رمان رسوایی پارت۱

رمان رسوایی 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان رسوایی نوشته کوثر شاهینی فر وارد شوید

« ـ و .. ولم کن….
بطری مشروبش رو بی رمق روی عسلی گذاشت . پیراهنی که پاره کرده بود رو کف سالن پرت کرد … شل و وا رفته با چشمای خمار نگام می کرد . هنوز بازوم گیره دستش بود و کش دار گفت : اینو تو گوشت فرو کن ، هیچوقت … هیچوقت ولت نمی کنم ….
بغض خفه م می کرد . فاصله مون رو به هیچ رسوند و نفس عمیقی از بیخ گوشم کشید
… من این حس مالکیت و این حس لذتش رو دوست نداشتم … این برهنگی و نگاه پر از تبش رو هم دوست نداشتم … حرکت دستای داغش رو پوست کمرم … من نه تحریک میشدم و نه لذت می بردم … من فقط عذاب میکشیدم … عذابی که انگاری انتهایی نداشت …
صدای گریه ی بچه می اومد . صدای زوزه ی گرگ ، زوزه ی گرگ یا صدای این مردک بی همه چیز ؟ … صدای قهقهه ی مردکی که کابوس شده بود … خوشم نمی اومد از نفس های تبداری که گردنم رو داغ می کرد و می سوزوند … من چندشم می شد از دست
هاش که روی بدنم رژه می رفت … از لبایی که به جای عشق ازش هوس میبارید …. صدای جیغ بچه بلند تر شده بود …..
نا خودآگاه جلوش با زانو روی زمین خوردم … هنوز بازوم رو چنگ گرفته بود و جیغ کشیدم : بسه … بسه …. »
تند سرجام نشستم . حنجره م می سوخت و تشنه م بود. بدنم خارش گرفته بود و از این دونه های درشت و ریز عرق روی صورتم بیزار بودم . از عوارض خماری بود ؟ خوابم می اومد هنوز … می ترسیدم از خوابیدن … این تشنگی لعنتی هم قوز بالا قوز
شده بود و فاصله سه چهار متری از اینجا تا گوشه ی اتاق برای رسیدن به یخچال کوچیکم خودش تقریبا دور کل دنیا توی یه قرن به حساب می اومد برام ….
بی حال از جا بلند شدم . هنوز از ساختمون اصلی سر و صدا می شنیدم و با همون
بغضی که وقتی از خواب پریدم تو حنجره م جا خوش کرده بود زمزمه کردم : خدا لعنتتون کنه …
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم : خدا نکنه … سیمینم اونجاست !!!
به سمت یخچال کوچیکه گوشه ی اتاق رفتم . حوصله ی پیدا کردن لیوان و این جنگولک بازیا رو نداشتم . از همون پارچ ، آب رو سر کشیدم . آب داخلش تموم شد اما تشنگی من رفع نشده بود . من ازخوابی که دیده بودم ترسیده بودم ، گاهی دلم برای خودم می سوخت که حتی توی واقعیت هم اینا رو تجربه کرده بودم . همون گوشه ی اتاق نشستم . گوشه ی همین دخمه ای که برام حکم شده بود تا مرگ باید همین جا باشم ! به لطف سو سوی نور ضعیفه گوشه ی پرده که ماله باغچه ی نه خیلی بزرگ خونه بود می شد ردیف تابلوهای نقاشی شده م رو ببینم که گوشه ی اتاق کنار هم به دیوار تکیه داده بودم . همونا که وقتی کمرم خم می شد زیر بار این همه دردسر ، به کشیدنشون پناه می بردم .
خوشم از اون تک چشم سیاه رنگی که دیروز بعد اون همه تیکه و کنایه که شنیده بودم با بغض و اشک کشیده بودمش نمی اومد . اصلا چی بود اون مژه های بلندی که به اون چشم های درشت سیاه رنگ می اومد ؟ نگاهم رو منحرف کردم ، توی لنجزاری که بودم وقت
برای این دل دادن های مسخره نبود . وقت درد و دل و داغ دل تازه کردن با اون چشمی که صاحبش بد زمینم زده بود ، نبود !
به زور از جا بلند شدم . بی اختیار بینیم رو بالا کشیدم و از اتاقک بیرون زدم صدای قهقهه ی آیدین بدجور روی اعصابم بود . مرتیکه حتی صداش تا اینور باغ هم می اومد .
آیدین ـ آخ مامان اگه می دیدیش ینیا می مردی از خنده ….
آیدا ـ حالا تو غش نکنی …
لاله ـ اوه اوه … آیدین ، آریا قهوه ایت کرد ….
آیدین ـ مژده بیا بگیر اینو گند زد به همه چی ….
به سمت توالت گوشه ی حیاط می رفتم که چشمم خورد به چراغ روشن سمت دیگه ی حیاط … آیدای گیج بازم کتابخونه رفته بود و از بی حواسی چراغ رو خاموش نکرده بود .
پوف بی حوصله ای کشیدم و همینطور که برای خاموش کردنش به سمت دیگه ی باغ می رفتم زیر لب غر می زدم : آخه کدوم مغز متفکری کتابخونه می سازه گوشه ی حیاط خونه ش ؟ … به خدا توام نوبرشی احمد خان !
دو سه قدمی مونده بود تا به کتابخونه برسم . اما صبر کردم ، صدای پچ پچ کنجکاویم رو
بیشتر می کرد خصوصا که لابه لای این پچ پچ مرموز اسم خودم رو شنیدم . نیازی به قایم شدن نبود صدا ها رو به خوبی می شنیدم و می شناختم .
ـ حساب دو دو چارتات ریخته به هم ؟ نمی فهمی این معامله صد در صد سوده ؟ صدای نحس کیومرث بود و بیشتر مشتاق شدم برای شنیدن ادامه ی مکالمه ش ….
احمد ـ هیچ می فهمی چی داری می گی ؟ داری راجع به آذین حرف می زنی ….
ـ خودم خوب می فهمم چی دارم می گم ، فکرش رو بکن بعد از اون همه آبروریزی یکی پیدا شده می خوادش ، تو خوش حال نیستی که شرش کم می شه ؟ ـ آره ، خوشحال می شم ولی نه با یکی که دو سال از خودم بزرگ تره!
صدای بابا هزار بار توی سرم پیچید . دوسال ؟!؟ دوسال بزرگ تر ؟؟؟ دستم رو به
دیوار کنارم تکیه دادم . کیومرث من رو لقمه گرفته بود برای کسی که دو سال از بابام بزرگ تر بود ، این مرد همه عمرش به همه ی داشته هاش به چشم سود و تجارت نگاه کرده .
خیلی عجیب بود ولی دلم رو خوش کردم که شاید احمد خان یه تو دهنی به دهنه گشادش بزنه و بگه لاله رو لقمه بگیر برای اون پیری که دنبال معرکه گیریه ! اما احمد خان خیلی
وقت بود که دور آذینش رو خط کشیده بود . گفته بود دو تا بچه بیشتر نداره و خبر نداشت از منی که چی کشیدم !
کیومرث ـ تو فکر کردی چون میعاد گفته آذینم دست از پا خطا نمی کنه که فرستادیش یه
اتاق گوشه ی حیاط که مثلا نندازی بیرون تا گنده کثافت کاری هاش بیشتر از این پخش نشه ؟ بابا یارو خودش از همه چیز خبر داره …
صدای گرفته ی احمد خان رو شنیدم : کی خبر نداره ؟ نمی بینی آبروم تو دوست و آشنا و غریبه دود شده ؟ ـ پس چی میگی ؟ ـ سیمین اجازه نمی ده !
ـ بابا آذین دخترته اختیار دارش خودتی ، ول کن سیمین رو …. اون چه می فهمه ….
پدرم سکوت کرد و من رمق از پاهام رفت … خودم رو کشیدم . تیکه هام رو جمع کردم و بغل گرفتم و می خواستم از جلوی کتابخونه فرار کنم . خودم رو کشیدم گوشه ی حیاط پشت درخت نارنجی که سیمین برای من کاشته بود . از همون اول ، چند سالم بود ؟ گفته بود ۳
ساله بودم . خواستم رد بشم … دور بشم .. دود بشم … نشد ، نتونستم بیشتر راه برم . خوردم زمین ، کنار همون درخت ….
چند دقیقه گذشت که هر دو باجناق بیرون اومدند و چراغ کتابخونه رو خاموش کردن .
چه مسخره ، آیدا حتی یک بارم به کتابخونه نمی رفت . کتاب و آیدا ؟ خندیدم … چرا رفتم ؟ چراغ روشن کتابخونه به من چه ؟ من ندونستن رو دوست داشتم . ندونسته بدبخت بشی خیلی بهتر از اینه که بدونی که در آینده ی نزدیک بدبخت می شی … کمتر دق می کنی و شکنجه می شی ….
میعاده لعنتی نذاشت که پدرم از خونه پرتم کنه بیرون … بیچاره ابراهیمه سرایدار که بعد از اون بی آبرویی ظاهری ، بی خانمان شد و خونه ش رو به من دادن که به قول کیومرث از بی آبرویی بیشتر جلوگیری کنن و حداقل جلوی چشم باشم .
روز آخر آقا ابراهیمه سرایدار با بغض دعا کرد : الهی هرکسی که این بلا رو سرت آورد به زمین گرم بشینه !
زمین گرم ؟ احیانا منظورش به ماشین های رنگارنگ و دوست دخترای یکی از یکی بهتر یا پول های روی پارو رفته ش نبود ، شاید هم این همه عزیز بودنش برای پدرم ….
احمد خان عامل بدبختیه دخترش رو می پرستید و اسمش قسم راستش بود !
عامل همه ی این بدبختی ها نور چشم شده بود و من هنوز خار چشم بودم …. شاید ابراهیم نفرینش رو به اشتباه نشانه رفته و من گریبانگیر این بدبختی شدم ! اما جایی که من ایستاده بودم زمین گرم نبود و خوده جهنم بود !
بدنم درد می کرد و تنم گر گرفته بود وسط این زمستون ! زندگی بازیش رو بازم شروع کرده بود .
*
ـ محسن خواهش کردم ازت …
پوف کلافه ای کشید : بابا لامصب وقتی ساعت کار تا ۴ عصره من اضافه کار از قبر بابام دربیارم برای تو ؟ مزخرف نگو جونه آذین …
بیچاره شده بودم و دنبال راه چاره بودم برای فرار کردن از پیرمردی که ندیده ترسیده بودم ازش … باید کمتر جلوی چشم خانواده می بودم . کمتر و کمتر ، محسن نمی فهمید !
ـ این شرکت جایی واسه من نداره واسه دو ساعت اضافه تر موندن ؟
محسن ـ بچه نشو آذین ، اصلا خودت رو دیدی ؟ اینجا استخدام شدنت هم از صدقه سر همون آیدینه اسکله وگرنه که من استخدامت نمی کردم .
آدما چقدر می تونستن ظالم باشن ؟ اندازه ی فرزاد ؟ یا آیدین ؟ یا کِیـ … لبم روگزیدم ،
حتی فکر کردن به اون هم قدغن بود . سعی کردم به روی خودم نیارم و بغضه همیشگی رو قورت دادم : باشه ….
از جا بلند شدم که تند گفت : آذین …
امیدوار نگاهش کردم که گفت : یادته اون شرکته که همین دو هفته ی پیش قراردادش رو ترجمه کردی ؟ همون فرانسویه که تازه یه شعبه زده توی تهران ….
کمی فکر کردم . خیلی وقت بود که حافظه م یاری نمی کرد . محسن کلافه بلند شد و رو
به روم ایستاد : بابا همون که واردات صادرات فرش می کنن به کشورای اروپایی قبلا یه دونه شعبه تو اصفهان داشتن الان اومدن تهران ….
ـ آهان ، همون که خیلی هم قیافه گرفته بود برای رئیس اینجا ؟
ـ آره ، همون …. کادرش کامل نشده بود . دنباله تکمیله کادرن … معرفی کنم می ری ؟ ـ حقوقش خوبه ؟
پوزخند زد : جناب عالی که ماشین زیر پات همه ی دفتر دستکه منو می ارزه چرا از پول حرف می زنی ؟ ـ محسن کافیه …
ـ چی رو کافیه ؟ جفت پا ر*ی*د*ی تو زندگیت کافیه ؟ بابا لامصب چی کم داشتی که زدی بیرون ؟
چونه م به لرزه افتاد . من از قضاوت شدن نفرت داشتم ! فقط به محسن نگاه کردم :
باورم نمی شه از کجا به کجا رسیدی آذین ؟
حق داشت . اگه آذین گذشته بودم با این همه کنایه ای که زده بود می رفتم و برنمی گشتم
، می رفتم و با خودم می گفتم گور بابای کار وقتی تا این حد شخصیتم لگدمال میشه ولی گفتم
: حـ … حقوقش خوبه ؟
مطمعنم محسن حتی نمی تونست حدس بزنه تا چه حد از پوزخندای روی لبش نفرت داشتم و جواب داد : عالیه ، حرف می زنم باهاشون.. ..
بی حرف از اتاقش بیرون رفتم و به در اتاقش تکیه دادم . محسنه لعنتی حتی نمی تونست یک درصد هم احتمال بده که من فقط بین بد و بدتر ، بد رو انتخاب کرده بودم .
سرم درد گرفته بود و صداها به دیواره های مغزم می کوبید:
« بابا ـ از امروز حق نداری با خودت فکر کنی پدری هم داری ….
آیدین ـ خدا لعنتت کنه ، جلوی مژده و خانواده ش سکه ی یه پول شدم…
میعاد ـ گندزدی آذین … گند ….
مادر ـ من اینطوری تربیتت نکرده بودم …
مهتاب ـ دیگه حق نداری با بچه های من در تماس باشی… . »
دستمو روی پیشونیم گذاشتم . سرم داشت می ترکید . کف دستم عرق کرده بود . چقدر از حالی که داشتم بدم می اومد .
ـ حالت خوبه ؟
به سمت میترا برگشتم . من حالم همه چیز بود به جز خوب …. سری تکون دادم و از دفتر بیرون زدم …
*
آخرین تابلو رو هم بین بقیه جا دادم . می خواستم به تابلوی کناری نگاه نکنم . اما شبیه بیماری شده بودم که از غذایی منع می شه ، اما دلش ناخونک زدن می خواد و من نگاهه لعنتیم اصلا منحرف نمی شد و بدتر خیره می شدم به این تک چشم سیاهی که روزگارم رو سیاه رنگ زده بود . حافظه م ایراد پیدا کرده بود اما جذبه ی این نگاه از یادم نمی رفت ، حتی بین این همه هیاهو!
گفته بود دوسم داره ، از جنس همون دوست داشتنایی که کسی بلد نیست ، گفته بود خوب نیست این همه دل بستگی و این که چال روی لپ های من حاله دلش رو خوب می کنه ! واقعا خوب نبود … اما قسمت بدترینه آن ، وابستگی به همین جمله های کم و بیش رمانتیک بود که یکی از اونا برای لبخند تا آخر روزم کافی بود ….
هیچ عشقی شبیه عشق اول نیست و قشنگ تر اینکه همون عشق ، آخرین عشق هم باشه .
قشنگ تر ؟ اینکه بعد از این همه اتفاق هنوز هم انتهایی ترین انتهای ویرونه های دلت و پیریه تو اوج جوونی بازم نگاهت دو دو بزنه برای دیدن کسی که نیست ! به نظرم اصلا قشنگ نیست و فقط یه حماقت جبران ناپذیره و اینکه این حماقت رو دوست داری و به بهای تموم روزای باقی مونده از عمرت تموم میشه!
همونطور ایستادم و به تابلو ها نگاه میکردم به اینکه حماقت که شاخ و دم نداشت ….
صدای دراومد . عقب رو نگاه کردم که سر و کله ی آیدا پیدا شد : سلام علیکم !
هر طور حساب می کردم آخرین باری که آیدا عاقلانه رفتار کرده بود یادم نمی اومد .
نفس عمیقی کشیدم : علیکه سلام ، طویله نیست !
ـ شک دارم خب ، اخه یه گاو داره باهام حرف می زنه !
پوفی کشیدم و به سمت سه پایه م رفتم . گفتم : اون روز که تو عاقل بشی قول می دم تا یه ماه روزه بگیرم ….
ـ گمشو توام ، نه که الان همه ش داری جارو می کنی می خوری ، حداقل می گفتی پولی چیزی می دی بهم اون موقع در راستای انسانیت انگیزه داشتم و قدم برمی داشتم ….
روی صندلی پشت سه پایه نشستم و مشغول خالی کردن رنگ شدم : کاری داشتی ؟ ـ نه بابا ، لباس می خوام خواهره گلم !
ـ تا الان که گاو و گوسفند بهمون نذاشتی …
ـ این ماله قبل لباس خواستنم بود .
ـ من نمی فهمم پس اون همه لباس توی کمد تو دقیقا نقشه چی رو داره ؟
ـ هر لباسی که لباس نمیشه گله من ، از اون لباسای از فرنگ اومده ت می خوام!
قلمو رو برداشتم و داشتم طرح اولیه ی ذهنم رو روی بوم رسم می کردم و گفتم : جاشوکه می دونی بردار ….
به سمت کمد رفت و در رو باز کرد . یکی یکی لباسارو رد می کرد : من نمی فهمم از اون زندگی شاهی که داشتی چی دیگه می خواستی که کاسه کوزه ت رو زدی به هم ؟ بهترین سفرای خارج از کشور ، بهترین لباسای مارک دار و مدل مدل عطر با برندایی که تو خوابم من ندیدم . بگذریم از خونه و ماشین و …
ـ حساب کتاب زندگیم رو تو بهتر از من داری انگار ….
ـ والا همه حسابشو داشتن به جز خودت انگار ، من می گم چشم خوردی به خدا .
پوف بی حوصله ای کشیدم و گفتم : حرف های صد من یه غاز این خاله خان باجی ها رو تو دیگه نزن که اصلا بهت نمیاد…
ـ والا چون هیچ دلیلی برای کارت نمی بینم ناچار این مزخرفات رو قبول می کنم . حالا ولش کن . ببین این خوبه ؟
لباس شب سبز یاقوتی با دنباله ی نسبتا بلندی که دقیقا یادم بود که سوغاته هلند بود رو جلوم گرفت . زهر خندی زدم و سری تکون دادم که گفت : کلا بی حسیا !
جواب ندادم که خودش به حرف اومد : اصلا نمی خوای بدونی مهمونیه چی هست ؟ کجا هست ؟ کی هست ؟ ـ مهمه مگه ؟
ـ والا دوست دوران طفولیت تو داره از فرنگ میاد به نظرت مهم نیست ؟
رنگ آبی آسمونی رو برداشتم و در حال خالی کردن توی ظرف مخصوصش بودم . گفتم
: کدوم دوست ؟ ـ سپهر !
دست نگه داشتم وسرم رو بلند کردم : سپهر ؟
ـ آره ، خبر نداشتی ؟
ـ به نظرت کسی بهم خبرمی ده ؟
ـ چند وقت پیشا زنگ زده بود از سیمین شماره ت رو میخواست ….
ـبابا نمیذاره که سیمین خانوم هیچوقت دختره آبروریزش رو در ملاعام بیاره .
ـ دخترش حقشه ، وجدانا خودت هم نمی دونی چه خریتی کردی …
جواب ندادم . اما دست بردار نبود . انگار اتفاقای زیادی افتاده بود که باز به حرف اومد :
خبر داری برای آبجی جونت داره خواستگار میاد ؟
این بار کنجکاو سرم رو بلند کردم و زل زدم به آیدای کلا بیخیال تا حدس بزنم راست گفته یا دروغ : شوخی می کنی ؟
اخم کرد : وا مگه به من نمیاد خواستگار بیاد برام ؟ ـ کی هست ؟
ـ نمی دونم ، پسره یه تاجر زعفرانه …. از اون مایه دارا . باباش دوسته باباس. اصلا چون مایه دار بودن گفتم به بابا بیاد…
نگران گفتم : آیدا همه چیز پول نیست . می دونی ، مگه نه ؟ ـ والا اگه فرزاد می اومد من بله می دادم ….
کنایه زده بود . دلگیر شدم ، اما نگرانی از آینده ی آیدا دلنگران ترم کرده بود . با وجود چهار سالی که از من بزرگ تر بود واقعا با هم تفاوت داشتیم و موقعه کنار هم بودن من بیشتر شبیه بزرگتر بودم تا آیدایی که تموم دغدغه ش شکستن سر ناخن اشاره ش و نا هماهنگی با ناخنای دیگه ش بود .
چند دقیقه ای می شد که رفته بود و من بابت گندی که نزده بودم بغض کرده بودم .
به جایی از زندگی رسیده بودم که فهمیده بودم هر حرفی لزوما نباید عکس العملی داشتهباشه و همه ی آدما چیزی رو باور میکنند که دلشون بخواد . گفته های من تاثیری روی افکار دیگران نداشت و من روز به روز فقط ناامید تر و خسته تر می شدم . خیلی خسته تر….
حتی نپرسیدم اصلا پسر رو دیده ؟ یا اصلا چه روزی مهمونیه ؟ سپهر حتما تغییر کرده
، بزرگ تر وجا افتاده تر شده …. خود به خود لبخندی زدم ، چقدر دور شده بودم از همبازی دوران بچگیم ! اندازه ی ۷ سال ، حتی قهر بودیم آخرین بار ! … فرزاد لعنتی…
*
ـ من توی رزومه تون مشکلی نمیبینم ، خصوصا که مترجم قرار داد آخرمون با آذر باد شخصه شما بودین و قرار داد رو خود رئیس امضا کردند و خودشون مدرک دکترا دارن و قطعا اگر مشکلی داشت گوشزد می کردن . فقط یک سوال می مونه ….
ـ هستم خدمتتون …
ـ چرا از شرکت قبلی خارج شدین ؟ آقای ایزدی گفتن که خودتون استعفا داده و به این شرکت بابت کار تشریف آوردین .
ـ بله ، خواسته ی خودم بود . تایم کاری کم بود و از طرفی من می خواستم تمام ساعت روزم رو درگیرکنم و از نظر مالی هم در تنگنا هستم .
سری تکون داد و دسته ای از برگه های روی میز رو به دست گرفته و از جا بلند شد .
میزش رو دور زده و روی مبل رو به روی من جا گرفت و برگه ها رو مقابلم روی میز گذاشت : بفرمایید . بند های قرار داد رو بخونین و در صورت تمایل امضاء کنین !
به جلو خم شدم وبرگه ها رو برداشتم ، داشتن محسن هم توی این اوضاعه بی کس و کاری نعمتی بود . محسن ایزدی که حکم پارتی استخدام منو توی این شرکت داشت . به امید اینکه ساعتای کمتری رو توی اون خونه ی کذایی بگذرونم فرم ها رو بعد از مطالعه پر کردم و وقتی به قسمت تاهل رسیدم دو دل بودم بین انتخاب متاهل یا مجرد بودنم و حقیقتا وضعیتم واقعا مشخص نبود و بند سومی تحت عنوان رها شده یا مورد ظلم قرار گرفته شده وجود نداشت و من برای جلوگیری از اتفاقات احتمالیه بعد ، مربع تو خالی رو به روی متاهل رو تیک زدم ! من متاهل بودم ….
برگه ها رو جلوی مرد گرفتم و بعد از خوندن ابرویی بالا انداخت و گفت : شما ۲۵ سالتونه و متاهل هستین !
ـ کجاش عجیبه ؟
ـ عجیب نیست ، ولی زوده …
ادامه ی جمله ش رو نشنیدم ، هنوز لب هاش تکون می خورد و این مرد خبر نداشت از ۱۸ سالگی که من هم بزرگ شدم ، هم پیر شدم و هم شکستم ! مگه بزرگ شدن هم زود یا دیر بودن داشت ؟ یا مگه بزرگ شدن بسته به روز ها یا سال هایی بود که می گذروندیم ؟

*
کیفم رو گشتم . کلید لعنتی انگار انتهای چاه رفته بود که بعد از کلی تقلا پیداش کردم .
داخل قفل انداختم و در ورودی رو باز کردم . وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم .
نگاهی به ساختمون انداختم . چراغ ها خاموش بود و این به این معنی بود که کسی خونه نیست …. حتما باز مهتاب دور همی گرفته یا حتما لاله بیخودی جشن به پا کرده و یا آیدین
خانواده رو خونه ی خودش برده … چه اهمیتی داشت وقتی من از دایره خانواده خط خورده بودم ؟
انگار هنوز به نادیده شدن عادت نکردم . سرد بود چقدر هوا !!! …. به سمت اتاقکم می رفتم که کسی به در کوبید . بی تفاوت به سمت در رفتم و اونو باز کردم : بفـ …
چشمام گشاد شد و تعجب کردم . یقینا اینجا انگلیس نبود و ده سال قبل هم نبود که حالا سپهر رو به روی من ایستاده بود . لبخند زد : سلام ، مهمون نمی خوای ؟
درشت تر شده بود و جذاب تر، خصوصا با کت و شلوار اسپرت کرم رنگی که پوشیده بود ، واقعا جلب توجه می کرد . بفرمایید گفتنم توی دهنم ماسیده بود و پلک زدم .
ـ سپهر ؟
ـ می خوای تا صبح اینجا نگه داری منو ؟
همونطور متعجب در رو باز کردم و کنار رفتم . داخل اومد . نگاهی سر سری به حیاط انداخت و به سمت ساختمون راه افتاد که تند گفتم : از اون طرف نه …
به سمتم برگشت . پر استرس اتاقک گوشه ی حیاط رو نشونش دادم : اونجا … بریم اونجا

ـ عه ، آقا ابراهیم و زنش مگه نیستن ؟ ـ اونجا خیلی وقته که ماله من شده !
اخم کوچیکی کرد ، اما سری تکون داده و به سمت اتاقک راه افتاد ، به دنبالش راه افتادم که ویبره ی تلفنم از داخل جیبم رو حس کردم . دست بردم و اون رو بیرون آوردم . با دیدن پیامکی که با شماره ی فرزاد روی صفحه م اومده بود ته دلم خالی شد . فرزاد کم کسی نبود
… پیام رو باز کردم:
) دست از پا خطا کرده باشی ، جهنم به پا می کنم به جونه خودت . (
به جونه خودم قسم خورده بود ، معلوم بود دروغ نمی گفت . به در حیاط نگاه کردم ، این
بار کلاغ ها زودتر از همیشه خبرا رو براش برده بودن . آب دهنم رو قورت دادم و به سمت اتاقک به راه افتادم . سپهر چند دقیقه ای می شد که وارد اونجا شده بود .
وارد شدم و سپهر رو دیدم . وسط اتاق ایستاده بود و با همون ذوق سابق به تابلوهام چشم دوخته بود : هنوزم استادی …
لبخند زدم : چرا نمی شینی ؟ ـ چقدر نقلی و قشنگ …. بی شک سپهر از همه چیز خبر داشت ، چقدر خوب که بلد بود به روم نیاره و من حجماین همه خجالتم رو می تونستم جایی توی وجودم پنهون کنم . به سمت آشپزخونه به راه افتادم و پرسیدم : چای ، نسکافه ؟ ـ آب !
لبخند زدم و از یخچال کوچک گوشه ی اتاق بطری آب رو بیرون آورده و همراه لیوان
به سمتش بردم و مقابلش روی دو زانو نشستم که نگاهش یه تابلو رو نشونه رفت : چقدر طبیعی …
نگاهش رو تعقیب کردم . به سمت چشمی که طراحی کرده بودم ختم شد . من این چشم رو از نزدیک دیده بودم ، مگه می شد که طبیعی نباشه ؟ لبخند بیخودی زدم و باز به سمتش برگشتم : مگه مهمونی نداشتی ؟ برگزار نشد ؟
خندید : چرا ، الانم در حال برگزاریه … یه جورایی پیچوندم !
جا خورده و با چشمای گشاد شده گفتم : پیچوندی ؟ ـ بعله ، خانواده ی محترم جناب عالی هم حضور دارن .
ـ و… ولی ، یعنی چی ؟ پس اینجا چیکار داری ؟
به چشمام خیره شد و جواب داد : گفتم خانواده ت اونجا بودن ، تو که نبودی ! بودی ؟ ـ سپهر …
ـ گشنمه ، جماعتی رو کاشتم اومدم اینجا تحویل نمی گیری ؟ پراسترس گفتم : او .. اونا ، می دونن اینجایی ؟ ـ هیشکی نمی دونه !
مات زده چیزی نگفتم که لبخند تلخی زد : قبله اینکه بیان ، میرم !
حرفم رو نگفته فهمیده بود . این بار من تلخ خند زدم و از جا بلند شدم : خب چی میخوری ؟ نیمرو ، املت ، تمام رو ، پخته ؟؟؟
خندید : همین مشنگ بازیته که منو کشونده اینجا !
چشمک زدم : از خونه ی خودتون ؟
باز زل زد به من و جواب داد : نه ، از اون سره دنیا !
لبخند روی لبام ماسید که خودش بحث رو عوض کرد : دلم نیمرو می خواد با خیارشور ، داری ؟
ـ آره ، پنج مین دیگه آماده می شه .
به آشپزخونه رفتم ، نمی خواستم به حرفی که زده بود فکر کنم و بها بدم … تمام مدت من شام درست می کردم و سپهر نقاشی هام رو بالا و پایین می کرد . در آخر با کمکش سفره انداختم . هر دو روبه روی هم نشستیم که به حرف اومد : این نیمرو خوردن داره !
ـ چرا ؟ شکلش قشنگه ؟
ـ شکله آشپزش قشنگ تره … نه از اون لحاظ …
ـ پس چی ؟ ـ تو درستش کردی !
ـ بدذات…
خندید ـ خرگوشی !
یادش بود . اخم کردم : دندونام خوشگله …
ـ قبلا که نبود .
با چشمای اشکی نگاش کردم : دلخور رفتی !
ـ الانم دلخور برگشتم ، معلوم نیست ؟
ـ می دونی چی شده و خودت رو به ندونستن می زنی …
ـ فقط به روت نمیارم !
اشک هام روون شد. یه روز بی دغدغه و اشک انگار برای من حروم شده بود . سپهر هنوز نگام می کرد : شام می دی بخورم یا زهر ؟ اشک هام رو پاک کردم : ببخشید !
ولی انگار زهرش شده بود .
ـ چرا گند زدی ؟ چرا اسمت نقله مجلسه ؟ به ریخته خودت نگاه کردی ؟ چرا بابات می گه دو تا بچه بیشتر نداره وقتی که تو نور چشمی بودی ؟ چیکار کردی تو ؟ آذین آدمه هوس نبود ، آذین دختره این بحثا که الان هست نبود . بود ؟ چرا مادره من می گه نباید اسمی از تو ببریم ؟ اصلا فرزاد چطور دووم آورده سرت رو نذاشته رو سینه ت ؟
تک تک کلمه ها حکم مرگ داشت . نفسم رو به تنگی می رفت . عصبی از جا بلند شدم و جیغ زدم : دروغه ، دروغه لعنتی … تو چرا ؟ چرا باور کردی ؟
تیکه نونه دستش رو روی سفره انداخت و با عصبانیتی بیشتر از من از جا بلند شد و صداش رو بلند تر از من به رخه من کشید:
ـ دروغه ؟ آره ؟ چرا رفتی با اون الدنگ ؟ اون کی بوده که نصفه شب توی بیمارستان
برده تو رو ؟ اصلا توی لعنتی اون شب بیرون چه غلطی می کردی وقتی آمین و فرزاد در به در دنباله تو بودن ؟ ـ دروغه …
ـ آخه تو و مواد کجا ؟ هان ؟ انقدر عوضی شدی آذین ؟ نمی فهمم که مخدر به تو چه ربطی داره لعنتی ؟ از کجا به کجا رسیدی تو ؟ تا ته توی لجن رفتی احمق ….
ـ من اعتیاد ندارم ، بسه …
ضجه زدم و با التماس خواهش کردم : بس کن سپهر ، تو رو خدا بس کن … توام باور کردی ؟
ـ وقتی که اون بی پدر خودش اومده میگه آذین با من بوده ، باور نکنم ؟ فیلما و عکسا چی میگه ؟ اصلا نتیجه ی آزمایشت چی ؟ ـ خاله مهتاب اینارو گفته ، آره ؟ ـ دروغه ؟ اینا وجود نداشته ؟ ـ فرزاد نشونشون داده …
ـ آهان ، نباید نشون می داده ؟
ـ منظورم این نبود کثافت ، من میگم هیچ غلطی نکردم…
ـ من دوستت داشتم لعنتی …
ـ نداری … هیچوقت نداشتی ، دروغ نگو بهم ، اگه داشتی فکر نمی کردی حتی یک درصد که من از این گه ها بخورم ، برو بیرون از اینجا …
ـ آذیـ..
ـ بیرون ، فقط برو بیرون !
عصبی بیرون رفت و در رو به هم کوبید . تکیه به دیوار سُر خوردم و روی زمین
نشستم . با صدای بلند گریه کردم ، فکر می کردم حداقل سپهر حرف اونا رو باور نمی کنه .
نگام به شام دست نخورده روی سفره ی پهن شده ی وسط اتاق بود و ذهنم رفت کنار ۱۸
سالگی ، سپهره ۲۲ ساله از من خواسته بود منتظر بمونم . این همه زود خاطر خواه داشتن برای منه ۱۸ ساله خیلی زود بود .
« ـ می مونی تا بیام ؟ بهش بگو نه … زوده هنوز برات .
ـ دیر یا زود اتفاق می افته ، این نه… یکی دیگه ، چه فرقی می کنه ؟ …
ـ می فهمی عشق یعنی چی اصلا ؟ ـ فقط مراقب خودت باش … » از من بابت فرزاد دلخور شده بود و من دلخور شده بودم از اون ، عشق یعنی چی اصلا؟ من از عشق هیچ تصوری نداشتم اما حال و هوای خودم و دلم پر بود از کسی که حس می کردم فقط به من تعلق داره . پر بودم از کسی که وقتی پدر و مادرم از هم جدا شده بودن تنها کسی بود که داشتم … حسه قشنگی بود همون دوره ی کوتاه مدت ، همون لحظه هایی که دعا می کردم ثانیه ها کشدار بگذره تا بیشتر بمونم …. و من به خودم یه معذرت خواهی بدهکارم بابت باور کردن جمله های یک نفر و بعد گند زدن به زندگیم از رفتنش و با فرزاد موندنم!
اما واقعا تلاش بیهوده ای میشه فراموش کردن آدمی که افکار و خاطره ها و حس های
فراموش نشدنی از خودش به جا گذاشته و من تموم چند سال اخیر عمرم رو تلاش بیهوده ای کردم . بازم ویبره ی گوشی رو حس کردم . چند باری هم وسط بحثم با سپهر زنگ خورده بود و جواب نداده بودم . بی رمق از جیبم بیرون اوردم و به صفحه ش نگاه کردم . بازم فرزاد بود :
) اون گوشیه بی صاحابت رو بردار تا سگ نشدم ( جواب ندادم و گوشی رو گوشه ی اتاق انداختم و کج کف زمین مچاله شدم . اشک هام از شقیقه م سر می خورد و سهم تیکه فرشه مونده از ابراهیم و زنش بلقیس می شد !
*
پرونده ها رو مرتب کردم . سه قرار دادی که این هفته قرار بود بسته شه بین شرکت
مرکزی توی فرانسه و شرکت آذر باد رو ترجمه کرده بودم . کمی کسل و خواب آلود بودم و دعا می کردم که باز محتاج فرزاد نشم و خودم هم باور نداشتم که دعام مستجاب بشه و من حساب و کتاب ریز فحش هایی که به فرزاد نثار کرده بودم رو از دست داده بودم .
دستم رو پشت گردنم کشیدم . من از این خماریه وقت و بی وقت نفرت داشتم . از اتاق بیرون رفتم و برای رفع این کسالت دلم چای می خواست . امید واهی می دادم به خودم که من اونقدری اعتیاد ندارم که اوضاع بدتر شه و این در حالی بود که لرزش خفیف دست هام شروع شده بود . فقط ۲۴ ساعت بود که مصرف نکرده بودم !
به آشپزخونه رفتم و دنبال چایساز می گشتم . اینم خودش نوعی اعتیاد بود . پیداش کردم . با ماگ صورتی رنگی که از اتاقم آورده بودم به سمتش رفتم و ماگم رو زیرش گرفتم .
دکمه ش رو فشار ملایمی دادم و چای سرریز شد به سمت ماگم و ذهنه من هم به سمت گفته ی آیدا رفت :
« سپهره خل و چل همینطوری گذاشت رفت . آخ اگه بودی می دیدی که خاله کارد می زدی خونش نمی اومد … احمقه بیشور رفت و تا اخر شبم نیومد ، می گم نکنه اونجا پسره عقلش رو جا گذاشته …. »
احساس سوختگی کردم و تند دستم رو کشیدم . چای داغ توی لیوان سَر رفته بود و روی دستم راه گرفت و پوستم رو قرمز کرده بود . منه کودن نفهمیده بودم … چند قدمی تند به عقب برداشتم که به کسی خوردم و لیوان دستش برعکس شد و روی لباسش ریخت . از شانس مزخرفی که داشتم اون بنده ی خدا رو هم سوزوندم . هول زده با سر انگشتام پیراهنش رو از بدنش فاصله دادم و همونطور که فوت می کردم می گفتم : بـ.. ببخشید ….
وای خدا … چیکار کردم … تورو خدا ببخشید ، سوخته …. معذ…
ـ خیله خب توام بابا ، نمردم که … زنده م هنوز …
به خودم اومده و دستم رو کشیدم و صاف ایستادم . لب پایینم رو گاز زدم : فکر کنم دست خودتم سوخت … قرمز شده…
تازه متوجه دستم شدم و اون رو بالا گرفته و متاسف سری تکون دادم : آره ، سوخته ..
ـ حواست کجاست دختر ؟ کم مونده بود شرکت رو به آتیش بکشی …
سرم رو بلند کرده و برای بار اول نگاش کردم . قد بلند و چهار شانه ، پوست گندمی و چشم های مشکی با مژه های بلند …. چشم های جذابی داشت ! سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم : یه لحظه حواسم پرت شد .
ـ چند دقیقه ای هست که اومدم ، کلا حواست پرت بود .
ـ معذرت می خوام ….
نگاه دقیقی به دست هام کرد : فکر می کنم خیلی سوخته ، دستات می لرزن .
ـ هان ؟ نـ … نه ، بازم معذرت می خوام …
جاروی دست بلند گوشه ی آشپزخونه رو برداشتم و شروع کردم به جارو زدن ، لرزیدن دست های من اصلا به سوختن ربطی نداشت و خودم خیلی خوب دلیلش رو می دونستم .
مرد هم روی پاهاش نشست و تیکه های درشت ماگ من و لیوان خودش رو با دست بلند کرد و به سمت سطل زباله رفت و اون هارو همونجا تخلیه کرد و به سمت من که در حال جمع کردن آشغالای جمع شده با خاک انداز بودم برگشت .
ـ تو کدوم بخش کار می کنی ؟
کارم تموم شد و صاف ایستادم . جارو رو همون جای اولش قرار دادم و کمی خشن گفتم
: چه فرقی می کنه ؟
انگار نباید به هیچ مردی روی خوش نشون داد و من چقدر زخم خورده بودم از این نامردهای مرد مانند ! خصوصا که خوشم نمی اومد از این مفرد صدا زدن و خودمونی حرف زدنش …. ابروهاش رو بالا داد . انگار حساب کار دستش اومده بود که بی حرف بیرون رفتنم رو نگاه کرد .
پشت میز نشستم . نمی دونم دقیقا چقدرگذشته بود . اما گر گرفته بودم . پیشونیم رو قطره های عرق گرفته بود . چهله ی زمستون و این همه ناخوشی از گرما طبیعی نبود که مینو همکار و هم اتاقیم متعجب نگام کرد : تب داری دختر ؟
من اما فقط سرم رو به سمت بالا تکون دادم و جوابی ندادم . نیم ساعت مونده بود به تعطیلی شرکت و من دلم همون ماده ی شبیه پودر رو می خواست که یک سالی بود مبتلاش بودم و ابلهانه به بقیه می گفتم حقیقت نداره … اما واقعا دروغ بود و من کجا و مواد کجا …
نیم ساعت به هر جون کندنی گذشت و من بی حال از جا بلند شده و از شرکت بیرون زدم .
بیخیال نگاه های همون مرد زیادی خودمونی توی آشپزخونه که حالا روبه روی در خروجی شرکت به ماشین سیاه رنگ مدل بالاش تکیه داده و منتظر کسی بود ، شدم .
از امتداد خیابون شروع کردم به راه رفتن و صدای زنگ تلفنم باعث شد اون رو بردارم
: الو..
ـ ای جوووونم ، خماری تو که باز…
با اخم به سمت دیگه ی خیابون نگاه کردم و من تا سر حد مرگ از این کلاغ های نکبت نفرت داشتم .
ـ آ… آره . درست رسیده خبرا.
ـ مگه من مُردم خانومم ؟ پاشو بیا اینوری … میگم سوارت کنن …
پوزخند صداداری زدم : خوش غیرت شدی…
مسخره کردنم رو فهمیده بود از تیکه ای که انداخته بودم .
ـ نه عزیزه من ، خبر دارن اگه کج پا بذارن پاشون رو قلم می کنم . مثل تو که خبر داری

ـ خدا لعنتت کنه…
صدای قهقهه ش رو شنیدم : خب حالا . فعلا بیا ، بعدا خدا منو لعنت میکنه …
پلک هام رو بستم و خوشم نمی اومد از قطره اشکی که از گوشه ی چشمم راه گرفته بود . تلفن رو قطع کرده و دستم رو به دیوار تکیه دادم برای نیفتادنم . صدای بوق ماشینی رو شنیدم و به کنار خیابان نگاه کردم . این بار مامورش رو عوض کرده بود . بی تفاوت در عقب رو باز کرده و نشستم . راننده هم کارش رو خوب بلد بود و پیدا بود فرزاد حسابی گوشزد کرده که دست از پا خطا نکنه که بی حرف راه افتاد .
رو به روی همون ویلای لعنتی که برای من کم از کلبه ی وحشت نداشت ، پارک کرد و من هم بی توجه به راننده پیاده شده و جلو رفتم . دستم رو روی زنگ گذاشتم . صداش رو شنیدم : به به ، خانوم خانومای عَمَلی … حال و احوال ؟ ـ خوب نیستم . بیار برام اون لعنتی رو …
ـ بیا داخل …
ـ نمی خوام بیام تو …
ـ تو که نمی خوای منعه دیدن آمین تا دو ماه دیگه تمدید بشه …
بغض کرده خیره شدم به چشمی آیفونی که فرزاد از داخل اون به من نگاه می کرد و
برای خودش می برید و می دوخت و من باید به اجبار تنم می کردم . صدای تیک باز شدن در رو شنیدم و بعد به ناچار در رو هل داده و داخل رفتم .
هنوزم به شکل گذشته بود و خیلی وقت بود که به اونجا سر نزده بودم . روی صندلی چوبی داخل آلاچیق نشستم که فرزاد شیک و تمیز با لباس های خونگی یک دست سفید وارد شد . حتی با اون همه جذابیت ظاهری هم نمی شد و نمی تونستم کمی از نفرته خونه کرده توی دلم از اونو کم کنم !
مقابلم ایستاد و با لبخند همیشگیش نگام کرد : سلام عزیزم….
چقدر جمله های محبت آمیز شنیدن از دهن فرزاد برای من نفرت انگیز بود و اینو خودش هم به خوبی می دونست : زبونت رو جای مواد خوردی ؟
جوابش رو ندادم که روی صندلی مقابلم نشست و پا روی پای دیگه ش گذاشت و ریز بین نگام کرد : روزه ی سکوت گرفتی ؟ ـ می خوام برم …
ـ می ری ، دیر نمیشه ، چه خبر ؟ ـ خبری ندارم …
ـ توی شرکت جدید استخدام شدی ! اونم از نوعه فرانسویش ، با بزرگا می پری …
بی حوصله با چشمای خمار گفتم : خودت که خبر ها رو از حفظی.. .
اخم کرد از حاضر جوابیم و نیم تنه ش رو جلو کشید و آرنج هاش رو روی زانوهاش
گذاشته و به من زل زد : یه بار دیگه اون الدنگ رو ببینم که میاد خونه ت اونم وقتی تنهایی از مو آویزونت می کنم ، خبره مرگه همون الدنگ رو هم برات میارم …
متعجب پرسیدم : کی رو می گی ؟
تک خنده ای کرد و صاف نشست : تو خیلی پرت تر از این حرف هایی و گاهی از خودم متنفر می شم بابت کاری که باهات کردم …
عمیق نگاش کردم : منم ازت متنفرم !
لبخند کج و بی تفاوتی زد . شونه بالا انداخت : مهم نیست ، مهم اینه من خوشم میاد ازت
.
بسته ی سفید رنگ چند گرمی رو روی میز پرت کرد : بلبل زبونی نکن که جیره ت قطع نشه ، خوشم نمیاد زبونت دراز باشه برام ، خب ؟
بسته رو برداشته و از جا بلند شدم . نگاهی حسرت بار به ساختمانی که با سنگ های مرمرین قهوه ای رنگ ساخته شده بود انداختم.
دلم لک می زد برای داخل رفتن و دیدنش ! اما ممنوع ملاقات بودم و من با خودم هرطور حساب می کردم نفرت انگیر تر از فرزاد روی زمین وجود نداشت . رد نگام رو گرفت و از جاش بلند شد . جلو اومد و یه قدمیم ایستاد زل زد به چشمام و خم شد . صورتش دقیقا جلوی صورتم با چند سانت فاصله توقف کرد و با لذت گفت : با اینکه از بین رفتی ولی چشمات غوغا می کنه !
دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار اما فرزاد اشک های جمع شده توی چشمم رو نبینه !
فرزاد چشمای به نم نشسته از اشکم رو دوس داشت و من اینو نمی خواستم اما فقط خیره بودم به چشم های آبی رنگ غلیظی که جدیدا باعث شده بود حتی از رنگ آبی آسمون هم بدم بیاد
!
صاف ایستاد و سرم رو با دستاش قاب گرفت و همونطور خیره گفت : معتاد بودنتم جذابه برام …
اخم کردم ، جلو اومد و بی مقدمه و یهویی لباش رو روی لبام گذاشت و با ولع شروع کرد به بوسیدن … خواستم عقب برم اما محکم با دستاش صورتم رو قاب گرفته بود . قطره ی اشکم ریخت و با مشت به سینه ی فوق عضلانیش کوبیدم که آخرش راضی شد و دل کند
… تند عقب رفتم و با گریه گفتم : من برنمی گردم ، هیچوقت ….
بی خیال دستاش رو توی جیب های شلوارش گذاشت و گفت : اتاقت دست نخورده مونده
، برگشتنت نزدیکه !
هشدار داده بود ، فرزاد هنوز از خواستگار جدید خبر نداشت ، اگر خبر دار می شد دودمان آیدین رو به باد می داد ، فرزاد عاشق بود ؟!؟!؟!
*
ـ اینو بگیر ….
آیدا لب و لوچه ش رو کج کرد و با غیظ گفت : آخه الان کی دیگه برای خواستگاریش کت و دامن می پوشه ؟ حالا کت و شلوار بود باز یه چیزی …
کلافه باز تا کمر درون کمد خم شدم و این بار کت و شلوار خوش دوختی که از خیاط مخصوصی از طریق سایت سفارش داده بودم بیرون کشیدم و جلوش گرفتم : خوبه ؟ ـ عالیه دختر ، مشکیه چرا ؟
ـ اوهَه …. آیدا کلافه شدم از دستت ، خواستگاریه نمی خوای همون موقع اماده شی بری خونه بخت که … ببر یکی رو …
ـ والا اگه ببرنم همین امشب می رم تازه شبه و اینا و اونا و ….
چهره ی موذی به خودش گرفت .
اخم کردم : مرض ، بزرگ شو یه کم …
ـ والا …. مارو که مثل بعضیا خر گاز نگرفته دست رد به سینه ی این بندگان خدا بزنیم
.
ـ بندگانه خدا یا چشم رنگیای اخرین مدلی که به شدت با سلیقه ت جوره ؟ که تهش به آخرشب و اینا و اونا فکر کنی ؟!؟!
ـ فرق نداره …
چشمک زد : به چشم برادری منتها نا برادری هم که باشه یه نظر حلاله !
ـ آیدا تو اصلا پسره رو می شناسی ؟
از جا بلند شد و کت و شلوار به بغل به منی که نشسته بودم نگاه کرد : چی رو بشناسم ؟ خوشگل نیست که هست ، مایه دار نیست که هست ، از همه ی اینا مهم تر با شخصیته . تو فکر کن یه درصد یه همچین موردی گذشته ی پاکی داشته باشه . این جور آدما خودشون هم بخوان پاک باشن مگسای اطراف نمی ذارن بنابراین من توقع ندارم با این شرایطی که داره گذشته ی پاکی داشته باشه ، یارو یه مرد جذابه و واقعا به چشم میاد ، قدیسه یا کشیشه برتر نیست که ! گذشته ش ماله خودش از الان به بعدش ماله من …. دیگه مشکل کجاس ؟ هوم ؟ بی فایده بود بحث کردن با کله شقی مثل آیدا ، انگار این بار حسابی گلوش گیر کرده بود به دیوار پشت سرم تکیه دادم : حالا مگه چی داره که انقدر جون میدی براش ؟
آیدا با هیجان جلو اومد و گفت : به خدا نمی دونی چطور لاله انگشت به دهن مونده بود .
اصلا باورش نمیشد که می گفتم اومده خواستگاریه من … حالا لاله به درک به خدا اگه مژده زنه آیدین رو میدیدی ، شوهر نداشت همون شب وا می داد به یارو ….
پوف بی حوصله ای کشیدم و گفتم : خود دانی …. کِی میان خواستگاری ؟ ـ فردا شب ….
سری تکون دادم .
*
برگه ها رو محکم تر بغل گرفتم . پیاده روی رو دوست داشتم . قدم … قدم … من حتی
از اون ماشین آخرین مدل زرشکی رنگی که هدیه ی اخرین تولدم بود هم متنفر بودم . پاهام رو در برابر با اون خیلی بیشتر دوست داشتم .
نسیم ملایمی می اومد و من از کنار مردم می گذشتم …. به پیاده رفتن و توی پیاده رو
: رفتن علاقه نداشتم و فقط یک جمله آرومم می کرد
« ببین مهم نیست توی خیابون های پاریس کنار برجش قدم بزنی یا یکی از شهرهای گل توی هلند یا حتی بی بضاعت ترین محله ی یه روستا توی آفریقا یا همین خیابونه معمولی
توی یکی از قسمت های معمولی تره تهران ، منتها اون روستای توی آفریقا یا معمولی ترین جاها بهشت می شه وقتی اونی که باید باشه ، باشه …. ولی اگه دلیل بودنهات نباشه ، همه ی بودنت توی پاریس و هلند و کوفت و زهره مار هم می ره زیر سوال …. میفهمی که چی می گم ، ها ؟ پس همیشه باش … »
من همیشه بودم ، همیشه ی همیشه ، حتی الان که اون نبود . حتی حالا که توی این پیاده رو قدم می زدم و اون نبود ، بودنم برای خودم زیر سوال رفته بود ! چقدر مردها گاهی نامرد میشدن در عین مرد بودن !
وارد شرکت عظیم آریان شدم . با تعجب به سالن خلوت ورودی نگاه کردم . به جز
نگهبان کسی نبود . جایی که همیشه پر بود از کارمندای ایرانی و فرانسوی … به سمت نگهبان رفتم : آقای عزتی ، بقیه کجان ؟ ـ والا خانوم جان طوفان اومده..
ـ چی ؟
ـ برین سالن اجتماعات ، همه اونجان …
سری تکون داده و به سمت جایی که گفته بود حرکت کردم . در رو هل داده و وارد شدم . همه سرپا ایستاده و از کسی هیچ صدایی در نمی اومد و به طرز باور نکردنی همه نفس هاشون رو توی سینه حبس کرده بودن . کمی جمعیت رو کنار زدم و به مرکز رسیدم .
مردی که پشت به من ایستاده بود و عربده می کشید . گوش هاش سرخ شده بودن و خط و نشون می کشید به زبان فرانسوی !
« یه مشت ابله اینجا جمع شدین ، چه غلطی می کنین ؟ چرا باید قرار داده جدیدم دو درصد کمتر از سود پیش بینی شده برای من سود داشته باشه ؟ من این دو درصد رو از حلقومتون می کشم بیرون … اینجا زنگ تفریح نیست ، فقط کاره و کاره …. »
مردی که کنارش بود سعی داشت اونو آروم کنه اما با عصبانیت به عقب برگشت و دور زد . دقیقا مقابل من ایستاد ، گفته هاش توی دهنش ماسید . با چشمای خیره من رو برانداز می کرد . این سکوت یهویی باعث هیاهوی سالن شد و اما من … معلق بودم ، بینه خودم ، خاطره ها و همین چند دقیقه ی پیش توی پیاده رو ….
نفسم رو به تنگ شدن می رفت . چرا حالا ؟ چرا اینجا ؟ اصلا چرا اون ؟ دلم ضعف
رفت برای چند تار موی جو گندمی کنار شقیقه ش ، چقدر جا افتاده تر شده بود ، چقدر سرخ شده و عصبی و خشن تر ! دستم رو روی سینه م گرفتم و به سرفه افتادم .
خیلی وقت بود این حمله ها گریبانگیرم نمی شد و این مواد لعنتی ریه هام رو داغونکرده بود . چند باری پلک زد حس می کرد اشتباه شده . حس می کرد این دخترکه از ریخت افتاده همون آذینه بهِ آذینه ، ریزه به قوله خودش نیست ! اصلا امکان نداشت این مردکه بی خیال و عصبانی همون کسی باشه که نباید باشه !
چقدر حلقه ی شالم دور گردنم شبیه طناب دار بود که به سرفه افتادم و با زانو زمین خوردم ! اما اگه این مرد همون نیست چرا هول شد ؟ چرا با عجله جلو اومد و دقیقا روبه روی من زانو زد ؟ بازوهام رو بین دست هاش گرفت و با رنگی پریده که زمین تا آسمون با سرخی چند دقیقه ی پیشش فرق داشت نگام کرد : خانوم… خانوم حالت خوبه ؟ خانوم ؟ به من گفته بود خانوم و من قلبم ترک برداشت … دقیقا صدایی مثل صدای شکستن شیشه … اما قلب من بار اولش نبود که می شکست … اون باور نکرده بود که من همون آذینم ! چشمام تار شد و من دلم می خواست این خانومی که اون گفته بود هیچوقت دوباره چشم باز نکنه ….
چشم هام بسته شدو من دیگه چیزی نفهمیدم . صدای کسی رو شنیدم اولش نامفهوم و بعد انگار هوشیاریم سر جاش اومد :
ـ آذین ؟؟؟ مـ … منظورم اینه خانومه بیات ؟ …. مُسلمی لطفا برگه ی گزینش روعکس بگیر و برام بفرست . آره ، اینترنت دارم . فقط یه چیزی … میگم ینی … خب شماره ای دوستی آشنایی یا … یا همسرش ….
پلک زدم . سرم درد می کرد و بی حال به سمت پنجره نگاه کردم . پشتش به من بود با
تلفن حرف میزد . حتی تلفظ کردن ) همسرش ( هم براش سخت بود . کیهان هنوزم باور نکرده بود که من آذینم ….
تلفنش رو قطع کرد و داخل جیبش گذاشت مثل همه ی اون روزها که وقتی کلافه می شدپشت گردنش رو دست می کشید بازم گردنش رو لمس کرد و تو فکر بود . صدای دینگ دینگ زنگ تلگرامش رو شنیدم و تند تلفنش رو بیرون کشید و به صفحه ی گوشی زل شد .
کیهان هنوز هم برای من جذاب بود . خصوصا با لباس هایی که جذاب ترش کرده بود .
شلوار اسپرت کتان سیاه رنگ و کت اسپرت زرشکی … شیک و ساده … حتی شیک تر از
قبل به واسطه ی اندام ورزیده تر شده ش … سرفه کردم که تند به سمتم برگشت . هنوز شوکه بود و زل زده بود به من ….
اشک های جمع شده توی کاسه ی چشمم اجازه نمی داد چهره ش رو واضح ببینم ، این لعنتی های وقت نشناس …. قطره اشکم که از شقیقه ام لیز خورد به خودش اومد انگار که به سمت تختم قدم برداشت و کنار تخت ایستاد .
ـ حا … حالت خوبه ؟
پوزخند زدم . قرار بود بهتر باشم ؟ مسخره تر از این سوال نبود ؟ منتظر جواب بود که ملحفه رو با دست روی سرم کشیدم . باید عاقل می بودم . دست خودم نبود و دلم اندازه ی همه ی عذاب هایی که کشیده بودم پرُ بود . اونقدری عقده ی تلنبار شده داشتم که کمترین نتیجه ش جواب ندادن به کیهان باشه !
نه من اون دخترک ساده دل چند سال پیش بودم و نه اون همون پسرک عاشق پیشه با
زمزمه های عاشقانه ترکُنش بود . من با دیدنش دووم نمی آوردم . حالا همه چیز فرق کرده بود و بین من و اون دنیاها فاصله بود …
صدای بم و جذابش رو شنیدم : آذین حرف بزن …
جوابی ندادم که خودش به حرف اومد : هیچ شماره ای توی تلفنت نبود . حتی توی رزومه ت ، نتونستم شماره ی شوهرت رو پیدا کنم !
حتی با گذشت ۷ سال هنوز هم می تونستم لحن دلخورش رو درک کنم . عمدا گفته بود تا
بفهمم که خبر داره من متاهل هستم و قشنگ رزومه ی کاریم رو زیر و رو کرده . اما باز جوابی ندادم و خیلی بی ربط با صدایی گرفته گفتم : برو از اینجا …
ـ دکتر گفت تا چند دقیقه ی دیگه سرمت تموم می شه می تونی بری .
ـ تنهام بذار …
ـ آذین …
سکوت جوابش بود و من شنیدم که کلافه پوفی کشید . بین همین کشمکشی که با خودم داشتم صدای کوبیده شدن محکم در رو شنیدم .
قدمایی که پر اضطراب و تند به من نزدیک شد . ملحفه رو پایین کشید . وا رفتم . فرزاد
؟؟؟؟ خسته نمی شد از به پا گذاشتن برای من ؟
یک سمت تخت فرزاد بود و سمت دیگه ی اون کیهان ایستاده بود . بازی سرنوشت انگار
شروع شده بود . من حتی فکرش رو هم نمی کردم که قراره از اون روز به بعد چی به سر من بیاد . کیهان خشک شده و مات برده به فرزاد خیره بود…
فرزاد ـ حالت خوبه ؟ طوریت که نشده ، الوووو …
اخم کردم و بی میل ، فقط برای تظاهر جلوی کیهان سرم رو تکون دادم .
کیهان ـ فرزاد ؟!
فرزاد که خیالش از بابته من راحت شده بود نفس عمیقی کشید و به سمت کیهان نگاه کرد
. با دیدن کیهان ابروهاش بالا پرید : کیهان ؟!
کیهان گیج گفت : تـ … تو اینجا چی کار می کنی ؟
فرزاد پوزخندی زد : من باید بپرسم تو کنار تخت زنه من چیکار می کنی ؟
کیهان خشکش زد . من لب پایینم رو گاز گرفتم . چه گندی بالا اومده بود . با اخم غلیظیبه فرزاد نگاه می کردم که به روی مبارکش نیاورد و با لبخند نگام کرد : باید صبر کنی تا سرمت تموم بشه ، بعد با هم می ریم….
کیهان هنوز بهت زده بود . حالت چهره ش طوری بود که انگار از چیزی سر در نمیاره
… فرزاد ملحفه ای که روم کشیده شده بود رو صاف کرد . ادای مردای عاشق رو در میاورد و من به شدت سعی می کردم به کیهان نگاه نکنم و تنها راهش نگاه کردن به فرزادی بود که همه ی مدته باهم بودنمون یک بار هم این کارهای عاشقانه رو نکرده بود که حالا کمر همت بسته بود تا به کیهان ثابت کنه ما خوشبختیم …
فرزاد از خیلی وقت پیش می دونست همه ی رزومه های کاریم رو به عنوان یک خانوم متاهل پر کردم و برای خودش دور برداشته بود !
من هم ساکت مونده بودم . نمی خواستم کیهان این حجم از بدبختی و بیچاره بودنه من رو ببینه . نمی خواستم باور کنه که با نبودنش ویرون شدم . می خواستم بگم همه چیز خوبه ، بگم که رفتنش چندان هم مخرب نبوده و بگم همونطور که اون خوشبخته منم خوشبختم و چقدر بچه گانه و احمقانه فکر می کردم … ولی بعید می دونستم از حال و روز آشفته م و گونه های بیرون زده و پوسته رو به سبزه رفته م نفهمه که چه خبره ؟!
کیهانه ۷ سال پیش نگفته هام رو خودش می گفت …. امیدوار بودم که همه چیز عوض شده باشه و اون همون کیهان چند سال پیش نباشه …
کیهان آروم تخت رو دور زد و به سمت در اتاق رفت که فرزاد به سمتش برگشت : کجا دوسته عزیز ؟ بعده این همه سال نه حالی نه احوالی می ذاری می ری ؟ کیهان لبخندی زورکی زد : وقت زیاده و بعد میام … حالا خیلی کار دارم …
نیم نگاهی هم به من ننداخت و از در بیرون رفت . تند به فرزاد نگاه کردم : چی می خوای از جونم؟ …
اخم کرد : با پسره مردم این ساعت اومدی بیمارستان پررو هم هستی ؟ به مسخره گفتم : عه ؟ به غیرتت بر خورد ؟
فرزاد ـ ببند دهنت رو سرمت تموم شد . لشَِت رو ببرم خونه تا گند بالا نیاوردی …
اخم کردم : برو گمشو بیرون فرزاد … گمشو بیرون ….
خندید : چیه ؟ باز نرسیده بهت پاچه می گیری سلیطه ؟ به گریه افتادم : خدا لعنتت کنه … برو بیرون از اینجا …
اهمیت نداد که با عصبانیت از جا بلند شدم . سِرم رو از دستم کشیدم که رد خونش روی دستم راه گرفت : عععع …. کله خر داری چه غلطی میکنی تو ؟؟؟
از اتاق بیرون زدم . به سر و صدای پشت سرم اهمیت ندادم و از ساختمون بیمارستان هم بیرون رفتم. مرتیکه مزاحم … آشغاله بیشعور … فحشای ریز و درشت بارش می کردم .
دنبالم دویده بود . دست بلند کردم و جلوی تاکسی زرد رنگی رو گرفتم که مقابلم نگه داشت .
فرزاد کنارم رسید و محکم بازوم رو گرفت . روی صورتم کلماتش رو تف می کرد : می ذارم پا حسابه نئشگیت و اینکه الان مخت تاب برداشته … وگرنه زنده زنده دفنت می کردم غُربتی … منتها منتظر عواقب این جفتک انداختنت باش …
دروغ چرا ؟ ترسیدم ، فرزاد به قدری شیطان بود که باید میترسیدم . خم شد و کرایه ی
رفتن تا خونه رو با راننده حساب کرد . کیفم که دستش بود رو روی سینه م کوبید و عقب ایستاد .
برای پشیمونی دیر بود . بغض کرده بودم . در عقب رو باز کردم و روی صندلی جا
گرفتم . فرزاد در رو به هم کوبید . بد تاوان پس می دادم و خودم این رو به خوبی می دونستم و مثل سگ از این برخوردم با فرزاد پشیمون بودم!
ماشین راه افتاد چند متر جلوتر از پنجره ی ماشین کیهان رو دیدم . کنار ماشین بنز سیاه رنگش ایستاده بود .از پنجره ی ماشین به من خیره بود . فهمیده بود که بینه من و فرزاد کدورت هست و من واقعا توی بدشانسی اوردن حرف نداشتم !
ماشین از کنارش گذشت و من چشم بسته و به تکیه گاه صندلی تکیه دادم …
بدتر از این هم مگه می شد ؟ بعد از ۷ سال دیدن کیهان چه سودی داشت به جز دق دادن لحظه های من ؟ محسن گفته بود موسس این شعبه شرکت توی ایران به تازگی از فرانسه برگشته و این یعنی کیهان ایران نبوده ؟
عصبانی از خودم اخم کردم و به خودم غریدم : به من ربطی نداره بودن یا نبودن کیهانی که تمام مدت بود و یه روز صبح بیدار شدم و دیگه تا ۷ سال خبری از کیهان نبود .

قسمت بعد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن