رمان رسوایی پارت۱۳

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

دست دیگه رو روی سینه م مشت کردم تا شاید کمی راه نفسم باز بشه … باز نشد … فقط سنگین و سنگین تر می شد…
ـ خانوم حالت خوبه ؟
گنگ به زن نگاه کردم . خانوم میانسالی که نگرانه منه بخت برگشته ی کنار خیابون
افتاده شده بود . با صدای بلند زار زدم …. همه ی عابرا توقف کردن و با ترحم نگام میکردن

با خودم حساب میکردم چند بار لاله روی بازویی سر گذاشته که همه ی آرزوی من بوده
؟ یا اصلا کیهان اونو هم بوسیده ؟ چطور می تونه بوسیده باشه ؟ اگه قربون صدقه ش بره لاله هم به همون حجم از عشق میرسه که من می رسم ؟
محال بود … محال بود که کیهان لاله رو دوست داشته باشه …. یعنی همه ش دروغ بود
؟ دلش تنگ نشده بود … هر دو تو ماشین نشستن و کیهان پا روی گاز گذاشت و با سرعت رد شدن … منو ندیدن … بازوی دیگه م رو یه آقایی گرفت و با کمک خانوم توی ماشین منو انداختن … زن مرتب از حالم می پرسید و دوست داشتم بگم بهش :
) شده تا حالا شوهرت رو با دختر خاله ت ببینی ؟ همونقدر حالم بده … خودش تصور میکرد و می فهمید تا مرز نابودی رفتم( …
مردی که پشت فرمون نشسته بود با سرعت میرفت …
ـ خانوم حالت خوبه ؟
زن ـ ناصر تو رو خدا زودتر برو … رنگ به رو نداره طفلی …
از شیشه ی پنجره بیرون رو نگاه کردم . باید می رفتم … باید کاسه کوزه م رو جمع
میکردم و تا ابد گم میشدم … من هیچ جایی تو دنیای هیچکس نداشتم و فرزاد اخرین انتخابم بود . انتخابی که باید دیر یا زود بهش تن می دادم …
رو به روی درمانگاه روی ترمز زد و پیاده شدن … توی پیاده شدن بهم کمک کردن و منو روی یکی از نیمکتای چیده شده جلوی استگاه پرستاری گذاشتن . کیفم توی دستای زن بود و صدای زنگ تلفنم بلند شد . تند تلفن رو درآوردو تماسش رو وصل کرد : الو … نه نه

آقا اشتباه نگرفتین … بله حالشون خوب نیست … منو همسرم پیداشون کردیم … آدرس رو یادداشت میکنین ؟
مشغول آدرس دادن شد و من فقط سرم رو به دیوار تکیه دادم . به در ورودی نگاه
میکردم ومنتظر بودم کیهان سر برسه … اصلا عادت کرده بودم که هر وقت مشکلی پیش میاد کیهان هست تا حلش کنه … هست تا کوه بشه تا پناه بشه …
چند دقیقه ای گذشت … نمی دونم شاید تا یک ساعت … دیدمش … نفس راحتی کشیدم .
اونقدری مطمعن بودم که از خوشی اشک بریزم این بار .
می دوید و داشت تک تک اتاقا رو نگاه میکرد … وقتی منو دید یه مرتبه سرجاش میخ
شد و زل زد به من … تارخ پشت سرش بود و همونطور جلو دوید تا جلوم رسید . نگام رو از کیهان نگرفتم . دلم نمی اومد حتی پلک بزنم …
صدای تارخ رو شنیدم : من با شما حرف زدم خانوم ؟ زن ـ بله …
تارخ ـ چی شده ؟
کیهان جلو اومد و جلوی پام زانو زد . دستای یخ زده م رو تو دستای گرمش گرفت و زل زد به چشمام …
زن ـ حالش بد بود . کنار خیابون منو همسرم دیدیمش … تو تجریش چهار راهه .. () کیهان تند به سمت زن برگشت و گفت : اونجا چیکار میکرد ؟ زن ـ نمی دونم والا … تا اینکه زنگ زدین …
تارخ ـ من واقعا شرمنده م و خیلی معذرت می خوام … درو اقع ممنونیم که تا اینجا اوردینش ….
کیهان ـ دکتر ، دکتر چی گفت ؟
زن ـ همین جا معاینه ش کرد ، می گفت افت فشار داشته…
تارخ مشغول حرف زدن با زن شد و کیهان باز منو نگاه کرد و لب زد : بهتری ؟ دلم پر بود از گله و گفتم : مهمه ؟ تند جواب داد : نیست ؟
با گریه گفتم : مهمه و صدای هر هر و کرکر تو و لاله تو خیابون می پیچه ؟
کیهان اخم کرد و جواب داد : مهمه که صدای هر هر و کر کر منو نامزدم تو خیابون می پیچه ؟
دستم رو از دستاش بیرون کشیدم و لجباز گفتم : دروغ میگی …
ـ من دروغ میگم ؟
ـ آره … تو دروغ میگی … تو … تو فقط منو دوست داری ….
ـ گذاشتی رفتی …
نالیدم : غلط کردم !
ـ خفه شو آذین …
ـ دروغ میگی ، مگه نه ؟ ـ مگه تا پای تقسیم کردنم نرفتی ؟ ـ توام باید تا پای رفتنت بری ؟
ـ تا تهش میرم آذین ، نگفتم بهت بیا بدبخت بشیم ؟ دستام رو روی گوشام گذاشتم و گفتم : دروغ نگو …
شوری اشک رو توی دهنم حس میکردم . هرکی رد میشد نگامون می کرد و تارخ روی شونه ی کیهان زد : بسه کیهان … بریم … زشته …
کیهان محل نداد : بیا نامزدیم تا ببینی دروغ میگم یا راست …
لج کردم و گفتم : میام و تو دروغ میگی … مگه میشه کیهان آذین رو نخواد ؟ مگه میشه این همه بد بشی ؟ نمیبینی از پا در اومدنم رو ؟
ـ اونقدر خواستمت که برات عادی شد و گفتی هم من باشم ، هم لاله ! دردت چیه ؟ الانمهم تویی هم لاله ، غیره اینه ؟
با صدای بلند گریه کردم و گفتم : من امروز مردم و زنده شدم لعنتی!
نیم خیز شد و تنگ بغلم گرفت … پرستارا به هوای مریض بودنم چیزی نمی گفتن و امروز انگار بد نمایشی راه انداخته بودم که همه نگام می کردن . دله خودم سوخت و دله کیهان مگه میشه نسوزه ؟ بچه بازی در آوردم از این گله ها رو خالی کردن ، عقده های تلنبار شده روی دلم … من دلتنگه کیهان بودم … اندازه ی این روزایی که نبود و تنها بودم …
باید می رفتم ؟ فرزاد شیطان بود و من رفتن پیشش رو دوست نداشتم …
ـ هیسسس … بسه آذین … بسه خانومم …
ـ داری داماد میشی ..
ـ کافیه گفتم .
ـ کـ …. کیهان تو … تو تا حالا بوسیدیش ؟
هق هقه گریه م نمی ذاشت قشنگ حرف بزنم و کیهان جواب نداد . ازم فاصله گرفت و سرپا جلوم ایستاد . نگام کرد و گفت : بیا و همه چیز رو از نزدیک ببین …
تند دور شد . رفت … ماهه دیگه نامزدیشه ، برم چی رو ببینم ؟ نبودن و تا ابد رفتنش رو
؟ چرا ته دلم میگه دروغه و کیهان نمی تونه ازم جدا بشه و منو ندیده بگیره ؟ … کیهان خودش می دونست که اگه بره و لاله بشه زنه زندگیش ، من برای همیشه نیست میشم …
*
ـ خاله ، ببین چه گشنگه …
لبخند زدم به این همه ذوقی که میکرد . کیمیا از لابه لای رگال های لباس مرتب لباس عروسای یکی از یکی قشنگ تر نشونه تارخ می داد تا سِت بگیره برای دخترا و دختراشم از خودش بدتر مرتب لباس نشونم می دادن تا من نظر بدم . همه ی این دنگ و فنگا برای مراسم نامزدی پس فردا بود و انگاری واقعا کسی نمی خواست بفهمه که حس و حاله من چی میشه این وسط ؟
کیمیا یه لباس شب فوقه شیکه زرشکی رنگ گرفته بود تا با کراوات تارخ سِت کنه …
تارخ با عشق نگاش می کرد و پشت سر هم نظر می داد تا کیمیا فکر نکنه که تارخ حواسش نیست …
تارخ ـ حالا این زرشکی مد نظرت باشه اگه بهتر ندیدیم بیایم همینو برداریم…
کیمیا سری تکون داد و باز مشغول گشتن شدن . منم دنبالشون راه افتادم . بی میل و خیلی کِسِل به لباسا نگاه می کردم که کیمیا گفت : اذین این آبی روشنه برا تو خیلی شیکه ها …
به سمت لباس بر گشتم .. یه لباس شب بلند به رنگ آبی روشن مایل به سفید … بی تفاوت نگاش می کردم . حقیقتا اونقدری شیک بود که بشه گفت برای عروس خانومه مجلس لباس مناسبیه … وقتی بی میل بودن من رو دید به فروشنده با صدای بلند گفت : این لباس آبیه رو سایزه این خانوم میدین بهمون ؟
ـ کیمیا بیخیال شو لطفا … من لباس احتیاج ندارم …
تارخ بی اهمیت به من رو به کیمیا گفت : دیگه همین آبیه کافیه ؟ کیمیا ـ وا ، تارخ باید کفش بگیریم برای زیرش ….
پوفی کشیدم که فروشنده لباس به دست نزدیکم شد . کیمیا با ذوق لباس رو گرفت و رو به تارخ گفت : ببین چه جنسش خوبه….
تارخ ـ خب هرچی که تو انتخاب میکنی حرف نداره ، نمونه ش من …
کیمیا خندید و گفت : پررو …
پیراهن رو جلوی من نگه داشت : شما هم تشریف رو ببر اتاق پروو …
ناراضی نگاشون کردم که تارخ گفت : روی خانومم رو زمین ننداز …
با بغض لبخند زدم و ناچار لباس رو گرفتم . به اتاق پروو رفتم و مشغول تن زدن همون لباس شدم .. لباسی که قرار بود تو جشن نامزدی کیهان بپوشم … یه لباس آبی روشنه دکلته …
با دنباله ی بلند و پارچه ی حریر و لخَت …
صدای در رو شنیدم . کیمیا بود که برای دیدنم اصرار میکرد و من بی میل قفل در رو زدم . با دیدنم لبخند رضایت مندی زد و گفت : اصلا انگاری مدله این لباس خودت بودی .
خیلی ناز شدی خانوم خانوما ..
ـ انتظار داری اینو بپوشم برم نامزدیش ؟ ـ انتظار دارم به همه نشون بدی که بدبخت نیستی …
ـ به نظرت داداشت نباشه من خوشبختم ؟!
کیمیا اخم کرد : بسپار به خدا ، خودش همه چیز رو درست میکنه عزیزم …
با لبخند دلگرم کننده ای در اتاق رو بست و من باز لباس عوض کردم . بیرون اومد و
لباس رو به تارخ دادم بنده ی خدا مادر خرجه همه ی این خریدا شده بود و لام تا کام شکایتم نمیکرد . تحمل دو قلو ها به خودی خود سخت بود و نق و نوق هایی هم که کیمیا میکرد جدا
!
*
حالت تهوع امونم رو بریده بود …. کیمیا از صبح نبود … همه به تکاپو افتاده بودن …
نامزدی تک پسره خانواده بود و حمیده همون شب قبل به کیمیا گفته بود که باید اونجا بره
….
آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم پایین بره …. عُق میزنم و برای بار نمی دونم چندم به سرویس میرم و محتویات معده م رو پس می زنم !
نگرانم … نگرانه خودم … نگرانه کسی که کیهان دیگه نگرانش نیست … تقریبا
چهارماهی میشه که اینجا موندگار شدم .. این حاله بدم نتیجه ی دور موندن از کیهانه …
خودشم می دونه ؟ …
گرفته تر از قبل روی کاناپه دراز می کشم … آرزو میکنم اونقدری بالا بیارم تا بمیرم …
تا تموم بشم … تا به روز نامزدی نرسم..
برای بار هزارم به گوشیم خیره میشم … می گم شاید پیامی اومده باشه … شاید زنگی زده باشه و من نفهمیده باشم … اما هر بار که صفحه ش رو روشن میکنم … نا امید میشم …
نا امید تر از همیشه !
بینیم رو بالا میکشم و با خودم برنامه میریزم … برنامه ؟ … چه برنامه ای برای ریختن دارم ؟ … کجا باید برم ؟ …. فرازد ؟ ….
صای هق هقم فضای اتاق رو میگیره ….
*
ـ آذین آماده شدی ؟
خیلی وقت بود اماده بودم . از دیشب … از وقتی که کیهان گفته بود تا برم و با چشم های خودم ببینم ! وقتی همه خواب بودن و من لبه ی تخت نشستم . حالا ساعت ۷ صبحه … کیمیا پشت در کلی صدام زد . منتظر بود اماده شم و با هم بریم آرایشگاه … به گمونم کیمیا خودش رو به نفهمی زده … خودش رو به اون راه زده تا نفهمه که چی تو دلمه … نفهمه که چه حسی دارم … وگرنه که از لبخندای فوقه مصنوعی روی لبام و گودی و سیاهی زیر چشمم
مشخصه که حال و روز میزونی ندارم … اما به روی خودش نمیاورد و همه ی تلاشش این بود که امروز اونقدر بی نقص باشم تا همه بفهمن من کی بودم و چی شدم و چی میشم !
ساک دستی لباسم رو برمی دارم و سرپا میشم . من باید می رفتم و با چشم خودم می دیدم که کیهان دیگه ماله من نیست و ماله من نمیشه …
باور نمیکردم که کیهان می خواد بره تا همیشه مرد یکی دیگه باشه … از اتاق که بیرون زدم کیمیا نگام کرد . از چشمای پف کردم مشخص بود که از دیشب تا صبح اندازه ی پلک زدن فقط چشمام رو روی هم گذاشتم . اما به روم نیاورد و لبخند زد : بیا یه چیزی بخور تا بریم …
به حرفش گوش کردم . باید امروز به اندازه ی رفتنه کیهان قوی می بودم . قوی می بودم و دووم می آوردم .
بعد از صبحونه خوردن سوار ماشین کیمیا شدیم . دخترا رو برد و خونه ی مادر تارخ
گذاشت و باز سوار شد . من حتی نمی دونستم کدوم آرایشگاه می خواست منو ببره . همین که بریم و کمی رنگ و روی زردم رو قایم کنیم برام کافی بود .
آرایشگاه زیاد شلوغ نبود . اول کیمیا روی صندلی نشست . داشتم نگاه می کردم و حس
می کردم هر دقیقه دست کم یه سالی میگذشت که صدای زنگ تلفنم بلند شد . با دیدن اسم کیهان چشمام رو اشکا پوشوندن تماس رو وصل کردم و چیزی نگفتم : آذین …
یه قطره اشکم روی گونه م سر خورد و گفتم : جانه آذین ؟ ـ نگرانت بودم خیلی !
چیزی نگفتم که گفت : امروز می بینمت !
بعد صدای بوق اشغال تلفن … همین موقع تلفن کیمیا زنگ خورد آرایشگر دست نگه
داشت و کیمیا تلفنش رو کنار گوشش گذاشت : جانم تارخ ؟ … خب ، خب … هنوز از آتلیه نیومدن ؟ …. حالا شاسی عکس نباشه دنیا به آخر می رسه ؟ … خیله خب … نه فعلا تا ظهر
….
تلفن رو قطع کرد . خیلی طول کشید تا کیمیا کارش تموم شد . از جاش بلند شد و به نظرم معرکه شده بود . اونقدری قشنگ شده بود که تارخ نتونه چشم ازش برداره.
منم روی صندلی جا گرفتم و قرار شد آرایشگر همه ی تواناییش رو خرجه من کنه ،
کیمیا سفارش کرده بود . تقریبا سه ساعتی زمان برد و وقتی از من خواست چشمام رو باز کنم بیشتر از همه تعریف کیمیا کنجکاوم کرده بود.
موهای بلندم فرِ های درشت شده بود و تاج کجی که روی سرم بود … پر از نگینای
براق سفید رنگ و آرایش لایت ! این همه قشنگی نه که به چشمم نیاد ، به چشمم می اومد اما دلگیر بودم و دوست داشتم این زیبایی به چشم کیهان بیاد… کیهانی که امروز داماد مجلسی می شد که من عروسش نبودم!
بعد از عوض کردن لباسم کیمیا با تارخ تماس گرفت برای اینکه دنبالمون بیاد . تقریبا ربع ساعتی از شروع مراسم گذشته بود و تارخ با لبای خندون و نگاه پر عشقش اومده بود
دنبال کیمیا و من حس میکردم این وسط مزاحمم اما خودم خوب می دونستم که موندگار نیستم و بعد از این مراسم می رفتم تا دیگه پیدا نشم . که دیگه برنگردم . کیهانم می دونست ؟ تارخ ـ کیمیا خانوم یا فرشته خانوم ؟ کیمیا اخم کرد : فرشته کیه ؟ ها ؟ تارخ ـ خیر سرم اومدم تعریف کنما …
کیمیا با ناز خندید ! اونا مشغول حرف زدن بودن و من از صندلی پشت که نشسته بودم گوش می دادم . رسیدیم و تارخ روی ترمز زد.
به سالنی که گرفته بودن نگاه کردم . مشعلای رنگی رنگی و فرش قرمزی که تا در ورودی سالن انداخته شده بود . نامزدی بود یا عروسیه یکی از سوپر استارای هالیوودی که همینطور فوج فوج مهمون داخل میرفت . نمی دونستم عروس داماد هستن یا نه …
پیاده شدم . حس می کردم به پاهام وزنه های ده کیلویی وصله که انقدر قدم برداشتن برام سخته ! هنوز تارخ و کیمیا با هم حرف میزدن … نمی فهمیدم چی میگن و فقط با چشم به اطراف نگاه می کردم .
وارد سالن که شدیم چند نفری سمتمون برگشتن که مژده یکی از همین چند نفر بود .
با دیدنم تعجب کرد و بعد با نفرته بیش از حدی بهم خیره شد … مژده واقعا چرا از من
متنفر بود ؟ محل ندادم .. اونقدری ذهنم درگیر این مراسه عروسیه برای من عزا بود که مژده اصلا پیش چشمم حساب نمی شد …
چند نفری از اقوام پدریم رو دیدم . همونا که پشت چشم نازک می کردن و حالا با دیدن ظاهر فوق آراسته و شیکم تقریبا خیره م شده بودن …
همه نگاهم می کردن و من معذب می شدم . نگاهشون از بابت تغییر چشمگیری بود که
پیدا کرده بودم . پچ پچاشون اذیتم میکرد . تارخ و کیمیا کنار حمیده خانوم رفته بودن . دنبال یه صندلی یه گوشه ی خالی این سالن بودم .
من به تنهایی عادت کرده بودم . نگام به سیمین افتاد . با لبخند نگاهم میکرد . کنار بابا ایستاده بود و پدرم حتی نیم نگاهی هم به من ننداخته بود … اون واقعا پدر بود ؟
آیدین ، آریا به بغل با فرزاد حرف می زد ! فرزادی که آب میوه ش رو مزه مزه می کرد و زیر چشمی زل زده بود به من … مطمعن بودم حتی یه کلمه از گفته های آیدین رو نمی فهمه …
روی یه صندلی خالی نشستم . دلبری های آیدا رو برای امینی می دیدم که با اخم و چندش به من نگاه می کرد … از من بدش می اومد . بد که نه ، ازم متنفر بود …
نفس عمیقی کشیدم تا بغضم پایین بره … بغضه این همه نگاه کثیف و پر نفرتی که تو حنجره م اندازه ی توپ شده بود !
توپی که پایین نمی رفت و من می ترسیدم با دیدن کیهان بترکه و بیشتر مسخره ی خاص و عام بشم …
با رومیزی گلدوزی شده ی میز جلوم بازی می کردم و به این فکر میکردم فرزاد تنها
اومده پس آمین کو ؟ سر که بلند کردم نگام به نگاه حمیده خانومی افتاد که با تاسف نگام میکرد . منو تهدید میدونست برای پسرش … پسری که شوهرم بود ! شوهر ؟
کاسه ی چشمم پر شد و روم رو برگردوندم … این مراسم لعنتی وجب به وجبش از آشناهای غریبه ای پر شده بود که منو زیر نظر گرفته بودن .
من نه هرزه بودم و نه هرجایی …. امروز خاطره ها تداعی شده بود . یادم اومد اون موقع جشن عروسی آیدین بود . سیمین خواهش کرده بود باشم و وقتی اومدم بازم پچ پچ می کردن . خیلیا روی نگاه همسرشون به من حساسیت داشتن و فکر میکردن من عامل از راه به در کردن شوهراشون میشم .. حالا هم همین بساط بود و من سرم رو پایین انداختم تا دیگه نگام به نگاهه کسی نیفته و بدتر از درون نابود نشم …
صدای کِل زدن و دست زدن که اومد سر بلند نکردم . ترسیدم … ته دلم هری ریخت …
لیوان آب میوه ی دستم کج شد و روی میز خالی شد … کسی حواسش نبود و من تند از جام بلند شدم . نمی خواستم عروس داماد رو ببینم …
اما سر بلند کردم … دیدمش … اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد دست حلقه شده دور آرنج کیهان بود که انگار دور حنجره ی من حلقه شده بود . دسته گل سرخی که گل های رزش چشم رو میزدن از زیبایی … لاله از ته دلش می خندید و با فخر راه می رفت …
سرش رو بالا گرفته بود و به بودن کیهان کنارش افتخار میکرد . اما کیهان برای من بود
، فقط من … من چطور تونسته بودم بگم لاله باشه ، منم باشم ؟
نگام رو هُل دادم سمت کیهان … کیهانی که موهاش رو مرتب بالا زده بود و با کت و شلوار سیاه و پیراهن سفید و کراوات قرمز رنگش نفسگیر شده بود . نگاه پر حسرت دخترا رو روی کیهان می دیدم . کیهان با جدیت و کاملا رسمی راه می رفت و من چقدر بدبخت
بودم که قربون صدقه ی قد و بالاش می رفتم … که آیه الکرسی می خوندم برای شوهرم که داشت داماد می شد ! داشت ؟؟؟
نه ، داماد شده بود . توی جایگاه عروس و داماد نشستن … همه سرجاشون نشستن و من سر پا بودم . انگاری حتی توان وا رفتن روی صندلیم و ولو شدن رو هم نداشتم .
کیهان به سمتم برگشت و ابرویی بالا انداخت . حس کردم می خواد بگه که ببین … ببین می تونم اونی باشم که می خوام …
دستم رو روی تکیه گاه صندلی که نشسته بودم ستون کردم تا پس نیفتم و به زور روی صندلی نشستم . کیومرث خان خندون کنارشون رفت و با داماد دست داد .
کیهان به زور لبخند زد … من کیهانه خودم رو می شناختم …
خواننده پشت میکروفون ایستاد .
ـ سلام و خیر مقدم خدمت همه ی میهمانان گرامی این مجلس زیبا … خیلی خیلی خوش
اومدین … قبل از هر چیزی و قبل از شروع این جشن بیشتر مشتاقم تا کلیپ زیبای عروس و داماد رو نشون بدم…
همه سر پا شدن ، جیغ کشیدن و سوت زدن … منم سرپا شدم . کیهان با لبخند دست لاله رو گرفت و از جا بلند کرد . جلو اومدن و رو به روی پرده ی بزرگ سفید رنگی که قرار بود کلیپ روی اون نمایش داده بشه ایستادن … لاله از هیجان مرتب می خندید و همه رو به روی همون پرده ایستادن …
باید می رفتم … اینجا جایی نبود برای من … هوا کم بود و با خودم تجسم می کردم اگه
لحظه ی بوسیدنشون رو می دیدم حتما از حال می رفتم و این خورد ترم میکرد … کیهان کِی این همه بیرحم شده بود؟
کمی نور رو ملایم کردن و من قدم اول رو برداشتم برای بیرون رفتن … شروع فیلم به
زبان لاتین اسم لاله و کیهان رو کنار هم آورده بود …. همه سکوت کرده بودن و با هیجان زل زده بودن به همون پرده ای که حالا فیلم روش نمایش داده می شد …
قدم دوم رو که برداشتم … صدا رو شنیدم:
)) دیدی چه دم و دستگاهی سر هم کرده ؟((
میخ زمین شدم . دیگه به جای سکوت کردن حتی صدای نفس کسی نمی اومد . فرزاد میخکوب صفحه شده بود و من به عقب برگشتم و به صفحه نگاه کردم …
)) اوی ، کری تو ؟ … نمی فهمی چه لذتی می برم که حتی آدمم حسابت نمی کنه ؟ ـ خوشحالی ؟
ـ نباشم ؟ از خوشحالی یه چیزی اونور تر … دارم حاااال می کنم ، وقتشه برگردی سر زندگیت ..
پوزخند زدم : برگردم ؟
ـ پس چی ؟؟ می خوای تو اعتیاد خفه بشی ؟ ـ حتی عذاب وجدانم نداری ؟
ـ فکره اینجاش رو باید وقتی می کردی که می خواستی ازم جدا بشی….
ـ تو مریضی ….
خندید : مریضه توام …
ـ دور و برت پره از هرزه هایی که منو شکله اونا می بینی …
اخم کرد و جلوی من ایستاد و صداش توی سالن پیچید : گه نخور آذین …. مدل مدل دوست دختر دارم … آره ، کیف و حالم می کنم …. توام تا آخر عمرت باید پاسوزه من باشی چون برام فرق داری … چون چشمه کیهان دنبالت بوده ، چون این همه سال حتی یه بارم به چشمت نیومدم ….
با بغض گفتم : انقدر بی غیرتی که به زن خودت تهمت زدی ….
ـ که چی ؟ چی رو می خوای ثابت کنی ؟ تو برای من همون دختره ی چشم و گوش بسته
ای که اولین مَردش کیهانه ۶ ، ۷ سال پیش بوده . تو حتی از راه رفتن کنار یه مرد توی یه خیابونم می ترسی ، تو رو چه به خیانت و با یکی دیگه بودن ؟ من اگه فقط یه درصد ، فقط یه درصد فکر می کردم که با یکی دیگه هستی ، زنده زنده دفنت می کردم آذین … زنده زنده
)) …
چشمام گشاد شد …. دوربین مدار بسته ی گوشه ی اتاق کیهان فیلم گرفته بود از مکالمه
ی من با فرزاد … هر دو دستم رو جلوی دهنم گذاشتم … باورم نمیشد . کسی حتی از جاش تکون هم نمی خورد …
)) با گریه مشتی به سینه ش کوبیدم و گفتم : تو … تو آبروی منو بردی لعنتی ، بابام منو میبینه قلبش می گیره…
ـ اون بابای کثافتت حتی نمی دونه دختری که بزرگ کرده چه دختریه … حقشه این همه خر بودنش … آیدینم ) پوزخند زد ( بماند …
ـ نگو اینا رو برای من … من …من همین امروز صبح خمار بودم . اینه دوست داشتن ؟ لبخند مزخرفی زد : جووووون …. دلم میره برای این همه وابسته بودنت به من… .
ـ خوشحالی از اینکه برام ساقی شدی ؟
خندید : از اون بیمارستانم خسته میشی …. از دنیا خسته میشی … بیرونت می کنن ….
اگه دست به کار نشدم واسه خاطر اینه که بیشتر به خودت ثابت بشه که خونه اول و آخرت اون ویلاس….
با بی حالی روی مبل ننشستم و فقط افتادم. گفتم : آمینمو بهم بده ….
ـ بیا خونه بگیرش …
جلوی پام روی پاهاش نشست . من گریه می کردم و دستام روی زانوهام بود و به مانتوم چنگ می زدم . گفتم : مامانش معتاده …
ـ باباش معتادش کرده ، خودشم درستش می کنه … دیگه ؟ ـ مامانش بی آبروعه … هرزه س …
ـ گوره بابای مردم ، مهم اینه که باباش می خوادش … مهم اینه که باباش می دونه
مامانش اهله این کثافت کاریا نیست … اصلا تو برگرد من می برمت خارج چشمت به چشه این جماعته اسکل نخوره ، خوبه ؟ خودم به مواد آلوده ت کردم ، خودمم ترکت می دم ….
باشه ؟
کنایه زدم : دوست دخترات راضی هستن ؟
عصبی بلند شد و گفت : الان می زنم حالتو می گیرما …. بابا من دارم میگم اونا همه با هم قد یه تار موی تو نمیشن (( …
هیچکس چشم از پدره ی نمایش برنمیداشت که فروغ رو دیدم . پر اضطراب روی یه
صندلی نشسته بود و صدای کیهان رو شنیدم . انگاری کیهان داشت ازش فیلم میگرفت : خیله خب ، حالا می تونی حرف بزنی..
فروغ پر بغض خیره به دوربین گفت : همه ش دروغ بود …
ـ یه طوری بگو که همه این فیلم رو دیدن متوجه بشن …
ـ آقا منو تهدید کرد . گفت بیرونم میکنه و آبروی خانواده م رو می بره . خب اون به زن خودش رحم نکرده بود … به منم رحم نمیکرد . هرچی که گفت ، گفتم چشم … تو مواد خوراکی خانوم یعنی آذین خانوم پودری که آقا می گفت رو می ریختم …
ـ آقا کیه فروغ ؟
ـ آقا فرزاد ، شوهر آذین رو میگم …
ـ اون مردی که گفته با آذین بوده چی ؟
ـ اون شب آقا فرزاد گفت بگم آمین پیشه آیدا خانومه و بگم تا آذین بره … بره اونو بیاره
… بعد زنگ بزنم به یه شماره ای که آقاعه بیاد و به عنوان راننده آذین رو ببره خونه ی باباش …
ـ پس آذین هیچوقت با اون آقا به فرزاد خیانت نکرد ؟
ـ اون اصلا اهله این کارا نیست. .. از همون اولش نبود … من…
صدای هق هقش پیچید : من پشیمونم آقا کیهان … خیلی پشیمونم ((( ..
هنوز حتی دستام رو از جلوی دهنم برنداشته بودم . نه فقط من ، بلکه همه با چشمای گشاد شده به صفحه خیره بودن .
اونا هم می خواستن بدونن اینجا چه خبره … تصویر بعدی یه خیابون بود و آدمای داخلش کاملا آزاد و بی حجاب بودن . مشخص بود که خارج از کشوره و دوربین روی یه در که مشخص بود یه کافی شاپ یا رستورانه زوم شده بود . یه آقا که اون فرزاد بود بیرون اومدکه کنارش یه خانومی بود . یه خانومی که موهاش رو آزاد رها کرده بود . یه خانومی که با دیدنش سرم گیج رفت و حاله بدی بهم دست داد …
خانومی که مژده بود و خارج از کشور با شوهر سابقه من بود ! مژده … مژده …. کسی که فیلم میگرفت صداش پخش شد…
)) این فیلم در واقع توی تاریخ ۲۵ آبان ماه گرفته شده … مژده خانوم قرار بود خونه ی پدریش باشه ولی سر از فرانسه درآورده اونم با آقا فرزادشون . با شوهرش آقا آیدین نرفته باغه لواسون (( …
صدای خنده ی فیلمبردار هزار بار توی سرم اکِو پیدا کرد …. تصویر قطع میشه و اینبار شبیه یه مهمونیه … یه پارتیه .. آره ، از همون پارتیایی که هر ماه خونه ی فرزاد گرفته میشد … مژده توی قسمت بار نشسته و لیوانش رو با چند تا دختر بالا می بره و بلند جیغ میکشه … هرکسی بود می فهمید که اون مَسته … مَسته و دختر کنارش که دستش دور گردنه فرزاد بود

لبم رو محکم گاز گرفتم … چه خبر بود ؟ دور و بر من چه خبر بود ؟ لاله ؟!؟!؟!؟ لاله که نامزد کیهان بود …. فرزاد … فرزاده لعنتی … فرزاده لاشخور …. با چشمای اشکی برگشتم و دنبال فرزاد بودم …
فرزادی که کنار آیدین بود … اما غیب شده بود …. نبود … فرزاد نبود … آیدین یه دستش روی قلبش بود و یه دست دیگه ش رو به لبه ی میز گرفته بود … کیومرث رنگ به رنگ
می شد و بابام … بابا رنگ پوستش سرخ شده بود … سرخ ، رنگه خون … سیمین قطره های اشکش چشمم رو زد ….
)) آذین (( …
با شنیدن اسمم عقب برگشتم … کیهان با همین کت و شلوار و همین کراوات روی مبل نشسته بود و دور بین رو روی خودش زوم کرده بود . خیره به دوربین گفت : آذین … امممم

خندید : عینه پسر بچه های ۱۵ ساله که عاشق شدن هول شدم الان … رک برم سر اصل مطلب ، باهام ازدواج میکنی ؟!
دوربین روی صورتش متوقف شد و قطره اشکی از روی گونه م سُر خورد … لاله بهت زده هنوز خیره بود به صفحه که کیهان آرنجش رو از حلقه ی دستای لاله در آورد ، با صدای رسا رو به لاله گفت:
ـ ببخشید ، ولی ما به کسایی که هرلحظه زیر آبی میرن و تو فکر اینن که هرلحظه برای یه نفر باشن کاری نداریم…
صداش تو سالنی که نفس همه حبس شده پخش میشه … به گوشه همه می رسه … همه
حتی از من بیشتر توی شوک فرو رفتن ! خصوصا حالا جای خالی فرزاد نشون از مقصر بودنشه!
کیهان از کنار لاله گذشت … چشمام مرتب پر و خالی میشد … کیهان دور تا دور سالن رو نگاه کرد تا پیدام کرد … تا اینکه به چشمش اومدم .. لبخندی زد و من هزار بار قربون صدقه ی لبخندش رفتم … اولین قدم رو آروم برداشت و بعدش انگار که تموم شده باشه …
انگار که دیگه فرصتی نداره و اگه دیر کنه منو از دست میده … به سرعت قدماش اضافه کرد …
سرجام میخکوب شده بودم … حتی به هیچی فکر نمیکردم … فقط دلم می خواست زودتر بهم برسه … زودتر بغلم کنه و بگه تموم شد … بگه تونستم حلش کنم و گوره بابای مردم …
چند قدم مونده بود به من … دستاش رو بلند کرد و صورتم رو قاب گرفت و خم شد …
لباش که روی لبام نشست . لبه های دامن بلند لباس شبم رو ول کردم . صدای پچ پچا بلند شد … درگوشی هایی که منو کیهان موضوع بحثش بودیم … کیهان توحاله خودش چشماش رو بسته بود … با لبام بازی می کرد و من شوری اشک های ریخته شده روی گونه م رو حس می کردم …
انگار خسته شد که نفس نفس زد و لبامون رو از هم جدا کرد ، ولی هنوز کف هر دودستش دو طرف صورتم روی گونه هام بود…
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و چشم بسته گفت : بیا با هم خوشبخت بشیم !!
رمق از پاهام رفت و رفتم تا سقوط کنم که منو توی بغلش گرفت … فکر نمیکردم به نگاهه مردم. .. فکر نمیکردم به غیب شدن فرزاد و رنگ کبود شده ی بابام و دسته روی قلب گذاشته ی آیدین از گندی که زنش زده بود …
فقط فکر میکردم که این کابوس لعنتی تموم شد … که کیهان فقط برای منه …

بیچاره …
ـ خدا ازش نگذره ، نه یکی نه دو تا … دنباله همه شون بوده ..
ـ لاله دیگه بهتر از کیهان چی می خواست … ؟ ـ الهی بمیرم ، چقدر سختی کشیده آذین …
ـ خدا به دور ، کی به زنه خودش تهمت می زنه ؟ ـ کیهان عاشقشه …
ترسیده سرم رو بلند کردم و خیره به کیهان گفت : آ … آمین ، کیهان …
ـ هیس خانومم … با فروغ توی آپارتمانه خودمونن …
با گریه و صورت خیس مشت ملایمی به سینه ش کوبیدم : لعنتی می دونی چی کشیدم ؟ می دونی داشتم میمردم ؟ می دونی فکر کردم لاله تو رو ازم گرفته ؟ می دونی می خواستم برم و دیگه اثری از من نمونه ؟ تو اصلا چی می دونی ؟
محو چشمای بارونیم لب زد : فقط می دونم یه ثانیه هم بی تو موندن دیگه حتی بخوامم ، ممکن نیست !
ـ اینجا خانواده نشسته ها …
هر دو به سمت تارخ برگشتیم … تارخی که با لبخند و ذوق نگاهمون میکرد : کیهان بدترکیب ، یه کم مراعات کن …
کیهان ازم فاصله گرفت و پنجه ی دستش رو لابه لای پنجه ی من قفل کرد … رو به تارخ با لبخند گفت : تموم شد تارخ …
ـ در رفت …
ـ به درک … زیر زمینم بره پلیس پیداش میکنه …
متعجب سمت کیهان برگشتم : پلیس ؟ با عشق نگام کرد : آره ، پلیس …
شکایت کردی ؟
ـ مفصله ، باید حرف بزنیم …
صدای جیغ کسی اومد : یکی زنگ بزنه به آمبولانس …
هر دو سمت صدا برگشتیم … احمد آقا … یعنی بابام ، روی صندلی از حال رفته بود …
باید نگران میشدم … باید کمی ناراحت میشدم … باید می دویدم و کنارش خودمو می رسوندم
… اما آروم بودم . آروم نگاهش میکردم.
کیهان دستم رو توی دستش فشار ملایمی داد . می خواست بگه همیشه هست و کنارمه …
پر بغض نگاهش کردم و آروم زمزمه کردم : می … میشه بریم ؟ لبخند ملایمی زد : از الان تا آخر عمر ، هرچی شما بگی ….
همه ی توجه ها سمت ما بود . لاله با رنگ و روی پریده و با چشمایی که خشم ازش می بارید نگامون میکرد و روی سکو نشسته بود.
باباش رو به روش ایستاده بود با دست باهاش حرف میزد و مشخص بود که باهاش درگیر شده ….
صدای داد و بیداد آیدین می اومد . سراغ مژده رو از پدر و مادر بیچاره ش می پرسید .
پدرو مادری که رنگ به رنگ می شدن از خجالت … از شرم بابت دخترشون …
آیدا روی صندلی نشسته بود و گریه میکرد . گریه می کرد و به من نگاه میکرد . حمیده
روی صندلی وا رفته بود … دلم این جَو رو نمی خواست … دلم این جا بودن رو نمیخواست

کیهان دستم رو گرفت و کشید . منو به اتاق پرو و برد و از بین لباسای آویزون شده مانتوم رو برداشت . عینه بچه ها مات و مبهوت فقط نگاش می کردم و اون مشغوله لباس تن کردنه من شد … آستین مانتوم رو از دستام رد کرد و شالم رو آزاد روی موهام انداخت .
خوشحال بود . با لبخند و با رضایت این کارا رو میکرد و خودش میگفت:
آذین خانوم ، هوا بَرِت نداره بگی تو زندگیمون لباساتم من تنت میکنما … من فقط مسئولیت در آوردنشون رو به عهده می گیرم …
خودش تک خنده ای کرد و من فقط بهش زل زده بودم . به اینکه کیهان واقعا برای من چی بود ؟ شوهرم ؟ عشقم ؟ دوستم ؟ کیهان همه ی اینا بود ….
خانواده م بود … خودم بود … نفس بود … نبض بود … عشق بود … کیهان همه چیزه من بود … کیهان حرف میزد و شوخی میکرد و می خندید … کیهان از آینده حرف می زد و
مرتب مزه میریخت … دو تامون توی اتاق پروو تنها بودیم … دیگه نایی برای سرپا موندن نداشتم …
با زانو روی زمین خوردم که تند رو به روی من ، روی پاهاش نشست : آذین … آذین چی شد ؟
هق هِقم اتاق رو پر کرد و با گریه دو تا دستام رو روی گونه هاش گذاشتم و زار زدم :
من … من خیلی دوستت دارم کیهان … تو چیکار کردی ؟ خندید : حالا چرا زار می زنی بچه ؟ ـ اون بیرون غوغا به پا کردی …
ـ فقط دسته خیلیا رو رو کردم .. از امروز خودم پشتتم… از امروز نمی ذارم کسی از آذین بد بگه … کسی دست روش بلند کنه … آذین خانوممه و باید خانومی کنه…
ـ بابام …
ـ می خوای بری پیشش ؟
ـ من فقط … فقط سیمین رو دارم … منه تنها رو همینطوری بخواه …
چشمک زد : تنها چیه ؟ سر سال سه تا میندازم تو دومَنِت ضعیفه !!!
اسم بچه که اومد ، ته دلم خالی شد … هول زده ، چشمام گشاد شد : آمین ..
خندید : پاشو خب بریم خونه ، اونجاست …

خونه ؟ … آمین خونه ی کیهان بود ؟. .. مشتاق بودم برای خونه رفتن … برای دیدنه آمینم …. پر ذوق از جا بلند شدم . از در که بیرون زدیم … مهمونا هنوز نرفته بودن . انگار برای اونا هم جذاب بود که بدونن چه خبر میشه … بدونن تهش عروسه این مجلس کی میشه
؟! … اما من فقط می خواستم برم … می خواستم برم تا آمینم رو ببینم …
وقتی توی ماشین نشستیم . سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم . بیرون رو نگاه میکردم و رُمان کار شده روی دسته ی در ماشین بین زمین و هوا معلق بود … ماشین گل زده شده بود و قرار بود لاله رو جا به جا کنه ….
هر ماشینی که از کنارمون رد می شد سر نشیناش ، همه با دیدنمون لبخند میزدن …
دست تکون می دادن … فکر می کردن ما عروس دومادی هستیم که توی یه ماشین گل زده داریم می ریم تا خونه ی عشقمون رو بسازیم …
حقیقت این بود که من نه دنبال ماشین گلزده بودم و نه لباس عروس … من فقط یه خونه ی عشق می خواستم که مَردِش کیهان باشه و خانومش من باشم ، صدای خنده ی آمین بپیچه !
همین …
ـ باز چرا غمبرک گرفتی ؟
تکیه م رو از پنجره گرفتم : فقط می ترسم ، نمیدونم خوشحال باشم یا نه !
کیهان ابرویی بالا انداخت و گفت : داماده مجلس رو دزدیدی بعد میگی نمی دونی خوشحال باشی یا ن ؟ برو روتو کم کن بچه …
لبخند زدم : چشمام باز نمیشه انقدر گریه کردم…
ـ فدای چشمای خانوم خانومای نق نقوی خودم ، خب ؟
جلوی آپارتمان که نگه داشت سریع پیاده شدم . اونم پیاده شد و هردو سوار آسانسور شدیم . دوست داشتم زودتر به خونه برسم .. کیهان کلید انداخت وکنار ایستاد .
ته دلم انگار باورم نمیشد آمین خونه باشه … وقتی داخل رفتم با دیدن فروغه آمین به بغلانگاری یه بار بزرگ از شونه هام برداشته شد . بی رمق دستم رو به پشتی مبل تکیه دادم که کیهان جلو رفت و آمین رو بغل گرفت : ای جووونم ، دخمله قشنگه کی بودی تو ؟ مامانش ببینش چه نازه خانوم خانوما…
با لبخند ، همون پایین مبل نشستم . فروغ با چشمای اشکی نگام میکرد . فکر کنم اون می تونست منو درک کنه … اونم مادر بود می فهمید حال و روز خیلی بدم رو …
کیهان آمین رو روی دستش گرفته بود . جلو اومد و گفت : این بچه کُپ کرد ، این چه طرز رفتاره آخه ؟ بوسی ، فحشی ، تفُی ، لنگه کفشی …
با بغض خندیدم که آمین رو توی دامنم گذاشت … آمین غریبی می کرد و خودش رو سمت کیهان می کشید ! بچه م حتی مادرش رو نمی شناخت انگار …
بدتر دلگیر شدم از زندگیم … از اینکه دخترکم سعی میکرد تا بغل کیهان بره و کیهان باز خم شد و بغلش گرفت ، با کِیف زیادی گفت : دخترم باباییه !
کیهان بیش از اندازه آمین رو تحویل می گرفت . بغض کرده بودم ولی دلم غنج رفت بابته این همه عشقی که از چشمای کیهان پیدا بود برای آمین !
کیهان فاصله گرفت و آمین به بغل سمت مبل رفت و روی اون نشست …
حواسم به اونا بود که دیدم فروغ جلوی روم نشست و با همون اشکای پشت سر همی که می ریخت گفت :
ـ منو حلال کن ، باشه دخترم ؟ به او خدای بالا سر از بعد از اون روز یه خواب راحت نداشتم و خدا بدجور با گرفتنه آرامشم کاری کرد تا تقاص پس بدم …
ـ آخه .. کیهان کجا تو کجا ؟
ـ آقا خودش اومد دنبالم . گفت بهم که چه حال و روزی داری … من حتی شماره تماس اون آقا رو هم دادم بهش ، گفت خودش پیگیری می کنه .. نفهمیدم بعدش چی شد … اما مامور اومد جلوی در خونه … حتی از گفته های منم صورت برداری کردن … من فقط خواستم تو منو ببخشی … اگه منو ببخشی من با خیاله راحت میرم دِه …
دستام رو جلو بردم و دستاش رو توی دستم گرفتم : کجا بری دِه ؟
ـ من اینجا جایی ندارم . اصلا دلم می خواد از اینجا دور باشم . آدمای اینجا هزار رنگن
… ولی تو کیهان رو از دست نده … اون نعمته الهی که خدا بهت داده تا تلافی بدی فرزاد رو دربیاره ، همین کیهانه !
لبخند زدم و گفتم : تو تنها کسی هستی که مجبور شدی … همه ی آدمای زندگیم به خواسته خودشون منو پسَ زدن … من چیزی به دل ندارم ازت …
ـ الهی خوشبخت بشی دخترم … اندازه ی همین روزای سختی که گذروندی خدا هزار برابرش رو خوشبختت کنه ….
صدای جیغ آمین اومد و دو نفری به سمت صدا برگشتیم … کیهان اونو بالا مینداخت و باز دستش می گرفت … آمین از ذوق جیغ میکشید . خندیدم و با عشق نگاهشون کردم .
فروغ از جا بلند شد و رفت . منم از جام بلند شدم و روی به روی کیهان ایستادم : شما نمی خواین بس کنین ؟ کیهان مشغول بازی با آمین گفت : این پدر سوخته بسَ نمیکنه … منم که بچه ندیده …
ـ کیهان شام نداریما …
باز بدون اینکه نگام کنه جواب داد : جانه کیهان یا از بیرون سفارش بده یا نون پنیر درست کن ، الان اصلا حسه بیرون رفتن ندارم …
پوفی کشیدم و با دیدن لپای تپل آمین با ذوق خم شدم و لپش رو بوسیدم … انگشتش توی دهنش بود و منو نگاه می کرد که کیهان گفت : عاقا خیلی نا عادلانه س ….
نگاش کردم : چی شده ؟
ـ کوچیکه بوس بگیره بزرگه نگیره … این عدله ؟
خندیدم . خم شدم و گونه ی اونم بوسیدم . لبخند زد و گفت : از این به بعد قانون اینطوریهکه آمین یه دونه بوس … باباش دو تا بوس…
دستام رو به کمرم زدم و گفتم : هرکی آمین رو ببوسه ؟
با شیطنت جواب داد : آره دیگه ، من کلا دست و دل بازم … دیگرانو از وجود خودم محروم نمیکنم !

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن