رمان رسوایی پارت۱۱

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

تارخ منو به سمت مبلی داخل سالن هدایت کرد و به سمت آشپزخونه رفت . همزمان می گفت : همونجا بمون برات آب بیارم … الان پرستار رفته داروخونه داروهات رو بگیـ …
از جا بلند شدم و آروم در خروجی سالن رو باز کردم . تارخ همینطور برای خودش
حرف می زد و فکر می کرد من دارم می شنوم . فکر می کرد آروم سر جام نشستم و منتظر قرصم ، بیچاره تارخ !
از در که بیرون زدم باد سردی که می اومد باعث شد خودمو بغل بگیرم و کمی جمع بشم … من حتی لباس مناسبم تنم نبود . هوا ابری بود و صدای دریا رو می شنیدم . همین موقع در ویلا اتوماتیک وار بالا رفت و ماشین کیهان رو دیدم . اونم منو دیده بود . ترسیدم به سمتم بیاد .
دور و اطرافم رو نگاه می کردم . برای درَ رفتن ، صدای تارخ رو از پشت سرم شنیدم :
تو اونجا چیکار می کنی ؟ بیا تو یخ کردی …
محل ندادم و دیدم کیهان با عجله پیاده شد . اونقدر با عجله که در ماشین رو نبست و به سمتم اومد . پا تند کردم سمت راست و دویدم .
صدای کیهان رو شنیدم : آذین واستا….
تارخ ـ کیهان بگیرش …
کیهان ـ اِی بَر پدرَت تارخ دیوث …
صدای دویدن کیهان رو می شنیدم . اهمیت ندادم و به رفتنم ادامه دادم … از ساحل اختصاصی به ویلا داشتم دور می شدم . موجا محکم خودشون رو به ساحل می کوبیدن …. بارون نم نم بارید … پاهای برهنه م توی شِنا فرو می رفت … قفسه ی سینه م سوخت …
اما محل ندادم . می خواستم برم .. خسته شده بودم ، خسته که نه ، بیشتر بهونه گیر شده بودم
… حس می کردم اگه بیشتر توی اون اتاق بمونم خفه میشم …
به سرفه افتادم که پیراهنم از پشت کشیده شد و خوردم زمین …
با ترس به عقب برگشتم . کیهان نفس نفس زنون بالا سرم ایستاد . نه دعوام کرد نه چیزی گفت ، فقط با عجله کتش رو از تنش درآورد …
فکر کردم درگیر کتش شده و یادش رفته منو بگیره … خواستم از جا بلند بشم و باز به فرار کردن ادامه بدم که دستش رو روی شونه م فشار داد و من دو مرتبه زمین خوردم .
حالا دیگه شن های خیس به لباسم چسبیده بودن کمی روی صورتم پاشیده بود . عصبی و با حال متشنج روم رو سمتش کردم و جیغ زدم : به من دست نزن کثافت …
با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن که بی اهمیت کتش رو روی شونه م انداخت که با لجبازی کت رو روی زمین پرت کردم ….
ـ ولم کن … می فهمی ؟ ولم کن ….
باز خواستم بلند بشم که این بار خم شد و از جا بلندم کرد . منو انداخت روی کولش …
جیغ کشیدم و صدای گریه م گوش خودم رو هم کر کرده بود . کیهان محل نمیداد…. اصلا کیهان از کِی این همه صبور شده بود و راه می اومد ؟
جفتک پرونی می کردم و با مشت به کمرش می کوبیدم . گردنش …. دستش که دور کمرم بود رو چنگ می زدم…. جیغ می زدم …. گریه می کردم و فحش می دادم … انگار بدجوری آروم بودن کیهان باعث سو استفاده ی من شده بود …. چقدر نادون و ابله بودم ….
چقدر غیر قابل تحمل و لوس … اما کیهان چرا شاکی نمی شد ؟ چرا نمی کوبید توی دهنم ؟ اونقدر دست و پا زدم که از شونه ش سُر خوردم اما دستش رو دور شکمم حلقه کرد .
کمرم به شکمش چسبیده بود و سرم روی سینه ش بود . خودمو جلو می کشیدم که از زیر
دست و پاش رد بشم …. که ولم کنه و منو به حاله خودم رها کنه .. اما کیهان بی حرف فقط دستاشو از پهلو هام رد کرده بود و روی شکمم دستاشو به هم قفل کرده بود .
صبر کرد.
ـ ولم کن آشغال … برو کنار لعنتی … خدا لعنتت کنه بی شرف … می خوام برم … بذار برم …
اونقدری دست و پا زدم و جیغ زدم و بارون بارید و کیهان بی حرف و حرکت موند تا خسته شدم . خسته شدم و صدام دیگه بالا نمی اومد . گلوم می سوخت و کم آورده بودم .
تلاشم تا همین جا بود .
دستامو روی دستاش جلوی شکمم گذاشتم و سرمو به سینه ش تکیه دادم . هق هقم بلند بود و چقدر هوا سرد بود … هوا سرد بود و کیهان انگار تب داشت .
تب داشت و گرم بود ! برعکس من … برعکسه هوا … تنها چیزی که با صدای کوبیده شدن دریا به ساحل قاطی شده بود صدای هق هقه من بود…
کیهان که آروم شدنم رو دید … حلقه ی دستاش رو تنگ تر کرد و تنگ تر بغلم گرفت .
خم تر شد و سمت راست صورتش رو مماس با سمت چپ صورتم گذاشت … سکوت بین این فضا و برخورد دونه های بارون روی شن های کنار ساحل رو فقط گریه ی با صدای من می شکست و گاها غرش برخورد موج ها به ساحل …
کیهان بیخ گوشم بو کشید و زیر لبی زمزمه کرد : دلم برات تنگ شده بود …
داغ دلم تازه شد … یه دنیا شرمندگی با شیب تند سر ریز شد توی وجودم … لبریز شده بودم از تب … انگار تازه یادم اومده بودکه چقدر دلتنگه این حضورم … خودم گفته بودم بیاد …. موهام خیس شده بود و دورم ریخته بود … کیهان هنوز نفس عمیق می کشید لابه لای موهای خیس خوردم و من هنوز گریه می کردم که گفت:
ـ هق هقِت فرق نداره با مَته ، منتها اون دیوارو سوراخ میکنه این مغز منو نشونه میگیره … می دونستی ؟
دست خودم نبود . نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و هرباری که کم می آوردم و بی
طاقت می شدم دعا میکردم خدا فرزاد رو نیست و نابود کنه … من اونقدر بخشنده نبودم که حاله بدم یادم بره و بگم جوونی کرده اون نادونه لعنتی …
نالیدم : می خوام برم کیهان …
ـ خوب که شدی کیهان همه جا می بره تو رو … بس نیست ؟ ـ الان بریم … منو ببر … الان ببر …
ـ کجا خانومم ؟ کجا ببرم تو رو ؟ ـ هرجا ، اینجا رو دوست ندارم …
به سمتش برگشتم . دستاش هنوز دورم حلقه بود و این بار دستای پنجه شده ش روی کمرم بود و کف هر دو دستم روی سینه ش بود . کیهان کمی صاف ایستاد .
سرم رو بلند کردم و خیره شدم به چشمای کیهان و گفتم : می بری منو ؟
کمی جلوتر اومد . فاصله ی نزدیک تر … پیشونیش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت :
خطا برم بد میشه ؟ نزدیک آذین شدن خطاس و ممنوعه س …
جاده خاکی می زد . می خواست بگه یعنی نمی شنوه که دارم چی میگم … اما خودم می
فهمیدم که تا خودم نخوام کیهان خطا نمیره … خطا ؟ بوسیدن و معاشقه با محرمت ، با زنت خطاس ؟
کیهان چقدر مراعاتم رو می کنه … وای خدا … واااای …. بار شرمندگیم از کیهان تا همیشه روی دوشم سنگینی میکنه ..
پلک زدم که لابه لای قطره های بارونه ریخته شده روی صورتم گرمای اشکم رو حس کردم که پیشونیش رو فاصله داد . پشت پلک راستم رو بوسید و بعد پشت پلک چپم … فلسفه ی این تماس پر از رمز و راز رو نمی دونستم . بی شک دکترا هم هنوز کشفش نکرده بودن
.
کشف نکرده بودن که برام یه مشت داروی تلخ و بی مزه نسخه پیچیده بودن و توی اون
دست خطای خرچنگ قورباغه شون ننوشته بودن گذروندن مابقی عمر با کیهان نامی می تونه شفا باشه … مرهم باشه.
اینکه فرار کردن رو دیگه دوست ندارم وبرعکس … بیشتر مشتاقم برای حبس شدن بین این چهارچوب دستا و سینه ی کیهان …
دنیا برای من اندازه ی همین بغل باشه ، کافیه …. اصلا مگه خارج از این بغل دنیایی هم بود برای منی که جز کیهان کسی منتظرم نبود ؟
جلوتر اومد و من عقب تر … حالا تنها حصار امن من دستای دور کمرم حلقه شده ی کیهان بود .
ـ کیهان ….
تب دار و پر از التهاب لب زد : جانه کیهان …
ته دلم چیزی لرزید … شاید هیجان دخترانگی های یه عمر زیر خاک دفن شده ی وجودم بود . شاید عشق زنده شده ی چند سال پیش بود… زنده که نه ، پر هیجان تر از دیروزی …
نیم تنه م به عقب خم شده بود و گفتم : چرا جام گذاشتی که اینطوری بشه ؟ جلوتر اومد و لب پایینم رو با لباش لمس کرد و گفت : درستش میکنم…
پیراهنش رو از روی سینه چنگ زدم … پیراهنی که حالا کاملا خیس شده و به تنش چسبیده بود . مریض نشه همه ی دنیام در ابعاده کیهان !!
سرم رو از زیر چونه ش رد کردم و صورتمو تو گودی گردنش فرو بردم … یک روز و نیم بود که عطرش رو حس نکرده بودم . بودنش رو حس نکرده بودم.
یه دستش رو دور شونه م حلقه کرد و دست دیگه ش رو دور کمرم … گم شدم تویبغلش … محو شدم …. کیهان خودش می دونست ؟ خودش می دونست شبیه بیمارای روانی هستم که برای ساکت کردنشون از مسکن و داروهای آرام بخش استفاده میکنن … منتها مسکن برای من چیز دیگه ای تعریف شده بود . مُسَکِن شبیه حضور کیهان … شبیه عطر تنشِ … شبیه حس کردنش کنارم … اینکه اینطوری آروم بگیرم … دست و پا نزنم و زمین تا آسمون فرق کنم با آذینی که ده دقیقه ی پیش داشتم زمین و زمان رو به درد می آوردم !؟ نمی دونست …
سرم رو از روی سینه ش بلند کردم …دلم کمی شیطونی می خواست … کمی ، اندازه ی جبرانه این همه دویدن اونم از راه نرسیده و عرقه سفر خشک نکرده …
روی پنجه ی پام بلند شدم و با دستم یقه ش رو کشیدم … کمی خم شد و لبام رو روی لبش گذاشتم … دستاش رو تنگ تر کرد و بیشتر حبسم کرد توی بغلش … باز ازش جدا شدم و پیشونیش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت:
ـ این همه تشنه لبه چشمه بردن و تشنه برگردوندن خدا رو خوش نمیاد ، میاد ؟ با چهره ی خسته و شلخته و خیس از بارونم … لبخند مضحکی زدم و جواب دادم :
شانسه خوبی نداشتی انگار !
جلو اومد و سرش رو توی گردنم فرو برد … بوسه ی طولانی و عمیقی روی گردنم زد
، میک محکمی هم روی اون امضا زد ! که صدام دراومد : آیی …
مشتی روی سینه ش کوبیدم : کیهان درد گرفت …
پیشونیش رو روی شونه م گذاشت و خندید : خاک بر سره کیهان که خانومش انقد لوسه که زود وا میده … وای به حاله اینکه کار به جاهای باریک بکشه !
سرخ شدم ومشتی روی شونه ش زدم : بی حیا !
*
مثل همه ی روزای قبل از امروز کیهان روی تک مبل کنار تختم نشسته بود و با لب
تابش وَر می رفت . تنها چیزی که الان گریبانم رو گرفته بود فقط کِسِلی بود . بی حسی ، نا توانی … به زحمت غلت خوردم و یه دستم رو زیر سرم گذاشتم . زل زدم به کیهان….
سرش تو لب تاپ بود و صداش رو شنیدم : چرا نمی خوابی تو جوجه ؟ ـ جوجه من نبودم که ….
ـ مامانه جوجه خودش جوجه س…
ـ دلم براش تنگ شده …
سر بلند کرد . نور صفحه لب تاپ روی صورتش رو رنگی کرده بود . مهتابی انگار …
لبخند زد و از جاش بلند شد . گوشی رو از کنارش روی عسلی برداشت و سمت تخت اومد .
فقط نگاش می کردم و می خواستم ببینم می خواد چیکارکنه که لبه ی پتو رو بالا داد و خودش رو روی تخت کشید . کنارم جا گرفت و به تاج تخت تکیه داد .
دست راستش رو باز کرد و با دست دیگه ش روی شونه ی راستش زد و گفت : جوجه بغل دلت نمیخواد؟
کِسِل گفتم : حوصله ندارم کیهان …
در عوض لبخند زد و کمک کرد سر جام بشینم و بعد خودش تکیه م رو داد به تاج تخت
… دستشم دورم انداخت و گفت : سورپرایز داریم جونه دل !
ـ چی شده ؟
گوشیش رو آورد و بعد از زدن رمزش ) ریزه ( داخل گالری رفت و گفت :
ـ رفته بودم تهران چون فرزاد یه جشنی گرفته بود . همون پارتیای همیشگی … دعوتم کرده بود چون شنیده بود اون روز از فرانسه برگشتم . از من نه … از نماینده ی شرکته فرانسوی … اونا از برگشتنه وکیلم حرف زده بودن و فرزاد فکر می کرد از من حرف می زنن… خوبیش تواین بود که نماینده ی فرانسوی اصلا منو ندیده بود و اونم فکر می کرد شهروز وکیلم در واقع کیهان صاحب برند فرشمون تو ایرانه …
ـ خب..
ـ منم رفتم اونجا … به شهروز گفته بودم از اون لباسای طلایی فرشته ای هم سایزه آمین بیاره با مارکه فرانسوی … هم آمین تنش کنه و تو ببینی هم فرزاد با دیدن سوغات فرانسوی رفتنه منو ندیدنه تو رو باور کنه … حالا نمی خوای فرشته مون رو ببینی ؟ پر ذوق سرمو از سینه ش بلند کردم و گفتم : آمینم رو می گی کیهان ؟ ـ آره نفسه کیهان … بیا ببین…
گوشی دست کیهان بود و دونه دونه عکسا رو رد می کرد . دلم ضعف رفت برای کیهانه
آمین به بغلی که آمین با دور لبه قرمز شده ش از آب میوه ای که دست کیهان بود و خندیده بود . گفتم :
ـ کیهان ببین چه این عکسه خوشگله … نفسم با زندگیم تو این عکسه …
ـ تو خوب شی …. سره پاشی … برگردیم خونه مون … هم نفسِت ماله توعه … هم زندگیت … نمی خوای اینو ؟
ـ خوب میشم …. قول میدم خوب بشم …
ـ حواست هست سه ماهه نکشیدی ؟ که داره کم کم تموم میشه ؟ ـ چرا سال نو سفره هفت سین ننداختی ؟ ـ مگه تو نبودنه تو میشه ؟
ـ خاله حمیده زنگ زده بود بری … دلخورر میشه ، نمیشه ؟ ـ بعدا که بفهمه چی شده ، خوشحالم میشه … من میشناسمش…
ـ عید رو هم خراب کردم برات…
حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد و بالای سرمو بوسید : در عوض سال دیگه خدا بخواد سه تاییمون منو تو با آمین کلی خوش می گذررونیم .
به روم نیاورده بود که اون روز لج کردم ، که اون روز بازم وسایل اتاقم رو خورد کردم
. باهاش حرف نزدم ، قهرکردم … کیهان جز مدارا کاری نکرده بود …
*
صدای رد شدن دنده های شونه لابه لای موهام رو دوست داشتم ، خصوصا وقتی براق بودن و لخت بودنشون بعد از سشواری که کشیده بودم جذاب ترشون کرده بود و این از
صدقه سر مشاوره ها ی وقت و بی وقت دکتر پوست و مو بود که اتفاقا از نتیجه ی کارش راضی بود . کیهان از صبح بالا نیومده بود . دلم می خواست غافلگیرش کنم …
امروز بی کمک حموم رفته و دوش گرفته بودم . پرستارم دیروز برای همیشه
خداحافظی کرده بود و من چهار ماه بود که دور و بر مواد و اعتیاد نرفته بودم . یک هفته ای می شد که دیگه در اتاقم قفل نشده بود اما پایینم نرفته بودم . حالا فقط کمی بی جون بودم و سرم درد می کرد.
رنگ پوستم روشن تر و بی لک شده بود و صورتم پرُ تر به نظر می رسید . لبای درشت
تر و صورتی رنگی که مثل سابق جون گرفته بود … به قول گفتنی زیر پوستم آب رفته بود و کیهان حتی لوازم بهداشتیم رو از فرانسه برام می آورد .
عوض شده بودم . از جلوی آینه ی میز آرایشیم بلند شدم و به خودم نگاه کردم . موهام لخت تا یک وجب پایین تر از باسنم رسیده بود . چشمای درشت و رنگیم … صورت گِرد …
حس می کردم بعد از مدت ها حالا خودم رو دوست دارم . پرستار شب قبل موهام رو عسلی روشن کرده بود و بعد رفته بود . کیهان هنوز چهره ی جدیدم رو ندیده بود .
یکی از پیراهنای مردونه ی کیهان که فوق العاده گشاده بود ، حتی وقتی حالا که به لطف مکمل های قضایی ویتامین ها و داروهای چاق کننده روی فرم اومده بودم ، تنم بود … دو دکمه ی بالاییش باز بود و نامرتب روی تنم ایستاده بود . سر شونه ی راستم بیرون زده بود و کمی آستینش بلند تر بود . خیلی وقت پیش کیهان گفته بود اینطور آشفته بودنم رو دوست داره
….. من دوست داشته هاش رو دوست داشتم ! شلوار جین سیاه رنگ تنگی تنم بود که به شدت با پیراهن گشاده تنم تضاد داشت … عطر نرم کننده ای که به موهام زده بودم و شامپو بدنی که استفاده کرده بودم تو فضا پیچیده بود …
از اتاق بیرون زدم …. از پله ها دونه به دونه پایین می رفتم . دوست داشتم با سرعت تر
برم و زودتر کیهان رو ببینم … هوا خنک بود اردیبهشت ماه رو دوست داشتم … اصلا اسمه بهار که می اومد روانم شاد می شد .
چند تا پله مونده به سالن پایین دیدم کیهان تمام پنجره های قدی که از سقف تا کف اتاق کشیده شده بود رو باز کرده بود . نسیم ملایم که می اومد پرده های حریر سفید رنگ رو
تکون تکون می داد … پرده ها معلق و قشنگ بین زمین و آسمون گیر می کردن و باز می افتادن … چقدر قشنگ بود …قشنگ ؟ نه ، فقط نگاه من به اطراف قشنگ تر شده بود….
به آخرین پله که رسیدم ، نگاهم چرخ خورد و به سمت آشپزخونه رفتم . کیهان جلوی سینک ظرف شویی ایستاده بود و شیر آب باز بود … صدای شر شر آب رو می شنیدم .
گوشی همراهش رو بین کتف و سرش گرفته بود و داشت با دستاش چیزی رو میشست.
ـ آخه به توچه که من ناهار خوردم یا نه ؟ …. نه نخوردم … دارم گوشتای ریز شده رو میشورم سیخ بزنم کباب کنم ، برای آذین خوبه …. کیمیا نکبت همه ی این آتیشا از گوره اون شوهره الاغت میادا ، تو این همه بی حیا نبودی …. بسه جمع کن خودتو من برم … خفه شو بابا ، فعلا !
کاره شستنش که تموم شد دستاش رو با مایع شست و عقب برگشت . سرش رو بلند کرد و با دیدنم جفت ابروهاش بالا پرید … از پایین تا بالا شروع کرد به اسکن کردنم . دست به سینه شد و به سینک ظرف شویی تکیه داد ، گفت : بنازم خودمو که چی ساختم !!!!
پلکای سنگینم رو به زحمت باز نگه داشتم ، من هنوزم کمی ، اندازه ی یه مقدار سرپا ایستادنم مشکل بود و گفتم : سلام …
تکیه ش رو گرفت و سمتم اومد . پشت دستش رو روی پیشونیم گذاشت و گفت : خوب نیست حالت .. چرا اومدی بیرون ؟ ـ دلم خواست … می خواست کمکمت کنم …
لپمو کشید : ای جوووونم … نگو همچین الان می خورمت …
لبخند نصفه نیمه ای زدم که مچ دستم رو گرفت و وسط سالن برد : برو روی اون مبل بشین منم الان میام …
به سمت آشپزخونه برگشت . کف پام روی سرامیک های سفید کف سالن بود و سرماش
رو دوست داشتم… فکر کنم کیهان درست می گفت و تب کرده بودم . بی هوا روی همون سرامیک سمت پنجره ی قدی نشستم .
پنجره ای که باز بود و من منقل ایستاده ای که ازش دود بلند می شد و کیهان آماده کرده بود برای کباب کردن ناهاره امروز رو دیدم .
ـ عه ، باز که تو زمین نشستی … چند بار باید یه حرف رو بهت بگم ؟ بی حوصله پاهام رو دراز کردم و گفتم : من سیخ می زنم اینارو …
پوفی کشید و مثل همه ی این مدت تصمیم گرفت باهام مدارا کنه . خم شد و سینی پر از گوشتای لای مواد خوابیده شده که عطر لیموش فضا رو پرده بود بین پاهای دراز شدم روی سرامیک گذاشت و چند تا سیخی که دستش بود رو هم زمین گذاشت … من حتی حوصله ی حرف زدن هم نداشتم . اما کیهان گفت : خب اینارو سیخ بزن تا من زغالاش رو آماده کنم …
سر تکون دادم که رفت . دستمو بالا اوردم . هنوز لرزش خفیفی داشت .. لرزشی که
دوسش نداشتم و می خواستم هرچی زودتر مثله همه ی بدبختی که سر اعتیاد کشیدم اینم ترکم کنه …
یه تیکه گوشت با دستم برداشتم و با دست دیگه م یه دونه سیخ … سیخای بلند فلزی که از دستم افتاد و صدای بدی بلند شد .
کیهان به سمتم برگشت … برای بار دوم سیخ رو برداشتم . شاید چند ثانیه ی کوتاه تونستم نگهش دارم و باز افتاد … نگاهم به سیخ روی زمین افتاده بود . اشک چشمام رو پر کرد .
برای بار سوم خواستم سیخ رو بردارم که صدای پاهای کیهان رو شنیدم . حتی سر بلند
نکردم تا نگاهش کنم .. نگاهش کنم و شکسته شدنم رو از چشمام بفهمه … اما کیهان پشتم روی زمین نشست و اونم پاهاش رو باز کرد . کنار پاهای من گذاشت و اونقدری جلو اومد تا اینکه کمرم با شکمش مماس شد . تب داشت انگار … آشوبم کرد !
یه دستش رو روی دستی گذاشت که بلند کرده بودم تا سیخ رو بردارم .
موهام انگار اذیتش می کرد . باز دستم رو ول کرد و با جفت دستاش موهام رو جمع کرد و روی شونه ی راستم گذاشت و خودش چونه ش رو روی شونه ی چپم نگه داشت . نفسای گرمش به پوست گردنم میخورد . مور مورم شد . چشم بستم . باز دستش رو روی دستم گذاشت که من دستم رو مشت کردم .
نفساش اذیتم می کرد … قلقلکم می داد … نه خودم رو ، احساسم رو ، خانومانه هام رو
… کیهان بی حرکت مونده بود و فقط جایی بین کتف و گردنم نفس می کشید .
نفسای گرمی که بی حسم می کرد . نا خودآگاه کاملا بهش تکیه دادم . چونه ش رو از
روی کتفم برداشت و این بار لا به لای موهام نفس کشید و گفت : فکر کنم امروز به قصد کُشت پایین اومدی !
پر بغض گفتم : اشتباهه این همه حسه کلافگیم به تو…
آروم روی سر شونه ی برهنه م رو بوسه زد و صداش رو از بیخ گوشم شنیدم : محرم تر از من سراغ داری ؟ ـ پر از تبََم کیهان …
از سرشونه م بوسه های ریز زد … کمی بالاتر …. بالاتر … بوسه های ریز و نوبتی …
تهَِش رسید به لاله ی گوشم . زبونش رو کشید و من چشمم رو بستم . انگار خوب نبودن حالم رو فهمید که پیشونیش رو به شقیقه م تکیه داد و گفت : منم کوره ی آتیشم آذین ، نمیفهمی ؟ آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : لـ … لاله منتظرته ….
عصبی سرش رو عقب برد و کمی صداش رو بلند کرد : گوره باباش … عادته اعصابه منو خط خطی کنی ؟
صاف نشستم و با دست سینی رو هلُ دادم عقب تر … همونطور نشسته به سمتش برگشتم و مظلوم نگاش کردم : تـ … تو که می دونی نمی تونیم برای هم بشیم … نمی دونی ؟
اخم کرد و گفت : انگاری زیادی مراعاتت رو کردم باورت شده خزعبلاتت رو قبول کردم …
ـ کِیـ ..
عصبی و پر از خشم جلو اومد و دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت . به جون لبام افتاد … وحشی و عصبی … پر از حسه خشم و بی رحم … من این کیهان رو نمی شناختم … دستام رو روی سینه ش گذاشتم عقب بره … اما تکون نخورد . حس می کردم الان لبام از جا کنده می شه … بی حس شده بودن … ترسیدم ! زنگ خطر توی مغزم به صدا دراومد .
نفس کم آوردنم رو حس کرد که فاصله گرفت و با صدای خش داری گفت : تو ماله منی
… تموم قدَ جلو دنیا وامیستم واسه داشتنت …
لبام به گِز گِز افتاده بود … سرش رو تو گودی گردنم فرو برد و بوسه های محکم و درد آوری رو روی گردنم مهر می کرد . تپش قلبم بالا رفته بود . دمای بدنم حتی بی تب سنج هم مشخص بود که از کوره داغ تره …
دستم رو لابه لای موهاش بردم و به موهاش چنگ زدم و گفتم : آی کِیهان بسه …
دردم گرفته بود . اونقدری جلوم خم شد که به پشت نزدیک بود روی سرامیکای کف سالن بیفتم و کیهان حواسش جمع تر از من بود …
یه دستش رو روی زمین ستون کرد و دست دیگه ش رو پشت گردنم نگه داشت ….
دست بردار نبود و هنوزم با لبام بازی می کرد …. آخرش پشتم کف سرد سرامیکی سالن رو حس کرد …
کیهان روم خیمه زد ، دستاش رو دو طرف سرم به سرامیکا تکیه داده بود . نفس نفس می زد و نفس نفس می زدم . من به خاطر ترسم و کیهان از سر خشمش ..
گفت : زنم حقمه … زنمی ، حالیته ؟
خودم رو به سمت بالا کشیدم برای رفتنم که تند دست جنبوند و پیراهنم رو کشید و صدای پاره شدن یقه م رو شنیدم . باز سر جای اولم برگشتم …. گفت : کجا به سلامتی ؟ گفتم : بسه ، کیهان تو رو خدا بسه …
ـ خفه شو آذین … خفه شو …
یه دستش رو به سرامیکا تکیه داده بود و با دست دیگه ش دونه دونه دکمه های پیراهنی که تنم بود رو باز می کرد . حتی یک درصد هم ملایمت نداشت …
باز دستام رو به سینه ش تکیه دادم با گریه گفتم : برو کنار کیهان … تو رو خدا …
کر شده بود … کور شده بود … دیگه کاملا دکمه ها رو باز کرده بود . خجالت کشیدم . با
دستام خواستم خودمو بپوشونم که عصبی تر مچ جفت دستامو با یه دستش گرفت و بالای سرم روی سرامیکا نگه داشت . نعره زد : زنمی نفهم …. زنم …. فکر کردی بهت دست نمی زنم چون حقم نیستی ؟ … آره ؟!
آره گفتنش پرده های گوشم رو لرزوند . حس می کردم الان تموم رگای گردنش پاره میشه … باز خم شد و روی شکمم رو بوسید . صدای هق هقم بلند شد و گفتم : ولم کن …
دستش رفت سمت دکمه ی شلوارم …
*
ته مونده ی سومین سیگارش رو روی سرامیک انداخت … رکابی سفید رنگش بالا تنه
ش رو هیکلی تر و تنومند تر نشون می داد . روی سرامیکا نشسته و به مبل رو به رویی من تکیه داده . یکی از پاهاش رو جمع کرده و پای دیگه ش رو دراز کرده بود.
آرنج دستی رو که سیگار ته سوخته رو گرفته روی زانوش گذاشته بود … خیلی وقت
بود که از روی منقل دیگه دودی بلند نمیشد . گوشتای مونده ای که کمی لایه ی رویی شون تیره شده بود . دم غروب بود …
صدای برخورد اشکم که از شقیقه رد می شد و روی سرامیک می افتاد رو می شنیدم .
مچاله تر شدم . کیهان سیگار چهارم رو روشن کرد . می فهمیدم عذاب وجدان داره …. می فهمیدم که خودش فهمیده چند دقیقه ی پیش به من … به زنش تجاوز کرده!
نمیشه ؟ چرا نمیشه ؟ وقتی من جیغ میکشم … وقتی من نمی خوام … وقتی ناراضی ام
… اگه ت*ج*ا*و*ز نیست پس چیه ؟ می خواست مالک بودنش رو به من اثبات کنه … می خواست بگه اگه بخواد می تونه هرکاری بکنه … بگه این که چند ماهه داره لی لی به لالام می ذاره قرار نیست فکر کنم که می ذاره برم و آینده مون جدا از همه !
من فقط می دونم که به جز ما دوتا هیچکس راضی به بودنمون با هم نیست … حتی حس می کنم خدا هم دوست نداره با هم باشیم … اسمه توی شناسنامه که چیزی نیست !
همینکه از در و دیوار می شنوم که کیهان به منو امثال من نگاه نمی کنه یعنی اگه حمیده خانوم و شوهرش هم بدونن نمی ذارن پسرشون به پای من حروم بشه … اگه فرزاد بفهمه آمینم رو ببره یعنی نمی ذاره به پای کیهان پیر بشم ، خوشبخت بشم !
کیهان فکر می کرد لمس تن و بوسه هاش رو دوست ندارم ؟ از کِی این همه بی فکر شده بود ؟ منه نادون حتی چهره ی غرق دوده الانشم همه هستیم رو ذره ذره از تبش آب می کنه
…. غرق می کنه …. من نه لیلی ام و نه شیرین … من آذینه غرقه التهابه کیهانم !
خودم و کیهان خودمون یه داستانیم ، یه کتاب باز نشده و نخونده که کسی نفهمه چقدر تو تب و تابه هم داریم می سوزیم ! حتی الان که تقریبا یک ساعت از بی رحمی کیهان و دلخوری من می گذره تموم بند بند وجودم می گه کیهان ناراحت نباش من اگه اشک می ریزم از خودم دلخورم که نگرانه آینده ای هستم که تو نگرانش نیستی ! که تو تموم شده می دونی که آذین برای توعه … اما نیست ، آذین سهمه تو نیست !
برعکس یک ساعت پیش تنم یخ کرده … کیهان تی شرت خودش رو روی بدن برهنه م انداخته و پیراهنی که ظهر تنم بود رو روی پاهای برهنه م انداخته!
اما سرامیکایی که روش دراز افتادم و مچاله شدم ، سرده ! سرده یا بدنم گرمای کیهان رو می خواد ؟ خودم نمی فهمم چمه .. چه مرگمه !
کمرم خشک شده …. دلم درد می کنه … کیهان گرفته س … دوست ندارم اینطوری ببینمش … می ترسم دهن باز کنم و صداش کنم و بغض خوابیده لابه لای کلمه های زمزمه شده م رو بشنوه و بیشتر ناراحت بشه … دلم ضعف رفته و گشنه م نیست!
شبیه دخترایی شدم که اولین بارشونه … کیهان سرش رو بلند می کنه و نگام می کنه .
دلگیره ازم … منم دلگیرم از خودم !
از جاش بلند میشه و بی حرف جلو میاد . خم میشه و منو روی دستاش بلند می کنه .
خجالت می کشم ازش .. سرم رو لابه لای سینه ش پنهون می کنم و چشم می بندم . ما بعد از
۸ سال جسمامون هم یکی شده بود !!! هشت سال خیلی بود …
سرش رو خم کرد و شقیقه م رو بوسید . چشمام رو محکم تر به هم فشار دادم … صدای باز شدن در شنیدم و بعدش باز شدن یه در دیگه ….
موجی از سرما بهم تزریق شد و لرز کردم . کیهان فهمید … کمی گوشه ی چشمم رو باز کردم . حموم اتاقم بود .
لبه ی وان نشست و منو کج روی پاهاش گذاشت . یه دستش دور شونه هام حلقه بود و با دست دیگه ش آب رو باز کرد . آب گرمی که بخار ازش می اومد و کیهان خم شد . با یه
دستش مچ پاهام رو گرفت و زیر آب نگه داشت … آب گرم که روی پاهام ریخت حس خوبی داشتم .
کیهان نگام نمیکرد و گفت : صبر کن وان پر بشه بشین توش … لرز کردی …
مچ پاهام رو ول کرد ولی من خودم پاهام رو همونطور نگه داشتم تا گرمای آب رو حس کنم . اون یکی دستشم دورم پیچید تا گرم بشم …
ـ کیهان …
نگاهم نمی کرد . می دونستم که به خاطر خجالتیه که ازش می کشم . باز گفتم : کیهان نگام کن …
به سمتم برگشت و گفت : جان …
جان گفتنش مثل همیشه نبود ، دمغ بود… گرفته بود که گفتم : چـ … چرا این کارو کردی
؟
سرش رو خم کرد و بوسه ی ملایمی روی لبام کاشت . از جاش بلند شد و منم روی دستاش بودم که خم شد و داخل وان نیمه پر منو گذاشت . صاف ایستاد و گفت:
ـ دوش بگیر … ضعف کردی … رنگتم پریده . تا تو دوش بگیری یه چیزی درست می کنم بخوریم…
از در بیرون رفت . جوابم رو نداده بود … بغض کرده دستم رو روی کمرم گذاشتم و از ته دلم گریه کردم به حاله خودم و به حاله دله کیهانی که دلش بد جایی گیر کرده بود !
*
لقمه ی سوم رو سمتم گرفت . بی حرف گرفتم و خوردم . میز رو پر کرده بود از جیگر و گوشت کباب شده و سالاد و کوفت و زهره ماری که واقعا مزه ی زهر می داد با این چهره ی بی حالت و بدون قربون صدقه های گاه و بیگاهه کیهان …. اونقدر تلخ شده بود که می ترسیدم اگه بگم نمی خورم یه دفعه منفجر بشه … گوشت رو لا به لای نون گذاشت و گفت :
امشب وسایلت رو جمع کن برمیگردیم تهران…
حتی نگاهمم نمی کرد . پر استرس گفتم : بریم ، چی میشه ؟
لقمه رو سمتم گرفت و نگاهش رو درگیر بین موهای نا مرتب جمع شده ی روی سرم
کرد و گفت : چی بشه ؟ هیچی نمیشه … می ریم اونجا و هرکاری که گفتم می کنی … اصلی ترین کار اینه که سراغ آمین نمیری …
با هول گفتم : نمیرم ؟ پس … پس چیکار کنم ؟ ـ دستم خشک شد ، اینو بخور حرف می زنیم ….
لقمه رو گرفتم و نگاش کردم که کلافه گفت : میگم غذات رو بخور …
کلافه تر از کیهان لقمه رو داخل دهنم گذاشتم و گفتم : ینی چی نرم ؟
ـ یعنی نمی ری ، تموم شد رفت …. از اولم هرکار که من میگم می کنی ، بگو چشم ، من اعصابه دم به دقه توضیح دادنه بیخود به تو رو ندارما …
ـ کیهان …
عصبی از جاش بلند شد و تاکیدی گفت : همه ی اینارو می خوری کم حرف میزنی …
صبح موقع راه افتادن میام دنبالت …
به سمت پله ها رفت و باز برگشت : آذین شده بدونه نون می خوری ، ولی می خوری …
نیام ببینم انداختی تو سطل آشغالا … خب ؟ سر تکون دادم که از پله ها بالا رفت.
ـ بیشوره نامرد …
با بغض همه رو بدون نون گذاشتم دهنم … من خیلی وقت پیش ها هم گفته بودم همونقدر که جون می دم برای کیهان و نگاهش ، دو برابرش از اخم و تخم و دعوا کردنش می ترسیدم . باز صداش رو از بالای پله ها شنیدم : آذین موهات رو خشک می کنی می خوابی ، نیام ببینم باز با موهای خیس خوابیدیا …
با بغض دهن کجی کردم و ته دلم گفتم ) فدای اون نگرانی های دم به دقه ای که تمومی
نداره ( خل شدن مگه چه شکلی بود ؟ این با دست پس زدنا و با پیش کشیدنا خلم کرده بود لعنتی …
کیهانه لعنتی یعنی نمی دونست مثل همه ی این ۴ ماه دلم می خواد خودش موهام رو
خشک کنه و برام زیر لبی شعر مجنونه لیلی بی خبر از مازیار فلاحی رو بخونه ؟ …. با اون صدای بم و زیاد از حد مردونه که دلم ضعف می رفت برای خش دار شدنش موقع خوندن

کیهان همونطور که می تونه یه وقتایی اونقدر عاشق باشه که مجنونت کنه هزار برابرش می تونست بد باشه و بذاره توی تب خواستنش بسوزی …
میز رو جمع کردم و خبری از کیهان نبود . همونطور دلخور به اتاقم رفتم و روی تختم مچاله شدم . ساعت از نیمه شب گذشته بود و من هنوز نخوابیده بودم .
از یه پهلو به پهلوی دیگه غلت میزدم و آخرش نتونستم خواب برم … نتونستم طاقت بیارم . از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
انتهای سالن طبقه ی بالا اتاق کیهان بود . پشت در ایستادم و در زدم . باز نشد و بازم در زدم . این بار درو باز کرد . با دیدنم اخم ملایمی کرد : چی شده ؟ حالت خوب نیست ؟ وقتی جواب ندادم جلو اومد و پشت دستش رو روی پیشونیم گذاشت و تا خواست حرف بزنه تند گفتم : تب دارم …
جفت ابروهاش بالا پرید و گفت : مطمعنی تب داری ؟
چشمام رو ریز کردم و گفتم : تب درونیه … روی پوست مشخص نیست …
لبخند کجی زد : می خوای اینجا بخوابی ؟
ـ رام میدی ؟
ـ مطمعنی برات خطر ندارم ؟
تیکه انداخته بود که دلگیر شدم و گفتم: آره !
نگام کرد . شاید انتظار داشت بترسم .. اما من نمی ترسیدم ! یه دختر بچه ی تازه به بلوغ رسیده نبودم و من فقط می ترسیدم از رویا بافی بابت زندگی کردن با کیهانی که حتی یک درصد احتمال نمی دادم آینده ی مشترکی داشته باشیم !
*
چمدونم رو زمین گذاشت و سوئیچ ماشین رو روی کانتر گذاشت . من دلم برای این خونه ای که هم صاحب خونه و خانومه خونه ش حساب می شدم و هم نمیشدم تنگ شده بود و لک زده بود . بهترین خاطره م ماله وقتی بود که آمین دو روز اینجا با منو کیهان وقت می گذروند
.
کیهان روی مبل نشست و من روسریم رو از سرم درآوردم که گفت : فردا میری شرکت فرزاد …
ابروهام بالا پرید از این همه یهویی حرف زدنش ….
ـ فرزاد ؟
ـ می ری و اونجا قلدر میشی … میگی دیگه بهش احتیاج نداری … ازش نمی ترسی …
اون دیگه ساقی نیست برای تو ، خودش ظاهرت رو ببینه ، دو هزاریش می افته که خبری نیست از اعتیاد … براش از کمپ رفتن حرف می زنی … مدارک کمپت اماده س روی میز آرایشی توی اتاقته … می ذاری تو کیفت لازم شد نشونش می دی …. میگی دیگه وابستگی به آمین نداری … صبر می کنی آمین بزرگ بشه و خودش انتخاب کنه که بینه یه بابای روانی و یه مادره بدبخت کدومتون رو انتخاب می کنه ؟ …
با دهن باز به حرفاش گوش می دادم . کیهان خم شده بود و آرنج هاش رو روی زانوهاش گذاشته بود و به میز بین مبل ها خیره شده بود . ادامه داد :
ـ منم سه روز دیگه پرواز فرانسه می شینه و در واقع رفتم که کارای بارگیری فرش
هایی که فرزاد بابتش قرار داد بسته رو انجام بدم . اون فکر می کنه هنوز فرانسه م … همه چیز تمیز و برنامه ریزی شده س …
سر بلند کرد و بالاخره نگام کرد : تورو به عزیزت گند نزن به هرچی که من برات جور کردم . بذار فکر کنه که دیگه ازش نمی ترسی … اگه به این باور برسه که بهش وابستگی نداری یه جایی گند می زنه … گند می زنه و می شه از گندش استفاده کرد و زمینش زد …
سوالی که توی ذهنم مونده بود رو پرسیدم : لـ … لاله چی ؟
پوزخندی زد : تو رو سَننَه ؟ چیکاره حسنی که از لاله می پرسی ؟ تو آب نمک
خوابوندمش و قراره برم سراغش … نامزدی مون هم نزدیکه … حله یا بیشتر توضیح بدم ؟ جواب ندادم که خودش به حرف اومد : مشکلت چیه آذین ؟ مگه همینو نمی خواستی ؟ ـ مـ .. من فقط …
پوزخندی زد و از جاش بلند شد و به اتاقش رفت . حس کردم رمق از پاهام رفت که دستم رو به دسته ی مبل تکیه دادم که خودم رو کنترل کنم و زمین نخورم …
خب الان چه مرگمه ؟ مگه دست و پا نزدم و جیغ نکشیدم که ازم دور باشه ؟ چه مرگمه
که اسمه لاله و کلمه ی نامزدیمونی که از دهن کیهان دراومده بود انگار بیخ گلوم ایستاده که نفس کشیدن برام سخت شده ؟ *
ـ این نه ، اون مانتوی مارکه قهوه ای رنگ ….
با همون حس غمگین و نابودم با صدای گرفته گفتم : خیلی توی چشمه …
ــ تو پولایی که فرزاد ریخته بود به حسابت رو خالی کردی و ازش استفاده کردی ، یه بخشش خرجه این مانتوی زیاد از حد شیک شده با کفشای سیاه رنگ پاشنه ده سانتی …
کجاش عجیبه ؟
نگاش کردم . فکر همه جا رو کرده بود . این لباسا رو خودش دیروز گرفته بود …
جواب ندادم و هرکاری که گفت کردم و هرچیزی که انتخاب کرده بود پوشیدم . موهام رو اتو کشیده بودم . عسلی هاش براق شده بودن . کج روی صورتم ریختم . ریملی که زده بودم مژه هام رو خیلی پر تر و فر تر و بلند تر کرده بود . رژ قرمز رنگی که دندونای مرتب و فوق سفیدم به لطف بیلچینگ و لمَینتِی که دکتر دندون پزشکم توی شمال برام انجام داده بود بدجوری توی ذوق می زد …
از جام بلند شدم و به سمت کیهان برگشتم . خیره خیره نگاهم کرد . از دیروز و اون
اتفاقه مزخرف این اولین باری بود که اینطوری نگاهم می کرد . لبخند کجی زد و گفت : حتی بهتر از آذینه قبلی …
گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و شماره گرفت . کنار گوشش نگه داشت و گفت :
سلام ، وقت بخیر ، اشتراک ۱۱۵ هستم یه ماشین می خواستم … بله ، تشکر می کنم … فعلا
!
پر استرس لبم رو جویدم که اخم کرد : جلو اون بی پدر لبتو اینطوری نمی کنیا …
ـ مشخص میشه خیلی استرس دارم ؟
ـ نه ، فقط بدتر به پر و پات می پیچه که داشته باشتت … مثله منه کله خره نفهم که دارم بی طاقت میشم که باز گند بزنم مثل اون روز ….
کلافه دستش رو لابه لای موهاش فرو برد و گفت : ماشین اومد می ری شرکت فرزاد …
فعلا ..
برگشت تا از اتاق بیرون بره که گفتم : کیهان …
به سمتم برگشت دهن باز کردم تشکر کنم که اخماش توی هم رفت : اصلا چه لزومی داره رژلبت اینقدر پر رنگ باشه ؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم : کمرنگش کنم ؟
ـ نه پس ، همینطوری برو تا من این جا عینه سگ پا سوخته بند نشم از اعصابه خورده خودم !
با عصبانیت حرف می زد و سعی کردم به روی خودم نیارم … خودمون رابطه مون از
اون روز گل و بلبل نبود و حالا که قرار بود پیشه فرزاد برم به همه چیز گیر می داد … حتی ترََک دیوار ….
دستمالی از روی میز برداشتم و ملایم روی لبم کشیدم که باز رو ترش کرد : انگاری خودتم بدت نمیاد اینطوری بریا ، گفتم کمرنگ کنی لبت رو ، نه که نازش کنی ! پاک کن ..
پر بغض دستمال رو روی لبم کشیدم و گفتم : خوبه ؟
شاکی تر جلو اومد و یه قدمیم ایستاد : من الان چی گفتم که جناب عالی بهت برَ خورده و لب و لوچه ت آویزون شده ؟ ـ مگه من چیزی گفتم ؟
ـ نه تو رو خدا یه چیزی هم بگو ، همین مونده بذارم با صورت رنگ آمیزی شده بری اونجا!!!
کلافه لبه ی تخت نشستم و گفتم : نمی رم ، خوبه ؟
کلافه تر از من دستی پشت گردنش کشید ، ولی با صدای آرومتری گفت : زود برگرد فقط … باشه ؟
نگاش کردم که صدا بلند کرد : گوشِت بامنه ؟
سرم رو تکون دادم که از اتاق بیرون رفت و صدای محکم کوبیده شدن در اتاق رو شنیدم
.
*
معذب پا روی پا انداختم . لِژ کفش های پاشنه بلندم اذیتم می کرد . امروز اصلا شبیه
خودم نبود . یعنی شبیه اون آذینی که با فرزاد بود نبودم … خیلی وقت بود که یادم رفته بود اینطوری تیپ بزنم !
شلوار لوله ی جین یخی که پام بود منو یاد وقتی انداخت که با کیهان و سیمین می رفتیم
خرید … سیمین ؟ دلم تنگش شده بود … کیهانه لعنتی اون موقع هم حساس بود و مرتب قند توی دلم آب می کرد و حس میکردم براش مهمم که اینطور بال بال میزد!
ـ خانوم ..
سر بلند کردم که منشیش گفت : بگم کی اومده ؟
ـ احتیاجی نیست معرفی کنین ، مهمونشون رفت میرم داخل …
سری تکون داد . موهام رو اتو کشیده بودم و باز ریخته بودم . خیلی بلند تر نشون می داد و فقط یه شال سرم کرده بودم و موهام خیلی خودنمایی میکرد و می دیدم که توجه جلب کرده
. حسه خوبی داشتم و با خودم گفتم الان با این ظاهر برم و جلوی مغازه ای که قبلا منو با گدا اشتباه گرفته بود بشینم بازم می گه زنگ می زنه به پلیس تا جمعم کنن ؟
صدای در اومد و سر بلند کردم . یه خانوم کم سن و سال که با دیدنم اخم ملایمی کرد . به جرات و بدون اغراق می تونستم بگم از همه لحاظ خیلی سرتر بودم از این دختر … از این دختری که بی شک نیشه باز شده ش وقتی از اتاق فرزاد بیرون می اومد بدجوری فکر آدم رو کج می کرد که بازم فرزاد تور پهن کرده برای ماهیهای مونثه اطرافش !
منشی به سمتم برگشت : شما می تونین برین داخل …
از جام بلند شدم . اعتماد به نفسم بالا رفته بود . خودم از آذینه اشک دمه مشکیه قبلی خسته شده بودم . این بار استوار و محکم قدم برداشتم و در زدم . جواب داد : بفرمایید … در اتاق رو باز کردم . داخل رفتم . صدای تق تق پاشنه های کفشم فضا رو پر کرد و
محکم بودنم رو به رخ شنونده می کشید . فرزاد کنجکاو سرش رو از روی برگه ها بلند کرد و با دیدنم رنگش پرید و تند از جاش بلند شد .
اونقدر تند که صندلی ریاستش کمی عقب رفت …
طبق گفته های کیهان محکم و رسا گفتم : سلام …
گوشه ی چشمش می پرید . از پایین تا و بالا و برعکس … شروع کرده بود به ریز به
ریز اسکن کردنه من و ظاهرم … میز رو دور زد و جلوم ایستاد . گنگ و با اخم ، پر از حرص گفت : پارسال دوست ، امسال آشنا.. .
پوزخند زدم : دلت برام تنگ شده بود ؟
پوزخندم روی اعصابش خط کشید که گفت : کدوم جهنم دره ای بودی ؟ ـ به تو ارتباطی نداره … داره ؟
گوشاش سرخ شده بود واین اخلاقه فرزاد بود که عصبانیتش رو اینطور نشون می داد

جلو اومد و محکم یقه م رو گرفت و سمت خودش کشید . خم تر شده بود تا هم قدم بشه .
صورتامون ده سانت هم از هم فاصله نداشتن و زل زد به چشمام : ربط نداره ؟ اما من نگاهم برُنده بود . ترسیده نبود … شیر شده بودم . کیهان شیرم کرده بود . شیری که می خواستم دندون بگیرم عزت و جلالی که فرزاد برای خودش ساخته بود و از بیخ اون رو بدِرََم . فرزاد من رو تا نابودی برده بود … نه نه … منو نابود کرده بود … اونقدر دلم ازش پر بود که نفرت نی نی نگاهم رو بپوشونه …
لبخند زدم : نچ ، نداره شازده … تموم شد دیگه … مهر طلاقم خشک شد …
پریدن گوشه ی چشمش توی ذوق می زد و اخماش درهم تر شد :
ـ یادت رفته انگاری که کی ام من …
ـ یه حیوونه به تمام معنا که چند سالی تمومه شیره ی جونم رو مَکید که ثابت کنه خیلی بی شرفه!
یقه م رو ول کرد و سیلی محکمی کوبید به صورتم و روی مبل افتادم . نگاش کردم که نعره زد :
ـ شرف ندارم اگه باز به پام نندازمت … رفتی خوابیدی با کی که انقد دور برداشتی ؟ با چشمای اشکی از جام بلند شدم و جیغ زدم :
ـ هرزه خودتی و اون کثافتای دورت که یکیش همین چند دقیقه ی پیش اتاقت بود و با اون آرایشش رژش پاک شده بود … اشتباه گرفتی منو با اونا ؟
بی هوا جلو اومد و سرم رو گرفت و لبامو تو دهنش کشید … بوسه ای که برام حکم مرگ داشت . صورتش رو چنگ زدم که عقب رفت و نگام کرد . عصبی و روانی خندید :
ـ چیه ؟ دیگه توام رژ نداری … بی حیثیتت می کنم آذین ..
براق شدم و گفتم : هیچ غلطی نمی تونی بکنی …
صاف ایستاد و با پشت دستش روی لبش کشید و پر غرور گفت : داغه آمین رو به دلت می ذارم …
خون گریه می کرد دلم و در عوض پر غرور تر از فرزاد گفتم : هیچی نیستی فرزاد …
هیچی نیستی … هرجای دنیا ببریش بالاخره یه روز … یه روز می پرسه ازت مادرش کیه و خودش میاد دنبالم اون موقع خودش تصمیم می گیره که بینه توی روانی و منه عاشقش کی رو انتخاب کنه …
ناباور نگاهم کرد و گفت : تو آلوده ای بدبخت ، فکر کردی ترک کردی ؟
همونطور عصبی زیب کیفم رو باز کردم و برگه های کمپی که کیهان برام ساخته بود بیرون کشیدم و توی صورتش کوبیدم : کمپ بودم و ترک کردم … هیچ گهی نمی تونی بخوری فرزاد … دیگه اون آذینه خره ناتوان نیستم . بیچاره ت میکنم دور و بر خودم و زندگیم بپلکی …
جلو اومد و بازومو گرفت : کجا رو داری بری بدبخت ؟ تو الان با پولای بی زبونی که من ریخته بودم تو حسابت اینطوری خودت رو ساختی و کمپ رفتی ، از حالا به بعد چی ؟ بی کسیم رو به رخم کشیده بود و گفتم : می رم … میرم خونه ی بابام …
خودم به حرفی که زده بودم مطمئن نبودم و فرزاد بلند و عصبی خندید : بابات ؟ آذین میری خونه ی بابات ؟ نخندون منو نذار فکر کنم ظاهرت رو ساختی و مغزت کپک زده !
دستم رو کشیدم و گفتم : دیگه از اینجا به بعدش به تو ربط نداره …
لابه لای دندونای چفت شده از خشمش غرید : نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره …
از الان آمین رو فراموش کن تا ببینی قدمه بعدیم چیه …
لبخند کجی زدم و جواب دادم : هیچی نیستی فرزاد … هیچی …
خواستم برم که مچ دستم رو گرفت و با صدای حرصی گفت : بهت بال و پر دادم که اینطور دور برداشتی ، نه ؟
پوزخند زدم … انگاری حالا که فهمیده بودم پوزخندم تا چه حد روی اعصابشه کِرم
گرفته بودم تا بیشتر روی اعصابش باشم . حدسم درست بود و دستم رو فشار ملایمی داد که گفتم : برعکس ، بال و پرم رو چیدی و تازه پرواز کردم و دارم میبینم که چه لذتی داره ….
کبود شده از حرص گفت : گه نخور دیوث … بکن تو اون موهات رو تا از ته نزدم برات
!
دستم رو کشیدم . جلو رفتم و یه قدمیش ایستادم ، زل زدم توی چشماش و گفتم : منو نخندون فرزاد … شاید یهویی باورم شد که غیرت سرت میشه !
فقط نگاهم کرد . ناباوری رو توی چشماش می دیدم . می دیدم که متعجبه و از تعجب
زیادشه که بی عکس العمل مونده . وگرنه از پسش برمی اومد که همین جا اونقدر منو بزنه تا خون بالا بیارم !
از دفترش بیرون زدم . منشی و چند نفر دیگه که می دونستم صدای داد و بیدادمون رو شنیدن جلوی در جمع بودن که بی اهمیت بهشون از شرکت بیرون زدم .
دست و پام می لرزید . گوشی مدل بالایی که هنوز نصف بیشتر کاراییشو بلد نبودم و کیهان صبح بهم داده بود از کیفم درآوردم و دیدم ۲۳ تا تماس بی پاسخ دارم از کیهان…
کیهانی که تا نامزدیش چیزی نمونده بود . دلگیر بودم ازش و با خودم گفتم برای بار آخر می رم خونه ی بابام …. حتما منو ببینه و بدونه که ترک کردم آروم میگیره و سخت نمیگیره … بهم یه فرصت دوباره می ده و من می تونم باز از نو شروع کنم .
دلم سر گذاشتن رو پای سیمین رو می خواست . سیمین بیشتر از پدر و مادر واقعیم برام هم پدری کرده بود و هم مادری … اصلا اصله موندنش با احمد خانه بزرگی که بابام بود فقط من بودم …. خدا نمی ذاشت بچه دار بشه و منو خودش بزرگ کرده بود … مادری گرده بود

دستم رو برای اولین تاکسی که اومد بلند کردم . آدرسه خونه ی پدریم رو دادم و منتظر موندم . بعد از ظهر بود که جلو در خونه پیاده شدم و به در خونه مون نگاه کردم ، اخرین بار با وضع بدی از خونه رفته بودم و به خودم امیدواری می دادم که اگه ببینه که عوض شدم و ترک کردم راهم می ده …
دستم رو روی زنگ گذاشتم .
ـ کیه ؟

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن