رمان رسوایی پارت۴

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

ـ فقط به آیدین بگو دیگه سمته من نمیای ، اگه می خوای فردا با سر و صورت کبود نیام پیشت …
فکش منقبض شد . هنوز عادت هاش رو فراموش نکرده بود . عصبانیتی که هیچوقت نمی تونست کنترل کنه . هنوز از چیزی خبر نداشت و فعلا ظاهر قضیه رو می دونست .
من تا انتها توی این لجنی که اطرافیان برام درست کرده بودن فرو رفته بودم و خودم کافی بودم برای این لجنزار و غرق شدن توی اون… کیهان دیگه نه !
کیهان از برزو نامی که قرار بود شوهرم شه خبر نداشت و من چقدر مشتاق رفتن به ونکوور یا هر کوفته دیگه ای بودم برای دور شدن از کیهان و تا این حد آسیب ندیدنش …
از جا بلند شدم و لنگ لنگان از کنارش گذشتم که بلافاصله به دنبال من راه افتاد که ایستادم : کجا ؟
ـ با این پا و کفش نداشته ت انتظار داری بذارم همینجوری بری ؟ ـ و …
ـ بحث نکن …
چیزی نگفتم و مقابل آسانسوری کنار همون آسانسوری که گیر افتاده بودیم ایستاد و من هم کنارش….. انگار آسانسور رئیس این آسمون خراش مجزا و خصوصی بود . هر دو وارد شدیم و دکمه ی پارکینگ رو زد . پنجه ی پاش رو عصبی روی زمین می کوبید و من چشمای سرخ شده و ورم کرده م روی مغزم بود .
خصوصا نیمه ی سرخ شده ی سمت راست صورتم و برای بار هزارم از خدا خواستم
تقاص پس بده آیدینی که به فنا داد همه چیزمو و همچنین کسی که روی در این اتاقک فلزی آینه کار گذاشته بود تا من بدبخت بودنم رو به وضوح هرچی تموم تر ببینم !
در باز شد و هر دو بیرون رفتیم . به سمت بنز سیاه رنگی رفت و با سوئیچ دستش
قفلاش رو باز کرد و زیاد سخت نبود فهمیدن این که این اتومبیل زیاد از حد شیک ، همون ماشینیه که قبلا سرکوچه دیده بودم . انگار فهمیده بود که گفت : نگرانت بودم . برای همین افتادم دنباله تاکسی که بردت خونه …
جوابی نداده و روی صندلی شاگرد نشستم . ماشین رو دور زده و کنارم روی صندلی راننده جا گرفت . درست مثله ۷ سال پیش ، منتها این بار فرق داشتیم ، خیلی فرق داشتیم .
دنیایی فاصله بیداد می کرد بینمون … در عین کنار هم بودن.
ـ کجا برم ؟
ـ خونه ی بابا اینا …
چیزی نپرسید . حتی از فرزادی که همسر سابقم بود هم حرف نزد . یه دستش رو به دنده گرفته بود و آرنج دست دیگه ش رو لبه ی پنجره ی باز شده سمت خودش تکیه داده بود …
انگشت اشاره همون دستش رو بین لب هاش گذاشته و به رو به رو خیره بود . عمیقا توی فکر فرو رفته بود.
منم ساکت موندم . چند لحظه ی بعد منو رو به روی خونه پیاده کرده و بی حرف حتی خداحافظی با سرعت دور شد .
خیلی وقت بود که از پیچ کوچه گذشته بود . دیگه اثری ازش نمونده بود و من اما …
راهه رفته ش رو نگاه می کردم . خیلی چیزا عوض می شد اگه کیهان مونده بود و برای خوشبخت بودنه من با مردی کم سن و سال تر منو رها نمی کرد !
به سمت در رفته و کلید رو داخل قفل انداختم ، در رو باز کردم . چراغای ساختمون روشن بود و چند تا ماشین توی حیاط پارک شده بودن . آیدین لبه ی باغچه نشسته بود و مژده درحال دستمال کشیدن روی صورت آیدین بود که با دیدن من مثله فشنگ از جا پرید و به سمتم می اومد که مژده راهش رو سر کرد .
ـ هیس … آیدین … آیدین تو رو خدا یواش …
آیدین ـ ولم کن بذار این سلیطه رو لهش کنم …. ول کن گفتم …
قدمی به عقب برداشتم . ترسیده بودم . دعا می کردم مژده برخلاف نفرتی که از من داره مانع جلو اومدن آیدین بشه .
مژده ـ به خدا زشته ، مهمون داریم … آیدین لعنتی ساکت باش صدات می ره تو …
همین موقع بود که کسی از ساختمون بیرون اومد و آیدین با همون نگاه آتیشیش به من خیره بود . مژده با دلواپسی از آیدین فاصله گرفت و من هنوز می ترسیدم . مرد کنار آیدین رسید . امین بود .
ـ عه … تو چرا همچین شدی ؟ آیدین ـ هیچی … من خوبم … خوبم …
مژده از اونا فاصله گرفت و کنار من ایستاد و زیر لب گفت : زود برو تا گند نزدی به آبرومون …
امین ـ صورتت زخمی شده …
به سمت مژده برگشت که تازه نگاش به من افتاد و لبخند زد : به به ، شما هم که بالاخره اومدین …
آیدین برزخی تر شد و مژده زیر لب تر گفت : زکی … نه یکی ، نه دو تا … حناق بگیری تو !
به زور لبخند زدم و پر استرس جواب دادم : سـ … سلام…
همین موقع دوباره در ساختمون باز شد و سپهر بیرون زد و آیدا به دنبالش می دوید .
لاله هم با خنده دنبالشون بود .
آیدا ـ سپهر من تو رو می کشم ….
سپهر خنده کنان جلو اومد و با دیدن جمعه ما با تعجب کنارمون ایستاد و آیدا هم کنارش قرار گرفت : بده من گفتم گوشیمو …
لاله با خنده گفت : سپهر فکر کنم رمزش ۳۰۰۰ باشه …
آیدا غرید : لاله …
امین بی حس به اونا نگاه می کرد که آیدا به سمتش برگشت : تو بوقی یا خواستگار ؟ امین ـ نمی دونم چی هستم ولی به گمونم تو مُفتش باشی …
سپهر خندید و نگاش به من افتاد . لبخندش خشک شد و با غم گفت : سلام ، خوبی ؟ امین دقیق نگام می کرد . جوابی ندادم که کسی به در کوبید . همه به سمت در برگشتیم .
صدای تیک باز شدن در بلند شد . از طریق آیفون در رو باز کرده بودن .
در هر لحظه کنار تر می رفت و هر لحظه ضربان قلب من بالا تر می رفت . قرارنبود
کیهان اینجا باشه . صدای لاله با اعصابم بازی می کرد : اوووف ، لا مصب عجب تیکه ای تو فامیلتون دارین امین …
سپهر غرید : لاله !
مژده ـ خیلی فول آپشنه …
دلم ضعف رفت از ظاهر آشفته ای که هزار برابر جذاب ترش کرده بود و چه کسی به جز آیدین می دونست که این همه گرفته بودن و اخمو بودن کیهان از چیه ؟
داخل حیاط شد و در رو بست . امین اولین نفری بود که به خودش اومد و به سمتش قدم برداشت : به ، سلام دایی جونه ستاره ی سهیل…
دایی ؟!؟! تعجبم هزار برابر شد . کیهان کسی بود که امین از اون خواسته بود
خواستگاری رو به هم بزنه و این یعنی آیدا کیهان رو دیده و عاشقه اون شده در حالی که امین خواستگارش بوده … چقدر پیچیده شده بود و کی می دونست که قراره توی آینده چه اتفاقایی سر این جمع حاضر توی حیاط بیفته … ؟؟!
کیهان نیم نگاهی هم به من ننداخت و رو به جمع گفت : جلسه س ؟ لاله با ذوقی آشکار جواب داد : بله ، شما هم رئیس مجلسید !
سپهر به مسخره گفت : وای مامانم اینا …
آیدا ـ سلام …
کیهان رو به لاله لبخند زد . همون لبخند های آذین دیوونه کنش رو روی لب آورد و جواب داد : بانو رو از قبل می شناختم ؟
خوب بلد بود دلبری کنه انگار ….. خشکم زد . این صمیمت از کیهان بعید بود . دلم گرفت …. لاله با نیش باز جواب داد : یادتون نمیاد ؟ توی مهمونیه برگشتن سپهر ! کیهانم اونجا بود ؟؟؟ چرا هرچی بیشتر می گذشت بیشتر حس می کردم که بی خبر تر از همه سرم زیر برف فرو رفته و چقدر کبک بودن به من می اومد !
کیهان ابرویی بالا داد : خاطرم اومد ، زیباروی مجلس بودین !
به زور اب دهنم رو قورت دادم . من از اشک ریختن جلوی جمع بیزار بودم . چو نه م به لرزه افتاده بود . اشک ریختن رو دوست نداشتم . از جمع فاصله گرفتم و به سمت اتاقکم
رفتم . اونها هم به سمت ساختمون راه افتادن . آیدین منو می پایید و امین به دنبالم اومد : آذین بانو …
صبر کردم ، ولی برنگشتم . صدای آیدین رو شنیدم : امین جان بیا بریم داخل ….
به امین محل نداده و دوباره راه افتادم . وارد اتاقکم شدم . ده دقیقه ای گذشت تا سکوت همه جا رو گرفت و فهمیده بودم همه داخل ساختمان رفتن . اما در محکم باز شد و به دیوار خورد . با ترس به سمت در نگاه کردم .
آیدین بود که صداش رو به زور کنترل کرده بود برای بالا نرفتن : فک کردی بی خیالت شدم نسناس ؟ فکر کردی باز می ذارم گه بزنی به اینده ی خانواده ؟ ـ آ .. آیدین تو رو خدا …
کمربندش رو در آورد : جیغ بکشی خودم می کشمت ، رفتی واسه من کیهان رو می
طلبی ؟ اونم کیهان ؟؟ لقمه ی هزار برابر بزرگ تر از تو تا برزو بفهمه ؟ تا امین پا پس بکشه بابت آیدا ؟ ـ نه به خدا …
به هق هق افتادم و انقدری عقب رفتم که کمرم به دیوار خورد و من با ترس خیره بودم به آیدین : بـ .. به خدا …. به خدا اینطور نبود …
ـ خدا بکشه تو رو ما راحت شیم…
کمر بند رو به قصد زدن بالا برد که کسی از پشت اون رو گرفت و آیدین با خشم به
عقب برگشت . کیهان بود . کیهانی که کم از ببر زخمی نداشت . با اون ابروهای گره خورده و سرخی پوست صورتش …
کیهان ـ داری چه گهی می خوری بی همه چیز …
آیدین عصبی کمربند رو رها کرد و به سمت کیهان برگشت : دارم ادبش می کنم ، کاری رو که باید ۷ سال پیش می کردم …
کیهان دستش رو بلند کرد . انگشت اشاره ش رو تهدید وار مقابلش تکون داد : نه من اون ادمه ۷ سال پیشم ، نه این بچه …
بچه منظورش من بودم و من با دهن باز نگاش می کردم .
ـ اونقدری دور و برم دختر هست که چشمم رو پر کنه ، نمونه ش همین یارو … اسمش چی بود … لاله ! پس کم شر و ور بباف به هم …
اسمش چی بود ؟ لاله چشمش رو گرفته بود ولی اسمش رو به یاد نمیاورد ؟؟؟ کیهانه لعنتی ….. آیدین نگاش کرد که کیهان ادامه داد : پس حیوون نباش و دست رو زن جماعت بلند نکن … فرق نمی کنه این بچه باشه یا یکی دیگه ، دست رو زن بلند کنی دستت رو می شکنم … نمی خوای که امین پا پس بکشه ؟!
ته دلم ریخت … ترسیدم برزو رو هم شنیده باشه اما حرفی پیش نکشید و قطعا خبر
نداشت هنوز … اما با حرفایی که امشب زده بود ، اگر خبردار می شد هم تاثیری داشت ؟ آیدین عصبی از اتاقک بیرون رفت و کیهان به سمت من نگاه کرد . منی که هنوز به دیوار تکیه داده و ترسیده بودم .
جلو اومد و یه قدمیم ایستاد . نگاش پر بود از حسرت ، از دلخوری و از ترحم… من این همه حقارت کشیدن جلوی کیهان رو دوست نداشتم . طبق عادت خم شد و پیشانیش رو به پیشانیم تکیه داد. چشم بست و لب زد : بیا جفتمون با هم بدبخت بشیم ، نمی شه که جای جفتمون خوشبخت بشم.. .
ته دلم ریخت که به سرعت از اتاق بیرون رفت … از آینده می ترسیدم ، از اینکه لاله به
چشم کیهان اومده باشد ، یا از اینکه آیدا کیهان رو دوست داشت ….. یا اینکه برزو کی قرار بود منو ببره ؟! کاش کسی کلاف زندگی منو ببافه و همه چیز سرجاش قرار بگیره ….
*
از در بیرون زدم . سرم به شدت درد می کرد . اولین قدم رو برداشتم که کسی جلوم
روی ترمز زد و من با تعجب به راننده ش نگاه کردم . اه از نهادم بلند شد . شیشه ی شاگرد رو پایین زد و برای دیدنم خم شد : بپر بالا می رسونمت …
ناچار سوار شدم و به نظرم فرزاد خبیث ترین ادم در طول زندگیم بود . به راه افتاد : باز تو سلام رو خوردی …
ـ سلام …
ـ علیک … خوبی ؟
جواب ندادم که خودش به حرف اومد : کاری می کنی هر دفعه کم تر بهت بدم که زود به زود سراغم رو بگیری …
باز هم حرف نزدم که ادامه داد : شنیدم عروسی های زیادی افتادیم …
به سمتش برگشتم : یادم رفته بود تو از آیدینم به بابا نزدیک تری !
ـ سوای اون لاله هم دختره شریکمه ها ….
به نیم رخش خیره شدم که گفت : البته کیهانم دوسته دوران طفولیتم بوده …
به سمتم نیم نگاهی کرد و باز به رو به رو خیره شد و بی ملاحظه تر از قبل گفت : اهان ، یادم رفته بود که تو رو توی مهمونی ها راه نمی دن … اما من شنیدم گلوش بد پیشه لاله گیر کرده …
لبمو از داخل گاز گرفتم . جمله های فرزاد مانند پتک به مغزم کوبیده می شد : فکر کنم
دیگه کسی جز خودم آدم حسابت نمی کنه … چرا کوتاه نمیای تو ؟ آمینم تا ۲ ماه دیگه میره توی یک سال ، مادر می خواد …
چو نه م لرزید ، فرزاد خوب بلد بود که پاش رو روی نقطه ضعف هام بذاره و من خون
گریه کنم . با ذوق ادامه داد : راستی فکر کنم جدیدا یاد گرفته بگه بابا … البته فعلا فقط می گه) ب ( حالا تا بعدش خدا بزرگه …
کاسه ی چشمم رو اشک پر کرد . اگر با برزو ازدواج می کردم … دلم پر می کشید برای آمین …. فرزاد از شیطان هم شیطان تر بود .
ـ می … میذاری ببینمش ؟
ـ گفتم که ، هر موقع تو بخوای می تونی ببینیش . منتها تو لب تر کن و برگرد …
ـ ا … اگه برگشتم ….
لبخند پیروزی زد . فهمیده بود که موفق شده ، فهمیده بود که برنده ی این بازی خودشه .
حتی تا همینجا که هنوز بازی به اخر نرسیده بود .
جلوی شرکت نگه داشت : حالا که خیالم جمعه که کیهان هوای تو از سرش افتاده باید یه فکری کنم که با صاحبه این آسمون خراش یه قرار ملاقاتی بذارم …
بسته ای رو به سمتم گرفت : به گمونم لازم داشته باشی … یه مدت نیستم ، دوست ندارم جز خودم به کسی بگی ، خب؟
بسته رو گرفتم و داخل کیفم گذاشتم . بی حرف پیاده شدم که اونم ماشین رو روشن کرده و به راه افتاد . پس کیهان واقعا لاله رو انتخاب کرده بود . دلم مرگ می خواست . راحت شدن می خواست . دلم آمینو می خواست … هنوز با این همه بدبختی دلم یاد نگرفته بود که نباید چیزی رو بخواد .
ـ آذین …
به سمت صدا برگشتم . با دیدن امین اهی کشیدم … خدا اخر امروز رو به خیرکند …. اما واقعا هیچ روزم به خیر نبود ! مقابلم رسید و لبخند زد : سلام و صبح بخیر …
ـ علیک سلام …
ـ میگما ، تو وخواهرت به کی رفتین انقدر تخسین ؟ ـ آیدا مهربونه …
ـ میشه انقد تلاش نکنی بچسبونیش به بیخه خره من ؟
اخم کردم : فکر کردی اونقدر ترشیده که بخوام به تو بندازمش ؟ ـ نه ، ولی فکرم نمی کنم نخوای به من برسه …
ـ حلال زاده به داییش می ره ….
ـ از چه نظر …
ـ حاضر جوابی .
خندید : آره ، همه می گن . داییم عشقه ، عششششق …
پوزخندی زدم و از کنارش گذشتم . به دنبالم دوید و کنارم ایستاد : از امروز مرخصی داری دیگه … نه ؟ ـ چرا باید مرخصی بگیرم ؟
ـ دیشب بابات گفت مرخصی بدین بهش …. واسه لواسون دیگه …
ایستادم و به سمتش برگشتم : لواسون ؟ ـ آره دیگه ، ویلای آقا برزو …
ماتم برد . همون ویلای کذایی که قرار بود به زودی به نامم زده شه . امین دستش رو مقابلم تکون داد : الو … کوشی ؟ ـ هان ؟ هستم …
ـ راستی تو چرا هر وقت ما میایم خودت رو توی اون اتاق ته باغچه حبس می کنی ؟ هر وقت اونا میان ؟ بیچاره امینه ساده نمی دونه که اونجا خونه و زندگی من شده و خیلی وقته که مثل یه جذامی جدا شده از جمع زندگی می کنم !
ـ اونجا راحت ترم …
ـ همه چیزت خاصه …
ـ شما … شما برزو رو از کجا می شناسی ؟
ـ یه جوری می گی برزو انگار پسرت رو صدا می زنی ، باید به بزرگترت احترام بذاری ، کشمشم دم داره … بگو برزو خان یا آقا برزو ….
شاکی و کلافه گفتم : خیله خب ، برزو خان ….
ـ خب شریکه کیهانه دیگه ….
با دهن باز به امین خیره شدم …. گاهی فکر می کردم زمانی که در حال تقسیم شانس
بودن احتمالا من انتهایی ترین انتها و یا نقطه کوری ایستاده بودم که چیزی به من نرسیده یا اصلا منو ندیدن . برزو شریکه کیهان بود ؟!؟!؟ ـ شریکن ؟ ….
ـ یه جورایی.. .
سرش رو نزدیک تر آورد و لب زد : منتها این برزو اول شیشه خورده بوده بعد دست و پا درآورده ، به گمونم کیهان یه روز بد بزنه به تیپ و تاپش !
ـ باز چه خبره اونجا ؟
امین صاف ایستاد و هر دو به سمت صدا برگشتیم . کیهان جذاب تر از همیشه ایستاده بود و به ما نگاه می کرد . یه دستش رو از لبه ی کتش عبور داده و داخل جیب شلوارش گذاشته بود و با دست دیگه ش دسته ی کیفش رو گرفته بود . امین زودتر خودش رو جمع و جور کرد و موذی جواب داد : خبرا پیشه شماست شازده !
کیهان اخم کرد : ببند !
امین هر دو دستش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد : خیله خب ، اصلا به من چه که تو از اون دختره خوشت اومده …
کیهان با همون اخم جواب داد : دختره اسم داره …
امین شونه ای بالا اندخت : همون لاله …
کیهان تشر زد : لاله خانوم !
من فقط ناباور نگاش می کردم . فکر می کنم کیهان قرار بود تیر خلاصی از زندگی سیر شدنم رو رها کنه .
بی تفاوت از کنارمون گذشت و وارد ساختمون شد که امین گفت : امروز از اون روزاست که اماده ی حمله س … من برم ، فعلا !
امین رفت و من هنوز مات زده مونده بودم به دری که کیهان از اون داخل رفته بود !
*
ـ اینو خودم با سلیقه خودم برات گرفتم …
لبخند زدم : من که لباسام توی کمد جا نمی شه پس چرا باز رفتی خریدی ؟ ـ می دونم لباسای اون بخت برگشته رو تنت نمی کنی …
ـ حواست هست !
ـ سیمین گفته ، بینه خودمون بمونه … نری بذاری کف دستش …
با دهن باز گفتم : واقعا سیمین گفته ؟
خندید : ببند پشه رفت . آره ، از بابا می ترسید به من گفت برم بخرم . می دونی که ، من از پسه هم بابا هم آیدین برمیام و نمی تونن بگن نیام دیدنت …
به لباسی که بین دست های آیدا بود نگاهی انداختم : حالا مناسبتش چیه ؟ ـ آخر هفته دیگه ، می خوایم بریم دماوند ، منزل نامزد گرامی شما ! نگو خبر نداشتی …
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم : به نظرت باید خبر داشته باشم ؟
ـ مهم نیست . نمی تونی که فرار کنی ، آیدین فکر کرده منم مثل توام که هر غلطی دلش خواست بکنه و من راضی بشم .
ـ امین رو دوست نداری ؟
ـ معلومه که نه ، پسره از خود راضی … آخه کدوم احمقی روز خواستگاری به دختره می گه من یکی دیگه رو دوست دارم ؟ ـ صداقت که بد نیست …
ـ ولی دروغ قشنگ تره …
ـ دوست داشتی دروغ بگه ؟ ـ دوست داشتم دوسم داشته باشه !
ـ پس دوسش داری.
شونه ای بالا انداخت : ولی دلم نمی خواد خودمو به کسی تحمیل کنم ….
فقط نگاش کردم . فکرم رفت کنار خودم کنار اینکه دلم می خواست کیهان رو داشته باشم حتی اگه شده با تحمیل خودم ، اما نمی شد . فرزاد دلش می خواست منو داشته باشه ، حتی با تحمیل خودش … واقعا فرق دوست داشتن واقعی با خودخواهی معلوم نبود . من فقط اینو می دونستم که باید از کیهان دور باشم تا زندگی درستی داشته باشه و من ابلهانه با خودم کلنجار
می رفتم که کیهان دیگه منو دوست نداره . ولی اگر واقعا منو دوست داشت انتخاب لاله برای ازدواج ، دیگه چه داستانی بود ؟!
آیدا همچنان حرف میزد . از دست و دلبازی خواستگار جدید حرف زده بود ، پیرمردی
که به معرکه گیری مشغول بود با دختری که دوسال از دختر کوچیکش هم کوچیک تر بود ، فرق ه* و* س * و علاقه توی چی بود ؟ چقدر همه چیز قاطی شده بود !
ـ آیدا…
ـ هوم ؟
ـ می دونی … تو می دونی که آمین ….
ـ فرزاد رفته مسافرت ، با خودش بردتش . همین دو روز پیش سیمین رفته بود تا ببینتش
. می گفت خوبه ، نگران نباش … فرزاد نمی ذاره که بهش بد بگذره …
ـ فرزاد خیلی آشغاله ….
ـ نمی دونم والا ، اصلا نمی فهمم که چرا فقط برای تو اشغاله…
پر بغض گفتم : دخترمو بهم نمی ده …
ـ تو که کنار اومده بودی …
ـ من فقط دیگه ناله و زاری نکردم ، وگرنه کنار نیومدم هیچوقت …
ـ چرا نرفتی دنبالش ؟
ـ نمی خواستم منو اینطوری ببینه …
ـ ترک کن …
ـ به دهن اسونه ….
پوف کلافه ای کشید : نمی فهمم … به خدا نمی فهممت … چی شد که به اینجا رسیدی تو
؟ از زندگی دیگه چی می خواستی ؟
جوابی ندادم که کلافه از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت .
*
زیپ ساک کوچیکمو کشیدم . فقط چند دست لباس برداشته بودم . لباس هایی که آیدا به دستور سیمین خریده بود و من چقدر ممنونش بودم . هنور خورشید بیرون نزده بود . صدای موتور روشن ماشین ها رو می شنیدم . ساعت ۶ صبح بود و این همه عجله واقعا معنی نداشت !
دوست نداشتم برم و خیلی پشیمون بودم که از فرزاد نخواسته بودم تا منو همراه خودش ببره . هرچند از چاله بیرون می اومدم و به چاه می افتادم ولی واقعا فکر دیگه ای به ذهنم نمی رسید و از همه ی اینا بدتر اینکه فهمیده بودم برزو شریک کیهان توی یه پروژه ی ساختمان سازی به حساب می اومد و من نمی تونستم بیشتر از این اونو سر شکسته ببینم !
کسی به در کوبید . از جا بلند شده و در رو باز کردم . سپهر بود و من نا خود آگاه اخم کردم که گفت : سلام .
ـ سلام .
ـ حاضری بریم ؟
ـ قراره با تو بیام ؟
ـ کلی با اصرار بابات رو راضی کردم ، نمی خوای که با برزو بری ، می خوای ؟ تند گفتم : الان میام …
لبخند غمگینی زد که وارد اتاق شدم . مثل اینکه پدرم به کل منو از یاد برده بود . حس حماقت و نابودی داشتم ، من حتی از لاله و آیدا کوچیک تر بودم اما چیزی به اندازه ی دو برابر سن اونا مصیبت کشیده بودم .
ساک دستیم رو بلند کردم و بعد از چک کردن گاز و پنجره ها از اتاق بیرون رفتم . در
رو قفل کردم و از در حیاط بیرون زدم . سر و صدای بچه ها بلند بود . امین اولین نفری بود که منو دید و به سمتم اومد :
ـ صبحه زیبای شما بخیر .
ـ سلام …
ذوقش رو کور کردم : یعنیا خیلی نوبرشی …
ـ امین …
با شنیدن صدا ته دلم خالی شد . امین به عقب برگشت و جلوی دیدم رو باز کرد ، با دیدن کیهان که پشت فرمون بود و لاله کنارش نشسته بود . چیزی به سنگینی یک وزنه ی ۱۰ کیلویی توی حنجره م جا خوش کرد. هنوز اول این مسافرت رو نرفته آخرش رو می تونستم حدس بزنم و چیزی به جز خون دل خوردن نصیبم نمی شد .
از طرفی ماشین کناری اونا پیرمرد نشسته بود . برزویی که قرار بود همسر اینده ی من
شه و به من خیره شده بود . معذب شدم و با چشم به دنبال ماشین سپهر می گشتم که کنارم ایستاد و به سمتی که یه پژوی نقره ای رنگ بود اشاره کرد : بریم ؟
سری تکون دادم . امین به سمت کیهان رفت و ما هم به سمت ماشین راه افتادیم . نگاه برزو و کیهان وزن داشت .
و من چقدر احمق بودم که از واکنش کیهان می ترسیدم که اگر از ماجرای برزو و من باخبر شه بی شک غوغا می کند . اما بودنه لاله روی صندلی شاگرد بنزه کیهان چیزای زیاد دیگه ای رو روشن می کرد و من فهمیدم حتما کیهان خبر داره و من واقعا دور انداخته شده بودم . حس تهی بودن به من دست داده بود . حس مرتب از بلندی پرت شدن و در اخر بی حس شدن و با هر بار پرت شدن هیچ حسی نداشتن …. حسه کسی که اونقدری استخوناش خوردشده که برای ضربه های بعدی دردی رو حس نکنه … اما من هنوز قلبم درد می کرد .
روی صندلی شاگرد پژوی سپهر نشستم و خودشم کنارم جا گرفت . بی حرف استارت
زد و به راه افتاد . من به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم . چشم بستم و با خودم فکر کردم . فکر به اینکه محال بود کیهان منو از یاد برده باشه .
سپهر ضبط رو روشن کرد و آهنگ ملایمی پخش شد . چشم باز کردم و از پنجره بیرون رو نگاه می کردم . اولین ماشینی که کنار ماشین ما قرار گرفت ماشینی بود که امین راننده
ش بود . هر از گاهی به سمتم برمیگشت . گاهی چشمکی ، اخمی ، لبخندی … منتظر واکنش بود . خبر نداشت حتی خسته تر از اونم که لبخند بزنم !
جلو افتاد و ماشین بعدی …. دلم نمی خواست از نیمرخ راننده ش چشم بردارم . لاله برای خودش میبرید و می دوخت . حرف میزد … کیهان اخمو فقط خیره ی راه بود . چشمام تار می دید و من تا ابد نفرت داشتم از اشک هایی که محرومم می کرد از دیدن صحنه های ناب ، مثل نیمرخه کیهان !
)) ـ آذین ….
هم چنان اخمو به رو به رو زل زده بودم که باز صدای پر خنده ش رو شنیدم : با تواما

طاقت نیاورد و بلند خندید که به سمتش برگشتم : کوفت …
نمایشی شاکی شد :
ـ من باید جوابه چاق شدنه بقیه رو هم بدم ؟
جیغ کشیدم : من فقط یه کم تپل شدم . اصلا تپلا با مزه ن….
پشت چراغ قرمز نگه داشت و با خنده گفت : خب مگه من گفتم بی مزه ای ؟ اصولا آدمای زشته چاق با مزه ن …
ـ من زشتم ؟
به سمتم برگشت : تو ؟؟؟ خندید : کم نه !
پر حرص غریدم : من تو رو می کشم کیهان !
از حرص خوردن من به خنده افتاده بود و از شدت خنده سرخ شده بود که خبیث نگاش
کردم . ابرویی بالا انداخت ، حدس زده بود که چیز خوبی در انتظارش نیست که گفتم : خب باشه ، من می رم زشته یکی دیگه می شم …
به آنی اخم کرد : شما غلط می کنی ، باز من دو دقه تو روت خندیدم ؟
ـ دو دقه ؟ تو از وقتی که من رفتم روی ترازو هی می خندی بهم ! یه کیلو این حرفا رو داره ؟
ـ تو بگو ۱۰۰ کیلو ، بازم غلطه اضافه می کنی با یکی دیگه بری …
پر ذوق خندیدم : خدایی صد کیلو هم بشم دوسم داری ؟
ـ من گفتم غلط می کنی بری با کسی ، کی گفتم هنوزم دوستت دارم ؟ ـ کیهان خودمو می کشما ….
ـ ای بابا ، بدبختی گیر کردما ….
با چهره ی آویزون شده گفتم : ینی واقعا زشت شدم ؟ چهره ی جدی ای به خودش گرفت و یه دفه گفت : کم نه …
چشام چارتا شد و جیغ جیغ کردم((…
خندید و صدای قهقهه ش هنوز بین گوشام می پیچیه . قطره اشکم از گونه م سُر خورد و
کیهان به سمتم برگشت . نیم نگاهی به من کرد و به سمت لاله برگشت . جواب کوتاهی به اون داد و این بار پاش رو روی گاز فشار داد .
با سرعت نور از جلوی چشمام محو شد . کیهان کمر همت بسته بود برای متلاشی کردنم
.
ـ سردت شده ؟
جوابی ندادم . چیزی از سرمای استخون سوزی که رو به انجماد منو می برد نگفتم .
سپهر بخاری ماشین رو زیاد کرد و صداش رو شنیدم : می خوای بری عقب کمی بخوابی ؟ ـ راحتم ….
ـ آذین …
بی تفاوت تکیه م رو از صندلی گرفتم و به سمتش برگشتم . بدون نگاه کردن به من ، خیره به رو به رو گفت : بابت اون شب معذرت می خوام ….
جوابی ندادم که خودش ادامه داد : می شه …. میشه همه چیز رو از نو شروع کنیم ؟ سوالی نگاش کردم که متوجه شد و گفت : خب منظورم اینه که … اینه که …
صدای زنگ تلفنش توجه هر دومون رو به سمت داشبورد جلب کرد که اهَی زیر لبی گفت و تلفن رو برداشته و بعد از وصل تماس کنار گوشش گذاشت :
ـ الو … خاموش کرده ؟ …. ای بابا …. نه من جلو نیستم ، عقب تر از همه بودم … همه رفتن مگه ؟ … نه بابا ، ببینمتون وایمیستم …
تلفن رو قطع کرد و سر جای قبلش گذاشت . بدون اینکه بپرسم توضیح داد : می گن
ماشین امین خاموش کرده ، رد نکنیم ازشون ، جز منو و کیهان همه رد کردن باید ماشینش بوکسول بشه ….
سکوت کردم : نمی خوای چیزی بگی ؟ ـ چی بگم ؟
ـ می گم بیا با هم از نو شروع کنیم…
ـ مگه قبلا شروع کردنی در کار بوده ؟
ـ منظورم اینه که بهم یه فرصت بده … و اینکه لزومی نداره کسی بفهمه … اوناهاشن …
به سمتی اشاره کرد و کنار خیابون نگه داشت . بدون توجه به جایی که نگاه می کرد فقط خیره ش شدم و مشکوک پرسیدم : متوجه نشدم .
به سمتم برگشت . کج روی صندلی نشست و گفت : خودم و خودت ….
ـ سپهر من نمی فهمم منظورت رو….
ـ ببین تو دیگه اون آذینه سابق نیستی … یعنی هیچکی بالا سرت نیست . خب ، خب چرا به جفتمون فرصت نمیدی با هم باشیم …
فقط نگاش کردم که گفت : خب بذار بهتر برات توضیح بدم … منو تو با هم باشیم تا زمانی که حالا خانواده م یکی رو کاندید کردن ، هوم ؟
برق از سرم پرید و ناباور و بهت زده نگاش کردم . سرم گیج رفت و حس کردم بیشتر موندن توی این اتاقک فلزی ماشین کنار سپهر حالم رو از بد ، بدتر می کنه . بی حس و سنگین … گاهی سبک و گرم … گاهی یخ زده و سِر … پیاده شدم و حتی توان بستن در رو هم نداشتم .
به سمت من برگشتن . امین با لبخند ، آیدا با حالتی اخمو ، پیدا بود باز هم با امین بحث کرده … لاله کنار کیهانی ایستاده بود که با دقت و ریز بین به من نگاه می کرد .
سپهر به دنبالم از ماشین پیاده شد و بازوم رو گرفت و تند گفت : ببین ، خواهش می کنم درک کن . من ازاول تو رو دوست داشتم و دا …
دستم رو کشیدم و کاملا بی اراده سیلی محکمی به صورتش کوبیدم . بهت زده نگام می
کرد . اولین نفر لاله بود که تند و تیز کنارمون قرار گرفت و جیغش بلند شد : دختره ی کثافت چطور جرات می کنی روش دست بلند کنی ؟؟ …
من اما فقط خیره ی چشم های وقیح سپهر بودم که کاملا بدون خجالت نگام می کرد .
اولین قطره اشکم ریخت . سردم شده بود . حس می کردم رو به انفجارم از این همه بی رحمی که در حقم می شد . لاله همچنان حرف میزد که صدای کیهان رو از کنارمون شنیدم :
بسه لاله …
امین ـ چی شده ؟
آیدا ـ تو … تو حالت خوبه آذین ؟
محل ندادم . از بین اونا رد شدم . بی حس بودم ، خالیه خالی … نگاه کیهان رو دوست نداشتم . رگ گردن متورم شده و چشمای سرخی که خیره م بود رو دوست نداشتم . از ته دل آرزو می کردم مثل همیشه حرفای دلم رو از نگام نخونه . نگام رو می دزدیدم . بعید می
دونستم که رنگ و روی پریده م و این همه تشویشم رو نفهمه ! از کیهان نفهمیدنه حاله من بعید بود .
سر و صدای بقیه رو می شنیدم که سپهر رو سوال پیچ می کردن ، به جز کیهانی که فقط
سکوت کرده بود . قلبم بیشتر ترک بر می داشت . بیشتر رو به نابودی می رفتم . تنهایی با همه ی خوب بودنش خیلی بد بود !
ماشین امین خاموش شده بود و جرثقیل برای بوکسول کردنش دست به کار شده بود . تنها ماشینی که باقی می موند ماشینه کیهان بود و من کاملا غیر ارادی به سمت اون رفتم . من فقط زمین محکمی می خواستم . یه تکیه گاه محکم تا خودم رو رها کنم . نمی دونم و نمی فهمم که چطور خودم رو به ماشین کیهان رسوندم و در عقب رو باز کرده و خودمو رها
کردم ، حتی توان بستن در رو هم نداشتم . چند دقیقه ی بعد سر و کله ی لاله پیدا شد و بازوم رو گرفت : بیا پایین ببینم ….
حتی توان مخالفت کردن نداشتم و لاله نمی دونست که برادرش از بیخ منو سوزونده …
از ریشه …. کسی اونو به عقب هل داد و صدای آیدا رو شنیدم : دیوونه شدی ؟ به منو تو چه مربوطه وقتی خودش و سپهر نمی خوان کسی بدونه ؟ ما هم با ماشین شما میایم . میبینی که ماشین امین خراب شده …
امین ـ بسه دیگه ، بریم …
لاله عصبی جلو رفته و روی صندلی شاگرد نشست . آیدا کنار من جا گرفت و سمت دیگه ش امین جا خوش کرد . کیهان پشت فرمون نشست و من نگاه وزن دارش رو از آینه ی جلوی ماشین دوست نداشتم و سرم رو تکیه داده … چشمام رو بستم . لاله نق می زد و هراز گاهی فحش می داد . با خودم هرطور حساب می کردم سبک نمی شدم . مثلا اینکه این هم روی همه ی مشکلاتی که داشتم و دارم … کمی باید بیخیال می شدم . اما مگه می شد ؟برای سپهر حکم عروسک داشتم . عروسکی برای بازی کردن …. دلم تیکه تیکه شده بود . ماشین به راه افتاد . سپهر جلو افتاده بود و کیهان دنبالش می رفت . چهار راه چند متری جلوتر بود و چراغ قرمز شد . سرم رو به شیشه تکیه داده بودم . امین و آیدا با هم
حرف میزدن و لاله خوابیده بود . کمتر از ۵ متر مونده به ماشین سپهر ، کیهان پاش رو روی گاز فشار داد و با نهایت سرعت ماشین رو به سمت ماشین سپهر حرکت داد .
امین ـ یواش ….
آیدا ـ یا امام زمان …
لاله از خواب پرید و من فقط از آیینه به کیهان نگاه می کردم که با اخم و رگه های قرمز چشماش برای کوبیدن به صندوق عقب سپهر مشتاق بود و در نهایت کوبید !
نیم تنه ی همه ی ما به جلو خم شد و سپهر سریع پیاده شد . لاله و آیدا به همراه امین تند پیاده شدن و کیهان از آینه زل زد به من : می کشمش!
ته دلم خالی شد و کیهان پیاده شد . به دنبالش پیاده شدم و ماشین رو دور زدم که سپهر عصبی به سمت کیهان برگشت : مگه کوری ؟
فک کیهان منقبض شد و عربده کشید : تو گه می خوری به من می گی کوری …
مشت محکمی به شیشه ی عقب ماشین سپهر زد و شیشه ها خورد شدن . آیدا جیغ کشید و لاله بهت زده مونده بود . من فقط نگاه میکردم . با خودم می گفتم شاید کمی دلم خنک شه .
شاید کمی آروم بگیرم . کیهان منتظر بود سپهر به سمتش حمله کنه و همینطورم شد …
سپهر یقه ی اونو گرفت و کیهان پوزخندی زده و بعد با همه توانش با سر به صورتش کوبید . خیلی نکشید که خون بینی سپهر پخش شد و چشماش سیاهی رفت . تعادلی برای
ایستادن نداشت و کیهان با یک دست یقه ش رو گرفت و با دست دیگه ش روی صورتش می کوبید:
ـ تو گه می خوری می گی کورم … به هفت جد و آبادت خندیدی بی شرف …
فحش های ریز و درشت می داد . نه امین جلودارش بود و نه دو سه مرد دیگه ای که برای جدا کردن پا پیش گذاشته بودن . لاله جیغ می کشید و آیدا مرتب داد می زد : ولش کن
…. کشتیش..
ترسیده نگاه می کرد . من فقط خیره بودم . از سر و صورت سپهر خون می چکید و کیهان مثل ببر زخمی بود .
ـ می کشمت کثافت … با دستای خودم می کشمت …
لاله ـ غلط کرد … تو رو خدا ولش کن …
آیدا ـ امین یه کاری کن …
امین ـ کیهان بسه ، کشتیش لامصب ، بسه.. .
ـ یکی زنگ بزنه پلیس …
امین ـ آقا اینا فامیلن پلیس می خوای چیکار ؟
سپهر نیمه جون روی اسفالت افتاده بود و کیهان خودش خسته شده بود . دو مرد دیگه و
امین اونو فاصله دادن و با کیهان حرف میزدن . کیهان به من نگاه می کرد و تند نفس می
کشید و من پر پر می زدم برای سینه ای که از خشم بالا پایین می شد .من واقعا تنها بودم ؟ حضور لاله به من دهن کجی می کرد و به نحو وحشتناکی تنهاییم رو به رخم می کشید .
به جمعیت پشت کرده و به سمت ماشین رفتم . سرجای قبلیم نشستم . نه دلم خنک شده بود و نه آروم گرفته بودم . نمی شد دله شکسته رو بند زد و چسبوند ! من حسی بیشتر از تنفر نسبت به سپهر داشتم . امین به کمک همون مردا سپهر رو به زور سوار ماشین کرد و خودش پشت فرمون نشسته و لاله روی صندلی عقب نشست . آیدا هم کنار لاله ….
کیهان پشت فرمون ماشین خودش جا گرفت و به دنبال ماشین اونا راه افتاد و هر از گاهی از آینه به من نگاه می کرد که بی حس از پنجره به بیرون چشم دوخته بودم . بدون اینکه نگام رو از خیابونا و کوچه پس کوچه ها بگیرم گفتم : کیـ …
نعره زد : خفه شو آذین … خفه شو فقط …
بغضم شکست و اشک ها مسابقه گذاشتن . کیهان عصبی بود . چیزی بیشتر از عصبی و به نقطه ی جوش رسیده بود : دلم می خواد نیست و نابودت کنم تو رو … به چه قیمتی تن دادی به این ذلت ؟ هان ؟
هانی که عربده کشیده بود بی شک چهار ستون ماشین رو لرزونده بود . سکوت کرده
بودم . نمی دونم چند دقیقه گذشت که روبه روی بیمارستان نگه داشتن و ماهم به تبعیت از اونا نگه داشتیم . پیاده شدم . به صدا زدنای کیهان اهمیت ندادم .
من حتی روم نمی شد که توی چشماش نگاه کنم . به دنبال اونا وارد سالن شدیم که سپهر
رو روی تخت گذاشته و به اتاقی بردن . لاله مقابل کیهان ایستاد : چرا زدیش ؟ ها ؟ اگه بمیره چی ؟
کیهان بی حرکت فقط ایستاده بود که امین کنار لاله رسید : لاله کسی با شکستن بینی نمی میره …
لاله به سمت امین برگشت : اگه شکایت کنه چی ؟ به مامان اینام چی بگم ؟ آیدا ـ لازم نیست کسی بدونه …
لاله ـ فکر کن یک درصد که سپهر بهشون نگه …
امین ـ پس تو اینجا چیکاره ای ؟
کیهان و من تنها آدمایی بودیم که در سکوت به این بحث گوش می کردیم . امین و آیدا
تلاش می کردن لاله رو راضی کنن تا سپهر رو آروم کنه و مانع شکایت کردن اون بشه و تو این بین کیهان هیچ حرفی نمی زد .
بی صدا از اونا رو برگردوندم و وارد حیاط بیمارستان شدم . روی تک نیمکت خالی اونجا نشستم . باد ملایمی می اومد و من دلم گریه می خواست . اشک ریختن تنها کاری بود که انگار از اون خسته نمی شدم . دوست نداشتم توجه جلب کنم و من نمی فهمیدم این همه غرور بیخود بعد از این همه له شدن و نابود شدن از چی بود ؟ چند دقیقه ای گذشت که کیهان جلوم ایستاد . نگام به کفش های کالج سورمه ای رنگش بود و وزن نگاش روی شونه هام رو حس می کردم که کتش رو روی سرم انداخت و صداش رو شنیدم : بغضت اگه نشکنه حناق میشه …. هنوز زوده ! تو بدبخت شدنه منو ندیدی !
یادآوری کرده بود . دلم خون گریه کردن می خواست …. کاش حداقل کسی به جز لاله
بود ، لاله ای که به خوبی می دونستم کسی مثل کیهان واقعا نمی تونه با اون کنار بیاد ! کنار اومدن به کنار و خوشبخت نشدن بحثی دیگه بود .
کیهان مقابلم ایستاده بود و کتش روی سرم بود . اجازه ی اشک ریختن به خودم دادم .
اجازه دادم و هق زدم . گریه کردم . تمام مدت کیهان رو به روم ایستاده بود و من چقدر ضعیف بودم . کیهان دیوار شده بود برای حفظ غرور من و من چقدر بی پناه بودم !
خالی شدم … تهی و پر از التهابه این سرمای فاصله … کیهان و من نیم متر بینمون فاصله بود و یه دنیا احساس دوری می کردم .
چقدر گناه داشتم بابت این همه بیگانگی ! نمی دونم چقدر گذشت که آروم شدم … که
کیهان کنارم روی نیمکت نشست ، که نگام به دسته از خون قرمز شده ش افتاد و بند دلم پاره شد .
کتش رو کنار زده و بغلش انداختم . از جا بلند شدم و مقابلش زانو زدم . دستاش رو که روی زانوهاش گذاشته بود بین دستام گرفتم و پر اضطراب گفتم : دا … داره خون میره …
برُیده … دستت بریده …
سر بلند کردم و نگاش کردم . دقیق نگام می کرد و پوزخند زد : نگرانه منی ؟ بدم می اومد از این نیش دار حرف زدن . من خودم تا نابودی فاصله ای نداشتم . دل
شکسته تر از اون بودم که کیهان نمک روی زخم سر بازه دلم بذاره و نالیدم : تو تنهام گذاشتی …
نیم تنه ش رو جلو کشید و صورتش تو فاصله ی یک وجبی صورتم توقف کرد و خیره
به چشمام لب زد : غلطه اضافه کردم . خودت رو بدبخت کردی … من چرا خودمو بدبخت نکنم ؟
ـ نکن این کارو کیهان … محضه رضای خـ…
ـ هیسسس …. توام بدبختی منو ببین ! جفتمون باهم ، خب ؟ نالیدم : کیهان تو روخدا نکن این کارو…
لبخند کجی زد : نمی بخشمت بابته ظلمی که در حقه خودت کردی واسه خاطره من …
پیشونیم رو روی زانوهاش گذاشتم و مثله ابر بهار اشک ریختم . کیهان لیاقت خوشبختی رو داشت . زیر لب زمزمه کردم : چرا رفتی لعنتی ؟ ـ نامزدم داره میاد . بهتره پاشی…
سر بلند کردم و اخم کرد : خوش ندارم اشکاتو کسی ببینه !
با پشت دست چشمام رو پاک کرده و سر پا شدم که لاله مقابلم ایستاد و تخت سینه م کوبید
: سپهر و فرزاد بس نبود می خوای کیهان رو هم پایبند خودت کنی ؟ کیهان ـ کافیه لاله …
لاله شاکی و عاصی به سمت کیهان برگشت : چی رو کافیه ؟ از دست توام عصبی ام …
کیهان اخم وحشتناکی کرد و جلو رفته …. یه قدمی لاله ایستاد : تو بیخود می کنی سر من داد می زنی ، بار اخرت باشه واسه من شاخ می شی که شاخت رو می شکونم. حواست هست چیکاره اون بی وجود کردم که الان رو تخت بیمارستانه ، مگه نه..
لاله وارفته نگاش می کرد که باز کیهان به حرف اومد و این بار با صدای بلند تری داد زد : مفهومه ؟
لاله تکونی خورد و جواب داد : فـ … فقط …
کیهان ـ گفتم مفهومه ؟
لاله ناراضی و دلخور سری تکون داد و به زور لبخند زد : نمی خواستم عصبانیت کنم عزیزم ….
کیهان از موضع خودش دور نشد و گفت : خوشم از داداشت نمیاد . بگو دم پر من نپلکـ

ـ لازمه جلوی این حرف بزنیم ؟
با دست به من اشاره کرد و کیهان پنجه ش رو عصبی لا به لای موهاش کشید و من بی حرف به اونا پشت کرده و به سمت بوفه رفتم .
روی یکی از صندلی های خالی نشستم و خیره شدم به میز سفید رنگ … به اینکه
روزای خوب بالاخره کی می رسند ؟ به اینکه من گوشه ای از این تقدیر نشسته م و اجازه می دم هر اتفاقی بیفته . من فقط زیاد از حد از نفس افتادم .
تو همین افکار بودم که صدای جغ جغه ی کفش بچه ای توجهم رو جلب کرد . یه دختر بچه با موهای کوتاه شده و صورتی گرد … بامزه بود .
هرکسی توی زندگی بعضی از روز هاش رو با لحظات زهر مانندی می گذرونه و من امروز عجیب تک تک لحظه هام زهر بود و مزه ی تلخی به کامم می داد . توپش رو هل داد که جلوی پای من ایستاد و با همون چشمای کنجکاوش خیره شده بود به منی که با عشق نگاش می کردم .
لرزش چونه م و روون شدن اشکام دست خودم نبود ، اصلا این همه بالا پایین شدن هیجانم و بغضی که توی حنجره م بود هم دست خودم نبود .
دخترک قدمی به سمت من برداشت و کفشش روی سرامیک لیز خورد . زمین افتاد و من اصلا نفهمیدم حال خودم رو ، نفهمیده بودم هول شدنم رو و با استرس پایین پریدنم رو و دقیقا روی به روی دختر روی زمین افتادنم . فقط فهمیدم که هول شدم ، اشک ریختم و بهت زده
خیره بودم به بچه ای که مقابلم نشسته و کنجکاو وترسیده از حالت های من به من خیره بود .
روی پاهام نشسته بودم و زل زده بودم به دخترک بیچاره….
دختر بچه از حجم این همه غریبگی و این همه بد بودنه من لب پایینش رو لوچ کرده و با چشمای اشکی خیره ی من شده بود .
صدای کسی رو شنیدم : آنیسا مامان …. آنی….
من نگام هنوز غرق بود . کی می فهمید چه غوغایی در من به پاست ؟ یا کی می فهمید که الان توی مقطعی از زندگی هستم که چیزی تا غرق شدن و نابودیم نمونده ؟ اصلا مگه
کسی هم برام مونده بود ؟ چرا تنهایی توی وجودم خونه کرده و تا خرخره م بالا اومده و من نابودی مابقی روزهای عمرم رو می دیدم ؟
زن جلو اومد و بچه رو بغل گرفت . کسی بازوم رو گرفت و بلندم کرد . وادارم کرد تا بلند بشم و صدای کیهان رو از کنارم شنیدم : بهتره بیشتر مراقب بچه تون باشین !
زن سری تکون داد : من عذرخواهی می کنم …
غمگین رفتنشون و دور شدنشون رو نگاه می کردم . کیهان حرفی نمی زد که با همون حاله بدم به سمتش برگشتم . خیره و دلواپس به صورتم زل زده بود . هنوزم نگران می شد
؟
قدمی جلو اومد و توی یه قدمیم ایستاد : گریه نکن !
دلم رفت . بی جنبه بودن هم خوب نبود . شوره این همه دوست داشتن رو درآورده بودم .
دستم رو به سرم گرفتم و دوست نداشتم صدای کیهانه چند سال پیش توی سرم تکرار شه…
)) ـ نریز این مرواریدا رو … کی گفته بالا چشمت ابروعه ؟ بگو برم چشمش رو در بیارم …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن