رمان رسوایی پارت۱۴

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

چشمام گشاد شد که لبخند روی لبای کیهان هم کِش اومد …
جیغ زدم : من تو رو میکشم کیهان …
کوسن روی مبل رو برداشتم و توی سرش زدم که جیغ آمین بلند شد … زیر گریه زد و هم من و هم کیهان خیره به آمین بودیم …
کیهان از جاش بلند شد و آمین که بغلش بود رو مرتب تاب می داد تا آرومش کنه …
ـ تو روحت بیاد آذین …
منم جلو رفتم و روبه روی کیهان ایستادم و می گفتم : آمین … مامان جان … آروم قشنگم

سر بلند کردم و رو به کیهان گفتم : کوفت ، من مقصرم یا تو ؟
کیهان خونسرد و کاملا جدی سمتم برگشت : تو … وگرنه کدوم زنی از بخشنده بودن شوهرش دلگیر میشه ؟
ـ کیهان سره خودم رو میکوبم به دیوارا …
کیهان با عشق خندید و آمینم با خنده ی اون خندید … کثافتا کمپین حمایت از همدیگه رو تشکیل داده بودن … صدای خنده ی کیهان و آمین با صدای زنگ آیفون یکی شد.
با لبخند سمت آیفون رفتم و با دیدن امَین لبخندم خشک شد …
ـ کی بود آذین ؟
جواب ندادم که خودش اومد و کنارم وایساد . خونسرد دستش رو روی دکمه ی باز شدندر زد و گفت : خب چرا درو باز نمیکنی ؟ پر اضطراب گفتم : خـ .. خب من برم توی اتاق …
خواستم از کنارش بگذرم که با دست آزادش مچ دستم رو گرفت و گفت : مهمون اومده
خونه ت … اومده خونه ای که تو خانومه خونه شی … بی حرمتی نیست خودت رو توی اتاق حبس کنی ؟
فقط نگاش کردم که صدای ضربه زدن به در ورودی خونه رو شنیدیم … کیهان آمین رو با خودش سمت مبل برد و گفت : درو باز میکنی بی زحمت آذین خانوم ؟
وا رفته نگاهش کردم که باز در زدن … به اجبار در خونه رو باز کردم . چشم امَین که
بهم افتاد ابرویی بالا داد . انگار انتظار دیدنه منو اینجا نداشت که به زور لبخند زدم و از جلوی در کنار رفتم .
ـ سلام ، خوش اومدین !
من صاحبه این خونه بودم … من خانومه این خونه بود و می خواستم به خودم جرات بدم تا بهش خوش آمد بگم .
ـ سلام . ممنون …
داخل خونه اومد . خونه رو سر و صدای کیهان با آمین برداشته بود . امَین وسط پذیرایی مونده بود و من صدا بلند کردم : مهمون داریما …
کیهان سمت امَین حتی نیم نگاهی هم ننداخت و گفت : نمی بینی با دخترم درگیرم ؟
عمدا گفته بود دخترم … لبخند خجالت زده ای از این برخورد کیهان زدم و رو به امین گفتم : شما بشین ، من برم چای بیارم …
به آشپزخونه رفتم و صدای امَین رو شنیدم : ینی سلامم نمی کنی ؟
کتری رو پر آب کردم و تموم حواسم به پذیرایی بود . صدای کیهان رو شنیدم : گیرم کهعلیک …
ـ اومدم با خودم ببرمتون ؟ ـ کجا به سلامتی ؟
ـ مامان حمیده فرستادتم که بریم اونجا …
ـ خونه ننه بابای منه بعد تو منو ببری اونجا ؟ …
ـ فکر میکرد دلگیری ازش …
ـ چی باعث شده فکرکنی دلگیر نیستم ازش ؟ ـ ـ کدورتا با حرف زدن حل میشه ؟
صدای کیهان کمی بالا رفت … کتری رو روی گاز گذاشتم و زیرش رو روشن کردم که صدای کیهان رو شنیدم : کدورت ؟ به زنه من بگی هرجایی و کدورت رفع میشه ؟ ـ نمی دونستم زنته !
ـ زنمم اگه نبود ، آدم که بود …
ـ کیهان …
ـ زهره مار ….
ـ همه منتظرن بیای …
ـ گوشاتو باز کن امَین … الان من سه نفرم … یکی آذینم یکی آمینم و یکی کیهانم !
ـ الان مگه من گفتم اونا رو نیاری ؟ ـ تو بیخود کردی مرز تعیین کنی که کی بیاد و کی نیاد …
ـ نه ، مثه اینکه واقعا با من مشکـ …
دیدم کار داره به جاهای باریک کشیده می شه و بی هوا صدا بلند کردم : کیهان ، آقا کیهان … یه لحظه میای بی زحمت ؟
بیاد که چیکار کنه ؟ باید بهانه جور میکردم … تو همین فکرا بودم …
کیهان ـ این بچه رو بگیر برم ببینم آذین چی میگه…
کیهان اخمو به آشپزخونه اومد و گفت : چیه ؟ ـ امم چیزه .. میگم ینی …
ـ تخم کفتر بدم نطُقت باز شه ؟
تند دستم رو به سمت کابینت بالایی دراز کردم و بی حواس گفتم : اونجا … یعنی چای خشک اونجاست دستم نرسید …
نگاش کردم که دست به کمر و یه وری ایستاد . با لبخند بامزه ای گفت : الان خیلی گوشام درازه یا تو خیلی تو هپروتی ؟ ـ چی شده مگه ؟
ـ آذین ما کی چای رو می ذاشتیم توی کابینت بالایی که الان بار دوممون باشه ؟
لبم رو گاز گرفتم که با خنده تند جلو اومد و بازوهام رو گرفت … خم شد و لبام رو توی دهنش کشید وگاز گرفت .. چون یهویی بود خشکم زد … چشام چارتا شد و هلش دادم .
یه سانتم تکون نخورد تا این که خودش خسته شد و فاصله گرفت …با مشت روی سینه ش کوبیدم و دست دیگه م رو گذاشتم روی لبم : خدا خفه ت نکنه کیهان ، درد گرفت !
ـ الان من خیلی ترسناکم به نظرت که نمی دونی چی بگی و هول میکنی میگی چای رو بیار ؟ ـ نیستی ینی ؟
خندید : خیلی ترسوعه خانومم !
ـ برو ، باشه ؟ ـ کجا ؟
ـ خونه آقاجون اینا …
ابروهاش بالا پرید : آقا جون ؟
لبخند زدم و گفتم : می خوام خودمو تو دله بابات جا کنم …
چشمکی زدم که با لبخند گفت : حرفشم نزن عزیزم …
ـ کیهان…
ـ مرض ، یاد نگرفتی چای زودتر درست کنی ؟
خواست روشو برگردونه و بیرون بره که دستش رو گرفتم . به سمتم برگشت که گفتم :
تو رو خدا بد باهاش حرف نزن ، خواهش میکنم …
پوفی کشید و از آشپزخونه بیرون رفت . آب جوش اومد که تند سمت گاز رفتم و کیهان صدا بلند کرد : چیکار میکنی دخترم رو ؟ ععع …
ـ وایسا خو پنج دقه ، دارم بازی میکنم باهاشا …
ـ اسباب بازی بچه ی آینده ی خودته نکبت ، با دختره من درست بحرف … کجااا ؟ ـ برم دیگه …
ـ آذین چای درست کرده .
ـ یعنی واسه خاطر چای باید بشینم وگرنه تو که خوشت از من نمیاد …
ـ در اینکه خوشم ازت نمیاد که شکی نیست ، منتها آذین خانوم زحمت کشیده !
ـ تو روحت…
لبخند روی لبام نشست . بعد از اینکه چای دم کشید داخل استکان ها ریختم و سینی به دست به اتاق رفتم . خم شدم و امین استکانی برداشت و سینی رو روی میز گذاشتم و رو به کیهان دست دراز کردم : می خوای بده من تا شما حرف میزنین …
ـ اونوقت جناب عالی کجا میری ؟
معذب لبخند زدم : من تو اتاقم کارم داشتی صدام کن …
اخم غلیظی کرد و گفت : بشین !
بی حرف نشستم . می ترسیدم عصبی بشه … آمین رو داد بغلم و رو به امَین گفت : به حاج خانوم بگو فردا شب میایم . منم غریبه نیستم که آدم بیاد دنبالم و بچه نیستم قهر کنم واسطه بفرسته ، اونم کی رو ؟ تو رو.. فردا شب خدا بخواد هر سه تامون میایم . منو خانومم و دخترم !
کیهان حرف میزد و از هر چهار جمله ش سه تاش تاکید بود که منو آمینم همراهش هستیم
… امین لبخند زد و از جاش بلند شد . کیهان همونطور سرجاش نشسته بود که من از جا بلند شدم برای بدرقه کردن شوهر خواهر آینده م !
در خونه رو باز کرد و قبل از بیرون رفتن به سمتم برگشت : آذین …
بی هوا جواب دادم : جانم !
خجالت زده و دست پاچه بود . می دونستم می خواد معذرت بخواد . اما لبخند زدم و گفتم : حتما شوکه شدی خواهر زنت بشه زن داییت ! اونم منی که از زنت کوچیک ترم …
نگاهم کرد که ادامه دادم : بهتره از حالا به بعد رو جدی بگیریم ، گذشته از یادمون بره
… کیهان تمومه گذشته ی منو نابود کرده.
از ته دلم لبخند زدم : نگران نباش …
لبخندم رو با لبخند جواب داد : خیلی خانومی !
ـ بازم بهمون سَر بزن …
صدای کیهان رو از توی پذیرایی شنیدم : تحویلش نگیر از این به بعد سرمون خراب میشه.. .
لبم رو گاز گرفتم که امین گفت : نترس بابا ، من عادت دارم . هرازگاهی سیم پیچاش قاطی میکنه …
کیهان داد زد : امَین …
ـ جانم …. دارم می رم ، خدافظ …) رو به من ( خدافظ زن دایی !
خندیدم که رفت . در خونه رو بستم و وارد اتاق شدم . صدای دینگ دینگ زنگ تلفنم
اومد . صدای دریافت یه پیامک بود و من بیخیال به سمت تلفنم رفتم که یه شماره ی نا شناس بود . پیام داده بود ) نمی ذارم اینطوری تموم بشه ( …
ته دلم خالی شد و حس کردم رنگم پرید …. صدای کیهان رو شنیدم : چی شده آذین ؟ لبخند بی معنی زدم و گفتم : هیـ .. هیچی …
ـ آخ آخ … آذین بیا که آمین گند زد به هیکلمون !
آمین رو بغل گرفتم . تمومه کیهان درگیر آمین بود و حواسش به رنگ و روی پریده ی من نبود . ترس برم داشته بود و به هیچکسی جز فرزاد شک نداشتم .. آمین رو حموم بردم .
تموم مدت فقط ذهنم کنار همون پیامک بود و بعد از شستن آمین حوله ی تنپوشه خودم رو دورش پیچیدم و بیرونش آوردم .
کیهان جلوی تی وی نشسته بود و شبکه ها رو بالا و پایین میکرد . با شنیدن صدای در حموم به عقب برگشت و سوتی کشید که آمین براش دست و پا زد :
ـ خداوکیلی جون میده عینه مامانش قورتش بدی …
ـ من اصلا هم خوردنی نیستم …
کیهان شیطون و موذی گفت : اتفاقا جدیدا زیادی تپل مپل شدی بچه ….
اخم کردم : آره جدیدا شکم آوردم ….
ـ همینطوریشم دله منو بردی …
لبخند زدم : آقا بذار پنج دقیقه به منم عادت کنه خب … اصلا تو رو این وروجک از کجا دیده ؟
جلو اومد و آمین رو با حوله ی دورش بغل گرفت :
ـ هم تو مهمونی هایی که اون بی ناموس می گرفت هم تو دید و بازدیدام با فروغ منو زیاد دیده ! تازه از امشب تمرین فشرده داریم تا یادش بدم به من بگه بابا …
غمگین گفتم : نزدیک به دوسالشه و هنوز حرف نمیزنه …
خندید : جوجه خانوم کسی باهاش حرف نزده که … اینکه چیزی نیست ، کیانا الدنگ تا سه سالگی حرف نمیزد … غصه نداره که …. اون فرزاد بی شرفم که اصلا انگار نه انگار دختر داره ، که بشینه باهاش حرف بزنه و اینم نطقش باز بشه ..
راجع به فرزاد حرف می زد و من فکرم رفت کنار فرزاد … کنار اینکه ماجرای پیامک رو به کیهان بگم یا نه ؟ ـ کجایی تو آذین .؟ ـ جانم ؟
ـ تو یه چیزیت هست که به من نمیگی …
ـ خوبم ، ببخشید …
ـ میگم فردا باید بریم وسایل بخریم برای آمین ، نمیشه از حوله ی تو و لباسای الانش استفاده کنه همه ش ، می خوام فردا خوش تیپ باشه عشقه بابا …
لبخند زدم و سرمو تکون دادم . به اتاق خودمون رفتیم و من سرم به عوض کردن لباسای آمین گرم بود و کیهان سرش توی لب تاپش بود که گوشیم زنگ خورد . ته دلم خالی شد و به صفحه ی تلفنم زل زدم . نمی دونم چقدر خیره ش بودم تا اینکه صدای کیهان رو شنیدم : آذین … بردار گوشیتو …
با ترس به کیهان نگاه کردم که زل زد به من و رفتارم ….. از روی صندلیش بلند شد و تلفنم رو از روی تخت برداشت و دکمه ی وصل تماس رو زد … کنار گوشش نگهداشت و گفت : الو …
با مکث به سمت من برگشت و نگام کرد . همزمان با تلفن حرف میزد:
ـ سلام ، خوبم … قربانت ، تارخ و بچه ها خوبن ؟ … نه ، اینجاست … داره لباسای آمین رو عوض می کنه … نه ، میگم دستش بنده بگو چیکار داری بگم بهش … حالش خوبه ، ناهار اونا رو دعوت می کنی پس من چی ؟ … اون صدا شوهرته ؟؟ … بهش بگو دو تا آدم عاقل حرف میزنن یه بوقلمون نمیاد وسط فضا رو به هم بزنه …) بلند خندید ( غلط کرد …
خب میگم بهش ، خدافظ …
گوشی رو قطع کرد و روی تخت انداخت . خیالم راحت شد . سعی می کردم به کیهان نگاه نکنم . جورابای آمین رو پاش میکردم که صداش رو شنیدم : آذین …
بدون اینکه نگاش کنم . کارم رو می کردم و جواب دادم : جانم …
ـ آذین خانوم …
ـ جان آقا کیهان …
ـ نگاه کن منو … با توام …
سر بلند کردم : جان …
ـ چی شده ؟
ـ هیـ .. هیچی ، چی بشه ؟
ـ رنگت پرید تلفن زنگ زد ، بدم میاد خر فرضم میکنی … این هزار بار . پرسیدم چی شده ؟
ـ فرزاد رو گفتی پلیسا دنبالشن … بابت تهمتا و اعتیاد من شکایت کردی ؟ ـ آره ، هم اون هم یه مورده دیگه …
ـ چی ؟
ـ منو نپیچون … درست درمون جوابم رو بده …
خم شدم تا گوشی رو از روی تخت بردارم و آمین نق زد . کیهان آمین رو بغل گرفت و لبه ی تخت نشست .
ـ جان خانوم خوشگله .. جان بابایی …
گوشی رو برداشتم و روی پیامک زدم . پیامکی که چند ساعت قبل دستم رسیده بود رو سمتش گرفتم : اینو ببین …
گوشی رو گرفت و خوند . ابروهاش رو بالا داد و با اخم نگام کرد : ۹ و ۴۵ دقیقه ی امشب دستت رسیده و بعد من الان باید بفهمم ؟ ـ کیهان …
ـ خیلی دارم خودم رو کنترل میکنم صدام بالا نره ، اونم از صدقه سر آمینه تو بغلمه …
په فلسفه نباف جواب بده که چرا من باید الان این اس ام اس رو ببینم ؟ ـ به خدا فقط نمی خواستم نگرانت کنم …
ـ د آخه تو بیخود کردی که برای خودت بریدی و دوختی … بعد تو از اون موقع تا الان از ترک دیوارم می ترسی ، زنگ تلفن که دیگه جای خودش رو داره …
ـ تهدید کرده …
ـ جز فرزاد به کسی شک داری ؟ ـ نه … اما …
ـ اما چی ؟
ـ می دونم میاد و دست بر نمی داره …
ـ زر مفت زده ، محل نده به اراجیفه صد من یه غازش … تا ده کیلومتری خونه هم نمی تونه بیاد .
اخم کردم و سوالی پرسیدم:
تو چیکار کردی کیهان ؟ چیکار کردی که انقدر دلت قرصه و آمین رو آوردی ؟ که ترَه خورد نمیکنی برای تهدیدای این شکلی از فرزادی که همه چیز ازش برمیاد …
ـ شما اول این بچه رو بخوابون تا حرف بزنیم…
آمین رو بغل گرفتم و تکون تکونش دادم . هردو روی تخت رو به روی هم نشسته بودیم که کنجکاو و بی صبر پرسیدم : خب ؟ لبخند زد:
ـ سفارش صادر کردن فرش داشتیم . تقریبا ۱۰۰۰ تخته تا ۲۰۰۰ تا . خب من بار اولم نیست و تقریبا ۱۰ سالی هست توی این کارم . ۸ سالش که کلا اونور آب تو فرانسه کار می کردم و ۸ سال کافی بود برای جمع کردن اعتبار و اینکه یه تعداد خواهانه دائمی داشته باشم تا بخوان باهام معامله کنن … اونا هم دنبال یه طرف حسابه مطمعنا که بهشون سود بده و سر مبادله که میشه اذیت نشن … خصوصا من برای بیشتر جذب کردن آدمای اونوره آبی تا باهام مشتاق باشن باهام معامله کنن کارای گمرکی توی ایران و توی مسیر رو خودم به عهده
میگیرم و چون یه شعبه توی خوده فرانسه داریم مسئله ای پیش نمیاد . فرزاد دندون گِرد و طماعه … بوی پول که مشامش خورد خواست معامله کنه و از اون جایی که فکر میکرد کاملا دور تو رو خط کشیدم و کمی برای دوستیه بیشتر بهش نزدیک شدم خواست این وسط یه برُدی بکنه … خواست معامله کنه و فرش صادر کنه … اینطوری که فرش از من باشه ، رفت و آمد و گمرک و بحث و مذاکره از اون باشه … یعنی اینطوری که من فقط فرشا رو از انبار دربیارم بدم دستش … اون به اعتبار حرف من رفت و مذاکره کرد . بین گفته هاشم از اسمه من استفاده کرد تا خوب نون رو به تنور بچسبونه و این وسط پول پارو کنه … اگرم دلش خواست ۲۰ درصد از سود معامله رو به من بده و اصل پوله فرشارو … میره و میاد و حرف میزنه و مذاکره می کنه … ۵۰ درصد پول رو پیش پیش می گیره و وقت معامله میره از انبار فرش برداره برای بارگیری و اینا ، منتها توی انبار پشه هم پر نمی زنه و می فهمه روی جنسی که نیست معامله کرده و حالا باید تقریبا به دلار ۲ میلیارد پرداخت کنه ، که میشه اصل پول فرشا و خسارت لغو قرار داد با خارجی ها … فرانسوی ها هم که می فهمن این آدم یه کلاشه دروغگوعه از طریق پلیس و شریکشون توی ایران شکایت میکنن تا
پولشون زنده بشه ، این وسط منم شکایت میکنم چون از اعتباره من و به نام من پیش رفته برای معامله و این خدشه دار کردن اسمه تجاریه من به حساب میاد و خودش یه جرمه .. از طرفی هم وکیله تو به جرم تهمت و توهین ازش شکایت کرده … حالا حالا ها باید فرار کنه و من با سرهنگ عظیمی در مورد ازدواجمون و تو حرف زدم و قرار شده تا یه مدت مامور بذاره جلوی در …. گوشیش شنود میشه و ردیابی که خب یه جو عقل تو سرش هست که روشنش نکنه !
با دهنه باز بهش خیره بودم . این همه برنامه و نقشه ی بی نقص واقعا بی نظیر بود .
لبخندش گشاد تر شد و گفت :
ـ آقا فرزادت رد صلاحیت میشه برای بزرگ کردن آمین … مطمعن باش خودشم هیچوقت نمیره پیشه پلیس تا برای نبودنه آمین شکایت کنه ازت … حداقلش اینه که قانونی نمی تونه آمین رو ازت بگیره .. مگه اینکه پاش کج بره که اون دیگه بدتر گیر می افته و صد در صد نمیتونه آمین رو داشته باشه ! بازم سوالی هست ؟ خندیدم : مگه جای سوال گذاشتی برام ؟
ـ پس خانوم خانوما اخماش رو باز کنه و با خیاله راحت بخوابه … نه ، یعنی بخوابیم !
چشمکی چاشنی جمله ش کرد و خندیدم : تو درست بشو نیستی !
آمین رو خوابوندم و روی تخت گذاشتم . تموم مدت کیهان باز سرش تو لب تاپش بود که از تخت پایین اومدم و توجهش جلب شد که گفتم:
ـ برم مسواک بزنم … آمینم که خوابه … تو روی تخت بخواب من توی پذیرایی …
لبخند کجی زد و گفت : الان داری پیش پیش برای خودت برنامه می ریزی ؟ شیطون خندیدم : تابلو بود ؟ ـ خییییلی …
با خنده بیرون رفتم . مسواک زدم و برگشتم . به آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز
کردم ، دو به شک بودم که برای شب آب بردارم یا آب میوه که دستی دور شکمم حلقه شد و چونه ش روی شونه م افتاد . حس لذتی که داشتم حتی توانه بستن در یخچال رو بهم نداد …
ـ شامپو بدنت رو دوست دارم …
ـ خودم خوش بو هستم شازده … نچسبون به شامپو بدن …
خندید و لبش رو روی گردنم گذاشت و بوسه ی نرمی زد : فکر کردی می ذارم فرار کنی ؟
ـ نه … چون واقعا دوست ندارم فرار کنم !
گرمم شد چون خجالت کشیدم . بی پرده حرف زده بودم و از تمایل براش گفته بودم .
حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد :
ـ می دونی چند وقته آرزو دارم که از دستم فرار نکنی ؟
در یخچال رو بستم و همونطور که دستش دورم حلقه بود عقب برگشتم . دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم :
ـ من فرار نکردم کیهان ، هیچوقت فرار نکردم ! فقط دوست داشتم یه آدمی خیلی بهتر از من … خیلی موفق تر از من که هیچ حاشیه ای نداره برات خانومی کنه !
خم شد و بینش رو مماس بینیم کرد . زل زد توی چشمام و گفت :
ـ من همین لپ گلیه خیلی ریزه با حاشیه های دورش رو می خوام که برام خانومی کنه .
تو از کی اجازه گرفتی که برای من تعیین تکلیف کنی ؟ خندیدم و رو نوک پا بلند شدم . نرم لبش رو بوسیدم و گفتم:
ـ اونقدری دوستت دارم که جون بدم برات ، خانومی کردن که دیگه کاری نداره !
یه دستش دورم حلقه بود و من به همون دستش تکیه کرده بودم و با دست دیگه ش دکمه ی اول پیراهنم رو باز کرد … خم شد و حنجره م رو بوسید ….
*
صدای زنگ در می اومد . کمی توی جام جابه جا شدم . صدای گریه ی بچه می اومد …
آمین بود . تند بلند شدم . کیهان هنوز غرق خواب بود . بیچاره حتما کلی دستش درد گرفته که شب تا صبح بازوش زیر سر من بود .
آمین رو کمی با فاصله سمت دیگه ی کیهان گذاشته بودیم که از تخت پایین اومدم و تاپم رو سر سری تنم کردم با هول یه شلوار راحتی برداشتم و پام کردم . آمین هنوز داشت گریه میکرد . کیهان از این پهلو به اون پهلو شد و من آمین رو بغل گرفتم : جان مامان ؟ جانم ؟
…. کیهان ، کیهان پاشو در می زنن …
با چشمای خواب آلو روی تخت نشست و گفت : کدوم نره خری اوله صبح میاد ؟ به ساعت نگاه کردم : وااای کیهان ، ساعت ۱۰ و نیمه …
از جاش بلند شد و تیشرتش که پایین تخت افتاده بود رو خواب آلود تنش کرد . با دیدن هیکل بی نقصش گفتم : الهی دورت بگردم و بر نگردم …
سمتم برگشت … جلو اومد و نرم لبم رو بوسید و گفت : الان وقته بیدار شدنه آمین بود آخه ؟
خندیدم که با خنده از اتاق بیرون رفت …. آمین رو تکون تکون می دادم : الهی فدات بشم
، گشنه شدی ؟ الان میبرم صبحونه می خوریم با بابایی !!
وقتی کیهان رو پدر آمین حس می کردم از خوشی روی ابرا بودم . صدای سلام و
احوالپرسی ها رو می شنیدم . با شنیدن صدای آیدا با لبخند از اتاق بیرون رفتم که چشمام با دیدنه امَین گشاد شد . کیهان به سمتم برگشت و با دیدن ظاهرم دهنش باز موند .
آیدا خندید و امَین نگاهش رو سمت کیهان کِش داد : فکر کنم اضافه کاری داشتین !
کیهان پس گردنی به امَین زد و من تند به اتاق برگشتم …
ـ خاک بر سرم .. خاک تو سرم … چه گندی زدم ….
از خجالت دور خودم می چرخیدم که در اتاق باز شد و آیدا داخل اومد . هنوز می خندیدو گفت : آبرومون رو تو که بردی نفله !
آمین رو بغلش دادم و گفتم : دید … دید آره ؟ ـ نه نامزدم کوره آخه !
اخم کردم : مرض ، الان وقته شوخیه ؟!
این بار ضربه ای به در خورد و کیهان داخل اومد . با عشق نگام کردو گفت : الهی فدای خانومه سر به هوام ، نمیای صبحونه بدی آقاتون کوفت کنه ؟!
اخم کردم : تو نباید بگی کی اومده ؟
کیهان خندید : ببخشید که من تازه درو باز کردم !
چیزی نگفتم که چشمک زد و بیرون رفت … تموم مدت آیدا نگاهمون می کرد . سمت کمد لباسم رفتم و غر زدم : آبروم رفت …
درکمد رو باز کردم . یه تونیک توسی با ساپورت مشکی بیرون کشیدم و به عقب برگشتم
. آیدا روی گونه ش رو اشک گرفته بود و آمین دستش توی دهنش بود . وا رفته گفتم:
ـ چی شده آیدا ؟ سیمین خوبه ؟
لبه ی تخت نشست و گفت : جدی نگیر ، اشک خوشحالیه !
همونطور که لباس عوض می کردم : برا چی خوشحالی ؟ خیر باشه …
ـ واسه توی نکبت ، این دیگه سوال داره ؟!
لبخند زدم و گفتم : دیگه خجالت نمیکشی که من خواهرتم ؟ ـ نیومدم اینجا تا تیکه بندازی !
ـ منم اینو به قصد تیکه نگفتم ، فقط گلایه کردم !
ـ کی می دونست فرزاد عوضیه ؟ ـ سیمین و کیهان !
ـ آذین …
ـ جانم خواهری ؟ خب تو سوال پرسیدی منم جواب دادم !
ـ کیهان رو از کِی می شناسی ؟ ـ هشت سال پیش …
ـ چرا نگفتی ؟
ـ که انَگه هرزگی بخورم و بشنوم که حتما یه جای کارم می لنگه و با این پسر و با اون پسرم آوازه ی توی فامیل و یه مشت حَرافه خاله زنک بشه ؟ خندیدم و به تمسخر گفتم :
ـ حالا بگو کی فکرشو می کرد که کیهان خانه چشم دربیار از معرکه بودن دست بذاره روی منه شُ ُهره ی خاص و عام از لحاظ بی آبرویی ؟!
آمین نق زد و من حاضر آماده جلو رفتم . از بغله آیدا گرفتمش و حس می کردم دلم داره زیر و رو میشه … به شام نخوردنه دیشب ربطش دادم و با خودم گفتم حتمی گشنمه …
گفتم : بریم یه چی درست کنم کیهان و آمین هلاک شدن …
از اتاق بیرون زدم و آیدا دنبالم اومد . امَین با دیدنم لبخند پت و پهنی زد : سلام مجدد زندایی !
خندیدم : مسخره ، نگو زندایی حس میکنم پیر شدم …
کیهان از آشپزخونه بیرون اومد : چای درست کردم ، زحمت میز رو دیگه تو بکش …
ـ چشم …
جلو اومد و آمین خودش رو توی بغلش پرت کرد : ای امَین فدای قد و بالای دختره نازم .
خوبی بابایی ؟
آمین صداهای نامعلومی در می آورد و استرس گرفته بودم برای این دیر به حرف
اومدنش … سمت آشپزخونه رفتم و میز رو چیدم . امَین و کیهان هم داخل اومدن . کیهان مثل همیشه آمین رو یه وری روی زانوی راستش گذاشته بود و با دست آزادش آمین هرچی می خواست رو دستش می داد تا بازی کنه … آیدا و امَین هم کنار هم نشسته بودن .
ـ کیهان ، آمین رو بده یه چیزی بخور …
آیدا چایش رو مزه کرد : من نمی فهمم شما دو تا دقیقا توی اون شرکت نقشه چی رو دارین که اصلا هم شرکت نمیرین ؟ کیهان ـ من که تو ماه عسلم !
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم که خیلی جدی گفت : چیه ؟ تازه دارم بلیط جور میکنم بریم فرانسه یا اصلا هرجا تو بگی …
لبخند گشادی زدم : مشهد !
ابروی کیهان بالا پرید و آیدا گفت : از اولش یه تخته ش کم بود !
امَین خندید : چرا شما دوتا تا اصلا شبیه هم نیستین ؟
کیهان روی سر آمین رو بوسید : آذینه من شبیه هیچکس نیست !
امَین به سمت آیدا برگشت : به نظرت منم بگم آیدای من شبیه هیچکس نیست ضایه س ؟ آیدا ـ ولش کن ، اصلا به قیافه ت نمیاد از این حرفا بزنی !
خندیدم که امَین شونه بالا انداخت : مردم زن دارن ما هم زن داریم ….
کیهان ـ آیدا بدبختم همچین شوهره آشه دهن سوزی گیرش نیومده !
ـ کیهان !
به سمتم برگشت : جاانه کیهان …
لبم رو گاز گرفتم که خم شد و بیخ گوشم گفت : ناخونک به خوراکه من نزن !
چشام گشاد شد و سرخ شدم . آیدا قهقهه زد : نشنیده می تونم بگم خیلی حرفش بوقدار بوده !
کیهان شونه بالا انداخت و من محل ندادم . کیهانه بی حیا …
اولین لقمه رو که توی دهنم گذاشتم دل و روده م انگار پیچید به هم … تند از سر میز بلندشدم و به سرویس رفتم … خسته شده بودم از این حالت تهوع های گاه و بیگاه … توی سرویس مونده بودم که یکی به در کوبید و پشت بدش صدای کیهان رو شنیدم :
ـ آذین … آذین درو باز کن …
دست و روم رو شستم و درو باز کردم … کیهان نگران پرسید : چی شده ؟ دستم رو روی شکمم گذاشتم و گفتم : خیلی گشنمه خب …
پوفی میکشه و سمت آشپزخونه میره … منم دنبالش راه می افتم که طبق معمول غر میزنه … از اون غر زدنایی که خوشم میاد …
ـ باس حتمی ساعته غذات رو هم چک کنم ؟ … ینی من حواسم به تو نباشه خودت حواست به خودت نیست ؟
خندیدم و کنار هم نشستیم ….
بعد از صبحونه میز رو جمع کردم که صدای زنگ تلفن خونه اومد . خواستم تلفن رو
بردارم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم رو شنیدم . آیدا تلفن رو برداشت و منو کیهان همزمان سراغ گوشیه من رفتیم . اینبار از یه خط دیگه پیام اومده بود :
ـ نمی ذارم مزه ی خوشی زیر دندونت بره ، منتظرم باش !
وا رفتم روی مبل نشستم ، کیهان دستی پشت گردنش کشید و آمین روی مبل نشسته بود و جیغ جیغ می کرد .
امَین ـچی شده ؟
کیهان تند گفت : هیچی …
آیدا تلفن رو گذاشت روی دستگاه : کیمیا بود ، ) رو به من ( تو ناهار دعوت بودی که

من حتی نمی تونستم جواب آیدا رو بدم که کیهان گفت : الان که همه دوره همیم ، زنگبزن تارخ و کیمیا هم بیان !
آیدا ـ وا ، من زنگ بزنم بگم ناهار بیاین خونه ی خواهرم ؟ کیهان ـ آذین پاشو تو زنگ بزن …
با رنگ و رو پریده به کیهان نگاه کردم . من تازه اندازه ی یه روز بود که خوشبخت بودم . زهر کرده بود این خوشیم رو … فرزاد بود ؟ آره ، فرزاد بود …. خوده لعنتیش بود .
بغض کرده نگاهم رو از کیهان گرفتم و به زمین خیره شدم . اگه بیاد ؟
باز سر بلند کردم و این بار به آمین نگاه کردم . یعنی می شد تا آخر عمرم آمین رو داشته باشم ؟
امَین ـ حالت خوبه آذین ؟
سمت صدا برگشتم و بی حواس گفتم : نه ، نه اصلا !
کیهان جلوی پام روی زمین زانو زد و دستام رو که روی زانوهام بود رو توی دستاش گرفت : منو نگا ..
بی حواس هنوز خیره بودم به امَین که صدا بلند کرد : با توام میگم منو نگا …
بهش نگاه کردم و حرکت مردمک های چشمام برابر شد با ریختن اشکم و نالیدم : کیهان

ـ گفتم چیزی نمیشه ، گفتم یا نگفتم ؟
ـ میاد … آمینم رو میگیره … تو رو می گیره . باز روزم رو سیاه میکنه ، من … من میشناسمش کیهان!
عصبی بلند شد و صدا بلند کرد : گه خورده بیاد . با چه زبونی حالیت کنم من ؟ آمین به گریه افتاد و آیدا خواست بلندش کنه که کیهان زودتر سمتش رفت و بغلش کرد .
سرش رو به سرش تکیه داد و لب زد : ببخش بابا … ببخشید دخترم … بابایی گریه نکن …
آمین به بغل به اتاقش رفت که آیدا گفت: فرزاده ؟
ـ تهدید میکنه … خطش رو نمیشناسم ، جز فرزاد کی می تونه باشه ؟… می ترسم ازش
….
امَین : خدا لعنتش کنه …
صدای آیدا رو شنیدم : نه ، ما خونه ی آذین ایناییم … میگه شما بیاین اینجا ..
دستم رو دراز کردم تا گوشی رو دستم بده . زشت بود آیدا برای خونه ی من مهمون دعوت کنه و خودم مستقیما به کیمیا نگم . تلفن رو دستم داد که کنار گوشم گذاشتم : الو کیمیا

ـ وا … تو چرا صدات گرفته ؟
صدای تارخ رو شنیدم : اول سلام کن خانومم … سلام چیزه خوبیه ….
لبخند ملایمی زدم که باز کیمیا گفت : سلام … میگم چرا نیومدین ؟
به اصرار اونا قبول کردن و اومدن … خونه شلوغ شده بود و من خانوم خونه شده بودم .
استرس و اضطرابم از پیام های تهدید آمیز یه سمت و امشب رفتن خونه ی پدری کیهان هم سمته دیگه داشت کلافه م می کرد .
آیدا و کیمیا مسئول تهیه ناهار شده بودن و من آمین به بغل روی مبل نشسته بودم . حرف هاشون رو نمی فهمیدم و بیشتر کیهان با اونا مشغول حرف زدن بود . درکم میکردن و گاهی با دلسوزی نگام میکردن . انگار اونام به این باور رسیده بودن که که خوشی و خوشبختی توی زندگی من معنی نداره !
غروب بود که همه شون آماده شدن و من هنوز اندر خَم انتخاب کردن لباسم برای مهمونی بودم .
استرس داشتم و از ظهر هی از داخل لبم رو می جویدم و با خودم میگفتم توی بهترین حالت حمیده از خونه پرتم میکنه بیرون !
لباسا رو یکی یکی رد میکردم که در اتاق باز شد . کیهان یه تیشرت آستین بلند سفید پوشیده بود که درشت تر نشونش می داد با یه جینه یخی ! با دیدنم داخل اومد و در و بست .
ـ تو هنوز آماده نشدی ؟ ـ چی بپوشم آخه ؟ لبخند مهربونی زد و جلو اومد . بازوهام رو گرفت و خیره به چشمام گفت : هرچی که همیشه می پوشی.
ـ آخه …
ـ آخه نداره … تو فقط خودت باش … همونی که من عاشقش شدم . دیگه بقیه ش مهم نیست . نه که مهم نباشه ، منظورم اینه که مطمعنم عاشقه همینی که هستی می شن ! بعدشم قرار نیست بریم بمب هوا کنیم ، میریم مهمونی و برمیگردیم ، ترسه چی برداشته تو رو ؟!
ـ اگه … اگه منو نخوان ؟
ـ اونا تو رو می خوان ، غصه ی اینو نخور … باشه ؟
فقط نگاهش کردم که جلو اومد و پیشونیم رو بوسید : اینطوری نگام نکن الان یه دور قورتت میدم !
خندیدم و عقب هلش دادم : برو بیرون زشته همه منتظرن توام وقته منو میگیری …
با خنده بیرون رفت و سعی کردم حرفه کیهان رو آویزه ی گوشم کنم . یه مانتوی کِرِم رنگ کتانه ساده با جین مشکی … بیشتر اداری بود . اما من سادگی رو دوست داشتم .
کمی ریمل و بعدش کمی رژ ! کافی بود … از اتاق که بیرون زدم تقریبا چشمای همه گشاد شده بود و اولین نفر آیدا به حرف اومد : مگه داری میری اداره ؟ تارخ ـ دوساعته ما رو کاشتی گفتیم الان ملکه الیزابت از اتاق بیرون میاد !
کیهان که آمین رو برعکس رو ساعدش گرفته بود جلو اومد و دستم رو گرفت : ملکه آذین تشریف آوردن و پادشاه خونه هم راضیه !
تارخ ـ کاملا غیر مستقیم داره میگه گور بابای نا راضی !
امَین ـ والا همچین غیر مستقیمم نبود !
کیمیا ـ بریم دیگه ، مامان ده بار زنگ زده ….
آیدا ـ بیچاره می ترسه کیهان منصرف بشه …
تارخ ـ جمع کنین بریم ..
پایین رفتیم و توی ماشین جا گرفتیم . آمین روی پای کیهان نشسته بود و جیغ جیغ می کرد .
ـ بدش به من حواست به رانندگیت باشه …
کیهان فرمون رو چرخوند و گفت : حواست هست داری خیلی تو کار منو دخترم دخالت میکنی ؟
چشام چارتا شد : کیهان خان داری لجه منو در میاریا !
ـ ای من به فدای لجه تو که الان در اومده ، به کاره منو دخترم کار نداشته باش خب …
خندیدم : اصلا به من چه …
جلوی یه خونه ی ویلایی نگه داشت . پر استرس زل زده بودم به ورودی ساختمون و سرایدار در رو باز کرد و خیلی خوشرو به کیهان خوش آمد گفت .
کیهان ماشین رو داخل برد و چشمم به یه خونه ی ویلایی افتاد که توی حیاطش یه چند
تایی ماشین بود . کیمیا از قبل به من گفته بود که فعلا خواهر برادراش با همسراشون می خوان باهام آشنا بشن و من نمی فهمیدم معنی این فعلا که گفته بود ، چی بود .
کیهان ماشین رو پارک کرد و پیاده شد . دور زد و در سمت من رو باز کرد . من فقط با چشمای ترسیده و تقریبا بغض کرده بهش خیره شده بودم که خم شد . دستاش رو روی زانوهاش گذاشت و منو نگاه کرد : به امید خدا داریم میریم سلاخی که انقدر خشکت زده ؟ آب دهنم رو قورت دادم : کم از سلاخیه برام ، به نظرت ؟
ـ من هستم ، حواسم هست … باز بهم اعتماد نداری ؟
آمین خودش رو می کشید تا کیهان بغلش کنه . کیهان با خنده دستش رو دراز کرد تا بگیرتش که آمین رو عقب کشیدم : نمی خواد تو بغل بگیری …
اخم کرد : یعنی چی نمی خواد من بغل بگیرم …
ـ نمی خواد تو امشب بغلش بگیری ، میگم … یعنی میگم شاید بدشون بیـ …
ـ الان یه کار دسته تو و خودم می دما ، کم چرت و پرت بگو….
آمین رو ازم گرفت و با اخم گفت : پیاده شو زشته …
دو دل و ناراضی پیاده شدم . پشیمون شده بودم از اومدن . اگه باز بشه بساطی که اون روز تو خونه راه افتاده بود چی ؟
دل آشوبه بودم . کیهان دستم رو گرفت . بقیه داخل رفته بودن و فقط ما مونده بودیم . از پله ها بالا رفتیم و بعد از عوض کردن کفش هامون با دمپایی رو فرشیا داخل رفتیم . با اینکه کیهان دستم رو گرفته بود اما یه قدم از اون عقب تر راه می رفتم .
شکله بچه هایی رو داشتم که توی مهمونی خونه ی یه آدم غریبه پشت سر باباهاشون قایم می شن . کیهان همیشه پناه بود و من دلم می رفت برای این پناهی که می پرستیدمش !
از راهروی باریک گذشتیم و جلومون سالن پذیرایی مشخص شد که سر و صدای زیادی ازش می اومد . با ورود ما همه ساکت شدن و به ما نگاه کردن .
کیهان دستم رو فشار خفیفی داد و کمی جلو کشید . به معنای اینکه از پناهم بیرون بیام و ببینم چه خبره … گوش کردم و بیرون اومدم . آمینی که همیشه ساکت بود حالا به جیغ جیغ و خنده دراومده بود .
ـ سـ … سلام !
کیهان ـ سلام …
حمیده فقط نگاهمون می کرد که آقاجون جلو اومد . به کیهان نگاه نکرد و مستقیم جلوی من ایستاد . نیم قدم عقب رفتم و سرم رو انداخته بودم پایین . با دست دیگه م بند کیفم رو گرفته بودم و لبم رو گاز گرفتم . داشتم می مردم و منتظر بودم هر آن هرچی از دهنش درمیاد بهم بگه ….
ـ سلام دخترم ، خوش اومدی …
ابروهام بالا پرید و سرم رو بلند کردم . دخترم ؟ به من گفته بود دخترم … نمی دونستم
چی بگم و به کیهان نگاه کردم که خندید و گفت : قشنگ خودش رو آماده کرده بود که مفصل کتک بخوره !
آقا جون اخم کرد : قدیما شرمی بود ، حیایی بود آقا کیهان ..
کیهان خندید : به بابام رفتم … حالا خوبه همه ی خاطراتتون رو شنیدما !
خجالت کشیدم و چیزی نگفتم … آقاجون لبخند زد و گفت : تبریک میگم …
سر بلند کردم و با تعجب نگاش کردم که با مهربونی نگاهم کرد : اجازه میدی برات پدری کنم ؟
با ذوق گفتم : میشه ؟
آقاجون با همون لبخند و کمی ترحم قاطیه چشماش گفت : چرا نشه ؟ دیانا ، کیانا ، کیمیا ، آذین …
تارخ ـ کیهانم بوقه خداروشکر …
آقا جون پس گردنی به تارخ زد : پدرسوخته ، کم آتیش بسوزون …
کیهان دستم رو ول کرد و دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و منو به خودش نزدیک تر
کرد . گفت : خجالت نکش خانومم ، من به بابام رفتم . سر فرصت تعریف میکنم که چه آتیش پاره ای بوده …
آقا جون ـ نخیر ، انگاری دلت می خواد حالا حالا ها دنباله آذین بدویی …
تارخ ـ آخ کیهان الان بگو غلط کردم وگرنه عینه من که مثه سگ پا سوخته دنباله آقاجونت بودم کیمیا رو بده بهم باید عینه سگپاسوخته بدویی دنبالش تا آذین رو بده بهت …
کیهان کمی فاصله گرفت و گفت : من که مثه تارخ جعل لق نیستم آقاجون ، من مرده زندگی ام … راحت دخترت رو به من بسپر !
از این همه نزدیکی خجالت کشیدم و قدمی دور شدم از کیهان که کیهان نگام کرد : آب نشی یه وقت !
خجالت کشیدنم رو به روم آورده بود . لبم رو گاز گرفتم که آقا جون گفت : دخترم رو اذیت نکن پسر .. همه مثه منو تو بی حیا نیستن که . …
کیهان دور شد و آمین رو تنگ بغل کرد : تو باش و دخترت ، منم و دخترم !
زیر چشمی حمیده رو دید زدم که داشت ما رو نگاه می کرد . اصلا همه ما رو نگاه می کردن و هنوز سر پا بودن . که کیهان روی مبل نشست و گفت : تعارف نکین خونه ی خودتونه …
پرنیا ـ دایی ، نی نی می خنده ….
کیهان ـ آره دایی ، یه پدر سوخته ایه که نگو ..
کیمیا ـ به بچه م حرف بد یاد نده …
کیهان ـ مظهر حرفه بد توی خونته بعد با من بحث میکنی ؟ کیمیا ـ تارخ اصلا ادب بوده بعد هویت پیدا کرده …
تارخ قهقهه زد و کنار کیمیا جا گرفت . همه خندیدن و روی مبلا نشستن که کیهان کمی خودش رو سمت دیگه ی مبل کشید و با عشق نگام کرد : بیا خانومم ، بیا بشین !
معذب جلو رفتم و کنار کیهان جا گرفتم . کیانا بهم زل زده بود و بی هوا پرسید:
ـ تو همون عشقه کیهان بودی ؟
سکوت جمع رو گرفت که به زور لبخند زدم . من امشب حرف کم می آوردم و عجیب توی این جمع حسه غریبگی می کردم و جای من کیهان جواب داد : آره …
کیانا ـ خب … خب یعنی چطوری ؟ اصلا تو به مامان معرفیش نکرده بودی …
ـ خیلی بچه بود …
دیانا ـ اما الان بزرگ شده !
کیهان ـ بزرگ و دوست داشتنی تر …
پدر امَین ـ انگاری بدجوری بهش باختی …
کیهان ـ اتفاقا هشت سال پیش باخته بودم ، الان برُدمَش !
دیانا ـ با هم زندگی می کنین ؟ کیهان ـ دو سه ماهی میشه تقریبا !
دیانا ـ باورم نمیشه کیهان ، اصلا باورم نمیشه ، چطور تونستی ؟ کیهان اخم کرد : چی رو چطور تونستم ؟
دیانا ـ بدونه من ، بدونه مامان ، اصلا کسی هم می دونست ؟ کیهان ـ می گفتم ، چی میشد ؟
آمین نق می زد که دست بردم تا از کیهان بگیرم . خودش رو عقب می کشید و بغلم نمی اومد کیهان سمتم برگشت : چی کار داری بچه دو دقه نشسته ؟ دیانا پوزخند زد : انگاری میخش رو هم محکم کوبیده …
کیهان ـ بهت اجازه نمیدم توی زندگی من دخالت کنی !
آقا جون ـ کافیه …
دیانا پشت چشمی نازک کرد و کیانا گفت : یعنی واقعا تو آذین رو از هشت سال پیش دوست داشتی ؟ از همون موقع که سر خواستگاری نرفتنه دختر خاله با مامان بحثت شد ؟ کیهان کلافه نگاهش کرد : تو مثل اینکه قسم آیه قرآن باید بخورم بدونی این همون دختره

حمیده ـ دخترا ، نمی خواین شام رو آماده کنین ؟ کیانا ـ مامان داریم حرف می زنیم ، کو تا شام ؟ تارخ ـ ورپریده خانوم ، ما مردیم از گشنگی …
کیانا ـ کیمیا شوهرت کارت داره …
کیهان ـ پاشو بعدا فوضولی کن جوابت رو بدم ….
همه خانوما بلند شدن و به سمت آشپزخونه رفتن که آیدا سمتم اومد : تو نمی خوای پاشی
؟
نگاش کردم . من حتی نمی خواستم از کنار کیهان تکون بخورم . ناراضی به آیدا نگاه کردم . کیهان به جای من جواب داد : خانومم اولین بارشه اومده … ولش کن بابا …
آیدا اخم کرد . خم شد ودستم رو گرفت . از جا بلندم کرد ، رو به کیهان جواب داد : روی عروسمون باید باز بشه !
آقا جون با تحسین به آیدا نگاه می کرد و با اخم به سمت کیهان برگشت : تو کار خانوما دخالت نکن ….
آیدا جلوتر از من راه می رفت که به کیهان گفتم : اذیتت کرد بهم بگو !
کیهان ـ باشه عزیزم …
به دنبال آیدا راه افتادم که با صدای ملایمی گفت : به دیانا محل نده ، حاج خانوم خودش پشیمونه ، اوضاع رو برای خودت سخت نکن …
لبم رو گاز گرفتم و چیزی نگفتم … وارد آشپزخونه ی خونه شدیم … هرکسی کاری
انجام می داد . حمیده به سمتمون برگشت . من ازش خجالت می کشیدم . با لبخند جلو اومد و دستم رو گرفت:
ـ بشین اینجا عزیزم …
تعجب کردم . به زور لبخند زدم و صندلی که نشونم داد رو عقب کشیدم و نشستم . کیانا ظرف سالاد رو از یخچال بیرون آورد و روی میز گذاشت ، با کنجکاوی پرسید : کیهان خیلی خشنه ؟ منظورم اینه که چطوری این همه عاشق شده ؟
با تعجب نگاهش کردم که حمیده جواب داد : آخه تو چیکار داری ؟
کیانا ـ خدایی برای خودتم سوال نشده ؟ کیهان و این همه عاشقی ؟ دیدی تو مهمونیه لاله چطور آبروش رو برد ؟ کیهان اصلا این مدلی نبود …
حمیده ـ خدا لعنتش کنه ، می خواست سر پسرم کلاه بذاره … شریکه دزد بود و رفیقه قافله ..
دیانا ـ نه مادره من ، هم خر رو می خواست هم خرما رو …. دختره ی بی آبرو …. ) رو به من ( زنداداشتون چی شد ؟ طلاقش نداد داداشت ؟
مونده بودم چه جوابی بدم که آیدا گفت : والا نمی دونیم ، آخه ما که خواهرشیم دلیلی نداره دخالت کنیم تو زندگیشون مادر جون !!
چشمام گشاد شد ، چقدر قشنگ عروس و مادر شوهر به هم می خوردن !
دیانا تیکه انداخته بود و آیدا کاملا درشت بارش کرده بود . پوفی کشیدم . آیدین و خانواده
م به جز سیمین واقعا برا مهم نبودن … جوابی به گفت و گوی اونا ندادم . دیانا شیمشیرش رو از رو بسته بود ، بیچاره آیدا …. حمیده چی ؟
نگاش کردم . داشت غذا رو هم می زد و هر از گاهی به دیانا چشم غره می رفت !
مشغول بردن وسایل توی سالن بودیم که امَین با هول وارد شد : آیدا …
آیدا ـ جانم عزیزم ؟ ـ میگم … میگم که ….
آیدا اخم کرد : چی شده امَین ؟
امَین ـ بابات …
لیوان از دست آیدا افتاد و با هول و رنگ و روی پریده پرسید : بابام چی ؟
امَین به من نگاه کرد … به منی که بی تفاوت مکالمه شون رو نگاه می کردم . برعکسه آیدا نه هول شدم و نه نگران … فقط نگاه کردم ! آیدا ظرف رو روی میز ول کرد . از آشپزخونه بیرون رفت . دیانا روی گونه ش کوبید : خاک به سرم ، احمد آقا چش شده ؟ کیانا تند بیرون رفت : آیدا … آیدا …
کیمیا هم دنبالشون …. همه هول و ولا افتاده بودن و من فقط روی صندلیم نشسته بودم .
حمیده بهم خیره شده بود .
شاید فکر می کرد آدمه بدی ام … شاید فکر می کرد آقا احمد چه قدر گناه داره که من
دخترشم .. اما مهم نبود … همین گیر و دار بود که کیهان به آشپزخونه اومد با دیدنش نا خود آگاه لبخند زدم و جوابم رو با لبخند داد : فکر کردم توام بزنی تو سر و صورته خودت …
نگاهم رو به در و دیوار دوختم و با لبخند مسخره ای گفتم : من چرا ؟ بابای آیداس حق داره … بابای من که نیست …
کیهان فقط نگام کرد . نه منع کرد ، نه دعوا کرد …. صدای حمیده خانوم رو شنیدم : نمی خوای ببینی چه به روزش اومده ؟
آب دهنم رو قورت دادم . چون نمی خواستم بغضم رو حس کنه … هرچند جمع شدن اشک تو کاسه ی چشمم رو می دید … سعی کردم طبیعی باشم ، طبیعی جواب دادم :
ـ که چی بشه ؟
ـ که ببینی خدا چطور جوابش رو داده ؟
ـ از بدیه حالش خوشحال نمیشم ، اما ناراحتم نمیشم … رفتنم دردی رو دوا نمیکنه …
کیهان ـ اما سیمین تنهاس …
تند به سمت کیهان برگشتم . سیمین ؟ چرا یادش نکرده بودم اصلا ؟ لبم رو گاز گرفتم و با استرس بلند شدم : سیمین ؟ سیمین چشه مگه ؟
ـ تو بیمارستان تنهاس ، آیدینم این وسط قوزه بالا قوز شده !
ـ بریم کیهان ؟ میشه بریم ؟
کیهان سمت مادرش برگشت : اشکالی نداره بریم ، آخره شب بیایم ؟
حمیده لبخند مهربونی زد : دورت بگردم مادر ، شما برین هر ساعتی شد برگردین ، بچه رو نبرین بیمارستانا … هواش خوب نیست مریض میشه …
به حمیده نگاه کردم . منظورش آمین بود . حمیده درک کرده بود ؟ اصلا پشیمون بود ؟ آمین نوه ش نبود … وقتی نگاهم رو دید لبخند زد :
ـ شامتون رو می ذارم توی یخچال … نگرانه آمینم نباشین …
سری تکون دادم . هنوز نمی دونستم واقعا تو دلش چی می گذره ! چیزی نگفتم و همراه با کیهان بیرون اومدیم .
کیهان ـ کیمیا ، کیمیا …
کیمیا ـ جانم …
کیهان ـ آمینم کنار وروجکات نگه می داری ده دقه بریم بیایم ؟
کیمیا بغلش رو باز کرد و آمین رو گرفت . آمین نق می زد … لعنتی انگار کیهان همه چیزش شده بود و اصلا من به چشمش نمی اومدم … حسود شده بودم … وای خدایا …
با همه خداحافظی کردیم و با کیهان سوار ماشین شدیم . سمت بیمارستان می رفت . امَین و آیدا زودتر از ما راه افتاده بودن . سمت پنجره برگشته بودم و با خودم فکر می کردم حالا که می رم باید چی بگم ؟ اصلا ناراحتم یا نیستم ؟ … تنها چیزی که می دونستم این بود که خوشحال نیستم ….
تا امروز هزار بار با خودم دوره کرده بودم اگه خدا تقاصه بلاهایی رو که سره من آورده بودن سرشون دربیاره حتما اون روز بهترین روزه عمرم میشه … اما تا امروز بهترین روزه عمرم چه موقع بود ؟؟؟
بی اختیار به سمت کیهان برگشتم … دوست داشتم تا آخر عمرم بشینم و همینطور نیم رخش رو ببینم … نگاه خیره م رو حس کرده بود که گفت :
ـ به چی فکر می کنی که داری قورت می دی منو ؟ ـ به اینکه بهترین روز زندگیم چه روزی بود ؟ ـ حالا الان چرا به فکرت رسیده ؟
نفس عمیقی کشیدم : آخه همیشه فکر می کردم روزی که آیدین یا بابام تقاص پس بدن و دست فرزاد برای همه رو بشه … اون روز بهترین روزه …
ـ اشتباه فکر می کردی ؟
ـ الان نه ناراحتم برای حال و روزشون ، نه خوشحال …. الان فقط آرومم … یه جورایی انگار خیالم راحته … یعنی دیگه حس نمیکنم بدبخت ترین آدمم …
ـ بهترین روز زندگیت چه روزی بود ؟!
ـ بهتره بگی چه روزیه ؟ ـ نیومده یعنی ؟
ـ یعنی همه ش داره تکرار میشه …
نگاهش رو از جاده گرفت و نیم نگاهی بهم انداخت و باز خیره ی جاده شد : بالاخره نمی خوای تکلیفه منو روشن کنی ؟
ـ بهترین روز زندگیم وقتیه که اون روز حس می کنم تو هستی … مثلا میری سرکار و مطمعنم شب میای خونه … یا مثلا صبحا که بیدار میشم میبینمت … سر صبحونه ، ناهار ، شام .. خب بالاخره بهترین از نگاهه هرکسی یه چیزه دیگه !
لبخند مهربونی زد که گفتم : راستی حواست هست خیلی وقته عصبی نشدی ؟ ـ زهره مار ، یه جوری میگه انگاری با یه روانی طرفه …
جلوی بیمارستان پارک کرد که از شیشه بیرون رو نگاه کردم . صدای کیهان رو شنیدم :
می خوای نریم ؟ اگه اذ …
ـ نه … نمی خوام فرار کنم … ماها همیشه به هم وصلیم ، دلم برای سیمین تنگ شده . می خوام ببینمش !
پیاده شد . دو دل بودم برای پیاده شدن و آخرش پیاده شدم . با کیهان هر دو وارد
بیمارستان شدیم . کیهان به امَین زنگ زد : الو ، کجایین شما ؟ … آره بیمارستانیم … کدوم طبقه ؟ … بخشه ۳ ؟ خب..
باز راه افتاد و منم دنبالش … طبقه ی سوم که رسیدیم کیهان پیچید سمت چپ … نمی دونستم کجا میره و فقط می دونستم دلم می خواد سیمین رو ببینم …
دیدمش … انتهای راهرو روی یه صندلی نشسته بود و آیدا کنارش بود . هر دو گریه می کردن و آیدین روبه روی اونا تکیه به دیوار ایستاده بود و نگاهشون می کرد . آریا بازی می کرد . با خودش حرف می زد و من به حالش غبطه خوردم … نمی دونست اطرافش چی می گذره !
جلو رفتیم . کنار سیمین ایستادم که سرش رو بلند کرد و با دیدنم انگار که داغ دلش تازه شده باشه زیر گریه زد : دیدی آذین ؟ دیدی آهی که کشیدی چطور دامنمون رو گرفته ؟ بغض کرده نالیدم : سیمین …
بازوم کشیده شد که تند عقب برگشتم ، آیدین بود . کیهان تخت سینه ی آیدین کوبید :
هووو …
این بار کیهان بود … آیدین نمی تونست دست بلند کنه ، نمی تونست دق و دلیش از مژده رو سر من خالی کنه …. خیلی بیچاره به نظر می رسید…
آیدین بی اهمیت به کیهان تو صورتم غرید : خوشحالی ؟ آره ؟ الان خیلی خوشحالی که حالمون اینه ؟ آره ؟
قطره ی اشکم روی گونه م چکید که کیهان باز تخت سینه ش کوبید و لا به لای دندونای چفت شده ش غرید :
ـ خوب توی گوشات فرو کن … از این به بعد انگشتت بهش بخوره، انگشتت رو خورد می کنم ! چپ نگاش کنی چشماتو در میارم ! دیگه بی صاحاب نیست …
ناراحت نشدم ، ولی دلم سوخت … خیلی سوخت …. دکمه های نا مرتب بسته شده ش و ته ریشه نا منظم و پای چشمای سیاهش از حاله بدش نشونه بود و آیدین نابود شده بود …
مژده بد تا کرده بود …
آیدین ـ می فهمی حاله منو ؟؟؟؟
کیهان پوزخند زد : نه ، نمی فهمم …. تو گفتی زنت پاکه و بد شد …. همه گفتن زنه من نا پاکه و پاک بود! زمین تا آسمون فرقه بینه حاله الانه من با حاله الانه تو !
آیدین اشک هاش ریخت و پنجه ی هر دو دستش رو لا به لای موهاش فرو کرد و نالید :
نابود شد … همه چیزم نابود شد !
یه قدم جلو رفتم . دست بلند کردم تا دستش رو بگیرم … من خواهر بودم ! خواهرا کمی دلشون نرم تر از برادراشونه … خواستم دستش رو بگیرم و بگم همه چیز درست میشه …
اما دستم بین زمین و آسمون موند … نتونستم جلو تر برم … نتونستم دلداری بدم … من هنوز دنده ای که آیدین شکسته بود دردم می گرفت … می شد ببخشمش ؟ می شد یادم بره ؟ چونه م از بغض لرزید و دستم رو پایین انداختم . تموم مدت کیهان حواسش بهم بود و دستش رو دور شونه م حلقه کرد . منو سمت خودش کشید و توی بغلش فرو رفتم … من تا ابد و تا آخر عمرم همین بغل رو داشتم … همین بغلی که برای خودم تا آخر عمرم کافی بود ..
آیدین از راهرو بیرون رفت و منم روی صندلی نشستم و کیهان کنارم … آریا خمیازه می کشید . دلم کباب شد برای بچه ای که الان نه مادر داشت و نه پدر …. خسته و کلافه روی نیمکت رو به رویی ما نشسته بود . کج دراز کشیده بود و سرش رو روی نیمکت کناریش گذاشته بود . از جام بلند شدم و سمتش رفتم . روی نیمکت نشستم و بغلش گرفتم . از بی حوصلگی هیچی نمی گفت …
ـ الهی قربونت برم یکی یه دونه ، خسته شدی ؟
صورتش رو توی سینه م قایم کرد . حس می کردم سردشه .. تو همین افکار بودم که کیهان کتش رو روی آریایی که بغله من بود انداخت . نگاهش کردم و لبخند زدم .
ـ برم یه چیزی بگیرم بخوری … شام نخوردی …
ـ نمی خورم ، مامان حمیده گفت برگردین !
لبخند زد و لپمو کشید : انقدر خوب نباش که همینجا هم آبروی خودمو ببرم هم تو رو …
لبم رو گاز گرفتم : عه ، کیهان …
ـ جانه کیهان ؟ هر وقت گاز می گیری اون لامصب رو با روانه من بازی می کنی ….
امَین کنارش ایستاد و گفت : ببخشید مزاحم خلوتتون می شم … ولی بهتر نیست بریم ؟ کیهان ـ کی میمونه پیشش ؟ ـ سیمین می گه میمونم …
کیهان ـ وایسا برم براش کمی خرید کنم ضعف نکنه بنده خدا اینجا …
کیهان رفت و منم آریا رو گذاشتم رو صندلی … همون کت رو روش انداختم واز جام بلند
شدم … صدای دینگ دینگ زنگ اس ام اسم توی فضا پیچید . از جیبم بیرون آوردم و پیامک رو باز کردم …
) مادری کردن برای آریا بهت میاد … پسرم به آمین رفته ، خواهر برادرای خوبی میشن
) !!
حس کردم چشمام اشتباه خونده … حس کردم حتما خسته م و نمی تونم بخونم … یک بار
، دو بار ، سه بار خوندم…
پسرم ؟؟؟ سر بلند کردم و آیدین رو دیدم که چشم بسته و به دیوار تکیه داده …. آیدین نفرستاده … کی با آمین برادره ؟ … به آریای غرق خواب نگاه کردم … مژده و فرزاد ؟؟؟؟
… دستم رو روی سینه م مشت کردم … نفسم انگاری گرفته بود …. فرزاد بود ؟؟؟ دروغ گفته … دروغ میگه …. امکان نداره …
باز صدای دینگ دینگ تلفنم بلند شد …. باز کردم :
) می دونی دخترمون کجاس الان ؟ ( ..
انگاری کمرم تیر کشید … آمین کجاس ؟ آمین ؟ …. سر بلند کردم و کیهان رو دیدم که داره سمتم میاد …. با دیدنم صبر کرد …. لعنتی انگار رنگ و روی پریده م رو دید که نایلون خوراکی ها از دستش افتاد . توجه همه سمت کیهان جلب شد … کیهانی که با عجله خودش رو بهم رسوند … چون دید رمق از پاهام رفته و چیزی تا زمین خوردنم نمونده .
بهم رسید و بازوهام رو گرفت …
سیمین ـ یا فاطمه ی زهرا ، چی شد ؟ آیدا ـ آذین … آذین چی شدی تو ؟ امَین ـ روی صندلی بذارش …
کیهان زل زد به چشمام ، منتظر بود حرف بزنم و من یه کلمه گفتم : آ .. آمین ….
اخم کرد : آمین چی ؟
با بی حسی گوشی رو دادم دستش …. صفحه رو که نگاه کرد اخماش توی هم رفت و با گوشی خودش شروع کرد به شماره گرفتن …

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن