رمان رسوایی پارت۲

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

نگران آینده بودم ، از این که از کار قبلم استعفا داده و نمی تونستم ، یعنی نمی شد که

سرکار فعلی توی شرکت کیهان هم باقی بمونم . سرم درد گرفته بود از فکرای مختلفی که  اعصابم رو خورد می کرد .

 ـ خانوم رسیدیم .

 پیاده شدم . همون لحظه نگاهم به اتومبیل سیاه رنگ بنزی افتاد که سرکوچه پارک بود .

کیهان تا همینجا دنبالم بود . همون ماشینی بود که کیهان کنارش ایستاده بود . سعی کردم به روی خودم نیارم . اهمیتی نداده و کلید رو داخل قفل انداختم و وارد خونه شدم و در رو بستم

 .

چراغ های ساختمون روشن بودن و من نمی دونم برای چند هزارمین بار خیره به  ساختمون گفتم : لعنت به همه تون ! 

راهم رو به سمت اتاقک همیشگی کج کردم . انگار زندگی داشت روز های متفاوت و

جدیدی از سرنوشتم  رو می کرد که هم دوست داشتم و هم نداشتم . ولی متاسفانه هیچ مِنویی  برای انتخابه افتادن اتفاق ها نیست ، اینکه خودت انتخاب کنی که چه اتفاقی بیفته ؟

*

چشمام رو بستم و با سر انگشت هام پشت پلک هام رو ماساژ دادم . صاف روی صندلیم  نشستم . صدای مینو هم اتاقیم رو شنیدم : کشتی خودت رو که تو . ..

 لبخند زده و کش و قوسی به بدنم دادم : مردم از خستگی والا .

ـ به خاطر اینه که ضعیفی ، اون روز تو سالن هم از هوش رفتی بیچاره رئیس فکر کرد به خاطر عصبی بودنه اونه که دلخور شدی و ترسیدی …. نیم ساعت دیگه تایممون تموم  میشه برو خونه بخواب البته اگه شوهرت گذاشت …

چشمکی هم چاشنی جمله ش کرد بیچاره راجه به منو کیهان چه فکرهایی می کرد و خبر  نداشت از اتفاق های افتاده بینه منو این رئیسه همیشه عصبانی….

  لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود روی لبم کاشتم و جواب دادم : شوهرم ماموریته ،  تنهام و حس می کنم بهتره که اضافه کاری بمونم تا چند روز …

ـ  دختر تو دیگه چه جونی داری . ولی از من گفتن بود ، شوهرت رو ول نکن به امون  خدا ، مردا کلا چشم و دلشون سیری نداره …

 به شوخی گفتم : ببخشید خانوم ، احیانا شما چند تا شوهر رو پشت سر گذاشتین  ؟  خندید : حتی یه دونه ش هم کاندید ندارم ، منتها تو فکرشم تور پهن کنم …

 منم خندیدم : کجا به سلامتی پهن کنی ؟  ـ مگه همین برج زهره مار چشه ؟  سوالی نگاهش کردم : کی ؟

ـ همین رئیس شرکت دیگه ، هم خوش تیپ ، خوش استایل و از همه ی همه ی اینا مهم  تر پولدار ، البته اون روی سگش رو فاکتور بگیریم همه چی تمومه !

لبخند روی لبم ماسید . خشک شده نگاش می کردم . پشت سر هم حرف می زد  و نمی شنیدم .

من خوب می دونستم این نیشتری که به قلبم خورده بود از چی  بود . بین این همه

گرفتاری و این همه حرفی که دنبالم بود و این نگاه های پر از سرزنش و دلتنگی برای تکه  ی وجودم ، غم عشق هم دردسری شده بود این وسط و من فقط همین رو کم داشتم .

بالاخره از پرُ چونگی خسته شد و به سکوت کردن رضایت داد و بعد از خداحافظی سر

سری بیرون رفت . انگار برای پرواز کردن و بیرون رفتن از شرکت دلیل داشت …  من  شک کردم به این که کسی رو حتی کاندید نداشته باشه !

دوباره ذهنم رو درگیر کردم لابه لای کلمه های فرانسوی و حس می کردم این چند دقیقه

ی آخر کلمه ها حرکت می کنن و چشمام واقعا خسته شده بودن . به پشتی صندلی تکیه دادم و  از پنجره ی اتاق به آسمون نگاه کردم .

زمستون بود و حالا که ساعت ۸ شب بود هوا کاملا تاریک شده بود . ستاره های براق تر از چراغ ! امروز کیهان رو ندیده بودم . فرزاد پیام نداده بود و خبری هم از سپهر نبود .

 آیدین هم خیلی وقت بود انگار بیخیال من شده بود . آمین چطور بود ؟ فرزاد لعنتـ…

چشم هام خواب رفت . خسته بودم ، به اندازه ی ۷ سال خسته بودم . خواب بودم و خواب

دیدم کیهان روی صندلی مقابلم دقیقا سمت دیگه ی  میز ، رو به روم نشسته و خیره نگام می   نه حرف می زد و نه تکون می خورد و فقط خیره بود …  کرد . خواب قشنگی بود.

نور شدیدی چشم هام رو زد . کمرم خشک شده بود . چشم هام رو باز و بسته کردم و

تازه به یاد دیشب و خوابیدن روی این صندلی افتادم و کمی جا به جا شدم که نگام خورد به  پالتویی که روم انداخته شده بود .

به زحمت صاف نشستم و با تعجب به پالتوی سیاه رنگ نگاه کرده و اون رو  برانداز می  کردم.

 سرم رو که بلند کردم ، کیهان رو دیدم که روی صندلی رو به روم غرق خواب بود  ….

تعجب کردم . اول فکر کردم که شاید خیالاتی شده باشم و چشم هام رو چند بار باز و بسته  کردم ، اما تصویر همون تصویر بود  .

دست هاش رو روی دسته های مبل گذاشته و سرش رو به پشتی اون تکیه داده و به خواب رفته بود . دیشب من خواب ندیده بودم و کیهان تموم شب روی اون صندلی نشسته بود

. با پیراهن سیاه رنگ اسپرتی که آستین هاش رو تا آرنج بالا داده بود ! رگ های برجسته ی  روی ساعدش و کیهان انگار این مدت بدجوری به خودش و هیکلش رسیده بود …

 اما چرا ؟ این همه زل زدن و زیر نظر گرفتنه من زمانی که خواب بودم چه معنی می  داد ؟

هیچ خوشم نمی اومد از این حسه لذتی که زیر پوستم دویده بود . اصلا خوشم نمی اومد

از این نیم چه لبخندی که روی لب هام ظاهر شده بود . زیر لب تکرار کردم « همه چیز دیگه  تموم شده » ولی واقعا تموم شده بود ؟

سرم رو پایین گرفتم که نا خودآگاه نگام به ساعت روی مچم افتاد و با دیدن ساعت تند از  جا بلند شدم . نیم ساعت دیگه کارمندای  شرکت سر می رسیدن…

هول شدم و نمی دونستم که چطور باید کیهان رو بیدار کنم و از طرفی استرس شب  برنگشتن و رو به رو شدن با خانواده م رو هم داشتم .

جلو رفته و مقابل کیهان سرپا ایستادم . زل زدم به چهره ی آروم و غرق خوابش ، رفتن  و تنها گذاشتنش از چی  بود و این طور شب تا صبح زل زدنش از چی بود ؟

با دست پس می زد و  با پا پیش می کشید . اصلا حواسش به دله من بود هیچوقت ؟ خیلی  گناه داشتم بابت این شل کن سفت کن ها …. به قیمت نابودیم تموم شده بود .

 ـ کیهان ؟ …. آقا کیهان….

تکون خفیفی خورد و با صدای خواب آلودش جواب داد : جانه کیهان  ریزه ؟

این بار با اومدنش قصد جون کرده بود . ته دلم ریخت از ریزه گفتن و جانه کیهان گفتنش …. بغض کرده نگاش کردم که صاف سر جاش نشست . آرنج هاش رو روی زانو هاش گذاشت و صورتش رو بین دستاش گرفته بود و صداش رو شنیدم : چه روزی بشه امروز  بابت دیدن روی ماه ، اونم  اول صبح !!!

مسخره م کرده بود انگار …. این ظاهری که اعتیاد از من ساخته بود اصلا شبیه روی  ماه نبود و کمی دلم گرفت از این تعریفه بیخودی !

باز صاف نشست و به مبل تکیه داد و به من خیره شد … به زور آب دهنم رو قورت دادم  و گفتم : الـ .. الان بقیه میان ، برین بیرون !

 ـ گوره بابای بقیه ، تو چرا رنگت پریده ؟

 ـ من خوبم ، آرومم … خوشبخت و خوشحالم ، چی می خوای از من ؟

ـ راستشو می خوام از تو … دروغ نگو ، حداقل به من دروغ نگو که خط به خط هست و  نیستت رو از حفظم !

 ـ چه دروغی ؟

 ـ شکلت رو توی آیینه دیدی ؟ چته ؟  ـ تو خودت نمی فهمی ؟  ـ تو بگو بفهمم …

عصبی شدم و صدا بلند کردم : بعد این همه سال میای بهم می چسبی و به روی خودت  نمیاری که یه روز همه چی رو جا گذاشتی و رفتی که چی ؟ هان ؟

عصبی تر بلند شد و مقابلم ایستاد : بد که نشد ، شد ؟ نمی بینم که از تنهایی مُرده باشی ،  ها ؟

ـ پس دردت چیه ؟  تنها نیستم ، خب . برو بیرون آقای محترم . نیا و به پر و پای من نپیچ

 !

ـ یه جای کارت می لنگه ! این شب تا صبح شرکت موندناو کسی پیگیرت نشدنا ، اصلا  دم به دقه اشکت دمه مشک بودنا ، پوست و استخون بودنا …  نمـ …

ـ خب که چی ؟ مگه نمی گی بعد رفتنت هیچی به هم نریخته ؟ مگه نمی گی همین که  بعده تو نمُردم یعنی همه چیز رو به راهه ؟ همه چیز رو به راهه و من نمردم .

 ـ آذین ….

اولین قطره ی اشکم چکید و کیهان مثل همه ی روزهای قبل از ۷ سال پیش نگاهش رو

منحرف کرد و عصبی دستش رو پشت گردنش کشید ، گفته بود قبلا که با همه چیز شوخی با  ریختن اشک های من شوخی بی شوخی !

عصبی پالتوش رو از روی میزم چنگ زد و جلو اومد ، دقیقا یه قدمیم ایستاد و زل زد به  چشم های بارونیم و لابه لای دندونای چفت شده ش غرید:

ـ  سره ریختنه این لامصبا با خودتم رو در وایسی ندارم و دودمان می سوزونم باعث و بانیش رو … نرفتم که تو این بشی ، معامله کردم سر خوشبخت بودنت . درسته که برنگشتم که سمته تو بیام ، درسته که تو شوهر داری و من نمی بینم مردی که کوه بشه برات رو جز

اون نامرده دیشبی که تابلو بود سایه ش رو با تیر می زنی ، ولی تا تهش می رم آذین ، خیالت  تخت …

تنه ی محکمی به من زد و از کنارم رد شد . بعد صدای کوبیده شدن دری که من رو از

جا پروند . گنگ بودم و گیج ، چرا این معادله هیچ وقت حل نمی شد ؟ معامله کرده بود ؟ با  کی ؟ به عقب برگشتم و به در نگاه کردم .

چند دقیقه ی بعد کم کم سر و کله ی کارمندا پیدا شد و من پشت میز نشسته بودم . حس  می کردم از خیلی اتفاق های اطرافم خبر ندارم . من این گنگ بودن رو دوست نداشتم !!!

تا آخر ساعت کاری مشغول بودم . گوشی تلفنم رو خاموش کرده بودم . حقیقت این بود که از فرزاد می ترسیدم .

وقتی تایم کاری تموم شد منم به خودم اومدم و بلند شدم . باید به خونه می رفتم و این  فرار کردن چیزی رو درست نمی کرد .

از شرکت بیرون رفتم . هنوز ماشینی که فرزاد به عنوان به پا برام گذاشته بود رو به روی شرکت بود و به دنبالم راه افتاد . نیم ساعت بعد به خونه رسیدم و کلید رو داخل  قفل چرخوندم . وارد شدم . در رو بستم … اما بسته نشد و به عقب  برگشتم ، کسی پاش رو مقابل در با لولاش گذاشته بود و من ترسیده قدمی عقب رفتم که در رو هل داد و وارد شد . فرزاد  بود .

رنگم پرید … مثل همیشه خوش تیپ تر از خوش تیپ … خصوصا با اون اندام و استایل  ورزیده و مانکن مانندش…

داخل شد و در رو بست . به ساختمون نگاه کردم که صداش رو شنیدم : آخی … خبر  نداری خانواده منزل من دعوت هستن ؟ جات گذاشتن و بی خبر ؟  ـ ایـ … اینجا چی کار می کنی ؟

به آنی خشمگین به سمتم اومد و با دو دستش بازوهام رو گرفت و فشار داد : از غروب  دیروز تا الانه امروز کدوم جهنمی بودی ؟  ـ در .. دردم گرفت…

 ـ به قصد ناز جلو نیومدم ، تا نشکستمش بنال …

 ـ به خدا شرکت بودم….

 ـ نگفته بودم شب بیرون موندن نداریم ؟  ـ خوابم برد یه دفه … فرزاد تورو خدا دستم…

دستم رو ول کرد و به عقب هلم داد . چند قدمی عقب پرت شدم و از درد چهرم مچاله شد

.

ـ تنها بودی ؟

فرزاد بهتر از کف دستش خبر داشت که کیهان دوسته سال ها قبله خودش و آیدین دیشب

توی شرکت مونده  و می دونستم که می خواد راستش رو از دهن من بشنوه و راست گفتن بهترین راه بود . اگه می فهمید لب به دروغ باز کردم صد در صد این رو هم می فهمید که از شب قبل تا الانه امروز بینه من و دوسته بعد از ۷ سال برگشته ش خبرایی بوده که گفتم : من  و نگهبان و رئیسه شرکت  ……

هر دو دستش رو توی جیب های شلوارش گذاشت و زیر بینانه پرسید : مُد شده جدیدا  رئیسا با مترجماشون بمونن ؟  ـ غریبه نبود !

 ابرویی بالا انداخت : خب ؟  ـ کیـ .. کیهان بود …

 اخم کرد : خوش ندارم خودمونی صداش بزنی …

 ـ دوسته آیدین بود .

 ـ منم دوستش بودم . چرا چشم نداشتی منو ببینی ؟

جواب ندادم که آروم قدم برداشت و یک قدمیم ایستاد : تو که می دونی دوست ندارم

خانومه خوشگلم دست از پا خطا کنه ، که اگر بکنه داغه آمین رو به دلش می ذارم و بعد باید  دنباله ساقی باشه تو پارکا و قول نمی دم سالم از اون پارکا بیاد بیرون ، می دونی مگه نه ؟  بغض کرده سری به نشونه ی بله تکون دادم که گفت : باریک الله عروسک خانوم …

 ـ مـ … من ، هیچوقت دست از پا خطا نکردم …

کف دستش رو سمت راست صورتم گذاشت و با انگشت شستش ملایم روی پوستم رو  نوازش می کرد و به چشمای ترسیده و بارونیم خیره بود ..

ـ حسابت رو پر کردم . خوش ندارم مثل غربتی ها چپ و راست بری و ملت بگن این یه روزی زنه فرزاد بوده … چون قراره باز زنه فرزاد بشی ، می دونی که …

 ـ من به پول نیازی ندارم…

 ـ واس خاطر همین این سر و وضعته ؟ اهمیت ندادم و پرسیدم :  آمین …. آمین خوبه ؟ ـ کمی بزرگ شده ، شبیه تو شده….

 مشتاق نگاش کردم و با حسرت گفتم : شبیه من ؟ ـ آره و من خیلی خوشحالم …

خیره زل زدم بهش که گفت :وقتایی که نیستی اون تورو یاده من می ندازه … دوتا آذین  تو خونه هست .

 ـ میتونی بگی بهش اعتیاد من کاره توعه ؟

 ـ نه ، ولی می تونم بگم اعتیادش بابت رها کردنه ما دو تاست . نه ؟ ـ تو اونو  به زور از من گرفتی …

 ـ می تونستی بمونی تا داشته باشیش !

 ـ خیلی پستی  …

بی اهمیت به چیزی که گفته بودم جلو اومد و بی هوا سرم رو بین دستاش گرفت و فاصله  ی صورتامون به چند سانت هم نمی رسید که گفت:  تب می کنم حتی وقتی می بینمت !

ترسیدم . با دو دستم مچ هر دو دستش رو گرفتم و پر ترس گفتم : فرزاد تو رو خدا ، تو  قول دادی …

کج لبخند زد . چشماش هنوز هم وحشی بود . چند تار مویی که جلوی صورتش ریخته بود چهره ش رو خیلی بیشتر از قبل جذاب کرده بود . جذابی که به نظرم نفرت انگیز بود ….

حتی یه سانت هم فاصله نگرفت و زل زد به چشمام : قول داده بودم ، اما خودت می دونی  خیلی هم نمیشه رو قولم حساب کنم ….

روسریم سُر خورد و نگاهش تا گردنم کِش اومد … خم شد و روی حنجره م رو بوسید !

 فاصله گرفت و دوباره خواست بوسه بزنه که کف دستم رو روی لبهاش گذاشتم…

 از ترس به گریه افتادم : خو … خودت … خودت گفتی بهم اصرار نمی کنی ….

 اخم کردو فاصله گرفت : شده نابودت کنم ، نمی ذارم همه چی رو تموم کنی….

 به هق هق افتادم : دست از سرم بردار ….

جلو اومد و قطره اشکی که رو گونه م سُر خورد رو بوسید … نرم وملایم … باز از  صورتم فاصله گرفت : آذین هیچوقت نذار صبرم تموم بشه ….

چند قدمی عقب رفته و دور زد .  از باغ کوچیک خونه بیرون رفت و بعد صدای بسته  شدن در ،  بین گوشم پیچید …

*

 ) نذار صبرم تموم بشه ( ….

چشمام و بستم و کمی پشت پلکم رو ماساژ دادم . لعنتی حالا تبدیل به کابوس توی بیداری  هم شده بود . دسته ی پوشه ها رو بغل گرفتم . حتی از کارمم دلزده شده بودم .

مینو ـ گفت تا یه ساعت دیگه جلسه دارنا ، چرا انقد معطل می کنی ؟ تو که خیلی وقته  ترجمه شون رو تموم کردی …

 بی حوصله سرم رو تکون دادم . باز گفت : طبقه ی ۱۳ اتاقه معاونه !

جواب ندادم و پوشه به بغل بیرون زدم . به سمت آسانسور می رفتم که کسی تند از پیچ راهرو پیچید و محکم به من خورد . پوشه از دستام روی زمین افتاد و من هم روی پاهام  نشستم و غر زدم : انگار نه انگار شرکته و مردم با پیست مسابقه اشتباهش می گیرن ….

مرد رو به رویی هم روی پاهاش نشسته بود و توی جمع کردن برگه ها کمکم می کرد و  می گفت : من واقعا معذرت می خوام ….

بی حوصله سرم رو بلند کردم که اونم متعاقبا همین کارو کرد . نگاهمون که به هم خورد  همزمان گفتیم :

 ـ تو ؟  ـ تو ؟

 اخم کردم : نمی شه حواستون رو جمع کنین ؟

 ـ والا دفعه ی قبل تو آشپزخونه شما حواست جمع نبود …

 ـ اون یه اتفاق بود …

 ـ نه که جریانه الان از پیش تعیین شده بود .

کلافه پوفی کشیدم و برگه هایی که اون جمع کرده بود رو از دستش  گرفتم . روی برگه  های دست خودم تنظیم کردم و ایستادم . اونم از جا بلند شد .

 ـ حالا من حوصله ی بحث ندارم شازده … معاون کارم داره …

 ـ ولش کن مرتیکه ی لندهورو …

 با چشمای گشاد شده نگاش کردم : وا ، این چه طرز حرف زدنه ؟  ـ والا ، مگه چی گفتم ؟

اخم کردم و محل ندادم . از کنارش رد شدم . منتظر آسانسور موندم . صداش رو شنیدم :

 مگه نمی ری پیشه معاون ؟

 جواب ندادم که باز گفت : کجا می ری ؟ الو … با تواما ! 

 در آسانسور باز شد و داخل رفتم .

ـ پسره ی الدنگ …. من اعصاب خودمم ندارم بعد این واسه من شیرین بازی در میاره

 …

آسانسور طبقه ی ۱۳ ایستادو  پیاده شدم . جلو رفتم . منشی سرش رو بلند کرد و پرسید :

امری داشتین ؟

 ـ با معاون کار داشتم .

 ـ ایشون خیلی وقته طبقه ی ۵ انتقال پیدا کرده دفترشون….

عصبی شدم ولی چیزی نگفتم . عصبی از خودم و مینو ، نه از منشی بیچاره ….  بازم

بی حرف سوار آسانسور شدم و طبقه ی ۵ رو زدم . وقتی آسانسور ایستاد اخمو پیاده شدم و  باز به سمت میز منشی رفتم : سلام . وقت بخیر ، با آقای معاون کار داشتم .

 ـ امرتون ؟

 ـ قرار داد های ترجمه شده بابت جلسه امروز رو آوردم تا تحویل بدم…

تلفن رو برداشت و شماره گرفت . گوشی رو کنار گوشش گذاشت : سلام قربان …

 ترجمه ی قرار داد رو آوردن ، بفرستم داخل ؟ … بله … بله چشم…

گوشی رو روی دستگاه گذاشت و به سمت یکی از درا اشاره کرد : بفرمایید خواهش می  کنم ، منتظرتون هستن …

سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم . چند ضربه به در زدم که صداش  رو شنیدم :

 بفرمایید داخل …

وارد شدم . با دیدن کسی که پشت میز نشسته بود ماتم برد . چند بار پلک زدم … اما  خودش بود . سرش رو بلند کرد و با دیدنم لبخند زد : حاله شما چطوره خانومه عصبانی ؟  ـ تو ؟

 ـ الان باید بگی شما ، چون که داری با معاون حرف می زنی…

 ـ خب .. خب چرا نگفتین که من این همه نرم بالا ؟

 ـ شما فرصت دادی ؟ من حنجره م جر خورد ، تو برگشتی بگی چه مرگته ؟  ـ ببخشید …

دستش رو به سمتم دراز کرد : حالا می شه برگه های قرار داد رو بدی تا جلسه م دیر نشده ؟

هولزده سری تکون دادم و جلو رفتم . سمت دیگه ی میزش ایستادم و برگه ها رو به  سمتش گرفتم : بفرمایید …

برگه ها رو گرفت : ضمنا تو کارمند بخش ترجمه هستی و من معاون … امَینه پیروز  هستم . خب ؟

 بی تفاوت گفتم : خب !

 ابروهاش رو بالا داد : دختره ی تخس !

 اخم کردم : من دیگه برم ؟

 ـ بفرما خواهش می کنم ، اگه خواستی یکی هم بزن تو سرمون …

 لبخند زدم : با اجازه …

از اتاق بیرون رفتم . بیچاره قبل از سوار شدنم توی آسانسور خیلی صدام زده بود ، محل نداده بودم . این مرد گریز بودنمم یکی از عوارضه بودن با نامردهای مرد ماننده زندگیم بود

 …

*

سر و صدای زیادی می اومد . از صبح چند نفری توی باغ مشغول تمیز کاری و آفت کشی و مرتب کردن درختا بودن . صدای آیدین رو می شنیدم ، چپ و راست دستور می داد

 .

وسط اتاق دراز کشیده بودم و با خودم می گفتم من دوروزی می شه که کیهان رو ندیدم .

دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می کردم . برنامه ریزی تو زندگیه کسی مثل من جا نداشت

 !

دوست داشتم جمعه هم سرکار باشم . ترسیده بودم کیهان هم شرکت بمونه و من از لبریز

شدن صبر فرزاد می ترسیدم . هزار بار از خودم پرسیده بودم که چرا باید صاحب شرکتی که اونجا کار می کنم کیهان باشه ؟ اگه بدشانسی نیست پس چیه ؟

کیهان پیگیر بود و اینو  نمی فهمید که چقدر نابود می شدم اگه از زندگیم سر در می اورد

. من اون لحظه نمی دونستم که قراره توی آینده ،  من خورد تر از این چیزی که کیهان می  بینه بشم! 

صدای درو شنیدم و بعد بی هوا باز شد . سرجام نشستم و با دیدن آیدین اخم کردم . من  دله خوشی نداشتم از این مردک بی غیرتی که زندگیم رو به فنا داده بود .

 ـ خوب لم دادی بقیه تکاپو دارن …

 جواب ندادم .

ـ زود اماده شو برو غذا رو درست کن . شب خواستگار میاد برای آیدا ، تو که گند زدی  به هست و نیست همه مون حداقل آیدا داره کمک می کنه که بی آبرویی تو جمع بشه .

آب دهنم رو قورت دادم . آیدین حتی نمی تونست تصورش رو بکنه که تا چه اندازه از اون نفرت دارم . از در بیرون زد . مثل هربار که می دیدمش بازم بی اختیار دستم رو گذاشتم  روی پهلوم . هنوز گاهی موقع نفس کشیدنم دنده هام درد می کنه.. .

 فرزاد گفته بود حقمه ! گفته بود باید بفهمم توی نبودش چه بلاهایی سرم میاد ….

من فهمیده بودم . بی رمق بلند شدم . یه تونیک مشکی با شلوار مشکی پوشیدم و بیرون زدم . این خواستگارهایی که قرار بود بیان بدون شک خیلی کله گنده بودن یا از همون گنده

های بازاری که بوی پول به مشام آیدین خورده بود و خانواده اینطور از صبح به تکاپو افتاده  بودن . بیچاره آیدا …

از در بیرون زدم . چند نفری سرشون به درخت ها و علف های هرز شده شون گرم بود  و من نمی فهمیدم وسط زمستون این خود درگیری با درخت ها چه معنی می ده آخه ؟ از حیاط گذشتم و به ساختمون رسیدم . در و باز کردم و داخل رفتم . از آخرین باری که

اونجا رفته بودم سه ماهی می گذشت . همه چیز بدون تغییر همون جوری بود . همه چیز به جز من و اتاقم !

آیدین همه ی اتاقم رو از بین برد . آهی کشیدم و از راهروی کوچیک جلوی در هم رد

شدم . سیمین که روی مبل دو نفره  جلوی تلوزیون نشسته بود به سمتم برگشت . برق اشکای جمع شده توی چشماش رو می دیدم . همون چشمایی که روز آخر جلوی همه براق شد که دخترم بد نیست ، عوضی نیست … ولی فیلم ها رو دید … فرزاد بهش نشون داد … نطقش  بسته شد !

چیزی نگفت و باز به سمت صفحه ی تلوزیون نگاه کرد . این زن از هر مادری مادرتر

بود و روز آخر گفته بود دلش رو شکستم و به خودش و تربیتش شک کرده … اما من کاری  نکرده بودم !

به سمت آشپزخونه رفتم . ترکیب و چیدمان به همون سبک گذشته بود و خیلی تغییر  نکرده بود . پیدا کردن وسیله ها سخت نبود .

شروع کردم به پختن … مادرم فسنجون دوست داشت و بابا هم قیمه بادمجون ! دروغ

چرا پدرم رو نبخشیدم و هیچوقت نمی بخشم ، اما سیمین فرق داشت … می دیدم که همیشه دو  دله برای اینکه هوام رو داشته باشد یا نه ! اما بابا …

 ـ همون فسنجون رو درست می کنم . اونم با همون دستور عملی که خودش یادم داده …

بین بغض لبخند زدم و مشغول شدم …. تقریبا موادش آماده بود و قابلمه رو روی گاز گذاشتم و زیرش رو کم کردم تا جا بیفته ، وسایل سالاد و ژله رو هم از یخچال درآوردم ، پیدا بود خانواده ای که قرار بود خواستگاری بیان اونقدری از قوم و طایفه ی بزرگی هستن که همه به تکاپو افتاده باشن  .که آیدا با مژده آرایشگاه باشه و آیدینم امروز شرکت نره … صدای  پدرم رو شنیدم که از پذیرایی با تلفن با کسی حرف می زد :

ـ آره … امشب میان …. ) بلند خندید ( آره پسر ، شانس دره خونه رو زده …  هیچی ، زنگ زدم بگم شما هم برای شام بیاین اینجا …. مزاحم چیه کیومرث جان … قربانت ، پس منتظریم …

آه از نهادم بلند شد . باز هم کیومرث قرار بود بیاد و من چقدر از اون بدم می اومد ….

 دلم شور می زد و مطمئن بودم که روز خوبی انتظارم رو نمی کشه ..

 صدای مادرم رو شنیدم : چرا بهشون گفتی بیان ؟

ـ گفتم بیان تا شام دور هم باشیم . خانواده ی این پسره پولدارن ، شاید به تفاهم رسیدیم .

 هم آیدا آینده ش خوب شد هم خودمون …

مادرم عصبی شد : هیچ معلوم هست تو توی چه فکری هستی ؟ خوشبختی دخترت یا کار  و کاسبیت ؟

 ـ صداتو بیار پایین سیمین ، بد کردم گفتم خواهرت اینا شام بیان ؟

 ـ خواهره منه و لازم نکرده تو بگی بیان ، خودت می دونی چشم دیدنشون رو ندارم …

ـ به خاطره کی ؟ اون دختره ی بی آبرو ؟ اون دختره هم دختره منه و خودم می دونم که  چه گهی خورده و جنابعالی نمی خواد کاسه ی داغ تر از آش بشی …

لبه ی تیز چاقو توی انگشتم فرو رفت . تند دستم رو کشیدم . آرنجم به لیوان روی میز  خورد ، پرت شد روی سرامیک آشپزخونه و صدای شکستنش بلند شد.

 لب پایینم رو گاز گرفتم . چشم هام می سوخت از بی دست و پا بودنم … از آبرو ریز بودنم … صدای قدمایی که تند خودش رو به آشپزخونه رسوند و تا کنارم اومد . نگام پایین بود . دمپایی های رو فرشی مادرم ،  همونایی بود که روز مادر چند سال پیش براش خریده بودم . اولین قطره اشکم چکید . تند چسب زخمی بیرون آورد . وقتی دستم رو پاک کرد چسب رو روی زخمم گذاشت . روی نگاه کردن به چهره ی مهربونش رو نداشتم … روی اینکه حتی مثل همیشه همه چیز رو انکار کنمم نداشتم … نه اینکه واقعا اشتباهی کرده باشم ، نه …

 فقط دیگه خسته شده بودم و ترجیح می دادم سکوت کنم .

بی حرف از آشپزخونه بیرون رفت . دلم خواست سیلی بخورم ، دلم خواست سرم فریاد بزنه و بپرسه چرا ؟ اما فقط رفته بود … مادرانه های خودش رو انجام داده بود و رفته بود .

 چقدر دلم تنگه بغلش بود !!! تنگه نگرانی های ناتمومش ….

تکلیف این بغضه لعنتی که نمی خواست بشکنه هم که کلا معلوم نبود . سر و صدای آیدا

و مژده رو شنیدم . از آرایشگاه رسیده بودن . مادرم خیلی گرفته و غمگین جواب سلام گرم  اونا رو  داد و فقط من می دونستم که چه خبره !!

 ـ عه ، تو اینجایی ؟

بی تفاوت نگاش کردم . حدس می زدم بدبختی آیدا هم نزدیکه ، پول هیچ وقت ملاک  درستی برای انتخاب نیست … البته واقعا درست و غلط رو نمی شد تشخیص داد …

مژده در حالی که خودش رو باد می زد وارد آشپزخونه شد و با دیدنم اخم کرد : این اینجا  چیکار می کنه؟

 آیدا  اخم کرد . رابطه  صمیمی با هم نداشتیم اما خواهر بود دیگه !

 آیدا  ـ این اسم داره …

مژده ـ ول کن تو رو خدا … خدا هم اینو آدم خودش حساب نمی کنه … ) رو به من (  پسرمو بغل نگیریا ، دور بمون ازش …

از آشپزخونه بیرون رفت که به آیدا نگاه کردم و با غیظ گفت  : ولش کن خواهره من …

 دختره ی از دماغه فیل افتاده با اون چونه ی بدریختش …

لبخند کجی زدم . مژده از زیبایی واقعا بی نقص بود خصوصا چونه ی عروسکی که  حرف نداشت . به این همه حرصی که آیدا می زد لبخند زدم .

 کنارم روی صندلی نشست که با نگاه خیره ای گفتم : خوشگل شدی …

 ـ گمشو بابا ، چشمات با اینکه از ریخت افتادی هنوزم چشم در میاره …

آخرین تیکه ی خیاری که مثل گل درستش کرده بودم رو داخل کاسه ی سالاد گذاشتم :

 خیلی بیریختم ، مگه نه ؟

 بیخیال از جا بلند شد : نه اونقدرا … فرزاده الاغ هنوز می خوادت …

پوزخندی زدم که آیدا از آشپزخونه بیرون رفت . آیدا چه می دونست از اینکه خودمم دلم برای لپ های تپلم که همیشه ی خدا صورتی بود و چالی که با خندیدنم روی اونها می افتاد  تنگ شده ؟ آخ که آیدا از همه چی و همه چی بی خبر بود !!

سه ساعت بعد همه چیز آماده بود . بوی غذا خونه رو برداشته بود . دوست داشتم سیمین

وقتی از غذا می خوره لذت ببره … اول خدا رو داشتم بعد سیمینی که بابا زورش کرده بود تا  من رو نا دیده بگیره .

 ـ مامانه قشنگم هنوزم نگرانم بود !

دست به کمر وسط آشپزخونه ایستاده بودم . سرم رو بالا رو به سقف گرفتم تا اشک هام سُر نخوره . یادمه وقتی مهمون می اومد و منیژه خانوم آشپز بود ، همیشه ور دستش لبه ی اپُن می نشستم و با حوصله همه چیز رو توضیح می داد . هنر آشپزیم رو هم مدیونه اون  روزها بودم .

صدای زنگ اومد . برای اومدن خواستگارا زود بود و چقدر نفرت داشتم از کیومرثی که  صدای احوال پرسیش با پدرم به گوشم خورد.

 کیومرث ـ حال و احوالت چطوره با جناق جان ؟

 مهتاب ـ وا ، خواهره من خواستگاریه ها ، چرا اینقدر گرفته ای ؟  بابا ـ از صبح هی به من گیر می ده …

 مامان ـ خوش اومدین…

 سپهر ـ آقا برید تو که من مُردم از تشنگی ….

 لاله ـ چه کرده این منیژه خانوم ، بوش خونه رو برداشته …

 مژده ـ منیژه نیست که ، نوکره جدیده …

ریز ریز خندید . یاد گرفته بودم اهمیت ندم هرچند کار سختی بود اما یاد گرفته بودم  لزوما به هر حرفی که زده میشه واکنش نشون ندم ….

پیش دستی های داخل کابینت رو روی میز گذاشتم که صدای پایی رو شنیدم . برگشتم …

سپهر بود . با دیدنم بدون پلک زدن نگام می کرد که بی تفاوت بودنم رو ادامه دادم . تک  سرفه ای کرد : مـ … می شه بهم آب بدی ؟

بی حرف به سمت کابینت رفتم و لیوان کریستال رو برداشته و به سمت یخچال رفتم .

خونسرد و بی تفاوت لیوان رو پر آب کرده و روی میز رو به روی سپهر گذاشتم و باز  مشغول کار شدم که صداش رو شنیدم : قدیما سلام می کردی ….

 بدون نیم نگاهی بهش گفتم : قدیما با قدیما مُرد . از الان حرف بزن …

 ـ تو بگو …

 ـ منو تویی وجود نداره و الان فقط شما هستین !

 ـ این مسخره بازیا چیه ؟

پوزخند زدم و سلفون روی کاسه ی سالاد رو کشیدم . آیدین گفته بود نباید وقتی  خواستگارا میان جلوی چشم باشم .

 ـ مسخره بازی نیست و واقعیته.

 ـ آذ …

صدای زنگ آیفون رو شنیدم که آیدین تند وارد شد : ول کن دیگه بقیه رو … برو از  اینجا  ، سپهر بیا مهمونا اومدن …

سپهر پوفی کشید و آیدین از در بیرون رفت . دستکش های دستم رو در آوردم و گفتم :

 دیدی  قدیم با قدیم مُرده ؟  تو دنبال نبشه قبر نباش … خصوصا وقتی برام غریبه ای !

در پشتی آشپزخونه رو باز کردم . صدای سلام و احوال پرسی ها رو می شنیدم . کم کم

صداها خوابید . از گوشه ی راه باریکه ی باغچه ی خونه به سمت اتاقک خودم می رفتم که  صدای کسی رو شنیدم : پس کوشی تو ؟

صدایی که سعی می کرد آروم حرف بزنه تا کسی نشنوه . یه صدای نا آشنا اونم دقیقا توی باغچه خونه ی ما ! پشت سر مرد قد بلندی که پشت به من ایستاده بود ایستادم که واضح  تر بشنوم : خب لعنتی خودت گفتی میای به هم می زنی این کاسه کوزه رو…

 اخم کردم ، کاسه کوزه ؟ آیدا  با ذوق آرایشگاه رفته بود…

ـ این خواهره تو که نمی فهمه من چی می گم ، دختره اصلا تو رو دیده ….  عه … الو …

 الو …. سگ تو روحت بشر …

گوشی رو قطع کرد و برای رفتن به ساختمون به عقب برگشت که با دیدن من جا خورد .

 هولزده گفت : سـ … سلام !

 کمی به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم : تو ؟ ـ تو ؟

 اخم کردم : تو اینجا چی کار می کنی ؟  ـ تو نه و اسمم گفته بودم که امینه !

 ـ حالا هر کوفتی ..

 اخم کرد : این چه مدل حرف زدنه ؟  ـ برا چی اومدی وقتی قصدت ازدواج نیست؟  جا خورد : تو دختره این خانواده ای ؟  ـ حالا هرکی ؟ فرقش چیه ؟ جوابه منو بده …

 ـ فرق داره دیگه ، اگه تو اونی باشی که بخوان من بیام خواستگاریش خب مبارکه !

مسخره میکرد … با چشمای گشاد شده نگاش کردم : مسخره بازی در نیار گفتم ، جوابه منو بده …

ـ نچ … به اون کسی که می پرستی راست می گم … اصلا همینجا اعلام می کنم که من  ازت خوشم اومده ، به گوره بابامم خندیدم گفتم داییم بیاد مراسم رو به هم بزنه !

جا خوردم . پسره ی پررو … یک قدم بینمون رو پر کردم و زل زدم به چشماش : وای  به حالت خواهرمو اذیت کنی !

 اونم به چشمام زل زد : سگه چشمات رو ببند . بد گرفته منو …

خشکم زد . هر دو به هم خیره بودیم . آیدا نباید شکست می خورد . آیدا اگه امین رو ندیده پس عاشقه  کی شده ؟ یه جای کار می لنگید . کم آوردم و قدمی عقب رفتم : آیدا رو اذیت  نکن !

 لبخند زد : مگه مردم آزارم آذین بانو ؟  ـ خواستگاری رو به هم نریز !

 میخکوب چشمام شد و گفت : قول نمی دم اگه عروسش تو نباشی به همش نزنم.

 ـ خواهش می کنم !!!

 ـ من بی علاقه کسی رو انتخاب نمی کنم …

 ـ من هیچوقت نمی تونم انتخابه تو باشم ..

 ـ تو تعیین نمی کنی !

 ـ خودت پشیمون می شی !

 لبخند کجی زد : داره جالب می شه ….

صدای زنگ آیفون بلند شد . هر دو به سمت در برگشتیم . در باز شد و من تند به در پشت کرده و به سمت اتاقک گوشه ی حیاط رفتم . دوست نداشتم آیدین که برای استقبال میاد منو با امین ببینه . گفت و گوی خودم و امین رو گذاشتم پای بچگی و شوخی های مسخره و بی مرزش ، اما انگار قرار نبود زندگی من روی مرز یکسانی جریان داشته باشه و من خیلی  بی خبر از آینده داخل اتاقکم طرح غروبم رو می کشیدم !!!

*

 ـ مدارکت رو آوردی ؟

 ـ آره ، نگفتن برای چی می خوان ؟

 مینو پوشه ی مدارکش رو روی  میز گذاشت : نمی دونم والا ، کاغذ بازیه دیگه …

شونه ای بالا انداختم و شناسنامه و کارت ملیم رو داخل پوشه ی مدارک قسمت ترجمه  گذاشتم . متصدی قسمته بایگانی به اتاق اومد و پوشه رو تحویل گرفت .

همه مشغول کارمون شده بودیم که چیزی به ذهنم رسید . خشکم زد . تند از جا بلند شدم .

 شناسنامه ؟!؟!؟ منه احمق برای چی شناسنامه م رو آوردم و تحویل دادم ؟  همکارا به سمتم برگشتن و صدای مینو رو شنیدم : حالت خوبه ؟

گنگ نگاش کردم که در اتاق تند باز شد . با دیدن کیهان و شناسنامه ای با جلد قرمز که

توی دستش بود حس کردم دست و پام بی حس شد . همه با تعجب نگاش می کردن . نگاهه  کیهان به سمت من بود و گفت : همه بیرون…

خودم رو به نفهمی زدم و اولین نفری بودم که از پشت میز دور زدم برای بیرون رفتن  که با صدای حرصی گفت : شما نه ، بقیه ….

ته دلم خالی شد . همکارا هر کدوم با تعجب تک تک از اتاق بیرون رفتن که کیهان به سمت در رفت و اونو محکم به هم کوبید . از جا پریدم که به سمتم برگشت . با چشمای ریز شده نگام می کرد که با لکنت گفتم : نـ … نمیگی این کارا … این کارا تو شرکت درست  نیست ؟

 ـ فقط دهنت رو ببند . خب ؟ ـ کیهان …

عصبی دستش رو بالا آورد و شناسنامه رو به  صورتم کوبید و شناسنامه روی زمین

افتاد . آب دهنم رو قورت دادم و نگاش  کردم … گفته بودم همونقدر که برام عزیزه صدها  برابره خودش ، عصبانیتش برام ترسناکه ؟!؟!

 ـ که تو متاهلی ؟ آره ؟

حرصی حرف می زد . جوابی نداشتم . باید به فکر خودم می رسید که این مدارک

خواستن نمی تونه بی دلیل باشه .  جلوتر اومد و دقیقا به فاصله ی یک قدمیم ایستاد . نگاه من به سرامیک کف اتاق بود و نگاه خیره ی اونو روی خودم حس می کردم که صداش رو  شنیدم : طلاق گرفتی و اون شب تو بیمارستان تو رو زنه خودش می دونست ؟  جواب ندادم که صداش رو بلند کرد و برای بار دوم از جا پریدم : با توام …

 جا خوردم و پر استرس گفتم : تو رو خدا یواش … داد نزن کیهان آبرومون رفت …

 بدتر عربده کشید :  به درک !

فایده ای نداشت . عصبی تر از این بود که به فکر آبرو و داد و بیداد نکردن باشه که گفتم

 : آره … آره طلاق گرفتم ، خب که چی ؟

 ـ پس غلط کردی اون شب لالمونی گرفتی و منه خر گذاشتم واسه خودش بتازونه …

پوزخند زدم . بریده بودم از این همه حق به جانب بودنه بقیه و زل زدم به چشماش : جدا  شدنم به تو ارتباطی نداره …

اخمش غلیظ تر شد . اونقدری خیره ی هم بودیم بدون پلک زدن که گفت : فقط یک ماه  بعده رفتنم باهاش ازدواج کردی …

 پوزخند زدم : چون خیلی عاشقش بودم !

 ـ شر و ور نباف برام ،  چشم نداشتی ببینیش !

 ـ چه فرقی می کنه ، دنبال لاشه ی چی هستی ؟  ـ دنباله دلیله خریتت …

 ـ بازم به تو ربط نداره ….

 ـ اون روی سگه منو بالا نیار …

هیستریک و عصبی خندیدم و گفتم : جالبه ، خیلی جالبه ….. اگه به اون روی سگتون بر  نمی خوره می تونم بپرسم دقیقا به شما چه ربطی داره ازدواج کردن و طلاق گرفتنم ؟  غرید : آذین …

ـ چیه ؟ … آذین مُرد  …. نمی بینی واقعا مُردم و نشسته م بالا سر تابوته خودم که بفهمم کِی تموم میشه راحت شم ؟ گذاشتی رفتی منه بدبختم شدم بارکِش خاطره هات حالا برگشتی  می گی چرا ال شده چرا بل شده ؟  ـ یه ماه بعده رفتنم عروس شدی ….

ـ من اگه می خواستم همون موقع هم که بودی می تونستم عروس شم ، نمی تونستم ؟  هنوزم مثل قبل عصبی می شی بی منطق می شی !

 ـ زمین و زمانت رو به هم می دوزم اگه دلیله این عروسی من باشم…

تند گفتم : هستی ، دلیله همه ی این بدبختیا تویی … تو مقصره همه چیزی … بذار من یه  چیزی بپرسم ، تو چرا رفتی ؟

عصبی دستش رو لای موهاش کشید و کلافه گفت : من با مادرت ۵ سال تفاوت سنی  داشتم ، نفهم!!!

 ـ خبر داری خواستگار جدیدم دختر کوچیکش دو سال از من بزرگ تره ؟

ماتش برد . بهت زده و خشک شده نگام می کرد . لبخند غمگینی زدم و آروم گفتم : من  که سن و سالت رو نمی دیدم ، تو چرا بچه بودنه منو دیدی ؟

اما کیهان انگار اصلا توی این دنیا نبود . انگار بد ضربه ای زده بودم . اونقدر بد که شوکه شده بود . خم شدم و شناسنامه م رو از روی زمین برداشتم . از کنارش گذشتم و به سمت در رفتم . هنوز نرسیده بودم که در تند باز شد و امین وارد شد : چی شده ؟

جواب ندادم و بدون محل دادن به اون از اتاق بیرون رفتم . از خودم بدم اومده بود ، مگه

من غیرت و حساس بودن کیهان رو از یاد برده بودم که این ضربه رو بی فکر زده بودم ؟  بدون شک پناه می برد به قرص های سر دردش و الان دلش قهوه می خواست.

  قبل از بیرون رفتن از ساختمون شرکت به آبدار خونه رفتم : آقا رستم …

 پیرمرد خوش رو به سمتم برگشت : جانم بابا ؟ چای بریزم ؟

ـ دسته گلت درد نکنه ، ولی یه فنجون قهوه می بری اتاقه ما ؟ برای رئیس … فکر کنم  دلش بخواد …

 ـ به چشم بابا جان …

لبخند زدم و بیرون زدم از شرکتی که خدا می دونست در آینده چه چیزی  برای من رقم می زد ! بیرون زدم و دلم رو جا گذاشتم . باد سردی به صورتم سیلی می زد و من بدنم درد می کرد . بغض کردم . زندگی بدجور ساز ناسازگاری گذاشته بود و من دلم رقصیدن به این ساز رو نمی خواست . من دلم این درد تکراری که از مکرراتم بود رو هم نمی خواست .

 چقدر همه چیز پیچیده شده بود  .

دوست نداشتم بغضم اشک شه و حتی عابرهای پیاده هم با دید بد نگام کنن … اما بدنم  درد می کرد ، دست و پام بی حس شده بود و چرا قلبم هم درد می کرد ؟

عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و پاهام به سمت ویلای فرزاد قدم برمی داشت اما دلم نمی خواست … خسته شدم از کشمکشی که با خودم داشتم و روی جدول کنار خیابان  نشستم . هوا ابری بود . سردم شده بود  واین قطره های عرق هم دردسری شده بودن .

نگران کیهان بودم ، نگران این که اعتیادم رو بفهمه و تهمت های یکی از دیگری قشنگ

تر پشت سرم رو هم بشنوه . شکستن کیهان نزدیک بود و من بیشتر حواسم به کیهان بود تا به  دردی که از اعتیادم می کشیدم !!!!

نگام رو پایین کشیدم . کنار کتونی های سیاه رنگ و تقریبا از رنگ و رو رفته م …

بندهاش از لبه های کفش بیرون زده بودن . به خاطر بلندیشون و بلد نبودن بستنشون دنباله  هاشون رو داخل کفش گذاشته بودم که الان در اومده بودن .

چشم هام تار شد و من چقدر نفرت داشتم از خاطره هایی که به درد هیچ چیز به جز  دلتنگی نمی خوردند . 

 )) ـ وایسا میگمت …

گوش ندادم و با عجله می دویدم . باید به جلسه می رسیدم . از صدقه سر کیهان دیر شده  بود . باز صداش رو پشت سرم شنیدم : د میگم وایسا بچه الان شل و پل می شی …

هنوز به دویدنم ادامه می دادم که بازوم رو گرفت و نگهم داشت . شاکی شدم : چیکار می  کنی ؟ دیرم شده …

ـ الان همینجا می بندمت نری سره جلسه ها .. تو گوش نداری ؟ میگم وایسا بند کفشت  باز شده …

به کفش هام نگاه کردم و با عجله نشستم . باز دنباله ی بند ها رو داخل کفشم هل دادم و  گفتم : اصلا نبسته بودم که باز بشه ….

 اونم مقابلم روی پاهاش نشست و پرسید : داری چیکار می کنی ؟  ـ درستش می کنم …

اخم کرد و دست هام رو هل داده و بندهای کفشم رو گرفت : ببین می تونی خونه  خرابمون کنی ! این بچه بازیا چیه ؟ خب ببندش ، یه بند بستن مگه چقدر زمان می بره …

 هول جواب دادم : بحثه زمان نیست که ، بلد نیستم …

 به آنی سرش رو بالا گرفت و با تعجب پرسید : تو بلد نیستی بند کفشت رو ببندی ؟

سعی کردم بحث رو عوض کنم و گوشه ی لبم رو گاز گرفتم . گفتم : عه عه ،  دیدی چی شد ؟ دیرم شده …

اخمی کرد که با لبخند به زور کنترل شده ی روی لبش کاملا تضاد داشت و گفت :

خودت رو خر کن بچه ، آروم بگیر ببندمش برات …

خندیدم و به دست هاش که بند کفشم رو می بست نگاه کردم . کارش که تموم شد سر بلند  کرد که گفتم : گفته بودم که خیلی عاشقتم ؟

 ـ بنده گفته بودم که زود باش برو سر جلسه تا یه لقمه ت نکردم؟

 یاد جلسه افتادم و باز با استرس بلند شده و با عجله به سمت ساختمون راه افتادم(( .

اولین قطره ی اشکم روی گونه م راه گرفت و با پشت دست رد جا مونده از اون رو پاک

کردم . من حالا بستن بندهای بلند کفشم رو بلد بودم ، کیهان یادم داده بود . اما نخواستم ببندم … باید تنها بودنم رو به رخ خودم می کشیدم . خوبی با هم بودن و تنها نبودن این بود که از پس کار های خودت بربیای ولی کسی باشه که بخواد کمکت کنه . که همیشه باشه و امید بشه   که اگر از پس خیلی چیز ها بر نمیای من هستم !

*

پوفی کشیدم . داشتم راجع به شام فکر می کردم . با یک تخم مرغ و نصف نون و کمی هم روغن چی می تونستم درست کنم ؟ پوزخندی زدم و تخم مرغ رو برداشتم که صدای داد و بیداد از باغچه ی خونه من رو از جا پروند و تخم مرغ روی سرامیک آشپزخونه افتاد و شکست . با چهره ای نا امید به تخم مرغ شکسته نگاه می کردم که صدای آیدا رو واضح  شنیدم : نمی خوام ، من این پسره رو نمی خوام … اصلا این کی بود ؟  بابا ـ الان کدوم گوری می ری ؟

 آیدا  ـ هر گوری که با شما سر ازدواجم بحث نکنم …

در یخچال هنوز باز مونده بود و در اتاقم تند باز شده و آیدا  وارد شد . در رو محکم به

هم کوبید و من با دهن باز نگاش می کردم که به سمت من برگشت و با عصبانیت گفت : تو اونجا چیکار می کنی ؟

با همون چهره ی نا امید و گرفته به زمینی که تخم مرغ روی اون شکسته بود نگاه کردم و گفتم : داشتم فکر می کردم با تخم مرغم چی درست کنم که خراب شد …

 ـ حتما می خواستی زرشک پلو با مرغ درست کنی و سایر مخلفات …

لبخند زدم . حتی وقتی عصبی بود هم دست از مسخره بازی بر نمی داشت . پرسیدم :

 حالا تو چرا آتیشت تنده ؟  ـ هیچی ، سرم کلاه رفته …

 ـ مادر نزاییده کسی سره تو کلاه بذاره …

 ـ اون شب دو تا پسر کنار هم بودن ، من چه می دونستم که منظوره اینا این نره خره …

 با چشمای گشاد شده نگاش کردم : کی رو می گی ؟

ـ همین امین دیگه ، مردک مزخرفه از دماق فیل افتاده برگشته می گه من از یکی دیگه  خوشم میاد ….

 جا خوردم . به روی خودم نیاوردم و پرسیدم : توام ساکت موندی ؟

 ـ هه ، فکر کن یه درصد ، منم گفتم سگ تو روی تو نگاه می کنه آخه قزمیت ؟  دهنم باز موند : تو واقعا همچین چیزی گفتی ؟

 ـ آره ، اونم گفت خیلی خوبه ، پس تو چرا الان داری منو نگاه می کنی ؟  خندیدم . بلند خندیدم . جدا خیلی با هم تفاهم داشتن .

 ـ مرگ ، به چی می خندی ؟ یه کوفتی بده بخورم …

 ـ زرشک پلو با مرغ و سایر مخلفاتمون شیکست ، چی می خوری ؟

ـ جهنم و ضرر ، سگ خورد … سفارش می دم از بیرون برامون بیارن ، حقوقت رو  گرفتی جبران می کنی . گفته باشم …

لبخند زدم : باشه…

ـ از اولش اسکل بودی !

جوابی ندادم . نیم ساعتی زمان برد تا پیک پیتزاها رو به دستمون رسوند و هر دو روی زمین نشستیم و مشغول شدیم که آیدا گفت : چیزه … میگما …

 ـ چیه ؟

 ـ تو …تو خبر داری ؟  ـ از چی ؟

 ـ همون مرده که اومده خواستگاریه تو …

 ـ لقمه ای که کیومرث برام گرفته ؟

 ـ آره همون ، خودت می دونی ؟ بابا گفت که نمی دونی …

 پوزخندی زدم : خب ، حالا چی شده ؟  ـ آخر همین ماه می خوان بیان خواستگاری …

 ـ خوش اومدن …

 اخم کرد : می خوای خودت رو بدبخت کنی ؟  لبخند تلخی زدم : الان خیلی خوشبختم ؟

 ـ دعوتمون کرده باغه دماوند …. انگاری ویلا داره اونجا …

 ـ خوش به حالتون …

 ـ همه رو دعوت کرده …

بغض کرده نگاش کردم . اما باز لبخند زدم : خوبه که ، کار و کاسبی بابا و کیومرث  خانه بزرگ می گیره …

 ـ سیمین سکته می کنه …

 ـ پیتزا می دی بخوریم یا کوفت ؟

تکه ی پیتزا رو توی جعبه انداخت و گفت : زهر !

اهمیت ندادم و گاز بزرگی به تکه ی مثلثی پیتزا زدم . نمی دونستم برای پایین رفتن

بغضم کافیه یا باید کل جعبه رو قورت بدم …. آیدا خودش فهمید و بحث رو عوض کرد:  من از پسر کناریه این الدنگ خوشم اومده بود . آیدین اشاره کرد سمت پسره گفت اینه من چه می  دونستم ؟ دو نفر کنار هم بودن …

 ـ تو امین رو ندیدی اونم تو رو ندیده ، این چه مدل خواستگاریه ؟  ـ چه می دونم … باباش و بابام برامون لقمه گرفتن …

 ـ امین بد نبود ….

 ـ آره … از بدَ یه چیزی اونور تر بود !

*

باز هوا تاریک شده بود و من برای نرفتن به خونه حتی ترجمه های مینو برای شرکت

های طرف قرار داد توی انگلیس رو هم گرفته بودم . بدنم درد می کرد و چشم هام خواب  میرفت انگار …. خیالم راحت بود که به جز نگهبان کسی توی شرکت نمونده بود .

کیفم رو از کشو بیرون کشیدم و بسته ی سفید رنگ چند گرمی  مونده از بسته ای که  فرزاد دفعه ی  پیش داده بود برای رفع خماری در آورده و روی میز گذاشتم … به شناسنامه م که کنار کیفم روی زمین افتاد هم اهمیت ندادم … خمارتر از این حرفا بودم که بخوام خم  بشم و از روی زمین برش دارم …

جلد قرمز رنگش جلو چشمم محو بود تقریبا … هربار که می خواستم مواد مصرف کنم  دلم ریش میشد از اشک هایی که پای چشمم رو خیس میکرد  !

به بسته خیره شدم . تقریبا هر دفعه با خودم تکرار می کردم که این آخرین باره ، که دیگه حق مصرف ندارم و این چند دفعه ها همیشه تکرار می شد و هیچوقت هم آخرین بار نبود .  به قول ضرب المثل توبه ی گرگ مرگ استِ معروف !

چسب دورش رو باز کردم و باز روی میز گذاشتم . برای مقابله کردن با وسوسه و این

درد بی انتها یه اراده ی فولادی نیاز بود که من نداشتم . چه فرقی می کرد که یه وجب زیر  آب برم یا چند وجب وقتی انتهاش خفه شدن و مرگ بود ؟

دست هام به لرزه درامده بود و من از دیروز عصر تا به امروز استفاده نکرده بودم به

قصد ترک کردن . چقدر مسخره ! فقط نصف روز پای حرفم بودم . فرزاد چه کرده بود با  من ؟

دستم رو به سمت بسته ی باز شده ی روی میز بردم که در با نهایت سرعت باز شد و من ترسیده سر بلند کردم . کیهان بود . با وحشت از جا بلند شدم . اونقدر ترسیده و تند که صندلی عقب پرت شد . رنگم پریده بود از دیدن چهره ی ترسناک و غضبناکه کیهان که رو به کبودی می رفت ، ار رگای بیرون زده ی گردنش و از سرخی چشماش  ،  جلو اومد و  به پودر  روی میز اشاره کرد : این چیه ؟  ـ کیـ .. کیهان …

 نعره کشید و صداش سرتا سر سالن شرکت پیچید : مرگ و کیهان ، می گم این چیه ؟  ـ هیـ .. هیچی …

میز رو دور زد و من هم جهت موافقش دور زدم . می ترسیدم ، مثل سگ از کیهان می  ترسیدم در عینه عشقی که بهش داشتم .

 ـ وایسا سرجات تا اینجا رو روی سرت خراب نکردم .

 ـ بذ … بذار … من … من توضیح می دم …

 ـ تو گ* ه می خوری توضیح بدی ،  آتیشت می زنم آذین … 

میزم رو محکم هل داد که به دیوار سمت دیگه ی  اتاق خورد و من از ترس گوشه ی دیوار ایستاده و چسبیده به دیوار بودم . ترجیح می دادم با دیوار یکی بشم تا اینکه به دست کیهان بیفتم . قدم قدم جلو اومد و با چشمای غرق خونش و رگ های رو به انفجارش به من  نگاه می کرد : بزرگ شدی واسه من مواد می کشی؟  ـ غلط کردم کیهان …

ـ غلط کردی ؟ تو گ* ه خوردی کثافت ، این دفعه هرجا که باشه بساط پهن می کنی  خماریت در بره  ؟

با صدای بلند گریه کردم که یک قدمیم ایستاد : الان من تو رو چیکارت کنم اخه ؟ هان ؟  رفتی برا من معتاد شدی ؟

 ـ بـ … به تو ربط نداره . دیگه … دیگه هم نمیام شرکت اصلا … تـ…

تو دهنی که خورده بودم اجازه ی گفتن مابقی کلمه ام رو نداد  . شوری خون رو توی  دهنم حس کرده و بهت زده به کیهان خیره بودم .

 ـ به من ربط نداره ؟ هان ؟

دستش رو بلند کرد و سیلی دوم رو همون جای اول کوبید و این بار گردنم هم درد گرفت

 .

 ـ به من ربط نداره بی پدر؟؟؟

دستش رو برای بار سوم بلند کرد که بی اختیار دستم رو جلو بین خودم و خودش نگه  داشتم و جیغ زدم : نزن …

 ـ ولت کنم ؟ آره ؟؟؟

آره ای که بلند عربده کشید من رو از جا پروند و صدای گریه م به قدری بلند بود که گلوم  می سوخت و ضجه زدم : ولم کنید …. بسه …

بی حال روی پاهام روی زمین نشستم . صدای گریه ی من و نفس های بلندی که می کشید همه ی صدایی بود که شنیده می شد . مقابلم روی پاهاش نشست و چونه م رو توی دستش گرفت : گریه نکن اون روی سگم رو هنوز ندیدیا …

 دهنم رو بستم و هق می زدم .

 ـ کدوم حیوونی اینو بهت داده ؟ هان ؟ 

 جواب ندادم که چونه م رو فشاری داد و بلندتر گفت : آدم باش جوابمو بده …

 سکوت کردم که باز پرسید : تو شرم نمیکنی ؟ اونقدر لات شدی که مواد بکشی ؟

چونه م رو رها کرد و روبه روم به دیوار تکیه داده و روی زمین نشست . پاهاش رو  جمع کرده و آرنج هر دو دستش رو روی زانوهاش گذاشت و به رو به رو خیره بود .

لرزه ی بدنم بیشتر شد . نگام سمت میز رفت . شاید مقدار کمی از گرده روی میز باقی مونده بود . مهم نبود گوشه ی لبم پاره شده یا کیهان هنوز نشسته بود و عصبی بود . مهم

جونی بود که تا لبم بالا اومده بود برای مصرف نکردن همون پودری که کیهان رو رو به  مرز جنون برده بود .

حتی توان ایستادن نداشتم و چهار دست و پا به سمت میز رفتم که کیهان به خودش جنبید  و بازوم رو گرفت و مانع شد .

 ـ کجا ؟

 ـ تو … تـ … تو رو خدا … دا … دارم میمیـ .. می میرم!

با چشمای نم برداشته ش طبق عادت زل زد به مردمک های رنگی چشم هام و دلسوزی  و غم و ترحم و ناراحتی بیداد می کرد توی چشمهاش … نالید : آذین … 

 ـ هـ .. همین یه بار … کیهان تو رو خدا …

 ـ داری می لرزی ….

 ـ دارم می میرم …

چشم هام نیمه باز بود . دندونام به هم می خورد . قطره های عرق روی پیشونیم راه گرفته بود . کیهان مضطرب فقط نگام می کرد و این بار با نگرانی اسمم رو صدا زد : آذین

… عزیزم … آذین چشمات رو باز کن …

من اما از درد امونم بریده بود . دو دستش رو روی گونه هام گذاشت و وادارم کرد که به  اون نگاه کنم : منو ببین … آذین …

 ـ بـ … بدنم درد می کنه … یه ذره فقط …

 ـ باشه ، قبوله …

لبخند بی جونی زدم که با جمله ای که از دهنش دراومد یخ کردم : با هم … با هم می  کشیم ، خب ؟

ناتوان دست هاش رو پس زده و خودمو عقب کشیدم . عصبی شده بودم . از کیهان بعید

نبود که برای مصرف نکردن من یابرای آروم گرفتن خودش این کار رو انجام بده و من  ترس برم داشت.

 حتی فکر به آلوده شدن کیهان از پا درم می آورد !  تند گفتم : نـ .. نه !

 نفسش رو پر صدا بیرون داد از کلافگی : خب تو بگو چیکار کنم ؟  ـ فقط برو بیرون …

 ـ تو بیخود میکنی ….

 ـ دیگه نیا ، همین …

به سمت مواد بدنم رو کشیدم که صدای عصبیش رو که سعی می کرد آروم باشه شنیدم :

 به مرگه خودت دست بهش بزنی پا به پات می کشم !

نگاش کردم و بعد از سر نا توانی شروع کردم به گریه کردن : برو لعنتی ، برو و مثل  همه ی این چند سال،  نباش !

 ـ کی بهت اینا رو می ده ؟ چی شده این مدت که نبودم لامصب …

عصبی و بی اهمیت از جا بلند شدم و به سمت در رفتم . تند بلند شد و بازوم رو گرفت

که دستم رو محکم کشیدم و دو سه قدمی تلو تلو خوران ازش فاصله گرفتم و جیغ کشیدم : ولم کن … ولم کن لعنتی …

عصبی بود . گوشه ی چشمش می پرید و چشمای به خون نشسته ش نشونه های خوبی  نبود . اما مگه اهمیتی داشت وقتی جونم تا خرخره م بالا اومده بود تا در بره و راحت شم ؟ ـ ولم کن … به تو مربوط نیست … هیچی به تو ربط نداره … برو دنبال عشق و حالت ،  برو همون جا که بودی … فکر کن آذین مرده … من مردم …

 ـ حالت خوب نیست ، بیا حرف بزنیم …

 از جیغی که کشیدم گلوم سوخت :  حاله من به تو ربط نداره لعنتی …

بهش پشت کردم که به سمتم اومد و باز تند به سمتش برگشتم و خیلی جدی زل زدم به  چشماش : به خدا ، به مرگه کیهانم بیای جلو خودمو می کشم … ولم کن به حاله خودم …

سرجاش میخکوب شد و سوار آسانسور شدم . دکمه ی پارکینگ رو زدم . کیهان رو به روی در ایستاده بود و با همون چشمای به خون نشسته به من خیره بود  جلو نمی اومد …

خودش می دونست که همیشه ، حتی الان بعد از هفت سال وقتی میگم به مرگ کیهانم یعنی اماده ی هرکاری هستم و باید ازم بترسه … باید از این بترسه که مبادا من بلایی سر خودم  بیارم …

منم به اون خیره بودم که در بسته شد . توی آیینه ی روبه روم  خودم رو دیدم . رنگ پریده با دونه های درشت عرق روی پیشونیم … هنوز کاملا نه ، ولی از بین رفته بودم .

خارش صورتم اعصابم رو به هم ریخته بود . نفسم رو به تنگ شدن می رفت که در باز شد .

 بیرون زدم و گوشیمو از جیب مانتوم بیرون کشیدم .

تعادل درستی روی انگشتام نداشتم و به زور شماره ی فرزاد رو گرفتم بوق اول به دوم  نرسیده گوشی رو برداشت : الان که شبه ، منتها افتاب از کدوم ور در اومده ؟  ـ فـ … فرزاد …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن