رمان رسوایی پارت۵

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

ـ مامان از بابا داره جدا میشه !
ـ خب این اشک ریختن داره ؟
ـ دلم گرفته فقط …
ـ تو امر کن بگو چطوری بازش کنم ؟
خندیدم بین اشک های روون شدم و گفتم : دیوونه !
ـ ای من به فدای دله دیوانه پسندت …
ـ مگه من گفتم پسندیدمت ؟
ـ همه چیز رو که نباید گفت ، گاهی باید خوند !
ـ هوم ؟؟
ـ کوفت ، صد دفعه گفتم نگو هوم … منظورم این بود از چشمات می خونم دیگه !
ـ تو نبودی دق می کردم !
ـ هم بابات می شم هم مامانت هم اون آیدینه بزغاله ، خوبه ؟ ـ نگو داداشمو …
ـ نداشتیما ، خبر نداری آقاتون حسوده ؟ ـ الهی دوره آقامون بگردم !
ـ دختره ی خل(( !
گفت و گفت و گفت … به خودم اومدم ، نه اشکی بود نه گریه ای و نه دلتنگی ! خیلی وقت بود کیهان عجین شده بود با من و از من به من نزدیک تر بود . » ـ چرا بغض کردی الان ؟ چی می خوای ؟ جاییت درد می کنه ؟
نگرانی بیداد می کرد لابه لای کلماتش و من نالیدم : قلبم ، قلبم خیلی درد می کنه …خوب کردنشو بلدی ؟ آمینم نیستش .. آمینه من …
ـ د آخه بگو من الان چه غلطی کنم برای تو ؟ ـ کیـ ..
هول زده بین جمله م پرید : جانه کیهان ؟! لب تر کن….
دلش سوخته بود و ترحم می کرد یا هنوز عاشق بود و عاشقی می کرد ؟ بی انصاف شده رو می برد و بعد لاله انتخابش بود ! لاله خار شده بود و توی قلبم فرو می رفت . بود . دلم قلبم تیر می کشید با هر بار دیدنش کنار کیهان ! کیهان این همه بی انصاف نبود .
صدای زنگ تلفنش بلند شد . گوشی رو از جیبش درآورده و تماس رو وصل کرد . کنار گوشش گذاشت : الو.. .. خب ؟ … تو الان اونجایی ؟ … اوکی ، جفتشون باهمن ؟ …. از کِی
؟ … خب …. اوکی فهمیدم . ریش و قیچی دستته ، چاکرم … فعلا …
گوشی رو داخل جیبش گذاشت و باز نگام کرد : بیا بریم . الان کار اون نکبت هم تموم میشه بقیه هم میان …
ـ شما اینجایین ؟
هر دو به سمت صدا برگشتیم . امین بود .
امین ـ کل حیاط رو زیر و رو کردم تا پیداتون کنم ….
ـ چی شد ؟ حالش خوبه ؟
کیهان تیز نگام کرد . اهمیت ندادم و امین کاملا بی تفاوت توضیح داد : خوب زهر
چشمی از برادر زنت گرفتی ، منم باید حالی از این آیدین بگیرم . بعدشم این لاله که بد باخته بهت … بدبخت دو ساعت التماس می کرد تا سپهر به خانواده ش حرفی نزنه …
کیهان نگاش رو از من گرفت و دستاش رو داخل جیب های شلوارش فرو برد که گفتم :
یعنی نگفتن این همه ساعت چرا دیر کردیم ؟
ـ گفتن ، لاله هم گفت ماشینه من خراب شده و سپهر با چند نفر دعواش شده . کارش الان تموم میشه . همه میریم . بدبخت زنداداشم خودشو کشت تا سپهر کوتاه اومد .
کیهان تشر زد : امین !
ـ جان دایی جونم ؟
کیهان محل نداد و امین به من نگاه کرد : تو چرا همیشه چشمات خیسه ؟ حالش خوبه دیگه …خوشم نمیاد فکر کنم نگرانشیا. ..
کیهان تیز نگاه کرد : خوشم نمیاد دور و بر این بپلکیا !
این ؟!؟! گرفته به سمت کیهان برگشتم . امین جا خورد .کیهان عمدا گفته بود این تا امین فکر اشتباه نکنه . تا فکر کنه کیهان از بابت بد بودنم از اون می خواد که اطراف من نپلکه !
امین لب پایینش رو گاز گرفت و نا محسوس به من اشاره کرد . اشاره کرد تا کیهان رو وادار به مراعات کنه و بیچاره نمی دونست ماجراها هست بین من و داییه زیاد از حد عصبانیش !
چیزی نگفتم و از کنار امین گذشته و به سمت ساختمان به راه افتادم . وارد سالن شدم و چشمم به آیدا افتاد که به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و چشم بسته بود . کنارش ایستادم و گفتم : حالت خوبه ؟ ـ از تو خوب تره حالم !
روی نیمکت کناره نیمکتش نشستم که تکیه ش رو از دیوار گرفت و به سمت من برگشت
. مشکوک نگام می کرد که گفتم : چیه؟ ـ تو به کیهان گفتی سپهر چی گفته بهت ؟ ـ مگه به تو گفتم که به اون بگم ؟ ـ چرا همچین کرد ؟
آب دهنم رو قورت دادم : من مسئوله عصبی بودن بقیه هم هستم ؟
ـ آخه یه مگه کوری ارزشه ۵ تا بخیه و کبودی زیر چشم و پاره شدن لب و شکستنه بینی رو نداره ! مگه اینکه قضیه اصلا یه چیزه دیگه باشه ، مگه نه ؟ خودمو به کوچه ی علی چپ زدم و گفتم : من چه بدونم ؟ لاله کو ؟
خواستم بحث رو عوض کنم و موفق هم شدم که آیدا چهره ش رو لوچ کرد : دختره ی
لوس من چه می دونم خبر مرگش ، چارتا اشک ریخت و رفت . غلط نکنم باز مثل کوآلا که به درخت می چسبه به کیهانه بدبخت چسبیده ! کیهان چی توی این دختره دیده آخه ؟ ـ به ما چه ؟
واقعا به ما چه ؟ یعنی به من چه ؟ پس چرا دلم می گیره و می خوام فرار کنم از هرچی که لاله رو به کیهان وصل می کنه ؟
دکتر از اتاقی که سپهر توی اون بود بیرون اومد و رو به آیدا گفت : تموم شد . می تونین ببرینش…
من و آیدا از جا بلند شدیم .
آیدا ـ ممنونم آقای دکتر ….
دکتر ـ خواهش می کنم ..
دکتر رفت و آیدا به سمت اتاق قدم برداشت و وقتی بی حرکت بودن منو دید به سمتم برگشت : چرا ایستادی ؟ نمی خوای بیای ؟ ـ نه !
آیدا با چشمای ریز شده گفت : من که می دونم سپهر یه غلطی کرده که تو همچین می کنی … به خاطر همین دونستنم هم هست که می گم کیهان خوب کرده ، آفرین …
شاکی گفتم : آیدا …
بی حرف به سمت اتاق رفت و من هم روی صندلی نشستم . امین و کیهان رو دیدم که به
سمتم می اومدن . کیهان بی اهمیت به من به سمت دیوار رفته و همونطور ایستاده به اون تکیه داد . امین مقابلم ایستاد : چی شد ؟ ـ گفتن می تونیم ببریمش.
امین پوفی کشید : په من برم ماشین رو آماده کنم …

ـ اماده شدن نمی خواد !
امین به کیهان اشاره کرد : شازده زده ماشین رو له کرده برم ببینم مشکل نداشته باشه راه بیفتیم باهاش …
کیهان محل نداد و امین هم رفت . ربع ساعتی گذشته بود که آیدا به همراه سپهر از اتاق
بیرون زدن . تند از جا بلند شدم و با دیدن سپهر دهنم باز موند . کنار پیشانیش بخیه خورده بود . پای چشم چپش کبود شده بود و چشمش رو کامل بسته بود . بینیش رو پانسمان کرده بودن و کیهان فقط صورتش رو هدف قرار داده بود .
سپهر با دیدنم محل نداده و همراه آیدا به سمت خروجی رفتن . کیهان رو حتی نیم نگاهی نکرد و من لبخند رضایت مند کیهان رو روی لبش دیدم . اخم کردم و مقابلش ایستادم و گفتم:
ـ منو ببین …
پوفی از سر نا رضایتی کشید ، فهمیده بود با اخم جلو اومدم و قراره بحث کنیم . بی میل نگام کرد.
ـ اگه شکایت می کرد چیکار می کردی !؟
بی تفاوت شونه ای بالا انداخت : تو دعوا حلوا که خیرات نمی کنن …
ـ برا چی زدیش ؟
ـ من کور نبودم ! گه خورده به من میگه کور …
ـ من احمق نیستم…
تکیه ش رو از دیوار گرفت و صاف ایستاد . زل زد به من و گفت : خب که چی ؟ ـ جوابه منو بده …
ـ حرفه نامربوط زد که رنگت پرید ، نزد ؟ ـ تو چی کاره ای ؟
اخمو و دلخور نگام کرد . اما باید ادامه می دادم . باید می فهمید که من براش مرده م ، یا من باید به اون می فهموندم که همه چیز تموم شده و من عجیب دلشوره داشتم برای برخوردی که کیهان ممکن بود با برزو داشته باشه و این دلهره امونم رو بریده بود.
سر در نمی آوردم از کارایی که کیهان می کرد . دوست نداشتم اینطوری بگم اما بی رحم گفتم : جوابه منو بده ، تو چی کاره ای ؟ غرید : درست حرف بزن….
ـ درست تر بلد نیستم . سپهر هر غلطی کرده نباید همچین می کردی … فکر این جارو باید وقتی می کردی که گذاشتی رفتی ، وقتی رفتی یعنی همه چیز تموم شده …
ـ خفه شو آذین …
ـ خفه شم ؟ چرا باید خفه شم ؟ اصلا تو جات تو زندگیه من کجاست ؟ فکر کردی یه روز بری و باز بیای همه چیز مثه ۷ ساله قبله ؟
ـ مزخرف نگو ، صد سالم بگذره شر و ور ببافن برات خودم رشته هاشون رو پنبه می کنم …
پوزخند عصبی زدم:
ـ خودت ؟؟؟ تو پنبه می کنی ؟ زندگی الانه منو تو خودت بافتی ، نفهمیدی تا الان ؟ من الان هیچی نیستم ، یه مُرده م که فقط داره نفس می کشه . تو مرگ رو تو چی می بینی ؟!
با چشمای سرخ شده فاصله ی بینمون رو پر کرد . عصبی و کبود شده از خشم با مویرگ های قرمز لابه لای سفیدی چشماش نزدیک به صورتم ، دقیقا یک وجبی صورتم غرید:
ـ تو اینکه با همینقد فاصله هم ازم دوری ! اگه مرگ نیست پس چیه ؟
ته دلم خالی شد . با بغض نگاش کردم که دلخور همونطور خیره ادامه داد : من هیچکاره ی توام ، منتها این دله لامصب فکر می کنه همه کاره س ….
اذیتم میکرد این حسی قندای پشت سر همی تو دلم آب می کرد . من خیلی وقت بود حس می کردم اونقدر بی حس شدم که با هر دوستت دارمی دست و پای دلم نلرزه … اما من فقط بزرگ شدم و دخترونه هام رو دفن نکردم . جنس دوستت دارمی که کیهان می گفت با همه فرق می کرد … ته دلم رو می لرزوند …
ـ نباید می رفتی ….
ـ اون که خطا نکنه خداس … اونکه هم خطا کنه وپاش واسته منم … منتها دو بار یه خطا رو تکرار نمیکنم آذین ….
مونده بودم چی بگم …. مونده بودم که چی میشه ؟ … زل زده بودم بهش ….
ـ شما هنوز اینجایین ؟
کیهان نگاه از من نگرفت و من به سمت صدای آیدا که انتهای راهرو ایستاده بود برگشتم . مشکوک و با اخم به من و کیهان با همون فاصله ی نیم وجبی نگاه می کرد که یه قدم عقب رفتم . بدون شک رنگم پریده بود ولی کیهان خونسرد از من فاصله گرفت و رفت . از کنار آیدا گذشت و تا وقتی که کاملا از تیر رس نگام محو شد با چشم تعقیبش می کردم .
آیدا جلو اومد : این پسره چشه ؟ ها ؟ ـ بی خیال آیدا…
ـ تو که باز اشکت ریخته س …
ـ آیدا …
ـ مرض ، یکی باید بگه اینجا چه خبره یا نه؟ ـ فقط بریم …
همانطور اخمو زل زده نگام می کرد که التماس وار گفتم : تو رو خدا …
پوفی کشید و بی حرف از همون راهی که کیهان رفته بود به راه افتاد و من هم به دنبالش رفتم . از بیمارستان بیرون رفتیم که چشمم خورد به لاله ای که کنار ماشین کیهان ایستاده بود
. جلو رفتیم . صدای کیهان رو شنیدم : لاله می شینی یا برم خودم ؟ لاله ـ یه ذره صبر کن عزیزم ..
مشغول حرف زدن با سپهر بود . نگام رو منحرف کردم . خودم گفته بودم که هیچ کاره ی منه . خودم باعث این بی محلی ها شده بودم . پس چرا دلم گرفته بود ؟ چرا حال و اوضاعم بدتر از همیشه بود ؟ امین به سمتمون اومد .
امین ـ شما نمی خواین سوار شید ؟ آیدا ـ با ماشین سپهر می ریم ؟
امین ـ کیهان خان امر فرمودند برای شما تاکسی بگیرم . بنده هم راننده ی اون قزمیت بشم .
آیدا ریز خندید که امین گفت : هه هه هه … رو آب بخندی !
آیدا این بار بلند خندید : خب راننده بودن بهت میاد دیگه …
هر دو در حال کل کل بودن که تاکسی سبز رنگی کنارمون ایستاد و امین غر غر کنان در رو باز کرده و به داخل اشاره کرد : تشریفت رو ببر ملکه ی عذاب …
آیدا همونطور خندون سوار شد و منم بعد از اون …. راننده استارت زد و بعد از گرفتن آدرس از امین راه افتاد.
از کنار ماشین کیهان می گذشتیم که برای لحظه ای به سمتم برگشت . نگام رو ازش گرفتم و این نا شیانه ترین بی محلی توی تموم عمرم بود ، اونم برای کسی مثله کیهان که خط به خط منو از حفظ بود .
نیم ساعتی گذشته بود رسیدیم . هر دوی ما پیاده شدیم ، تاکسی رفت و امین بوق زد .
مرد مسنی که نگهبان بود درو باز کرده و کنار ایستاد . ماشینا رو یک به یک داخل بردن و من و آیدا هم از در آهنی گذشتیم .
آیدا ایستاد و مات برده از فضای سبز و زیاد از حد مدرن و شیک اطرافش گفت : یا خوده خدا … بهشته یا ویلا ؟
اونقدری ذهنم درگیر لاله ی به قول آیدا کوآلا مانند اطراف کیهان بود که اصلا حواسم به
اطراف پرت نشد . از کنار آیدا رد شدم و از راه سنگی داخل رفتم . کیهان و امین ماشینا رو پارک کردن و چند نفری از ویلا بیرون اومدن و روی تراس ایستادن .
اولین نفر خاله مهتاب جلو اومد و با دیدن سپهر روی گونه ش زد : الهی من بمیرم تو رو اینطور نبینم ، چت شده تو ؟
سپهر لب باز کرد برای جواب دادن که لاله تند گفت : با چند نفر دعواش شده …
مادرم نگران به من نگاه می کرد . با دیدنم با اطمینان خاطر به سمت سپهر رفت : حالت خوبه ؟
سپهر سری تکون داد و مهتاب به جوش و خروش افتاد : چه حاله خوبی خواهره من ؟ الهی خدا ازش نگذره بی پدر و مادر رو …
من و آیدا همزمان به سمت کیهان نگاه کردیم که بی خیال و دست به سینه به ماشینش تکیه داده بود که صدای بچه ای توجه منو جلب کرد : دا … دا …
زن جوونی بچه به بغل از کنار مهتاب گذشت و مقابل کیهان ایستاد : بگیر این بچه رو کشت منو …
کیهان با لبخند دختر بچه رو ازش گرفت و رو به دختر بچه گفت : ای مامانت فدات بشه که انقدر جیگری دایی !
دایی ؟! دختر بچه ی بامزه ای با چشم و ابروی مشکی و موهای خرگوشی بسته شده ،
چرا امروز سرنوشت قصد کشتن منو داشت ؟ دختر بچه کف هر دو دستش رو روی گونه های کیهان کوبید و خودش غش غش خندید .
مهتاب همچنان در حال ناله و نفرین بود . لاله کنارسپهر ایستاده و از دعوای ساختگی سپهر با چند نفر اوباش حرف میزد و آیدا هم گاهی تایید می کرد و امین فحش می داد باعث و بانیش رو … کیهان بی تفاوت درگیر همون خواهرزاده ی بامزه ش شده بود که با هر خندیدنش دل می برد و من چقدر دلم هوسه آمین رو کرده بود . بی اختیار زل زده بودم به
دخترک که کیهان جلو اومد و یه قدمیم ایستاد . حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و بچه رو به سمتم گرفت : بگیر اینو کشت منو …
از خدا خواسته دستام رو جلو بردم و خواهر کیهان شرمنده به سمتم اومد : وا کیهان ، زشته بنده ی خدا رو اسیر کردی …
کیهان به سمت خواهرش برگشت : پس خودت می دونی منه بدبخت رو اسیر کردی …
ـ تو وظیفته …
دستاش رو جلو اورد برای گرفتن بچه که قدمی عقب رفتم : نه تو رو خدا … چیکارش داری خب ؟
کیهان همونطور بی اهمیت به من رو به خواهرش گفت : ولش کن دو دقه نفس بکشی …
به سمت ساختمون حرکت کرد و من توی دلم هزاران بار قربون صدقه ی قهرهای لذت بخش تر از آشتی بودنش رفتم ! بین این همه بی محلی به من چطور این همه حواسش جمعه من بود ؟
ـ کیمیا هستم ، خواهره کیهان …
ـ آذینم . خواهره آیدا …
کیمیا ـ وا ، چرا زودتر ندیده بودمت ؟

لبخندی زدم که آیدا به جای من جواب داد : کار می کنه خواهرم خودمونم کمتر می بینیمش . خوبی خودت ؟
کیمیا ـ چه خوبی اخه ؟ پریا و پرنیا نفس نمی ذارن بکشم ….
آیدا به سمتم برگشت : این جوجه رو که بغل گرفتی یه خواهر دو قلو داره عینه خودش زلزله …
ـ حالا اسمه این زلزله تون چیه ؟ کیمیا ـ این پرنیاس …
با دو انگشت شست و اشاره ش لپم رو می کشید و رها می کرد . بلند می خندید که گونه م تر شد .اشک ریخته بودم . کیمیا گفت : الهی ، چی شد آذین جان …
آیدا خودش رو زودتر جمع و جور کرد و جواب داد : حساسیت داره به پاییز ، این فصل که می شه از چشماش اشک میاد…. بیا ما بریم …
کیمیا ـ اذیت می شه آخه …
آیدا ـ خواهر من استاده بابا ، ولشون کن …
جلوتر از من داخل ساختمون رفتن و بعد از اونا وارد شدم . سر و صدای وحشتناکی می
اومد و با دیدن جمعیت داخل سالن پذیرایی همچین صدایی خارج از تصور نبود . گوشه ترین مبل سالن نشستم .
زن میونسالی که همراه برزو برای خواستگاری اومده بود رو به روی سپهر که روی مبل نشسته بود ، ایستاده بود و تجویز می کرد : خدا لعنتشون کنه ، نگا چی به روزش آوردن
؟ مهتاب جان به نظرم یخ بذار رو جای زخمش …
کیومرث عصبی سیگاری روشن کرد : خب حداقل می گفتی پلیس بیاد بگیرشون ، ببین چکاره صورتش کردن ….
بابا ـ حالا تو آروم باش …
برزو ـ به خیر گذشته به هرحال ) رو به کیهان ( تو خوبی ؟ دیر کردی … فکر می کردم زودتر از بقیه بیای …
کیهان بی خیال به مبل تکیه داد و پا روی پا انداخت : کمی سرم شلوغ بود …
برزو ـ مهتاج …. مهتاج با شمام …
زنی که مقابل سپهر ایستاده بود به سمتش برگشت : جانم بابا ؟ برزو ـ کمی آبمیوه بیار برای کیهان و آذین جان …
کیهان ابرویی بالا انداخت و دور تا دور سالن رو نگاه کرد که چشمش به من افتاد و بعد
مشکوک به سمت برزو برگشت …. آب دهنم رو قورت دادم که کسی روی پام کوبید …. من به کل این فرشته ای که بغلم بود رو یادم رفته بود .
ـ جان خاله ؟ ـ ماما … مانی …
کیمیا تند به سمتم اومد : ببخش تو رو خدا … فکر کنم خوابش میاد.
سری تکون دادم که دخترکش رو از بغلم گرفت و نگاه حسرت بارم رو بهش دوختم که مادرانه هاش رو بی منت خرجه گریه و نق زدنای دخترش می کرد . هنوز خیره ی کیمیا و دخترش بودم که کسی جلوم ایستاد و نگاهم به سینی روبه روم افتاد . لیوان آب میوه رو برداشتم و سر بلند کردم. مهتاج بود .
ـ ممنونم …
پوزخندی زد و صاف ایستاد . از جلوی من رد شد و به سمت کیهان رفت . عملا به کسی جز منو کیهان توجهی نشون نمی دادن و امین و آیدا با غیظ نگاش می کردن . کیهان هم آبمیوه ش رو برداشت . برزو از جا بلند شد و بلند رو به همگی شب بخیر گفت . کنار من که رسید لبخند کجی زد و حریص بالا تا پایینم رو برانداز کرد و گفت : امیدوارم بهت خوش بگذره ، تو ملکه ی این عمارتی …
چشمکی هم زد و از کنارم رد شد . ته دلم ریخت . برزوی لعنتی … فرزاد لعنتی …
سپهر لعنتی … دستم رو روی دسته ی مبل مشت کردم و خیلی بی اختیار به رو به رو نگاه کردم . کیهان به من زل زده بود ، با اخم … انگار می خواست چیزی رو کشف کنه که به موقع پسر جوونی که هنوز نمی شناختمش جلوش ایستاد و سد راه نگاهش به من شد !
خداروشکر کردم که آیدا به سمتم اومد : بدو بریم اتاقمون رو نشونمون بدن انقد خسته م که نا ندارم …. از صبح تا الانی که نصفه شبه این کیهانه بی اعصاب گند زد به روزمون …
چیزی نگفتم و از جا بلند شدم . دنبالش راه افتادم و از پله های مارپیچ وسط سالن بالا
رفتیم . خدمتکاری که لباس فرم مخصوصی تنش کرده بود در یکی از اتاقا رو برامون باز کرد و اول آیدا ، بعد من و بعد لاله وارد شدیم .
نگاهی سر سری به اتاقی که کم از سالن نداشت انداختم . زیاد از حد شیک و اشرافی
مانند ! قرار بود سندش به نام من زده شه و من از همین حالا نسبت به این ساختمون قصر مانند بیزار بودم .
لاله ـ واو … لامصب اینجا خونه س یا کاخ ؟ آیدا ـ یارو مولتی میلیاردره باور کن ….
لاله با ذوق دستاش رو به هم کوبید : حالا فکرش رو بکن که عشقه من شریکشه ، چه شود …
آیدا پوزخند زد : از حوله حلیم نری تو دیگ … هنوز دو هفته هم نشده ها …
لاله ـ حالا هرچی ، تو بگو یه روز . مهم اینه که گفته از من خوشش اومده …
آیدا بی حس لبه ی تخت دو نفره نشست و گفت :والا تا اونجایی که من بودم و شنیدم ، مادرش گفت یه مدت با کیهان باشی تا به شناخت نسبی برسی ….
لاله با همون ذوق روی تک مبل سلطنتی سه نفره نشست وجواب داد : این یعنی از تو خوشش اومده .
به مکالمه ی هر دو ی اونا گوش می دادم که بی هوا در باز شد . دختر جوون و لاغر اندامی وارد اتاق شد و خودش رو باد می زد : اووووف خدا چله زمستون چه گرمه ها ….
هر سه نفر ما بهش نگاه می کردیم که تازه نگاهش به ما افتاد : وااا …. اشتباه اومدم ؟ آیدا زودتر خودش رو جمع و جور کرد و از جا بلند شد : نه عزیزم . خوبی کیانا جان ؟ کیانا لبخند زد : آره جانا ، خوش اومدین ، خیلی خوبه که همه دور همیم . فکر می کردم تنهام ….
آیدا به سمت من و لاله برگشت : ایشون کیانا خاله ی امینه . ) اشاره به لاله ( دخترخاله م لاله و ) اشاره به من ( آذین خواهرم ….
خوشرو جواب داد : خیلی خوش بختم .
لاله ـ همچنین…
ـ همچنین …
دومین خواهر کیهان بود . خوشرو و مهربان ….
کیانا ـ فکر می کنم ما قراره با هم توی یه اتاق باشیم .
هر سه مشغول بگو بخند بودن و من متکا و پتویی رو بلند کرده و روی کاناپه ی راحتی
سه نفره انداختم که کیانا به سمتم برگشت : سختته اونجا بخوابی ، به نظرم تخت برای همه مون جا داره …
لبخند بی جونی زدم و جواب داد : همینطوری راحتم .
لاله ـ عادت داره …
آیدا تیز نگاش کرد و بعد با لبخند به سمت کیانا برگشت : خواهرم نمی تونه پیشه کسی بخوابه …
دراز کشیدم و با خودم هر طور حساب می کردم بازم امشب باید توی تاریکی می خوابیدم و من با تاریکی میونه ی خوبی نداشتم . سعی کردم تا دخترا مشغول حرف زدن هستن و قبل از خاموشی چراغ خواب برم و من انگار یادم رفته بود بی خوابی شبام رو که چند ضربه به در خورد .
درورودی پشت کاناپه ای بود که روی اون خوابیده بودم و از جا بلند نشدم . اما وقتی آیدا در رو باز کرد صدای امین رو شناختم .
آیدا ـ وا ، این دیگه چیه ؟
امین ـ توی دهات ما بهش می گیم چراغ خواب ، داهات شما چی می گن ؟ صدای آیدا رو شنیدم که کاملا طبیعی جواب داد : بهش می گن گلدون !
امین ـ عه ! چه جالب …. حالا این گلدون نور دار رو ببر وصل کن اتاقتون عمو جون .
زود باش ….
کیانا از جا بلند شد و به سمت اونا رفت .
کیانا ـ اذیتش نکن امین خان …
امین ـ والا منه بدبختم که این وسط حقم ضایع می شه . اون از خان داداشه جناب عالی که گیر داده چراغ خواب ببر اتاق دخترا نکنه بد خواب شن ، اینم از این سوهانه اعصاب …
کیانا ـ خیله خب غر نزن برو از کیهان تشکر کن . شبتم بخیر …
صدای بسته شدن در رو شنیدم . لبخندم کش اومده بود . کیهان هنوزم خبر داشت از این عادت های از سر نیفتاده حتی بعد از ۷ سال !
*
شال بافت رو تا شونه هام بالا کشیدم . سرد بود … خب ساعت ۶ صبح حتی توی
تابستون هوا خنکه چه برسه به زمستون و من شک نداشتم به سرخی نوک بینیم … به سرما خوردن بعد از امروز هم شک نداشتم ! به لطف اعتیادم رو به مرگ بودم و ضعیف !
صدای قدمایی رو شنیدم و به سمت جاده ای که از سنگ ریزه پر بود رفتم . یه پسر
جوون و قد بلند با هیکلی روی فرم دسته ی ساک ورزشیش رو روی شونه انداخته بود و چقدر عینک آفتابی روی چشماش ترکیب استخون بندی چونه ش رو جذاب کرده بود.
در حال حرف زدن با تلفن همراهش بود و به سمت من می اومد . اصلا نفهمیدم که چطور شد منم سر جام ایستادم . کنار نرفتم و خودم رو هم مخفی نکردم….
ـ کجایی تو ؟؟؟ …. بیا برو اسکل اول صبح چیه ؟ ساعت ۶ لنگه ظهره…. آره ، پایینم
….. زود باش …
تلفن رو پایین اورده و دقیقا مقابل من ایستاد . عینکش رو از روی چشماش برداشت و به من نگاه کرد : سلام بانوی سحر خیز…
ناخود اگاه قدمی به عقب برداشتم : سـ … سلام …
پر اضطراب به عقب نگاه کردم . به سمت ساختمون …. من از دیده شدن با چشمای داخل ساختمون با این مرد جوون می ترسیدم .
ـ چیزی جا گذاشتین ؟
بی اشتیاق به سمتش برگشتم و طبق عادت اخم کردم ، تند جواب دادم : نخیر…
ابروهاش بالا پرید : بفرما بزن…
اخم کردم و با همون اخم از کنارش گذشتم . بیچاره هاج و واج مونده بود . جلوتر رفتم و
روی نیمکت دو نفره ای نشستم و حرکت ملایم باد لابه لای موهای بلند شده ام تا کمر رو دوست داشتم ! چند سالی می شد کوتاهشون نکرده بودم تقریبا ۸ یا نه سال ….
نمی دونم چقدر اونجا نشسته بودم که ویبره ی تلفن همراهم داخل سویشرت صورتی
رنگم توجهم رو جلب کرد . از جیبم گوشیم رو بیرون کشیدم و با دیدن شماره ی فرزاد نفس عمیقی کشیده و تماس رو وصل کردم …
ـ الـ …
ذهنم خالی شد . قلبم انگار تازه به تپش افتاد … دهنم رو باز و بسته کردم برای حرف زدن اما نشد …
ـ بـ … با …
خیلی صداهای نا مفهوم دیگه که فقط می تونست وجود آمین رو برام پررنگ کنه . من توی التهاب نبودن آمین ذوب شده بودم و فرزاد انگیزه ی نفس کشیدن رو دور کرده بود ….
چند دقیقه ای گذشت تا اینکه صدای فرزاد رو شنیدم : بسه دیگه توله …. کشتی ما رو ….
صدای جیغ کشیدن آمین و بعدصدای فرزاد رو بین گوشم شنیدم : الو … کوشی خانوم ؟ انگار شوک عظیمی بود که به سختی دهنم رو بسته و بزاق دهنم رو قورت دادم برای رفع خشکی … فرزاد کار بلد تر از این حرف ها بود و من برگشتنم به اون جهنمی که اسممش خونه بود رو می دیدم و فرزاد برنده بود … حتی بازی نکرده برنده بود ….
ـ آ … آمینه من بود ؟!
ـ عینه خودت گیره ! گیر داده تلفن رو بدم بهش … کیف کردی ؟ یاد گرفته بگه بابا پدر سوخته !
ـ می .. فرزاد می ذاری باهاش حرف بزنم ؟ ….
ـ اوهه …. بسه بابا ، دخترت از این ور خودت از اون ور من رو دق دادین …
پر استرس گفتم : فرزاد سردش نشه یه موقع … سرما نخوره … میگم غذاش رو…
ـ تو اگه خیلی مادری بیا بالاسرش ، اون دور وایسادی واسه خودت دستور هم می دی ؟ صدای ظریف زنی روشنیدم : فرزاد دیر شد …
صدای عصبی فرزاد بلند شد : صد دفعه نگفتم نیا بی اجازه ؟ اصلا تـ …
تلفن قطع شد . نه صدای زن مهم بود و نه فریاد عصبی فرزاد و من دلم رفته بود برای
بابایی که نصفه و نیمه از دهن آمین شنیده بودم ، اونم با هزار پسوند و پیشوندی که نفهمیده بودم !
ـ خانوم !
با صدای زنی تند اشکام رو پاک کرده و به سمتش برگشتم : بله!
خانوم میون سالی با لباس رسمی خدمتکارا که خیلی جدی ایستاده بود : آقا گفتن بیام دنبالتون برای صرف صبحانه …
اخم کوتاهی کردم و سوالی گفتم : آقا ؟!
ـ برزوخان !
کلافه سری تکون دادم که زن دور شد . بی حوصله از جا بلند شدم و من حتی از همه ی
برزو نام ها هم متنفر شدم . برزویی که اگر فرزاد از حضورش بویی می برد آخر این ماه هم چند ماهی من رو از دیدن آمین محروم می کرد و احتمالا نقشه ی جدیدی برای شکنجه من می دید.
سرجام صبر کردم . اما اگه با برزو به خارج از کشور برم تا آخر عمرم از دیدنش منع
می شم …. سرم رو بالا گرفتم که اشکا نریزن اما چشمم به آبی و توسی آسمون خورد . خدا داره می بینه ؟!؟!
پوف کلافه ای کشیدم و باز راه افتادم و به سمت ساختمون رفتم … سر و صدای زیادی رو می شنیدم . تقریبا ساعت ۹ بود که وارد شدم .
کیانا ـ سلفی گرفتنه توام به درد عمه ت می خوره …..
امین ـ بابا نگاه خاله کیانا با عمه ملوک شوخیش گرفته …
کیمیا ـ مرگ توام ، فوضول !
برزو ـ بابا جنگ بسه بریم صبحانه …
آیدین ـ حسابی تو زحمت افتادین …
نگام چرخ خورد و به دنبال کیهان بودم . کنار شومینه دست به جیب ایستاده و به شعله های زرد و نارنجی رنگ اون خیره بود . کاملا دور از فضای اطراف ….
ـ مامان … مام ….
کیمیا کلافه بچه رو بغل گرفت و به سمت مرد جوونی که با امین مشغول خندیدن بود ،
همون که شب پیش جلوی کیهان ایستاده بود رفت : ده دقیقه توام بچه رو نگه دار تا بفهمه بابا داره ….
امین ـ اوه اوه تارخ کارت دراومد ….
تارخ ـ اینا رو ببین ، عبرت شه زن نگیری….
دختر بزرگ برزو خنده کنان به سمت آشپزخونه رفت : والا تا بوده همین بوده که دخترا با دیدن ما پشیمون می شن … عبرت می شیم !
لا به لای خنده های الکی بقیه نگام به نگاهه برزویی خیره شد که لبخند گرمی روی لب هاش بود و من حتی یک کلمه هم با اون حرف نزده بودم . از جا بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت : صبحانه اماده س ….
انگار منتظر وارد شدن من بود . من چقدر در بین این همه بی اهمیتی اهمیت داشتم !
بزرگترا یک به یک رفتن که لاله از پله ها پایین اومد .
امین پر شیطنت گفت : لاله جان ده دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم!
کیانا پر شیطنت تر لب زد : عروسیه احیانا ؟!
باز به کیهان نگاه کردم خیلی بی تفاوت تر از خیلی هنوزم به آتیش خیره بود . لاله لبخند ملیحی زد : یه خانوم همیشه باید مرتب باشه !
آیدا خیلی خونسرد به سمت راه پله نگاه کرد و با دیدن لاله لبخند ملایمی زد : ای وای ،
لاله تویی ؟ یه لحظه فکر کردم چند کیلویی لوازم آرایشی از پله ها میاد لابه لاش یه دختر هم گیر کرده …
صدای قهقهه ی امین از همه بلند تر بود و لاله پوزخند زد ! اهمیت ندادم و به سمت آشپزخونه راه افتادم . تقریبا نیمی از بزرگ ترا صبحونه رو خورده و بلند شده بودن که ما هم دور تا دور میز بلند بالای ناهار خوری نشستیم .
مهمون تازه رسیده هم حواسش به من بود . مشغول خوش و بش کردن با امین بود و زیر چشمی گاهی به من نگاهی می نداخت و من حتی اونقدر کنجکاو نبودم که اسمش رو بدونم !
کنار من آیدا بود و بالاترین میز رو کیهان گرفته بود ، سه صندلی مابین ما بود و یکی از اونا رو لاله اشغال کرده بود دقیقا صندلی کنار کیهان و مزه کره و پنیر روی میز مزه ی زهر می داد انگار !
سر و صدا هنوزم زیاد بود . سر و صدایی که انگار توی مغز من کوبیده می شد . مغز
من و لابه لای صدای آمین … صدای جیغ جیغوی آمین … هنوز هم عصبی بود انگار ! چه کرده بودیم ما با آمینه من !؟
تک و توک از جا بلند شده و تشکر می کردن . استکان چایم رو برداشته و از جا بلند شدم . یخ شده بود لعنتی !
به سمت سینک می رفتم که کسی پاش رو جلوی پام دراز کرد که با مغز روی زمین
خوردم و استکان شکست . سکوت همه جا رو گرفته بود و من سر بلند کردم . دختر بزرگ برزو بود که کنار لاله نشسته بود ، پوزخند لاله روی اعصابم رژه می رفت !
آهی کشیدم و با خودم فکر کردم دست کم سه یا چهار نفری به لیست دشمنام اضافه شده
… مهتاج ) دختر برزو( کاملا نمایشی از جا بلند شد : خدا مرگم بده چی شدی تو ؟در حال نزدیک شدن به من و گذشتن از کنار صندلی کیهان بود که کیهان پاش رو مقابل اون دراز کرد و این بار مهتاج بود که زمین خورد و از شانس بد چای داخل استکانی که دستش بود هم داغ بود …. مچ دستش قرمز شد . توجه همه به سمت اون کشیده شد و کسی بازوم رو گرفت : خوبی تو ؟
به زحمت سری تکون دادم . آیدا پوفی کشید : باید بیشتر مراقب باشی ….
ـ دستت بریده !
صدای کیهان بود . دقیقا مقابل ما ایستاده بود . پر بغض به دستم نگاه می کردم . از اشکای جمع شده توی چشمم دستم رو تار می دیدم . من از این همه خفت جلوی کیهان بیزار بودم . اما کیهان اومده بود تا حامی شه و من نمی خواستم . کیهان باید دور می موند ! آینده نوید خوبی نداشت و نگران تر شدم از این همه حواس کیهان که جمعه من بود !
زخم عمیق و بزرگی نبود و فقط یه خراش بود . کیهان از جیبش چسب زخمی بیرون اورد و اونو روی زخمم گذاشت . به سمت میز نگاه کردم . کیانا و کیمیا متعجب بودن و امین اخم کرده بود . تارخ لبخند به لب داشت و لاله و بقیه هم با مهتاجی که زیادی شلوغش
! کرده بود بابت یک قرمزی ساده درگیر بودن
تند قدمی عقب رفتم . برای دور شدن از کیهان و حرف و حدیث های احتمالی بعد از این
برخورد کیهان ! اما کیهان خونسرد و بی اهمیت به بقیه از آشپزخونه بیرون رفت و من به روی خودم نیاوردم این کار احمقانه و بچه گانه ای که کیهان انجام داده بود .
*
ـ فکر کردی نمی دونم چرا عینه کنه به بابام چسبیدی ؟
پر استرس به عقب نگاه کردم . کیهان مشغول بحث با تارخ بود و هنوز خیلی مونده بود
تا به ما برسن . دوباره صاف ایستاده و به مهتاج نگاه کردم ، لبخند بی معنی زدم و با هول گفتم : نه .. نه به خدا اینطور نیست ! ببین …
عصبی یه قدم بینمون رو پر کرد و گفت : خوابش رو ببینی که یه قرون از اموال بابام رو نوش جون کنی ، زهر می کنم برات !
صدای کیهان رو دقیقا از پشت سرم می شنیدم که دوشادوش تارخ راه می رفت و به من نزدیک و نزدیک تر می شد ….
کیهان ـ می خواد واسه من زیر و رو بکشه ، قرار داد رو دوباره دادم برای باز بینی ….
سود سهام و …
پر استرس از کنار مهتاج گذشتم . کیهان حرفش رو نیمه رها کرد . فهمیده بودم که متوجه رفتنم که کم از فرار نداشت شده .
مهتاج با اخم به من و راهه رفته م نگاه می کرد و سنگینی نگاش خسته م می کرد . کنار آیدا ایستادم .
ـ وا ، آذین بند کفشت رو ببند خب …
تازه حواسم به کفش های کتونیم جمع شد . نفس راحتی کشیدم و بی خیال روی نیمکت نشستم .
کیانا ـ چرا نشستی عزیزم ؟ پاشو بابا ….
کیمیا ـ فکر کنم خسته شد .
آیدا ـ تازه اول مسیره بیا بریم ، فضاش خیلی قشنگه.. .
لاله ـ خب با وضعیتی که داره تا همین جاش هم که اومده جای شکرش باقیه …
آیدا سرفه ای مصلحتی کرد و می خواست به روی خودش نیاره این کنایه ی لاله رو که مستقیما به اعتیادم ربط داشت . بینیم رو نا خود اگاه بالا کشیدم و گفتم : من همینجا می مونم .
شما برید .
لاله اولین نفری بود که رفت . دخترا همه جلوتر راه افتادن و مهتاج وقتی از کنارم می گذشت پوزخندی نثارم کرد . مادر کیهان کنار مادرم به راه افتاده بود . دلم برای سکوت مادرم و نگرانی غرق شده لابه لای نگاش وقتی به من خیره می شد می سوخت .
پوفی کشیدم و به امین لعنت فرستادم برای پیشنهادی که داده بود . پیاده روی اونم توی این دشت بی سر و ته برای آشنایی بیشتر محیط !!! چقدر مسخره ….
ربع ساعتی از رفتن همه گذشته بود که کسی مقابلم ایستاد و تند سر بلند کردم . با دیدن کیهان خود به خود آرامش بود که سرازیر می شد تو رگ و پی جونه خسته م !
بی حرف مقابلم روی پاهاش نشست و مشغول بستن بند کفشم شد . همزمان حرف می زد
: یه جای کار اون عفریته می لنگه . مهتاج آدمه از راه نرسیده و اعلان جنگ بکنی نیست
….
آخرین گره رو زد و سر بلند کرد : چشه که انگار بد پاچه ش رو گرفتی که به پاچه ت بند کرده !
با نوک زبونم لبام رو تر کردم . بند کفشا رو بست و از جا بلند شد . طبق عادت هر دو
دستش رو داخل جیب هاش گذاشت و منتظر جواب موند که شونه ای بالا انداختم : مـ .. من چه بدونم ؟
ـ د آخه توام که مورچه بیاد سر رات راتو کج می کنی که شاخ به شاخه مورچه نشی …
یه جای کار می لنگه آذین !
بی حوصله باز دماقمو بالا کشیده و روی دست راستمو خاروندم و گفتم : نمی دونم ، نمی دونم …
از دیدن حالتای من اخمش غلیظ تر شد و پشت گردنش رو لمس کرد : فکر کنم وقته مصرفته …
چونه م لرزید . خجالت می کشیدم از کیهان … خجالت می کشیدم که منو اینطور ببینه ، آخر خط مگه کجا بود ؟ جایی به جز اینجایی که من هستم ؟
بیشتر خودم رو بغل گرفتم و با بغض نگاش کردم که کلافه شد : نگام نکن … اینطوری نگام نکن ، همچین که نگام می کنی نفسم تا بیخه خِرم میاد و می خوام دنیا به یه ساعته آخرش برسه…
پر بغض با چشمای اشکی گفتم : کیهان …
حرکت سیبک گلوش رو دیدم . خم شد و صورتم رو بادستاش قاب گرفت و زل زد به چشمام . فاصله ی چشمامون از همدیگه چند سانت بیشتر نبود . زل زد و گفت : جان ، جان
… جانه کیهان …
ـ ایـ … اینطوری که داغونم … اینطوری که هستم ، منو نبین … نبین منو …
التماس کرده بودم . چشم بست و همون فاصله ی چند سانت رو هم پر کرد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و زمزمه کرد : می خوام دنیا به یه ساعت آخرش برسه… که اگه یه زمان نبودی جلو چشمم اونقدر بدوامَ که توی همین یه ساعت برسم بهت ، بعد اگه دنیا تمومم بشه …. ککم هم نمی گزه آذین …
دستم رو روی سینه ش گذاشتم و به عقب فشار دادم ، فاصله گرفت ازم … اما هنوز دستاش دو طرف صورتم بود و هنوز همونطور خم شده مونده بود که گفتم : دور شو از زندگیم … به خدا بدم میاد منو اینطور ببینی … منو تو رو از اولش جدا از هم ساخته خدا …
فراموشم کـ ….
جمله م توی دهنم موند . مثل باد ، تند جلو اومد و با گذاشتن لبش روی لبم مانع تموم
کردن جمله م شد .. چشمام گشاد شده بود و اما اون انگار توی این دنیا نبود و چشماش بسته بود . دوست نداشتم ، اما با دستم سویشرت کلاه دارش رو از سر شونه چنگ زدم .
دوست نداشتم ، اما دست دیگه م رو روی دستش که سمت راست صورتم بود گذاشتم ….
حروم بود این خوشیه لحظه ای و من سرم رو عقب بردم و بهت زده بهش نگاه کردم که چشماش وحشی بود انگار … بهت زده به خودم فکر کردم که استقبال کردم و بیشتر غمم گرفت ….
کیهان و آمین همه ی آرزوم توی این دنیا بودن و من باید کیهان و آمینم رو دور می
نداختم … کیهان نمیدونست این ویلا ویلای نامزده چهل سال بزرگتر از خودمه …. تند بلند شدم از جا و کیهان صاف ایستاد و قدمی به عقب رفت.
فقط نگاش می کردم . زبونم بند اومده بود انگار … لبخند کجی زد و جلو اومد ، یه قدمیم ایستاد و من ناچارا سرم رو برای دیدنش بلند کردم که گفت : حسه من اجاق گاز آشپزیت توی آشپزخونه ت نیست که زیرش رو کم و زیاد کنی بگی سَر نره …. دوست داشتنم که دیگه دسته خودمه . هیچ رقمه به هیشکی ربط نداره …
فاصله گرفت و رفت . رفت و نفهمید که من چقدر بعد از اون خیره ی جای خالیش بودم .
نفهمید که دستم رو روی لبم گذاشتم لمسش کردم …. شاید می شد این لحظه رو جزء بهترین لحظه های زندگیم ثبت کرد . رعد و برق اومد و من زل زدم به آسمون …. اینبار از ته دلم
از خدا خواستم کیهان حالاحالاها نفهمه که منو برای برزو لقمه گرفتن … کیهان نابود می شد
!
*
ـ پرنیا دو دقه آروم بگیر الان مامان میاد … خدایا منو بکش از دست اینا …
به خودم جرات دادم و به سمتش رفتم : می … می شه من بگیرمش ؟
مادر کیهان از خدا خواسته پرنیا رو به سمتم گرفت : والا اگه بگیریش مدیونت می شم.
لبخند زدم و دستامو به سمت پرنیا دراز کردم . بی میل بود اما بغلش گرفتم و مادر کیهان بی حوصله روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشست و من شروع کردم به تکون دادن پرنیا و با همون بی میلی سرش رو روی شونه م گذاشت.
ـ هیششش … شششش ….
آروم نزدیک گوشش می گفتم ، مثل آمینم … آمین اینطوری آروم می شد و پرنیا آروم گرفت . حمیده خانوم به من نگاه می کرد و با صدای آرومی که ترس از بیدار شدن پرنیا داشت گفت : خدا خیرت بده ، کشت منو این بچـ …
ـ واااااااااااای تو روحت بیاد تارخ ….
با صدای بلند امین که به آشپزخونه اومده بود علاوه بر پرنیا حمیده خانوم هم از جاش
پرید . پرنیا جیغ میزد و حمیده از جاش بلند شد : ای تو روحه خودت بیاد با اون مادرت الدنگ … خدا منو بکشه از دسته تو …. بیدارش کردی …
امین با چشمای گشاد شده مادربزرگش رو نگاه می کرد : بابا اومدم آب بخورم …
ـ کوفت بخوری تو بچه …
با عجله به سمت من اومد و پرنیا رو از بغلم گرفت و تو بغله امین انداختش …
ـ حالا آرومش کن …
امین با چهره ای درهم به پرنیای گریون نگاه کرد و گفت : ایشالا آب آخرم بشه … کوفت چیه ؟ مرگ بخورم من … پری ، پری ور بپری آروم دایی جون…
لبخند زدم و جلو رفتم . پرنیا رو بغل گرفتم که حمیده با همون حرصش سر جای قبلش
نشست و گفت : آره مادر ، آره … بگیرش از این لندهور خودش یه ستاد ایجاد رعب وحشته بچه سنگ کوپ می کنه…
امین لبش رو گاز گرفت و کمی به سمتم خم شد : هوا خیلی پسه …
همین موقع کیهان به آشپزخونه اومد : مادره من صد بار گفتم به تینا نگو ، نگفـ …
چشمش به ما افتاد و اخم کرد . توجهش به سمت ما بود که حمیده از جا بلند شد و جلوی
کیهان ایستاد : مادر الهی قربونت برم ، چیکاره تو داره آخه ؟ خوده اقا برزو گفت بگم با خانواده بیان من نگفتم گفتم به خان داداشم بگه تینا بیاد …
به حمیده خانوم نگاه کردم . امین هنوز با پرنیایی که بغله من بود سر و کله می زد و به
همین خاطر خیلی هم بین ما فاصله نبود . کیهان هنوز نگاهش با اخم درگیره امین بود که حمیده گفت : با تواما کیهان…
کیهان اخم آلود به سمت مادرش برگشت : به قرآنه خدا اگه بیاد یه کلمه دره گوشه من حرفه ازدواج و عروسی بزنی می ذارم میرم همون قبرستونی که بودما ، گفته باشم… عصبی از آشپزخونه بیرون رفت . امین از من دور شد و کنار حمیده خانوم ایستاد :
مادره من ، الهی فدای تو بشم ، خب نمی خواد زن بگیره. .. زوره ؟
حمیده پر بغض روی صندلی نشست و گفت : اون موقع که گفتم گذاشت رفت . خب منم مادرم می خوام ببینم سر و سامون میگیره . خونه منو تو شیشه کرد زن نگرفت ، خواهرات خودشون رو کشتن زن نگرفت ، آقا جونت قهر کرد هم باز فایده نداشت حالا بعد از اون همه بلبشو اومده میگه لاله رو می خواد … اونم نمی خوادا ، فقط می خواد بشناسه …
امین دستش رو گرفت و به سمت یکی از صندلیا برد و وادارش کرد به نشستن …
امین ـ بابا خب شاید اصلا یکی دیگه رو دوست داشته باشه .
حمیده ـ می دونم که داره ، بچمه … می شناسمش … خب بگه من میرم هرطور شده میارمش . یکی دو سال دیگه ۴۰ سالش میشه ….
به سمت من برگشت : مادره این بچه کجاس ؟ سرمون رفت …
اونقدر حواسم جمعه گفت و گوی اونا بود که پرنیای بیچاره به کل از یادم رفت . از آشپزخونه بیرون رفتم و با چشم دنبال کیمیا می گشتم که تارخ خودشو زودتر بهم رسوند :
شرمنده تو رو خدا … ببخشید .
پرنیا رو از بغلم گرفت . لاله در حال بردن استکان ها به آشپزخونه گفت : خودتو ناراحت نکن تارخ جان ، فقط برای اینکارا ساخته شده …
جوابش رو ندادم و لاله رفت . تارخ پرنیا رو تکون می داد و گفت : به نظرت فکر می کنه اگه حرف نزنه مابقی می گن لاله ؟
لبخند زدم که باز به حرف اومد : تو خیلی شبیه تارایی !
نفس عمیقی کشید و دور شد .
پسر بزرگ برزو که جدیدا فهمیده بودم اسمش بهنوده از جا بلند شد : آقا من می خوام برم خرید ، کی پایه س ؟
آیدین خندید : فک کنم همه ….
مهتاب ـ والا منو معاف کنید سپهر خونه تنها می مونه سر و وضعشم که خوب نیست
….
کیهان ـ من اعصاب این مسخره بازیا رو ندارم …
کیانا ـ اومدیم مسافرتا …. چرا مثه پیر مردا برخورد می کنی ؟ تارخ ـ تو الان فک کردی خعلی جوونه که میگی ادا در میاری ؟ دیانا ـ شما جوونا برین . سیمین جون توام می ری ؟ مادرم لبخند گرمی زد : نه عزیزم .
کیهان رو به زور راهی کردن . به جز تک و توکی از بزرگ تر ها مابقی رفته بودن و منم بهانه آوردم که حوصله ندارم . بعد از ظهر بود . حدودا ساعت ۴ که از ساختمون بیرون زدم . دنبال یه جای خلوت بودم . جایی که کسی نباشه . دو شب پیش توی دسشویی کشیده
بودم و حالا تک تک استخونام درد می کرد . با کف دست روی نوک بینیم کشیدم . حالم رو به راه نبود .
ـ آذین !
تنم لرزید و به عقب برگشتم . دمه ظهر اونم جای به این خلوتی با برزو بودن یعنی خطر
… جلو اومد و چند قدمیم ایستاد : چرا توام نرفتی خرید ؟
بیشتر سردم شد . شال بافتم رو تنگ بغل کردم و بسته ی چند گرمی هم کف دست مشت شدم عرق کرده بود .
ـ حـ … حوصله ش رو نداشتم …
چشماش رو ریز کرد : خماری !
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم که گفت : یه خماره بی کس و کاره هرزه !
بهت زده نگاش کردم . یه قدم جلو اومد که قدمی عقب برداشتم . پوزخند صداداری زد :
فرار می کنی ؟ از من ؟!؟! از شوهره آینده ت ؟ این ویلا رو خرجت کردم تا داشته باشمت
.. تو یه برده ی بی دردسری …. چشمات هنوز زنده س ….
قطره اشکم که سر خورد خندید : گریه نکن عزیزم … حالا حالاها خیلی کارا داریم با هم
… خب ؟
جلوتر اومد و یه قدمیم ایستاد . صورتش رو جلو اورد و مماس با صورتم نگه داشت و بو کشید … لرز کردم . خواستم یه قدم به عقب برم که بازوم رو چنگ زد و نگهم داشت .
ترسیده بودم . از ترس خشکم زده بود . داد و بیداد هم کار رو به جایی نمی برد ، برزو
تنهاییم رو فهمیده بود … اصلا خودش گفت بابت این بی صاحاب بودنم گزینه ی خوبیم برای سو استفاده…
حالت تهوع امونم رو بریده بود . هنوز صورتش کنار صورتم بود که دست آزادش رو
گذاشت روی گردنم . داغه داغ بود . هق هقم بلند شده بود که لب بستم . چشم بستم . لب پایینم رو گاز گرفتم. حس می کردم رگای گردن و کنارشقیقه م رو به انفجارن . سرم درد گرفته بود . دستش از روی گردنم سُر میخورد تا پایین تر بیاد ….
صدای قیژ در آهنی ورودی ویلا اونو از جا پروند و تند ازم فاصله گرفت . نیم نگاهی دیگه به رنگ پریده و ترسیده ی صورتم انداخت و تند دور شد و رفت . بهت زده با چشمای سرخ شده سرجام خشکم زده بود . سر و صداها رو می شنیدم . من سمت راست جاده ی خاکی منتهی به ساختمون بودم . هم تو دید بودم و هم نبودم .
صداها کم و کمتر می شد . می دونستم از خرید برگشتن . دست و پام بی حس بودن و دلم های های گریه کردن می خواست . شوکه شده بودم انگار … برزو چند سالی حتی از پدرم بزرگ تر بود . بی پناهی خوب نبود . اینکه کسی رو نداشتم که این همه ظلم رو براش بگم
…. یخ بودم و یخ تر شدم . صدای قدم هایی رو شنیدم .
ـ به درک که میاد . من برم دنبالش بگم چند منه ؟ ـ زشته به قرآن کیهان ، بچه نشو داداش …
پر ترس به عقب برگشتم و چون پاهام بی حس بودن روی زمین افتادم . توجه کیهان و
تارخ به سمتم جلب شد . کیهان سرجاش میخکوب شد ، اما تارخ تند به سمتم اومد . جلوم نشست .
ـ آذین خوبی ؟
بهت زده و شوکه شده نگاش کردم که با دستاش بازوهام رو گرفت . انگار سردی و یخ بودنم رو از روی لباسم حس کرده بود که تند کف دستام رو از روی زمین گرفت .
ـ تو … تو یخ کردی …
کتش رو از تنش دراورد و روی شونه هام انداخت . نگاه مبهوتم روی تارخ ثابت موند .
نه اینکه دست نخورده باشم … نه اینکه یه دختر بچه ی تازه به بلوغ رسیده باشم ، نه … من فقط حتی توی روزای نفرت انگیز زندگیم به این فکر نمی کردم که یه روزی دسته کسی بهم بخوره که چند سالی از پدرم بزرگ تره و منو بی صاحابه هرزه صدا بزنه …
کیهان انگار وزنه به پاش وصل بود که میخکوبه من شده بود . منم میخکوبه تارخی که سر درگم بود و نگران … نگرانه من ؟؟!؟!
تارخ ـ آذین تورو حضرت عباس حرف بزن … آذین…
حس می کنم لرزیدم که منو کشید تو بغلش …. کثیف نبود … نه مثل برزو …. یا فرزاد
…. واقعا نگران بود .. چشام پر اشک شد .
تارخ ـ هیسس … چیزی نیست …
انگار گفته بود یه چیزی هست … انگار دست گذاشت روی همه ی بدبختیام و من شکستم . بغضم شکست و های های گریه کردم . هق هقم بلند شده بود و تموم مدت تارخ فقط منو بغل کرده بود . کیهان واکنشی نداشت . انگار حال و احوال ظاهریم انقدر بد بود که کیهان فقط خیره بشه به من … نمی دونم چند دقیقه گذشت که بازوم کشیده شد .
تارخ ـ چه غلطی می کنی کیهان ؟
کیهان اما توی دنیای تارخ نبود و زل زد به من و چشمای اشکیم : چی شده ؟
آروم پرسیده بود . می فهمیدم کم مونده تا انفجارش که حدسم دست بود داد زد : مگه کـ

تارخ تند دستش رو جلوی دهنه کیهان گذاشت : هیس .. هیس لامصب ممکلت رو می ریزی سرمون الان …
کیهان دستشو هل داد و به من نگاه کردو حرصی گفت : سپهره کفتار دید نیستم هار شد
؟ آره ؟
اجازه نداد حرف بزنم و تند از جا بلند شد . تارخ هم به سرعت نور بلند شد و جلوش وایستاد : کیهان چه مرگته تو ؟ … واستا لامصب … روانی میگم وایسا ..
کیهان در حال رفتن بود که خیز برداشتم و ساق پاش رو گرفتم و زار زدم : به امام حسین به اون ربطی نداره … کیهان به مرگه خودت و آمینم به اون ربط نداره …
صبر کرد و باز به سمتم برگشت . جلوم روی پاهاش نشست و گفت : چته پس ؟ هان ؟
…. رنگه میت پاشیدن روت … من خرم آذین ؟ من خرَم ؟
تارخ سرپا بود و به اطراف نگاه می کرد . می ترسید کسی توجهش به ما جلب بشه … با دستام یقه ی لباسش رو گرفتم : دلم .. دلم برای آمین تنگ شد … تو رو هرکی می پرستی آروم باش ….

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن