رمان رسوایی پارت۶

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

عصبی و محکم روی سرش کوبید …
جیغ زدم : ـ یا فاطمه ی زهرا …
تارخ خیز برداشت و هلش داد که کیهان سرجاش نشست . سرخ بود و عصبی تر ازعصبی به من نگاه می کرد : من خرَم ، آره ؟ گردنت رو می زنم آذین بفهمم چه خبره ….
تارخ ـ چته بی پدر ؟ افسار پاره کردی ؟ دختره خودش داره سکته می کنه بی غیرت …
تند نفس می کشید . صدای نفس کشیدنش فضا رو پر کرد و از عصبانیت سینه ش بالا و پایین می شد : تو گه می خوری می مونی تو این خراب شده … خون به پا می کنم آذین بفهمم چه خبره … خون به پا می کنم بی شرف …
ترسیده و رنگ پریده نگاش می کردم . دهنم خشک شده بود . مثل برق از جا بلند شد و رفت . از در ورودی باغ بیرون زد . به راهی که رفته بود نگاه می کردم که تارخ جلوم نشست : تو خوبی دختر ؟
ـ الـ … التماست می کنم نذارش … به قرآن می کشه خودشو … برو .. برو بیارش … من جونم بالا میاد تا بیاد …
ـ ولش کن بذار یه کم باد بخوره کله ش … می شناسمش ، فعلا کار نداره ، ولی اگه بفهمه قول نمی دم که کاری نکنه …
ـ اگه بفهمه بدبخت می شم … به خدا کاره من نیست ، به اون خدای بالاسر می خوام نباشه… ببرش از این خراب شده …
تارخ فقط نگام می کرد . صدای گریه م بلند شد که دستش رو پشت سرم گذاشت و منو
نزدیک خودش کرد … صورتم رو روی سینه ش گذاشت و گریه م خفه شد .تارخ چرا امنیت داشت ؟
ـ بسه خانوم … بسه آذین …
سرم رو بلند کردم و نگاش کردم : حواست بهش هست مگه نه ؟ … آره تارخ ؟ لبخند کجی شد : سگ تو روحش بیاد مگه بند می شه وقتی آمپر می سوزونه ؟
با همون لبخند با سر انگشتاش اشک های روی گونه م رو پاک کرد : آروم آبجی خانوم ، یواش تر … اون وحشی آشه دهن سوزی هم نیست خودت رو کشتیا …
چیزی نگفتم که دستش رو جلو اورد و به سمت من گرفت . رنگم پرید وقتی بسته ی سفید رنگ رو کف دستش دیدم ، سرمو بلند کردم و نگاش کردم که گفت : تو که می بینی انقد مهمی براش …. چرا هربار جونش رو میگیری ؟ اگه اینو میدید چی ؟
لبم رو گاز گرفتم . زیر بار از خجالت ذوب شدم انگار ، تارخ اما هنوزم لبخندش مهربون بود . با دسته دیگه ش دستم رو گرفت و بسته رو کف دستم گذاشت .
ـ گیریم که من اینو برداشتم . دعوات کردم ، توبیخت کردم . منتها تا دلت نخواد نمی
تونی کنارش بذاری که ، شاید نتونم این کارارو بکنم ولی می تونم بهت توصیه کنم که
کیهانی که من الان دیدم خیلی بیشتر از خیلی براش مهمی و ارزشش رو داره دل بکنی از این گرده ، هوم ؟ از جا بلند شد .
ـ اول تو برو داخل … من برم ببینم این کله خر کجا رفت ؟
چیزی نگفتم که از کنارم گذشت و رفت . تارخ رفته بود و من به گرده نگاه می کردم .
بعد از گندی که بالا اومده بود اگر این مواد لعنتی رو هم می دید قطعا حکمه مرگم رو می داد
. تارخ خوب بلد بود حالم رو بگیره … خوب تونسته بود اجازه بده تا فکر کنم . کیهان ارزشش برام خیلی بالاتر از این گرده بود و فرزاده بی همه چیز خوب از بیخ منو سوزونده بود .
*
کسی سراغم نیومده بود . ساعت تقریبا از یکه نیمه شب می گذشت . انگار محو بودم که کسی منو نمی دید .
کاپشن تارخ هنوز تنم بود اما سر انگشتام یخ زده بود . هنوز نه تارخ برگشته بود و نه کیهان . چشمام میخه در ورودی شده بود .
درباز شد و من تند از جا بلند شدم . روی نیمکت نزدیک به در نشسته بودم که حواسه هر دو نفرشون به سمتم جلب شد . با عجله قدم اولم رو برداشتم که زمین خوردم . کیهان تند جلو اومد و روی به روی من روی زمین نشست : د اخه اگه تو منو سکته ندی روزت شب نمی شه که …
غر می زد و من فقط نگاش می کردم . سر بلند کرد و نگام کرد . هیچی نگفت که گفتم :
خوبی ؟
پوزخند زد : آره ، خیلی خوبم … مشخصه ؟
تارخ که کنارمون رسیده بود غرید : مرض ، دختره تا الان تو سرما منتظرت مونده اینه جوابش ؟
کیهان جوابش رو نداد و دستام رو توی دستاش گرفت : یخ کرده آذین …
ـ نگرانت بودم ….
دستام رو جلوی دهنش گرفت و ها کرد . من زل زده بودم بهش تا بفهمم خوبه … تا بفهمم
واقعا خوبه ! اما سر خود ها می کرد و نفسش رو لابه لای انگشتام رها می کرد . کیهان بود یا مجنون ؟ ـ کیهان …
تارخ فقط نگامون می کرد . کیهان سر بلند کرد : چیه ؟ پر بغض گفتم : بگو جانم !
ـ جان .. جانه کیهان ریزه ؟
پلک زدم و اشک ها ریختن که جلو اومد و بغلم گرفت .
ـ ببخش منو … خب ؟ … آذین با توام … هیششش … خانومم ….
سر بلند کردم و گفتم : من خانومه تو نیستم کیهان …. کیهان بیا تمومش کن …
اخم کرد . ولم کرد و سرپا شد . رو به تارخ گفت : بیا … بفرما … تحویل بگیر … این دختر اگه ماله من نشه می دوزم زمینشو به آسمونش ، تو که می دونی ، نمی دونی ؟
تارخ تخت سینه کیهان کوبید : اینو می خوای بعد می خوای لاله رو بشناسی ؟ خودت رو مسخره کردی یا بی کس و کار گیر آوردی ؟
ـ تارخ رو مخه من نرو … رو مخه من راه نرو … همه کس و کارش میشم ، منتها یه روزی که همه چیز تموم شه …
به ما پشت کرد و به سمت ساختمون رفت . هر دو به رفتنش نگاه می کردیم که تارخ گفت : خیلی خاطرت رو می خوادا …
به تارخ نگاه کردم … روم نمیشد ولی باید می گفتم : مرسی که راجع به اون … اون چیزی نگفتی !
فهمیده بود راجع به بسته ی مواد حرف می زنم و به روی خودش نیاورد و در عوض جواب داد : پاشو برو بخواب که تو روحه خودت بیاد با اون کیهانت …
بین بغض و اشک لبخند زدم .
*
طبق معمول لبه ی پله ی رو به روی ساختمون نشسته بودم و سرم رو با پرنیا و پریا گرم کرده بودم .من بین آدمای اون تو نه جایی داشتم نه سهمی …
کیهان از ساختمون بیرون اومد . مشغول بستن زیپ پلیور سیاه رنگش بود و مادرش هم دنبالش راه افتاد .
حمیده ـ کیهان ، جانه مامان نری اخم و تخمت رو ببری برا تیناها …
کیهان کلافه زیر لب باشه ای گفت و حمیده خانوم دست بردار نبود : یه کم مهربون تر باهاش حرف بزن ، دختره این همه راه به امید تو داره میادا … کیهان حواسـ …
کیهان کمی صداش رو بلند کرد : اوههَ … بدبختی گیر کردما … مادره من باس قبلهدعوتش به اینا فکر می کردی . خودت خوب حالیته که من آدمه ناز کشیدن از تینا نیستم .
دست بردار از این نقشه کشیدن واسه من … دختره بدبخت رو کشوندی اینجا کـ..
حمیده با استرس دست جلو دهنش گذاشت : یواش مامان جان … یواش محضه رضای خدا ببین می تونی آبروی منو ببری!
عصبی وارد ساختمون شد و من به کیهان که با زیپ پلیورش درگیر نگاه کردم . اطراف و زیر نظر گرفتم . خبری از کسی نبود . از جا بلند شدم و دست رو روی دست های درگیرش گذاشتم که صبر کرد . نگاش کردم : آروم باش ..
دستاش رو برداشت که خودم مشغول درست کردن زیپش شدم و تا زیر گردن زیپ رو بالا کشیدم و فقط خیره نگام می کرد : لقمه ی جدیده حمیده خانومه …
ـ باید بگی مامان …
ـ می خواد عروسش بشه …
ـ مادره ، آرزو داره …
ـ وقتی اینطوری طفره می ری می خوام سرمو بکوبم تو دیوار از دستت آذین …
جواب ندادم که از کنارم گذشت و رفت . بچه ها بهونه گرفتن و صدای گریه شون با
همدیگه بلند شد ، انگار زیادی با هم تله پاتی دارن … تارخ بیرون اومد …. خم شد و یکیشون رو بغل گرفت ..
ـ جانم بابایی … جانه دلم … آذینو دیدی ترسیدی ؟ … ای جان … خاله لولوعه ؟!
خندیدم که به سمتم برگشت : بایدم بخندی بچه رو ترسوندی …
کیمیا که تازه بیرون اومده بود اون یکی رو بغل گرفت : عه، تارخ ناراحت میشه الان !
تارخ بی خیال شونه بالا انداخت : عادت می کنه ….
از کنارشون گذشتم و از پله ها پایین رفتم . صدای کیمیا اومد : وا ، آذین دلخور شدی ؟ با لبخند برگشتم و سرم رو بلند کردم ، گفتم : آبجیا از داداشای خلی که دارن دلخور نمیشن …
همین موقع خدمتکار همراه با سطل پر از آب کثیفی که نتیجه ی طی کشیدن پله ها بود از ساختمون بیرون اومد . سطل رو روی زمین گذاشت و برای بیرون اوردن طی باز داخل ساختمون رفت . بچه ها آروم شده بودن . تارخ به من نگاه کرد : سرده هوا ، اونجا چیکار می کنی تو ؟ ـ برم کمی قدم بزنم…
تارخ عمیق نگام کرد . حس کردم فکر می کنه بازم می خوام برای کشیدن مواد برم که نا خودآگاه کف هر دو دستم رو بالا اوردم . خندید و کیمیا گفت : وا ، چرا همچین می کنی ؟ هول شدم برای جواب دادن که تارخ گفت : خودشو تسلیم کرد بابا ، توام گیر دادیا …
خنده م گرفته بود که لاله بیرون اومد : کیهان کجا رفته ؟ کیمیا جواب داد : رفت دنباله تینا …
لاله اخم کرد : تینا کیه ؟
امین و کیانا به همراه آیدا حاضر و اماده بودن برای بیرون رفتن و من از پایین پله ها نگاشون می کرد .
آیدا ـ امین خدایی ما رو می بری خرید؟ لاله ـ می شه یکی جوابه من بده ؟
تارخ به من نگاه می کرد و امین جواب داد : عشقشه …
لاله اخمش غلیظ تر شد : امین این چیزا اصلا برای شوخی مناسب نیست …
امین ـ والا به خدا مامان حمیده لقمه گرفته برای کیهان …
کیاناـ امین بسه …
تارخ فقط منتظر واکنشه من بود . می فهمید که چقدر ناراحتم . حرفی نمی زد ، حق
انتخاب با خودم بود انگار که رو به لاله گفتم : کیهان اگه پابنده تو باشه ، با دنباله تینای بنده خدا هم رفتن بازم پایبنده … سخت نگیر …
تارخ انگار منتظر بود از علاقه م به کیهان حرفی بزنم . اما من اینده کیهان رو با گذشته
ی لجنه خودم تباه نمیکردم. حقه کیهان خوشبختی بود و بس … لاله با پرخاش به سمت من برگشت : کسی گفت تو خودتو وسط بندازی ؟
فقط نگاهش کردم . بی روزنه و بی فروغ ، لاله حتی ارزشه لمس دستای کیهان رو نداشت و کیهان خوب راهی رو برای نابودی خودش انتخاب کرده بود از حرصه من … لاله پر حرص خم شد و سطل پر از آبه کثیف رو بلند کرد و تمام محتویاتش رو روی من ریخت
.
خیسه خیس شده بودم . سرد بود . خیلی سرد بود این درد های ریز و درشت ، لاله حتی
اگر تمام لجن های دنیا رو هم به سمتم پرتاب می کرد من هنوزم دست و پا می زدم برای خوشبختیه کیهان …
تارخ تند دخترش رو بغله کیانا داد و از پله ها پایین اومد .
امین ـ این چه غلطی بود کردی ؟ آیدا ـ تو یه حیوونی لاله …
کیانا ـ یخ کرد بیچاره…
کیمیا ـ امین اینو بگیر ببینم …
بچه ی بغلش رو به امین داد . تارخ رو به روم رسید . اما من فقط پر بغض به لاله و پوزخندی که روی لبش بود نگاه کردم . تارخ کاپشنش رو درآورد و روی شونه هام انداخت :
آذین ، حواست کجاست دختر ؟
کیمیا کنار تارخ ایستاد و شال بافت روی شونه هاش رو روی سرم انداخت : عفریته ی بیشور . ببین چیکار کرد … اذین خوبه حالت ؟
به زن و شوهری که جلوم ایستاده بودن نگاه کردم و گفتم : من خوبم …
صدای امین رو شنیدم : تو عقل تو کله ت نیست ؟ واقعا نفرت انگیزی لاله ، واقعا .. .
لاله پوزخند صداداری زد : من نفرت انگیزم ؟ من ؟ من یا این هرزه ؟ تارخ پراخم برگشت : خفه شو لاله ؟ اون دهنه کثیفت رو ببند …
لاله ـ واقعا که … این رفته به شوهرش خیانت کرده ، این میره مواد می کشه و معتاده …
بعد من نفرت انگیزم ؟
کیانا و کیمیا هاج و واج مونده بودن و امین صداشو بلند کرد : چی زر زر می کنی تو ؟ می بندی دهنت رو یا بزنم تو دهنت لال شی ؟ گاهی غریبه ها خیلی بهتر از آشناها می شن . اشناهایی که منتظرن تا توی زندگیت پات کج بره و همون رو پتک کنن توی سرت ….
آیدا بغض کرده به من نگاه می کرد . صد در صد دوست نداشت که من جلوی خانواده ی
خواستگارش تا این حد بی آبروش کنم و خجالت کشیدم از آیدا … خجالت کشیدم که مایه سر افکندگی ام . لاله به ساختمون برگشت و کیمیا به من نگاه کرد : چی می گفت این ؟ تارخ پر اخم به سمت کیمیا برگشت : سوال داره این ؟ یارو چرت و پرت بگه ما باید تعریف کنیم؟
کیمیا ـ وا ، مگه من چی گفتم ؟
امین پر اخم به سمت من برگشت . کیانا گفت :دختره ی الاغ ، این دیگه کیه ؟ یعنیا اگه کیهان بخواد با این ازدواج کنه دیگه اسمشم نمیارم…
عصبی از پله ها پایین اومد و از کنارمون گذشت . امین نزدیک آیدا شد : آیدا خوبی ؟ آیدا حرفی نزد و به سمت ساختمون برگشت .
کیمیا نچی کرد : نگاه تو رو خدا ، گند زد به حاله همه …
تارخ ـ تو برو تو خانومم بچه ها یخ کردن …
کیمیا ـ باشه ، حواست به آذینم باشه ها … بفرستش داخل … یخ کرد بچه …
تارخ لبخند مهربونی زد : روچشمم ، تو برو پیشه بچه ها الان مامان حمیده میاد برامون
..
کیمیا داخل رفت که تارخ رو به من گفت : می خوای کاپشنه منو ببر برای خودتا ، این چند روز بیشتر تنه تو بوده تا من …
ـ تو … تو باورت میشه ؟
لبخند کجی زد : چی رو ؟ مزخرفات رو ؟ من اصولا مزخرفات رو باور نمی کنم …
جلو تر رفتم و زل زدم به چشماش : تو حداقل باور نکن . خب؟
خندید : تارا هم هروقت گند می زد زل می زد به چشام تا خرم کنه . ما مردا خودمون خوب می فهمیم کی این کاره س کی این کاره نیست ! بیخود بهت نگفتم آبجی خانوم . روشنه
؟
سری تکون دادم که باز گفت : برو داخل تا اون نره خر نیومده پاچه مون رو بگیره ریزه خانوم !
نگاش کردم . یعنی کیهان از گذشته ها براش گفته بود ؟ چیزی نگفتم و مشتاق بودم برای داخل رفتن … کیهان نباید منو اینطور می دید !!
*
لبه ی پنجره ی اتاق که رو به حیاط بود نشستم . کیهان یک ساعتی چنتا پیام داده بود و زنگ زده بود جواب نداده بودم . باید نا امید می شد و می رفت . برای همیشه …
در اتاق باز شد . برگشتم . کیانا به همراه دختری نا آشنا داخله اتاق اومد . دختری با
چشمای آبی روشن و مژه های فر خورده ، ابروهای کمونی خیلی قشنگ … پوستش حتی یه لک هم نداشت . نا خود اگاه از جام بلند شدم .
کیانا ـ تینا جان این خانومی هم آذینه خواهره آیدا …
تینا خوشرو جلو اومد و بهم دست داد . لبخند زد : خوشبختم عزیزم …
ـ همچنین …
تینا خوب بود . خیلی خوب بود . دقیقا قطبه برعکسه لاله بود . هم ظاهری و هم اخلاقی … به کیهان می اومد ؟ دلم ریش شد . بغض کردم . کیهان فقط به من می اومد … به من ؟؟؟ من نابود شده بودم . لاغر و با پوستی که به لطف مواد تیره شده بود . حاله نزار و سرفه های خشک … همه می فهمیدن که من اعتیاد دارم … از پا در اومده بودم . کنار کیهانی که قد بلند بود و با هیکلی کاملا ورزشی و ورزیده … واقعا من بهش می اومدم ؟
تینا خیلی زود با دخترا گرم گرفت . بقیه به جز کیهان به لاله اهمیت نمی دادن . کیهان هوای لاله رو داشت . دوست داشتم هرچی زودتر از این سفر نکبتی برگردم .
دخترا دور تا دور سالن پذیرایی نشسته بودیم و بزرگ ترا هم بیرون رفته بودن . بیرون یعنی همون باغ دراندشت ویلا ….
کنار کیمیا نشسته بودم و پرنیا مرتب خودش رو برام لوس می کرد . لاله روی دسته ی
مبلی که کیهان نشسته بود جا خوش کرده بود . کیهان کلافه بود و گاهی با اخم و تخم نگام می کرد . می دونستم دلخوره که امروز کلا باهاش حرف نزدم .
کیانا ـ کیهان رمزه گوشیت چنده ؟
کیهان ـ اگه می خواستم بقیه برن تو گوشیم که دیگه رمز نمی ذاشتم .
لاله ـ چیه رمزش ؟
کیهان نگاش کرد : اینکه رمز گذاشتم شامله همه می شه …
تارخ ـ حتی من ؟
کیهان ـ خفه تارخ …
تارخ ریز خندید که کیمیا کنجکاو گفت : تارخ واقعا رمزش چنده ؟
تارخ به سمت کیهان برگشت : شرمنده دیگه ، خانومم رمزش رو خواسته …
به سمت کیانا برگشت : بزن ریزه …
متعجب به تارخ نگاه کردم که با لبخند بهم چشمک زد . کیهان از جا پرید و به سمت کیانا رفت : ینی سگ رو تو حساب می کنه که من حساب کردم تارخ دیوث ؟ تارخ بلند خندید و کیمیا شاکی شد : عععع این چه طرز حرف زدنه ؟ کیهان گوشی رو از کیانا گرفت : صد دفعه نگفتم دست نزن به گوشیم ؟
کیانا ـ به خدا می خواستم عکسای دیروزو بریزم تو گوشیم … چیکاره گوشیه تو دارم ؟ تینا ـ خب بذار عکساتونو رو ببینم …
کیهان بی اهمیت از سالن بیرون رفت . امین متفکر گفت : این چشه ؟ انگار یکی بد زده تو برجکش …
تارخ هنوز می خندید . منم لبخند زدم . ریزه ؟ *

سه روزی از اقامتمون گذشته بود . از برزو فرار می کردم . خودش هم اینو فهمیده بود و گهگاهی با پوزخند به من نگاه می کرد . خیالش راحت بود که دیر یا زود برای اون می شم و من خیالم خیلی ناراحت بود . گرفته تر شده بودم . کیهان همه ی حواسش به من بود و تنها
خوبیه این سفر لعنتی تارخ بود . تارخی که حتی از آیدین بدش می اومد برای دوری کردن از من .. آیدینی که زنش با خانواده ی خودش مسافرت رفته بود و تنها به این ویلا اومده بود ! روز اخر بود و همه برنامه ی پیک نیک چیده بودن . توی اتاقم مونده بودم . این بار سپهر هم می رفت و چون اخرین روز بود قرار بود همه باشن .
آیدا از اون موقعی که لاله جلوی همه اون حرفا رو باره من کرده بود با من سرسنگین شده بود و من بهش حق می دادم . اما هیچ راهی وجود نداشت برای اثبات کردنه خودم .
کیهان برای بنزین کردنه ماشینش زودتر از همه بیرون زده بود . فرصت خوبی بود
برای موندن و نرفتن . تارخ درگیر دختراش بود و حواسسش نبود . برای بقیه هم که من اصلا وجود نداشتم.
تینا برای برداشتن عینک افتابیش به اتاق برگشت که نگاش به من افتاد : وا ، تو چرا نشستی ؟ بیا بریم .. همه راه افتادنا …
ـ من خونه راحت ترم…
ـ چقدر آرومی تو …
لبخند زدم : توام خیلی خوشگلی …
خندید : چقدر رک !
ـ امیدوارم کیهان به تو برسه …
ابروهاش بالا پرید : کیهان ؟!؟!
ـ دیرت شد ، برو بعد حرف می زنیم .
گیج لبخندی زد و بیرون رفت . صدای موتور ماشین ها رو شنیدم . دلم گرفت . کیهان حتما می رفت و می دید من نیستم برمی گشت . امیدوارم که از نبوده من با خبر نشه و اونم
مثله بقیه منو نا دیده بگیره … سر و صدایی رو از پایین شنیدم . تعجب کردم . یعنی کسی جا مونده بود ؟ از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم .
صدای قدم زدن می اومد از پایین …. پوفی کشیدم ، کیهان برگشته بود حتما …. کلافه و
عصبی از پله ها پایین رفتم . وقتی وارد سالن شدم در پشت سرم بسته شد . شاکی به عقب برگشتم . اماده دعوا کردن با کیهان بودم که با دیدن برزو دقیقا پشت سرم . زبونم بند اومد.
چشام گشاد شد و ته دلم خالی شد . برزو اومده بود اینجا چیکار ؟… پر استرس به
اطراف نگاه کردم . هیچ راه فراری نبود به جز دری که از اون اومده بودم داخل و حالا دقیقا پشت سر برزو بود . صداش و شنیدم : گفته بودم فرار نکن ، به هم می رسیم .
قدم به قدم جلو می اومد و من عقب می رفتم . حالم از لبخند چندشه روی لباش به هم می خورد . پام گیر کرد به مبل و بی هوا روی مبل نشستم . دقیقا رو به روم بود . خم شد و دستاش رو روی دسته های مبل گذاشت : من تو رو خریدمت … حواست هست ؟ بغض کرده نگاش کردم : تورو خدا …
چشماش ترسناک بود . نفسم بریده بریده بالا می اومد و توی یه لحظه با کف دستام تخت
سینه ش کوبیدم . انتظار این حرکت رو نداشت و به عقب پرت شد . روی زمین افتاد . از پیر مرد ۶۵ ساله بعید بود این همه تند و فرز بودن .
به سمت در دویدم . کلید روی قفل بود و دستام می لرزید . با هول و ولا شروع کردم به ور رفتن با کلید … شاید بچرخه و در باز شه … برزو از جاش بلند شد و تند به سمتم اومد.
کلید رو چرخوندم و قفل باز شد . دستگیره رو فشار دادم . در می رفت تا باز بشه ولی
برزو زودتر به من رسید و یقه م رو از پشت گرفت . به عقب پرت شدم و پر حسرت به در نگاه می کردم : تو چطور جرات کردی ؟ …
پر حرص بود و نفس نفس می زد . اشکام پشته هم می ریختن و صدای پارک ماشین از توی حیاط اومد . ترسیدم . با گریه گفتم : تو رو خدا … تو رو قرآن ولم کن …
خم شد و یقه ی لباسم رو گرفت . صدای قدمای تند کسی رو می شنیدم که وارد سالن
ورودی شده بود . یکی پشت اون در بود . یقه م هنوز درگیر بود بین انگشتای برزو و نگاه برزو به در بود .
انگار انتظار اومدن کسی رو نداشت و من فکر می کردم اینا همه برنامه ریزی شده و قراره کسی دیگه هم بیاد . نگاه ترسیده ی برزو به در به من جرات داد و جیغ کشیدم :
کمممک … تو رو خدا کمـ..
برزو دستش رو جلوی دهنم گذاشت : خفه شو … خفه شو …
در به ضرب باز شد . با دیدن کیهان رنگم پرید … یخ کردم . کیهانی که گوشه ی
پیشونیش زخمی بود و خون می اومد و سوئیچ و گوشی تلفنش دستش بود . رنگ پریده و ناباور به برزو نگاه می کرد که برزو صاف ایستاد و ناباور لب زد : کیهان ؟ به سختی از جا بلند شدم و لنگ لنگ به سمت کیهان رفتم و با دستام یقه ش رو گرفتم :
تموم شد ، بریم … بریم کیهان…
کیهان میخکوب برزو شده بود . اهمیتی به من نمی داد و به سمت برزو نگاه کردم و نالیدم : برو …
برزو اما تعجب کرده بود از این همه خودمونی حرف زدنم با کیهان …. صدای کیهان رو شنیدم : تو … تو داشتی چه غلطی میکردی ؟
ترسیدم . کیهان آروم نمی موند . یقه ش رو محکم گرفتم و با گریه گفتم : نه کیهان …
کیهان همه چیز تموم شد ، بیا بریم …
سرخ شده بود . سرخ نه ، کبود شده بود . مثل همیشه رگ گردنش ورم کرده بود . اما
رگ کنار چشمش یعنی روی شقیقه ش حواسم رو پرت می کرد . کیهان اگر منفجر نمیشد سکته می کرد و من اینو فهمیده بودم .
محکم هولم داد که روی زمین افتادم و به سمت برزو دوید . اولین مشت که به صورت برزو خورد بی اهمیت به درد لگنم از جا بلند شدم.
ـ یا خدا …
صدای عربده ی کیهان سالن رو برداشته بود : تو بودی حرومزاده ؟ به آذین دست می زنی ؟… به آذین ؟!؟!؟!
جلو رفتم و پلیورش رو از پشت گرفتم و جیغ زدم : … کیهان … کیهان ولش کن …
کیهان …
به عقب برگشت و هولم داد . برزو بی حال بود و کیهان دست بردار نبود . با لگد به
برزوی افتاده روی زمین می زد و نعره می زد : چالت می کنم برزو … می کشمت بی ناموس … خودم می کشمت …
سرخ شده بود و عرق کرده بود چله ی زمستون …. یقه ی برزو توی دستش بود و برزو رو به زور سرپا نگه داشت و تقریبا از هوش رفته بود … کیهان خیاله دست برداشتن نداشت

باز جلو رفتم و بی هوا هلش دادم . یقه ی برزو رو ول کرد برزو نقش زمین شد که به التماس افتادم : کیهان تو رو قرآن ولش کن … کشتیش .. کیهان…
نفس کشیدنش از عصبانیت به خس خس افتاده بود . فاصله ی بینمون رو پر کرد و با همون خشم چونه م را گرفت و زل زد به چشام : می خواستی با این ازدواج کنی ؟ ) ….
عربده کشید ( بی پدر جوابه من بده …
صدای گریه م لا به لای نفسای عصبیش گم می شد و گفتم : غلط کردم .. گه خوردم کیهان … کیهان بسه …
سیلی محکمی به صورتم زد که سرم گیج رفت و ولم کرد . باز سمت برزو رفت . جیغ زدم : ولش کن … به خدا مُرد …
خواستم از جا بلندشم که نگام به تلفن همراه کیهان افتاد که روی زمین بود . تند به سمتش رفتم . رمز می خواست.. . دستام می لرزید و اشکام پشت هم می ریختن که یادم اومد …
ریزه ! قفل رو باز کردم و رفتم توی مخاطباش … تارخ … تارخ … تارخ … پیداش کردم و زنگ زدم . بوق اول خورد …
ـ بردار … تو رو خدا بردار …
ـ الو …
بلند گریه کردم . دست خودم نبود : بیا… تو رو خدا بیا …
ـ الو .. اذین ….
جیغ زدم : فقط بیا … بیا ویلا تو رو هرکی می پرستی بیا …
تلفن رو انداختم و خودمو به کیهان رسوندم . به برزوی خون آلود و بیهوش زیر دست و پاش لگد می زد و فحش می داد …
ـ پیره سگ … مادر)( آذینو می خوای ؟ … حرومزاده ی … () دستم رو دور پای کیهان حلقه کردم و مانع لگد بعدش شدم .
ـ کیهان به خدا کشتیش … کیهاااااااان …
به من نگاه کرد.
ـ آره … می کشمش آذین … می کشم …. نفسشو می برَُم …
پاشو کشید و از سالن بیرون رفت . به برزو نگاه کردم . خونین و مالین شده بود …
ترسیده بودم . از جام بلند شدم . لگنم درد می کرد .
اهمیت ندادم و از سالن برای پیدا کردنه کیهان بیرون رفتم صداش رو شنیدم …
ـ با دستای خودم … کدوم گوریه ؟ …
صدای کوبیده شدن درای کابینت از آشپزخونه می اومد و ترسیده تر به آشپزخونه رفتم .
همه جا رو به هم ریخته بود . چاقو رو پیدا کرد و به سمت در اومد که تند در رو بستم و بهش تکیه دادم : به ابوالفضل از در بری بیرون خودمو می کشم کیهان …
ـ برو کنار آذین نذار نفسه تو رو هم ببرم. ..
ـ اول منو بکش نبینم خودتو بدبخت کردی بعد برو …
جلو اومد و کف دستش رو کنار سره من به در آشپزخونه کوبید و صدای وحشتناکی داد .
از جا پریدم اما کنار نرفتم .
ـ گمشو کنار آذین … تو رو من تیکه تیکه ت می کنم … برو کنار نذار دستم روت بلند بشه …
انگار حواسش نبود که دستش روم بلند شده . به لرز افتاده بودم . صدای پارک یه ماشین اومد . کیهان اخم کرد . بازوم رو گرفت و کشید . کناری پرتم کرد و در و باز کرد . بیرون رفتنش از آشپزخونه برابر شد با داخل اومدنه تارخ از در سالن…
تارخ ـ اینجا چه خبره ؟
ـ مرگه بچه هات نذارش … تارخ …
کیهان بی اهمیت به سمت سالن رفت که تارخ تند دنبالش دوید و مچ دستش رو گرفت :
داری چه گهی می خوری تو …
کیهان عصبی رو به تارخ گرفت : به تو ربط نداره … اینو تو گوشت فرو کن …
خودمو بهشون رسوندم و مچ دستی رو که چاقو رو گرفته بود گرفتم . صدای هق هقم
اعصابم رو به هم ریخته بود . کیهان عصبی دستش رو کشید که لبه ی چاقو کف دستم کشیده شد و خون از لابه لای انگشتام بیرون زد .
تارخ مشت محکمی به چونه ی کیهان کوبید و بدتر از کیهان عربده کشید : بفهم داری چه غلطی می کنی لامصب….
کیهان سرخ شده غرید : خودتو بکش کنار ….
کیهان انگار نمی دید . انگار نمی فهمید داره چیکار میکنه و حتی نفهمیده بود خونی که از گوشه ی لبم روون شده بود و خونی که از دستم روی پارکت ها می ریخت …
با همون چاقو به سمت برزو می رفت که تارخ داد زد : مهتاج آذین رو میکشه چون باباش هنوز ارث رو مشخص نکرده … میکشه آذین رو …. بفهم کودن … میکشه …
کیهان وایساد …. انگار تارخ تلنگر زده بود …. گوشه ی لبم رو کاملا کنده بودم از
استرس و صدای ریزه هق هق و گریه کردنم بلند بود که تارخ کمی صداش رو پایین تر آورد و گفت : ویلا دوربین داره کیهان … پیش پرداخت گرفتی از برزو بابته فروشش …. حالیته میتونه که آذین رو تا آخره عمر بندازه هلفدونی و به تو بابته سهامه باباش کار نداره ؟ کیهان عصبی به عقب برگشت و عربده کشید :گه خورده مهتاج … فکر کردی می ذارمش ؟
تارخ عصبی تر داد زد : پس دسته آذین رو بگیر ببرش که اگه مهتاج کارش نداشته باشه باباش میکشه اونو … زبون نفهم نباش … برزو الانشم مرده …
کیهان تازه به من نگاه کرد … انگار تازه اوضاعه ظاهرم رو دید که چاقو از دستش افتاد و سمته من اومد : دستت … آذین دستت …
پر بغض با چشمایی که هی خالی و پرُ میشد گفتم : بریم کیهان … فقط بریم ….
صدای تارخ رو شنیدم : ببرش تا من فیلمای دوربین رو پاک کنم بزنگم به مهتاج ….
کیهان می خواست به سمت برزو برگرده که محکم گوشه ی لباسش رو گرفتم و نالیدم :
تو رو خدا بریم … آیدین بیاد منو میکشه … میترسم کیهان …
کیهان به سمته من برگشت . اون نگرانه من بود و من می خواستم از این نگرانی برای بیرون بردنش از این ویلای نفرین شده سو استفاده کنم و انگار موفق شدم که مچ دستم رو گرفت و به سمت خروجی سالن میرفت که تارخ صداش زد : اوی …
به سمت تارخ برگشت که تارخ سوییچ دستش رو به سمت کیهان انداخت : ماشینت رو نابود کردی کله خر…
کیهان سوییچ رو گرفت و هر دو بیرون زدیم . ماشینه تارخ کمی جلوتر از کیهان پارک بود .. هنوز مچه دستم بینه انگشتاش درگیر بود و منو دنباله خودش می کشید . من نمی خواستم برم و می ترسیدم اگه مخالفت کنم کیهان بازم سراغه برزو بره و به همین خاطر چیزی نمی گفتم.
در سمت شاگرد رو باز کرد و منو تقریبا برای نشستن هل داد . درو بست و ماشین رو دور زد . سوار شد و راه افتاد . کلید ویلا رو داشت و تارخ از پیش فروش ویلا به برزو
حرف زده بود . ویلایی که قرار بود به نامه من بشه برای کیهان بود یا برزو ؟ سرم درد می کرد و کیهان با آخرین سرعت رانندگی می کرد.
نمی دونم چقدر گذشته بود که گوشه ی خیابون پارک کرد و تلفنش رو که دقیقه ی آخر از روی مبل برداشته بود از جیبش بیرون اورد و شماره گرفت . کنار گوشش گذاشت و کمی مکث کرد . آرنجه دستی که گوشی رو گرفته بود به لبه ی پنجره ی ماشین تکیه داده بود و دسته دیگه ش رو به فرمون گرفته بود .
خیره بود به جاده ی رو به رو … من نگاه ازش گرفتم و به رو به رو خیره شدم که صدای داد کیهان منو ترسوند:
ـ خوب گوشاتو باز کن ببین چی می گم … میری ویلای منو نعشه اون بابای پیره سگت رو جمع می کنی بی سر و صدا … مهتاج به ولای علی به مقدسات قسم به مرگه آذینم می رسونم به گوشه اون داییات که بابای حرومزاده ت فیلش یاده هندوستون کرده دمه پیری تا هرچی از مادرت زیر دسته تو مونده رو باد فنا ببره … یه نفر از مهمونات بفهمه توی اون خراب شده چه خبر بوده به خاکه سیاه می شونم تو واون مرتیکه ی بی پدر و مادر رو …. آره ، منتها خریت کردم باید جونش رو می گرفتم …. ببند اون دهنه کثافتت رو که هرچی بابات از حروم زادگی ریخته تو برداشتی …. آروم باشم ؟ من آروم باشم ؟ ….
بلندتر عربده کشید که دستامو رو گوشام گذاشتم:
ـ د آخه بی صفت به من میگی آروم باشم ؟ گه خورده بابات دست گذاشته رو آذین … باز میگم مهمونات بفهمن چه خبر بوده آسمونت رو به زمینت می دوزم ، والسلام …
گوشی رو روی داشبورد پرت کرد . آروم دستام و آوردم پایین و تازه نگام به خونای خشک شده و بعضا دوباره راه گرفتنه خونه کفه دستم افتاد و اشک توی چشمام جمع شده بود
.
این همه بدبختی از گوره من بلند می شد و من چقدر عذاب بودم برای کیهانی که صدای خس خس نفس کشیدنش و پوسته هنوز کبود مونده ش روی اعصابم رژه می رفت ….
کیهان پیاده شد و من هنوز نگام به کفه دستم بود که در سمت من باز شد . کیهان خم شد و دستم رو توی دستش گرفت : داره خون میاد و تو بی صدا اشک میریزی ؟ ـ صورته توام زخمه … ماشین خراب شده بود … چی شده بود ؟
دستمالی از جیبش بیرون اورد و روی زخمم گذاشت و گفت : فوضولی نکن کارمو بکنم

ـ کیهان …
نگام کرد و گفت : چته ؟ چیه ؟ … رفتم اون جا از خلوته برزو با زنه آینده ش حرف میزدن خونم جوش اومد … گاز دادم یه تخته تا اومدم کوبیدم به گادریل … بسه یا بیشتر بگم چه خاکی ریختی سرم ؟ ـ ببـ … ببخشید …
اخم کرد : چی رو ببخشم ؟ مگه من میگم معذرت بخوای ؟ میگم کم پاتو بذار بیخه خِرِ غیرته من باهاش وَر برو …. نمیفهمی تو ؟

بابا گفت …
تند بلند شد و داد زد : د بابات غلط کرد نسخه پیچید واسه تو ، بی صاحابی مگه ؟ ـ صاحابمه ….
ـ مالکی که قدر گوهره تو دستاش رو ندونه صاحاب نیست که … یه بی رَگه که ناموسش رو حراج میذاره …
خوشم می اومد از این جوشی که میزد برای بی صاحاب بودنه منو به حراج گذاشتنه من
… کیهان انگار برگشته بود تا من بفهمم بی پناه نبودن چه مزه ای داره و عجیب این مالک داشتن زیر دندونم مزه کرده بود ! باز خم شد و این بار بازومو گرفت و پیاده م کرد.
منو نشوند روی یه تیکه سنگ توی جنگلی که کنار خیابون بود و در صندوقه ماشین رو
باز کرد … ماشین تارخ رو انگار از کفه دستاش هم بهتر می شناخت که بطری آب رو در آورد و یه شال زرشکی رنگ دستش بود … جلوی پام روی زمین ، روی پاهاش نشست . در بطری رو باز کرد . دست آزادش رو پشت گردنم گذاشت و سرم رو جلو گرفت .
ـ آب میریزم بشور صورتت رو …
ـ دستام …
کلافه بود انگار … عصبی بود وقتی اوضاعه ظاهرم رو میدید … آب ریخت رو دستام و
شستمش که روسری شلخته ی سرم رو درآورد و دور دستی که زخم بود پیچید : این طوری باشه تا بریم درمونگاه برات بخیه بزنه …
چیزی نگفتم که با دسته سالمم از آبی که کیهان روی دستم میریخت صورتمم شستم .
کیهان با دقت و با دستمال صورتم رو پاک کرد و شال زرشکی رنگ رو سرم انداخت و عمیق به صورتم نگاه کرد . با همون چشمای بارونی گفتم : بیریخت شدم ؟ ـ قشنگ شدی …
مسخره م نکن …
چه ربطی داره ؟ مهم این دِلِه دلَه ی منه که هرجور باشی به چشمش قشنگی …
ـ عاشقی یا مجنون ؟ پوزخند زد : کیهانم !
ـ تینا خوبه … خیلی خوبه ….
ـ مبارکه صاحابش ….
ـ دوستت داره ….
ـ به درک …
ـ کیهان …
ـ زهره مار … میبینی که خودم الان اعصاب ندارم …
پربغض گفتم : بابام منو میکُشه …
ـ مگه قراره برگردی خونه ؟ ـ فرزاد و آیدین ، خطرناکن ….
ـ نگرانمی ؟
ـ خیلی …. خیلی نگرانه این تلاشت برای بودن با خودمم ! من سوختم کیهان … زندگیتو بکن …
از جا بلند شد : بسه هرچقدر اراجیف بافتی ، پاشو بریم تا شب نشده …
وقتی بی حرکت بودنم رو دید خم شد و مچه دستم رو گرفت … امروز کیهان محرک شده بود و حرکت می داد منه بی جون رو …
به سمت تهران راه افتادیم . دلم شور می زد . کیهان تو فکر بود و کمتر حرف میزد .
جلوی یه درمونگاه نگه داشت . به سمتم برگشت : بریم بخیه بزنه …
ـ لباسام ….
یه جینه یخی پام بود و یه تونیک صورتی …
ساکه کیمیا پشته تو صندوق ، واستا بگردم ببینم چیزی توش هست ؟
پیاده شد و بعد از ربعه ساعتی برگشت . یه بافت به سمتم گرفت : اینو موقتا تنت کن تا بعد یه فکری کنیم .
تنم کردم و هر دو پیاده شدیم . بعد از توضیح مختصر به سر پرستار یه اتاق رو
نشونمون داد و من لبه ی تخت نشستم و کیهان کنارم ایستاده بود که گوشیش زنگ خورد : الو
… خب …. خب …. برگشتین ؟ … خب … باشه … همینجاس … خوبه … چیکار داری حرف بزنی باهاش ؟ … میگم خوبه …
کلافه گوشی رو سمتم گرفت : زبون نفهم اینه … زبون نفهم اداشو درمیاره …
سوالی گوشی رو گرفتم و کنار گوشم گذاشتم : الو …
ـ آذین خوبی ؟
ناخودآگاه لبخند زدم : خوبم ، اونجا همه چیز خوبه ؟
ـ تو به هیچ چیز فکر نکن … فقط کیهان رو تحمل کن تا بیام . باشه ؟
خواستم جوابش رو بدم که کیهان گوشی رو گرفت و قطع کرد فقط نگاش کردم که گفت :
چیه ؟
ـ من … من که چیزی نگفتم .
پرستار که این مکالمه رو دیده بود با اخم جلو اومد و رو به کیهان گفت : شما برو بیرون
….
کیهان ـ بخیه خواست بزنه بگو بیام ….
پرستار جوابش رو نداد که کیهان بیرون رفت .
پرستار ـ از قیافه ش تابلوعه خیلی اذیتت می کنه …
بی حوصله لبخند زدم : زیادی جذابه و خشن ؟ به خصوص با اون هیکلش ، از کجا آوردی اینو ؟

پر حسرت به راهی که کیهان رفته بود نگاه کردم و لب زدم : همه ی آرزوم از زندگی همین مردکه زیاد از حد جذاب و خشنه که تو بغلش گم میشم …
با تعجب نگام می کرد که گفتم : به نظر احمق میام که دوسش دارم ؟ شونه ای بالا انداخت : آخه به نظرم زیاد مهربون نیست انگار … .
دکتر به اتاق اومد و با دیدنم لبخند زد : خب خب ، چیکار کردی دستت رو دختر ؟ به پسر جوون نگاه کردم و لبخند زدم : شد دیگه !
دستکش ها رو دستش کرد و بعد از تزریق بی حسی به قوله گفتنی نخ سوزن رو آورد
برای بخیه زدن . استرس گرفته بودم . کیهان می دونست از بخیه و آمپول می ترسم و از شربت متنفرم . نگام به در بود که کف دستم تیر کشید و جیغ زدم : آی …
به ثانیه نکشید که در تند باز شد و کیهان اومد داخل …. با دیدن دستم و چهره ی درهمم دکتر رو هل داد : مرتیکه اومدی سلاخی یا داری بخیه می زنی ؟
دکتر هاج و واج مونده بود که پرستار تند گفت : آقا بی حسی هنوز اثر نکرده …
کیهان با صدای بلند جواب داد : د وقتی اثر نکرده بیخود دسته خانومم رو مثله گوشته قربونی تیکه می کنین …
با دسته سالمم مچ دستش رو گرفتم : کیهان من خوبم …
دکتر ـ من واقعا معذرت می خوام … فکر می کردم بی حس شده …
ـ اشکـ …
کیهان ـ تو فکر نکن دکتر، خب ؟ ـ کیهان به خدا خوبم …
کنارم لبه ی تخت نشست و سرم رو هل داد روی سینه ش و زمزمه کرد : چشماتو ببند ، من اینجام ….
کفه دستم تو دستای دکتر بود و من چشمام رو بستم .
صدای قلب کیهان رو می شنیدم و این دکترا به نظرم چیزی از مُسَکِن و بی حسی و کوفت و زهره مار نمی دونستن … وگرنه برام یه سر گذاشتن رو سینه ی کیهان تجویز می
کردن که هم درد جسمیم یادم بره هم روحی که تا مرزه مرگ رفته بود . نمی دونم چقدر طول کشید که صدای کیهان رو شنیدم : ریزه نمی خواد پاشه ؟ لوس شدم و چشم بسته بدونه اینکه تکون بخورم گفتم : نچ …
حلقه ی دستش رو دور شونه هام تنگ تر کرد و گفت : جات راحته ؟ ـ اوهوم …
همونطور که نشسته بود یه دستشم زیر زانوم گذاشت و بلندم کرد و بلند شد . هول شده چشم باز کردم : چیکار میکنی ؟ ـ شما جات امنه…
لبخند زدم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم . لحظه ی آخر موقعه بیرون رفتن چشمم به پرستاری افتاد که با لبخند نگام می کرد همون که کیهان رو خشک و عصبی دیده بود . فکر کنم خودش متوجه شد که تا چه حد این مرده عصبی برای همه و عاشق برای من ، توی دلم جا داره که حالا لبخند زده بود !
هوا تاریک شده بود که کیهان جلوی یه ساختمون نگه داشت . یه ساختمونه تقریبا ۱۰ طبقه به سمتش برگشتم : اینجا کجاس ؟ ـ خونه !
شاکی گفتم : کیهان …
ـ ها؟
ـ منو ببر خونه ….
ـ ببرمت تا جسدت هم دستم رو نگیره ؟
فکر کردی اینجا موندنم دردی رو دوا می کنه ؟ فرزاد برام به پا گذاشته …
تنه لشش هنوز فرانسه س …
دستم رو گذاشتم روی دستش که روی دنده بود و گفتم : آروم باش …
عصبی بود هنوز ، چیزی نگفت که گفتم : من امشب اینجا نمی مونم کیهان ….
دستش رو کشید و کاملا به سمتم برگشت : چیه ؟ تعارف نکن بگو می ترسی شاخِت بزنم

دلگیر شدم . کیهان نیش زده بود . نور یه ماشین که از رو به رو اومد چشمه هردومون
رو زد . کیهان پیاده شد . وقتی دیدم تارخ از ماشین پیاده شد و جلوی کیهان ایستاد منم پیاده شدم . تارخ به سمتم برگشت : حالت خوبه تو ؟ ـ سلام . خوبم …
تارخ ـ چرا انقدر دیر رسیدید شما ؟ کیهان ـ رفتیم دستش بخیه خورد …
تارخ ـ جاش بودم که از تو شکایت می کردم .
کیهان ـ اعصابه درست ندارم تارخ ، سر به سرم نذار….
تارخ ـ چتونه باز ؟
کیهان از کوره در رفت و عصبی صدا بلند کرد : خانوم می فرمایند شب اینجا نمی مونن

تارخ ـ خانوم درست می فرماین … مرتیکه ، شب اینجا پیشه توی نره خر بمونه که چی
؟
کیهان از عصبانیت سرخ شد : انقد انگه دلِگی و بی ناموسی نچسبون بیخه خِرَم … من تو فرانسه با مدل مدل دوست دخترمم گه بازی در نمی اوردم … بعد تو میگـ …
تارخ ـ چی میگی تو برا خودت ؟ دختره همینطور پشته سرش حرف هست ، حدیث هست
… شب بیاد پیشه تو که چی بشه ؟

کجا بره ؟ تارخ ـ خونه ش …
کیهان ـ که اون یکی دنده ش رو هم بذارن کنار دنده شکسته ی قبلیش ؟
چهره ی تارخ درهم شد و به من نگاه کرد اما من فکرم پیشه مدل مدل دوست دختری بود که کیهان باهاشون کثافت کاری نکرده بود . تا کجا پیش رفته بود ؟ بغض کرده بودم . خود خواهی خوب نبود ، اما خود خواه شدم انگار ….
تارخ به سمتم اومد : خودت چی دوست داری ؟ با بغض گفتم : برم خونه …
ـ مطمعنی ؟
سرم رو تکون دادم که تارخ مچه دستم رو گرفت و به سمت ماشینش برد . صدای کیهان رو شنیدم : هوووش … کجا عینه بز سرتو انداختی پایین می بریش ؟
تارخ در سمت شاگرد رو باز کرد و منو نشوند . درم بست . سمته کیهان برگشت : می
برم خونه شون … دایه ی بهتر از مادر شدی ؟ این عضوه همون خانواده س ، جاش اونجا امن تره … اگه پسِش زدن من میارم بیخه ریشه تو ، خوبه ؟
ماشین رو دور زد که کیهان لبه پنجره اومد : میری ، گفتن بالا چشمت ابروعه میای ….
محل ندادم که پر خشم گفت : چته اخمات توهَمه ؟
تارخ پشته فرمون نشست که کیهان گفت : واستا تارخ ببینم چشه این ؟
تارخ به سمتم برگشت و همزمان که استارت می زد جواب داد : وقتی از دوست دخترای رنگا رنگه توی فرنگت حرف میزنی باس چوبشم بخوری نسناس …
ماشین رو راه انداخت و من فقط به جاده نگاه می کردم که گفت : انتظار نداری که بعده رفتنش تا ابد کشیشه مقدس بشه و تو روی دخترا نگاه نکنه …
نه اصلا … اتفاقا خودم داشتم .. داشتم تو لواسون تینا رو براش لقمه می گرفتم که در به دره زندگیه بی در و پیکره من نشه . منتها نمی فهمم این حسی که اسمش حسادته چرا داره ریشه م رو از بیخ می زنه ؟
حس کردم لبخند زد : آبجی خانوم بد باختی ….
به سمتش برگشتم : قل و زنجیرم برای کیهان برای رسیدنش به خوشبختی … نمی خوام خودش رو درگیر زندگیه من کنه …
ـ می خواست بی خیال شه ، این همه سال بیخیال میشد .
ـ تو چرا درگیره من شدی ؟
خندید : تارا برام زنده شده انگار … پنج سالی هست از دنیا رفته …
بینه بغض و اشک لبخند زدم و گفتم : یعنی داداش می شی برام ؟ ـ بد ذات ، فکر می کردم از همون چند روز پیش شدم …
ـ پس یه چیزی بخوام ازت ؟ ـ دو تا چی بخواه …
ـ مراقبه کیهان باش … دور و برم انقدر کفتار کمین کرده که بعید می دونم وقتی بهم حمله کنن کیهان خودش رو پیش مرگ نکنه ! نمونه ش امروز … راستی برزو …
ـ رفته کما ..
ـ هیییع …
دستام رو جلوی دهنم گذاشتم که ادامه داد : بهنود و مهتاج بیشتر از خودش پولشو می خوان . اونقدر پولشو می خوان که به مهمونا بگن تو راه تصادف کرده و توام انگاری از ازدواج ناراضی بودی که اصلا خونه نموندی و فرار کردی … اونقدر که به دست و پای کیهان بیفتن که سهامای باباشون رو حراج نذاره و به داییاشون توی هلند و فرانسه خبر نده تا بیان و ارثه مادرشون رو بگیرن ازشون … نگرانه کیهان نباش … اون گرگه بارون دیده س و اگه میبینی بال بال می زنه برای تو ، واسه اینه که دلش رفته برای بَره بودنت ….
ـ من پیشه کیهان برنمیگردم ! هـ … همه فهمیدن ؟ … فهمیدن که من … ینی برزو و من

ـ مهمه برات ؟ خب بفهمن … کیانا و دیانا و کیمیا و همه و همه بفهمن … که چی ؟ مگه کاری کردی که بترسی یا خجالت بکشی ؟ ـ تینا از من خیلی بهتره …
خندید : حسود خانوم ، اگه کیهان بود می گفت مبارکه صاحابش …
ـ گفت !
با صدا خندید و گفت : جای مامان حمیده من خودم بزرگ کردم اون نره خر رو !
رو به روی خونه نگه داشت و گوشیش رو از جیبش درآورد .
ـ بفرما ، دقیقا ۱۷ تا میسکال انداخته … شانس اوردیم رو سایلنت بود .
پر استرس به خونه مون نگاه کردم . به چراغای روشنش و من خودم خوب می دونستم
که اون تو چیزه خوبی انتظارم رو نمیکشه … اما بعد از خونه جایی دیگه رو امن تر نمی دونستم.

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن