رمان ادمای شرطی

رمان ادمای شرطی

نویسنده:نامشخص

قسمتی از رمان:

اميدوارم اگه ازدواج كنم دست از سرم برداره 

مامان إصرار ميكنه ازدواج كنم ، ولي يارا ميگه فكر خوبي نيست   همين يه راهم مونده ، اونم امتحان ميكنم شايد ولم كرد   

يادم اومد از ترس شنيده شدن صدام گوشيم روخاموش كردم  آخه همينكه گوشيم پيشم باشه بسه ميدونم با وجود اينكه   هيچ تماسي برقرار نيست ولي اون ميتونه منو بشنوه !

گوشي رو از كيفم در اوردم و روشن كردم يه پيام برام اومد  بازم شماره صفر نكنه حرفهاي منو يارا رو شنيده باشه !

ولي نه گوشيم خاموش بود كه …

زندگيم شده يه كابوس همش ميگم بايد بيدار بشم ولي سه ساله   تو اين كابوس دست و پا ميزنم  با ترس و لرز اس ام اس رو باز كردم 

 “به نظر من ازدواج نكن… چون وقتي بفهمه با كسي كه دختر   نيست داره ازدواج ميكنه صد در صد طلاقت ميده و آبروي خونوادت   ميره… در مورد فيلمهايي كه ازت دارم هم اصلاً حرف نميزنم ”  

تنم شروع كرد به لرزيدن 

اين داشت چي ميگفت… كي دختر نيست؟  من كه تا حالا با كسي هيچ رابطه اي نداشتم …

شوكه وسط خيابون ايستاده بودم 

بازم صداي گوشيم اومد سريع پيام رو باز كردم 

“اون وسط خيابون واينستا همه دارن نگات ميكنن، راستي   ميدوني كه هيچ وقت دروغ نميگم، باور نميكني ميتوني بري دكتر ”  

بازم لرزش دستام شروع شد 

نكنه راست ميگه… ولي من كه تا حالا با كسي نبودم  ، نميشه دروغه… امكان نداره 

ولي اون همه كار تا حالا كرده اگه اينكار رو هم تونسته باشه چي؟  رفتم سمت خيابون و براي اولين تاكسي دست بلند كردم سريع سوار   شدم و ادرس مطب دكتر زنان رو دادم 

تا رسيدم از شدت استرس ميخواستم بالا بيارم… امكان نداره آخه مگه ممكنه؟ 

خدا رو شكر مطب خلوت بود خيلي سريع رفتم داخل 

به خانم دكتر گفتم كه معاينم كنه، اومدم تا فقط خيال خودم راحت باشه  وگرنه ميدونم اين امكان نداره  منو راهنمايي كرد سمت اتاق معاينش   رو تخت دراز كشيدم از شدت استرس داشتم ميمردم  نكنه راست ميگه! ولي چطور ممكنه ؟  دكتر شروع كرد به معاينه  

 _خانم دكتر قضيه چيه؟ من دخترم درسته

دكتر يكم مكث كرد … يكم ديگه برسي كرد و بعد پوزخندي زد   _عزيزم شما حداقل ٣بار رابطه داشتيد! هيچ اثري از هايمنتون باقي نمونده چطور مي پرسيد هنوز دختريد؟  لرزش تنم غير قابل كنترل بود 

نه اين امكان نداشت… امكان نداره نه نه امكان نداره  دكتر از لرزش تنم شوكه شد 

 _عزيزم خوبي؟ بگم برات آب قند بيارن؟  تمام توانم رو جمع كردم و از رو تخت بلند شدم   _نه خوبم  …

خودم رو جمع و جور كردم 

از مطب اومدم بيرون 

بازم برام پيام اومد ، سرم گيج ميرفت سوزش و سرمايي رو حس ميكردم  بي هوا گوشي رو باز كردم   “ديدي من دروغ نميگم “!

زانو هام خم شد بسه لعنتي بسه 

چقدر ديگه ميخواي تو اين كابوس دست و پا بزنم چقدر؟  مگه من چيكار كردم كه دارم تاوان پس ميدم  ، زانوهام محكم رو زمين افتاد 

صداي ماشيني كه بغلم با سرعت بالا توقف كرد تو گوشم اكو داد   صداي مردي رو شنيدم 

 _حالت خوبه؟  

چشمام سياهي مي رفت برام مهم نبود كيه ولي هركي هست خيلي   پر رواِ انگار پسرخالشم نه خانمي نه جمع بستني 

مرد رو پس زدم برام مهم نبود كيه و اومده مثلاً كمكم كنه اصلاً بهش نگاه هم نكردم    

تصميم قطعي رو گرفتم 

بايد هرچي سريعتر خودم رو از اين زندگي نكبت بار پاك كنم  بيشتر از اين با شرط و شروط و تهديد نميتونم زندگي كنم  نميدونم چه بلايي سرم آورده ولي اين كارش ديگه تير اخر بود   …بيشتر از اين نميخوام نقش يه اسباب بازي رو بازي كنم   ديگه خسته شدم 

هر ثانيه با استرس و ترس زندگي كردن پيرم كرده  سه ساله من اختيار زندگي خودم رو ندارم

لب پياده رو ايسادم براي يه تاكسي دست نگه داشتم 

وقتي سوار شدم با صدايي كه انگار از ته چاه بيرون اومده آدرس رو دادم 

چشمام رو به بيرون دوختم به منظره ي بيرون به اتوبان وخيابونهاي بزرگ و پر ماشين    به روزهاي اولي كه اومده بودم اينجا فكر كردم  اين شهر باتلاقم شد  

وقتي تهران قبول شدم و بابام ب رام خونه گرفت كه دختر كوچيكه و   ته تغاري خونه بهش بد نگذره تو شهر غريب ، چقدر خوش بحالم شد  يه زندگي مجردي 

٤سال عشق و صفا… به خاطر ظاهرم هميشه خيلي تو چشم بودم   وقتي هم كه دانشگاه امير كبير تو يكي از رشته هاي مهندسي قبول شدم ،  شدم مركز توجه 

تو گلوي خيلي از پسراي فاميل گير كرده بودم ولي هيچ وقت تو  شهر خودمون شيطوني نكردم  

ميدونستم اگه كاري بكنم با پسري دوست بشم حتماً به هفته نرسيده كل شهر ميفهمند 

تو دانشگاه بازم به خاطر ظاهرم و جديد بودنم بازم مركز توجه   قرار گرفتم و پيشنهاد پشت پيشنهاد بود كه بهم داده ميشد   همين هم باعث سردرگميم و مغرور شدن شديدم شد 

 وقتي شاخ ترين پسر دانشگاه كه معماري ميخوند و همه ميشناختنش   و ترم ٦بود بهم پيشنهاد داد حتي لحظه اي هم فكر نكردم و قبول كردم  اون اولين و اخرين دوست پسر من شد   

وقتي براي اولين بار به خونه دعوتش ك ردم 

وقتي نشستيم باهم فيلم ديديم و دست اون كم كم پيشروي كرد صورتم   رو برگردوندم سمتش كم كم بهم نزديك شد وقتي به يه سانتيه صورتم   رسيد گوشيش زنگ خورد  هه چقدر خجالت اور! 

اين شد تجربه ي اول نزديك شدنم به يه پسر  

وقتي شايان گوشيش رو جواب داد لبخند رو لبش ماسيد بدون اينكه   به من نگاه كنه بلند شد كت و سويچش رو برداشت و از خونه زد بيرون آدمای

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت آخر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن