعصابم …
خداوکیلی ببین … خب من اگه سرمم بکوبم دیوار که آروم نمیشم …
تارخ خندید : بسه توام.. . اذین قبول میکنه …
ـ رفتین کنفرانس گذاشتین که عقد کردیم این شرایط از سرم می افته ؟ تارخ اخم کرد : مرض … چرت و پرت نگو … من قبله کیهان طرفه توام …
کیهان ـ کیمیا دسته شوهرت رو بگیر از خونه برین بیرون … من اعصاب ندارما …
کیمیا خندید که هر سه با تعجب نگاش کردیم که گفت : خدایا جمیعه مریضا رو شفا بده
… الان چی به چیه ؟ یارکشیه ؟ خب منم طرفه کیهانم … منتها حق داره میگه کنفرانس دیگه
، دو ساعته جفتتون تو اتاق چیا به هم می گفتین ؟
تارخ پر اخم جلو اومد و روبه روم ایستاد و گفت : بهم اعتماد داری ؟ بی مکث گفتم : خیلی …
تارخ ـ با همین شرایط باهاش ازدواج کن …
ـ ولی …
تارخ ـ الانم مطمعن بهم اعتماد کن و والسلام !
به کیهان نگاه کردم . آشفته بود . من به کیهانم اعتماد داشتم . بحثه اعتماد نبود . به قوله خودش منو بزرگ کرده بود و هزارتا موقعیت برای سو استفاده وجود داشت ولی حتی یک بار هم به من بی حرمتی نکرده بود و بحثه من سیاه شدنه شناسنامه ش بود … وقتی نگام رو دید گفت : با المثنی عقد میکنیم ، خوبه ؟
لعنتی انگار تمام افکاری که به سرم هجوم میارن قبلا خوده کیهان اونارو انداخته تو سرم که می فهمه حرفه دلم رو…
اشکم که سُر خورد گفت : به مرگه اذین واسه خاطره خودمه ، نه تو … از در بزنی بیرون یه ساعتم قدَه یه عمر با نگرانی سَر میشه …
کیمیا جلو اومد و دستم رو گرفت : من ازت خواستگاری می کنم …. خوبه ؟ تارخ کناره من ایستاد و گفت : نون و پنیر ارزونیتون دختر نمیدیم بهتون !!!!
کیما اخم کرد : خیلی دلتم بخواد داداشم دامادت بشه کچل ….
به تارخ پشت کرد و سمته اشپزخونه رفت که تارخم دنبالش راه افتاد : لِلاهی من کجا کچلم ؟ کیمیا خانوم اومدم خواستگاریت موهامو بافته بودم ….
کیمیا ـ ایششش … خدا رو چشامو بسته بود بهت بله دا …
صداشون رو دیگه نشنیدم . کیهان همونجا وایساده بود و نگام می کرد . دلخور بود انگار که جلو رفتم و رو به روش ایستادم و گفتم : دلخور نباش ازم …
ـ میشه ؟ ـ نگرانم فقط ..
جلو اومد و با دستاش بازوهام رو گرفت . لبش رو بازبونش ترَ کرد و گفت : به سَرت
قسم اذین … به ناموسم قسم آذین … تقاصه تک تکه کاراشون رو پس می دن … بهت قول میدم . این دنیا نظم داره ، مگه میشه خطا کنی و بی جواب بمونه ؟
صدای زنگ ایفون اومد که کیهان شاله روی سرم رو مرتب کرد : عاقد اومده ، یه دفتر
داره که دوسته تارخه …. امروز بله رو بده … َشَر که خوابید جماعتی رو می ریزم سرت برای خواستگاری … باشه ؟
صدای احوال پرسی تارخ با صدای یه مرده دیگه قاطی شده بود که سرم رو تکون دادم .
هر دو روی مبل نشستیم . من یه عروسه تنها با سر و وصرت کبود بودم …. چقدر اوضاعم نامرتب بود …
عاقد ـ شناسنامه ی بانو کجا هستن ؟
کیهان از جاش بلند شد و بعد چند دقیقه برگشت . با تعجب دیدم شناسنامه رو داد به عاقد و کنارم نشست . سوالی نگاش کردم اما اون خیره به دستای عاقد زمزمه کرد :
ـ اون شب که هوار شدم سرت واسه گرده ی روی میزه کارت ، وقتی رفتی روی زمین جاش گذاشتی …
نفس عمیقی کشیدم . عاقد خطبه رو خوند . خواستم برای بار اول بله بدم که تارخ گفت :
ای تو روحت دختر ، الان خواهر شوهرت میگه چقدر دخترشون سبکه…
لبخنده بی جونی زدم که کیمیا گفت : بیخودی بینه مارو به هم نزن …
کیهان ـ اوهَه … اگه گذاشتین بله رو بده …
تارخ ـ عروس رفته گیسا خواهر شوهرش رو بکَنه …
کیمیا اخمو به طرفش نگاه کرد که تارخ گفت : تو رو نمیگم که ، اون کیانای برادرمُرده رو میگم …
کیهان خندید : دو دقه ببند دهنت رو من بله رو بگیرم ازش…
کیمیا ـ خدانکنه تارخ … عه …
عاقد ـ بخونم ؟ تارخ ـ بفرما بفرما…
برای بار دوم خواستم بله بدم که کیمیا پیش دستی کرد : عروس رفته یه دور تاسف بخوره برای داداشش…
تارخ شاکی گفت: عععع کیمیا من تاسف دارم ؟
کیمیا موذی خندید : تورو نگفتم عزیزم داداش آیدینش رو گفتم …
من لبخند زدم به این کشمکش ها و کیهان کلافه گفت : به خدا الان پرتتون می کنم بیرونا

تارخ ـ آروم باش الان شیرت خشک می شه…
کیهان نیم خیز شد که عاقد سرفه ی مصلحتی کرد و گفت : انشالا برای دوره بعدی عروس سرجاش نشسته تا بله بده دیگه ، مگه نه ؟
تارخ ـ عارف قول میدم برای دفعه ی بعد عروس سرجاش نشسته…
عاقد خندید و باز خطبه خوند که سکوت کردم . کیهان دستش رو گذاشت روی دستم و
ملایم فشار داد . منظورش اعتماد کردن بود … منظورش این بود که هست و تا همیشه کمکم می کنه …
قوته قلب گرفتم و گفتم : بله !
ما به عقد هم در اومدیم و نه پدر و مادری داشتم که ازش اجازه بگیرم و نه کیهان پدر و مادری داشت که زیر لفظی بهم بده یا حلقه دستم کنه …. وقتی کمی بچه تر بودم حتی به ذهنمم خطور نمی کرد این طور ازدواج کردن و بد آوردن ….
عروسی خودم با کیهان رو یکی از بهترین روزام می دونستم و به این فکر نمی کردم که خواستنی ها هیچوقت نمی تونن داشتنی باشن !
کیهان نفسش رو با خیاله راحت بیرون داد . عارف بعد از خوندنه خطبه و گرفتنه
شناسنامه ها از جاش بلند شد و گفت تا سه روزه آینده کیهان بره و سند ازدواجمون همراه با
برگه های توافقمون که اماده س رو تحویل بگیره … از در بیرون زد و کیمیا هم از جاش بلند شد : ما هم بریم تارخ …
تارخ ـ کجا ؟
کیمیا ـ به خدا دخترات الان سره مامانم رو بردن ….
تارخ از جاش بلند شد و گفت :
ـ بریم … ) رو به کیهان ( جونه تو و جونه ابجی آذینمون دیگه ، مگه نه ؟
کیهان سرش رو تکون داد که هر دو رفتن . من موندم و کیهان … معذب بودم و روی
مبل نشستم . حاله خوشی نداشتم . استخونام درد می کرد …. کیهان جلوم روی زمین زانو زد و دستام رو گرفت : چی شده آذین ؟ جاییت درد میکنه ؟ تارخ مُسَکِن داده ها …
ـ حا … حالم خوب نیست …
روی دستام رو بوسید : چی می خوای جونه دلم ؟ ـ بـ … بگم … دعوام میکنی …
از جاش بلند شد و کنارم نشست . دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و نیم تنه م رو هل داد . بهش تکیه دادم و گفت : میرم برات پیدا کنم. ..
ـ اگه بگیرنت ….
ـ یخ کردی …
ـ ترسیدم بگم بهت …
ـ تو خودت نخواستی که اعتیاد داشته باشی …
ـ ولی ادامه دادم …
ـ چی شد اولش ؟
ـ سازه جدایی که زدم ، به هم ریخت … نمی دونستم بوخوری که هر روز خدمت کار برام میاره بخاره شیشه ایه که فرزاد ریخته توش … یا جوشونده ای که می خورم دوا درمون توشه … می خواست وابسته بشم … می خواست فراموشش نکنم .. همینم شد …
حرکته دستش رو ملایم روی بازوم حس کردم و گفتم : اگه به حس کردنت نزدیکم عادت کنم چی ؟
ـ به خاطرم ترک می کنی ؟
ناراضی وول خوردم و گفتم : نخواه ازم….
چشمام گرم شد و خواب رفتم . تارخ قرصای سنگینی بهم داده بود و این خماری هم قوزه بالا قوز شده بود . دم به دقه خواب بودم .
این بار که چشم باز کردم همون اتاق قبلی بودم وقتی سرم رو برگردوندم تارخ رو دیدم که یه سرنگ دستش بود و اخمو بود . با دیدنه چشمای بازم باز به سمت سرنگ نگاه کرد و زمزمه کرد:
ـ رفته دوره افتاده تو پارکا تا برات مواد جور کنه … جالبه بدونی به خاطره ظاهره گنده ش همه فکر کردن پلیسه … منتها از زیر سنگ رفت برات آورد اگه گیر می افتاد چی ؟ سر جام نشستم که همونطور اخمو جلو اومد و لبه ی تخت نشست . آرنجه دستم رو جلوی
خودش صاف کرد و سر سوزن رو به آرنجم زد . بعد از تزریقه دارو نگام کرد : ترک کن آذین … ترک کن …
بلند شد از اتاق بیرون رفت . همین موقع کیهان سینی به دست وارد اتاق شد و گفت : سه روزه جناب عالی غذا نخوردی . حواست هست ؟
سینی رو روی تخت جلوی من گذاشت و گفت : همه شون کیهان پَز هستن … همه شون رو می خوری …
چشمام پر بود از اشک و بغض کرده به سینی نگاه می کردم و کیهان گفت :
ـ البته دستورالعملش از تارخ بود . کیمیا بد گوشش رو پیچونده که بلده خونه داری کنه ، تو نری ور دسته کیمیا بشینی این چیزا رو یاد بگیریا ….
گوشته کبابی رو لقمه گرفت و جلوم نگه داشت . تازه نگاش به نگام افتاد و گفت : ینی یه روز نمیشه این چشما نباره ؟ ـ چرا رفتی ؟
ـ چون اونقد بد تا کرده بودم باهات که می ترسیدی بهم بگی دردت چیه ؟ ـ گفتم عصبی میشی …
ـ همیشه دردات رو بگو ، اگه درمون نباشم و درده اضافه باشم به چه درد می خورم ؟ ـ می خوام برم سرکار ، فرزاد برام به پا گذاشته …
ـ مثله همیشه بیا شرکت .. اون فقط نگرانه منه ، اگه بدونه که منو تو جداییم … کاریت نداره.. .
ـ اگه تعقیبم کنه چی ؟
ـ تارخ چیکاره س پس ؟ مستقیم از شرکت میری بیمارستانه اونجا و میگی به فرزاد توی قسمته خدمه یه خانومی بهت جای خواب داده و از اونجا با تارخ میای اینجا … خوبه ؟ فرزاد رسما تارخ رو نمیشناسه …
ـ اگه بفهمه آمینم رو نمی ذاره ببینم…
ـ نمی فهمه …
ـ تا کِی دزد و پلیس بازی کنیم ؟
ـ من با فرزاد مشکلی ندارم … اتفاقا توی یه پروژه می خوام باهاش کار کنم . می خوام از خر شیطون بیاد پایین ، همین…
مشکوک نگاش کردم : بعدش چی میشه ؟
ـ تو میری دنباله زندگیت ، منم می رم ….
دلم گرفت اما چیزی نگفتم . لقمه رو جلوی دهنم نگه داشت که بی میل دهن باز کردم و
لقمه رو توی دهنم گذاشت . کیهان قبل از هرچیزی منبعه آرامشه …. ولی این با دست پس زدنا و با پا پیش کشیدنا ینی چی ؟
از سر حوصله لقمه ها رو میذاشت توی دهنم …
ـ نمی خورم دیگه کیهان ….
ـ حالیته از بین رفتی ؟ ـ دوست ندارم غذا بخورم …
ـ باید یه فکره اساسی کنم برات ، یه کم بهم مهلت بده … اندازه ی حداکثر یک ماه ، باشه
؟
گنگ نگاش کردم : بابته چی ؟ ـ بابته تغییر …
وقتی نگاهه سوالیم رو دید چشمک زد : ریزه غذا نمی دی من بخورم ؟ لبم رو گاز گرفتم و گفتم : تو چیزی نخوردی ؟
ـ تا الان نه ، منتها اون لامصبی رو که زیر دندون گرفتی رو بعید می دونم نخورم !
سرخ شدم که لبخند زد و از جا بلند شد : فعلا مورده منکراتی داره که به زنم نظر داشته باشم …
زنمی که گفته بود بدجور بهم ساخت که حس کردم کارخونه های قند اول تو دله من کار می کرده بعد تولید شده ! لبخند زدم و از جام بلند شدم .
ـ کجا ؟!؟!
ـ غذا درست کنیم ….
خندید . خم شد و منو روی دستاش بلند کرد و جیغ خفیفی کشیدم . از اتاق بیرون می رفت و گفت : جوووون …. غذا همینجاست می خوای چی بدی بخورم ….
ـ منو بذار پایین … کیهان می ترسم … منو بذار پایین …
خندید و منو گذاشت روی اوپنه اشپزخونه ش و گفت : برو روتو کم کن بچه … تو بیمارستان که ذوق مرگ شده بودی بغلت گرفتم …
خندیدم که سراغه یخچال رفت و دو تا تخم مرغ بیرون آورد و گفتم : ذوق مرگ چیه ؟ نابود شدم اصلا!
سراغه ماهیتابه رفت که گفتم : چرا برا خودت کباب درست نکردی ؟ ـ می خوام آب شم با خانومم ، نمی خوام تنهایی لاغر شه …
پر حسرت گفتم : نگو تو رو خدا …
جلو اومد و دستاش رو به لبه ی اپن دو طرفه من تکیه داد و خم شد . اونقدر که صورتش جلوی صورتم موند و گفت : بَده می خوام شکله تو باشم ؟
کف دستم رو روی سینه ش گذاشتم و گفتم : با هر بار نفس کشیدنت و بالا پایین رفتنه این عضله هات نفسم می ره برات و تب می کنم … لرز می کنم … یخ می کنم …. لاغر نشو …
این قد و هیکل رو من می پرستم ، نمی دونی تو ؟
خندید … نخندید لبخند زد … اصلا از اون خنده ها که نفسم بره تب کنم و لرز کنم و یخ کنم … خندید و گفت : نگا می گن کرم از خوده درخته !! خب بی وجدان من الان باید دست و پام رو غل و زنجیر کنم نزدیکت نیام ؟
نخودی خندیدم که گفت : باید سره پا شی ، خوب شی خودت برام غذا درست کنی …
جلو اومد و بوسه نرمی روی پیشونیم کاشت و صاف وایساد. به سمت گاز رفت :
ـ باید بریم لباس بگیری چنتا … دو سه تا کِرِم هم بخری … فردا میای شرکت ، تا دو سه
روز نمیام … نمی خوام مشکوک بشه . دوسته فرزاد تو شرکت رفت و امد داره … توام توجه جلب نمیکنی … زنگ زد جوابش رو می دی ، یکی دو هفته ی دیگه سره یه موضوعه بیخودی باهاش دعوا می کنی …
ـ چیکار می کنم ؟
تخم مرغ ها رو به نوبت به کابینت میزد و میشکست بعد توی ماهیتابه میریخت و گفت :
باهاش دعوا میکنی . یه دعوای حسابی . از اینا که قهر کنی یه مدت بذاری بری…
ـ کیهان من این کارو نمیکنم…
خونسرد نمکدون رو برعکس کرد و نمک پاشید به نیمرویی که دیگه اماده شده بود و گفت : این کارو می کنی …
ترسیده گفتم : آمین …
دسته ی ماهیتابه رو گرفت و بلند کرد . به سمتم برگشت و گفت : مگه آمین رو نمی خوای ؟
بغض کرده سر تکون دادم که گفت : پس مشکل چیه ؟ از من بخواه … منم برات میارم

ـ کیهان….
ماهیتابه رو روی میز ناهار خوری گذاشت و خودشم روی یک از صندلی ها رو به من نشست و گفت : جان.
ـمیدونی که الان فقط برای دیدنه دوباره ی آمین دارم مدارا می کنم با فرزاد ؟ـ چند وقتشه ؟
ـ شیش ماهش هم نشده دخترم … سفید و گرده … به زور ازم گرفتنش…
لبخند کجی زد و گفت : عینه مامانشه ؟
با بغض لبخند زدم : آیدا میگه شکله منه … سه ماهه ندیدمش … بچه م حتی شبا نمی خوابید بغلم که نمی کرد … فکرشو بکن … فرزاد گرفتش از من …
کیهان نگام نمیکرد و من فهمیدم که بغض کردم و طاقته کیهان تموم شده بود اما مدارا میکرد و می دونست دل شکسته م که چیزی نمیگفت و فقط گوش می داد …
ـ چطور تونست بگیره ؟
ـ شهادت همون آقا و جوابه آزمایشه اعتیادم کافی بود …
ـ اون آقا رو میشناسی ؟ هول گفتم : نه به خدا …
با اخم سر بلند کرد و گفت : شناخت حتما باید تو بغلش خوابیدن باشه که هول می کنی و قسم می خوری ؟
ـ خوده فرزاد به عنوانه راننده اورده بودش … میگفت دوست نداره تنها این ور اونور برم . بهانه کرده بود که می ترسه بذارم برم و تنهاش بذارم …
با نیمرو ور می رفت … لقمه نمی گرفت … زهر کرده بودم براش غذا رو … از جام وول خوردم و خودمو پایین کشیدم از اپن. .. رفتم و صندلی کنارش نشستم . لقمه گرفتم . فقط نگام می کرد . لقمه رو نزدیکه دهنش نگه داشتم : بخور دیگه …
لبخنده آذین کُشی زد . خم شد منو کشید بغله خودش و کج روی زانوش گذاشت . دهنش رو باز کرد و لقمه رو گذاشتم دهنش …
یه دستش روی میز بود و دسته دیگه ش دور کمره من حلقه بود . شبیه بچه ها شده بودم
.
ـ چند کیلویی آذین ؟
شونه بالا انداختم و گفتم : نمی دونم …
ـ نهایتا ۴۵ باید باشی …
غمگین گفتم : ینی انقدر از بین رفتم ؟ ـ می سازمِت خودم . غمت نباشه جوجه …
ـ یادته بهم می گفتی لپ گلی ؟
با سر انگشتش نوکه بینیم زد و گفت : واستا ، بازم لپ گلی میشی !
فقط نگاش کردم . این یه خیاله محال بود . انگار حسرته توی نگام رو حس کرد که گفت
: تا نخوردمت لقمه هام رو بده !
*
دستم رو به یقه م گرفتم . یقه اسکیه خفه کننده ای بود و صبح کیهان به زور تنم کرده بود . تب و لرزه شبه قبل رو دیده بود و دیشب هردو توی پذیرایی بودیم و تا صبح سرم روی پاش بود . من بد خواب شده بودم و کیهان تا صبح فقط دستش لابه لای موهام گردش داشت تا خواب چشمام رو ببره و دیشب چه شبه خوبی بود !
ـ گرمته ؟
به سمت مینو نگاه کردم و گفتم : تقریبا …
ـ پالتوی مشکی ، چرا انقد ساده ای تو دختر ؟
لبخند زدم و جواب ندادم . مینو چه می دونست که کیهان به زور اینو گرفته بود و من می ترسیدم فرزاد بفهمه که از پولایی که روی کارته عابر ریخته برنداشتم و پوله یه پالتوی پر زرق و برق و مارک رو از کجا آوردم و به کیهان برسه …. من خودم این ساده رو انتخاب کرده بودم ….
ساعت ۴ و نیم بود که از در شرکت بیرون زدم . باد میومد و سرد بود . دستام رو توی جیبم گذاشتم و چند قدم نرفته بودم که کسی جلوم رو گرفت : ستاره سهیل شدی !
خود به خود و طبقه عادت آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : سـ … سلام …
اخماش توی هم بود . جلو اومد و یه قدمیم ایستاد . خم شد تا هم قده من بشه و از لابه لای دندونای چفت شده از عصبانیتش غرید : سلیطه خانوم بی مکان شده و ول می گرده …
ـ فرزاد …
یه دستش رو به بازوم گرفت و فشار داد . دردم گرفته بود . خیلی دردم گرفته بود ، گفتم
: به خدا ول نچرخیدم …
ـ تو گه می خوری بیرونت که می کنن ویلا نمیای !
ـ من … من برنمیگردم ….
ـ دو شب پیش اون داداشه بی ناموست پرتت کرده توخیابون،تاامروز قبله شرکت کدوم جهنمی بودی ؟
ـ بیمارستان ….
دسته دیگه شم روی اون یکی بازوم گذاشت و نگران گفت : باز کتکت زده آیدین ؟ بازوهامو از دستاش بیرون کشیدم و یه قدم عقب رفتم : نگرانمی ینی ؟ جلو اومد و با شستش پای چشمم کشید که گفتم : آخ …
ـ کِرِم مالیدی که نفهمم چه غلطی کرده آیدین ؟
با بغض گفتم : چیکارش می کنی مگه ؟ رفیقه گرمابه و گلستونته …
ـ دستش رو می شکنم آذین …
ـ کی دسته خودت رو بشکنه وقتی اونقدر زدی منو که دستم از جا در رفت ؟ ـ خفه شو زِره مفت نزن ، زبون دراز کردی زبونت رو کوتاه کردم …
ـ خیلی نفرت انگیزی …
اخم کرد : به درک اصلا ، باس به جای تن و بدنت زبونتم قطع می کرد جماعتی رو راحت می کرد . مقصر منم که لی لی به لالای تو گذاشتم .
جلو اومد و مچه دستم رو گرفت و کشید . از جام تکون نخوردم که به سمتم برگشت : من نمیام تو اون خراب شده …
ـ آذین الان همین جا اونقد می زنمت صدا سگ بدیا ….
ـ خودت گفتی هر وقت خواستم بیام … منم نمی خوام و نمیام …
ـ تا کِی می خوای ول بچرخی بی خونه ؟ ـ همه مثله تو بی وجدان نیستن …
ـ آذین می گی کجا زندگی می کنی یا داغه آمین رو بذارم سره جیگرت که نتونی نفس بکشی ؟
به گریه افتادم و گفتم : منو با آمین تهدید نکن کثافت …
عصبی جلو اومد . کمی پایین تر از گره ی روسریم رو گرفت و کشید . نیم تنه م جلو
رفت و زل زد به چشمام و گفت : آذین می گی کدوم جهنمی شبت رو صبح می کنی یا همینجا چالِت کنم ؟
سکوتم رو که دید گفت : نه ، مثله اینکه تو آدم نمیشی … اسمه آمینم از یادت ببـ …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن