رمان رسوایی پارت۳

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

جدی شد : چی شده ؟ کدوم جهنمی هستی ؟ ـ دا … دارم می میرم …
خندید : خماری ؟ صدات وقتی خماری هم قشنگه…
صدای آشنای زنی رو کنارش شنیدم : اه ، بدم میاد اینطوری باهاش حرف می زنی …
فرزاد ولی محل نداد و پرسید :کجایی تو دختر؟ ـ بیا ….
ـ الساعه …
باز صدای زن بلند شد : می خوای بری ؟ آره فرزاد ؟
فرزاد اهَی کلافه گفت و جوابش رو داد : خفه شو دو دقیقه … الو ، آذین به گوشی ؟ ـ توی … توی شرکتم …
عصبی شد : این وقت شب توی اون خراب شده چه غلطی میکنی ؟ لابد اون نره خرم اونجاست ….
ـ حالم بده ….
ـ بیا بیرون . برو روی پله های ساختمونه کناریش بشین ، نری بشینی تو ماشینه اون لاشخوری که گذاشتم تو رو به پاد ، خماری حالیت نیست چه غلطی میکنی ، خب ؟ ـ باشه …
ـ آ باریک الا خانومم …
تلفن رو قطع کرده و با بدبختی خودم رو برای بیرون رفتن کشوندم و روی همون پله ای که فرزاد گفته بود نشستم .
گاهی واقعا فکر می کردم از سر علاقه تا حد جنون گند می زنه به من و زندگیم …
وگرنه برای اون چه فرقی داشت که راننده خبر رسانش چه بلایی سر من بیاره یا این که به قوله خودش من با کیهانه نره خر توی این ساختمون باشم یا نباشم ؟
نگام رو به زور به سمت ساختمون کشوندم . دلم گرفته بود . بد حرف زده بودم با کیهان
… اما چرا رفته بود و رهام کرده بود ؟ باید می دونست دلیل زندگی اگه دور شه خیلی چیزا به هم می ریزه و زندگی دیگه زندگی نمی شه !
روی پله مچاله شدم . مهم نبود نگاه عابرایی که با دیدنم با افسوس سر تکون می دادن .
حس می کردم یکی یکی استخونام یکی بعد از دیگری می شکنن . الحق که فرزاد خوب راهی رو برای وابسته بودنم انتخاب کرده بود .
نمی دونم چقدر گذشت که کفش های واکس زده و براقی مقابلم ایستاد و من سر بلند کردم
. فرزاد بود که دستم رو مقابلش دراز کردم : بهم بدش …
خندید : زشته وسطه خیابون اسکل . پاشو بریم …
ـ نـ … نمیام با تو …
ابرویی بالا انداخت : باشه ، خود دانی..
قدمی به عقب رفت که به خودم جنبیدم و پاچه ی شلوارش رو گرفتم : غلط کردم … تو رو خدا …
خندید : زشته دختر ، پاشو بریم …
از جا بلند شدم . به دنبالش راه افتادم و وقتی از خیابون می گذشتم نگام به در خروجی شرکت افتاد . کیهان ایستاده بود . یه دستش رو به سقف ماشینش تکیه داده و دست دیگه ش
رو پشت گردنش گذاشته بود . چشم هاش برق می زد . بهت زده بود و نا باور … خورد شدم
. نابود شدم … کیهان زل زده بود به من و من چقدر بدبخت بودم …
بازوم کشیده شد : حواست کجاس الاغ ؟ ماشین می خواست بزنه …
همونطور که بازوم رو گرفت من رو به سمت ماشین برد و سوارم کرد . در رو بست و ماشین رو دور زد . من همه ی نگاهم به سمت دیگه ی پنجره ی ماشین دقیقا به کیهانی بود که حس می کردم شکسته … بدتر از من… بدتر از حالم … هنوزم دوسم داشت ؟ پس چرا رفت ؟
نه ، دوسم نداره … کی آخه می تونه منو با این اوضاعی که حالا درگیرشم دوست داشته باشه ؟ هیچکس … من کسی رو نداشتم و این فرزاد فقط برای ارضای غرورش بابت پس زدنش می خواست منو داشته باشه … حیفش می اومد که وقتی مورد پسند همه ی جنسای مونثه از من جواب سربالا و منفی بشنوه!!!
ماشین به راه افتاد و من دست و پام بی حس شده بود . دستم رو روی قلبم گذاشتم . نفس
کشیدنم به خس خس افتاده بود . فرزاد پر اضطراب ماشین رو گوشه ای پارک کرده و کوله پشتیم رو از دست هام گرفت و روی پاش گذاشت . به دنبال قرصام ، همونایی که چند وقتی
بود به خاطر از بین رفتن ریه هام ازش استفاده می کردم …. می گشت و نگران بود ! فرزاد هم دوسم داشت ؟
پیداش کرد و مقابلم گرفت : بیا بخور کبود شدی …
گوش ندادم . دوست داشتم نفسم بریده شه و راحت شم از این زندگی کوفتی … فرزاد با
عصبانیت اونو توی دهنم گذاشت و به خوردم داد …. راه نفسم باز شد و این فرزاد لعنتی همیشه مخالف ساز من می رقصید …
کوله رو روی صندلی عقب پرت کرد و مشغول رانندگی شد : با کی لج می کنی ؟ با من
؟؟ دیگه باید چه غلطی می کردم برات که نکردم .حالا دو سه بار از دستم در رفت زدمت … گفته بودم وقتی عصبی ام دم پره من نپلک … خر گازت گرفته ؟ چه مرگته که بر نمی گردی
؟ … به خدا زندگی می سازم برات که حرف نداشته باشه … هوم ؟ ـ مواد رو بده ….
بسته ای رو از جیبش بیرون کشید و روی پام انداخت . خودم رو پایین کشیدم و جلوی صندلی شاگرد مچاله شدم .
ـ ینی مرده شوره تو رو ببرن ، اینجام جاعه برای کشیدن ؟..
اهمیت ندادم . دردی که می کشیدم به قدری وحشتناک بود که مهم نبود کجا هستم و چطور هستم . به لطف موادی که می کشیدم اونقدری لاغر شده بودم که جا شم و پودر و بند و بساطم رو روی صندلی شاگردی که نشسته بودم پهن کرده و مشغول شدم … کارم که تموم شد همونطور مچاله نشسته بودم و به در ماشین تکیه دادم . فرزاد مشغول رانندگی بود و همزمان حرف می زد : اصلا حواست بود چی گفتم ؟
پوزخند زدم و به مسخره گفتم : همه ش یکی دو بار دستت بلند شد روم ؟ ـ آقا اصلا ده بار … خودت مرض داری که می پیچی به من …
ـ رژه لبای روی یقه ت یا موهای بلنده رو لباساتم من گذاشتم ؟
ـ زر مفت نزن … خودت می دونی که جز تو اونا یه مشت عروسکن …
به مسخره خندیدم و گفتم : حتما اون کلاهبرداریا هم بازیه …
ـ خفه شو نئشه ای هنوزم ، نمی شه دو کلوم باهات حرف زد …
ـ دوست دخترت … ناراحت نشد اومدی ؟
ـ گوره باباش ، خوده اسکلش در جریانه … یعنی خودم بهش گفتم هیچکی برام آذین نمی شه…
به افکار مسخره ش خندیدم . به اینکه من رو تا مرز بدبختی برده بود و همه ی آبروم رو به باد داده بود تا من رو داشته باشه و به نظرم فرزاد از دوست داشتن هیچ چیز رو نمی دونست …
فرزاد ـ بریم خونه مون ؟…
ـ با تو بهشتم نمیام…
خندید : دیر یا زود جهنمم میای ، بهت قول می دم. ..
ـ منو ببر خونه …
ـ ای به چشم … فقط یه چیزی ، اون موقع که با پای خودت برگشتی به نظرت باز عروسی بگیریم یا فقط بریم سر خونه زندگیمون ؟
جواب ندادم که بلند خندید . چهره ی شکسته ی کیهان حتی برای یک لحظه هم از جلوی چشمام محو نشد !
*
ـ سلام بانو …
از جا پریدم و به عقب برگشتم . با دیدن امین دقیقا پشت سرم جا خوردم و اخم کردم . هر
دو دستش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد : ببخش تو رو خدا ، نمی دونستم می ترسی … حالا خداروشکر باز خودت رو نسوزوندی !
پوفی کشیدم و باز به سمت چای ساز برگشتم که صداش رو پشت سرم شنیدم که گفت :
تو چرا انقد تخسی؟
لیوانم رو پر کردم و به سمت در قدم برداشتم که مقابلم ایستاد : فرار نکن …
نگاه کردم : دلیلی برای موندن نمی بینم …
ـ زمین تا آسمون فرقه بینه تو و اون پاچه بگیر ….
اخم کردم : درست حرف بزن …
ـ چرا شب خواستگاری نبودی ؟ ـ لزومی نمی بینم جواب بدم …
ـ زبونه تند و تیزی داری ….
ـ مزاحمم نشو …
ـ آذین …
دهن باز کردم جوابش رو بدم که صدای عصبی کیهان باعث شد هر دو به سمت در نگاه کنیم : چه خبره اینجا ؟
امین خونسرد بود و من فقط نگاش می کردم. خجالت می کشیدم . از هفته ی پیش بعد از گندی که بالا اورده بودم ندیده بودمش … امروز هم حتما دوربین های مدار بسته رو چک کرده و به آشپزخونه رسیده …
آقا رستم سه روز پیش بابت تعمیر دوربین ها از کارمندای بخش ترجمه خواسته بود اتاق رو تخلیه کنن و من فهمیده بودم می خواد گندی که اون شب به اتاق زده بود رو تمیز کنه …
تازه علت این همه سره بزنگاه رسیدن کیهان رو فهمیده بودم .
امین ـ مگه باید خبری باشه !؟
کیهان به من نگاه نمی کرد و رو به امین گفت : تو اتاقم منتظرتم …
بیرون رفت که امین به سمتم برگشت : توی مسافرتمون می بینمت …
چشمکی زد و من سر در نیاوردم که از چه مسافرتی حرف می زد ؟ از آبدار خونه
بیرون زدم که گوشی داخل جیب مانتوم لرزید و اون رو بیرون کشیدم ، عجیب بود . برای اولین بار آیدا زنگ زده بود . دکمه ی وصل تماس رو زدم : جانم …
ـ لیمویی یا آبی ؟
جا خوردم که باز گفت : زود انتخاب کن …
ـ لیمویی …
ـ آره ، بیشتر بهت میاد.. فعلا !
گوشی رو قطع کرد و من تعجب کردم . همین بین دوباره تلفن توی دستم لرزید و این بار شماره ی فرزاد بود . دکمه ی وصل تماس رو زدم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم …
ـ سلام خانوم خانوما …
ـ سلام …
ـ یه هفته ای هست نا پیدایی …
ـ خب..
ـ خواستم حالت رو بپرسم . جنست تکمیله ؟ ـ آره …
صدای ضعیفش رو شنیدم : کاش زیاد نمی دادم که حالا سراغی نگیری و نبینمت …
خودم رو به نشنیدن زدم و پرسیدم : چیزی گفتی ؟
تلفن رو قطع کرد . جماعتی خل شده بودن انگار …. بعد از تموم شدن ساعت کاری از شرکت بیرون زدم . از کنار خیابون راه افتاده بودم که صدای بوق ماشینی رو شنیدم . به سمت خیابون برگشتم و با دیدن آیدین تعجب کردم . همونطور مات برده ایستاده بودم که شیشه ی سمت شاگرد رو پایین داد و خم شد . نگام کرد : سوار شو …
دوست نداشتم . ولی خیلی وقت بود که نمی تونستم با کسی بجنگم و به ناچار سوار شدم و به راه افتاد . معذب بودم . کنار آیدینی معذب بودم که یه زمانی می گفت حتی از خودش هم بیشتر منو دوست داره . چقدر فاصله گرفته بودیم از اون روزا … بی مقدمه پرسید : از کی اینجا کار می کنی ؟ ـ خیلی نمی شه …
ـ کیهان رئیسشه ….
ـ می دونم !
ماشین رو کنار خیابان پارک کرد و به سمتم برگشت : دست از پا خطا کنی خودم نفست رو میبرُم ، خب ؟ دور و برش نپلک !
ـ مـ … من … کاری بهش ندارم …
ـ خوبه ، فیلت یاد هندستون نکنه ، فرزاد خیالش راحت بود که کج نمیری ، منتها خیاله من بدجور ناراحته !
فقط نگاش کردم . فرزاد خیالش راحت بود چون پای آمین وسط بود و خیالش راحت بود چون من محتاجه بودنش بودم و از ترس از دست ندادنش تن به هر کاری نمی دم !!!
آیدین ـ ولی من می دونم کیهان خر تر از این حرفاست و امکانش هست بیاد سمتت ، منتها خبر نداره که چطور نجاتش دادم و تا آخر عمر مدیونه منه!
چونه م به لرزه افتاده بود . از شدت بغض و گریه ای که خفه می کردم تا صداش بلند نشه . باز به راه افتاد و خیره به رو به رو حرف می زد : با همین مردی که اومده خواستگاریت برو و دیگه برنگرد . مرد خوبیه ، با همه ی این شرایطی که داشتی بازم می خوادت . برو شاید اونجا ادم شدی … برو و دیگه نیا سمته ما … برو و مثل ادم زندگی کن …
فردا شب میان خواستگاری ، اون قیافه ی عملیت رو هم درست کن . درست و درمون بیا جلوشون ظاهر شو ، خب ؟
جواب ندادم . من حالم به هم می خورد از این نا برادری که این طور دشمنی می کرد .
چیزی بیشتر از فرزاد برام گرون تموم شد . چون آیدین برام خیلی عزیز بود ، خیییلی ….
*
کمی این پا و اون پا کردم و در آخر ضربه ای به در زدم .
ـ بفرمایید .
در رو باز کرده و داخل رفتم . مقابل در ایستاده بودم که سرش رو بلند کرد و با دیدن من ابرویی بالا انداخت : چه عجب … اتفاقی افتاده ؟
به کنایه ای که زده بود اهمیتی ندادم و جلو تر رفتم . به عمد در رو نبستم تا احساس صمیمیت بیشتری نکنه و مقابل میزش ایستادم . فرم مرخصی رو مقابلش گرفتم : بفرمایید .
برگه رو گرفت و نگاهی به اون انداخت .
ـ باید حدس می زدم الکی اینورا نیومده باشی … ولی مرخصی چرا ؟ ـ کاری پیش اومده باید برم …
ـ مهمون دارین ؟
اخم کردم وجواب ندادم که گفت : این همه تلخی نکن ، مثلا ما دیگه با هم آشنا دراومدیم
.
ـ می شه امضاش کنین ؟
ـ برای مسافرت مرخصی نمی خوای ؟ …
جواب ندادم که با بی میلی برگه ها رو امضا کرد . همین موقع صدای کیهان رو از پشت سر شنیدم : مگه من نگفتم هر بار دیانا رو ننداز به جونه من ؟
امین سر بلند کرد و من هم به سمت کیهان برگشتم . با دیدن من ساکت موند و نگاه از من گرفت . روی یکی از مبل های چرم اتاق نشست و آرنج هاش رو روی زانوهاش گذاشت .
خیره ی سرامیک کف اتاق شد که امین گفت : این دیانای شما رو فقط بابای بدبخته من می تونه تحمل کنه …
کیهان بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت : ببند دهنت رو…
ـ بفرما ، اینم برگه …
به سمتش برگشتم و برگه رو گرفتم : ممنون …
از اتاق بیرون زدم . کیهان به من محل نمی داد . اینطوری بهتر بود ، اما نمی دونم چرا دلم می گرفت و بیشتر هوای گریه به سرم می زد ؟
کیهان هنوز از چیزی خبر نداشت ! امیدوار بودم هیچ وقت خبردار نشه . سوختن خودم رو بیشتر می پسندیدم تا بازی کردن با رگ غیرت کیهانی که روی تار به تار موهام حساس بود و خبر نداشت چه بلاهایی سرم اومده . بی خبری خیلی بهتر بود تا برخورد کردن با واقعیت هایی که تحمل دونستنشون سخته .
وسایلم رو جمع کردم و بعد از خداحافظی با همکارام از شرکت بیرون زدم . بدون شک فرزاد از خواستگار تازه از راه رسیده خبر نداشت که خبری ازش نبود . خودم رو سپرده بودم به سرنوشت به اینکه خدا دقیقا بین این همه تقدیر و سرنوشته از قبل نوشته شده چه چیزی برای من قرار داده و من تا کجا باید با بدبختی دست و پنجه نرم کنم ؟!
رسیدنم همزمان شد با پارک کردن ماشین آقا کیومرث و اهله خونواده ش … لاله تند پیاده شد و خودش رو به من رسوند : بالاخره چشممون به جمالت روشن شد .
ـ سلام …
آقا کیومرث پیاده شد : بیا اینور حرف نزن باهاش …
سپهر ـ بابا …
مهتاب ـ لاله بابات با توعه …
لاله نزدیک تر اومد و بیخ گوشم گفت : به نظرم از همون اولش لیاقتت ازدواج با همچین کسی بود!
جوابی ندادم . سرم رو پایین انداخته بودم . نه که بی سر و زبون باشم یا بلد نباشم جواب بدم … ولی فقط خسته بودم ، خیلی خسته … نه خسته ی کیلومترا راه رفتن یا خسته ی
خروارها کار کردن ، من فقط خسته شده بودم از توجیح کردن ، توضیح دادن و چونه زدن با ابله ! به نظرم سخت ترین کار روی زمین همین دهن به دهن گذاشتن با آدم نادونه !
لاله پوزخندی زد و یکی بعد از دیگری داخل رفتند . سپهر مقابلم ایستاد : خوبی؟!
سر بلند کرده و نگاش کردم . لبخند کج و معوجی زد . پیدا بود خودش هم از سواله مزخرفی که پرسیده زیاد راضی نیست که از کنارش گذشتم و وارد خونه شدم . به اتاقک خودم پناه بردم و چشمم به تابلوی چشم سیاهی که کشیده بودم افتاد . جلو رفتم و اون رو برعکس به دیوار تکیه دادم ….کم کم باید کیهان رو هم از یاد می بردم . لا به لای همین افکار گیر افتاده بودم که در باز شد و به سمت در برگشتم آیدا بود .
آیدا ـ باید آماده بشی ، کم کم مهمونا میان …
چیزی نگفتم و گوشه اتاق نشستم . آیدا پوفی کشید و به سمت کمد رفت.
گوشه ی اتاق کز کرده بودم . پاهام رو جمع کرده و دستام رو دور زانوهام حلقه کرده بودم . بی حس خیره بودم به آیدایی که به قول خودش برای راه انداختن من مامور بود و معذور !
ـ وای ، این قرمزه خیلی شیکه !
ـ لباسه باز نمی پوشم .
ـ چرا ؟ خوبه که …
اخم کردم : گفتم نه یعنی نه .
ـ باز تو پاچه گرفتی ؟ خب این نه یه دونه دیگه بردار….
ـ نمی شه نیام ؟
ـ دوست داری آیدین بیاد با کتک اماده ت کنه ؟ با بغض گفتم : همه هستن آخه …
ـ خب باشن ، دو ساله خودت رو قایم کردی که چی ؟ فکرشون عوض می شه یا زندگی تو عوض میشه ؟
ـ کیومرث خان هم هست ….
ـ مگه میشه نباشه ؟ محل نده ، خب ؟ ـ ولی …
بی حوصله از جا بلند شدو مقابل من روی زمین نشست : ببین ، هر خبطی که کردی باید پاش وایسی . اون موقع باید فکر اینجاش رو می کردی .
پوزخندی زده و فقط نگاش کردم . در آخر رضایت داد و لباس شب بلندی به رنگ قرمز دونه اناری بیرون کشید و آیدا بهتر از هرکس دیگه ای هنوز سلیقه های من یادش بود . به خاطرش بود که من همه چیز رو شیک و ساده دوست دارم .
*
آخرین دور از خط چشمم رو کشیدم . یادم نمی اومد آخرین باری که آرایش کردم دقیقا
کی بود و این اولین بار بود که از داشتن لوازم آرایشی مارک خوشحال بودم … اشکایی که هر از گاهی روی گونه م راه می گرفت آرایشم رو پاک نمی کرد.
این آرایش کردن و بزک دزک کردنم هم سفارش آیدینه لعنتی بود و هنوز جای لگدای که استخون دنده م رو شکسته بود درد می کرد ، نفس کشیدنم رو هم سخت می کرد !
از جا بلند شدم . باید می رفتم . گرفته شال حریر سیاه رنگم رو روی سرم انداختم و به لطف کرم پودر پوستم روشن تر شده بود . حسرت پوست صاف و بدون لک گذشته م رو خوردم ! بیشتر آدمایی که اون موقع منو می خواستن به خاطر ظاهر بی عیب و نقصم بود .
ولی حالا …. مواد چه کرده بود با من ؟!
از اتاقک بیرون زدم و به سمت ساختمون قدم برداشتم . مهمونا نیم ساعتی بود که رسیده
بودن . از در پشت ساختمون وارد آشپزخونه شدم و در رو بستم . لاله و آیدا به همراه مژده دور میز ناهار خوری توی آشپزخونه نشسته بودند که با ورودم هر سه به سمتم برگشتند .
نیش آیدا باز شد و لاله اخم کرد ، مژده پوزخند زد : چه به خودشم رسیده !
لاله به تمسخر جواب داد : باید بگیم آقا زاده مو بکاره …
مژده خندید : آره ، موهاشم رنگ کنه !
لاله دستش رو جلوی دهنش گرفت برای بلند نشدن صدای خنده ش و همزمان گفت :
دیگه فقط ساکشن می مونه ..
آیدا ـ بسه دیگه …. ) رو به من ( قشنگ شدی ….
بغضم رو قورت دادم و لبخند زدم . آیدین وارد آشپزخونه شد : چایی چی شد ؟ لاله ـ ما نیایم ؟
شروین ـ آلیسا بازی نیست که ، یارو میلیاردره …
به سمت من برگشت : چرا ماتت برده ؟ بجنب دیگه…
آیدا : خانواده ی اون بوزینه رو هم می شناسه ؟
آیدین اخم کرد : آیدا بچه بازی در نیار ، این بره دیگه موتور گازی سوار هم مغز خر نخورده بیاد خواستگاریت …
لاله کنجکاو پرسید : با خواستگار آیدا هم آشناست ؟
آیدین ـ نونمون تو روغنه ، یارو شریکه خانواده ی مامانه امین ، خواستگاره آیداس !
آیدا اخم کرد : ما داریم شوهر می کنیم نونه تو کجا تو روغنه ؟
استکانا رو پر کردم و سینی رو دستم گرفتم . لاله به سمت آیدا نگاه کرد : این امینه شما داداش ماداش نداره ؟
آیدا پشت چشمی نازک کرد : داشته باشه هم به شما که نگاه نمی کنه .
لاله اخم کرد : نه که شما الان خیلی عاشقه امینی !
مژده ـ اووووف ، اون یکی خیلی تیکه بود !
آیدا اخم کرد : هوی ، شوهرت اینجا وایساده ها …
مژده لبش رو گزید و آیدین گفت : تو که هنوز وایسادی ، بیا برو دیگه …
بی حرف رفتم . وارد پذیرایی شدم . همه ی آدمایی که برای خواستگاری اومده بودن ، دو مرد میان سال به همراه دو زن بودن که بزرگ تر از اونا مردی بود با موهای جو گندمی که کمی از موهای جلوی سرش ریخته بود و پیشانیش رو بلند تر کرده بود .
با نگاه خریدارانه ای نگام می کرد و من چیزی تا نابودیم نمونده بود . به این باور رسیده بودم که واقعا برای خانواده م مردم ! اونم به گناه ناکرده ، باید کاری می کردم . باید حداقل به فرزاد می گفتم .
جلو رفته و یکی بعد از دیگری چا ی ها رو تعارف کردم .پدرم نیم نگاهی به من ننداخت ومادرم با بغض نشسته بود . می تونستم اجبار حضورش رو توی این جلسه ی خواستگاری مزخرف حس کنم و دلم بیشتر برای خودم سوخت .
روی مبل تک نفره ای کنار مادرم نشستم . تمام مدت نگام به سرامیک کف سالن پذیرایی بود و نگاهه پیر مرد اعصابم رو به هم می ریخت . رشته ی کلام رو پیر مرد به دست گرفت
: خب حمید جان شرایط من رو که می دونین این خانوم دختر بزرگم هستن و ایشون هم همسرش ، این اقا هم پسرم هستن ایشون هم عروسم …
در حال معرفی اعضای خانواده ش بود و من سرم پایین بود . علاقه ای به دونستن نسبتا
نداشتم . با خودم فکر می کردم که خودم رو از بین ببرم … فکر می کردم فرار کنم … فکر می کردم …. انتهای همه ی این راه ها به مقصر بودنم ختم می شد ، به این که هرچی فرزاد راجع به من حرف زده بود راست بوده و کسی ککش هم نمی گزید از بودن یا نبودنه من !
پیرمرد ـ من ۶۵ سالمه و خونه زندگی خوبی دارم . برای شروع ویلای دماوندی که خودتون اخر این ماه قراره برای مسافرت برین رو به نام آذین جان می کنم و ماه عسل هم ونکوور کانادا می ریم . همونجا هم هرنوع جشن با هر نوع سفارشاتی که آذین جان بگن
انجام می شه . به عنوان کادوی اولین دیدارمون هم به ایشون یه بی ام وه ی کروک تقدیم می کنم که قابلشون رو نداره !
تموم مدت به من نگاه می کرد . شاید توقع داشت خوشحال بشم . شاید انتظار داشت به هیجان بیفتم و تشکر کنم . اما هیچ حرفی برای زدن نداشتم . قطعا کسی به جز مادرم و آیدا خبر از خون گریه کردنه دلم نداشت . چقدر محیط و فضا برام خفقان آور بود . خصوصا لبخند روی لب های آیدین و اخمی که روی پیشونی سپهر بود . مخصوصا سکوت پدرم و چشمای براق از اشک مادرم ….
من رویاهای خودم رو داشتم . مثل هر دختر دیگه ای … عروسی که فرزاد گرفته بود برای من کم نبود . بهترین هتل ، بهترین پذیرایی و ارایشگاه و و و و …. اما باز هم خوشحال نبودم .انگار اینده ی خودم با فرزاد رو می دونستم و حقیقت این بود که آینده ی خودم رو هم با این پیر مرد می دونستم . چقدر اینجا نشستن و جواب ندادن کشنده بود !
مابقی حرفا رو نشنیدم . اینکه دختر بزرگش به عنوان هدیه انگشتر برلیانی رو مقابلم روی میز گذاشته بود رو هم ندیدم و آیدا برام توضیح داد . من آینده ی خودم رو خیلی قشنگ تر از حالا تفسیر کرده بودم . اینطور که کیهان همون شاهزاده ی سوار بر اسب سفید باشه و من ملکه ای که توی قصر حبس باشم … اما کیهان رفته بود و من حالا باید عزادار رویاهای شیرینم می شدم و زندگی گاهی چقدر نفسگیر می شد!
مهمونا رفته بودند و آیدین و پدرم برای بدرقه به دنبالشون راه افتاده بودن و انگشتر برلیان بین دست های لاله و مژده در حرکت بود . مادرم به من زل زده بود و گرفته بود .
سپهر ـ نمی … نمیشه که ازدواج نکنه ؟
به سپهر نگاه کردم . مهتاب به سمتش برگشت : عزیزم این چیزا به ما ربط نداره .
خودشون می دونن و دخترشون …
سپهر کلافه از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت . پوزخندی زدم . از جا بلند شدم و بی حرف به سمت اتاقک خودم راه افتادم . از باغچه گذشتم و وارد اتاقک شدم . در رو بستم و
به اون تکیه دادم . سر خوردم و روی زمین نشستم . دست هام رو دور زانوهام حلقه کرده و سرم رو روی اون گذاشتم .
ازدواج با پیرمردی که فهمیده بودم اسمش برزو ئه بهتر بود . از فرزاد دور می شدم .
می تونستم با ثروتش آمین رو بگیرم … آمین ؟!
اشک هام پشت سر هم می ریختن و با خودم گفتم : نبودن من براش خیلی بهتره … خیلی بهتر.
*
مینو ـ حالا نمی خواد بری ، آقا رستم می بره …
ـ گناه داره پیر مرد ، خودم می برم می دم به آقای لطیفی …
پوفی کشید و جواب نداد . ازدستم کلافه شده بود بیچاره ! از اتاق بیرون رفتم و به محض باز شدن در آسانسور با عجله وارد شدم . با دیدن کیهان که کنارم بود جا خوردم . در آسانسور بسته شده بود و دیر بود برای بیرون رفتن .
ـ نمی خوای دکمه ی طبقه ت رو بزنی ؟
به خودم اومدم . از دیدن کیهان اونقدری جا خورده بودم که فراموشم شده بود دکمه ی طبقه ی ۱۳ رو بزنم . جلو رفته و دکمه رو زدم . کنار هم ایستادیم که با دیدن چهره ی آشفته ش نا خود آگاه گفتم : تا دیر وقت کار کردی !
خبر داده بودم که از داخل آینه خیره م شد : دیشب فقط بیخواب شدم !
پر بودم از زهر و نیش زدم : خانومت نذاشت بخوابی ..
من حتی از اینکه اون مجرد بود یا متاهل خبر نداشتم . اخم کرد و فقط نگام کرد که گفتم :
ببخش ، زیادی خصوصی بود …
ـ خیلی دوست دارم اونقدر بزنمت که صدای شکستنه تک تک استخونات زیر دستم بیاد
!
لبخند غمگینی زدم : همه زدن ، توام بزن ….
کلافه دستی لا به لای موهاش کشید و گفت : امروز برو خونه ، نمون شرکت …
سوالی نگاش کردم که گفت : فکر کنم دیشب توام نخوابیدی …
خواب ؟ کیهان خبر نداشت خیلی وقته که نمی خوابم ؟ که قرص خوابم شب پیش تموم شده بود و چیزی نبود برای پناه بردنم به اون !!!
همچنان به چشمای همدیگه زل زدیم که آسانسور تکون محکمی خورد . ته دلم خالی شد و درجا دست برده و آستین کت کیهان رو از آرنج گرفتم و این کارم همزمان شد با حلقه شدن دست کیهان دور کمرم برای نگه داشتنم . نگران پرسید : حالت خوبه ؟
چراغ های آسانسور خاموش و روشن می شدن . شبیه فیلم های ترسناک و من واقعا ترسیدم .
ـ چـ … چی شده ؟ ـ به من نگاه کن ….
اما من پر اضطراب نگام به چراغ های اتصالی کرده ی سقف آسانسور بود که کیهان صدا بلند کرد : نگاه کن به من گفتم …
نگاش کردم ، هیچ فاصله ای بینمون نبود : هیچی نیست …. تو فقط آروم نفس بکش ….
نفس کشیدنای عمیقم رو دیده بود . از حمله های تنفسی می ترسید . خودمم می ترسیدم ، اما دست خودم نبود . ریه هام خیلی وقت بود که مشکل پیدا کرده بود …
ـ پیدامون نمی کنن … ؟
ـ آذین مزخرف نگو ، خب ؟
منو عقب کشید و تکیه م رو به دیواره ی آسانسور داد . به نشستن وادارم کرد و من نشستم . فاصله گرفت و به سمت در خروجی آسانسور رفت و روی اون کوبید . فریاد زد :
کسی اونجا نیست ؟ …. صدای منو میشنوید ؟
جوابی نیومد که گوشی تلفنش رو از جیب کتش درآورد.
ـ آنتن نداره …
سرفه کردم که به سمتم برگشت . جلو اومد و مقابل پام زانو زد سرمو بین دست هاش گرفت : آروم باش ، ترس نداره ، برق ها رفته و الان برق های اضطراری رو می زنن …
لبخند زدم و گفتم : یعنی میشه که تموم بشه …
به خس خس افتادم . کیهان شاکی شد : اعصابه منو به هم نریز من خودم اعصاب ندارم .
هیچی تموم نمیشه ، تموم نشده!
باز از جا بلند شد و به جون در آسانسور افتاد . گاهی خودش رو می کوبید . گاهی فریادمی زد . کلافه روی زمین نشست . یک ساعتی می شد که گیر افتاده بودیم . سردم شده بود ولی عرق می کردم . با صدای بلند نفس می کشیدم . کیهان کلافه و نگران نگام می کرد .
خودش رو جلو کشید و مقابلم نشست . کتش رو درآورده و روم انداخت : ریزه سردشه ؟ لبخند زدم : هـ … هنوزم دلم غنج می ره ریزه که می گی!
لبخند غمگینی زد : فکر می کردم گفته بودی دیگه دور و برت نیام و نمی خوای منو ….
ـ توام باور نکردی ولی نیومدی دور و برم !
ـ انگاری باس دمه مرگ باشی تا بشه باهات حرف زد!
ـ دعا کن دمه مرگ باشم …
غرید : آذین !
ریز خندیدم : جانه آذین…
خیره نگام کرد . دلم زیر و رو می شد با این نگاه …. دوست داشتن چه فلسفه ای داشت که حتی نگاهه معشوقه لحظه ی مرگ هم امید به زندگی بود !؟ ـ آذین حرف بزن …
ـ به نظرت به این راحتی می میرم ؟ ـ بسه …
ـ خب من خیلی وقته مُردم ، از … از همون ۷ سال پیش !
چشم هاش رو بست . دلم نمی خواست زهر بریزم . واقعا این بار دلم می خواست فقط
حرف بزنم . قفسه ی سینه م می سوخت و حس می کردم ریه هام رو به انفجاره . مواد مخدر تا مرگ برده بود من و تنفسم رو !
کنارم نشست . به دیواره ی اتاقک آسانسور تکیه داد . هر دو توی آینه ی وصل شده روی در آسانسور به هم خیره بودیم که گفتم : یه چیزی بگم باورت می شه ؟
با سکوتش اجازه ی ادامه دادن داد . سرفه کردم و گفتم : بعده تو یه روز خوشم نداشتم
….
ـ زبونت تلخ شده …
اشک ها توی چشم هام حلقه بست و با زاری گفتم : فقط دلم می خواد حرف بزنم . توام گوش نمیدی ؟
ـ اشک بریزی قبله مردنت خودم می کشمت …
لابه لای اشک خندیدم : عاشقه همین ابرازه علاقه های ) سرفه ( با توپ و تشرت بودم

ـ الان نیستی ؟ ـ می خوام نباشم !
چیزی نگفت و گفتم : وقتی … وقتی رفتی ، بهم فکرم می کردی ؟
ـ بعده تو مدل مدل دوست دختر عوض کردم . در حد همون دوست بودن ، یعنی بیشتر از یک ماه دووم نداشت که بخواد به جاهای باریک تر کشیده بشه ، باورم شده بود اخلاق سگه منو فقط همون بچه ی ۱۸ ساله می تونه تحمل کنه!
ـ دوست داشتم بگی با کسی نبودی …
به سمتش برگشته و به نیم رخش نگاه کردم . لبخند تلخی زد : چرا باید چند سال دیر تر به دنیا می اومدی ؟
ـ خیلیا با تفاوت سی سال هم ازدواج ) سرفه ( ازدواج کردن ….. تو از ۱۳ سال ترسیدی
؟
ـ از خوشبخت نشدنت باهام ترسیدم . اینا فرق داره باهم ….
ـ ولی من گند زدم به زندگیم …
ـ آیدین گفت یه خواستگار خوب داری ، گفت می دونه که دلت پیشه من گیره و اینو نمی
خواد. این که تو وقتی من نیستم خوده واقعیت میشی و لذت می بری از زندگیت و من مانعم برای خوش بودنت …
ـ بهش گوش کردی ؟
ـ نه ، فقط به هر دری می زدم برای خوشبختیت …. اگه ، حتی …. حتی اگه با فرزاد خوش بخت بودی هم من ، من مثل حالا به در و دیوار نمی زدم .
ـ چه دوسـ .. دوست داشتن عجیبی …
به سرفه افتادم که نگام کرد : لذت می بری از اینکه کسی اینقدر دوستت داره ؟ ـ اگه خودمم دوسش نداشتم آره !
گنگ نگام کرد که شونه ای بالا انداختم : این که خودمم دوستت دارم و بدونم تو ام دوستم داری … حتما اینم می دونم اگه به هم نرسیم صدمه می بینی … صدمه دیدنه تو برام خیلی
درد داره تا صدمه دیدنه خودم …. اما اگه دوستت نداشتم ، فقط از دوست داشته شدنم لذت می بردم !
لبخند کجی زد : ما چقدر مسخره و عجیب همدیگه رو دوست داریم ….
ـ سـ … سردمه ….
به سمتم برگشت . نگران گفت : تو داری عرق می کنی ….
ـ بـ .. بد … بدنم درد … می .. کنه!
نزدیک شد و پلیور تنش رو درآورد و با کمکش روی مانتو تنم کردم و بعد دوباره کتش رو روم انداخت . رکابی سیاه رنگی تنش بود و عضله های همیشه ی خدا ساخته شده و ورزیده ش زیادی به چشم می اومد . زیر لب زمزمه کردم .
ـ چی میگی زیره لبی ؟ ـ دا … دارم دعا می خونم … اخم کرد : گفتم کم چرت و پرت بگو …
ـ نه … نه برا … برای مردنم…
لبخند زدم : مامان همیشه … همیشه می گفت آیه ی ۵۱ … برای سوره ی قلم واسه چشم نخوردن خوبه که … که بخونی …
ـ دقیقا خوندی تا چی چشم نخوره ؟ ـ تا کـ … کیهان چشم نخوره …
لبخند زد : از کی می خونی ؟ ـ ذکره ۷ سال پیشم بود ….
ـ گفتم چرا من با این دخترکش بودنم چشم نمی خورم … نگو خانوم دعا خونده …
نخودی خندیدم : باز تو موشکی خندیدی ؟؟!
چشمام رو به تاری رفت و از آینه کبود شدن و تیره شدن پوست صورتم رو می دیدم که کیهان دلواپس و شاکی گفت : اصلا تو چیکار داشتی که سوار آسانسور شدی ؟
با دست به پرونده ی روی زمین افتاده اشاره کردم که عصبی گفت : پس رستم چیکاره س ؟
ـ هیچکاره … فقط … فقط زیادی پیره برای .. بـ … برای زیر دست بودنه من !
سرفه های خشکم امونم رو بریده بود . به زحمت گفتم : خوب شد که … که منم هستم …
تنهایی اینجا بودی … اون بیرون .. بیرون دق می کردم … چه فـ … فرقی داشت ؟!
سرش رو خم کرد و پیشانیش رو روی زانوهای خم شده ی من گذاشت و گفت : همه چی رو خراب کردم … خوده لعنتیم همه چی رو خراب کردم…
ـ جای جفتمون خوشبخت شو….
تحملم تموم شد و چشمام بسته شدند . صداها رو می شنیدم و نمی خواستم چشم باز کنم .
دلم رو به مرگ خوش کرده بودم . مرگ هم انگار از من فراری بود … قطره اشکم از شقیقه م راه گرفت و به گوشم رسید . چشم هام هنوز بسته بود . این بار برای نمردنم گریه می کردم
، همه ی زندگی من مسخره بود .
ـ باز کن چشماتو …
صدای کیهان دقیقا از کنارم به گوشم می رسید که چشم باز کردم . روی مبل سه نفره ای
دراز کشیده بودم ، شبیه بیمارستان نبود . ماسک اکسیژنی که جلوی دهنم بود و سرمی که به دستم وصل بود .
ـ اینجا دفتره منه …
نگاش کردم . دست به کمر کنار مبلی که روی اون بودم ایستاده بود .
ـ بهتری ؟
چشمام رو بستم و باز کردم .
ـ خداروشکر … جون به لبم کردی که دختر ..
سکوتم رو که دید روی میز مقابل مبل نشست و توضیح داد : یکی از کابلای آسانسور
سوخته بوده .تعمیرات که انجام می دن یکی دو ساعت طول میکشه که دوستت سر می رسه و می گه از اینجا رفتی طبقه ۱۳ و اگه اونجا هم نیستی حتما تو آسانسور گیر افتادی . همه
فکر می کنن فقط تو اون تو موندی و من با آسانسور مخصوص رفتم . اون موقع تازه به فکر می افتن و چهار ساعت بعد در آسانسور باز می شه … بیهوش بودی …
عطسه ای کرد و دماقش رو بالا کشید که گفتم : مریض شدی…
صدام رو واضح نشنید ، سرش رو نزدیک تر اورد : چی ؟ ماسک رو کمی پایین کشیدم : مریض … شدی …
سر جاش نشست و خیره به من گفت : اگه دیرتر به هوش می اومدی سکته می کردم ، مریضی بماند …
از پنجره به بیرون نگاه کردم : هوا تاریکه …
ـ ساعت ۹ شبه !
خشکم زد . نه ؟!؟! به زحمت از جا بلند شدم و روی مبل نشستم . کیهان تند بلند شد : کجا
؟ وایسا سر جات …
گوش ندادم و به سختی بلند شدم : باید … باید برم ، دیره ، خیلی دیره …
ـ آذین …
پر استرس شالم رو مرتب کردم که داد زد : آذین …
بی حرکت نگاش کردم که گفت : حتمی باید سگ بشم تا آروم شی ؟ … عزیزه من ، سرمت تموم نشده … بشین خانومی، ده دقه ای تموم می شه …
صدای زنگ تلفن روی میزش بلند شد که به سمت میز رفت و گوشی رو برداشت : جانم اقا رحیم ؟ … کی ؟؟ …. اسمش رو بپرس … آهان ، بگو بیاد…
تلفن رو قطع کرد و رو به من گفت : آیدین اومده … حتمی نگرانت …
دیگه چیزی نشنیدم . ناخود آگاه دستم رو روی پهلوم گذاشتم . تیر می کشید . من خاطره ی یک دنده ی شکسته داشتم از آیدین … پر ترس سوزن رو از دستم کشیدم و کیهان هاج و واج مونده نگام می کرد . به سمت در رفتم که به خودش اومد و بازوم رو گرفت : چته ؟ دیوونه شدی ؟ … دستت خون می ره …
ـ او.. . اون منو می کشه …
کیهان از این ترسم شوکه شده نگام می کرد که در به ضرب باز شد . با بغض و ترس به سمت در برگشتم …
آیدین عصبی وارد اتاق شد . با دیدن کیهان می خواست عصبی بودنش رو بروز نده !
کیهان لبخند زد و گفت : سلام پسر ، خوش اومدی …
آیدین عصبی به سمت من اومد و سیلی محکمی به گوشم زد که روی مبل تک نفره پرت شدم ، خیلی بی مقدمه و حتی بدون توجه به کیهان…..
دستمو روی صورتم گذاشته و مبهوت بهش نگاه کردم که کیهان از پشت یقه ش رو کشید و سیلی که به من زده بود با زدن مشتی به گونه ش جبران کرد . آیدین روی مبل کنارم افتاد و با تعجب به کیهان چشم دوخته بود و کیهان عربده کشید : تو گه می خوری دست روش بلند می کنی …
چشمای به خون نشسته ی کیهان رو دوست نداشتم . ترس داشتم از اینکه آیدین دهن باز
کنه و کیهان مثله سپهر منو مقصر همه ی این ماجراها بدونه . سپهر مهم نبود ، نه خودش و نه برداشتش ولی کیهان فرق می کرد .
وقتی کسی توی دل و جون آدم ریشه کنه خودش ، افکارش مهم میشه و من دوست نداشتم این مرد ریشه دار توی وجودم از من رونده شه .
ترسیده به دهن آیدین زل زدم . آیدین خیلی وقت بود که دیگه برادرم نبود . خیلی وقت
می گذشت از این که عزیز دردونه ش باشم . دلم شور می زد از این همه ترسی که وجودم رو گرفته بود . هیچکس مهم نبود ، ولی کیهان نه … اما …
کیهان ـ آویزونت میکنم آیدین !
آیدین تند از جا بلند شد و مقابل کیهان ایستاد : چیه ؟ توام گولش رو خوردی ؟
کیهان سرخ شده بود . قبلا هم همین طور بود ، خشمی که بیداد می کرد و گنگ پرسید :
چی زر می زنی تو ؟
ـ از این لکه ی ننگ می گم ، از اینی که آبرو نذاشته برامون میگم . حالا نوبته توعه…
حرفش رو تموم نکرده بود که مشت دوم رو خورد و این بار آیدین به راست کج شد.
آیدین قصد دعوا نداشت و کیهان اما خون به چشمش اومده بود . جلو رفته و با دو دست یقه ی آیدین رو گرفت : خفه شو آیدین ، فقط خفه شو ….
ـ دروغ نمیگم به هرکی که می پرستی ، رو ندارم تو فامیل سر بلند کنم…
کیهان شوکه شده یقه ش رو رها کرد . خشن غرید : چی میگی ؟ چی کار کرده آذین ؟
ـ شوهر داشته با مرد غریبه بوده آذین ، همین خانوم اعتیاد داشته … ول کرده گذاشته رفته ، شوهرش رو بدبخت کرده….
این بار کیهان نعره کشید : شعر نگولامصب ، همین جا چالت میکنم ببند اون فکت رو

ـ مدرکش هست ، مرده اومده خودش گفته این باهاش بوده ، برگه ی آزمایش اعتیادش هست … کیهان …
ـ اون مرد ، مرد نبوده … آزمایشگاه مزخرف گفته بهتون ! این وصله ها به آذین نمی چسبه …
ـ اونقدر راست بوده که شوهرش ولش کرده ، این همین الانشم اعتیاد داره . چشمت رو باز کن کیهان …. نذار شرمنده ی توام بشم ….
کیهان اینبار یقه ش رو گرفت و به سمت در برد . از دفتر بیرونش انداخت ، در رو بسته و کلید رو توی قفل چرخوند . آیدین به در می کوبید و فریاد می زد : باز کن این در رو لعنتی ، کیهان باز کن توضیح بدم…
گوشی رو از جیب بیرون اورد و چندتا شماره گرفت و بعد کنار گوشش گذاشت و به منه کز کرده روی مبل خیره شد … اشک می ریختم و سرم پایین بود . نگام به دستای گره خورده م روی زانوهام بود و چه اهمیتی داشت که از جای سِرُم کنده شده خون می اومد ؟ اما کیهان خودش اعتیاد من رو به چشم دیده بود … دوست داشتم که کف پارکت شده ی سالن لعنتی از هم باز شه و منو ببلعد و من این همه حجم از خجالت رو نمی تونستم هضم کنم
… استرس گرفته بودم …. آیدین این حرفا رو به کسی گفته بود که سر یه روسری عقب رفته قشرق به پا کرده بود !
صداش رو شنیدم : الو ، بسپر دو تا از نگهبانا بیان این لندهور پشته دره دفترم رو بندازن بیرون ، از آسانسور پشته ساختمون ببرنش که کسی نبینش !
فریاد زد : هر غلطی که می خوای بکن فقط بنداز بیرون این الدنگ رو ، اونم فوری…
گوشی آخرین مدلش رو با همه ی توانش روی پارکت کف اتاق پرت کرد و گوشی هزار تیکه شد . ترسیده بودم .
من خشم کیهان رو دیده بودم وقتی آیدین به خاطر نمره ی پایینم سرم داد زد و اون بینی آیدین رو شکسته بود یا وقتی که شالم کمی عقب رفته بود و لج کردم باهاش بیشتر موهام رو بیرون انداختم و تو دهنی محکمی نوشه جون کرده بودم . من توی این مدت از آدم و عالم کتک خورده بودم و برام ضرب دست کیهان هزار برابر از اونا سنگین تر بود . چون تنها جسمم نبود و روحمو متلاشی می کرد .
همونطور صدای عصبی نفس کشیدنهاش رو می شنیدم که با صدای داد و بیداد آیدین و
به در کوبیدن هاش قاطی شده بود . ترس برم داشته بود و طبق عادت پای راستم به لرزه در اومده بود .
حرف نمیزد و چند دوری از چپ به راست یا برعکس اتاقش رو گز کرد . می دونستم که در آستانه ی جوشه و فقط می خواد کمی ، فقط کمی آرامش از دست رفته ش رو برگردونه …
آخرش دقیقا مقابلم ایستاد و صداش رو شنیدم ، با لحنی آروم و متین : آیدین چی میگه ؟ ساکت فقط اشک می ریختم که نعره زد : میگم اون بی شرف چی میگه ؟
لرزیدم از صدای بلندش و رگ گردنش و سرخی پوست سفید صورتش …. هول و تند و تند جواب دادم : بـ … به خدا دروغه … من نبودم ، اون … یعنی..
مقابلم روی زمین زانو زد و دست هاش رو به دسته های مبل گرفت و زل زد به چشم هام : من برای آیدین یه گرگ زخمی ام ، واسه تو موم میشم توی دستات ، کارت ندارم جونه خودت . آروم باش لامصب … حرف بزن …….
گریه م شدت گرفت وبا هول و استرس لب باز کردم و شروع کردم به چرند گفتن : گفـ
.. گفته بود آمین پیشه آیداس ، بـ. .. برم بیارمش خودش نمی تونه .
با صدای بلند گریه کردم : بابام زد ، فرزاد زد ، آیدینم زد … انداختنم بیرون ، من معتاد بودم . راست میگه ، جواب آزمایش مثبت بود . کیـ … کیهان کجا بودی وقتی اینطوری شد ؟
…. فرزاد خودش گفت … اصلا کی بود اون ؟ به خدا نمی دونم … دیدی آیدین زد ؟ …
دستمو روی پهلوم گذاشتم : هنوزم … هنوزم درد می کنه…
انتظار کتک داشتم ، انتظار داد و بیداد و دعوا و اینکه مثل همه منو ه*ر*ز*ه بدونه . اما مات زده و وارفته کاملا روی زمین نشست و به میز چوبی بین مبل ها دقیقا رو به روم تکیه داد و من پاهام رو بالا کشیده و توی بغلم جمع کردم . سر روی زانو هام گذاشتم و هق می زدم .
کیهان فقط خیره نگام می کرد . فهمیده بودم که حتی یک کلمه از مزخرفاتی که گفته بودم رو نفهمیده . خودمم نفهمیدم !
چشم هاش نم برداشته بود و پوست سفید صورتش رو به کبودی می رفت .
توی همون حالتی که نشسته بودم نالیدم : کیهان دروغه ، کیهان تو باور نکن ، به خدا نمی دونم چی میگن … کیهان …. من …. من…
ـ چی … چیکار کردم….
درست حدس زده بودم . کیهان پشیمون بود از کتک زدن آیدین ، کیهان هم مثله بقیه ، ولی نه من اجازه نمی دادم . تند پایین پریده و روی زمین مقابلش نشستم و زل زدم به چشمای نم برداشته ش و نالیدم : کیهان به جونه خودت راست می گم . به جونه آمینم راست میگم …
به خدا من….
ـ چیکار کردم با تو ؟
خشکم زد و ساکت شدم . باز به حرف اومد : وای آذین …. لعنت به منه بی شرف ، من
… من چیکار کردم با تو ؟ رفتی زنه فرزاد شدی همون که آیدین می دونست شیشه خورده داره سر و ته وجودش ؟ وای آذین …. وای …
پوست صورتش رو به سیاهی می رفت و دستش رو به یقه ش گرفت و کمی فاصله داد از گردنش و گفت : گفته بودم بهش نم برداره پا چشمت روزگارش سیاهه ، من گفته بودم
آذین … آذین و خیانت ؟ توی جوجه سیگار نمی تونستی بگیری …. د آخه منه یابو خشت به خشته تو رو بلدم !
تند تند نفس کشید و رگ گردنش برآمده شده و گوش هاش سرخ شده بودن . از جا بلند شد
و منم مضطرب بلند شدم و مقابلش ایستادم : آروم باش کیهان ، آروم باش تو رو خدا …. غلط کردم من …
سفیدی چشماش سرخ تر شد و راه می رفت و آروم انگار با خودش حرف می زد : آذین با مرده غریبه ؟ مگه می شه ؟
عصبی خندید : اونم آذین … معتاده الان … چی گذشته این مدت خدا ؟ ….
یک دفعه ایستاد و گلدون روی عسلی رو برداشت و سمت تابلوی سه تیکه ی اسب های سیاه و سفید دیوار پرت کرد و عربده کشید : خداااا ….
صدای شکستن شیشه ها اتاق رو برداشت. جلو رفته و پیراهنش رو از روی سینه چنگ زدم و التماس وار گفتم : کیهان آروم بگیر …
بالا پایین رفتن قفسه ی سینه ش رو حس کردم . زل زد به چشمای بارونیم و بدتر فریاد کشید : نریز این لامصبا رو آذین … نریز می گم تا گردنت رو نشکستم !
پیراهنش رو رها کرده و با آستین مانتوم اشکام رو پاک کردم : چشم .. هرچی تو بگی ، آروم باش فقط تو رو خدا …
خنده ی هستریکی سر داد : آروم ؟ من آروم باشم ؟ مگه ندیدی بی پدر چیکار کرده
باهات ؟ بابات زده تو رو ؟ فرزاد زده تو رو ، همین پخمه دست بلند کرده روت ؟ د آخه من میشکنم دستی رو که رو تو بلند بشه الاغ ! می شکنم . حالیته ؟ جیغ زدم : بسه ، بسه ، سکته می کنی بدبختم می کنی کیهان …
عصبی از کنارم گذشت و میز رو برداشته و به سمت میز شیشه ای کنفرانس پرت کرد .
بعد به سمت صندلی ریاست خودش رفته و اونو روی میز مقابلش انداخت…
دستام رو روی گوشام گذاشتم و روی زمین نشستم . من گریه می کردم و کیهان عربده می کشید . به خالی شدن نیاز داشت . اون عصبی بود و من اما انگار آرامش گرفته بودم .
مثل بچه ای که همه بابت خطای نکرده ش اونو تنبیه کردند و اما مادرش اونو بغل گرفته و زیر گوشش گفته نگران نباش من که می دونم کاره تو نبوده و بچه آروم می شه و دلگرم .
من دلگرم شده بودم . آروم گرفته بودم . کیهان رو از دست نداده و برعکس ، حمایتم کرده بود . من لذت می بردم از اینکه کوهه روزای سابقم برگشته بود . هرچند خودم به خوبی می دونستم که برگشته بود و اما فاصله بیداد می کرد بین این دوست داشتنای زیر خروار ها خاک خوابیده !
اما همین که بود کافی بود …
بالاخره بعد از با خاک یکسان کردن اتاق بینهایت شیک چند ساعت پیشش آروم شده و روی زمین پای دیوار نشست . عرق روی پیشانیش نشسته بود و هنوز نفس نفس می زد .
ـ چرا قبول کردی ؟
من وسط اتاق نشسته بودم و با چهره ی اشکی فقط نگاش کردم که باز به حرف آمد :
داغونم آذین … جوابمو بده …
ـ تو رفتی ….
پوزخندی زد و گفت : من رفتم که بری زنه اون لاشخور بشی ؟

آیدین خواسته بود از بابا … تو نبودی . لج کردم با خودم . لج کردم با تویی که تو خیالاتم بودنت رو برای خودم ساختم . فکر می کردم بشنوی میای … گفتم آیدین میگه بهت

فقط نگام کرد که گفتم : دق داد نبودت منو … دق کردم به اون خدای بالا سر از نبودت
… اینا همه ش کاره توعه …. بدبخت کردم خودمو …
ـ آ … آمین کیه ؟
ـ د … دخترم … دخترمه!
چشماش رو بست و سرش رو به دیوار تکیه داد : اعتیاد به چی ؟
بغضم بزرگتر شده بود . حس می کردم حنجره م رو به انفجاره و چشمام می سوخت .
رویی نداشتم برای جواب دادن به این سوال که باز پرسید : گفتم به چی ؟ ـ شـ … شیشه !
ـ چرا همچین کرد باهات ؟
ـ می گفت طلاقم نمی ده … می گفت …. می گفت دوسم داره….
ـ که دوستت داره …
ـ کیهان ….
چشم باز کرد و تکیه ی سرش رو از دیوار گرفت که گفتم : من نخواستم معتاد بشم …
ـ بعد اولین باری که بهت داد ، ادامه ش دادی .. پس خواستی !
ـ درد میگیره بدنم …
سر انگشتای اشاره و شستش رو روی دوچشمش فشار داد . دو چشمی که مثل خون بود
. همزمان گفت : باس طاقت بیاری …
ـ باورم داری ؟
بیشتر از خودت بلدمت….
فقط تو باور کردی ….
ـ فقط من جون می دم برا خندیدنت ….
باز با پشت دست اشکای راه گرفته روی گونه م رو پاک کردم و با عجز گفتم : لعنت بهت لعنتی … لعنت به تو ….. چرا نیومدی نذاری سر بگیره ؟ …
ـ نگفت بهم …
ـ چرا رفتی ؟ ـ گفت جای باباشی …
پوزخندی زد : فرقه سنه من با فرزاد دو ساله !
ـ من عاشقت بودم ….
ـ گفت وقت نمی کنی بچگی کنی …
ـ مانع نبودی …
ـ تو دهنت زدم واسه چارتا تار مویی که بیرون انداختی !
ـ خودم اومدم گفتم غلط کردم ، نگفتم ؟ … من عاشقت بودم .
ـ ولی از دوست داشته هات باید می گذشتی !
ـ دوست داشته م تو بودی ….
ـ ۱۳ سال خیلی بود…
ـ گفته بودی دوست داشتن حاشیه نمی شناسه …
ـ گفته بودم تا ۱۳ سال به چشمت نیاد …
ـ مگه می اومد ؟
ـ صغری کبری نچین برام …
ـ ولم کردی …
فقط آزادت کردم …
جام گذاشتی …
ـ گفتم انتخاب کنی ….
ـ قلبم شکست !
فقط نگام کرد که باز گفتم : دخترونه هام رفت … آبروم رفت …. خانواده م رفت….
سرش رو ملایم به دیوار می زد و چشم بسته بود … هنوز عصبی بود .
ـ دخترم بی مادره ….
سکوت کرده بود .
ـ زندگیم رفت …
سکوت کرده بود .
ـ آمین می تونست دختره تو باشه !!
این بار محکم سرش رو به دیوار کوبید و فریاد کشید : خفه شو … خفه شو لعنتی …
خفه خون گرفتم و از جا بلند شدم که تند گفت : سرجات باش …
اهمیت نداده و اولین قدم رو برداشتم . چشمام به واسطه ی اشکایی که هنوزم روون بود
تار می دید و با اولین قدمم کف پام تیر کشید . یکی از خرده شیشه ها پام رو بریده بود . حتی از روی کفش های زهوار در رفته ام .
ـ آخ..
کیهان هول شد و شتاب زده بلند شد . خودش رو مقابلم رسوند و زیر بازوم رو گرفت و به سمت مبل می برد … همزمان غر می زد : حتما باس چارتا فحشت بدم تا بتمرگی سرجات
؟ مگه نمی گم تکون نخور ؟
چیزی نگفتم و روی مبل نشستم که به سمت سرویس بهداشتی اتاق رفت و بعد با جعبه ی کمک های اولیه برگشت . مقابلم روی زمین نشست که نگران گفتم : خودت زخمی نشی ؟ من چش و چالم اشکی نیست می بینم کجا می رم و کجا نمیرم !

در جعبه رو باز کرده و توش دنبال چیزی می گشت که گفتم : دو کاسه خونه چشمات …
ـ گردو خاک کردم ، احتمالا رفته تو چشمم …
ـ خوبی ؟
کلافه سرش رو بلند کرد و گفت : نه ، اصلا … یعنی نمی دونی تو ؟ ـ کیهان …
جوابی نداده و باندی رو از جعبه بیرون آورد . من فقط نگاش می کردم . آروم کفشم رو درآورد و بعد جورابم رو …. کاملا خونی شده بود ! درد نداشت ، یعنی به اندازه ی دیدن قرمزی های مردمک سفید رنگ کیهان برام کشنده نبود …
گاز استریل رو داخل الکل زده و پاهام رو تمیز کرد و بعد باند رو روی اون گذاشته و از
سر حوصله دور کف پام پیچید … با گیره اون رو محکم بست . سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد : نگفتم گریه نکن خوشم نمیاد ؟ ـ گریه م میاد …
ـ به حاله من ؟
ـ به حاله خودم ….. تو حرصه چی رو می خوری ؟ هوم ؟ ـ رفتنه من دلیله کافی نیست واسه بدبخت کردن خودت …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن