رمان رسوایی اثر کوثر شاهینی فر

رمان رسوایی اثر کوثر شاهینی فر

نویسنده:کوثر شاهینی فر

قسمتی از رمان:

« ـ و .. ولم کن….
بطری مشروبش رو بی رمق روی عسلی گذاشت . پیراهنی که پاره کرده بود رو کف سالن پرت کرد … شل و وا رفته با چشمای خمار نگام می کرد . هنوز بازوم گیره دستش بود و کش دار گفت : اینو تو گوشت فرو کن ، هیچوقت … هیچوقت ولت نمی کنم ….
بغض خفه م می کرد . فاصله مون رو به هیچ رسوند و نفس عمیقی از بیخ گوشم کشید
… من این حس مالکیت و این حس لذتش رو دوست نداشتم … این برهنگی و نگاه پر از تبش رو هم دوست نداشتم … حرکت دستای داغش رو پوست کمرم … من نه تحریک میشدم و نه لذت می بردم … من فقط عذاب میکشیدم … عذابی که انگاری انتهایی نداشت …
صدای گریه ی بچه می اومد . صدای زوزه ی گرگ ، زوزه ی گرگ یا صدای این مردک بی همه چیز ؟ … صدای قهقهه ی مردکی که کابوس شده بود … خوشم نمی اومد از نفس های تبداری که گردنم رو داغ می کرد و می سوزوند … من چندشم می شد از دست
هاش که روی بدنم رژه می رفت … از لبایی که به جای عشق ازش هوس میبارید …. صدای جیغ بچه بلند تر شده بود …..
نا خودآگاه جلوش با زانو روی زمین خوردم … هنوز بازوم رو چنگ گرفته بود و جیغ کشیدم : بسه … بسه …. »
تند سرجام نشستم . حنجره م می سوخت و تشنه م بود. بدنم خارش گرفته بود و از این دونه های درشت و ریز عرق روی صورتم بیزار بودم . از عوارض خماری بود ؟ خوابم می اومد هنوز … می ترسیدم از خوابیدن … این تشنگی لعنتی هم قوز بالا قوز
شده بود و فاصله سه چهار متری از اینجا تا گوشه ی اتاق برای رسیدن به یخچال کوچیکم خودش تقریبا دور کل دنیا توی یه قرن به حساب می اومد برام ….
بی حال از جا بلند شدم . هنوز از ساختمون اصلی سر و صدا می شنیدم و با همون
بغضی که وقتی از خواب پریدم تو حنجره م جا خوش کرده بود زمزمه کردم : خدا لعنتتون کنه …
گوشه ی لبم رو گاز گرفتم : خدا نکنه … سیمینم اونجاست !!!
به سمت یخچال کوچیکه گوشه ی اتاق رفتم . حوصله ی پیدا کردن لیوان و این جنگولک بازیا رو نداشتم . از همون پارچ ، آب رو سر کشیدم . آب داخلش تموم شد اما تشنگی من رفع نشده بود . من ازخوابی که دیده بودم ترسیده بودم ، گاهی دلم برای خودم می سوخت که حتی توی واقعیت هم اینا رو تجربه کرده بودم . همون گوشه ی اتاق نشستم . گوشه ی همین دخمه ای که برام حکم شده بود تا مرگ باید همین جا باشم ! به لطف سو سوی نور ضعیفه گوشه ی پرده که ماله باغچه ی نه خیلی بزرگ خونه بود می شد ردیف تابلوهای نقاشی شده م رو ببینم که گوشه ی اتاق کنار هم به دیوار تکیه داده بودم . همونا که وقتی کمرم خم می شد زیر بار این همه دردسر ، به کشیدنشون پناه می بردم .
خوشم از اون تک چشم سیاه رنگی که دیروز بعد اون همه تیکه و کنایه که شنیده بودم با بغض و اشک کشیده بودمش نمی اومد . اصلا چی بود اون مژه های بلندی که به اون چشم های درشت سیاه رنگ می اومد ؟ نگاهم رو منحرف کردم ، توی لنجزاری که بودم وقت
برای این دل دادن های مسخره نبود . وقت درد و دل و داغ دل تازه کردن با اون چشمی که صاحبش بد زمینم زده بود ، نبود !
به زور از جا بلند شدم . بی اختیار بینیم رو بالا کشیدم و از اتاقک بیرون زدم صدای قهقهه ی آیدین بدجور روی اعصابم بود . مرتیکه حتی صداش تا اینور باغ هم می اومد .
آیدین ـ آخ مامان اگه می دیدیش ینیا می مردی از خنده ….
آیدا ـ حالا تو غش نکنی …
لاله ـ اوه اوه … آیدین ، آریا قهوه ایت کرد ….
آیدین ـ مژده بیا بگیر اینو گند زد به همه چی ….
به سمت توالت گوشه ی حیاط می رفتم که چشمم خورد به چراغ روشن سمت دیگه ی حیاط … آیدای گیج بازم کتابخونه رفته بود و از بی حواسی چراغ رو خاموش نکرده بود .
پوف بی حوصله ای کشیدم و همینطور که برای خاموش کردنش به سمت دیگه ی باغ می رفتم زیر لب غر می زدم : آخه کدوم مغز متفکری کتابخونه می سازه گوشه ی حیاط خونه ش ؟ … به خدا توام نوبرشی احمد خان !
دو سه قدمی مونده بود تا به کتابخونه برسم . اما صبر کردم ، صدای پچ پچ کنجکاویم رو
بیشتر می کرد خصوصا که لابه لای این پچ پچ مرموز اسم خودم رو شنیدم . نیازی به قایم شدن نبود صدا ها رو به خوبی می شنیدم و می شناختم .
ـ حساب دو دو چارتات ریخته به هم ؟ نمی فهمی این معامله صد در صد سوده ؟ صدای نحس کیومرث بود و بیشتر مشتاق شدم برای شنیدن ادامه ی مکالمه ش ….

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت آخر

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن