رمان رسوایی پارت۱۰

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

فرزاده لعنتی وَر رفتن با نقطه ضعف رو خوب بلد بود . کیهان گفته بود که امشب میریم برای شهر بازی … می دونستم که می خواد به من خوش بگذره ، آمین هنوز خیلی بچه بود برای شهر بازی رفتن … می دونستم و از خودم بدم می اومد بابت بسته ی کوچیکی که صبح کیهان گذاشته بود روی عسلی کنار تختم … کیهان می ترسید از به فرزاد رو زدنم.. ..
من ترسش رو می فهمیدم و حماقتم بیداد می کرد . باید آمین رو می بردم و ته دلم از فروغ بدم می اومد برای این همه زود برگشتنش … اصلا به دخترم چطوری غذا می ده ؟ باهاش بازی می کنه ؟ آمین لوسه و جیغ می زنه ، بهش اخم نکنه یه وقت … شکلات زیاد دوست داره ، فروغ بهش می ده ؟ … فرزاد سرش داد می زنه ، بچه م نترسه یه وقت ….
دستم رو روی سرم گذاشتم . من از بالا پایین رفتنه این افکاری که رگه اعصابم رو قلقلک می داد بدم می اومد . تمام مدتی که آمین رو آماده می کردم اشک می ریختم . دلم می خواست به کیهان زنگ بزنم … بگم میشه دو تا بلیط بگیره و الان منو آمین پرواز مستقیم داشته باشیم به هر کشوری که میشه ؟ حاضرم حتی تو محروم ترین نقطه ی روی زمین باشم
… اما کیهان که نباید جور منو بکشه ، مگه نه ؟
آمین به بغل از خونه بیرون زدم . می ترسیدم یه ساعتم بیشتر طول بکشه و ملاقاته بعدیم با آمین بره برای وقتی که من شاید از غصه موهام اندازه ی دندونام سفید شده . آخه یه بار فرزاد گفته بود زیاد که پا روی دُمُش بذارم آمین رو برمی داره و می بره جایی که دستم به سایه ش هم نرسه…
چقدر تهدیدش ترسناک بود . حتی فکر بهش امونم رو می برید ! فکر بهش باعث می شد با سرعت تر قدم بردارم … با استرس تر … تندتر … می رفتم آمین رو سر وقت بذارم اونجا و دفعه ی بعدی هم باشه که ببینمش … شِمر ظالم تر بود یا فرزاد ؟
آمین برای من حکم آب نداشت ولی حکم نفس داشت ، کاش فرزاد این رو نمی دونست …
جلوی ویلای فرزاد که رسیدم ساعت مچیم رو که نگاه کردم پنج دقیقه ای دیر رسیده بودم . با استرس زنگ آیفون رو می زدم و با کف دستم به در ویلا می زدم .
می دونستم صدای در کوبیدنم به داخل ویلا نمی رسه … راه زیادی بود از در ویلا تا ساختمونی که فروغ باید در رو باز می کرد . می دونستم و در می زدم تا زودتر بیاد . نکنه فرزاد تو این فاصله زنگ بزنه و از نرسیدن آمین حرف بزنه و من هنوز یه دل سیر دخترم رو نگاه نکرده از دستش بدم .
در ویلا با آیفون باز شد . تند داخل رفتم . فروغه سن و سال رفته جلوی در ویلا ایستاده
بود . جلو رفتم و آمین رو بغلش دادم . با هول و استرس گفتم : تو رو خدا به فرزاد نگو چند دقیقه ای دیر شده ، باشه ؟
فروغ محو من بود … می دونستم که باورش نمیشه این دختره رنگ و رو نداشته و پای چشما گود رفته با هاله ی سیاه شده با اندامی که از نصف هم نصف تر شده اصلا شبیه اون
دختری نیست که چند سال پیش به عنوان عروس اومده بود و وقتی اولین باردیدش هزارالله و اکبرگویان ظرف اسفند رو دور سرش می چرخوند ..
انگار خودش فهمیده بود که به خاطر از دست ندادنه جیره خوریش از فرزاد و شهادته دروغش بابت بودنم با مرد غریبه جلوی همه ی خانواده و ایل و فامیل توی جشن تولد آریا چه گندی زده و این گند علاوه بر ظاهرم زندگیم رو هم درگیر کرده که اشکش ریخت و گفت
: چی به روز خودت آوردی ؟
نگام به آمین بود که زور می زد و نق می زد برای سمت من اومدنش و گفتم : گند رو
من نزدم به خدا تو زندگیم … دیگران گند زدن و من غرق شدم توش …. هرکی ندونه ) نگاش کردم ( تو می دونی ، مگه نه ؟ ـ حلالم می کنی ؟
صدای زنگ گوشیم اومد که هول زده گوشی رو از جیبم درآوردم و کنار گوشم گذاشتم .
بینیم رو بالا کشیدم از سرما … از اشک … از دیدنه فروغ و بی رحمیش …. تماس رو وصل کردم .
ـ بردی آذین ؟ ـ آ … آره….
ـ صدات بغض داره … حالا حالا ها مونده اشکت رو در بیارم بی صفت ، واسه من طاقچه بالا می ذاری ؟
چیزی نگفتم که گوشی رو قطع کرد . به فروغ نگاه کردم . خواسته ش زیاد بود . خیلی
زیاد … به آمین که حالا لب پایینش رو جمع کرده بود و نگام می کرد هم نگاه کردم . چیزی نگفتم . دور شدم . از ویلا بیرون زدم .
من حتی از گریه کردنم خسته شده بودم . زنگ گریه ی آمین پشت سرم شبیه کشیدنه همزمان ناخن ده تا انگشت روی شیشه حالم رو بد می کرد .
می خواستم خونه برم . اما نه ، قطعا اگه خونه می رفتم خفه می شدم زیر بار این همه بدبختی که از سر و کوله زندگیم بالا رفته بود .
بعد از یک ساعت پرسه زدنه بیخود و بی جهت راهم رو سمت شرکت کج کردم . رسیدم و به اتاقم رفتم . مینو خیال سر به سر گذاشتن داشت ، خیال پرس و جو برای دیروز نبودنم .
وقتی روی فرم نبودنم رو دید زیاد پا پیچم نشد .
از راه نرسیده تلفن روی میز زنگ خورد و مینو جواب داد . حواسم کنار این بود که چرا نگفته بودم به فروغ آمین رو گرم نگه داره نکنه سرما بخوره ؟ ـ آذین … وا ، دختر با توام …
گیج و گنگ به سمتش برگشتم : ها ؟ …
ـ می گم معاون زنگ زد گفت لیست قرار دادای کنسلی رو ببری برای رئیس …
ـ می .. میشه من نرم ؟
ـ نه عزیزم من باید متنای انگلیسی رو ببرم برای معاون …
ناچار از جا بلند شدم . برگه ها رو بغل گرفتم و برای رفتن به اتاق کیهان آماده شدم .
روی فرم نبودم . پشیمون شدم از به شرکت اومدنم . کاش کیهان رو ببینم و بگم منو بیرون ببره … خودشم بیاد ، دلم کمی کیهان می خواست و کمی گریه کردن روی شونه هاش …
از آسانسور بیرون اومدم . منشی با دیدنم بی حوصله گفت : رئیس توی اتاقش نیست .
مهمون داره … الان نمی خواد بری داخل …
ـ پرونده ها رو آوردم .
گوشیش زنگ خورد . گوشی رو برداشت و با دستش بی حوصله اتاق کیهان رو نشون داد : برو بذار روی میزش بیا…
به سمت اتاق رفتم و درو باز کردم . در پشت سرم بستم و وقتی سر بلند کردم خشکم زد
. اینجا چی کار می کرد ؟ با دیدنم لبخند زد و از جاش بلند شد . سعی کردم نا دیده بگیرمش و از کنارش رد شدم . پرونده ها رو روی میز گذاشتم که صدای قدم زدن و نزدیک شدنش به خودم رو حس کردم . ترسیدم و تند عقب برگشتم که خندید و گفت : چته ؟ انگار نه انگار عمری رو شوهرت بودم …
دستاش رو توی جیب شلوارش گذاشت و گفت : دیدی چه دم و دستگاهی سر هم کرده ؟منظورش کیهان بود و من جواب ندادم : اوی ، کری تو ؟ … نمی فهمی چه لذتی می برم که حتی آدمم حسابت نمی کنه ؟
آب دهنم رو قورت دادم : خوشحالی ؟
ـ نباشم ؟ از خوشحالی یه چیزی اونور تر … دارم حاااال می کنم ، وقتشه برگردی سر زندگیت ..
پوزخند زدم : برگردم ؟
ـ پس چی ؟؟ می خوای تو اعتیاد خفه بشی ؟ ـ حتی عذاب وجدانم نداری ؟
ـ فکره اینجاش رو باید وقتی می کردی که می خواستی ازم جدا بشی….
ـ تو مریضی ….
باز خندید : مریضه توام …
ـ دور و برت پره از هرزه هایی که منو شکله اونا می بینی …
اخم کرد و جلو اومد . یه قدمیم ایستاد و گفت :
ـ گه نخور آذین …. مدل مدل دوست دختر دارم … آره ، کیف و حالم می کنم …. توام تا
آخر عمرت باید پاسوزه من باشی چون برام فرق داری … چون چشمه کیهان دنبالت بوده ، چون این همه سال حتی یه بارم به چشمت نیومدم ….
با بغض گفتم : انقدر بی غیرتی که به زن خودت تهمت زدی ….
ـ که چی ؟ چی رو می خوای ثابت کنی ؟ تو برای من همون دختره ی چشم و گوش بسته
ای که اولین مَردش کیهانه ۶ ، ۷ سال پیش بوده . تو حتی از راه رفتن کنار یه مرد توی یه خیابونم می ترسی ، تو رو چه به خیانت و با یکی دیگه بودن ؟ من اگه فقط یه درصد ، فقط
یه درصد فکر می کردم که با یکی دیگه هستی ، زنده زنده دفنت می کردم آذین … زنده زنده

با گریه مشتی به سینه ش کوبیدم و گفتم : تو … تو آبروی منو بردی لعنتی ، بابام منو میبینه قلبش می گیره…
ـ اون بابای کثافتت حتی نمی دونه دختری که بزرگ کرده چه دختریه … حقشه این همه خر بودنش … آیدینم ) پوزخند زد ( بماند …
ـ نگو اینا رو برای من … من …من همین امروز صبح خمار بودم . اینه دوست داشتن ؟ لبخند مزخرفی زد : جووووون …. دلم میره برای این همه وابسته بودنت به من ….
ـ خوشحالی از اینکه برام ساقی شدی ؟
خندید : از اون بیمارستانم خسته میشی …. از دنیا خسته میشی … بیرونت می کنن ….
اگه دست به کار نشدم واسه خاطر اینه که بیشتر به خودت ثابت بشه که خونه اول و آخرت اون ویلاس….
با بی حالی روی مبل ننشستم و فقط افتادم . گفتم : آمینمو بهم بده ….
ـ بیا خونه بگیرش …
جلوی پام روی پاهاش نشست . من گریه می کردم و دستام روی زانوهام بود و به مانتوم چنگ می زدم . گفتم : مامانش معتاده …
ـ باباش معتادش کرده ، خودشم درستش می کنه … دیگه ؟ ـ مامانش بی آبروعه … هرزه س …
ـ گوره بابای مردم ، مهم اینه که باباش می خوادش… مهم اینه که باباش می دونه
مامانش اهله این کثافت کاریا نیست … اصلا تو برگرد من می برمت خارج چشمت به چشه این جماعته اسکل نخوره ، خوبه ؟ خودم به مواد آلوده ت کردم ، خودمم ترکت می دم ….
باشه ؟
کنایه زدم : دوست دخترات راضی هستن ؟
عصبی بلند شد و گفت : الان می زنم حالتو می گیرما …. بابا من دارم میگم اونا همه با هم قد یه تار موی تو نمیشن …
بی هوا در اتاق باز شد . هر دو به سمت در نگاه کردیم که کیهان با اخم داخل اومد . از جا بلند شدم که کیهان بهم توپید : خانوم محترم ، اینجا جای بساط پهن کردن و تور پهن کردن واسه مردم نیست …
فرزاد نوک زبونش رو روی لبش کشید و با لذت به این تحقیر شدنم از بابت کیهان نگاه می کرد . دیدم امَین هم پشت سرش ایستاده . خجالت کشیدم .
ـ مـ … من … ینی پرونده …
امَین ـ پرونده های کنسلی قرار دادا رو گفته بودم که خانوم ابراهیمی ) مینو ( بیاره ، مثله اینکه داده به ایشون …
کیهان میز رو دور زد و روی صندلیش نشست . امَین سمت فرزاد رفت : سلام داداش .
چطوری ؟
فرزاد ـ سلام … نوکرتم ، شکر …
خدا میشناخت فرزاد ؟ … امَین و فرزاد روی مبل ها نشستن و من به اونا پشت کردم تا از اتاق بیرون برم که کیهان گفت : وایسا همینجا باید چک کنم ببینم ایرادی نداشته باشه …
صبر کردم و دوباره سمتشون برگشتم … کیهان به امَین گفت : امَین من چند بار باید بهت بگم نمی خوام با شرکت کِلون هیچ قرار دادی داشته باشم ؟
امَین شاکی گفت : بابا این قرار داد چِک نشده هم مشخصه سوده میلیاردی داره ….
کیهان ـ صد بار گفتم بهت کنسلش کن ، الان نگاه می کنم که توی قرار دادای کنسلی اصلا اون قرار داد نیست …
امَین ـ خب چون کنسلش نکردم . ) رو به فرزاد ( تو رو خدا تو یه چیزی بهش بگو …
فرزاد ـ چه خبره ؟ چی شده ؟
امَین ـ از کِلون که چند سال پیش کیهان رو می شناختن اومدن می گن ۸۰۰ تخته فرش براشون بفرستیم . این معامله از دمَ سوده بعد آقا میگه کنسل کن …
فرزاد که بحث به نظرش جالب اومد کمی نیم تنه ش رو جلو کشید و گفت : کیهان مشکل چیه ؟
کیهان بی اعصاب توضیح داد : من اعصاب معصاب دوندگی و گمرک و کوفت و زهر مار رو ندارم . همون چندتایی هم که باهاشون کار میکنم خسته م کردن بعد این داره می گه یه بارِ ۸۰۰ تایی فرش هم بهش اضافه کنم …
فرزاد ـ خب اگه سختته بده من دنباله کارش می رم …
کیهان ـ فرزاد مسخره بازی در نیار ، مگه بچه بازیه ؟ تو اصلا می دونی فرش ینی چی
؟
فرزاد ـ من نمی دونم ، تو و امَین که می دونین …
امَین ـ من نوکرتم هستم والا …. ) رو به کیهان ( تو اصلا هیچ کاری نکن . اصلا فرزاد
برای بستن قرار داد خودش می ره فرانسه ، کارای گمرکیشم خودش می کنه . تو فقط اسمه بِرَند شرکت رو با ۸۰۰ تا از انبار ، فرش براش جور کن … ) رو به فرزاد ( حله داداش ؟ کیهان ـ اوهَه ، آب تو هاوَن کوبیدنه زر زدن با شما دو تا دندون گِرد ….
فرزاد خنده رو و خوشحال گفت : پَ حله دیگه …
کیهان جدی گفت : فرزاد نیای به من بگی آی برو اینور برو اونور … اصلا به من ارتباطی نداره … خودت می ری دنباله کاراش … راجع به فرش برُدن از انبار هم یه هفته قبل از ارساله محموله خبرم می کنی تا امضاها و اجازه هاش رو هم بدم . خر ما هم از کرگی دُمُ نداشت ، همون اصله پول فرشارو بدی حله …
فرزاد ـ تو خدایی بالا خونه ت رو اجازه دادی ، کی از سود بدش میاد ؟ کیهان ـ بسه هرچقدر دویدم . سر خودم رو شلوغ کنم که چی بشه ؟ امَین ـ حله دیگه … مبارکه …
با اخم به سمت من برگشت : شما نمی خوای بری بیرون ؟
امَین بد شده بود . به کیهان نگاه کردم . فک منقبض شده ی کیهان خطرناک بود . تند گفتم
: اجازه هست ؟ کیهان ـ بفرما …
با دست به در اشاره کرد . عصبی بود برای این به اتاق اومدنم . می فهمیدم عصبیه …
از در بیرون زدم و به در تکیه دادم . واقعا قرار بود با زندگیم چیکار کنم ؟ کاش یکی بیاد و همه ی زندگیم رو جمع کنه … همه ی بدبختی و همه ی اعتیاد و همه ی نفس های باقی مونده و روزهای باقی مونده از عمُرم رو … بیاد جمع کنه و ساعت ۹ بذاره دمه در … نه که کسی برش داره ….
کی این همه بدبختی می خواد ؟ کسی برَنداره و فقط اونقدری اون بیرون بمونه تا بپوسه
… تا تموم شم … تا تموم شه… . تکیه م رو از در گرفتم و از پله ها پایین رفتم . از شرکت بیرون زدم . حتی کیفمم جا گذاشتم … حتی پالتومم جا گذاشتم . حتی گوشیمو …
از در که بیرون زدم باد بی رحمی با سوز سرد به تن و بدنم سیلی زد . لرز کردم و مهم نبود این لرزیدن … باید فکر می کردم …. من زنه خوبی برای کیهان نمی شدم . برای آمینم مادری نمی کردم ، یه مادر خمار به چه کار میاد ؟ طفلی دخترم ….
جلوی یه مغازه دقیقا روبه روی ساختمون شرکت ایستادم . مغازه ی کادویی فروشی که ویترنش شیک بود . ویترینش توجهم رو جلب نمی کرد . نگام رفت سمت عکس خودم روی شیشه … یه شلوار مشکی رنگ ساده و یه مانتوی از رنگ و رو رفته … تصویرم واضح نبود ، اما خودم می دونستم که ظاهرم چطوریه…
بیشتر دقت کردم . به صورتم . به استخونای گونه ای که بیرون زده بود و به لبای کبود شده و حلقه ی سیاه دور چشمم … به چشمایی که درسته هنوز درشت مونده بود و مژه های دست کاری نشده خود به خود بلند بودن … اما هیچ جوره به این صورت نمی اومد . با خودم فکر کردم حتی اگه آمین بخواد منو نشونه دوستاش بده و بگه من مامانشم ، من خودم حاضرم بگم مادر آمینم ؟
بی حس شدم انگار … نه ، من حاضر نبودم .. با خودم که تعارف نداشتم . دوست داشتن تنها به چه درد آمین می خورد وقتی به فکر آبروش نبودم ؟
پای همون ویترین نشستم . زانوهام رو جمع کردم و دستام رو دورش حلقه کردم . متنفر بودم از این دونه های درشتی که تمومی نداشت … که شده بود همراهه این روزام … یه ساعت… دو ساعت … سه … چقدر گذشت ؟
صاحب مغازه دست کم دو باری تذکر داده بود از اونجا بلند بشم … اما کجا برم ؟ سرم رو به شیشه تکیه دادم …
ـ ای بابا ، تو که باز اینجایی …. پاشو خانوم … جمع کن خودتو از اینجا ….
شبیه گداهای نیاز به کمک بودم … حق داشت بنده ی خدا … خبر نداشت از ماشین و ویلایی که قرار بود فرزاد به نامم کنه و خبر نداشت ساختمون چندین طبقه ی رو به رویی برای شوهرمه … گفته بود خودمو جمع کنم … شبیه یه تیکه آشغالی که اینجا افتاده . به
ساختمونه کیهان خیره بودم . یعنی به ساختمونی که کیهان رئیسش بود …. چرا خجالت نمی کشید از اینکه من با این اوضاع ظاهری و حرف و حدیثای پشت سرم زنش باشم ؟
دیدم هولزده بیرون اومد . کتش رو تنش نکرده بود و فقط از یقه گرفته بودش . یقه ی کتش و دسته ی کیفه من … با گوشی حرف می زد و با ترس اطراف رو نگاه می کرد .
ـ خانوم اینجا محله کاره منه ها …. پا میشی یا زنگ بزنم پلیس ؟
کیهان با تلفن حرف می زد و اطراف رو نگاه می کرد . ریز به ریز …. طفلک عاشق
بود … عاشقه بد کسی بود … مرد کناری کلافه شده بود . خواستم بلند بشم و برم . دستمو به دیوار گرفتم که بی حس زمین خوردم . باز سرجام افتادم.
از سرما کرخت شده بودم . توجه کیهان به من جلب شد . وا رفته دستی رو که گوشی رو کنار گوشش گرفته بود پایین آورد و نگام کرد . ماشینا می گذشتن و گاهی خط نگاهمون رو می شکستن ، اما کیهان پلک نمی زد . یه ماشین بوق زد و انگارکیهان تلنگر خورد که با عجله جلو اومد . بی اهمیت به ماشینا از خیابون رد می شد . یه بار سکندری خورد . ماشینا بوق می زدن ، بعضیا فحش می دادن . این بار توجه همه به سمت کیهان هول و پر از استرس جلب شد تا به من رسید و جلوم روی زانو افتاد کتش و کیفم رو روی زمین انداخت و با دستاش بازوهام رو گرفت : آذین … عزیزم … یخ کردی …
مغازه دارو چند نفر از عابرا نگامون می کردن . حس می کردم دنبال یه رد آشنا می گردن ، یه ردی که منه روی فرش افتاده رو به کیهانه روی عرش مونده وصل کنه … کیهانه قد بلند با هیکل خیلی روی فرمی که کم از استایل قوی ترین مردان نداشت . با چشمای فوق جذاب و موهای نیمه بلند بالا زده ی فوق جذاب ترش… کیهان هول کرده بود . با دستاش دستامو گرفت . ها می کرد برای گرم شدن دستایی که یخزده بود . نفس های گرمش لا به لای انگشتام می رقصید . این گرما اگه سرد می شد زندگیم رو زمستون بر می داشت …
کیهان بود یا مجنون ؟ چرا خجالت نمیکشید ؟ نگاه دیگران وزن داشت …. نگاه مغازه
داری که صد در صد با خودش هر طور حساب می کرد بینه کیهانه صاحب اون شرکت ده ، بیست طبقه با منه ولگرده از ظهر تا الان اینجا مونده هیچ سِنخیتی نمی دید .
میگفتم زنشم باور می کرد ؟ کیهان باید می رفت … باید می رفت و به روی خودش نمی
آورد که این مُفنَگیه محتاج به کمکی که شکله گِداها اینجا نشسته زنه منه … اما حالا وقتی دید با ها کردنش دستام گرم نمیشه بغلم گرفت . تنگ بغلم گرفت و به نظرم کیهان نمی دونست به جای دستام دلم رو گرم کرده !
گرم کردنی که خجالت بکشم بگم زنشم … ازش فاصله گرفتم و با صدایی که از بغض خش برداشته بود گفتم : بریم … کیـ .. کیهان …
ـ جان نفسم … جان ؟ ـ بریم … بریم از اینجا …
ـ آذین … آمین کو ؟ ها ؟ ـ بریم فقط …
با یه دستش کتش و کیفم رو گرفت و با دست دیگه ش بازوم رو … می دونست که یه محرک می خوام . یه دسته کیهان و حضورش کافی بود برای رفتنم . پاهامم یخ کرده بود .
منو برد سمت ماشینش و روی صندلی کنار راننده نشوند .
خودش دور زد و سوار شد . قبل روشن کردن کتش رو انداخت روی پاهام … با یه حرکت پلیور بافت بی آستینش رو درآورد و اونم انداخت روی بالا تنه م … یه پیراهن مردونه ی سفید تنش بود . یخ می کرد خودش …. خواستم چیزی بگم که خم شد و بخاری رو روشن کرد . زوم کرد روی من …
همه ی کیهان من بودم …. انگار اصلا برای خودش نبود و من نمی دونستم خوشحال بشم از اینکه زندگیش ) من ( شده بودم یا ناراحت ؟ … فقط نگاش کردم . تند استارت زد و راه افتاد . کلافه بود . گاهی دستش رو پشت گردنش می کشید ، گاهی لا به لای موهاش … می دونستم که می خواد منفجر شه ، می دونستم زندگی رو براش سخت تر از سخت کردم . گفت
: خودتو بپوشون …
بینیم رو بالا کشیدم : ببخشید …
پوزخند زد . جواب نداد . بیشتر نگران بود . باز به حرف اومدم : کیـ …
عربده زد . شیشه لرزید … جا خوردم . گوشام اذیت شد … حس می کردم خون می ریزه بیرون از حنجره ش … من نگرانه اون و اون نگرانه من… .
ـ میفهمی نگرانی ینی چی لامصب ؟ … یک ساعته عینه سگه پاسوخته آروم ندارم ….
حالیته آذین نفهم ؟
دستمو گذاشتم روی دستش …. یه لحظه پشیمون شدم ، گفتم الان دستشو می کشه و شاید با این حجم از عصبانیت تو دهنم بکوبه . همین که دستمو گذاشتم تو دستش یه لحظه برگشت نگام کرد .. دستش رو بلند کرد و روی دستم گذاشت … این بار دسته من روی دنده بود و گفت : آذین یخ کردی … یخ کردی بی پدر …
دستم زیر دستش گم شده بود . مثل خودش که پناهه بی کسیم شده بود حالا دستش پناه شده بود . با دسته دیگه ش فرمون رو چرخوند و کنار خیابون پارک کرد . کامل به سمتم برگشت . خم شد و جفت دستامو گرفت . جلو برد و دقیقا مماس با بخاری نگه داشت : آذین حالت بد شه ، سرما بخوری … خودم دفنت میکنم.
ـ کیهان …
نگام نمی کرد . این یعنی عمق دلخوری … این یعنی آذین خانوم حالا حالاها باید بکشی
بابته این همه بی فکر بودنت . گفتم : آمین رو صبح … صبح فرزاد گفت ببر بذار خونه پیشه فروغ …
سربلند کرد و نگام کرد . یکی از دستامو از بین دستاش کشیدم و با پشتش اشک های روی گونه م که می دونستم روی اعصاب کیهان خش میندازه رو پاک کردم و گفتم : ببخشید
… باشه …
ـ آمین رو بردی ؟ چرا نگفتی بهم ؟ الان باید بدونم ؟ ـ تاکِی مزاحمه تو و زندگیت باشم ؟
با دست روی پیشونیش کوبید و من ترسیده چشم بستم : سگ تو روحه من که توی الاغ هنوزم نفهمی …
عصبی از ماشین پیاده شد و درو همچین به هم کوبید که بسته ی دستماله روی داشبورد
روی پام افتاد . نگاش کردم کنار ماشین ایستاد . عصبی راه می رفت . از چپ به راست یا برعکس … چقدر گند زده بودم ! صبر کردم آروم شه … صبر کردم کمی عصبانیتش بخوابه

صبر کردم و نگام به پیراهنه تکی که تنش بود افتاد . بارونی که نم نم می بارید . سرما
می خوره زیر این غرش آسمون و نم نم بارون … کت به بغل پیاده شدم . کنارش ایستادم و کت رو سمتش گرفتم : تورو خدا تنت کن مریض می شی ….
ـ ول کن آذین اعصاب ندارم الان …
بین حرفش جلو رفتم و یه قدمیش ایستادم : مرگه آذین تنت کن … سرده هوا …
کت رو محکم کشید و گفت : برو تو من الان میام ، واستم یه کم کله م باد بخوره ….
ـ کیهان …
کلافه نگام کرد که گفتم : بهم قول بده …
ابروهاش درهم رفت که ادامه دادم : قول بده بهم ترک کنم و آمینم رو پس بگیرم … قول می دی ؟
گنگ نگام کرد . انگار باورش نمیشد که من چی گفتم . باورش نمیشد و منتظر بود ادامه بدم که گفتم : کمکم می کنی ترک کنم ؟
اخماش رفته رفته باز شد و گفت : آذین میدونی که من الان اصلا رو مُد شوخی نیستم ، نه ؟
جلو رفتم و گفتم : جدی ام کیهان … میخوام ترک کنم ، اما …. اما سخته … کـ…. کمکم می کنی ؟
ناباور لبخند کجی زد و گفت : تو جون بخواه برای ترک کردنت ، دو دستی می دم دستت
… از کمک حرف می زنی ؟
فقط نگاش کردم . جلو تر اومد و کتش رو انداخت روی شونه هام : یخ کردی آذین…
ـ فرزاد اگه بفهمه آمین رو نمی ده بهم …
ـ نمیده ، ولی ما میگیریمش …
ـ می ترسم کیهان …
جلو اومد و بغلم گرفت . بالای سرم رو بوسید و گفت : من تا تهش کنارتم ، باز می ترسی ؟ *
پر استرس ناخن دستم رو کف دست دیگه م فرو می کردم و پشیمون بودم از این ترک کردنه یهویی که خودم پیشنهادش رو به کیهان داده بودم . نه که پشیمون باشم ، فقط روزای بدتر رو پیشبینی می کردم … روزایی که بادرد چشم بازی کنی و با درد چشم ببندی …
ـ خب من الان کمپ ترک اعتیاد دارم ؟ کیهان ـ الان وقته شوخیه ؟
تارخ ـ خب کمپ باید پیدا کنیم، اینجا چرا اومدی ؟ کیهان تند بین گفته ش پرید : کمپ نه …
نگاه هر سه نفرمون به سمتش روونه شد . منتظر و ترسیده نگاش کردم که کلافه نیم تنه
ش رو جلو کشید و آرنج هر دو دستش رو روی زانوهاش گذاشت . خیره به سرامیک های سفید کف مطبه تارخ گفت : خوش ندارم کسی آذین رو اونطوری ببینه جز خودم …
با زبون لبم رو ترَ کردم . کیمیا و تارخ هاج و واج مونده بودن و من دلم پرَ کشیدن سمت کیهان رو می خواست .
تارخ ـ کیهان بچه بازی نیست ترک کردن … می فهمی داری چی میگی ؟ تو اصلا می فهمی شرایط چطور میشه ؟
کیهان سر بلند کرد و صاف نشست : برام مهم نیست . می خوام خودم باشم و خودش…
تارخ ـ فرزاد چی ؟
ـ می فرستمش فرانسه ، یعنی سرش رو با کار گرم می کنم . توپ بترکونن نمی فهمه ، حواسش به سود میلیاردیه که به جیب قراره بزنه …
کیمیا ـ خدا به خیر کنه …
ـ من …
کیهان نگام کرد که گفتم : نمی خوام تو باشی …
از جاش بلند شد و کنارم نشست : ببین ، تا تهش پات هستم ، غصه ی چی رو می خوری خانومم ؟
ـ من … من فقط یه شب تا صبح نکشیدم . یعنی روزقبلش کشیدم و وقتی خمار شدم گفتم نمی کشم دیگه … فقط یه شب تا صبح ، خودمو زدم . به دیوار کوبیدم . وسایل اتاقمو شکستم . حتی اون تابلوی تو رو که وقتی برای بار اول رفته بودم طراحی بهم دادی رو شکستم .
دیگه خودم نبودم . من نمی خوام منو اینطوری ببینی …

منم نمی خوام بسپرمت به کمپ و به جز من کسی تو رو اونطوری ببینه !
ـ کیهان …
ـ مشاوره گرفتم آذین … اصلا با دکتر حرف زدم ، منو تو و یه دونه پرستار فقط … خب ؟ تارخم هست … تو به هیچ چیز دیگه فکر نکن … فقط ترک کن تو رو به علی … اگه ادامه بدی خودتم از بین می ری و آمینم می مونه با یه بابای روانی که خوشش میاد به دوست داشته هاش صدمه بزنه و آمین یکی از همون دوست داشته هاشه ، مثل تو ! تویی که فرزاد حتی یه بارم به جونت دروغ قسم نخورده …
کف دستام عرق کرده بود.
ـ خسته میشی …
ـ نمیشم …
ـ اگه خودمو بزنم ، تو رو بزنم ، اگه دیوونه بشم … اون … اون موقع چی ؟ ـ چرت نگو آذین….
تارخ ـ اتفاقا راست میگه ، خسته نمیشی همچین کنه ؟ تعارف که نداریم . سخته ، خیلی هم سخته … آره ، من می تونم از لحاظ دارویی و مکمل های غذایی و تقویتی کمکش کنم .
آشنای مشاور هم دارم . یه پرستار درست و حسابی هم پیدا می کنم …. اما کیهان ، کمپ اگه نبری باید حواست شیش دنگ بهش باشه، فرزاد از نبودنت شک نمیکنه ؟ بحثه الانه آذین فقط آمینه ، نبََره آمینو آذینم دستش به هیچ جا بند نباشه ..
کیهان تند گفت : نه بابا ، کجا ببره ؟ دارم می گم سرش رو با صادرات فرش گرم کردم .
حسابدارم سود اون معامله رو تقریبی دو و نیم میلیارد تخمین زده . فرزاد نسناس ازآمین
بگذره از این سود نمی گذره . نمی فهمی تو چی می گم ؟ روزایی هم که من باید باشم میگم به تو بری.. .
کیمیا ـ می خوای تو آپارتمانت باشین ؟
کیهان ـ نه …
اونا حرف می زدن و من اضطرابم بیشتر میشد . با یه حساب سر انگشتی با خودم حساب
می کردم دردی که موقع دیر رسیدن مواد به دستم رو می کشم ، وقتی پای نرسیدن و ترک کردن بیاد باید ضرب بشه به همه ی دردی که تا الان کشیدم . می تونستم ؟ می شد ؟ تند از جا بلند شدم و گفتم : اصـ … اصلا نمی خواد … من … من خودم ترک می کنم …
کیهان بلند شد و آرنجم رو گرفت : آذین تو رو حضرت عباس میخ نشو نکَِش رو اعصابه من … یه ذره ، یه ذره اگه منو آمین برات مهمیم سُست نشو … خب ؟
دستمو روی دستش که آرنجم رو گرفته بود گذاشتم و گفتم : به خدا خیلی دوستت دارم کیهان …خیلی!
کیهان زل زد به چشمام ، انگار می خواست از چشمام قلبم رو فتح کنه که دست گذاشت روی حساس ترینه دوست داشتنم و گفت : ثابت کن …
فقط نگاش کردم که باز گفت : ثابت کن آذین …
نالیدم : به خدا الانم تموم بدنم درد می کنه .
ـ خواهش می کنم آذین ….
*
باد خنکی می اومد . از تکونای خفیفی که می خوردم به زور لا به لای پلکم رو باز کردم . تصویر درختای سر سبز و گل و گیاهای مختلف از جلوم میگذشت و من بی حال فقط پلک زدم . روی صندلی شاگرد یه ماشین لم داده و روم به سمت پنجره بود و نسیم خنکی که لا به لای شالم می گذشت.
جونی نمونده بود برای از جا پریدن و نگاه کردن به راننده ای که بدون شک کیهان بود .
دستم رو بیرون از پنجره بردم و لای انگشتام رو باز کردم . خوشم می اومد از این رقص باد بین انگشتام … خوشم می اومد از این بوی طراوت و تازگی ، ما کجا بودیم ؟
یه نیم نگاهی اینورم بنداز ، خسته شدم از این کوبیدن و رانندگی کردن ..
محل ندادم . بدنم درد می کرد . نه به شدت سابق … دارو به خوردم داده بود ؟ با همون ناتوانی خودم رو کج کرده و از لا به لای صندلی و دری که به اون لم داده بودم به عقب برگشتم . برای دیدن نوچه های فرزادی که همیشه تو تعقیبم بودن .
ـ نگران نباش … نیستن !
نفس عمیقی کشیدم و باز صاف نشستم و به رو به رو زل زدم : کـ … کجاییم ؟ دست خودم نبود این لکنته لعنتی و بی موقع…..
ـ جاده چالوس…
غمگین شدم . نگاش کردم و گفتم : انقدر عجله داشتی ؟
ـ آذین نمی خوام یه دقیقه رو هم از دست بدم تا آذین چند سال پیشم رو ببینم …
ـ چرا چالوس ؟
ـ ویلا دارم اونجا . یادته گفته بودم یه روز می برمت ؟ اینم از اون روز ، چی می خوای دیگه ؟ یه غلام حلقه به گوش گیرت اومده و توام هی ناز کن … هی بتازون ….
به سمت پنجره برگشتم و گفتم : فرزاد ببینه نیستی …
ـ برای دیشب ساعت ۳ صبح بلیط رزرو کردم برای فرانسه . بابت یه قرار داد و چه می دونم کارای شرکت … اون فکر می کنه رفتم اونجا … به وکیلم گفتم از خط اونجا از طرف من باهاش مکالمه داشته باشه … منظورم پیام و این چیزاس تا باورش بشه من ایران نیستم .
از طرفی زیر و رو می کنه لیست مسافرا رو و ببینه تو نرفتی فرانسه از کجا می خواد بفهمه تو به من ربط داری ؟ ….
ـ بعدش چی ؟
ـ بعدش تو سرحال و سالم برمی گردی و کمپ بودی . من مدارک کمپ بودنت رو هم آماده می کنم . فقط از کارت عابری که فرزاد پیشت گذاشته بود . صبح توی تهران برداشت کردم تا بدونه برای خرج و مخارجت از پوله اون استفاده کردی … منتها از این به بعد دیگه استفاده نمیکنی چون امکانش هست گزارش مفقودی داده باشه ، پات گیره …
ـ فکر همه جاش رو هم کردی….
ـ گفته بودم و می گم بهت که تو به هیچی فکر نکن همه چیش با من … خب ؟
از آینده می ترسیدم . از بد شدن حالم و اینکه کیهان منو اونطور ببینه آینده از راه نرسیده خجالت می کشیدم . اما کیهان عزمش رو جزم کرده بود . برعکس حال گرفته ی من اون
زیر لب با خواننده ی فرانسوی که از ضبط پخش می شد همخونی می کرد . خوشبین بود به آینده …. اما من از همین الان آمینم رو از دست رفته می دیدم .
حتی اگر کیهان مشتاق بود برای بودنه با من خانواده ش محال بود قبول کنن و من این حق رو بهشون می دادم . اما کیهان جای هیچ مخالفت و اعتراضی رو برای من نذاشته بود .
*
اینکه بهمن ماه بود و هوا سرد ، شیشه بخار گرفته بود تا حدودی و درختا خشک شده
بودن ، بی برگ با لایه ی نازکی از برف …. می شد گفت قشنگه ؟ اصلا مگه میشد با کیهان بود و جایی رو زشت دید ؟
حال و هوای دلم و خودم خوب نبود . به بودنه کیهان و موندنشم امیدی نبود . موندنم توی این ویلا برای یکی دو ماه هم مقدمه ی نبودن آمین و خشم فرزاد بود . من از این مجهول بودن آینده می ترسیدم .
گوشه ی لبم رو جویدم تا کمی کم شه این بی حسی بدنم . خودم رو بغل گرفته بودم . تو
این بین بود که کسی کتش رو روی شونه هام گذاشت و نیازی نبود برای برگشتن و دیدن صاحب این فضل ! این حجم از محبت برای من فقط مختص کیهان بود .
بی هوا همونجا روی سرامیکا نشستم و صدای کیهان رو شنیدم : نمیگی زمین سرده همینطوروا میری ؟
اینجا دوست دارم بشینم .
اونم کنارم نشست و پاهاش رو دراز کرده و از پشت کف دستش رو تکیه داده بود به سرامیکا و مثل من به رو به رو خیره بود .
ـ سردته ؟ ـ خیلی …
ـ قرصات رو خوردی ؟ ـ اوهوم …
تکیه ش رو از دستاش گرفت و خم شد و سرش رو روی زانوی من گذاشت . نگاش کردم . اما اون هنوز خیره بود به فضای سفید رنگ و بی روحه رو به رویی … دستای استخونی و کمی تیره رنگم رو بلند کردم . خواستم انگشتام رو لا به لای موهاش فرو ببرم …
من عاشق موهای براق و بالا زده ی کیهان بودم . اما نگام به دستام خورد … انگشتایی که می لرزیدن … نگام به دستم بود که کیهان گفت : تا حالا دستات رو ندیدی ؟ ـ تو دیدی ؟ ـ دستای تو رو ؟ …
وقتی سکوتم رو دید . غلت زد و روش رو به سمت سقف کرد . اما نگاش به صورت من بود که گفتم : تو دستای منو دیدی ؟
ـ زیاد … حتی وقتی فرانسه بودم . حسش کردم اصلا … گاهی انگشتام رو بین انگشتات فرو بردم … چقدر تو غربت به آدم انگیزه می داد این تجسم….
پلک زدم . قطره اشکم روی پیشونیش ریخت … کیهان حتی پلک نزد که گفتم : دوسم نداشته باش ، چرا دوسم داری هنوز ؟
فقط نگام کرد که باز گفتم : تا همینجاشم خیلی اومدی … این راه رو برگرد … ته دوست داشتنه من به هیچی می رسه … دنباله هیچی ؟
بلند شد . با نگام تعقیبش می کردم … خودش رو ، کاراشو … نیم تنه ش رو جلو کشید .
به یه دستش که براش ستون شده بود تکیه داد و با دست دیگه ش پشت گردنم رو نگه داشت منو جلو کشید . لباش رو به لبام منگنه کرد … من با چشمام به چشمای بسته ش زل زده بودم …. خسته نمیشد … دستم رو گذاشتم روی سینه ش … خواستم فاصله بگیره .. نه که بدم بیاد ..
نه … فقط خواستم خودم غرق این التهاب نشم … این التهابی که یخ بود … یخی که به زودی آب می شد .
اما کیهان عقب نرفت … نفس کم اورده بودم … به بازی کردنش ادامه داده بود . کیهان
حتی لمس بوسه ش آدم رو مریض می کرد … از پا در می آورد … بیچاره منی که قرار بود تب نکنم و غرق نشم ، اما … غرق شدم لعنتی …
سرش رو عقب برد و زل زد به چشمام و گفت : ببخش اگه از دستم در رفت … امـ …
با دستام که روی سینه ش بود پیراهنش رو چنگ زدم و این بار خودم جلو رفتم … جلو
رفتم و من یادم رفته بود که از خیلی وقت پیش باختم … باخته بودم و شونه خالی کردن ازش محال بود … این بار من لبم رو روی لباش گذاشتم … کیهان شوهرم بود … شوهر ؟ نه ، کیهان همه چیزم بود … کیهان خوده )من ( بود.
کیهان بی حرکت فقط مسخ شده بود . شوکه شده بود ؟… سر جاش صاف نشست و یه
دستش رو دور کمرم حلقه کرد و دسته دیگه ش رو کنار صورتم گذاشت … منو اونقدری جلو کشید که کج روی پاهاش نشستم . صدای نفس نفس زدنش رو می شنیدم .
تبه لباش رو حس می کردم . حتی راضی به یک ثانیه جدا کردنه لب ها از هم نبود …
منم راضی نبودم … دستم رو پشت گردنش گذاشتم که صدای نفس کشیدنه پر هیجانش رو
شنیدم و حکمه تلنگر داشت انگار که به خودم اومدم … بی فکر بودم … ابله بودم .. یادم رفته بود کیهان سهمه من نیست ؟ … زیاده خواه شدم … سرم رو عقب بردم . کیهان دستش رو

دور کمرم محکم تر کرد و زل زد به من و چشمای ترسیده م که با بغض گفتم : و … ولم کن

کف دستم رو به سینه ش گذاشتم و به عقب فشار دادم . به گریه افتادم و گفتم : برو کنار…. کیهان ولم کن …
اخم کرد و گفت : آذین چی شد ؟ ـ نمی خوام … میگم ولم کن…
دستش رو از گردنم برداشت با فاصله بین زمین و هوا نگه داشت و کمی فشار دست دیگه ش رو دور کمرم شل کرد و گفت : کارت ندارم که ، ببین … چی شد خانومم ؟ ـ من … من نخواستم … گفتم نه … یعنی …
ـ باشه عزیزم … باشه خانومم … هرچی تو بگی … هیسس …
این بار بغلم گرفت .. مثله بچه ها … مثله آمین … همون موقع که می خوابید و کیهان
نشسته بغلش می کرد … مدارا می کرد . عمر این مدارا کردن تموم میشد ، نمی شد ؟ بالاخره خسته میشد … یه روز خسته میشد و می رفت … مگه چقدر تحمل داشت ؟ *
ـ خب ، اینم از این … حالت رو بهتر می کنه …
ـ حس می کنم داره ذره ذره ، جونم از تنم می ره …
لبه ی تخت نشست : باید دووم بیاری خانوم خانوما ….
ـ کیهان حالش خوبه ؟
ـ نه ، نگرانته حس می کنم . اولین بار که دیدمش میشد نگرانی رو توی چهره ش دید .
پس به خاطرش خوب شو !
ـ نمیشه ، نـ … نمی تونم …
لبخندی زد : چرا نشه ؟ میشه ، آدم یکی مثل اون آقا رو داشته باشه و خوب نشه دیگهخعلیه ها ! من دیگه میرم ، استراحت کن عزیزم …
ـ حواست به اونم باشه ، باشه ؟
لبخند مهربونی زد : چشم ، حواسم هست …
خانومی تقریبا ۳۰ تا ۳۵ ساله که تارخ فرستاده بودش و چقدر مهربون بود ….
تازه از در بیرون رفت و منو جا گذاشت . پرستارا واقعا مهربون بودن یا کیهان دست گذاشته بود روی بهترین ، برای پرستاری کردن از من ؟
به سقف چشم دوختم . لرزیدن بدنم کم نشده بود و من عجیب حس و حال مرگ داشتم و
باورم نمیشد که سه روز بود لب به مواد نزده بوده و نکشیده بودم . کیهان قرار بود همه چیز رو حتی منو ویران کنه و از نو بسازه و من این ویرونی رو به شرط ساختن قبول کرده بودم
.
*
توانی نبود برای حتی جُم خوردن و من خودم رو از تخت انداختم . سِرُم از دستم در
اومده بود و من دو روزی بود که عملا روی تخت افتاده بودم . پنج روز می گذشت و من تا به الان با فکره داشتن آمین آروم گرفته بودم … آروم که نه ، خودمو آروم می کردم .
اما دیگه بس بود . اینکه حسه شکسته شدن دونه به دونه استخونام به من دست بده و این
تنگی نفس لعنتی و این حسه نابودی مزخرفی که خواب رو از چشمام گرفته بود . حسه افتادن از یه ساختمون ۱۰ طبقه رو داشتم و بازم افتادن و مرتب باز پرت شدن … همینقدر طاقت فرسا و سخت …
خودمو به در رسوندم . دستگیره رو پایین کشیدم . یک بار ، ده بار ، شاید صد بار ….
باز نمی شد . در قفل بود . با دستای بی حس و کم توانم به در کوبیدم . با صدایی که شاید خودم به زور می شنیدم : باز کن … کیهان … درو باز کن…
محکمتر در زدم و بلند تر جیغ کشیدم . حس می کردم تموم بدنم سوزن سوزن میشه وکیهان چقدر بی رحم شده بود .
ـ باز کن … منو بیارین بیرون …. می خوام بیام بیرون …
جوابی نیومد و من عسلی کنار میز آرایشی رو بلند کرده و به سمت در پرت کردم و به دنبالش خودمم روی زمین پرت شدم . صدای بدی داد و بازم در باز نشد . به گریه افتاده بودم و به نقطه ی جوش رسیده بودم . جعبه ی فلزی جای دستمال کاغذی رو به سمت ویترین کوچیک گوشه ی اتاق پرت کردم که تموم شیشه ها ریخته و یکی یکی میشکستن .
تابلوی چوبی رو برداشته و روی میز شیشه ای بین مبلا انداختم و باز صدای شکستن .
ساعت ۳ صبح بود و در با هول باز شد . کیهان خودش رو داخل اتاق پرت کرد و رنگ پریده به من و وضع آشفته م خیره شد : چی شده آذین ؟ پرخاشگر و عصبانی داد زدم : چرا درو قفل کردی ؟ هان ؟ ـ حالت خوش نیست . بشین یه لحظه حرف می زنیم …
بی اهمیت به گفته ش به سمت در راه افتادم که تند بازوم رو گرفت : کجا عزیز دلم ؟ بیا حرف بزنیم.
دستم رو کشیدم که به حالت تسلیم هر دو دستش رو بالا برد : آروم خانومم …
جیغ زدم : می خوام برم ، نمی خوام باشم اینجا …
ـ کجا بری عزیزه من ؟
مثل بچه ای که حالا کسی رو پیدا کرده که نازش رو بخره پر بغض گفتم : برم خونه …
حا… حالم بده …
ـ تو جون بخواه ، جونمو میدم … آروم باش فقط …
عصبی گفتم : اگه نذاری برم همه ی اینا رو خورد می کنم …
فقط خونسرد نگام کرد و من با دیدن نگاه بدونه تشویشش عصبی تر سراغ میله ای کهسِرُم از اون اویزون بود رفته و به پنجره ی قدی اتاق کوبیدم و شیشه هاش خورد شد و من برگشتم برای دیدن عکس العمل کیهان ، دوست داشتم عصبی شه و من بهونه داشته باشم برای رفتن … اما جلو اومد . گلدون کریستال گوشه ی اتاق رو برداشت و با همه ی توانش روی سرامیک برق انداخته ی اتاق انداخت و به من نگاه کرد : گلدونه زشت حقش شکسته شدن بود .
کلافه از این همه صبر یهویی که بعید بود از کیهان همیشه عصبی روی زمین زانو زدم
. زانو نزدم و فقط با زانو روی زمین خوردم .
با لبخندی که به شدت در تضاد بود با غم نگاش جلو اومد ، همراه دستمال کاغذی که روی زمین پرتاب کرده بودم و اونم جلوم زانو زد . دستمو بین دستاش گرفت و بدون نگاه کردن به من شروع کرد به پاک کردن زخمایی که روی دستم افتاده بود از خراشیده شدن با شیشه های ریز و درشتی که خودم شکسته بودم .
ـ خالی شدی ؟ ـ درد دارم هنوز …
ـ درد و بلات تو سره من ، خوبه ؟
دستم رو خواستم بکشم که اجازه نداد و سر بلند کرد گفتم : من دیگه ترک کردم ، نریم خونه ؟
خودمو گول می زدم یا کیهان رو ؟ با خودم گفتم الانه که بخنده اما نخندید … به جاش جدی گفت : تو خیلی خوب پیش اومدی پنج روزه لب نزدی ، فکرشو بکن …
ـ ترک کنم می ریم خونه ؟ اصلا اینجا رو دوست ندارم …
ـ هرجا تو بگی می برمت ، تو بگو اونوره دنیا من میگم چشم ، خوبه ؟
منم سرمو پایین انداختم و نگام کش رفت سمت دستم که بین دستاش بود و با صدای بغضی گفتم : خسته شو … چرا خسته نمیشی ؟
صداش رو شنیدم که با لودگی گفت : آخ که وقتی با بغض حرف می زنی چقدر خوردنی میشی …
سرم رو بلند کردم ، چهره ش تار بود … چرا چشمام خشک نمیشد ؟ گفتم : خیلی بیریختم
؟
جلو اومد و پیشونیم رو بوسید : کلی برنامه دارم تا بشی همون آذینی که می شناختم …
برات مشاوره ی خونگی گرفتم ، واسه پوست و مو و دندون … میارمشون خونه .. تو کارت به اینا نباشه … کمتر از یکی دو ماه دیگه خودتم خودت رو نمی شناسی.. . تو فقط با من راه بیا ، خب ؟
ـ حالم خوب نیست ….
موهای افتاده روی پیشونیم رو کنار زد و به لبام خیره شد : تو همیشه برام جذابی…
نمی خواستم این بار مانعش بشم … اما دستش رو کلافه پشت گردنش کشید و دیگه جلوتر نیومد برای بوسیدنم … من خیلی بد تا کرده بودم با کیهانی که همه چیزم بود …
*
هوا گرگ و میش اول صبح بود … نمی دونم چندمین بار بود که بیدار شده بودم از دیشب
… اصلا مگه خوابیده بودم ؟ … نگام به حرکت حلزونی عقربه های ساعت روی دیوار بود و روی تختم مچاله شده بودم … چند روز بود این حالت رو داشتم ؟ …
ده یا بیست روز ؟ … نمی دونم دقیقا …. دیروز دکتر و مشاور و کوفت و زهره مار هرچقدر برام حرف می زدن انگار توی یه تونل بودم … یا صداشون رو نداشتم یا اگر داشتم هزار بار تکرار می شد تهش هم نمی فهمیدم چی میگن …
کیهان فهمیده بود … کیهانه لعنتی همیشه زود تر از خودم حاله منو می فهمید . سپرده بود پرستار کنارم باشه و به توصیه ی دکترا گوش بده … که اگه خواستم موهامو با فلان دارو و فلان معجون و فلان ماسک درست کنن پرستار اونا رو انجام بده … معاینه دندونامم که دیگه جای خود داشت …
اعصابم خورد میشد از هربار اومدن دکتر و آوردن دفتر دستکش توی اتاقم … روی تخت غلت زدم . این بار سمت پنجره برگشته بودم .
کیهان روز بعد از دیوونه شدنه من اتاقم رو مثل روز اول تحویلم داد . یک روز از
نبودنش می گذشت و تارخ بنده ی خدا همه چی رو جا گذاشته بود اومده بود چالوس تا مراقبم باشه … تا جای مراقبتای کیهان رو بگیره و کیهان برای نمی دونم فلان جلسه باید تهران می رفت تا فرزاد نفهمه ریگی به کفش داره !
اما تارخ مگه می تونست جای کیهان رو بگیره ؟ حس می کردم تنها تر شدم .. اونقدری تنها که این اتاق برام کمه … برای این حجم از تنهاییم نه فقط اتاق ، بلکه دنیا کمه … از دیروز کلافگی به همه ی دردام اضافه شده بود .
شلخته و با هزار بدبختی روی تختم نشستم . سرم سنگین شده بود . کیهان الان قد تهران
تا چالوس با من فاصله داشت و من حس می کردم یه جای دور افتاده از یه دنیای متفاوتم که دست کیهان رو به من نمی رسونه …
سمت گوشی تلفن روی عسلی کنار سرویس مبل چرم سیاه رنگ اتاقم رفتم و اونقدر نا نداشتم که روی مبل بشینم و پای عسلی روی زمین نشستم … .
دستم رو که لرزشش بیشتر بود دراز کردم و گوشی رو برداشتم . بد بود اگه ساعت ۵
صبح زنگ می زدم ؟ خودش گفته بود شبی نیمه شبی هر وقتی که دلم خواست زنگ بزنم بهش …
دستام روی شماره گیر رژه رفت و شماره ی کیهان رو گرفتم . وقتی گوشی رو کنار گوشم گذاشتم صدای بوق زدنای پشت سر همی که از گوشی به گوشم می خورد سرم رو درد می آورد . حسه کوبیدن یه پتک بزرگ رو داشتم که مغزم رو با خودش درگیر می کرد و تارای بیناییم رو فشار می داد.. . من نمی فهمیدم اعتیادم به شیشه بود یا به زَهر که این طوری بی پاد زهر جونم داشت بالا می اومد ؟
چند تا بوق خورد و آخرش صدای نه خیلی سرحال کیهان رو شنیدم : الو …
ساکت شدم . انگار شنیدن صداش برای نظم گرفتن نفس کشیدنم یا کوبیدن منظم نبضم
کافی بود . انگاری اونقدری به کیهان و ناز کشیدنش پشتم گرم بود که بغض کنم . منه لعنتی از دیروز موقع رفتنش دیگه گریه نکرده بودم … بغضم نکرده بودم . چرا با دیدنش و با شنیدنه صداش دوست داشتم از ریز ترین مشکلاتم بگم ..
حتی بد بسته شدن گیره لابه لای موهام … همینقدر بی ارزش و همینقدر نا چیز … اما
همین که کیهان بود که ناز بکِِشه و ناز بخره کافی بود تا حتی از بالاهای آسمونی هم شاکی بشم و شکایت کنم !
دلم کیهان رو می خواست ، همین حالا ، اصلا انگاری که کیهانه خونَم کم شده باشه و پایین اومده باشه .. سکوتم رو که شنید باز گفت : الو …
این بار هوشیارتر بود و گفتم : من …. من این جا دسته کم از دیروز که رفتی دو سه باری جونم بالا اومده ، بعد تو … تو اونجا خوابیدی ؟
حس کردم … حتی پشت تلفن لبخندش رو حس کردم و حرصی تر با گریه گفتم : داری می خندی بهم ؟
ـ سلام خانومم … خوبی جانه دل ؟ ـ خوبم الان ؟ـ گریه نکن …
لج کردم : دوست دارم گریه کنم …
ـ کاش منم دوست داشتی …
جدی گفتم : به خدا خیلی دوستت دارم … به مرگه آمینم خیلی دوستت دارم ..
ـ پس گریه نکن …
ـ میای ؟
ـ کتم رو تنم کنم راه افتادم الان …
ـ خواب نبودی ؟
ـ نه خانوم خوشگله ، داشتم قراردادایی که ترجمه نشده بود رو ترجمه می کردم آخه
مترجمم نیستش یه مدت ، رفته خوشگل کنه برگرده . بعدش بلیط فرانسه بازم رزرو می کردم چون امروز یه جلسه ی مهم داریم . وکیلم رو فرستادم بره …
شرمنده از بچه بازیه خیلی بی معنی که درآورده بودم گفتم : کیهان …
ـ جان نفسه کیهان ؟ ـ ببخشید … باشه؟
ـ دله آدم که تنگ بشه بهونه میگیره دیگه … تو که نبودی ببینی دیروز چه گیرایه
مزخرفی می دادم به امَین … آخرشم خودش گفت برو خونه لازم نکرده اینجا باشی… بدجور حواسم رو اونجا گذاشتم و خودم اومدم آذین …
ـ زود بیا …
ـ چشم ، چیزی نمی خوای بیارم برات ؟ ـ کیهانم رو می خوام فقط …
ـ اونکه تا ابد بیخه خِرِته نادون … خیالت تخت … کفتر جَلده خودته …
لابه لای بغضم خندیدم و گفتم : مراقب خودت باش ، آروم رانندگی کن ، خب ؟ـ چشم … فقط یه چیزی ، داروهات رو خوردی دیگه …
ـ تارخ بیچاره همه مدل باهام راه میاد …
ـ راه نیاد که خودم خِفتش میکنم مرتیکه ی بز رو !
*
ـ آذین سرمو می کوبم تو دیوار الان …
زانوهام رو بغل گرفته بودم و وسط تخت نشسته بودم . فقط نگاش می کردم . تارخ کلافه
دستشو لا به لای موهاش گرفت . جلو اومد و کج لبه ی تخت نشست : آذین ، خواهره گلم این قرصت رو بخور …
ـ نمی خوام ، نمی خورم … بنداز دور … اصلا برو بیرون …
ـ اینو نخوری نمی تونی بری بیرونا ….
شبیه آدمای ملتمس … شبیه بچه هایی که به پای باباشون آویزون میشن برای بیرون رفتن
… جلو رفتم و به آستینش چنگ زدم و گفتم : تو رو خدا منو ببر بیرون … ببین … ببین ترک کردم … من .. من اصلا معتاد نیستم … من معتادم ؟
نگاهش دلگیر بود . من حتی غم توی چشماش رو هم درک می کردم ، با اون همه حاله
نامیزونم.. . اما ادامه دادم ، می خواستم دلش به رحم بیاد و منو ببره بیرون : تارخ تو رو خدا منو ببر بیرون …
ـ بسه آذین جان … بسه خانومی ، تو قرصت رو بخور …
ـ من … من اگه برم بیرون می خورم …. بریم ؟ بریم بیرون ؟
ـ میریم بیرون قرصت رو می خوری بعد یه کم می مونی برمی گردی ، خب ؟
پر از هول و استرس از جام بلند شدم و گفتم : چشم .. به خدا می خورم … بریم دیگه …
از جا بلند شد و مچ دستم رو گرفت . از در که بیرون رفتیم انگار از حبس داخل یه سلول
انفرادی بیرون اومده بودم . نمی دونم دقیقا چند روز پیش از پله ها بالا اومده و به اتاق رفته بودم ؟
از اون موقع کیهان در اتاق رو قفل می کرد و اجازه ی بیرون اومدن نمی داد . می
دونستم که می دونه منتظر فرصتم برای فرار کردن و شونه خالی کردن از زیر بار این ترک اجباری .

قسمت بعد

قسمت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن