رمان ادمای شرطی پارت۹

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part279

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يهو برگشتم و با ديدن ميلاد نفس راحتي كشيدم، يه جوري براي   من حكم كسي رو داشت كه ميتونستم تو اين شرايطبهش پناه ببرم!

ولي احتمال زياد اونم مثل يارا ميكرد پس ترجيح دادم سكوت كنم

زنه با بي ميلي از جاش بلند شد كه ميلاد بهم نزديك شد و با دستش كمرم رو هل داد  _بريم؟

با اون اخمش مشخص بود از اين گيجي من داشت حرص ميخورد بالاخره قفل قدم هام شكست و قدم برداشتم 

همراه ميلاد ديگه نرفتيم داخل اسانسور و من رو برد سمت كافي شاپي كه اونجا بود

 _يارا منتظرمه ميلاد بدون نگاه كردن لب زد

 _فعلاً اون قيافه ي رنگ پريدت مهمتره بشين فعلاً 

من رو  به زور رو صندلي نشوند و پيش خدمت اونجا رو صدا زد

نگاهي بهش كرد و يه اب اناناس براي من سفارش داد همينكه پيش خدمت رفت نگاه عميقي به من انداخت  _خوب ميشنوم

يكي از ابروهام رو بردم بالا

 _چي رو دقيقاً؟

 _چرا انقدر ترسيده بودي و با عجله داشتي ميرفتي، در ضمن مگه نگفتي با يارا دوستت بودي؟ پس چرا همرات نيست؟

 

آره درسته ترسيده بودم ولي دليل نميشد ميلاد با حالت دستوري با من حرف بزنه و من رو باز خواست كنه، اون فقط دوست شوهرم بود همين! پس منم جواب دادم

 

 _چرا جاي اين حرفا خودت نميگي دقيقاً اينجا چيكار ميكردي؟

 

 , [24.12.18 13:02]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part280

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يكي از ايروهاش رو داد بالا ، انگار بهش برخورد من اين حرف رو زدم !

به من چه مشكل خودشه، من دوست دخترا يا فك و فاميل و خواهر و مادرش نيستم ازش حساب ببرم والله!

 

با همين ابروي بالا رفته و با حالتي كه حس ميكردم به خاطر شغلش هست اين جديت نگام كرد

 _چي باعث شده فكر كني ميتوني اين سوالا رو از من بپرسي؟ من نيازي نميبينم براي تو چيزي رو توضيح بدم

 

لبخند حرص دراري زدم

 _به دليلي كه تو داري منو باز خواست ميكني در حاليكه به تو هيچ ربطي نداره! دقيقاً جواب خودت رو به خودت ميدم منم نيازي نميبينم براي تو چيزي رو توضيح بدم

پوز خندي زد كه گارسون ابميوه رو گذاشت رو ميز واقعاً به اين ابميوه نياز داشتم…

 

بدون هيچ تعارفي لبم رو گذاشتم رو ني و تا جايي كه تونستم اب ميوه رو مكيدم

 

با همون پوزخندي كه رو لبش بود با رفتن گارسون شروع كرد

 _من به خاطر اينكه از حال بدت دور بشي اين حرف رو زدم و البته به خاطر احترام سام نخواستم همسرش همينجوري حالش بد باشه، گفتم شايد بتونم كمكت كنم، من نخواستم دخالت كنم، نميخواي چيزي هم بگي خود داني من قصدك فقط كمك بود، اما انگاري تو جنبه نداري با حرص لبم رو از ابميوه كشيدم كنار  _تو جنبه نداري فهميدي

 

يهو به يرم زد و همه رو با همون حالت عصبانيت تعريف كردم كم كم نگاهش رنگ تعجب گرفت

صداي يارا رو شنيدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part281

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _شيرين تو كجايي؟ ميدوني چقدر دنبالت گشتم؟ كجايي تو؟ ميلاد تكون نخورد و بدجور رفته بود تو فكر حتي انگار صداي يارا رو نميشنيد

 

يارا با تعجب برگشت سمت ميلاد و نگاه مشكوكي بهش انداخت….

 

سريع به خاطر اينكه سوتفاهم ايجاد نشه ميلاد رو معرفي كردم كه تازه ميلاد به خودش اومد

خيلي با پريتيژ دستش رو اورد جلو و با يارا دست داد يارا شاكي نگام كرد

 

 _خوب آشنات رو ميبيني مياي كافي شاپ يه خبري به من هم بدي بد نيست يك ساعته به گوشيت زنگ ميزنم كه جواب نميدي بعد هم كل پاساژ رو دنبالت گشتم، انگار نه انگار با من اومدي بيرون

 

تا من اومدم حرفي بزنم سريع ميلاد پريد وسط حرفام

 _ببخشيد تقصير من بود بايد مسئله ي مهمي رو با شيرين در ميان ميذاشتم بعد با پر رويي كامل زل زد به يارا و ادامه داد

 _اگه ميشه اجازه بديد ادامه ي حرفامون رو بزنيم بعد شيرين بياد پيش شما

 

يارا يه لحظه جا خورد از پر رويي ميلاد ولي خودش رو جمع كرد و يكي از ابروهاش رو داد بالا و بدون اينكه به ميلاد نگاه كنه و اون رو مخاطب قرار بده برگشت سمت من…

 

 _بليت سينما براي نيم ساعت ديگست ، نيم ساعت ديگه جلو در سالن ٣ منتظرتم

همينكه يارا رفت ميلاد خم شد  سمتم و خيلي اروم لب زد

 _يه نگاه نا محسوس به اطراف بنداز ببين اون زن يا مرد رو ميبيني؟ ولي وقتي ديديشون نترس من اينجام! اصلاً انگار نه انگار يه نگاه سطحي بنداز

 

با تعجب به ميلاد نگاه كردم كه منتظر بود! 

حرفش رو بدون دليل قبول كردم و چشمم رو دور تا دور چرخوندم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part282

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همون زنه رو ديدم كه جلو يه ويترين ايستاده بود و داشت ما رو نگاه ميكرد

 

همينكه ديد من سرم رو اوردم بالا سريع سرش رو برگردوند و نگاهش رو ازم دزديد

 

با استرس به ميلاد نگاه كردم

 _چي شد هنوز هستند؟  سرم رو اروم تكون دادم  _آره هنوز هم اينجاست

 _مرد رو هم ديدي؟

 _نه اون نيست

 

_اصلاً به روي خودت نيار و هركاري ميكني بكن من حواسم بهت هست, دستت رو بده به من

 

سوالي نگاش كردم كه دستم رو گرفت و بين دو تا دستش گرفت

يه جوري كه هركي ميديد فكر ميكرد عاشق و معشوقيم زير لب زمزمه كرد

 

 _ميشه قيافت انقدر ضايع  نباشه؟

سعي كردم به روي خودم نيارم كه سردي چيزي رو تو دستم حس كردم  _اين سويچ ماشين منه طبقه دوم پاركينگ جايگاه ٣٠٥ نگه داشتم از اينجا اومدي بيرون با ماشين من برگرد خونه ، من حواسشون رو پرت ميكنم ولي در اين مورد فعلاً چيزي به سام نگو با اين حرفش يه جوري شدم

 

 _ميلاد دقيقاً قضيه چيه

 _بزار ميمئن بشم كه دنبال تواند

 _داري نگرانم ميكني

 

_قول بده فعلاً به كسي چيزي نگي ! باشه؟

ناچاراً سرم رو تكون دادم و بي خيال قول و قرارم با يارا شدم

 

تو فكر بودم كه ميلاد گفت 

 

 _سويچ ماشين خودت رو بده من همونجوري كه من بهت دادم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part284

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دست كردم تو كيفم و سويچ ميلاد رو گذاشتم تو جيبم و سويچ خودم رو برداشتم

و دستش رو تو دستم گرفتم و سويچ رو گذاشتم تو دستش

 

با لبخند هر دوتامون از رو ميز بلند شديم و رفتيم سمت پله ها

 

 _شيرين اون زنه چي پوشيده

 _يه مانتوي جلو باز سرمه اي با شال و شلوار مشكي چشاش لنز ابي داره نگاهش رو چرخوند كه متوجهش شد

_وقتي برو پشت يرت رو نگاه نكن و مستقيم برو پاركينگ , آماده اي؟

 

سرم رو تكون دادم كه همون لحظه كه پله برقي رسيد پايين يهو ميلاد برگشت سمت زنه و تنه ي جانانه اي بهش زد

 

ديگه نفهميدم چي شد فقط صداي ميلاد رو ميشنيدم كه از زنه معذرت خواهي ميكرد…

 

با قدمهاي بلند خودم رو رسوندم داخل آسانسور با استرس رسيدم طبقه ي مورد نظر و رفتم سمت جايي كه ميلاد گفته بود ماشينش رو شناختم يه پورش شاسي بلند مشكي بود

 

همش اطراف رو نگاه ميكردم خدا رو شكر كسي اونجا نبود سوار ماشين شدم و از پارك درش اوردم

خدا رو شكر قبض پارك رو همون جا بغل سيستم صوتي گذاشته بود

 

سريع با يكي از نگهبانها تسويه حساب كردم و ماشين رو از پاركينگ به سلامتي در اوردم و رفتم سمت خونه

 

همون لحظه گوشيم زنگ خورد يارا بود

زدم رو اسپيكر و قبل از اينكه چيزي بگه سريع گفتم

 

آدمای شرطی[۲۰:۱۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part285

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _يارا قول ميدم برات تعريف ميكنم ولي الان مجبورم بر گردم خونه گلم

 +تو اسكولي؟ اين يارو پا شده اومده پيش من ميگه شيرين من رو فرستاده من جاي شيرين همراهيت كنم تو كار داشتي رفتي من حوصله ي اينو ندارم برگرد بابا

 

يهو صداش قطع شد تا اومدم بگم الو صداي ميلاد پيچيد تو گوشي

 

 _شيرين الان آدرسي كه برات ميفرستم برو اونجا ماشين من رو اونجا بذار بعدسويچ رو بده به نگهبان اونجا ماشينت هم تا يك ساعت ديگه تو خونتون پاركه ، نگران دوستت هم نباش اين حوصله ي من رو نداره ولي من نميذارم بهش بد بگذره تو هم بنظرم بري پيش سام بهتره و البته امن تر

 

 _ميلاد بايد برام توضبح بدي قضيه چيه

 _فردا ميام خونه تون ميبينمت با هم حرف ميزنيم با كلافگي باشه اي گفتم و قطع كردم

اصلاً هم برام مهم نبود اين دوتا الان با هم اند و رفتند فيلم ببينند

اس ام اس اومد كه آدرس رو فرستاده بود و آخرش نوشته بود

 

 “به خودت استرس وارد نكن هرچي بيشتر بترسي بيشتر اونايي كه دنبالت اومدند رو خوشحال ميكني پس آروم باش و يه بار هم شده قوي باش”

 

يه لحظه با اين جمله ي آخر ميلاد ياد خودكشي كه كردم افتادم

از ترس و استرس و اضطراب و دلهره اي كه به خاطر وجود مبهم سام داشتم ، دست به  احمقانه ترين كار ممكن زدم بذار اين دفعه قوي باشم بازم آدماي مبهم 

ولي اين دفعه كسي هست كه بتونم بهش پشت كنم

 

 , [24.12.18 13:02]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part286

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“سام”

 

 

از اين پروژه ي مزخرف كلافه شدم 

فكر كنم آخرين باري هست كه اين حجم سفارش رو قبول ميكنم در اتاق به صدا در اومد

 

بغرماييد ارومي گفتم و منتظر صداي منشي بودم كه گرماي تني رو بغلم حس كردم

تا اومدم سرم رو بيارم بالا بوي خوش آيندي كه كل خونه ام الان اين بو رو ميداد رو با يه نفس عميق به اعماق ريه هام كشوندم لـ.باي نرمش رو روي گردنم حس كردم   _خسته نباشي 

لبخندي زدم و كشيدمش تو بغلم محكم به خودم فشردمش

 

 _الان ديگه خسته نيستم

سرش رو روي سينم گذاشت كه شالش رو كنار زدم و داخل اون موهاي ابريشميش عميق نفس كشيدم انگار دوباره جون گرفتم  يكم كه آروم شدم ازم دور شد

 

 _سامي بيا بريم خونه به خدا خسته اي ، بابا كار به درك خودت مهمتري  موهاش رو كنار زدم و به صورت ساده و كم آرايشش  زل زدم چقدر تلاش كردم داشته باشمش و الان با تمام وجود دارمش

 

نگرانمه… دوسم داره… به خاطر من خودشو خوشكل ميكنه، براي من لباس خوشكل ميپوشه  به خودش ميرسه، به سليقه ي من احترام ميذاره كي فكرش رو ميكرد همچين روزي برسه

 

نبض تپنده ي گردنش كه جلو روم بود رو عميق بوسـيدم كه اعتراض آميز صدام زد  _ســــــام!

چرا جديداً عاشق اسم خودمم؟ وقتي كه با اون طنين صداي شيرين ترينم تركيب ميشه

تازه دارم از اسمم خوشم مياد

 

 , [24.12.18 13:02]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part287

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چرا به وجود و حضور اين دختر انقدر نياز داشتم  _باشه پاشو بريم

 _آخ جون باشه بريم

 

كتم رو برداشتم و شونه به شونه ي عزيز ترينم از اتاق اومديم بيرون در اتاق ياسمن رو زدم

 

تقريباً آخراي پروژه بوديم و فكر كنم وقتش بود اينا  رو يكم بذارم به حال خودشون كه آخراي پروژه رو  دستشون بگيرند…

 

در رو باز كردم و آروم سرم رو بردم داخل

 

 _چته عين دور از جون موش سرتو آوردي داخل ببيني چخبره كامل بيا تو ديگه

لبخندي زدم و رفتم تو اتاقش

 

 _من دارم ميرم

 _هووووم پس اين همه كار رو كي قراره  انجام بده؟

 

يكي از ابروهامو انداختم بالا و لبخندي زدم

 

 _تو و اون يارو كه قراره بگيرتت

 

اخمي كرد

 _ســام نري نياي ها؟ من نميتونم از پس كارها بربيام

 

لبخند دندون نمايي زدم

 _عزيزم تو با عرضه تر از اين حرفهايي من به تو اعتماد كامل دارم

 

 _ســــام به خدا ميكشت

 

با لبخند در رو بستم كه صداي برخورد چيزي رو به در شنيدم و بعد جيغ ياسمن

دست شيرين رو گرفتم كه با خنده گفت  _باز چي شد كه جيغش رو در آوردي؟ شونه هام رو انداختم بالا

 _هيچي بهش فهموندم چند روزي نميام با تعجب برگشت سمت من

 _چرا نمياي؟

لبخندي زدم و تو چشماش نگاه كردم

 _چون قراره با خانمم بريم خوش گذروني

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part288

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“شيرين”

 

 

آرامش!

تنها كلمه اي كه ميتونم تو وضعيت حالم ازش استفاده كنم

گرماي بغل سام ،صداي آرام موج هاي دريا، آسمان صاف ولي پر از ستاره  نوازش دست سام رو تنم همشون بزرگترين آرامش بود

 

نه خونوادم تو فكرم بودند نه مشكلاتم نه دلتنگيم نسبت به اونا فقط من و سام و عشق!

 

شيشه اي كه دستش بود رو به سمتم گرفت  _نظرت چيه؟

لبخندي زدم و زير زيركي نگاش كردم

 _از سري قبل كه بيرون بوديم خوردم ترجيح ميدم ديگه نخورم تك خنده اي كرد  _با من بخور

يكي از ابروهام رو با شيطنت بردم بالا

 

 _منظورت چيه دقيقاً؟

 

تك خنده اي كرد و شيشه ي پر رو  گرفت جلو صورتش و اول يه قلپ نوشيد بعد يكم رو تو دهنش نگه داشت و اومد سمت من

با تعجب نگاش كردم كه تا اومدم فكرش رو بخونم و فرار كنم

 

لباش رو حس كردم و بعد مايع تندي رو داخل دهنم

 

نه ميتونستم تفش كنم نه اون طعم مزخرف رو قورت بدم ولي لباي سام جلوم رو گرفته بود مجبور بودم قورتش بدم اولش خيلي بدم اومد

احساس كردم الان بالا ميارم اما ذره ذره از دهن خودش به وارد دهن من كرد و من دره ذره اون طعم گس نوشيدني رو قورت دادم

كم كم گلوم گرم شد كه ازم دور شد چشمكي زد و با لبخندي نگام كرد

_چطوره طعمش؟

از گوشه ي چشم نگاش كردم از كارش حالم يه جوري شده بود

 

دو شب بود كه اينجا بوديم ولي هيچ كدوم از شبها اينجوري نشده بودم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part289

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اووووم نميدونم!

 

لبش رو به دندان گرفت تا لبخندش رو بخوره

بكي از ابروهاش رو داد بالا و آروم زير گوشم گفت

 _كه نميدوني؟ باشه پس يكم ديگه بدم بنوش اون موقع تصميم بگير باشه؟

 

و باز هم گرما و تندي و تيزي اون تركيب الكلي و از خود بي خود شدنم و يه تجربه ي جديدي كه تو سرخوشي تجربه اش كردم

 

 …….

 

نو افتاد مستقيم و سوزان بهمون ميخورد لب ساحل خوابمون برده بود

به سختي چشمام رو باز كردم با تكون خوردن من سام هم چشماش رو نيمه باز كرد…

 

هر دوتامون به سختي داشتيم نگاه ميكرديم صداي خواب آلود سام تو گوشم پيچيد  _عزيز دلم بريم داخل وگرنه اينجا جزغاله ميشيم سرم رو همينكه تكون دادم تير كشيد

با صداي بلند اخي گفتم كه سريع سام عكس العمل نشون داد  _چي شده خوبي؟

اون لحظه هنوز درد اصلي كه قرار بود تحمل كنم رو حس نكرده بود ولي خود ناكِسش ميدونست چه بلايي سرم آورده آروم با گلوي خشكم لب زدم

 _سرم تير كشيد همش تقصير اون مشروبيه كه ديشب بهم دادي لبخند ارومي زد

 _آها سرت بود

 

مشكوك نگاش كردم كه نيم خيز شد و بعد بلند شد و با همون چشم نيمه بازش نگام كرد و دستش رو سمت من گرفت _ميتوني بلند بشي؟

 

تكوني خوردم ولي همينكه نيم خيز شدم و نشستم تازه فهميدم ديشب چه غلطي كردم  جيغم رفت هوا

 

 _ســــــــام!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ  توهم[(🔱 (M.R

 #Part290

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خنده اي كرد

 _به خدا تقصير من نيست خودت خواستي اشك توچشمام جمع شده بود

 _سـام دارم ميميرم عوضي من اون لحظه با شاهكار زهرماري تو دادي بخورم من مست بودم، واي مُردم واي نميتونم بشينم واي سام واي  دستش رو انداخت زير پام و بلندم كرد

 _ميگن ناز كش داري ناز كن خوشكل من ! شما هم ناز كن بانوي من

 

جيغي كشيدم و شروع كردم به مشت بارون كردنش اونم داشت من رو ميبرد سمت داخل ويلا حرصم خالي نميشد

 

خيلي درد داشتم اين هم به من ميگه ناز ميكنم

واي انگار زيرم يه اتيش روشن كردند من روش نشستم…

 

بازوش رو گرفتم و با تمام توانم گازش گرفتم كه دادش در اومد

 

 _شيريـــن كنديش لامصب

 _حقه حرف نزن من رو ببر رو تختم من نميتونم تكون بخورم

يواش و اروم رفت سمت تخت و اون لبخند مزخرفش هنوز رو لباش بود با حرص نگاش كردم كه آروم منو گذاشت رو تخت اومد ازم دور شه ولي سرش رو آورد زير گوشم و آروم لب زد

 

 _ولي خدايي فوقالعاده بود جوجه

با حرص اومدم بهش مشت بزنم كه مشتم رو گرفت و مشتم رو به لبم نزديك كرد

 

 _ميدوني تازه فهميدم همسرم تو هر زمينه اي فوق العادست، تكِ تك!

ميدوني تمام روح و جسمم رو تسخير كردي؟ ميدوني عمرمي؟ دين و ايمان مني؟ ميدوني مقدس ترين قسم مني؟

زمزمه هاي عاشقانش مثل يك ميكن ذره ذره آرومم كرد

با وجود اينكه بااون آفتاب وحشتناك كه به سرم خورد تقريباً خواب از سرم پريد

ولي اين زمزمه ها عجيب كرختم كرد و بازم چشمام گرم شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part291

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با صداي زنگ گوشي سام چشمام رو باز كردم نگاهي به ساعت انداختم تقريباً ده و نيم صبح بود به سختي بلند شدم بدجور دستشويي داشتم

تازه متوجه شدم سام هم بغلم خواب بود

تمام عضلات لگنم گرفته بود احساس ميكردم رفتم دو ماراتون

 

خودم رو به توالت فرنگي رسوندم همينكه خواستم دستشويي كنم تازه به عمق فاجعه پي بردم جيغ بلندي كشيدم

 _ســــــام ايشالله بميرم راحت شم ! واي مردم، تو روح جد و آبادت، آي مردم 

مثل ابر بهاري گريه ميكردم رسماً به چيز خوردن افتاده بودم…

يهو در سرويس باز شد و سام با قيافه ي نگران گوشي به دست اومد داخل  سرويس جوري بود داخل اتاق حموم و دستشوييش با هم بود مثل اتاق خودمون تو خونه ي تهران اين ويلا هم همين مدلي بود

سريع اومد آب گرم حموم رو باز كرد و شروع كرد به پر كردن وان اصلاً برام مهم نبود كه جلوش رو توالت فرنگي نشسته بودم به درك شوهرم بود مگه از اون نزديك تر و محرم تر هم دارم

اصلاً خودش اين بلا رو سرم آورده بزار ببينه بلكه يكم عذاب وجدان بگيره

 !

ميخوام هرچي فش بلدم نثار روح بزرگش كنم بالاخره وان رو پر كرد و با شرمندگي اومد سمتم  _بخدا فكر نميكردم انقدر درد داشته باشي وگرنه خدا شاهده دلم نمياد حتي يه ذره هم اذيت بشي

 

پيشونيم رو با محبت بوسيد

 _ببخشيد قول ميدم ديگه تكرار نشه

با يه حركت از رو تووالت فرنگي بلندم كرد و رفت سمت وان

شلوارك كوتاه و تاپ نازكم رو به سختي در آورد و وادارم كرد تو وان دراز بكشم

خودش نيومد سوالي نگاش كردم كه از چشمام فهميد چي ميگم  _نه عزيزم تو آروم شو، ميدونم من بيام معذب ميشي بغل وان پيشم نشست و بهم نگاه كرد

حس ميكردم حرفي براي گفتن داره ولي نميتونه بگه پس خودم راه رو براش باز كردم

 _جانم بگو آقاي برزگر بزرگ! ميشنوم!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part292

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي به روم زد البته لبخندي با ترديد و با دستش موهام رو كه نمناك شده بود با بخار حموم كنار زد

 

 _ميترسم ناراحت بشي

 

چشمام رو باز كردم ، باوجود دردي كه به تنم هديه داده بود ولي بايد اعتراف كنم تقصير خودم هم بود و ديشب يكي از پر لذت ترين شبهاي زندگي مشتركمون بود

 

كج شدم سمتش و با ديتاي خيسم دست كشيدم رو ته ريشي كه عجيب مردونه بود و من عاشق اين ته ريش م ردونه بودم

انقدر عاشقشم كه هيچ چيزي نميتونه باعث بشه ازش ناراحت بشم… 

 

انقدر ازش مطمئنم كه ميدونم تمام تلاشش رو ميكنه كه من ناراحت نشم پس مطمئناً اگه اتفاقي هم بيوفته كه باعث ناراحتيم بشه حداقل ميدونم سام هركاري از دستش بر اومده تا من ناراحت نشم لبخندي به روش زدم

 

 _مگه تو بلدي من رو ناراحت كني؟

دستي كه رو صورتش بود گرفت و محكم بـوسـيد

 

 _اگه بگم امروز عصر بايد برگرديم… 

لبخندي زدم به روش

 _خوب پس وسايلمون رو بايد جمع كنيم نگاه قدر داني بهم انداخت

 _ ميدوني كه اگه مجبور نبودم

 

سرم رو خم كردم سمتش

 _ناراحت نميشم عزيز دلم برو وسايل رو جمع كن تا من يه دوشي بگيرم تا تنم يكم آروم شه تو هم ذهنت رو در گير نكن يه سال ديگه واسه سالگرد ازدواجمون بايد منو ببري دور اروپا پيشونيم رو عميق بـوسـيد

 

 _ميدوني بهتريني؟

 

شيطون نگاش كردم و چشمكي به روش زدم

 _البته كه ميدونم، راستي مطمئني نميخواي بياي تو وان؟ شيطون نگام كرد   _درد داري توله!

 ابروهام رو براش انداختم بالا و چشمام رو تو كاسه براش چرخوندم و  آروم گفتم

 _مگه قراره بازم از اونجا باشه؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part293

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با صداي بلند خنديد و با بلند شد و شيطون بهم زل زد  _خودت خواستي جوجه

 

 ……

 

بالاخره از حموم با خستگي اومديم بيرون يه خستگي شيرين

به قول سام هر دو ريشارژ شده بوديم و داشتيم برميگشتيم تهران قرار بود يك هفته بمونيم

 بدجور خورد تو ذوقم ولي اصلاً يه روي خودم نياوردم

همين قدر كه مونديم هم خودش غنيمت بود

 

ساعت دور و بر ٦ بود رسيديم خونه مامان مريم اومد استقبالمون

 _خونه بدون شما دوتا انگار گرد مرگ روش پاشيده بودند، خوب شد اومديد

 

يه لحظه دلم براي مامان مريم سوخت

تنها همدمش فروغ بود كه جز بدبختي هاي زندگي خودش حرفي براي گفتن ، براي مامان نداشت  دلم براي خونه تنگ شده بود

 

با سام رفتيم بالا و لباسامون رو عوض كرديم كه يهو رو كرد سمت من  _شيرين من بايد تا شركت برم، راستش يه ذره نگران شده بودم  _سامي چيزي شده؟

لبخندي زدم

 _نه گلم چيزي نيست سعي ميكنم زود بيام

نميخواستم تو منگنش بذارم ولي لازم بود خيلي چيزا رو بدونم، رفتاراش از صبح هول هولكي شده بود

تا امدم حرفي بزنم سريع لپم رو بوسيد و خدا حافظي آرومي گفت

 

بعد از اون روز مستقيم رفتيم ويلاي شمال و پيش سام هم نميتونستم با ميلاد حرف بزنم

پس بعد از ٣ روز وقت خوبي بود كه بتونم با ميلاد حرف بزنم گوشي رو برداشتم و شماره ي ميلاد رو گرفتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part294

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _بله؟

 _سلام…

صداش تقريباً خواب آلود بود  _خواب بودي؟

 

تك خنده اي كرد

 

 _تقريباً ، بگو چي ميخواي؟

هميشه همين بود عين طلبكارا با آدم حرف ميزد

 _در مورد اون روز ميخوام باهات حرف بزنم قرار بود بياي خونمون كه من با سام رفتم شمال نتونستم ببينمت نفس كلافه اي كشيد

 

 _الان خونه اي؟

 _اوهوم

 _تا نيم ساعت ديگه اونجام

 

حتي نذاشت خداحافظي كنم ازش گوشي قطع شد پوف كلافه اي كشيدم 

راستش هر وقت ياد اون قضيه ميوفتم يه ترس تو وجودم ميوفته

 

اون حس شيشمم ميگه يه اتفاقاتي داره ميوفته رفتارهاي كلافه ي سام اين تعقيب  و گريز ها مبهم حرف زدن ميلاد… 

 

همه و همه انگار دست تو دست هم گذاشته بودند كه زندگيم رو متزلزل كنند

 

من تازه بعد از ماجراي پليس و ازدواج من و سام تونستم خودم رو جمع و جور كنم تازه دارم آرامش ميگيرم و با نبود خونوادم كنار ميام

يه ضربه ي ديگه خيلي زيادي ميشه

انقدر تو افكارم غرق بودم كه نفهميدم كي زنگ خونه زده شد

 

با عجله خودم رو رسوندم طبقه ي پايين و آيفون رو زدم

خيلي نگذشت كه ميلاد با قدم هاي محكم و با همون اخم روي پيشونيش اومد داخل

هميشه حس ميكنم عمداً اين قيافه رو به خودش ميگيره تا جذاب باشه ولي به نظر من خيلي قيافه ي مسخره ايه!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part295

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

از باغ رد شد و رسيد به در عمارت كه رسيد يكي از ابروهاش رو داد بالا و با لحن مسخره اي گفت

 

 _چته زل زدي بهم؟

 

پشت چشمي براش نازك كردم و بدون اينكه بهش تعارف كنم بياد داخل خودم جلو تر راه افتادم داخل خونه

 

 _داشتم به اخم هاي فيكت نگاه ميكردم يكي از ابروهاش رو انداخت بالا  _فيك؟

 

 _آره اخمت خيلي مصنوعيه انگار نقاب ظاهرته، انگار كه ميخواي با اخمات خيلي از احساساتت رو قايم كني، مثل لبخند مصنوعي و البته انگار فكر ميكني با اخمات جذاب ميشي كه اينجوري آدم رو نگاه ميكني!

 

يهو زد زير خنده

 

 _خدايي كم كم دارم به سلامت عقل سام شك ميكنم كه چطوري عاشق تواِ خيال پرداز شده لبخند مليحي زدم

 _تو فكر كن من خيال پردازم ولي خودت هم ميدوني كه راست ميگم

 

يه لحظه لبخندش رفت ، انگار كه به فكر فرو رفت ولي بعد از چند ثانيه سريع خودش رو جمع كرد…

 

 و باز اون نقاب اخم آلودش رو به چهرش زد تازه متوجه نبود مامان مريم و فروغ شدم

انگار كسي خونه نبود و من با اين مستر اخمو تنها بودم

 

 _خوب ميشنوم

با انگاشتاش چندتا ضربه زد به دسته ي چوبي مبل

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part296

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _يه افرادي هستند يه مدته بدجور به پر و پاچه ي سام ميپيچند، چند وقت پيش يه نامه براي سام اومد ولي من جاي اون نامه رو تحويل گرفتم

اونا ميخوان با تو سام رو تهديد كنند كه دست از اين پروژه بكشه ولي نامه رو من گرفتم و اون نميدونه كه با تو تهديدش كردن… نامه رو به دستش ندادم چون…

 

ابروهام ناخداگاه رفته بود بالا  عجيب ترس تو وجودم افتاده بودميلاد با صلابت و شمرده شمرده حرفاش رو ميزد

 

مكثي كه كرد يكم طولاني شد و ته دل من خالي…

 

 _چون چي؟

 

 _سام مقدار زيادي از ثروتش رو روي اين پروژه گذاشته اگه اين پروژه به مرحله ي فروش و قرداد رسمي نرسه ميتونم بگم ٩٠٪ داراييش رو ميده ،ميدونم روي تو خيلي حساسه! ميدونم اگه نامه و عكسهايي كه از بي رون رفتن هاي تو گرفتند رو ببينه حتماً كل پروژه رو واگذار ميكنه ولي من به عنوان وكيل و سهام دار شركتش و از همه مهمتر دوستش نميخوام زمين خوردنش رو ببينم

 

با نگاه نافذش مستقيم نگام كرد و شمرده شمرده گفت

 

 _ميتوني براي اولين بار هم شده به شوهرت كمك كني؟ ميتوني قوي باشي؟ ميتوني يه مدت اين حرفهاي من رو مثل يه راز نگه داري… نذار سام تمام تلاش سالهاش برباد فنا بره

 

سرم رو بين دستام گرفتم و محكم فشارش دادم ميترسيدم ولي بايد به ترسم غلبه ميكردم…

 

بايد محكم باشم، راست ميگه ميلاد اگه سام بفهمه با من تهديدش ميكنند حتماً ميكشه كنار

ميدونم، احساسي كه نسبت به من داره رو ميدونم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part297

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميشناسمش ميدونم من براش از هرچيزي مهمترم

سام الان تمام زندگي منه، هم شوهرم، دوستم، خونوادم، همه چيزمه!

نبايد با ترس و دلهره و ضعفم باعث نابوديش بشم

بزار يه بار من فداكاري كنم نميذارم من بشم نقطه ضعفش نبايد بشم نقطه ضعفش…

سرم رو بلند كردم و به چشماي بي تفاوت و سرد ميلاد نگاه كردم

 _اگه بخوام دائم تو خونه بمونم سام شك ميكنه اون منو ميشناسه، ميدونه بيشتر از دو روز تو خونه نميتونم بشينم 

 

پوزخندي به روم زد

 

 _اون روز كه پيدات كردم تو مجتمع تجاري دقيق همون روزي بود كه نامه به دستم رسيد… نميدونم چرا همون لحظه يادم اومد چند ساعت قبل با سام حرف زده بودي و گفته بودي ميري بيرون… من پيش سام بودم وقتي تو بهش. زنگ زدي، هرجوري بود از شركت زدم بيرون، وسطهاي راه بود ماشينت رو ديدم و با فاصله دنبالت اومدم، ميخواستم بدونم كسي دنبالت ميكنه يا نه، متوجه شدم كه كسي دنبالت ميكنه ولي بعد يهو مسيرش منحرف شد، خواستم برم ولي يه حسي نذاشت برم و دنبالت اومدم داخل پاساژ… اونجا مطمئن شدم چندان هم تهديدشون تو خالي نبوده

 

چشمام رو بستم و نفس عميقي كشيدم تا بلكه استرس و دلهره ام يكم آروم بگيره

نميدونستم چيكار كنم، ميخواستم با كسي مشورت كنم مخصوصاً سام!

ولي چقدر درست بود گفتن اين مسئله رو نميدونم!

 

مگه چند وقت بود ميلاد رو ميشناختم؟ چرا بايد بهش اعتماد ميكردم؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part298

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي بايد يكم منطقي باشم

اون كه ازم كار بدي نخواسته! فقط ميخواد از خونه نرم بيرون تا نقطه ضعف سام نشم

اين حرف بديه؟ كار خلافيه؟ البته نه!

 

در ضمن اگه آدم غير قابل اعتمادي بود  چرا سام اون رو اين همه وقت پيش خودش نگه ميداشت و به عنوان سهامدار و وكيل شركتش و همچنين دوست نزديكش! 

ميلاد ديد تو فكرم

بدون هيچ حرفي از رو مبل بلند شد و رفت سمت در صداش رو شنيدم

 

 _هرجا خواستي بري تنها نرو حتي براي يك دقيقه،  به خاطر سام شيرين به خاطر سام!

 

با شنيدن صداي در متوجه رفتنش شدم

ساعتها اونجا نشستم و همش بين يك دو راهي اعتماد كردن و نكردن گير كرده بودم

اگه يك درصد حرفهاي ميلاد درست باشه و من حرفش رو قبول نكنم و  باعث زمين خوردن سام  بشم هيچ وقت خودم رو نميبخشم

 

اون كه ازم نميخواد باهاش برم جايي فقط ميخواد بمونم تو خونه يا بدون حظور يه شخص امن جايي نرم…

 

غرق افكارم بودم كه با تقه ي در متوجه شدم كه مامان مريم و فروغ برگشتند

تازه متوجه شدم ساعتهاست تو تاريكي نشستم و دستشويي دارم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part299

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تا اونا نيومدن داخل خودم رو رسوندم طبقه ي بالا 

 

همينكه رو توالت فرنگي نشستم روح شريف شوهر عزيزم رو مورد عنايت قرار دادم

ديگه گريه ميكردم ولي تونستم تا حدي دستشويي كنم ولي از شدت سوزش با صداي بلند گريه كردم

 

ولي خودم ميدونستم دلم از يه جاي ديگه پره متنفرم از اينكه نميتونم آرامش داشته باشم

 

از لحظه اي كه بعد از خودكشيم سام رو ديدم يه تكيه ي بزرگ از كمبودهاي زندگيم تكميل شده ولي تكه هاي زياد ي رو از دست دادم داشتم براي تك تك تكه هاي از دست رفته گريه ميكردم

چشمام ناخداگاه هق هق ميكردم كه يهو در اتاقم باز شد اول فكر كردم سامه ولي صداي قدم هاي آرومي رو شنيدم قدم هايي نرم و آروم…

 

سريع برگشتم سمت در كه ديدم مامان مريم سعي ميكرد بياد سمت تخت سريع بلند شدم و خودم رو رسوندم بهش و دستش رو گرفتم و با بغضي كه هنوز تو گلوم بود گفتم

 

 _ماماني ، عزيزم چرا اومدي بالا

 رو تخت نشستيم كه دستش رو كم كم آورد بالا و صورتم رو لمس كرد و آروم اشكام رو پاك كرد

 

 _هق هقت تا پايين ميومد، دلم ريش شد دختر نازم، چي شده چرا چشاي نازت باروني شده سام كاري كرده؟

چقدر دلم مامانم رو ميخواست ، چقدر دلم براي بابام تنگ شده بود

سرم رو گذاشتم رو پاي مامان و  آروم آروم گريه كردم  كه آروم آروم دست كشيد تو موهام  و نازشون كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part300

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _هميشه دلم ميخواست دختر داشته باشم، اينجوري موهاش ابريشمي باشه اينجوري عطر تنش از هر گلي خوش بوتر باشه ،  مثل تو… نديدمت ميدونم ولي يكي از چيزهايي كه حسرتش رو ميخورم كاش ب راي يك بار هم شده ببينمش تويي… ميخواستم  بدونم اون شيريني كه پسرم رو عاشق خودش رو كرده كيه… نميدونم چرا چشات اشكي شده ولي ميدونم تو كه تونستي پسرم رو جوري عاشق كني كه زندگيش رو بسازه  و به اينجا برسه پس خيلي چيزها از دستت بر مياد

 

هق هقم آروم شده بود.. . گرماي دستاي مامان مريم و حرفهاش كه بهم اعتماد به نفس ميداد باعث آرامشم شد

مامان خودم هيچ وقت انقدر آرومم نكرده بود هيچ وقت!

 

اون هميشه پسرش رو به همه ترجيح ميداد اون نهايت آروم كردنش به مدت دو دقيقه بغل كردن من بود هيچ وقت اينجوري موهام رو نوازش نكرد هيچ وقت!

هميشه ساعتها پاي حرفهاي شهرام مينشست ولي من وقتي دردي  داشتم ميخواستم حرفي بزنم حرفهايي كه ميشنيدم…

 

بي خيال بگذرم بهتره

الان كسي هست كه داره موهام رو نوازش ميكنه داره دل داريم ميده، بهم اعتماد به نفس ميده

صداي خنده هاي ريزي رو شنيدم مثل اينكه ياسمن و پارميس بودند

 

آروم ميخنديدند و داشتند ميرفتند تو اتاقهاشون

خوبه كه پارميس ميخنده نه؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part301

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونم چرا با وجود اينكه ميدونم قبلاً با سام بوده ولي نميتونم ازش متنفر بشم

ميخوام اونم هميشه بخنده كاش خوب بشه

كاش هيچكسي غمي نداشته باشه

 

كاش بتونيم لغت غم رو پاك كنيم و تو دايره ي لغات همچين چيزي وجود نداشته باشه…

 كاش بشه زندگيم ثابت بشه

دارم اذيت ميشم از اين همه پستي بلندي داشت چشمام گرم ميشد كه مامان نذاشت بخوابم

 _شيرين … دختر نازم تا غذا نخوردي نخواب، پاشو مامان جان پاشو گل دخترم

به سختي بلند شدم و رفتم پايين

دخترا هم با لباس راحتي و تو خونه اي اومدند پايين سعي كردم خودم رو جمع و جور كنم من تصميمم رو گرفته بودم

حتي اگه لازم باشه سه سال هم از خونه تكون نميخورم ولي نميذارم سام آسيب ببينه

اين رفتارهاي من فقط باعث كنجكاوي سام ميشد و البته دخترا هم متوجه ميشدند

ما همه آدماي شرطي هستيم

 

تحت شرايط همه رنگ عوض ميكنيم من آدم شرطي نبودم ولي اين دفعه بايد شرطي بشم

بايد خودم رو با اين شرط و شرايط وفق بدم تا بتونم زندگيم رو نگه دارم تا بتونم شوهرم رو مگه دارم

 

“سام”

 

نميدونم اون عوضي هايي كه دارند به پر و پام ميپيچند كيا هستند رحمان با كلافگي اومد تو اتاق

 _نميدونم سام كي هستند ولي اطلاعاتشون در مورد ما خيلي دقيقه خركي كه هم دستشونه بدجور بين ماست و از جيك و پوكمون خبر داره

 

خونسرد به رحمان نگاه كردم  _پيداش ميكنيم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part302

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يكي از ابروهاش رو داد بالا

 _جناب نخبه دقيقاً چه جوري

 

پوزخندي زدم

 

 _يه روش كلاسيك، اونايي كه بهشون شك داريم شمارشون رو پيدا كن و واي فاي شركت رو قوي كن برام… پيدا ميكنم نخاله محترم رو خنده ي بلندي كرد

 _بعضي وقتها ازت ميترسم فقط لطف كن گوشي من رو هك نكن داداش وگرنه آبروم ميره لبخند كجي براش زدم

 

 _هيچ حوصله ي شوخي هاي آبكي تورو ندارم پاشو برو گمشو فردا ليست شماره تلفن افراد مشكوك رو ميخوام

 

انگار كه خورده بود تو دوقش خودش رو جمع و جور كرد و با اهم اهمي گلوش رو صاف كرد و سرش رو به معني باشه تكون داد و از اتاقم رفت بيرون

واقعاً به افراد وقت شناس نياز داشتم نه مثل رحمان وقت و بي وقت مجبور به تحمل شوخي هاي آبكيشون بشم

 

به هيچ وجه نميخواستم از اين پروژه بكشم به ساعت نگاهي انداختم ١١:٣٠ شب!

 

خوب تا برسم خونه ١٢ شده و قطعاً شيرين خفم ميكنه

ميترسم در مورد اين مسائل حرف بزنم و ناراحت بشه و ذهنش درگير بشه با خستگي كتم رو برداشتم و از شركت زدم بيرون

دم در به نگبانها سپردم هركسي حتي نزديكترين هاي من چه ياسمن چه رحمان چه ميلاد وارد ساختمون شركت بشن حتماً با من تماس بگيرند سوار ماشين شدم و با يك تيك آف از پاركينگ شركت زدم بيرون آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part303

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سعي ميكردم درگيري ذهنم رو رها كنم و به آرامشي كه الان تو خونه دارم فكر كنم

وقتي رسيدم داخل خونه ماشين رو همون داخل حياط نگه داشتم چراغهاي خونه كم سو مال دوتا اتاق روشن بود

 

آروم در رو باز كردم قبل از هرچيزي صداي آروم فروغ رو شنيدم كه داشت براي مامان كتاب ميخوند

لبخندي به آرامش مادرم زدم و با آسانسور رفتم بالا

همينكه از آسانسور پياده شدم خنده هاي ريزي رو شنيدم و صداي يه آهنگ شاد

آروم لاي در رو باز كردم اصلاً حواسشون به هيچي نبود

شيرين داشت به اين دوتا كج و كوله ي ديگه رقص ايراني ياد ميداد در رو كامل باز كردم و به در تكيه دادم و با لذت بهشون چشم دوختم شيرين _ شما دوتا چرا عين چوب خشك هستيد؟ راست ميگه نميتونن با كمرشون قر بدن ولي خودش!

 

ياد وقتهايي افتادم كه با دوربين تلويزيونش نگاش ميكردم وقتي حرصش ميگرفت يا ناراحت بود با رقصيدن خودش رو خالي ميكرد و الحق و انصاف بهترين رقص ايراني رو از شيرين ديدم

 

عجيب قر كمرش وسوسه كننده بود

رفته بود كمر ياسمن رو گرفته بود تا تكونش بده    ولي نميشد هر سه پشتشون به من بود

پارميس هم اون وسط همش داشت به صورت خيلي مسخره ادا در مياورد خوبه انگار داره حالش بهتر ميشه خوب شد كه برنگشت

عجيب از كاراشون خندم گرفته بود لبم رو گزيدم كه خندم رو قورت بدم

يهو شيرين چرخيد رو بروي دخترا كه يه لحظه با ديدن من نيم متر پريد هوا

الهي جوجه ي من ترسيد

دخترا همه با ترس برگشتند سمت من و با چشماي متعجب خيره شده بودند به من

ديگه نتونستم خندم رو كنترل كنم و زدم زير خنده

شيرين با يكي از ابروهاي بالا رفتش نگام كرد و كم كم اخم كرد واويلا فكر كنم گاوم زاييد با اين اخم شيرين يكم خودم رو جمع كردم اوه خانم عصباني شد!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part304

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

قيافه ي دخترا ديدن داشت تركيبي از خجالت و حرص خوردن

يكم رفتم جلو تا اون آهنگ مسخرشون رو كه خوانندش نميدونم خودش اصلاً ميفهميد چي ميگه !؟رو خاموش كردم با لبخند داشتم نگاشون ميكردم كه  يهو شيرين جيغي زد و حمله كرد سمتم

 

اون دوتاي ديگه هم به طبعيت از شيرين جيغ بنفشي كشيدن و خودشون رو انداختن سمتم

اومدم فرار كنم از دست اين سه تا وحشي  كه يهوشيرين هلم داد تا اومدم خودم رو 

جمع كنم ياسمن خودش رو انداخت رو كولم و دستش رو دور گردنم محكم كرد

 

سنگيني ياسمن نذاشت ادامه بدم كه يهو يه بالشت محكم خورد تو صورتم تا اومدم جشمام رو باز كنم ببينم كدوم نامرد زد از يه سمت ديگه يه ضربه ديگه خوردم

 

 با ياسمن محكم افتاديم رو تخت اين دختره ي گنده بك هم افتاد روم كه فكر كنم پرس شدم

دادم در اومده بود ولي سه نفري هر هر ميخنديدن

 

من و مسخره دست خودشون كرده بودند 

نامردي نكردم و همونجوري كه ياسمن  روم بود… 

 

با يه دست كشيدم كه جيغي كشيد

با يه دستم دو تا دستشو گرفته بودم مثل يه دستبند قفلش كرده بودم

 

پارميس و شيرين بهم  حمله ميكردند تا ولش كنم كه با اون يكي دستم  پارميس رو گرفتم و انداختمش رو تخت و تا اومد به خودش بياد روش نشستم كه دادش بلند شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part305

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سام بيشعوووور له شدم عوضي گنده بك بلند شو خرس گنده ، آي خورد شدم …. وحشيييي بلند شو

 

ولي من به جيغ و دادهاي اون اهميت نميدادم و با يه دستم داشتم با جوجه ي خودم ميجنگيدم كه با حرص  بالش رو ميكوبيد تو سرم  دلم نميومد مثل ياسمن و پارميس باهاش رفتار كنم

موهاش تو صورتش و هوا پخش شده بود و عطر موهاش چرا انقدر خواستني بود؟

ديگه نتونستم دووم بيارم دست ياسمن رو ول كرد و از رو ياسمن بلند شدم و همينكه اومد ضربه بعدي رو بزنه سريع دوتا دستش رو گرفتم و چررخوندمس و انداختمش رو تخت كه  خودم هم تعادلم رو از دست دادم و روش افتادم ولي سريع دستام رو دو طرفش گذاشتم كه روش نيوفتم ولي عجيب دلم رفت براي اون صورت گر گرفته و قفسه ي سينه ش كه تند  بالا پايين ميشد

 

لبم رو گزيدم و موهاش رو كنار زدم از رو صورتش و كم كم اون فاصله ي مزخرف رو خواستم تموم كنم كه با شنيدن صدا سرفه ي دو نفر تازه يادم اومد تنها نيستيم

 

ياسمن _ آقا جان باشه بذار ما گورمون رو گم كنيم بعد شروع كن

پارميس_ ياسي فكر كنم بريم طبقه ي پايين بخوابيم بهتره فكر كنم امشب يه صداهايي نذاره ما بخوابيم

 

بعد دوتا دلقك زدن به حرفهاي خودشون خنديدند

منو شيرين از اول تا آخرش فقط به چشماي هم خيره بوديم نگاه زندگيم اول شرمگين بود ولي كم كم با نگاه هاي شيطون من لبش رو گاز گرفت  نميدونم اينا چرا به قول خودشون گورشون رو گم نميكردن بدون اينكه نگاشون كنم گفتم

 

 _خوب بريد گورتون رو گم كنيد، ترجيحاً هم بريد طبقه ي پايين تا  صدايي نشنويد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part306

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با اين حرفم كه با لحن جدي و محكم هميشگيم هر دوتا شون خفه شدن و به سه نرسيده اتاق خالي شد

 

 _ديوونه فردا چطوري تو چشاشون نگاه كنم؟!

پيشونيم رو به پيشونيش چسبوندم جوري كه هرم نفسهاش كل صورتم رو پر كرد

 

 _تا جايي كه ميدونم من شوهرتم پس نيازي نيست فكر كني چطوري تو چشاشون نگاه كني لبخندي زد كه نتونستم ديگه از دور نظاره گرش بشم و هر دوتامون رو از اين فاصلهي مزخرف نجات دادم

با نفسهاي حبس شده از هم دور شديم كه دستش رو روي سينم گذاشت و آروم هلم داد عقب با اخم نگاش كردم

 

متنفرم از اينكه پسم بزنه ولي صبل از اينكه من حرفي بزنم و عكس العمل نشون بدم با اخم گفت

 _هنوز جاي ديشبي درد ميكنه سمتم نمياي ها تا اين خوب بشه

 

بعد يه مشت محكم زد به بازوم و ادامه داد  _هنوز هم نميتونم برم  دستشوييي

 

با ياد آوري ديشب بهش حق دادم و بازم لذت ديشب اومد زير دندونم و با لبخند بهش نگاه كردم كه كوفت آرومي گفت و چرخيد

 

بهم پشت كرد كه از پشت سرش محكم بغلش كردم و داخل موهاي خوش بوش عميق نفس كشيدم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part307

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

عجيب خسته بودم ولي همسرم بلده چطوري فقط با يك نگاهش با همين محبت زير زيركيش كه داره دستم رو كه رو شكمشه آروم نوازش ميكنه با همين آروم بودنش كه با وجود اينكه دير اومدم دعوا راه ننداخته با وجود اينكه ماه عسلمون نصفه موند با وجود اينكه هيچ عروسي براش نگرفتم با وجود اينكه هنوز هم دست هر دوتامون خاليه و حلقه اي نداريم ولي بازم اين دختر عجيب صبوري كرده

 

خوش شانسم كه عاشق همچين زني شدم

يه زني كه از هر لحاظ كامله زني كه تمام چيزهايي كه من ميخوام رو داره كه فقط براي منه!

صداي پر از نازش رو شنيدم

 _سامي؟!

 _جان سامي؟!

 _چرا كلافه اي و آرامش نداري؟ نفس عميقي كشيدم

چقدر درسته در مورد كارم و شرايطي كه پيش اومده پيشش بگم؟ چطور ميتونم يه جوري براش بگم كه نترسه؟ 

شايد نگفتنم بهتر باشه ولي با حرفي كه زد انگار مجبورم كرد همه چيز رو بگم

 _سامي قرار بود ديگه هيچ وقت هيچي رو از من پنهون نكني! قراره با هم رو راست باشيم، بهت فشار نميارم و اصرار نميكنم بگي ولي من شريك زندگيتم و شريك زندگي فقط تو شاديات نبايد شريكت باشه تو غم ها و مشكلات هم بايد شريكت باشه پس بذار منم شريك مشكلت باشم

 _نميخوام درگيرت كنم

تو بغلم چرخيد و تو چشمام نگاه كرداز نگاهش فرار كردم كه محكم گفت

 _تو چشمام نگاه كن

به چشماي با ابهت رنگيش كه غرقم ميكرد و رنگ خاص سبزآبي چشماش من رو به جنون ميكشوند نگاه كردم كه دستش رو روي صورتم گذاشت

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part308

#آدماي_شرطي 

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

 _من خيلي وقته درگير تو شدم پس نا خواسته درگير تك تك مسائل زندگيت هستم، سام ديگه نميخوام چيزي سورپرايزم كنه قول دادي ديگه دروغ و پنهون كاري نباشه

 

چشمام رو بستم و تك تك اتفاقات رو براش تعريف كردم حتي چيزهايي كه خودم هنوز بهش نرسيده بودم و براي من هنوز مبهم بودن از ترسهام براش گفتم از ترديدم از شكاك شدنم  نسبت به نزديكترين هام

 

بعد از تموم شدن حرفام انگار مغزم آروم شد انگار  فشاري كه روم بود نصف شد

حتي وقتي داشتم براي شيرين تعريف ميكردم خودم به نتايج خوبي رسيدم كه فردا اول وقت بايد برم عمليش كنم

 

 

“شيرين”

 

با حرفهاي سام تازه فهميدم قضيه اي كه ميلاد گفته كاملاً جديه ولي هركاري كردم زبونم  نچرخيد بهش بگم

ميدونم ميشناسمش اگه بفهمه ميزنه زير همه چي متاسفم عشق من يه بار من بايد پنهون كاري كنم ببخشيد

انقدر تو موهاش دست كشيدم تا كم كم نفسهاش عميق شد و خوابيد به سختي رفتم دستشويي

 

يكم بهتر شده بودم ولي بازم  درد داشتم

چشمام پر اشك شد ولي سعي كردم يكم درد رو تحمل كنم

 

لباسام رو عوض كردم و خزيدم تو بغل سام

كه محكم بغلم گرفت بين خواب و بيداري عميق داخل موهام رو بوييد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۳ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part309

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لحظه ي آخر گوشيم رو برداشتم و براي ميلاد اس ام اس فرستادم

 “حرفات رو باور دارم قول ميدم كاري نكنم كه به سام آسيب برسه”!

 

گوشيم رو گذاشتم و سعي كردم فكر نكنم قراره  آينده چي بشه!

 

 …………..

 

يك هفتست از خونه نيومدم بيرون، براي همه عجيبه ! ولي خودم رو درگير و بيحال نشون ميدم خبري از ميلاد نشده 

همش استرس شنيدن خبر بدي رو دارم

شايد اگه قبول نميكردم خونه نشين بشم و تو شركت كار ميكردم الان وضعم اين نبود

ياسمن هم درگيره جوري كه اصلاً نمياد خونه

 

داشتم كيك ميپختم و بغل فر وايساده بودم و منتظر پخته شدن كيك بودم و غرق افكارم بودم كه گوشيم زنگ خورد

 

سريع دويدم سمت گوشيم يارا بود

با ذوق جواب دادم

 _عوضي يه وقت خبري ازم نگيري!

 +خفه شو نكه تو خيلي خبر ميگيري

 _من شوهر دارم تو چي؟

 +شايد منم شوهر دار شدم به زودي!

جيغي كشيدم

 _واقعاً؟

خنديد و حرف رو عوض كرد

 _چند روزه تو خونه پوسيدم بيا بريم بيرون!

 

سكوت كردم ، كاش اين پيشنهاد رو نميداد

 _نه عزيزم من حوصله بيرون رو ندارم تك خنده اي كرد

 +ميدونم ممنوع الخروجي، ولي اشكال نداره اجازت رو گرفتم الان خودمون ميايم دنبالت

 

اصلاً نفهميدم منظورش چيه

 _چي ميگي يارا؟

 +تو آماده شوو بابا ميايم دنبالت

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن