رمان ادمای شرطی پارت۸

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part247

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لپم رو نزديك كردم كه گاز ارومي از لپم گرفت   _ســام؟!

ماچ محكمي زد رو لپم  _جانم خوشمزه ي سام؟

 +آب!!

 _چشم!

 

از رو تخت بلند شد و با همون حوله از اتاق زد بيرون خوبه كسي خونه نيست نهايتش فروغ ميبينه !

كه البته ساعت ٨ صبحه فكر نكنم بيدار باشند

تشنگي انقدر بهم فشار آورد كه نتونستم منتظر سام بمونم منم با همون حوله از اتاق اومدم بيرون  حتي طاقت نداشتم اين همه پله روبرم پايين

رفتم سمت در اسانسور كه به شكل يه در چوبي و كنده كاري شده ست

 

طبقه ي همكف رو زدم كه سه سوت رسيدم در اسانسور دقيق رو به در اشپزخونه باز ميشد

در رو باز كردم كه ديدم سام داشت آب ميريخت  تو ليوان ولي دم در آشپزخونه يه چهره ي آشنا  وايساده بود و با حسرت به سامي كه حواسش نبود نگاه ميكرد

 

نگاه پر از حسرت پارميس رو درك نميكردم

ميتونم بگم تنها دختري بود كه از نظر زيبايي  هيچي كم نداشت

 

اين دختر با اين همه ظرافت و زيبايي لياقت اين رو نداشت انقدر افسرده باشه، هميشه حس خوبي به پارميس داشتم ولي از نگاهش نسبت به سام اصلاً خوشم نيومد

يه حس زنونه، حسي كه فقط ما زنا از نگاه هاي همديگه ميتونيم حس كنيم رو حس كردم

نه !

نميخوام هيچ وقت پارميس رقيبم  بشه !

نميخوام برداشتم از نگاهش اين باشه كه تو حيرت داشتن سام هست ساك دستيش رو تو دستش فشرد و نگاهش رو از سام گرفت

 و برگشت سمت آسانسور  انقدر تو افكار خودش غرق  بود كه  حتي صداي باز شدن در اسانسور رو نشنيده بود

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part248

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با ديدن من يه لحظه جا خورد

صد در صد متوجه شده بود كه متوجه نگاه هاش شدم

 

سام  همون لحظه سيني بدست كه روش صبحونه  چيده بود از در آشپزخونه زد بيرون 

تو سكوت همه داشتيم بهم ديگه نگاه ميكرديم پارميس نگاهي به حوله من و حوله ي سام انداخت مرطوب شدن چشماش رو حس كردم لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پايين حس بدي پيدا كردم كاش ما رو نميديد

انقدر درگير مشكلاتي كه برام پيش اومده بود بودم يادم رفت با سام حرف بزنم ميخوام بدونم چي به سر پارميس اومده يا الان بايد بدونم دليل اين نگاه هاي پر حسرت چيه

پارميس خيلي آروم با همون سر افتاده از بغل من و سام رد شد و رفت سمت در اسانسور

خيلي آروم بود ولي من حس كردم آشفتگيش رو

حساسيت هاي زنانم بدجور به جنب و جوش افتاده بود ولي نميخوام پيش داوري كنم

سام با ترديد نگام كرد

 

نخواستم فكر كنه كه من باورش ندارم يا بهش شك دارم لبخندي به روش زدم

و اروم و ملوس رفتم سمتش و گونش رو بوسيدم و ليوانم رو برداشتم و يه نفس سر كشيدم

انگار يادم رفته بود كه تشنمه

 

 _آقايي يادت رفت به من اب بدي ها لبخندي زد و پيشونيش رو به پيشونيم چسبوند  _شيطوني نكن وروجك ريز خنديدم

كه با هم رفتيم بالا و…

 

 ………

 

_شيرين

با صداي آشنايي كه چند وقتي بود ازش بي خبر بودم برگشتم سمت صدا  _يارا؟

با ناراحتي نگام كرد تا اومد حرفي بزنه سريع گفتم

 _به خدا اونجوري كه فكر ميكني نيست هزارتا بدبختي بسر من و سام اومده

يه ابرويي بالا انداخت و شاكي نگام كرد  _مثلاً چي؟

 +مثلاً پليس مارو با هم گرفت، مجبور شديم عقد كنيم، خونوادم طردم كردند و ما الان زن و شوهريم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part249

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يارا با ابروهاي بالا رفته نگام ميكرد كه منشي دبير خانه صدام زد

 _بزار امضاهام رو بگيرم ميريم يه جايي با هم حرف ميزنيم باشه؟!

 

بالاخره با كلي دوندگي امضاهاي لازمه رووگرفتم و خودم رو به ياراي متفكر رسوندم يارا_ خوب ميشنوم اول محكم بغلش كردم

 _دلم برات يه ذره شده بود عزيز دلم

 _برو گمشو فكر نكن اون حرفايي كه زدي رو باور كردم ها

 +من تا حالا به تو دروغ گفتم؟

 _شيرين نميتونم باور كنم چطور ممكنه، اصلاً ببينم پس حلقت كو نگاهي به دستهاي خاليم انداختم و پوزخندي زدم

 +انقد هول هولكي عقدمون كردند كه مجبور حتي حلقه هم يادمون نبود بگيريم

 _كي اين اتفاق افتاد؟

 +تقريباً ١٥ روز پيش، بريم پاتوق حرف بزنيم؟

دستم رو گ رفت  خوبه حداقل يارا ازم رو بر نگردوند با خوشحالي رفتيم ساندويچي اونور خيابون  كه همون لحظه سام زنگ زد  _سلام عزيز دلم

 +سلام خانم خونم خسته نباشي، ببخشيد نتونستم همراهيت كنم

 _سام قرار نيست همه جا با من باشي ها، عزيزم الان با يارا اومديم پاتوق خودت ميدوني كجايت صد در صد نيازي نيست برات توضيح بدم  تك خنده اي كرد كه ادامه دادم

 _الان هم نهار رو اينجا ميخوريم بعدشم نميدونم چيكار ميكنيم

 +خوش بگذره فقط شيرينم جيب عقب كيفت رو باز كن بي خيال زيپ رو باز كردم كه گفت

 _ببين يه كارت بانكي به ايم خودت وابسته به حاسب خودم برات گذاشتم هر چيزي كه لازم داشتي برو بخر خنده اي كردم

 _الان من پول شوهر بخورم

 +هرچي كه هست مال تواِ اگه عشقم نسبت به تو نبود هيچ كدوم از اينا هم نبود شيرينترينم، رمزشم تاريخ تولد خودمه  _مرسي

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part250

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +فداي مرسي گفتن ارومت خوشكلم، قابل شما رو نداره، ديگه برو خوش بگذره

 _باشه مرسي تو هم مواظب خودت باش امشبم مثل ديشب نكن زود بيا خونه

يارا چنان بهم زل زده بود كه انگار جن ديده بود از سام خداحافظي كردم كه يارا شروع كرد به ميخره بازي  _ماشالله ماشالله بزنم به تخته چه زوج عاشقي، شيرين چي شد همه رو برام تعريف كن داشتم دييونه ميشدم هرچي هم بهت زنگ و اس ام اس ميدادم جواب نميدادي فكر كردم حوصلمو نداري

 

لبخندي زدم و شروع كردم به تعريف كردن

البته يه جاهايي رو سانسور كردم و فقط گفتم تو بغلش خوابيده بودم و اين اتفاق افتاد نگفتم قبلش چيكار كرديم

راستش خجالت ميكشيدم حتي بگم تست عدم بكارتم مثبت بوده به خاطر همين عقدمون كردند

از رازهاي  سام حتي يك واو همونگفتم ولي هنوز هم اخر ماجراشون برام مجهوله

هنوز نميدونم اون پسري كه داداش باسمن هست كجاست، هنوز نميدونم پارميس دقيقاً كجاي اين داستانه

با يارا غذامون رو خورديم و از رستوران اومديم بيرون سانتافه ي سام دستم بود ولي هركاري كردم يارا با من نيومد سر راه نميدونم چرا به دلم اومد سام رو سورپرايز كنم انگار بعد از امروز صبح تازه درك كرده بودم شوهر دارم سر راه يه دسته گل گرفتم و رفتم سمت شركت

حس ابهت ميكردم از اينكه شوهرم صاحب همچين جايي هست با اعتماد به نفس كامل سمت شركت فدم برداشتم همه قبلاً منو ديده بودند 

يه جوري نگام ميكردند ولي من  با اعتماد به نفس و يه لبخند خاص قدم برميداشتم  رسيدم دم  در اتاق كه منشي سام لبخندي روم زد  _سلام خوش اومديد

 +سلام عزيزم  خسته نباشي، هستند؟

بله يه لحظه اجازه بديد باهاشون هماهنگ كنم

لبخندي زدم خواستم سرم رو بندازم برم داخل ولي خودم رو كنترل كردم پر رو بازي در نيارم

همون لحظه در باز شد و پارميس با چشمهاي گريون از اتاق اومد بيرون با ديدن من بازم نگاهي خالي و بي تفاوت بهم انداخت و رفت در باز بود و سام رو ديدم كه كلافه دستش رو كرده بود تو موهاش اروم در رو زدم  _سام؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part251

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

كلافه سرش رو اورد بالا با ديدنم لب زد  _گند زدم

 رفتم داخل در رو بستم و گل رو روي ميز گذاشتم و رفتم سمتش

چشماش قرمز قرمز شده بود يه جوري نگام ميكرد انگار التماس ميكرد از اين حال نجاتش بدم

 

بغل شقيقش رو بوسيدم و سرش رو تو بغلم گرفتم

 _ميخواي حرف بزنيم؟

 +ديگه كم آوردم! نميدونم با پارميس چيكار كنم

 _يه سوال بپرسم مثل هميشه صادقانه ميتوني جوابم رو بدي؟ سرش رو آورد بالا و با ترديد نگام كرد

منتظر نموندم حرفي بزنه و سوالي كه مدتي بود حس هاي زنونم رو تحريك ميك رد رو پرسيدم

 _سام قضيه تو با پارميس چيه؟ كلافه چشماش رو بست

 +شيرين اصلاً الان وقتش نيست دستم رو بين موهاي مشكي و پرش كشيدم

 

 _سام الان دقيقاً وقتشه، ميخوام بدونم، ميخوام بدونم وقتي كه من رو همه جوره حبس كرده بودي و نميذاشتي حتي مگس نر سمتم بياد تو با پارميس داشتي چيكار ميكردي؟ كلافه سري تكون داد

 

 _اشتباه بود شيرين فقط يه اشتباه بود

 +نگو كه فقط يك بار بوده كه باور نميكنم

كلافه از بغلم اومد بيرون و آرنجش رو روي ميز گذاشت و دستاش رو تو موهاش فرو كرد

 

 _تازه تورو هك كرده بودم، همه جوره تحت نظرت داشتم ولي هنوز به اون مرحله نرسيده بود كه خودم بهت اس ام اس بزنم فقط اونايي كه فكر ميكردم مناسب تو نيستند رو از زندگيت حذف ميكردم…اون موقعها داشتم كم و بيش از طريق هك كردن اين و اون پول در مياوردم…. يه شب به اسرار رحمان رفتيم پارتي يه نفري كه دورادور ميشناختيمش… من اون موقع نميدونستم با نقشه پارميس اونجاست تا من رو به اكيپ خودشون بكشونه! تا اون لحظه ميتونم بگم با هيچ دختري حتي دست هم نداده بودم …

به ديوار پشت سريم تكيه دادم و پوزخند تلخي زدم و آروم لب زدم  _و اولين بار با پارميس شروع كردي سرش رو آروم تكون داد

 

 , [24.12.18 13:02]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part252

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _كاش هركسي بود جز پارميس، زيادي تو چشمه، زيادي خوشكله، زيادي براي رقابت خوبه

يهو يه جوري برگشت سمتم كه حس كردم الان گردنش كنده ميشه

 

+چي ميگي تو! چي فكر كردي، شيرين هرچي كه بين و من و پارميس بود سر جمع يك ماه هم طول نكشيد… اره شرمندتم ولي تو هيچ وقت هيچ رقبي نداري، حداقل براي من هيچ وقت نداري و نخواهي داشت غمگين نگاش كردم

 _سامي، اون دوست داره با چشماي درشت شده نگام كرد

 _اون منو دوست نداره، اون هنوز هم عاشق كسيه كهخيلي از رفتارهاي من شبيه به اونه چون اون الگوي من شد، حركات و رفتاري كه مثل يك اتيكت بهم چسبيده و پارميس اوني كه هنوز هم نتونسته  فراموش كنه رو توي من ميبينه، امروز هم داشتم باهاش بحث ميكردم من اون نيستم، من تا آخر عمر شرمنده ي ياسر ميمونم، من وقتي با پارميس بودم نميدونستم به خدا نميدونستم من حتي اون موقع ياسر رو نميشناختم، شرمنده ي تو هم هستم بايد جلوي خودم رو ميگرفتم

متحير نگاش ميكردم و لبخند غمگين و پر بغضي  به روش زدم، انگار يه چيزي به گلوم وصل بود انگار نميخواستم باور كنم سام در حقم ظلم كرده  _وقتشه همه چي رو بدوني ، تو توي زندگي مني پس بايد بدوني آخرش چي به سرمون اومد، چرا ياسمن دوسال پاش رو ايران نذاشت چرا امير خان دايي پارميس و ياسر و ياسمن سكته كرد و افتاد يه گوشه، چرا هنوز هم كه هنوزه پارميس خوب نشده، چرا من از شب بي ستاره و صاف متنفرم  چشماش پر شده بود كه قطره ي اول از چشماش چكيد

 _شيرين نتونستم كمكش كنم، رهام رفت، ميدوني اون خيلي بيشتر از رهام تو شكل گيري زندگيم نقش داشت اون باعث شد بدونم يه مرد بايد سرش رو بالا بگيره بايد قدرتمند بشه بايد خونسرد باشه بايد براي خونوادش پشت باشه، بايد از خودش بگذره تا خونوادش تو آرامش بدون كم و كسر زندگي كنند، بهم ياد داد براي به دست آوردن تو براي خوشبخت كردن تو فقط حرفاي عاشقونه به درد نميخوره بايد خودم رو بكشم بالا تا بتونم همه چي رو توزندگي برات فراهم كنم يادم داد كه زني كه عاشقشم نبايد دستش رو از اب سرد به اب گرم بزنه از غم صدا و بغض سام اشك منم جوشيد پاشد اومد سمتم و دستش رو دراز كرد سمتم  _ميخوام ببرمت پيشش

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part253

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دستم رو توي دستاش گذاشتم 

خودمون رو جمع و جور كرديم تا كسي نفهمه گريه كرديم از شركت اومديم بيرون و سوار ماشين شديم

سام به سمتي رفت كه خيلي برام گنگ بود مكاني كه داشت ميرفت لحظه به لحظه كه تابلوها رو ميديدم كه داريم كجا ميريم نفسم سنگين ميشد

نميخواستم حتي از سام بپرسم كه داريم درست ميريم!

 ………

 

صداي گريه هايي كل منطقه رو با زجري كه تو هر حق حقش مشخص بود به لرزه انداخته بود

نميتونستم قدم بردارم و شاهد زجر كشيدن اين دختر بشم صداي بغض دارش و درد و دلي كه داشت ميكرد اتيشم زد

 

 _ميدوني ، كاش من از روياهام هيچ وقت براي تو نميگفتم، از ماشين هاي آنچناني از خونه هاي ويلايي از سفرهاي خارجي، كاش نميگفتم ! اگه نمي گفتم شايد هنوز بودي ، هنوز كنارم بودي

داد زد با حق حق با صدايي كه زجري كه ميكشيد توش بيداد ميكرد

 

 _دلم برات تنگ شده لعنتي، خيلي دلم برات تنگ شده، الان خوشحالي كه دارم عذاب ميكشم؟ الان دلت خنك شد كه بعد از خيانت تو رفتم با پسراي ديگه بودم، الان انتقامت رو گرفتي، تو خلوتم تو همه جا ميبينمت باهات حرف ميزنم ، بغلت ميكنم، ميبوسمت، همه ميگن ديوونه شدم، خوشحالي الاناز نظر همه يه دييونم؟ 

يه زن افسرده! ميدوني هميشه توي سام تو رو ميديدم اون ابهت تو ،خونسرديت، اون حمايتگريت ولي ميدوني تفاوت اون با تو چيه، اون از تو يه مرحله بالاتره ، اون از تو خيلي مرد تره… ميدوني چرا؟ چون اون هيچ وقت زني كه عاشقشه رو تو خطر ننداخت ، ميدوني تو رفتي ولي سام رو كه داشتم نه! ولي فهميدم اون كه تو نيست اون مال يكي ديگست، چي ميشد تو هم منو وارد اين بازي نمي كردي…. الان ببين، همه چي داريم همه ي اونايي كه تو ميخواستي، بهترين ماشين ها، خونه ها بهتربن امكانات ولي تو ميستي ياس، تو نيستي عشق من، لعنتي هنوز عشقي هنوز هم ياد لمس دستات تمام تنم رو به اتيش ميكشه…..هنوز هم عشقت دلم رو به تپش مياره، ميشه منم بيام پيشت؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part254

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دستش رو روي سنگ قبر سفيد كشيد

 

_من تو رو بخشيدم به خدا، تو هم ميشه من رو ببخشي آقايي؟ ميشه بيام پيشت؟ 

ميشه بگي بهشون منم بيارن پيشت؟ ….

آخ ياس قلبم داره در مياد كجايي ببيني اوني كه خودت رو انداختي تو اتيش الان داره از دوريت اب ميشه لعنتي ٣ ساله نيستي ياس ميدونم نميتوني برگردي ولي حداقل بزار منم بيام ، به خدا من جرات خودكشي ندارم تورو خدا يه جوري منم ببر پيش خدودت،… ياس تو رو خدا

 

تمام قبرستان صداي زجه هاي اين دختر جوون بود ، به خودم اومدم ديدم تمام صورتم خيسه خودم رو انداختم تو بغل سام

 

 _سام چي شد؟ چرا تنهاش گذاشت؟

 

 

❌سه سال قبل❌

 

 

 _سام بايد چي كار كنيم؟

 +نميدونم ياسمن، نميدونم از پارميس و امير خان خبري نشد؟

 _سام ميترسم بتونند رد پول ها رو بزنند  كلافه بلند شدم 

 +نه اون كار رو نميتونند بكنند

 _مطمئني؟

 +آره مطمئنم نگران نباش فقط ميترسم بفهمند نفوذي ياسر بوده

 

 به مانيتور هايي كه دورمون بود نگاهي انداختم

هر جا كه ياسر با دار و دسته ي اون يارو ميرفتند رو هك ميكردم ولي جايي كه الان رفته بودند رو نميتونستم ببينم فقط از طريق دوربين گوشي افراد ميتونستم چون هيچ دوربين امنيتي ثابتي نداشت

به طور خيلي نا واضح اطراف رو مي ديدم سه هفته بود انگار رو اتيش بوديم ، هر كدوم يه جايي بوديم

امير خان قول داده بود از تمام نفوذ خودش استفاده ميكنه

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part255

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تا اينكه

برگردند ايران، پوف من احمق تازه فهميده بود 

امير خان يه ارتشي قديمي بود و البته با اين مردك عوضي يه خورده حساب داشت

كل نيروهاي امنيتي ايران دنبال اون مرد بودند كه اختلاص رو انجام داده بود

تقريباً يك هفته بود متوجه شده بود پولش به مقصد نرسيده

 

داشت ديوونه ميشد

نميذاشت كسي از افراد حتي تكون بخوردن

تو روستايي نزديك مرز تركيه گير كرده بود و نميتونست از ايران خارج بشه  _سام اگه بفهمه كار ياسر بوده چي

متنفر بودم از اين سوالهاي احمقانه ي ياسمن

اون دو تا هكر و متخصص كامپيوتر باهاش همراه بودند ولي نميتونستند من رو رديابي كنند، پروتالي كه من ازش وارد ميشدم رو اونها خبر نداشتند و من خيلي نا محسوس داخل سيستم همه شون بودم

 

در عرض اون دو هفته من و ياسمن نصف شديم از استرس شديد ياسمن هرچي ميخورد بالا مياورد ميخواستم اذيتش كنم تا حال و هواش عوض بشه  _ياسمن ميخواي به آرش بگم بياد پرستاريت رو كنه؟

 _آرش گوه ميخوره ده كيلومتري منم بياد

ياد روزهايي كه با آرش بودند رو براش ياد اوري ميكردم كه حرص ميخورد

 _سام ميشه چرت و پرت گوييت رو تموم كني؟

انقدر به مانيتورها كه هر كدوم تصويري از گوشي يكي از افراد كه چندان هم واضح نبود، نگاه كرده بودم سرم گيج ميرفت  _ياسي؟

 +من ميرم يه چرتي ميزنم يكم اين مانيتور ها رو چك كن خبري شد بهم خبر بده

 _فقط واقعاً بخواب نشين به ديد زدن دختر مردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part256

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خنده اي كردم و رفتم تو اتاقم و گوشبم رو در اوردم و دوربين گوشي و خونه ب شيرين رو چك كردم ، با يارا نشسته بودند و داشتند فيلم مي ديدند

 

قيافش خيلي با نمك بود با اون شلوار راحتي قرمزش و موهاي گوجه اي كه بسته بود بالا سرش

انقدر بهش خيره شدم كه  ارامش گرفتم و چشمام گرم شد حس كردم كسي داره روي بازوهام رو ميخارونه كه چشمام رو باز كردم

با ديدن چهره اي كه بيشتر از ١٥ روز بود نديده بودم متعجب شدم

 

 _كي برگشتي؟ 

 +سلام بر تو جناب هكر

 

خودش رو انداخت تو بغلم و محكم بغلم كرد

ولي من اين نزديكي رو نميخواستم بدون اينكه اذيتش كنم يكم خودم رو فاصله دادم

لبخند تلخي زد و خودش رو جمع كرد

 

 _امير خان كو؟

 +دايي نتونست بياد، يعني نميشد بايد يكيمون ميمونديم به سختي من رو از مرز عبور دادند تا برگردم مكثي كرد و با ترديد گفت

 _از ياسر چه خبر؟ نتونسته از دست اون مردك نجات پيدا كنه؟

 

سرم رو تكون دادم كه يهو صداي ياسمن بلند شد

ياسمن_ سام سيستم داره چشمك ميزنه! انگار پيام اومده ، نميفهممش اين چيه؟

 

سريع خودم رو به اتاق مانيتور ها رسوندم  برام عجيب بود

اين يه پيام بود كه از پروتال شبكه برام ارسال شده بود اين يعني كسي اي پي ادرس رو من رو داره با استرس دكمه ي اينتر رو فشار دادم كه بهو همه ي مانيتورها تصوير واح شد

انگار هر كدوم از دوربين  گوشي هايي كه هكشون كرده بودم همه گوشيشون رو روبروي جايي گرفته بودند و از زواياي مختلف داشتند ياسر رو نشون ميدادند

يهو از پروتال يه پيام متني برام اومد

 “خوب ما كرمي كه داشت خراب كاري ميكرد رو پيدا كرديم مواظب خودت  باش نيمچه هكر”!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part257

#آدماي_شرطي 

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

با هول رفتم تو سيستم

تو پروتالي كه براي خودم بود و فكر ميكردم خيلي پنهاني و سري هست دو تا اي پي ادرس ديگه ديدم

سرم رو اوردم بالا و به مانيتورهايي كه دورم بود نگاه كردم

 

باورم نميشد انگار كه به همه دستور داده بودند گوشيهاشون رو روبه روي ياسر بگيرند

ياسر هول شده بين همشون ايستاده بود لباش خشك خشك شده بود و رنگش سفيد سفيد نميدونستم بايد چيكار كنم اونا اي پي ادرس من رو هم داشتند

پس پيدا كردن من براشون ديگه مثل اب خوردن بود

 

انقدر ترسيده بودم كه  نميتونستم از جام تكون بخورم

 

يه تصوير وحشتناك پاشيده شدن خون 

دو تا گلوله اي كه يكي به شاهرگ گردن و يكي  وسط پيشونيه ياسر نفسم رفت ولي با جيغي كه ياسمن كشيد تازه به خودم اومدم  پارميس رو زانوهاش افتاده بود

چنان به تصوير ياسر غرق خون خيره شده بود  كه حتي نفس هم نميكشيد

 

ياسمن رفته بود تو شك و پشت سر هم جيغ ميزد نگاهم از چشمهاي باز ياسر دور نميشد يه لحظه به خودم اومدم دخترا هر دوتاشون پشت سرم بودم يه لحظه مغزم به كار افتاد فقط يك ساعت وفت داشتم

فقط يك ساعت دادي زدم

 

 _ياسمن تشت سنگي رو بيار سريع

ياسمن از داد من صداي جيغش تو گلوش خفه شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part258

#آدماي_شرطي 

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

 

 _پارميس زود باش بايد اسيد ها رو بياريم زود باشيد فقط يك ساعت وقت داريم

دگمه ي خاموش كردن مانيتورها رو زدم كه مجبور شدن نگاهشون رو ازچشماي باز ياسر بگيرند و به من توجه كنند

 

با بغضي كه پايين نميرفت به لحظه حس كردم بايد من بين اين دوتا آروم باشم و به خوزم مسلط باشم

 

 _اگه نميخوايد هر سه تامون اين بلا سرمون بياد زود باشيد يك ساعت وقت داريم

ياسمن از جاش پاشد و سريع رفت تو حموم

پارميس تكون نميخور كه رفتم سمتش و با همون بغضي كه داشت خفم ميكرد لب زدم

 _به خدا الان وقتش نيست، قول ميدم، قول ميدم بعدش براش تا ميتونيم عذا داري كنيم، شما رو به من سپرده، تورو خدا كاري نكن روسياهش بشم بلند شووو

 

هيچ چيزي تو نگاهش نبود، انگار كه تو خواب داشت قدم بر ميداشت سريع رفتم سمت ماسكها و دستكشهايي كه ياسر به زور من تهيه كرده بود تنها راه فرارمون اين بود كل سيستم رو نيست و نابود كنيم تا نتونند ايپي ادرس سيستم ما رو پيدا كنند

 

از ترس اينكه نكنه به سيستم هاي ديگه هم تونسته باشند وارد شده باشند هر سه تا لپتاپ و يدونه تبلت  و گوشي هر سه تا مون رو توي اسيد انداختيم

 

همه رو ذوب كرديم همه تو شوك بوديم حتي يك كلمه هم حرف نميزديم  در عرض يك ساعت تمام سيستم ها داخل مواد مذاب و اسيد غوطه ور   شدند

حالم بد بود خيلي بد ولي بايد سر پا وا وايميستادم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part259

#آدماي_شرطي 

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

هر سه تامون جلو تشت كوچيكي كه ااز جنس سنگ بود و براي اين لحظات اماده كرده بوديم، ايستاده بوديم الان ما چي بوديم

ميلياردر هايي كه انگار هيچي نداشتند

الان ميلياردها پول تو حسابمون بود ولي ارزش مرگ ياسر رو داشت؟

 

چشمام رو بستم كه صداي حق حق ياسمن رو اروم شنيد كشيدمش سمت خودم و سرش رو تو بغلم گرفتم مطمئن بودم ديگه نميتونند پيدا مون كنند تو بغلم ميلرزيد و زير لب داشت با ياسر حرف ميزد

من حتي براي مرگ رهام هم گريه نكرده بودم ولي الان، دست خودم نبود حس كردم گونه هام تر شد آره گريه كردم

براي كسي كه حتي مدل نشستنش هم براي من الگو شده بود گريه كردم ولي پارميس تكون نخورد

انگار يه تيكه يخ بود

تو يه لحظه تصميم گرفتم توي اون خونه نمونيم شايد من اشتباه كرده باشم

شايد با وجود ذوب كردن تمام سيستم ها بازم بتونند پيدامون كنند

به زور وسايل بچه ها رو جمع كردم هر كدوم فقط يه كوله پشتي و رفتيم خونه ي پايين شهر ما پيش مادرم

بعد از يك هفته گوشي خريديم

با همون لپتاپ فكستني كه يه زماني با اون كار هك ميكردم وارد سيستم بانكها شدم كه پولمون اونجا بود

خدا رو شكر نتونسته بودند ردمون رو بزنند ولي كار از محكم كاري كه عيب نميكنه كل صورت حساب ها رو دوباره عوض كردم و در خواست انتقال وجه دادم به چند تا بانك ديگه الان ديگه خيالم راحت بود

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part260

#آدماي_شرطي 

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

ولي خيلي برام زور داشت كه تونسته بودند پيدام كنند

 

ولي چطور؟؟

 

يه روز ميفهمم يه روز خودم باهاشون رودر رو ميشم و اين دفعه من اون به قول خودشون نيمچه هكر نيستم بعد از يك هفته تونستيم با اميرخان ارتباط برقرار كنيم

وقتي خبر مرگ ياسر رو بهش دادم نميدونم چي شد كه تلفن قطع شد بعد از دو روز فهميديم كه امير خان سكته كرده به صورت قاچاقي هر سه تامون رفتيم آلمان

 

امي رخان سكته كرده بود

اون موقع بود كم كم متوجه رفتارهاي غير عادي پارميس شدم

رفتارهاي ياسمن، ماتمش، غمش، گريه هاش ، همه و همه رفتارهاي يه انسان عادي بود ولي پارميس نه

مجبور شدم با يه دكتر روانپزشك مشورت كنم

همونجا تو آلمان بستريش كردند اصلاً تو حال خودش نبود

 

انگار حتي متوجه نشد كه بستريش كردند ياسمن افسردگي گرفته بود

و من مونده بودم و يك خونواده ي شكست خورده وميلياردها پول تو حسابم

 

تنها كسي كه ميتونستم باهاش حرف بزنم و از همه سالم تر بود ياسمن بود اگه با اينهمه پول خيلي يهويي و بدون هيچ پيش زمينه اي يك همچين شركت بزرگي رو كه ميخواستم داير ميكردم حتماً خيلي شك بر انگيز ميشد و مطمئناً از سازمان اطلاعات چند نفري رو مامور ميكردند تا سرچشمه ي پولم رو پيدا كنند

پس با پيشنهاد ياسمن تو آلمان براي خودم پرونده سازي كردم و جعل مدرك

يه جوري كه نشون ميداد پدر بزرگ من يكي از افراد مشروطه بوده و با كلي پول مملكت سالها تو آلمان خوش خوشگذرونده و سرمايه هاي كلان انجام داده و الان نوه اس تصميم گرفته اين پول رو دوباره وارد عرصه ي تجارت ايران كنه

 

آدمای شرطی[۳:۱۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part261

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

و اينطوري بود كه من از سام محمديان به فاميل برزگر در اومدم

٣ ماه دنبال اين كارها بودم با يكي اشنا شدم به اسم كادير كه ترك بود! همه ي اين كارها رو ذره ذره بلد بود

يه جوري برام پرونده سازي كرده بود كه خودم هم باورم شده يكي از نوادگان ، يكي از سرلشكرهاي مشروطه بودم

يه پرونده هايي از دوران ابتدايي و دبيرستان و دانشجويي كه تو المان بودم

حتي فوتوشاپهايي از عكس دسته جمعي تو مدارسم و…

 

من مادرم هنوز هم نميدونه كه من فاميلم رو عوض كردم

من سهم خودم رو برداشتم ولي ياسمن ازم خواست كه نصف پول اون رو هم بردارم و ازش استفاده كنم تا پولش نخوابه منم قبول كردم ولي به سهم بقيه دست نزدم حتي به سهم ياسر!

 

اون پول مال خواهرش بود و من حق اين رو نداشتم بهش دست بزنم

 

 

❌زمان حال ❌

 

“سام”

 

شيرين با چشمهاي اشكي داشت بهم نگاه ميكرد

  _سام پس جنازه ي ياسر كه الان…

نتونستم اون چشماي اشكيش رو نبوسم    چشماش رو بست و با بوـسه ي من اروم شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part262

#آدماي_شرطي 

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

 +بعد از اينكه برگشتم ايران وايسادم تا ابا از سياب بيوفته تقريبا ٤ ماه پيش پيداش كردم  ت

تو همون روستا، تو باغچه ي همون خونه دفنش كرده بودند، شبوونه با دونفر رفتم تو اون خونه،  جنازه اي نمونده بود، فقط استخوناش بود، ولي بازم درش اورديم، با هزارتا پارتي بازي براش قبر خريدم و تاريخ و روز مرگش رو همون روزي كه پيداش كرده بودم زدم

 

تو شناسنامش براش تاريخ فوت زدم، همه ي كاراش رو كردم ، انقدر به اين ور اونور رشوه دادم تا كارا درست شد وقتي به ياسمن گفتم اين كار رو كردم نتونست خودش رو نگه داره و با اولين پرواز خودش رو ريوند اينجا و اولين حرفي كه به من زد اين بود، ميرم ياسر رو ميبينم !

انگار كه هيچ وقت نمرده و هنوز هم هست و هنوز هم نياز داريم بعضي وقتها ببينيمش

 

با شنيدن صداي پايي به عقب برگشتيم لبخندي به روش زدم  _بعد سالها براش گريه كردي؟

سرش رو آورد بالا و بهم چشم دوخت و سرش رو آروم تكون داد

 

 _ميخوام ايران بمونم، نميخوام برگردم آلمان سام، ميخوام نزديكش باشم ميخوام هر وقت اراده كردم بيام پيشش! اين حق رو ازم نگير باشه؟ سرم رو آروم براش تكون دادم كه خيلي نرم از بغلمون رد شد صداش زدم

 _سوار ماشين شو برسونمت

با لحني كه خيلي وقت بود ازش نشنيده بودم مثل قديما سرتق جواب داد  -نگران نباش سر ظهري كسي من رو نميدزده! در ضمن حوصله ي سر خر شدن ندارم! خوشبگذره بهتون

 

دستام رو روي شونه ي شيرين گذاشتم و كشيدمش تو بغلم و پيشونيش رو بوسيدم

_خوب بريم كجا؟

 +اگه نه نميگي يه پيشنهادي دارم

 

لبخندي زدم و با لبخندم سعي كردم خاطراتي كه اومده بود جلو چشمم رو پس بزنم! 

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part263

#آدماي_شرطي 

 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃

 

 _خوب پس احتمال مخالفت من هست

 +لطفاً اول گوش كن جناب برزگر

برزگرش رو با چنان با تاكيد گفت كه خندم گرفت، جوجه ميخواست تشر بزنه!

من خيلي وقته با سام برزگر شدن خو گرفتم!

 _بفرماييد بانو ميشنوم!

با ناز لبخندي زد، حركاتش چرا انقدر عشوه داشت؟

 _ميگم امشب بريم پيش ميلاد! پارميس رو هم با خودمون ببريم، فكر كنم وقتشه بازم وارد جمع بشه! فكر ميكنم يه جمع دوستانه حالش رو يكم جا بياره نه؟

 

 …….

 

“شيرين”

 

 _ياسمن چرا خيارا رو انقدر بزرگ بزر خورد ميكني؟

 +ببخشيد همه مثل شما كد بانو نيستند!

 _خجالت بكش از پارميس ياد بگير

 

 +اوه اون كه بكپارچه كد بانواِ، تو نمي دوني اين دست پرورده ي خان جون خدا بيامرزه، نميدوني چه آشهايي مي پزه اوووف، از سام بپرس ،يعني ٥ انگشتت رو هم باهاش ميخوري

 

با دهن باز به ياسمن خيره شده بودم برگشتم سمت پارميس كه صداي رحمان رو شنيدم

 _اينم از شانس ماست ديگه بين اين همه كد بانو عدل دست گذاشتيم رو

 ….

 

با نگاهي كه ياسمن بهش انداخت خفه شد ولي خودش رو نباخت و ادامه داد

 _رو با استعدادترين دختر دنيا كه تكه ماشالله…

 

سعي ميكرد يه جوري بپيچونه ولي براش درست نميشد كه يهو از پست سام دستش رو گذاشت رو شونه ي رحمان و محكم فشارش داد كه اخش در اومد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part264

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

 _اِ ِ ؟ اگه دست روش گذاشتي پس چرا پا هم پيش نميزاري؟!

 

صداي آي آي رحمان كه زير دستاي محكم سام داشت شونه اش له ميشد داد زد

 _بابا شما بگو فردا بيا، من گوه بخورم پا پيش نذارم!

 

همه زده بوديم زير خنده، حتي ميلاد خيلي جدي! و پارميس افسرده!

تا اينكه من صدام در اومد، داشت رسماً شونه ي پسر مردم رو ميشكوند

 

 _سام ولش كن اِ! شونش شكست خوب طفلي!

دستاش رو شونه ي رحمان شل شد ولي دوتا محكم زد به پشتش زد  _برو خدا رو شكر شيرين ازم خواست ها وگرنه… 

رحمان با حالت زاري گفت

 

 _من مخلص زن داداشم هم بشم !

با صداي بلند رو به من گفت

 _مخلصتم زن داداش پشت چشمي براش نازك كردم

 _فكر نكن به خاطر تو اِ ها، نميخوام خواهر شوهرم بي شوهر بمونه

 

همينكه اين حرف رو زدم همه زدن زير خنده

همه انقدر خنديده بوديم حتي پارميس با صداي بلند ميخنديد

خوب بود جمعمون خيلي خوب بود، خوشحالم كه همه رو لبامون خنده هست

 

سخت پيدا ميشه جمع دوستايي كه بتونند بي هيچ غرضي دور هم باشند و من از نگاه تك تكمون صميميت دوستانه رو ميخوندم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part265

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

دور همي خوبي بود خيلي خوب

دلم ميخواست يارا هم باشه بينمون تنها دوست واقعي من

 

شب بازم بدون ستاره و صاف بود رو به منظره ي رو برون ايستاده بودم فكر ميكردم الان خونوادم تو چه حالي اند؟ پدرم ، مادرم، حتي شهرام!

 

دلم براشون تنگ شده

حتي براي افوام هم دلم تنگ شده شرمندشون بودم! 

 

نميدونستم چجوري ميتونستم جبرانش كنم!

سام از پست بغلم كرد و سرش رو روي شونم گذاشت

 +ماهِ من به چي فكر ميكني؟

 _فكر ميكني يه روز برسه خونوادم من رو ببخشند!

 +شب صاف و بي ستاره! غمامون رو يادمون آورده! يه روز ميبخشنت، يعني يه روز هر دوتامون رو ميبخشند تو بغل پر از عشقش غرق شدم

آره شايد خونوادم رو پيشم نداشته باشم ولي با كارهاي سام نميدونم چرا احساس خلاء نميكنم

با صداي داد و بيداد بچه ها نگاه خندوني بهم ديگه انداختيم و برگشتيم سمت جايي كه همه نشسته بودند

 

ميلاد ايندفعه مجهز تر اومده بود

گيتارش رو چرخوند تو دستاش و با ضربه ي اولش شروع كرديم به خوندن باز هم بغل سام

باز هم گرماي عشقي كه هر دوتامون رو در بر گرفته بود و باز نگاه هاي آروم و لبهاي خندوني جمعي كه دور و برم بودند

 ……..

 

_شيرين باهام بحث نكن

 +سام تورو خدااااا بيام ديگه، بابا حوصلم ير رفته چيه همش تو خونم، تو هم كلي كار داري

چه اشكالي داره بيام كمكت كنم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part266

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

داشت كراواتش رو ميبيت كه تو آيينه نگاه شيطوني بهم كرد

 

 _تو چه زود سرحال شدي؟ هنوز كه دو ساعت نگذشته كه حوصلت رو سر جاش آوردم

كوسني كه بغل دستم بود رو پرت كردم يمتش كه جا خالي داد خورد به آيينه با لبخند برگشت سمتم

 _آخه جوجو خسته ميشي، من دلم نمياد تو حتي دستت رو به سياه و سفي بخوره بعد ميخواي بياي اينهمه كارهاي سنگين و طاقت فرسا انجام بدي

 

 +سام! بابا ميشم دستيارت خوب! قرار نيست كه همه ي كارها رو انجام بدم كه خسته بشم در ضمن منم آدمم اصلاً دلم ميخواد خسته بشم عشقم لطفاً باشه؟

با اين لحن حرف زدن من  دستاش رو گذاشت تو جيبش و وحشي نگام كرد وقتي چشماي مشكيش وحشي ميشد عجيب خواستني ميشد ميخواستم با وجود اينكه دو ساعت پيش با هم بوديم اما بازم ميخواستمش ولي نه الان وقت كنترل كردن خودم بود… با كلي خواهش بهش نگاه كردم   _باشه ولي شرط داره

 

با خوشحالي از رو تخت خودمو پرت كردم تو بغلش و تو بغلش بالا پايين شدم كه با صداي بلند زد زير خنده

 _توله اروم بگير يكم ديگه بالا پيين كني حيثيتمون بر باد فنا ميره

 

خودم متوجه شده بودم كه سريع ازش دور شدم  _خوب الان شرطم رو بگم

 +بگو هرچي باشه قبوله!

 _هر وقت هر ثانيه من صلاح دونستم بهت گفتم بايد بري خونه بايد بري نبايد باهام در بيوفتي يا چيزي فهميدي؟

 

انقد جدي حرفش رو زد كه اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به علامت باشه تكون دادم

با انگشتش يدونه زد رو بينم 

 _خوب پس بفرماييد بريد آماده شيد خانم دستيار

 +سريع رفتم سمت اتاق لباسهام

مانتوي عسلي درآوردم و شلوار و روسري مشكي و كيف چرم عسلي و كفشهاي كالج و تخت مشكي

 

كاملاً هم ساده حتي خط چشمم رو هم پاك كردم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part267

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

عطرم رو روي خودم خالي كردم و رفتم بيرون  _سامـي؟

 +جانم عسلم

 _خوبه؟!

 +مثل هميشه ساده و شيك و جذاب

 _جوووووون بابا آقاي رئيس

 

بالاخره رفتيم شركت

آخ كه چقدر ياسمن و رحمان به سام خنديدند  ياسمن_ داداش اينبود اون همه ابهت كه ميگفتي  بعد صداش رو عين سام كلفت كرد 

 _من نميذارم شيرين كار كنه هاااا

 

بعد خودش و رحمان زدن زير خنده

سام با اخم هاي درهم زل زده بود به مسخره بازي بچه ها رحمان_ داداش خدايي دست هرچي زن زليله از پشت بستي ها، اين زن داداش  

سام با همون اخمش گفت

 _شما دوتا كار نداريد؟

 

هر دو از جاشون بلند شدند و با همون لبخند مسخرشون از اتاق رفتند بيرون

 سريع رفتم تو بغلش و رو پاهاش نشستم

 

 _عشق من آقايي من اخمات برات چيه، هركي 

هرچي دلش ميخواد بگه مهم اينه كه من از وقتي دستيارت شدم ديگه هميشه تو بغلت همينجوري ميتونم بشينم بعد ميتونيم… 

كم كم داشت اخماش باز ميشد  كه يهو در رو زدند

 

 _بقيه حرفات رو بزار براي بعد خانم دستبار كه دارم برات خنده ي ريزي كردم و از رو پاهاش بلند شدم

كه سام با صداي بلندي “بله” اي گفت كه در باز شد

هنوز كنارش ايستاده بودم و لبخند رو لبمون بود كه در باز شد  _شرمنده آقاي مهندس آقاي فرهمند اومدند

 +بفرستيدشون داخل

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part268

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همينكه در يكم باز شده بود نگاه مرد جدي داشت به شدت داخل اتاق رو رصد ميكرد لبخند ما رو كه ديد براي چند لحظه نگاهش روي ما ثابت موند همينكه سرم رو برگردوندم  نگاهش تو نگاهم قفل شد

 

مردي حدود ٣٩،٤٠ ساله موهايي كه كنار شقيقش يه ذره سفيد شده بود پوستي تيره و لاغر اندام تقريباً چشمايي مشكي رنگ ولي بايد بگم تو لباس پوشيدن تبحر خاصي داشت برام عجيب بود اين نگاه كنجكاوش

 

لبخند رو لبم رو برداشتم و ماسك جديت رو به صورتم زدم

 

قراره از امروز به بعد تو كارهاي سام ديت داشته باشم پس بايد جدي باشم

 

خيلي با شخصيت اومد داخل و با سام دست داد و دستش رو آورد سمت من مطمئن نبودم دستم رو دستاش بذارم حس خوبي بهش نداشتم

 

دستش رو نگه داشته بود ولي من داشتم به دستاش نگاه ميكردم

 

خيلي خونسرد سرم رو آوردم بالا و لبخندي زدم و اظهار خوشوقتي كردم از آشناييمون كردم

قشنگ حس كردم جا خورد ولي خودش رو جمع و جور كرد و با صداي عجيبش كه بك تيزي خاصي كه آدم رو اذيت ميكرد شروع كرد به حرف زدن

 

 _من خوشوقتم خانم زيبا !

 

بعد بدون هيچ تعارفي رفت و رو مبل تكي و چرم كه بغل ميز رياست سام بود روبروي من نشست و پاهاش رو روپاش گذاشت

 

 _جالبه ! تا حالا هيچ خانمي رو با سام نديده بودم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ  توهم[(🔱 (M.R

 #Part269

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بعد لبخند مليحي زد كه زوركي بودنش رو تشخيص دادم نگاهش رو از من نگرفت ولي سام رو مخاطب قرار داد

 _جالبه جناب برزگر! دوست دختر گرفتي؟

عصبي بودن سام رو از مدل نفس كشيدنش ميتونستم تشخيص بدم  _خير جناب فرهمند، همسرم هستند

 

يه لحظه جا خوردم و تعجب مرده رو ديدم ايندفعه نگاهش رو برگردوند سمت سام

لبخندي كه معنيش رو نتونستم بفهمم رو لبش نشست

 

 _واو چه خبري! واقعاً تبريك ميگم، پس جشني يا…

 

سام سريع پريد وسط حرفاش 

 

 _فعلاً نتونستيم درگيري هاي زيادي داشتيم! فكر كنم حرف زدن در مورد زندگي خصوصي رو موكول كنيم به بعد

همون لحظه در اتاق رو زدند كه ميلاد خيلي جدي وارد اتاق شد با همه دست داد و من هم با كمال اطمينان باهاش دست دادم

 

آقاي فرهمند چند لحظه نگاهش رو دست من و ميلاد ثابت شد

 

بازم همون حس بد بهم منتقل شد هيچي به روي خودم نياوردم فرهمند رو كرد سمت سام

 

 _قراره خانمتون هم تو جلسه باشه؟

 

سام با ابرويي بالا رفته نگاه جدي به فرهمند انداخت و با صلابت تمام بدون هيچ حرف اضافه اي گفت 

 _بله!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part270

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي از جواب با صلابت سام اومد رو لبم قاشق همين اقتدار كلامش بودم

جوري حرف ميزد كه جايي براي بحث نميذاشت

 

ميلاد جاش رو با من عوض كرد و من بغل ميلاد نشستم واقعاً ممنون ميلاد بودم حداقل اينطوري از نگاه مستقيم يارو دور ميموندم  شروع كردند به حرف زدن

 

كه البته ميتونم بگم از ١٠٠٪ داستان ٣٠ درصدش هم به زور فهميدم چي به چيه فقط به حرفاشون گوش ميدادم

 

بعضي چيزها كه برام سوال ميشد رو يادداشت برميداشتم

بالاخره  حرفاشون تموم شد و براي دو سه روز بعد قرار شد منشي هاشون باهم هماهنگ كنند تا جلسه اي كلي داشته باشند

 

از حرفهاشون فهميدم اين فرهمند فقط دست راست مدير عامل اصليشون هست 

كسي با فاميل توكلي!

 

بالاخره از هم خداحافظي كردند و يك نگاه چندش از روم كنار رفت

 

فكر كنم زندگي كاري بايد عجيب باشه!

سام با عصبانيت رو كرد سمت ميلاد

 

 _ميلاد اگه ممكنه تنهامون بذار

ميلاد بدون هيچ حرفي از اتاق رفت بيرون  _ديدي؟

يكي از ابروهام رو دادم بالا  _دقيقاً چي رو؟

 

 _مردك بي شرف نگاهش رو خيره خيره دوخته به تو بعد ميگي دقيقاً چي رو؟ از فردا ديگه نمياي شركت شيرين! تموم شد! من نميتونم تحمل كنم هر روز يكي بياد اينجوري تورو ديد بزنه! اصلاً يك درصد غيرتم قبول نميكنه با عصبانيت برگشتم سمتش

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part271

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _مگه من مسئول نگاه مردمم! يعني چي سام! من ميخوام كار كنم! من زن خونه نيستم !

خوشم نمياد تو خونه بشينم !

ميخوام بيرون كار كنم! چرا اين همه زن كار ميكنند چرا من كار نكنم  خيلي ظالمانه و با ابهت و صلابت خودش زل زد تو چشمام

 

 _من فكر نكنم جايي براي بحث گذاشته باشم! براي يك بار هم شده حرف من رو گوش ميدي! هر كاري كه بخواي ميتوني انجام بدي ولي حق نداري ديگه تو اين محيط ها بياي، برو كارهاي زنونه و لطيف انجام بده تا آخر پشتت هستم ولي اينجا براي تو مناسب نيست !

و من تحملش رو ندارم فهميدي 

 

فهميدي رو چنان بلند گفت كه ترسيدم و حرفي نزدم ولي بدجور دلم شكسته بود از تن صداش و مدل حرف زدنش چشام پر شد و بغض كردم ولي هرجوري شده جلو خودم رو گرفتم تا اشكام نبارن و جلوش كم نيارم

به اندازه ي كافي من رو نازك نارنجي ميبينه حالااين كار رو هم بكنم ديگه داستان كامل ميشه

 

امروز با بنزش اومده بوديم سر كار

سويچش رو از رو ميز برداشتم و كيفم رو چنگ زدم و با عصبانيت ازش دور شدم

 

ولي دليلي نداره كسي بفهمه چيزي بين ما پيش اومده پس قبل از اينكه در رو باز كنم خودم رو جمع و جور كردم و لبخند مليحم رو روي لبام نشوندم و در اتاقش رو باز كردم

 

ولي حتي به خودش ذره اي هم نگاه نكردم

 

آدمای ش رطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part272

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با لبخند  از در اومدم بيرون و  به سمت در اصلي راه افتادم  خيلي ها زير زيركي و خيلي ها مستقيم و تيز نگاهم ميكردند

 

ولي تو درون يه جوري عصبي بودم كه هيچ كدوم برام مهم نبودند

همينكه از در اصلي خارج شدم و سوار ماشين شدم قيافه ي اصلي خودم برگشت

 

با حرص ماشين رو روشن كردم و حركت كردم گوشيم داشت خودكشي ميكرد ولي جواب نميدادم خوب مسلماً سام بود

اين همه دختر دورو برس هستند و كار ميكنمد اينهمه كارمند زن داره فقط من اين بين مشكل داررفتم دم در خونه ي يارا

 

تنها دوستي كه  داشتم و دارم

بازم به زنگهاي اعصاب خورد كن گوشيم توجه نكردم از ماشين اومدم پايين و زنگ خونشون رو زدم وقتي آيفون رو جواب داد با تعجب گفت  _شيرين؟

 +ها؟!

 

سريع در رو باز كرد كه رفتم بالا

خدا رو شكر مامانش طبق معمول خونه نبود

يعني همچين مادري و همچين دختري كه انقدر سالم و محترم و مودب  بود خيلي عجيب بود

در رو باز كرد كه با حرص رفتم داخل   _چي شده؟

 

 ……

 

از صداي خنده ي باند يارا داشتم حرص ميخوردم از اون طرف هم گوشيم ديگه زنگ نميخورد اين يعني سام ديگه پيگيرم نبود و اين منو بدجور ناراحت كرده بود

 

 _زهر مار خنده داره مگه؟

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part273

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +خدايي شيرين خيلي ابلهي ها! خيلي هم دلت بخواد كه نميذاره كار كني، اين همه فعاليت هست انجامش بده! خدايي خيلي تو هم لوس و ننري ها انقدر همه چي برات مهيا كرده انقدر براي همه چي بهت گفته باشه چشم تو داري  بد قلق ميشي، درضمن اينهمه كار هست اصلاً اين همه زن خانه دار تو چه گيري دادي به كار كردن؟ اصلاً به اين فكر كن اون به تمام خواسته هاي تو باشه  گفت تو هم يه باربه خواسته ي اون احترام بذار!

مگه نميگي تو هم عاشقشي؟ پس يه بارم شده تو كوتاه بيا تا بتوني علاقت رو نشون بدي

 

حرفهاي يارا يك واقعيت محض بود راست ميگفت

چه اشكالي داره يه بار هم من كوتاه بيام بذار يه بار من رو خواستم پا بذارم

خيلي تو فكر بودم كه يارا دمنوش نعنا رو جلوم گذاشت

 

بيا اينو بزن روشن شي

به لحنش لبخندي زدم و دمنوش رو به لبام نزديك كردم

تمام حرفهاي يارا رو قبول دارم ولي يه چيزي بدجور اذيتم ميكرد

چرا سام بعد از چند تماس ديگه سراغم رو نگرفت؟يعني انقدر من براش مهم نيستم؟

 

 

“سام”

 

ديگه داشتم ديوونه ميشدم حقشه تقصير خودشه

انگار يادش رفته من تو هر شرايطي  ميتونم اون رو كنترل كنم تبلتم رو برداشتم و به گوشيش وصل شدم خوب اول لوكيشن

خوب خدا رو شكر باز كار احمقانه اي نكرده رفته خونه ي يارا

 

خوب روشن شدن گوشي

خوب ببينم خانمم در چه حد عصباني شده و در چه حد بايد از دلش در بيارم؟!

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part274

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با شنيدن حرفاش لبخند اومده بود رو لبام اوه اوه ببين چه حرصي هم ميخوره جوجو با هر جملش ميخنديدم كه يهو  در اتاق رو زدند ياسمن_ سام جلسه داريم ها

 

سرم رو تكون دادم و هندفري بيسيمم رو تو گوش راستم گذاشتم و رفتم سمت اتاق كنفرانس

با يكي از شركتهاي چيني كه ميخواستند محصولشون رو به ايران بفروشند و داشتيم معامله ميكرديم

ميخواستيم وارد كننده ي اصلي اين مارك خودمون بشيم 

اين يه فرصت خيلي جالب بود براي سابقه پيدا كردن تو بازار چين داشتيم با هم ديگه حرف ميزديم كه حرفهاي يارا رو شنيدم

 

خدايي اين دختر خيلي عاقل بود خوشحالم كه شيرين همچين دوستي داره كه درست راهنماييش ميكنه

ديگه بيشتر گوش دادن رو جايز ندونستم و گوشي رو قطع كردم

 

دقت و توجهم رو به جلسه معطوف كردم 

جلسه ي خوبي بود و از حرفهاي طرف مقابل مشخص بود كه خيلي از شرايط ما خوششون اومده

با لبخند و كلي احترام و قدر داني بالاخره رفتند

 

بعد از انجام كارهاي زيادي كه مونده بود ساعت ٥ بود كه از شركت دل كندم

تقريباً كسي تو اتاق نمونده بود كه صداي آرومي رو از اتاق ياسمن شنيدم

 

 _نه رحمان خواهش ميكنم

 +ياسي بس كن چرا انقدر از من دوري ميكني

سري تكون دادم و نه ايستادم نه ادامه مكالمشون رو گوش دادم هر دو آدماي عاقل و بالغي هستند

 

من اجازه ندارم براشون تصميم بگيرم يا حرفي بزنم ياسمن انقدر تجربه داره كه راه اشتباهي رو نره

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part275

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به سمت ماشين رفتم و خوب بريم به سمت خانمم كه الان كلي عصبيه  ولي نه الان وقتشه من يكم خودم رو ناراحت نشون بدم!

 

البته من كه دلم نمياد زياد اذيتش كنم

ولي ميخوام بفهمه بايد براي حرف من ارزش قائل بشه رسيدم خونه كه صداي خنده ي بلند مامان و فروغ رو شنيدم با ابخند رفتم سمتشون

 _سام تويي؟

مثل هميشه از صداي قدم هام مامان فهميد من اومدم

 

 _سلام مامان خانم بله منم

مامانم شروع كرد به قربون صدقم رفتن ولي من داشتم دور خونه رو نگاه ميكردم تا اثري از شيرين ببينم 

وقتي نديدمش ميطئن شدم بايد بالا باشه

رفتم بالا كه ديدم مثل وقتهايي كه اعصابشخورد ميشد هندفري رو توگوشش گذاشته بود و جلو ايينه برا خودش ميرقصيد با لبخند به در تكيه دادم و با لذت به كاراش نگاه كردم يه لحظه چرخي زد

كه با ديدن من  شوكه برگشت سمت من و از حركت ايستاد

 

خيلي اروم هندفري رو از گوشش در اورد

هر دو خيره شده بوديم به چشمهاي هم كه يهو دويد سمتم و خودش رو انداخت تو بغلم

اصلاً انتظار نداشتم اين كار رو انجام بده لبخندي از روي آرامش به صورتش پاشيدم

 

شيرين_ خيلي نامردي كه نميزاري كار كنم ولي نميتونم هم باهات قهر باشم كلاً خودت ميدوني از قهر بدم ميا! يه جور ديگه حالت رو ميگيرم وايسا

 

با صداي بلند خنديدم

سرش رو اورد سمت بازوم و گاز محكمي گرفت صداي بدادم بلند شد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part276

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _شيريييين ؟!

با شيطنت زير زيركي نگام كرد  _دلم خواست به تو چه

 

كشيدمش تو بـ.غلم كه سريع پاهاش رو دورم حلقه كرد

 _من دلم ميخواد يه جاهاي ديگه رو گـاز بگيرم تو كه مشكلي نداري؟ با صداي بلند خنديد كه…

 

“شيرين”

 

 _همه چي آرومه من چقدر خوشحالم…

يارا_ ديوونه اي به خدا، حالا بريم يا نه؟

 _يه جوري با من برنامه مي ريزي انگار من يه آدميم سرم كلي شلوغه وقت ندارم، باو بغير از غذا پختن كار ديگه اي ندارم كه

 

يارا خنده ي ارومي كرد

 

 _اوك پس تا يه ساعت ديگه تو پاساژ ميبينمت باشه اي گفتم و گوشي رو قطع كردم گوشي به دست رفتم سمت اتاق لباسهام صداي خستش پيچيد تو گوشي  _جانم خوشمزه ي من

 

لبخند شيطوني زدم

 

 _الان شب اومدي من بخوام با هم كاراي خوشمزه انجام بديم تو ميتوني با اين صدات؟ خنده ي ارومي كرد

 

 _من در بست در خدمت خانمم هستم

 _جووون بابا كمر! شوخي كردم عشقم من دارم با يارا ميرم بيرون باشه؟ اها  راستي بعد از اين پروژه ديگه پروژ ه بر نميداري ، بابا ما فعلاً تو ماه عسليم تو يك شب در ميون ساعت ١٠ شب مياي خونه دلم برات تنگ شده خنده ي كوتاهي كرد

 _چشم اين پروژه با اين چيني ها تموم بشه ميريم چند روزي تعطيلات، خوبه؟  _عاليه

شلوارم رو كشيدم بالا و با گوشي كه بين گوش و شونم نگهش داشته بودم گفتم

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part277

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سامي من دارم خودم رو اماده ميكنم با اجازت از پاساژ ميخوام بيام پيش شوهرم، اجازه دارم سرورم؟

 

 _اجازه ي زندگيم دست شماست خانم شام نخور باهم ميريم يه چيزي ميخوريم

بوسي تلفني براش فرستادم

 

 _من رفتم فعلاً كار نداري؟

 _مواظب خودت باش زندگي من

 _چشم همه كَسم شما هم مواظب خودت باش 

 

بالاخره خدا حافظي كرديم

يه كوچولو ارايش كردم و از خونه زدم بيرون سانتافه رو برداشتم و از خونه زدم بيرون…

 

فروغ هم با مامان مريم رفته بودند پياده روي

تو ترافيك گير كرده بودم كه از ايينه با ماشين پشت سرم نگاهي انداختم عجيب بود دم در خونه هم همين رو ديده بودم

يه لحظه ياد وقت هايي افتادم كه حس ميكردم يكي دنبالمه مثل وقتهايي كه سام منو هك كرده بود

 

رفتم سمت پاساژ و از خروجي اول از راهم خارج شدم كه اون سمند هم پشت سر من پيچيد

ترسيدم كه نكنه باز داره اتفاقي ميوفته دوباره

 

انگار پارانويا گرفتم!…٠

ولي قبل از رسيدنم به پاساژ اون وارد يه مسير ديگه شد

 

نفس راحتي كشيدم

رفتم سمت پاساژ و رفتم داخل پاركينگش

داشتم ماشين رو پارك ميكردم كه يه حظه متوجه ظدم دقيقاً پشت سرم يه سمند سفيد پارك كرد

 

آدمای شرطی[۱۳:۰۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part278

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونم چرا حتي يكي از خرفهاي يارا من رو اروم نكرد وقتي ديد به حرفهاش گوش نميدم كلافه ازم دور شد

 

 _باو ميرم بليت فيلم خنده دار ميگيرم بلكه يكم حالت عوض شه

 

با ذهني درگير فقط سرم رو تكون دادم بغل ميله ها ايستاده بودم كه يهو اون زنه رو ديدم خوب طلبيعي بود چون اونهم تو اين پاساژ بود ولي همينكه سرم رو برگردوندم همون مردي كه اول تو  همون سمند بود رو ديدم كه رسماً داشت با گامهاي بلند سمتم ميومد…

 

خواستم از اونجا برم

اين حس مذخرف نميدونم چي بود اومده بود سراغم

 

قدم تند كردم ورفتم سمت اسانسور

يه لحظه سرم رو برگردوندم كه ببينم پشت سرم هستند كه با سر رفتم تو بغل يكي كه طرف تعادلش رو از دست داد و محكم خورد زمين

سرم رو بلند كردم كه با ديدن زني كه خيلي عصبي بود و هرلحظه ممكن بود منفجر بشه مواجه شدم

همينكه اومدم معذرت خواهي كنم شروع كرد به داد و بيداد كردن  _دخره ي نفهمِ سر به هوا، حواست كجاست خانم! نميبيني كوري؟ 

انگار لال شده بودم، ميخواستم برم ازاونجا هرجه سريع تر ولي ولي يه س ري افراد دورمون كرده بودند  _خانم ببخشيد از قصد نبود كه

زنه دوباره ادامه داد، ديگه كفرم در اومده بود

تا اومدم دهن باز كنم وهرچي لايقشه نثارش كنم صداي اشنايي رو شنيدم

 _خانم ميبينيد كه ايشون از قصد اين كار رو نكرده فكر كنم شما هم به اندازه ي كافي بايد فرهنگ داشته باشيد كه اين وسط شروع نكنيد به داد و بيداد كردن

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن