رمان رسوایی پارت۱۲

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

صدای آیدا بود . گفتم : منم …
کمی طول کشید تا دکمه ی باز شدن درو بزنه … وقتی داخل رفتم . درختا سر سبز شده بودن و خبری از خشک سالی و خشک بودن و بی برگی نبود . از حیاط گذشتم و از پله های بالا رفتم . رو به روی در ایستادم و بعد از کشیدن یه نفس عمیق دستگیره ی در رو پایین کشیدم و وارد شدم . اولین نفر آیدا بود که برای باز کردن در اومده بود و با دیدنه من بهت زده گفت : آذین ؟!
سیمین با شنیدن صداش انگار هول کرده بود که دیدم با هول و ولا آیدا رو کنار زد و
جلوم قد علم کرد . با دیدنم لبخندی از سر خوشحالی و ذوق زد . انگار باورش نمیشد من همون آذینم …
جلو اومد و دستش رو روی صورتم گذاشت و گفت : عروسکم …. یکی یه دونه م …
به سمت آیدا برگشت : ببین دخترمو … ببین چه ناز شده … ترک کرده به خدا…
باز منو نگاه کرد : ترک کردی ، مگه نه ؟
لابه لای اشک هایی که ریخته بودم سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم که پر ذوق تر خندید : نگفتم ؟ نگفتم آیدا ؟ …
آیدا هم خندید که صدای بابا رو شنیدم : چه خبره اینجا ؟
با دیدنم اول تعجب کرد و بعد اخم : تو اینجا چه غلطی می کنی ؟ پر بغض گفتم : بابا به خدا ترک کردم … بابـ …
داد زد : به من نگو بابا بی صفته بی آبرو … چهار ماهه گذاشتی رفتی چه غلطی بکنی
؟ با کی بودی ؟
سیمین ـ عزیزم ببین ، ببین ترک کرده … ببین دختـ …
به سمت سیمین برگشت : تو همه ش نازش رو خریدی ، تو هرچی گفت گفتی چشم …
اصلا تو خرابش کردی …
خراب ؟ بهت زده و نا باور مردی رو که فکر می کردم پدرمه نگاه کردم . سیمین و پدرم
بحث می کردن و آیدا نگران نگاهم می کرد . دستم رو روی سینه م مشت کردم . نفس کشیدن جدیدا سخت شده بود . آیدا جلو اومد و بازوم رو گرفت : خوبی آذین ؟
با چشمای اشکی نگاش کردم که گفت : عصبیه ، تو … تو جدی نگیر ، باشه ؟ … باشه آذین ؟.. .
فقط نگاش کرد . خودشم به گفته ی خودش اعتقادی نداشت . حال خوشی نداشتم و آیدا فهمیده بود . نگران شده بود …
سیمین هنوزم با پدرم بحث می کرد . اونا هیچوقت خوشبخت نبودن … دلیله ازدواج سیمین با پدرم من بودم و حالا سر من همیشه سر جنگ داشتن !
از خونه بیرون زدم . صدای جر و بحث سیمین با بابا رو می شنیدم . من جایی برای
رفتن نداشتم . با همون حال و روز و تیپی که روی اعصابم بود از کنار خیابون داشتم راه می رفتم .
ماشینا بوق می زدن و من گاهی می خواستم سوار بشم و برم … برم و به راننده ش بگم عروسکه دستت می شم در عوض بهم پناه بده … پناه بده که دیگه خونه ی بابام نرم و کیهانه دلگیر رو هم اذیت نکنم … می دونستم اگه کیهان بفهمه که افکاره حالام چیه هم سره منو می برُه هم خودش رو می کشه !
با خودم هر حسابی می کردم آخرش به بی مکانی و بی جای خوابی می رسیدم . خواستم برم پیشه تارخ ، اما اونم آبرو داشت و تا کِی می تونست نگه داره منو ؟ …
هوا تقریبا تاریک شده بود . اونقدری راه رفتم که وقتی به خودم اومدم جلوی آپارتمان کیهان ایستاده بودم . من حتی حواسم نبود و حالا که خودم رو جلوی کیهان می دیدم می فهمیدم به جز کیهان مگه کسی رو دارم ؟
کیهان داشت زن می گرفت ! نامزدیش نزدیک بود … فکر به زن گرفتنش داغونم می کرد … اما خودم از خیلی قبل تر می دونستم عاقبتمون چی میشه …
تمام چراغای واحدی که کیهان اونجا بود ، روشن بود . نگرانم شده بود ؟ گفته بود چه کاره حسنم ؟ واقعا کی هستم که توی زندگیش سرک می کشم ؟ زنشم ؟ زنی که دو سه روز پیش برای فرار از دستش دلش رو شکسته بودم ؟ دوستشم ؟ دوستی که ۴ ماه هرطور خواست تازوند و نگفتم شاید کم بیاره ؟ از خودم و از کیهان و از زمین و زمان دلگیر بودم

صدای ترمز شدید یه ماشین توجهم رو جلب کرد . ماشینه کیهان بود . در با سرعت نور باز شد و دیدم کیهان با عجله سمت خونه میره و با گوشیش حرف میزنه : نیومده تارخ …
نیومده … ) عربده کشید ( من خودم می دونم چه گهی خوردم تو نمی خواد بگی به من …
فرزاد چی گفت ؟ …. ینی چی امروز از شرکت بیرون نزده ؟ … په کجاس ؟
خجالت کشیدم و جلو رفتم . کلید به دست با در بسته ی ساختمون کُشتی می گرفت . تسلط خوبی نداشت و پر بود از اضطراب…
ـ کِیـ … کیهان …
برای یه لحظه از حرکت ایستاد . فکر کردم شاید نفس کشیدن هم از یادش رفته باشه …
آروم به عقب برگشت و با دیدنم تلفن از دستش افتاد .
گریه م شدت گرفت و نگاهش کردم . کیهان بی حرکت انگار که باورش نشده منی که جلوش ایستادم همون آذینم سرجاش میخکوب شده بود که نالیدم : کیهان بغلم کن…
رگه گردنش بیرون زده بود و زیر نور چراغ سر در ساختمون دیدم که سرخ شده .
موهای آشفته و ظاهر نا منظمش بیشتر بهم این حس رو می داد که از صبح که زدم بیرون تا الان از نگرانی چند باری دسته کم مرده و زنده شده !
گفتم : مـ … من جایی رو ندارم برم …مـ .. من …
به سرعت نور جلو اومد و بغلم کرد . محکم و با خشم و با نگرانی … دستاش رو دورم
حلقه کرد و محکم به خودش فشار داد . انگار که فکر کرده بود من یه رویام و امکانش هست نا پدید بشم . فشارم داد که ببینه ذوب یا تبخیر یا محو نمیشم .
دله یخ زده و بی پناهم به همون سرعتی که کیهان بغلم کرده بود گرم شد و حس می کردم امنیت همینجاست … حتی اگه با لاله باشه … حتی اگه آب نمک خوابوندنش بخواد به نامزدی و عروسی برسه .. با گریه گفتم : لاله باشه ، منم باشم … میشه کیهان ؟ میشه ؟ … به خدا اذیتت نمی کنم …
سرمو بین دستاش گرفت و با ذوق بوسیدم . با ذوقه پیدا شدنم … انگار صدام رو نمیشنید
. ریز به ریز صورتم رو بوسه های ریز می زد و آخرش که انگارخسته شد پیشونیش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت : صد بار مردم و زنده شدم بی انصاف …
ـ قهر بودی باهام …
ـ بیخود کردم … همینو می خوای بشنوی ؟ ـ نخواستم بیام … که بشم سربار …
ـ بیخود کردی آذین … خوشیه دیدنت رو زهر نکن به جفتمون …
ـ دلم بغلت رو می خواد … روی خوشت رو می خواد .. دلم تو رو می خواد … جز …
جز تو … منکه کسی رو ندارم …
لبش رو روی لبم گذاشت و با ولع و عشق بوسید …. زمین تا آسمون فرق بود بینه حسی که به فرزاد داشتم و حسی که به کیهان داشتم … عقب رفتم و با چشمای اشکی گفتم : زشته بی حیا !
خندید : ذوق کردم ، دسته خودم نبود …
گوشی رو از روی زمین برداشت و مچ دستم رو گرفت . انگار می ترسید فرار کنم و دستش بهم نرسه .. درو باز کرد و به سمت واحد خودمون رفتیم . خودمون ؟ خونه ی من بود
؟
تموم مدت توی آسانسور پنجه ی پاش رو کف آسانسور می کوبید و با دست آزادش مرتب پشت گردنش می کشید ..
وقتی به سالن پذیرایی رسیدیم منو برد توی اتاق خودم و گفت :
ـ اینجا جای توعه ، دنباله پناه می گردی ؟ دنباله کَس میگردی ؟ د آخه دورت بگردم ، تو چی خواستی من نه گفتم ؟ تو چی خواستی من رد کردم ؟ اون روز … اون روز عصبی شدم
… دم به دقه میگی آینده کوفته ، زهره ماره …. من جون می دم برات می دونم که می دونی
… دنباله چی هستی تو ؟ …
سرم رو پایین انداختم . جواب نداشتم بدم که گفت:
ـ اون روز من یه غلطی کردم ، نفهمیدم چی شد اصن .. بابا من که کشیش کلیسا یا یکی
از خواجه های زمانه خودم نیستم که … یه مَردم … آذین تو راه میری دلم می خواد تموم قدَ ببَِلعمَِت … آذین ..
جلو رفتم و یه قدمیش ایستادم و نگاش کردم : کیهان …
عصبی ادامه داد : دلم می خواد لمست کنم … بابا من دمه عقد یه غلطی کردم یه قرار دادی بستم یه قولی دادم . تو چرا نمی فهمی منم آدمم ؟
یقه ش رو گرفتم و بی هوا جلو کشیدم . چون یهویی بود اونم بی مقاومت خم شد که لبم رو روی لبش گذاشتم و حریص بوسیدم .
با چشمای باز داشت چشمام رو رصد می کرد . می خواست مچ بگیره که می خوام بازیش بدم تا آروم شه یا واقعا خودم دلم می خواد که باهاش باشم ؟!
اندازه چند سانت ازش فاصله گرفتم و گفتم : ببخشید …
از ته دلم گفته بودم . زل زدم به چشماش به امید اینکه خیلی قبل تر ها شنیده بودم راست و دروغ بودنه حرفی که روی زبون میاد رو می شه از چشما خوند و امید داشتم که از چشمامبخونه که راست میگم .. جلو رفتم و از روی گردنه بیرون مونده از یقه ش بوسه زدم و گفتم
: ببخشید …
دکمه ی اولین پیراهنش رو باز کردم و روی سینه ش رو بوسیدم وگفتم : ببخشید …
کلافه شالم رو از سرم کشیدم و باز به جونه لباش افتادم و باز فاصله گرفتم و گفتم : ببخـ

این بار دستش رو دور کمرم حلقه کرد و به مانتوم از پشت چنگ زد و دسته دیگه ش رو لابه لای موهام فرو برد و گفت : آذین ، اجازه میدی ؟
بهم احترام گذاشته بود . پشیمون بود از تند رفتنه دفعه ی قبل و پشیمون بودم از پس زدنش دفعه ی قبل …
وقتی سکوتم رو دید شروع کرد با ملایمت بازکردن دونه به دونه ی دکمه های مانتوم و
درش آورد . تاپ سفید رنگم روی پوست فوق سفیدم چشمک می زد و گفت : دلم می خواد درسته قورتت بدم که چشمه کسی نگیره تو رو … چرا سیر نمیشم از بودنت لعنتی ؟ روی حنجره ش رو بوسه زدم و گفتم : خیلی دوستت دارم کیهان …
خم شد و روی دستاش بلندم کرد . کنار شقیقه م رو بوسید و گفت : چی داری که معتاد شدم نسبت بهت ؟ *
ـ خوابیده …
ـ عه ، برو بیدارش کن خب…
کیهان ـ من میگم خوابه ، ای بابا …
تارخ ـ ینی خوابه مرگ رفته بیدار نمیشه ؟
صدای ریز خندیدنه کیمیا رو شنیدم که کیهان گفت : زهره مار…
تارخ نگران گفت : حالش خوبه ؟ کیمیا ـ چقدر تو ساده ای شوهره گلم …
تارخ ـ چی شده ؟
کیهان ـ اوهَه … تو دهنی می خوای کیمیا ؟ تارخ ـ تو غلط کردی …
کیمیا شیطون پرسید : دیشب مگه ساعت چند خوابیده ؟ کیهان عصبی گفت : مُفتَِشی مگه تو ؟
تارخ پقی زیر خنده زد و گفت : ناکِس مخشو زدی تموم ؟!؟!؟
لبم رو گاز گرفتم . از خجالت مرده بودم . پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم که کیهان گفت
: شما دو تا خونه زندگی ندارین از راه نرسیده هوار شدین سرمون ؟ تارخ ـ چرا جیگر ؟ بد موقع سر رسیدیم ؟
حس می کردم افت فشار گرفتم از خجالت . اصلا ساعت چند بود ؟ به ساعت نگاه کردم
۱۱ صبح بود … ۱۱ ؟!؟!؟! تند سرجام نشستم که پتو افتاد و انگار که از خودم خجالت کشیده باشم ، بازم پتو رو دورم پیچیدم . وای حالا باید چه خاکی تو سرم می ریختم ؟
تند بلند شدم و کشوی لباسام رو درآوردم . دمه دستی ترین لباسم یه تیشرت لیمویی بود و
با شلوار دامنی سفید پوشیدم . سرسری موهام رو شونه زدم و شکر خدا چون لخت بود نیاز نبود زیاد بهش گیر بدم . کمی ریمل ریخته شده پای چشمم رو پاک کردم . بد نبودم .
داشتم بلند می شدم که نگاهم به کبودی روی گردنم افتاد و باز سر جام وا رفتم . حالا چه غلطی بکنم ؟ روسری ؟ نه نمی شد … من کی تا حالا جلوی تارخ روسری سرم کردم آخه ؟ در اتاق باز شد که ترسیده و تند سرجام ایستادم : هیییع …
کیهان در اتاق رو بست … : تو کی بیدار شدی ؟
ـ من .. من چیکار کنم ؟ زشته … وای کیهان …
کیهان خونسرد گفت : چی زشته ؟ چته تو ، بریم بیرون.. . چرا هول شدی ؟ ـ نمی تونم بیام …
کیهان خندید و جلو اومد . دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با لودگی گفت : ای جوووونم
…. عروس خانوم رو نما می خواد ؟
پر استرس و با خجالت هولش دادم و با انگشت اشاره گردنم رو نشون دادم : با این وضع بیام ؟
کیهان با عشق و ذوق گفتم : اییییول … بنازم خودمو که مهرم زدم پای حال و هوله دیشب
!
عصبی و با کمی ناز گفتم : گمشووو ، من الان چه خاکی تو سرم کنم ؟
خندید و از بین لباسای روی زمین پخش شده یه شال رو داد دستم ، گفت : بفرما ، این دیگه انقد شلوغش کردن داره ؟ ـ آخه تارخ ..
ـ خوده بی پدرش می دونه چه خبر بوده … کِرم می ریزه هی ، تو به خودت سخت نگیر باس عادت کنی خانومه گلم…
از خجالت لبم رو گاز گرفتم که گفت : نکن همچین که الان اون دو تا شنگول و منگول رو پرت می کنم بیرون می رم سراغه امضاهای بعدی …
تند شال رو روی سرم انداختم و بیرون رفتم . تارخ و کیمیا هر دو کنار هم ایستاده بودن
و به در اتاق زل زده بودن که با دیدنم هر دو با چشمای گشاد شده و پر از تعجب نگاهم می کردن که گفتم : سـ … سلام ..
کیمیا با چشمای اشکی جلو اومد و با ذوق گفت : تارخ ببین چه عروسکی شده. ..
تارخم کنار کیمیا ایستاد و گفت : ببخشید خانوم ، من شما رو میشناسم ؟
خندیدم و با صدای صد برابر عشوه ای گفتم : آبجی جونتم … آبجی عشقت …
تارخ با لبخند پر عشقی جلو اومد و پیشونیم رو بوسید . بغلم گرفت و کیمیا مرتب اشکاش رو پاک می کرد . شالم از سرم افتاده بود و خودم نفهمیده بودم . کیهان آرنجم رو گرفت و عقب کشید . تند شالم رو مرتب کرد و گفت : تارخ بی مغز زنم رو دست نزن …
با تعجب به کیهان نگاه کردم که با خنده به گردنم اشاره زد و من هول شدم . خودم شالم
رو مرتب کردم که کیهان دست تارخ رو گرفت و به سمت پذیرایی می برد . کیمیا سوالی نگام کرد که با خجالت گفتم : چیزه … میگم ینی گردنم درد میکرد … خب چیز شد دیگه ..
کیمیا بلند قهقهه زد که تارخ به سمتمون برگشت : کیمیا همسایه دارنا …
تند جلوی دهنش رو گرفتم : آبروم رو بردی …
دستم و کنار زد و آروم گفت : داداشه بخت برگشته م چه هول بوده …
خودمم خنده م گرفته بود . هر چهار نفرمون دور هم نشسته بودیم که صدای آیفون بلند
شد . از جا بلند شدم تا دکمه ی باز شدن در رو بزنم که با دیدن امَین و حمیده خانوم ترسیده به مانتیور آیفون زل زدم . حس کردم سرم گیج رفت که دستم رو به دیوار تکیه دادم .
اولین نفر کیمیا توجهش سمتم جلب شد و صداش رو شنیدم : وا ، آذین چی شد یهو ؟ کیهان از جاش بلند شد و به مانیتور نگاه کرد . لبم رو می جویدم و بی حرف فقط خجالت
می کشیدم از دیدنه حمیده خانوم حتی پشته مانتیور آیفون … کیهان خونسرد گفت : چرا درو باز نمیکنی ؟
دستش رفت سمت دکمه ی باز کردن در که دستش رو گرفتم و با چشمای اشکی زل زدم بهش : حالا چیکار کنم ؟
کیهان خونسردتر از چند دقیقه ی قبل گفت : چیکار کنی ؟ خونته و مادرشوهرت اومده به شوهرت سر بزنه ، چیش برات سخته ؟ یه قدم عقب رفتم : نه … نمی خوام …
کیمیا مضطرب تر از من کنارم ایستاد و گفت : آذین اروم باش …
یه قدم دیگه عقب رفتم که تارخ جلو اومد و مچ دستم رو گرفت و گفت : شما دو تا
عقلتون رو از دست دادین . آذین می ره تو اتاق ، نذارید بفهمن … ) رو به کیمیا ( کفش و هرچی بند و بساطه زنونه س از جلو چشم بردار …
کیهان ـ تارخ …
تارخ ـ الان وقتش نیست …
کیهان حرفی نزد که تارخ منو به سمت اتاق برد و در اتاق رو بست . لبه ی تخت نشستم
. صدای سلام و احوال پرسی ها رو می شنیدم که تارخ جلوم زانو زد و دستای یخ زده م رو گرفت . با صدای آرومی لب زد : چته دختر ؟ رنگت پریده چرا ؟ ـ اگه بفهمن … اگه ، اگه حمیده خانوم …
ـ اون زنه بنده خدا اونطوری که تو فکر می کنی نیست ، یه کم به خودت و اون زمان بده
، بهش حق نمیدی ؟
اشکم سُر خورد و گفتم : به خدا خیلی حق داره … من کجا پسرش کجا ؟ منه آمین داره یه بار مهر طلاق خورده کجا و پسره مجرده مهندس با ظاهر همه چیز تمومش کجا ؟ ـ هیس ، خل نشو چرت و پرت نگو … چرا خودتو پایین تر می بینی الاغ ؟ این
خزعبلات رو الان به من گفتی به کسه دیگه بگی من می دونم و توآ … چته مگه ؟ آدم نیستی نباید خوشبخت بشی ؟
ـ به نظرت خوشبخت میشم ؟ …
ـ والا از لحاظه ظاهری کیهان کوره خر رو گذاشتی تو جیب بغلت نسناس … چی ساخته ازتا … راضی ام ازش … داماده خوبیه !
لبخند بی روحی زدم و گفتم : دارم میمیرم از استرس …
صدای حمیده خانوم رو شنیدم : خونه ت رنگ و بوی تازه گرفته ..
کیهان به خونسردی چند دقیقه ی قبل گفت : آره ، دنیا هم رنگ و بوی تازه گرفته ….
ـ لاله اینجا بوده ؟
از هول و استرس دست تارخ رو گرفتم و با دقت تر گوش دادم :
کیمیا ـ وا ، مامان این حرفا چیه ؟
کیهان ـ گیریم که لاله اینجا باشه ، من بچه م تو هی دقه به دقه منو چک کنی ؟ امَین ـ حمیده خوب مادرشوهر بازی درمیاریا …
کیهان ـ حمیده و زهره مار دیوث … اون بابای قزمیتت یادت نداده صدا نزنی اینطوری
؟
امَین غش غش خندید و کیمیا گفت : چای یا قهوه ؟ حمیده ـ خودم میریزم …
کیمیا ـ مامان حالت خوبـ …
صداشون دور تر میشد که تارخ خندید : گاوه کیهان نزایید ، رید !
نگاش کردم : ها ؟
تارخ ـ این حمیده که من دیدم بدجور مشکوک شده . اولین تجسسش از آشپزخونه س خدا آخرش رو به خیر کنه!
صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد . ترسیدم که تارخ نیم خیز شد . کف دستش رو جلوی دهنم گذاشت و گفت : هیس …
صدای امَین رو از پشت در شنیدم : چرا قفل کردی ؟
کیهان با صدای آرومی گفت : خفه میشی یا دک و پوزت رو نفله کنم ؟ امَین با لودگی گفت : دختر آوردی بلا ؟
کیهان به مسخره جواب داد : آره ، کیمیا رو هم آوردم ماساژش بده … بی پدر !
امَین بلند قهقهه زد و گفت : خاله … خاله خانوم شنیدم خدماته بعد از عشق و حالم انجام می دی ..
تارخ اخم کرد : آی بزنم این زبونش بسته بشه چه حالی کنم اون روز …
صداشون دور شد که تارخ دستش رو برداشت و کنارم لبه ی تخت نشست : کیهان خودش در جریانه که گاوه ریده … اومد در قفل کنه حمیده سرک نکشه …
قلبم توی دهنم می کوبید . حمیده اگه منو می دید آبرو ریزی میشد . اگه پخش می شد ، آمین جدی جدی از دستم می پرید .
کیمیا ـ بفرما ، اینم چایی …
تارخ آروم گفت : زن نیست که لامصب ، کد بانوعه…
امَین ـ این چیه ؟ باز که رنگش زرده …
تارخ خندید که نگاهش کردم و خودش گفت : همیشه تو خونه داری گند میزنه … عاشقه این اخلاقه منحصر به فردشم …
باز صداشون اومد:
کیمیا ـ گمشو به این خوشمزگی …
حمیده ـ فکر کردی ماهم عینه بچه م تارخ باید بخوریم چیزی نگیم ؟ تو کی خونه داری یاد می گیری اخه ؟ می ترسم بعد از مرگم تو و کیانا تنم رو تو گور بلرزونید …
صدای آرومه تارخ رو کنار گوشم شنیدم : آخ که خاک تو سره تو که از این حمیده می ترسی … به والله عشقه .. عشق !
صدای کیمیا اومد که سرفه ی مصلحتی کرد و گفت : کیهان تو یه چیزی بگو …
کیهان با صدای بلندی که می دونستم عمدی میگه تا تارخ بشنوه گفت : تارخ غلط کرده ، مردم قاطره دمه دره خونه شون بسته شده رو هم بهش نمیدن ، بعد تو دختر دادی بهش افتخارم می کنی ؟
کیمیا بلندتر زد زیر خنده که تارخ گفت : ای بر پدرت بی صفت. .. شیطونه میگه برم بزنم دهنشا …
هم خنده م گرفته بود و هم از استرس رو به مرگ بودم که صدای حمیده خانوم رو شنیدم : وا ، بچه م دکتر نیست که هست … آقا نیست که هست … با شرم و حیا نیست که هست ….
کیهان ـ ولمون کن تو رو قرآن مادره من … یارو دماغه خودشو نمیتونه بکشه بالا …
اصلا دماغش رو بگیری جونش از کـ ..نش در میاد بعد تو هی بگو پسرم پسرم ، بچه م بچه م … منم به خودم شک می کنم..
تارخ تند از جاش بلند شد که آستینش رو گرفتم و محکم کنارم روی تخت افتاد .
حمیده ـ وا ، صدای چی بود ؟
ترسیده به تارخ نگاه کردم که گفت : یعنی اگه من حاله اون شوهره یالغوزت رو نگیرم اسمم تارخ نیست.
حمیده ـ کسی خونه س ؟
امَین شیطون گفت : نه بابا ،فقط مورد بابت ماساژ تشریف داره …
کیهان ـ ببند دهنت رو گوسفند …
حمیده ـ ینی چی امَین ؟
امَین بلند خندید و من با خودم گفتم خدا خوب در و تخته رو جور کرده و تفاهم بین امَین و آیدا بیداد می کرد !
حمیده ـ کیهان …
کیهان ـ جان ..
حمیده ـ مادر لاله زنگ زد ، گفت برنامه تون چیه ؟ کیمیا ـ رسما می خواد دخترش رو بندازه ها …
حمیده ـ خجالت بکش کیمیا … دختر مردم رو کم حرف بساز براش …
کیمیا ـ من حرف ساختم ؟ دختره هی خودش رو مینـ …
کیهان ـ کیمیا ، خوش ندارم راجه به لاله اینطوری بشنوما …
کیمیا ساکت شد و من آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم پایین تر بره و تارخ اخماش درهم
شد …. یاد شب پیش افتادم که خودم بهش گفته بودم لاله باشه و من باشم ! کیهان جفتمون رو می خواست ؟! چرا نخواد ؟ لاله برخلاف اخلاقش ظاهره عالی داشت ….
حمیده ـ چی بگم بهشون مامان جان ؟
کیهان ـ بگو کیهان خودش با لاله حرف می زنه و قرار مدار نامزدی و کوفت و زهره مار هم می ذاره .تا نهایتا سه چهار ماهه دیگه جمعش میکنم!
کیمیا ـ وا ، کیهان …
حمیده ـ ساکت کیمیا ، خدارو خوش نمیاد بینه دو تا جوون قرار می گیری …
کیمیا ـ مامان تو واقعا لاله رو می خوای قبول کنی زنه کیهان بشه ؟
حمیده ـ کیهان دیگه خودش حرف انداخته زبونه مردم . دختره بیچاره آینده ش رو داره میسازه با کیهان و هزارتا امید و آرزو داره الان … کیهان چوبه این کارش رو می خوره …
صدای پوزخند کیهان انقدر بلند بود که من و تارخ داخل اتاق شنیدیم … کیمیا حرفی نزد و امَین جدی گفت : لاله واقعا با کیهان جور نیست …
حمیده : مگه تا حالا به حرفم گوش کرده که الان بگم لاله نه و بگه چشم ؟
کیهان ـ حاج خانوم ، مادره من ، می خوام زن بگیرم ، بچه م ؟ تارخ نکبت ۳ سال از من کوچیکتره بچه هاش از سر و کوله من بالا می رن ….
صدای تارخ رو بیخ گوشم شنیدم : شوهرت خیلی یابوعه ، درجریانی ؟!
لبخند زورکی زدم و باز صدای کیهان رو شنیدم : این یعنی بچه نیستم که تو بخوای برام زن بگیری و بگی چیکار کنم و چیکار نکنم ….
زل زده بودم به پارکت کف اتاقم و گوشام رو بیرون از اتاق جا گذاشته بودم برای شنیدن گفته های آدمای اون بیرون که تارخ خم شد و جفت دستاش رو گذاشت روی گوشام و زل زد به چشمام … اشکام که روی گونه م ریخت رو پاک کرد و آروم گفت : تو بعد از خدا کیهان رو داری … اون ولت نمیکنه …
با صدای بغض داری آروم لب زدم : اما از لاله حرف می زنه …
لبخند زد و نیم تنه ش رو جلو کشید . پیشونیم رو بوسید و گفت : آبجی کوچولو ، غصه نخور … خب ؟
انگار گفته بود غصه بخور … انگار بدتر هلم داده بود تا بیچارگیم رو ببینم … شبیه آدمی
که نگرانه و بهش می گن نگران نباش … اون آدم نگران تر میشه و من حالا نگرانه بودنه لاله بودم !
*
ـ خفه شو برو ماشینتو بیار تو پارکینگ دیگه توام …
ـ عه ، کیهان …
کیهان به سمتم برگشت : خب داره ناز میکنه هی …
کیمیا ـ ایناها ، اینو ببین …
به سمتم برگشته بود و می خواست عکسه لواسون رفتن و اون سفر از دمَ نحس رو نشونم بده …
تارخ ـ خب برم بچه ها رو هم بیارم … ) رو به کیمیا ( برم کیمیا ؟ … الو ، سرتو دو دقه از اون گوشی بیرون بیار جوابه منو بده …
کیهان ـ برو بیارشون دیگه توام …. اصلا کجا گذاشتیشون ؟
کیمیا سرش رو از تو گوشی بلند کرد و گفت : گذاشتمش پیشه مامان جون … تارخ برو از پیشه مامانت بیارشون تو روخدا … امشب شام چتریم …
کیهان سمت کت اسپرتش روی آویز لباسا رفت و گفت : ای خاک برسر چترتون ، نمیگین تازه عروسا احتیاج به تنهایی دارن ؟
چشمام گشاد شد و لبم رو گاز گرفتم که کیهان کنجکاو به سمتم برگشت و خیلی بی حیا گفت : نکََن اون لبت رو اینطوری ، صاحاب داره …
تارخ : هوووو … بیا برو بیرون بیشعور ، دختره آب شد …
کیمیا غش غش خندید … من سرخ شدم و تارخ سمت در رفت که تند گفتم : کیهان تو کجا
؟
کیهان ـ شام درست نکن بشین کنار اون گیس بریده گل بگین گل بشنفُین ماهم بریم دنباله ور وره جادوها و شام بگیرم برای چتر بازا …
کیمیا ـ وا ، جلو شوهرم اینطوری می گی ؟ کیهان ـ تو که نه … تارخ و اون توله هاش …
خندیدم : چطور دلت میاد ؟
کیهان ـ به راحتی ، نزاییدمشون که …
ـ خیلی بی حیایی …
کیهان و تارخ بلند خندیدن و کیمیا گفت : کیهان نوشابه نگیری برا دخترام ضرر داره …
پر حسرت گفتم : نگران نباش ، خودم براشون فرِِنی درست میکنم …
کیهان بهم خیره شد و تارخ و کیمیا نفهمیدن این همه حسرت خوابیده لابه لای این فرنی درست کردنم و کیمیا گفت : الهی فدات زنداداش جونم …
کیهان و تارخ بیرون رفتن … کیمیا به سمتم برگشت : من برم یه دوش بگیرم ؟
ـ برو عزیزم … دومین کشو هم برای لباسامه ، هرکدوم رو خواستی بردار منم برم فرنی بپزم برای وروجکات …
به سمتم خم شد و تند گونه م رو بوسید : چقدر تو ماهی زنداداش جونم …
لبخند زدم و از جا بلند شد . به اتاقم رفت و منم بلند شدم . به سمت آشپزخونه رفتم و می خواستم از همون فرنی ها که برای آمین می پختم و همیشه فروغ نمی ذاشت بهش بدم و می گفت هنوز خیلی بچه س برای خوردن این غذای سنگین … بغضم رو قورت دادم و با لبخند مشغول شدم .
کاسه ی آرد رو درآوردم و خواستم پیمانه بردارم که صدای چرخیدن کلید توی قفل رو شنیدم و کیهان زود برگشته بود . همونطور که کاسه ی آرد به دست به سمت یخچال می رفتم تا شیر رو بیرون بیارم صدا بلند کردم : کیهان ، کاش کمی حریر بادوم می آوردی ، بچه ها دوست دارن …
شیر رو درآوردم و در یخچال رو بستم و شیر رو گذاشتم روی سینک ظرف شویی و گفتم : شام چی گرفتی ؟ مغز تارخم رو که نخوردی ….
ـ چند تا چندتا ؟ ….
به سرعت نور برگشتم : هییییع …
کاسه از دستم افتاد و دور تا دورم رو آرد گرفت و نایلون شیر سُر خورد و کف
آشپزخونه افتاد و ترکید … کثافت آشپزخونه رو برداشته بود و من … من شالم افتاد و موهام دورم پخش شد . من از چیزی که می ترسیدم سرم اومده بود . حمیده خانوم دستش رو به کانتر آشپزخونه گرفت و امَین تند جنبید و زیر بغلش رو گرفت .
ترسیدم . سرم رو حتی الامکان پایین انداخته بودم و شوری خون از لبای کنده شدم توی دهنم رو حس کردم . کیهان کجا مونده بود ؟ امَین ـ آخر کاره خودت رو کردی هرجایی ؟
دستم رو به لبه ی ظرف شویی گرفتم . بند اول انگشت اشاره م به لبه ی تیزش گیر کرد و سوخت .. سوخت اما ، سوزش قلبم بیشتر بود .. اونقدر بیشتر که نفسم به خس خس افتاد .
امَین حمیده رو کشید و اونو روی یکی از صندلی های پشت میز آشپزخونه نشوند و به سمت من برگشت و جلو اومد ، همزمان گفت : اینجا چه غلطی میکنی تو ؟ ها ؟ زنیکه هرجایی تو شرف نداری ؟
هیچی نمیگفتم . هیچی نداشتم که بگم … دقیقا جلوم ایستاد و سیلی محکمی به گونه م زد
که کج شدم . درد گرفته بود اما زیاد توی چشم نبود ، زیاد حسش نکردم . نه که حس نکرده باشم اما قلبم انگار تیر کشید که درد گونه یادم رفت … حق داشت ، نداشت ؟
حمیده با خودش زمزمه کرد : نگفتم امین ؟ نگفتم من پسرمو می شناسم ؟ خونه رنگ و بوی زن داشت … دختر آورده تو خونه ش … کیهان دختر آورده ، کیهان مجرد که بود از این کارا نمیکرد که … چی خوندی تو گوشش دختر ؟ فرزاد بنده ی خدا گفته بود …
امَین خم شد تو صورتم و داد زد : بی آبرویی تا کجا لامصب ؟ به خانواده ی نامزده خواهرتم رحم نکردی تو ؟
دست از خون قرمز شدم رو روی سینه م گذاشتم و لباسم رو توی دستم مشت کردم ، قلبم
بی امون به سینه م می کوبید و حس می کردم تا سر معده م داره تیر می کشه … حالم خوب نبود . اصلا خوب نبود …
حمیده خانوم رنگ پریده نگاهم می کرد . یه نگاه پر از نفرت … صدای در اتاق اومد:
آذین … اذین چه خبره ؟
از داد و بیدادی که امَین راه انداخته بود کیمیا بیرون اومده بود از حموم … جلوی اشپزخونه که رسید گفت : یا خدا ، شما اینجا چیکار می کنین ؟
حمیده پرخاش گر از روی صندلی بلند شد : شیرمو حلالت نمیکنم کیمیا ، خدا لعنتت کنه کیمیا که داداشت داره بدبخت میشه و تو نگاش کردی …
کیمیا ـ مامان دورت بگردم آروم باش دو دقه …
حمیده خانوم پر حرص گفت : الواط شده داداشت … دختره خیابونی برمیداره میاره تو خونه داداشت … خدا منو می کشتی این روز رو نمیدیدم …
کیمیا با دهن باز گفت : چی میگی برای خودت مامان ؟ خیابونی چیه ؟ ….
با گریه باز روی صندلیش نشست و گفت : حاجی گفت نفرستش فرنگ … گفتم این
همینجاشم دخترا براش خودکشی می کنن خطا نمیره ، بره فرنگم خطا نمیره … نگاه با کی افتاده … با این …
با انگشتش به من اشاره می کرد … این ؟ هزره ؟ هرجایی ؟ … حس میکردم معده م داره میسوزه … از اون سوختنا که اشک تو چشمات جمع می کنه … معده م سوخته بود یا دلم که چشمام پر شده بود و نمی بارید ؟ … سرم رو پایین انداختم … از این همه بی صدایی و سر به زیری گردنم درد گرفته بود …
امَین سمت مادر بزرگش رفت : خانوم جون تو رو قرآن آروم باش دو دقه …
پاهام رمق ازشون دور شد و بی حس روی زمین افتادم … سرم گیج می رفت … کیمیا هول امَین رو کنار زد و جلو اومد . مقابلم زانو زد : چی شد آذین ؟ …. آذین خوبی ؟
حمیده بی رحم گفت : چرا خوب نباشه ؟ توی بی رگ که حالیت نیست … تارخم تارخم میکنه و پسرمو هم ازم گرفته …
عصبی نگاهم کرد و گفت : تو خدا سرت نمیشه ؟ تو دین و ایمون نداری ؟ …
کیمیا عصبی تر صدا بلند کرد : مامان ….
امَین ـ ولش کن انگل رو … اینا فیلمشه … ) رو به من ( آخه بدبخت ، کیهانم اگرم بخوادت واسه یکی دو شب می خوادت ….
نشنیدم دیگه چی گفت … یکی دو شب ؟ کیهان چهار ماه منو نگه داشته بود … یکی دو شب ؟ کیهان رو چنگ زدم ، فحش دادم ، جیغ زدم ، فرار کردم ، بازم موند …. کسی منو نخواست کیهان خواست … کسی باورم نکرد ، کیهان باور کرد … امَین چی می دونست ؟… حمیده نفرینم می کرد و من گفتم حمیده خدا می شناسه ؟ صلوات شمارش دستش بود و از
خدا حرف می زد … از عذابی که یه زنه ف*ا*ح*ش*ه اون دنیا می کشه. .. یه زنه هرجایی مثل من که قاب پسرش رو دزدیده بودم …
می گفت برای یه شب تا صبح بودن با کیهان چقد گرفتم ؟ … پول گرفتم ؟ عشوه اومدم ؟
…. کیمیا می خواست حرف بزنه اجازه نمی دادن … کیهان نیاد … خدایا کیهان نیاد اگه بیاد
… چی میشد ؟ مادرش رو بندازه دور ؟ بندازه بیرون ؟
حماقت کردم …. زنشم … یکی دو شبم نبودم … خودمو هم نفروختم … اما حماقت کردم
… حس کردم اسید معده م داره بالا میاد … نمیدونم ، حالم خوب نبود …
صدای کلید انداختن روی در رو شنیدم . صدای دخترای کیمیا … خنده ی تارخ و کیهان

کیهان ـ سگ تو روحه بابات پرنیا کفشت رو در بیار بچه …
ـ دایی مامان کو ؟ …. مامان … مامان …
تارخ ـ غلط نکنم کیمیا مغزه آذین رو خورد …
کیهان : خانومم … آذینم … کجـ …
دیدمش .. جلوی در آشپزخونه با دیدنه حمیده ی روی صندلی نشسته و امَینه به سینک ظرف شویی تکیه داده باز نگاهش تاب خورد و از روی کیمیا به منه زمین خورده رسید .
ظرفای یه بار مصرف غذا و سالاد و نوشابه های زرد و مشکی با بطری بزرگ دوغ از دستاش روی زمین افتاد و با عجله جلو اومد . نگران بود …
حمیده و امَین ریز بین نگاهش می کردن که دستش رو جلو آورد برای گرفتنه بازوم که نیم تنه م رو عقب کشیدم و پر بغض نگاهش کردم . اخم کرد و به کیمیا نگاه کرد : چی شده
؟
حمیده ـ می خواستی چی بشه آقا کیهان ؟ چشمه دلمون روشن …
کیهان نگاهش رو از گوشه ی لبم و دست خونی شده و موهای ریخته شده م گرفت و همونطور که جلوم نشسته بود از سر شونه به عقب نگاه کرد و گفت : آذین چش شده ؟ صدای پوزخند امَین اومد و کیهان سمت کیمیا برگشت : کی صورتشو این شکلی کرده ؟ کیمیا در مونده بود که لبه ی کتش رو گرفتم : مـ .. مـ .. من …مـ …
نمی تونستم حرف بزنم . حنجره م می سوخت و من اسید رو حس کرده بودم که از گلوم بالا اومده بود و وجودم رو تلخ و گس کرده و سوزونده بود …
کیهان به سرعت باد بلند شد و سمت امَین حجوم برد . تارخ تازه به آشپزخونه اومده بود
و تا به خودش بجنبه مشت کیهان توی دهن امَین کوبیده شده بود … حمیده جیغ کشید و کیمیا دستاش رو جلوی دهنش گرفت . کیهان عربده زد :
ـ ی شکنم دستت رو … تو گه می خوری دست بلند کنی روی آذین …
مثل تیری که از کمون رد شده نمی شد نگهش داشت … امَین با بهت به کیهان نگاه می کرد و تارخ کیهان رو گرفته بود : بسه کیهان … نوکرتم بسه میگم …
دخترای تارخ دمه در آشپزخونه اومدن …
ـ بابا …
ـ چی شده …
کیمیا ـ برین تو اتاق ببینم … اینجا چی کار میکنین ؟
کیهان سمت حمیده ی هاج و واج مونده بود برگشت و داد زد : این توله رو آوردی چه غلطی کنه اینجا ؟ … فیلم بود گفتی کلید زاپاسه خونه م رو گم کردی ؟ خاک بر سرمنه نره خر که تو هنوز منو چِک می کنی..
حمیده جیغ کشید : چک نکنم ؟ کیهان این دختره اینجا چیکار میکنه ؟
تارخ هنوز کیهان رو گرفته بود که کیهان عصبی هولش داد : ول کن منو ، کارش ندارم

تارخ ولش کرد که کیهان جلوی حمیده ایستاد و گفت : دختره اسم داره … اسم داره حاج خانوم … آذین … اسمش آذینه …
حمیده ـ از فرنگ برگشتی شرم خوردی حیا رو قورت دادی تو روی من وایمیسی می گی دختره ی بی کس و کار آوردم و اسم داره ؟
کیهان نعره زد : بیکس و کار اون بابای حروم زاده شه … خودم کَس و کارشم…
حمیده ـ کَس و کارش ؟ … تو بیخود کَس و کار این بی خونه ای که معلوم نیس شب تا صـ …
کیهان می دید که نمی تونه عصبانیتش رو سر حمیده خالی کنه … می دید که این دیگه امَین نیست که تو دهنی بزنه و محکم کوبید تو سره خودش و عصبی تر نعره زد : زَنـَ …
جیغ زدم : بسسسه … تو رو خدا بسسسه …
کیهان با همون صورته کبود شده و رگای برجسته ی گردنش … میخه نگاهم شد …
نگاهه ملتمسی که می گفت نگو زنتم … نگو که آیدا از امَین بشنوه و آیدین از آیدا و تهش فرزاد بدونه و بی آمین بشم!
که بی آمین اگه بشم میمیرم و نگیر از من بچه م رو … فهمید و درمونده نگاهم کرد که
پوزخند حمیده باعث شد به سمت مادرش برگرده … حمیده با انگشت اشاره ش به من اشاره کرد و گفت :
ـ دختر میاری خونه نمی فهمی که خواهر زنه امَینه و ما آبرو داریم ؟ می فهمی که این همون نامزده برزوی همسنه باباشه که اگه خطا نرفته چرا باید ببندنش به ریشه یکی همسنه باباش ؟! ها ؟
کیهان با همون صدای بلندش داد زد : نزن حمیده … حرف نزن که بعدش به پاش بیفتی بگی حلالت کنه … تو هنوز صلوات شمارت دور انگشتته دل نسوزون که به جز اون غیرته منم بازی می دی لامصب …
حمیده بی حال باز روی همون صندلی نشست و گفت : اگه بفهمن .. اگه لاله بدونه …
آبروم میره کیهان … بابای امَین بفهمه آبروم میره …
امَین بی حرف و دلخور از آشپزخونه بیرون رفت و از خونه خارج شد که گفتم : میرم
… حاج خانوم میرم به خدا …
حمیده با حالتی چندش نگاهم کرد و گفت : چرا افتادی به جونه پسرم ؟
کیهان داد زد و از شدت درموندگی لگد محکمی به کابینت زیر ظرف شویی کوبید . همه مون از جا پریدیم و داد زد : تف به این زندگی سگی …
تارخ ـ آروم باش کیهان.. . ) رو به حمیده ( حاج خانوم قضاوت نکن …
حمیده بهش توپید : چی رو قضاوت نکنم ، هان ؟ کیهان هشت سال پیش که اون دختری که می گفت دوسش داره رو می خواست بازم پا کج نمی ذاشت من خودم بچه م رو بزرگ کردم ، می شناسمش … این دختر چیکار کرد که دله کیهان بلرزه ؟… دل که نه ، آتیشه هوسش …
کیهان این بار به سمتش برگشت و غرید :
ـ به موت قسم حمیده … به ناموسم قسم یه کلمه دیگه غیرتمو زیر سوال ببری …. به این قبله ی محمد به خدایی که می پرستی یادم میره حمیده مادرمه و نمی ذارم سایه م رو ببینی

نخواستم بالا بگیره این بحث … حمیده دروغ نمی گفت ، برزوی همسنه بابام نامزدم بود و حرف و حدیثایی که پشت سرم صف کشیده بود و همه ش با خودم می گفتم ) اشتباه کردم
… اشتباه بود ( حمیده هاج و واج مونده بود و ترسیده بود از تهدیده کیهان … من مادرم ، من می فهمم …
تند گفتم : می رم به خدا … حاج خانوم من … من غلط کردم …
کیهان تند برگشت و گفت : میام میکوبم تو دهنت لال شیا …
محل ندادم و با اشکایی که از چشمام روون شده بود گفتم : شما ببخش … شما بزرگی کن تو رو به خدات … خام بودم نفهمیدم … میـ ..
کیهان تند سمتم اومد و دستش رو بلند کرد برا زدنم که کیمیا جیغ کشید و خودش رو جلو انداخت : به مرگه پرنیام دست روش بلند کنی هرچی از دهنم در بیاد می گم …
تارخ کلافه بازوش رو گرفت : کیهان بسه …
کیهان نعره زد : نگا … نگا چی وِر می زنه ….. آذین هرجاییه تارخ ؟ د آخه من الان کار دسته خودم می دم از دست این دوتا …
تارخ اخم کرد : درست حرف بزن توام …
کیهان همونقدر عصبی روی پاهاش نشست و به کابینت پشت سرش تکیه داد . سرش رو
بین دستاش گرفت و حمیده همینطور مونده بود و نمی فهمید که داره ریشه ی غیرته کیهان و هستیه من رو می سوزونه .. بی حوصله بلند شد و گفت:
ـ همینجا چالش می کنیم … با همه تونم ، نباید کسی این بی آبرویی رو بفهمه ) رو به من ( توام دمت رو می ذاری رو کولت از زندگی پسره من می ری بیرون.. . دختر خاله ت به زودی نامزده پسره من میشه و توام شرف داشته باش ریشه ی زندگی کسی رو با تیشه نزن…
پر بغض نگاهش کردم که از آشپزخونه بیرون رفت و بعدشم صدای بسته شدن در اومد .
سرم رو پایین انداختم .
کیمیا سمت کیهان رفت و دستش رو گذاشت روی بازوی کیهان که کیهان دستش رو پس زد و داد زد : من سکته می کنم امشب … می فهمی ؟ به زنه من میگن هرجایی و منه بی رگ باید لال مونی بگیرم …
کیمیا رو هل داد و خودش رو جلو کشید و با زانو جلوم نشست .
کیمیا ـ کیهان ….
بازوهام رو گرفت و گفت : تو غلط کردی ؟ تو غلط کردی با شوهرت بودی ؟ اون نمی دونست ، خودت که می دونستی …. چی بود این درَی وَری ها …
تو چشماش نگاه کردم با اون حجم اشکی که توی چشمام حلقه زده بود و گفتم : آمینم و میگیرن کیهان .. من …
تارخ ـ کیهان بسه ، حالش خوب نیست …
کیهان داد زد : من نگفتم آمینت رو میارم ؟ نگفتم به تو ؟
تارخ جلو اومد و بازوی کیهان رو گرفت : ولش کن … خودش داغونه…
کبودتر از قبل شد و نعره زد : من خوبم ؟ من حالم خوبه ؟ …
صداش خش برداشته بود و من گفتم سکته نکنه عجیبه … نگرانش شدم … هنوز جلوم روی زانوش نشسته بود و کمی سرش رو از سرشونه برگردونده بود . با تارخ حرف می زد
: بی پدر اومده دست رو زنه من بلند می کنه … بی صاحاب گیر آورده مادر جـ…
تارخ تند بینه حرفش پرید : ععع .. ببند دهنت رو مادرش خواهرته…
جلو رفتم و پیشونیم رو روی سینه ی پهنه مَردم گذاشتم … کسی که همه ی کس و کارمه … حمیده نمی دونست کیهان تنها پناه و امیدمه … هق زدم و نالیدم : ببخش منو …
کیهان ببخشید …
باید منو می بخشید … موندنم اشتباه بود … این ازدواج و دل خوش کردنم اشتباه بود …
صدای هق هقم دله خودم رو سوزوند … کیهان که جای خود داشت . دستاش رو دورم حلقه کرد … انگار روی آتیش آب ریخته بودم که خشمش یخ شد و با صدای گرفته ای که از داد و بیداد ها و نعره های بی امون خش برداشته بود گفت :
ـ خودم مگه همه کس و کارت نیستم ؟ گریه برای چیه ؟ خوشیه دیشب رام شدنت رو امروز زهر کردن و تو خودت بدترش نکن مرگه کیهان …
سرم رو از سینه ش برداشتم …

اشتباه بود کیهان … به خدا اشتباهه … گند زدیم … گند زدم !
کیهان اخم کرد و گفت : نذار خون به پا کنم آذین … الان روحت و تنت ماله منه … نذار آتیش بشم بیفتم به زندگیشون …
دستام رو روی سینه ش گذاشتم و کمی فاصله گرفتم تا حلقه ی دستاش دورم باز تر بشه … تا دور تر بشم … تا بفهمه دیگه بسه … بفهمه که تموم شده س و ما هر چقدر زور بزنیم زورمون به روزگار نکبتی نمی رسه … بفهمه که باید تمومش کنه … اما فقط نگاهم میکنه …
جواب دادم :
ـ تمومش کن … بسه دیگه کیهان ..
کیهان عصبی از جاش بلند شد ، بیرون رفت و در خونه رو طوری به هم کوبید که تارخ پشت بندش گفت : باز هار شد …
کیمیا به سمتم برگشت : تارخ ببین دستش رو … خونش خشک شد اصلا …
تارخ جلوی من سر جای قبلی کیهان زانو زد و دستم رو گرفت : کیمیا جعبه ی کمک های اولیه رو از سرویس بهداشتی بیار …
کیمیا پا تند کرد و رفت که تارخ گفت : درد نداری تو اصلا ؟ بینیم رو بالا کشیدم و گفتم : دلم داره آتیش می گیره …. تارخ !
سر بلند کرد و گفت : نریز این اشکا رو ، ای تو روحه بابای امَین بیاد که مرتیکه ی فوضول خیلی وقت بود پیگیرت بود ….
ـ اندازه ی من جا داری تو خونه تون ؟ قَده حد اکثر یکی دو ماه ….
کیمیا هم رسیده بود و جعبه رو سمت تارخ گرفت و کنارش نشست که گفتم : به خدا موندگار نمیشم ، میرم … اصلا با فرزا …
تارخ اخم وحشتناکی کرد : می زنم صدات بالا نیادا ، بازم فرزاد ؟ ـ چاره دارم ؟
تارخ ـ ینی من اندازه ی یه جو غیرت ندارم نگهت دارم ؟ کیمیا ـ چی شده ؟
تارخ ـ خانوم اجازه می خواد تا یه مدت پیشه ما باشه ….
توقع داشتم کیمیا بدش بیاد … توقع داشتم اخم کنه و بی میل رضایت بده … یکی شبیه
حمیده با این تفاوت که از همه چیز خبر داره … اما تند گفت : خب معطل چی هستین ؟ کیهان بیاد خون به پا می کنه به خدا …
تارخ ـ عه ، خب واستا دستش رو ببندم …
کیمیا ـ من میرم بچه ها رو آماده کنم یکی دو دست لباسم بردارم برای آذین ….
نیم خیز شد که با دست سالمم گوشه ی لباسش رو گرفتم . برگشت و نگاهم کرد که تموم حسه تشکرم رو توی چشام جمع کردم و گفتم : ممنونم !
لبخند گرمی تحویلم داد با چاشنی ترحم … دلشون به حالم می سوخت . دل سوختن داشتم
واقعا …. کیمیا چند دست لباس برداشت و هر دو با هم خونه رفتیم . تارخ بیچاره موندگار شده بود برای برگشتن کیهان و باهاش حرف زدن ….
*
ـ بخواب دیگه مامان جان …
پرنیا نق زد و روی پاهای کیمیا کمی جا به جا شد . سرم رو بلند کردم و ساعت دایره ای روی دیوار یک نیمه شب رو نشون میداد . تلفن کیهان خاموش بود و دله من تو تب و تاب اضطرابه نبودنش !
صدای چرخیدن کلید رو که از قفل شنیدم از جا پریدم و سمت در رفتم . تارخ داخل اومد و تند گفتم : چی شد ؟ تارخ ـ علیک سلام …
غمگین و مضطرب پرسیدم : حالش خوب بود ؟
انتظار داری حالش خوب باشه ؟ خونه رو گذاشتی اومدی ور دله من که دور باشی ازش اونوقت می خوای خوب باشه ؟
چهره ی بغض کرده م رو که می بینه میگه : اون خوبه ، اما توام خوبی ؟
چیزی نگفتم که به سمت کیمیا رفت . پیشونی کیمیا رو بوسید و پرنیای خواب رفته روی پای کیمیا رو بلند کرد و به سمت اتاقشون راه افتاد .
کیمیا از جاش بلند شد و کنارم ایستاد : غصه نخور عزیز دلم . خدا بزرگه … درست میشه همه چیز …
کمی کنارم موند و حرف زد . دلداریم می داد و خیلی بد بود که حتی یه کلمه از گفته هاش رو نمی شنیدم . آخرسر شب بخیر گفت و رفت …
با خودم درگیر بودم و حس می کردم همه ی این چیزا زیر سره منه و عذاب می کشیدم برای به گند کشیدن زندگی کیهان …. صدای دینگ دینگ پیامی که به گوشیم رسیده بود توجهم رو جلب کرد . گوشی رو برداشتم و پیام رو باز کردم از کیهان بود : من خوبم !
بغضم رو قورت دادم و نوشتم : شام خوردی ؟
چند دقیقه ی بعد جواب داد : کوفت خوردم با دلتنگی ، می دونی چه طعمی داره ؟ نم اشک پای چشمم رو گرفتم : مراقب خودت باش !
کمی مکث و بعدش باز جواب داد : نمی ذارم اینطوری تموم شه ، می خوام تا آخر عمرم تو مراقبم باشی!
ـ تمومش کنیم ، مگه نه ؟
ـ تمومت میکنم آذین از تموم شدن حرف بزنی … شب خوش !
گوشی رو کناری انداختم و اونقدر اشک ریختم که خواب چشمام رو برد ….
*
ـ به نظرم های لایتای کاراملی در بیاره از موهام معرکه میشه …
کیمیا ـ پرنیا سر و صدا نکن …
کیانا ـ کیمیا اصلا حواست هست چی میگم ؟
کیمیا ـ چی رو حواسم باشه ؟ لاله خودش چیه که تو بخوای برای مراسمش انقدر به تکاپو بیفتی ؟
کیانا ـ لاله خره کیه ؟ من برا کیهان می خوام به خودم برسم ، نامزدیه داداشمه ها …
پاهام رو بیشتر توی شکمم جمع میکنم . چونه م رو روی زانوهام میذارم و اشکام امونم رو بریدن … من از این بارش غصه به اسم اشک روی گونه م خسته شده بودم . کیانا خیلی
بیرحمه که از رنگه موهاش و مدل لباساش برای جشن نامزدیه یه دونه داداشش حرف میزنه و نمی فهمه که من دارم ذره ذره آب میشم از این برنامه ریزی …
هق هقم که بلند میشه می خوام خفه ش کنم تا کیانا نفهمه من تو این اتاق در رو قفل کردم و حبس شدم و مخفی شدم … پناه گرفتم …
ویبره ی گوشیم رو میشنوم و از روی زمین برش می دارم . بعد از یک هفته امیدم اینه که کیهان باشه و سراغ گرفته باشه … اما وقتی کنار گوشم می ذارم…
ـ الو ، آذین …
به خودم لعنت می فرستم که چرا قبل برداشتن شماره رو ندیدم ؟ اما فایده هم نداشت و نمی تونستم تا آخر عمر فرار کنم از فرزادی که بابای آمینه !
ـ الو..
حرصی نبود ، عصبی هم نبود برعکس همیشه … گفت : کجایی ؟ ـ جهنم ، جایی که تو برام ساختی.. .
حس کردم خندید و جواب داد : وقتشه برگردی فکر کنم….
ـ اگه برگردم …. آمینم رو می دی بهم ؟
نق نقوی خودت ماله خودت … تو برگرد . امروز بیای همون فرداش می ذاریم میریم
… وضعمون توپ میشه …
ـ ازت بدم میاد ، چرا نمی فهمی ؟
ـ حتمی که نباید عاشقه سینه چاکه من باشی که ، همین که باشی بسه … کفایت میکنه …
گریه م که بیشتر شد تلفن رو قطع کردم . من دلم نمی خواست برگردم … صدای خندیدن
کیانا خیلی بلنده … اونقدر بلند که تو مغزم میکوبید . تا شب اونجا موند . کیهانه لعنتی اندازه ی به ماه بود که حتی سراغ نگرفته بود !
*
کیفم رو روی شونه م جابه جا کردم . به جای شل قدم برداشتن سعی کردم محکم به نظر برسم . دلم براش تنگ شده بود و دیگه نمی تونستم بیشتر از این بیخبر باشم از کیهانی که خبری ازش نبود . تارخم بیرحم شده بود و هیچ حرفی راجع به کیهان نمیزد ، حتی یه کلمه

از پیچ خیابون که گذشتم نگام به ورودی شرکت افتاد . مغزم خالی شده بود انگار …پاهام
توان نگه داشتنم رو نداشتن و دستم رو به دیوار گرفتم . اونقدری چشمام پر شد از اشک که به ثانیه نکشید ریختنه اونا روی گونه م …
لبخند امَین و بدرقه ش روی اعصابم بود … اینکه لاله بخواد روی صندلی شاگرد ماشین
کیهان بشینه روی دلم سنگینی میکرد . کیهان پشت فرمون بود و لاله به نظر خیلی خوشحال می اومد !

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن