رمان ادمای شرطی پارت۷

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part220

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نه اين يه شوخي بود نه!

صداي سام رو بغل گوشم شنيدم

 _صبحت بخير شيرين ترين دليل زندگيم

وقتي ديد به پشت سرم ماتم برده اونم سرش رو برگردوند سمت جايي كه من نگاه ميكردم چند ثانيه اونم خشكش زد

 

منحوس ترين صدا و جمله ي عمرم رو شنيدم  _آقا بفرماييد پايين ببينم با هم چه نسبتي داريد و بعد روش رو كرد يه سمت ديگه 

 

دنبال مانتو و شام ميگشتم كه سام با ديدن وضع من با اون تاپم چشماش قرمز قرمز شد 

پا شد و به سختي از ماشين اومد پايين و مانتو و شالم رو كه رو زمين افتاده بود رو برداشت و داد دستم

 

از شدت استرس حس ميكردم نفسم داره ميره به غلت كردن افتاده بودم شنيده بودم دختر پسرا رو ميگيرن هر لحظه احساس ميكردم ميگيرنمون  من جواب مامان بابام رو چي بايد ميدادم!

تو شهر آبرومون ميرفت

 

وقتي خودم رو جمع و جور كردم تازه چشمم به ماشين نيروي انتظامي افتاد كه مصلماً گشت بود!

 

سام داشت با دوتاشون حرف ميزد ولي حالش اصلاً مساعد نبود مشخص بود چقدر عصبيه

انگار ميخوايت متقاعدشون كنه كه من برم يا ولمون كنند دست كرد تو جيب شلوارش و چند تا تراول در آورد

خيالم راحت شد كه ديگه پول رو ديدند ولمون ميكنند ولي نميدونم چرا عدل وظيفه شناس ترين نيروهاي پليس به پست ما خورده بودند

 

چون ديدم دست سام رو پس زدند و يكيشون پول رو پرت كرد تو صورت سام

نگاه پليسي كه تو ماشين بود روي من ثابت بود حالم از طرز نگاهش به هم مي خورد

يهو نميدونم چي شد كه صداي داد و بيداد شنيدم وقتي سرم رو برگردوندم يكي از پليسها رو نقش بر زمين ديدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part221

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همينمون كم بود سام افتاد روش كه با جيغ پياده شدم  _سام… 

يهو سرش رو برگردوند سمت من و با عصبانيت گفت  +برو سوار ماشين شو… مگه من گفتم پياده شي

تو همين حين كه حواسش پرت شده بود سربازي كه همراهشون بود با باتوم زد پش سام كه از درد زياد فريادي زد

 

از دردي كه سام كشيد زانوهام خم شد انگار منو زده بودند

اون يكي پليس پياده شد و اوند جلو سمت سام تا سام خواست حركتي بكنه دو نفري گرفتنش ولي سام درشت تر و قد بلند تر از همشون بود خيلي راحت پسشون زد ولي همون پليسه يه شوكر در آورد و داد زدم

 

 _سام مراقب…

كه ديگه شوكر به گردن سام خورد

انگار همه چي يه قسمت از به سناريو بود انگار زندكي واقعي نبود

 

انگار بعد از اون همه خوشي كه در عرض يك شب اتفاق افتاده بود همش دود شد رفت هوا 

انقدر شوكه بودم كه حتي نميدونستم بايد چه حسي داشته باشم

 

پليسي كه از روي درجه هايي كه روي شونش بود ميتونستم بفهمم درجش از اون دوتاي ديگه بالاتر هست دست بند رو دور مچ سام چرخوند و بست و سوار ماشينش كرد

من مونده بودم كه بايد چيكار كنم كه سام داد زد

 _جواب اين كارتون رو ميبينيد 

انگار تازه متوجه من شده باشه برگشت سمتم و آروم لب زد

 

“نگران نباش”

 

با چشماي اشكي بهش زل زدم كه پليسه اومد سمتم  _پاشو ماشين رو روشن كن دختر 

بعد پوزخندي زد

 _البته اگه هنوز دختري، پاشو باهامون مياي كلانتري

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part222

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سام دادي زد

 _گفتم با اون كار نداشته باشيد من باهاتون ميام پليسه انگار كه اصلاً حرفش رو نميشنيد ادامه داد

 _پاشو راه بيفت ببينم زنگ بزنيد پدر مادرتون بيان ببينيم نسبتتون با هم چيه كه تو همچين برهوتي تو بغل شازده گرفتي خوابيدي

با ترس نگام رو بهش دوختم ولي مغرور تر از اين حرفا بودم كه بهش التماس كنم كه ما رو نبره

آدم انقدر مزخرف هم مگه داشتيم؟ تك خنده اي كرد و مغرضانه نگام كرد

 _همين الان پا ميشي و باهامون مياي وگرنه ميتونم بهت قول بدم اينو تا آخر عمرت نميبيني، همين امثال شماست جانعه رو به گند كشيدن، دختر پسرامون از شما ها ياد ميگيرند، دختري كه شب تو خونش نگذرونه بعدش به درد لا جرز ديوار هم نميخوره

تو دل خودم به تك تك حرفهاش جواب دادم ولي الان وقت سرتق بازي نبود، تو بد مخمصه اي گير افتاده بوديم

 _سريع سوار ماشين شو سويچ رو هم بده مامور ماشين رو مياره پوزخندي زدم و سويچ رو تو ديتم فشردم

انگار دلهره و اضطرابي كه بهم وارد شده بود من رو يه آدم ديگه كرده بود  _پشت سرتون ميام

تك خنده اي كرد كه داد سام بلند شد  _تو هيچ جا نمياي برگرد خونه

 

ماموره برگشت سمت سام

 _اون هيچ جا نميره  وگرنه با حكم قضايي ميرم دم در خونشون و جلو چشم مامان باباش با مامورهاي خواهر دسبندش ميزنم پس بهتره همين الان با ما بياد، امثال شما رو بايد يه بار ادب كرد تا آدم بشيد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part223

#آدماي_ش رطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حرفي نزدم ولي به وقتش ميدونستم سام انتقام اين روز رو ازش ميگيره به اون يا هر كدوم از اون سه نفر چه ربطي داشت من ميخوام چطور زندگي كنم

به سربازه اشاره زد كه سوار ماشين شاسي بلند سام بشه بازوي سام رو گرفتند و كشيدند سمت ماشين خودشون سام تقلا ميكرد ولش كنند ولي عمراً ولش نميكردند همينكه به من رسيد گفت با گوشيم زنگ بزن به ياسمن و بگو سريع با ميلاد خودشون رو برسونند اينجا رمز گوشيم هم تاريخ تولد خودته

سرم رو به علامت باشه تكون دادم و سوار ماشين شدم  و پشت سرشون حركت كردم گوشي سام رو كه رو سيني ماشين بود رو برداشتم كه سربازه اومد حرفي بزنه كه سريع گفتم

 

 _نگو كه حق نداريم به كسي هم زنگ بزنيم!

هيچي نگفت كه سريع گوشي سام رو باز كردم و  رو اسم ياسمن انگشت گذاشتم با استرس رانندگي ميكردم

داشتم ديوونه ميشدم كه اين بلا رو سر سام آورده بودند كه داشت گيج ميزد

 …….

 

سيلي كه يك طرف صورتم رو سوزوند باعث شد سرم رو ديگه نتونم بالا بگيرم

همه نشسته بوديم دور ميز و يه عاقد اومده بود تا عقدمون كنه تمام تن خونوادم مي لرزيد

يه چادر بو گندو انداخته بودند رو سرمون يا بايد عقد ميكرديم يا بايد شباق ميخورديم نميتونستم اين قانون مزخرف و مسخره رو هضم كنم هيچ حسي نداشتم خالي خالي بودم

يه اتفاق يهويي كل زندگيم رو داشت زير و رو ميكرد باورم نميشد اينجوري دارم مجازات ميشم ما كه به هر حال ميخواستيم ازدواج كنيم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part224

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به پوچ گرايي رسيده بودم انگار  كه هيچ چيزي برام مهم نبود

داد و فريادهاي بابام و شهرام و گريه هاي مادرم ثانيه به ثايه تو مغزم اكو ميداد

سيلي كه بابام تو صورت سام زد و فوشهايي  شهرام ميداد و اه و ناله هايي كه مادرم ميكرد همه و همه بعد از عقدي كه از ته دل راضي بودم ولي نه توي همچين شرايطي باعث شد خونوادم رو از دست بدم

 

سام ميتونست قضيه رو حل كنه

صداي ميلاد رو ميشنيدم كه با هزاران دليل و برهان ميخواست بپيچونه ولي بد تر از همه تست عدم بكارتم بود كه بابام با ديدنش قسم خورد اگه برگردم خونه سرم رو روي سينم ميزاره

 

بابام هيچ وقت به قرآن و به خدا قسم نميخوره ولي قسم مرگ من رو خورد ياسمن همش پيشم بود 

پيش مني كه به يك نقطه ي نا معلوم خيره شده بودم و نظاره گر از دست دادم خونوادم بودم

 

حسم به سام؟

اون لحظه گنگ ترين حس دنيا بود

 

اصلاً صداش رو نميشنيدم چون به خاطر عكس العمل پدرم و شهرام اصلاً سمتم نميومد

چند نفر از فاميل هامون كه تو دادگستري كار ميكردند همه اومده فودند به ما سر بزنند بفهمند چي شده كه البته همه فهميدند

مگه زجر آورتر از اين هم هست كه از چشم خونوادت بيوفتي  اونم در عرض فقط چند ساعت همه بهت پشت كنند

ميگند خود كرده را تدبير نيست

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part225

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آره خودم كردم كه لعنت بر خودم

خودم خواستم شيطنت كنم و استرس يه دوست دختر و دوست پسر بازي رو تجربه كنم ولي…

فكر كنم كلاً شيطنت كردن به من نيومده

 

“سام”

 

 

 _سلام

 +سلام ياسمن خانم ، صبحت بخير

 _صبح شما هم بخير شازده، نمياي سر كار؟

مردد به ياسمن نگاه كردم كه خودش نگاهي به سيني صبحانه كرد

 _اوووم، خوبه آفرين آفرين! من فردا پس فردا ازدواج كردم شوهرم رو ميفرستم پيشت ياد بگيره خبيث نگاش كردم

 +فكر كنم رحمان به اندازه ي كافي بلده نياز به  آموزش نداره!

نسكافه اي كه دستش بود پريد تو گلوش خنده ي بلندي كردم

 _سعي ميكنم تا يه سر بزنم اگه هم نتونستم قربون دستت امروز رو بگذرون

 +سام امروز آخه…

 _ياسي نق نزن يه امروز رو ميخوام با زنم بگذرونم خودت هم شرايط شيرين رو ميدوني از وقتي اون اتفاقات افتاده نتونستم به اندازه ي كافي بهش برسم، درضمن اگه نميخواي رحمان رو بفرستم چين و چند ماهي اونجا باشه پس امروز رو بي مشكل سر كن!

با حرص نگام ميكرد كه صداي مامان رو شنيدم  _دخترم رو اذيت نكن!

تك خنده اي كردم

 +من غلط بكنم مريم بانو، فقط داريم با هم معاشرت ميكنيم نه ياسي؟ زير لب يه چيزايي زمزمه كرد كه نفهميدم كه بعدش هم با حرص گفت  _اوهوم بله مامان مريم سام راست ميگه ، دارم بهش اقرار ميكنم امروز رو با شيرين باشه و نياد سركار

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part226

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مامان مريم_ آفرين به تو دختر گلم خيلي خوب ميشه سام دو سه روز بره با شيرين خوش بگذرونه بلكه يكم دل هر دوتاشون باز شه مخصوصاً شيرين، عروسم از روزي كه پاشو توي اين خونه گذاشته بغير از بله و خير هيج چيز ديگه اي ازش نشنيدم!

 

مامان داشت غصه ي شيرين رو ميخورد و من داشتم به قيافه ي ياسمن ميخنديدم كه كلي كار امروز سرش ميريخت كه حتي ٥ دقيقه وقت سر خاروندن هم نداشت

بالاخره ياسمن رفت و منم با سيني پر از صبحونه و چيزهايي كه شيرين عاشقش هست رفتم بالا

پرده ي توري و سفيد تختمون رو كنار زدم و رفتم تو تخت صبحونه رو روي پا تحتي گذاشتم و خم شدم رو صورت نازش لعنت به من كه باعث اون همه ناراحتي براش شدم

ولي از تك تك افرادي كا باعث تحقير يكي يدونم شدند انتقام ميگيرم هنوز هم اتفاقي كه برامون افتاد برام غير قابل هضمه، لعنت به شهرهاي كوچيك كه همه همديگر رو ميشناسند

هيچ وقت دلم نميخواست اينجوري دستش رو بگيرم و بيارمش تو كاخي كه براش ساختم، ميخواستم مجلل ترين و بزرگترين و با ابهت ترين عروسي ممكن رو براش بگيرم

همون لباس عروسي كه عاشقش بود رو تو تنش ببينم با اين اوصاف از وقتي كه برگشتيم نتونستم بهش بريم ميترسم افسرده بشه

هر روز تو اتاقمون ميشينه و به بيرون نگاه ميكنه يا نهايتش مياد بيرون از خونه و تو باغ يكم قدم ميزنه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part227

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ميره تو آشپزخونه پيش مامان و فروغ 

شبهم كه من ميام به زور من چند لقمه شام ميخوره و بعد ميره رو تخت حتي نمياد تو بغلم

 

ميترسم از سرد شدنش از حسي كه قبلاً داشت و الان ازم دوري ميكنه! الان ديگه زنمه ، همسرمه، تمام زندگيم به زندگيش وصله!

نميتونم غمش رو ببينم!

 

بايد اقدامي كنم و از اين حال درش بيارم

ميدونم از نبود خونوادش داره عذاب ميكشه ولي قول ميدم يه روز همه رو پشيمون كنم

به باباش گفتم ما الان عقد ميكنيم ولي شيرين حقش نيست اينجوري ببرمش خونم ميخوام عروسي بگيريم

 

ميخوام هرچي تو دلشه و آرزوشو داره رو انجام بده كه حرفم تموم نشده زد تو گوشم

ميدونم ! سعي ميكنم دركش كنم ولي نميدونم چطور تو روي شيرين نگاه كرد و قسم خورد كه پاش برسه خونه سرش رو از تنش جدا ميكنه!

نذاشتم انگشت هيچ كدوم به تنها داشته ي زندگيم برسه

 

آروم دستم رو روي موهاي ابريشميش نوازش وار كشيدم

 _شيرين؟

شقيقش رو بوسيدم و بوي موهاش رو اعماق  ريه ام كشيدم

 _خانم خوشكلم،  زندگي من، چشات رو باز كن، دلم براي چشماي نفس گيرت تنگ شده ريز و آروم شقيقه و گونه هاش رو بوسيدم پلكاش ميلرزيد

مشخص بود بيدار شده ولي برام ناز ميكرد و چشماش رو باز نميكرد  _باهام قهري؟

بازم حرفي نزد ، چشماش رو هم باز نكرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part228

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +حق داري شيرينم، من شرمندتم! ميدونم نتونستم اونجوري كه بايد و شايد بهت برسم، ميدونم كم گذاشتم، به خدا همه چيز با هم سرم ريخته بود، سعي كردم يكم جمع و جور كنم، ميدونم هيچ كاري تو دنيا از تو مهمتر نيست ، ولي راستش خواستم يكم فكر كني يكم ماجرا رو هضم كني!

 

صداي خوابالود و نازش رو شنيدم

 _سه روزه به خودم اومدم و سه روزه دارم فكر ميكنم كه نكنه اون عشقي كه نسبت به من داشتي با ازدواجمون تموم شد! ترسيدم ميدوني خيلي ترسيدم كه تو هم نباشي، سه روزه همش منتظرم بياي سمتم، ولي همينكه ميخواي بغلم كني من ميكشم كنار تو هم ميكشي كنار حتي يه ذره هم اسرار نكردي كه…

آروم شروع كرد به حق حق كردن

بالاخره بعد از يك هفته بعد از اون روز بالاخره گريه كرد  پشتش دراز كشيدم و محكم كشيدمش تو بغلم سعي ميكردم آرومش كنم  _ كاش اينجوري نميشد!

بين موهاي خوش بوش نفس عميقي كشيدم

 +كاش عزيزم ، ولي بهت قول ميدم تك تك كسايي كه باعث اين حالمون شدن تقاص پس ميدن، به كسي ربطي نداشت كه تو و من داريم چيكار ميكنيم، تن و جسم خودمون، آيندمون و حال مون به خودمون مربوطه، كسي حق نداشت آبروي خونوادت رو ببره، كسي حق نداشت تورو از خونوادت اينجوري جداكنه، قول ميدم همه چي دوباره درست ميشه دستش رو بين دستم گرفتم و انگشتام رو بين انگشتام قفل كردم

 

 _دلم براي شيرين هميشگيم تنگ شده، زندگيم غمگين شده چون لبخند تورو ندارم خانمم، ميدوني به اين فكر كن الان خانم خونه ي خودتي ديگه رسماً زنم شدي، ميفهمي همسرم شدي؟ ميدوني يه چيزيه كه آرزوش رو داشتم، الان آرزوم تو بغلمه و اسمش تو شناسنامم حك شده!

_سام؟

+جان دل سام؟ 

 _آرزو كيه؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part229

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه چند لحظه رفتم تو فكر، آرزو كيه؟ چرا شيرين همچين سوالي پرسيد؟ اصلاً آرزو كيه؟

 _شيرين آرزو كيه؟ چرا همچين چيزي پرسيدي؟ 

خيلي خونسرد و با يه نيمچه اخم تو بغلم چرخيد كه صورت پف كرده و خوابالودش روبروم قرار گرفت… يكي از ابروهاش رو داد بالا  _ خودت گفتي آرزوت تو بغلته و الان اسمش تو شناسنامته!

 

يذره فكر كردم، خدايي آي كيوي من خيلي افتضاح بود يا اين دختر خيلي توله بود

با صداي بلند زدم زير خنده

كم كم لبخند اومد رو لبش كه هلش دادم رو تخت و افتادم روش

 

شروع كردم به قلقلك دادنش  _حالا من و سر كار ميذاري داد ميزد تا ولش كنم

ميدونستم نقطه ضعفش كجاهاست بلند بلند قهقهه ميزد و داد ميزد

 

 _سام ولم كن واي شكمم بسهه واي سام تورو خدا، واي دل درد گرفتم …. 

يهو جيغ بنفشي كشيد

 _ســـــــــــام، مردم بسه!

 

با صداي قهقهه هاي شيرين منم با صداي بلند ميخنديدم

كم كم قلقلكش رو كم كردم كه نفس نفس زنان  آروم گرفت و آروم شد  _دلم برات تنگ شده بود!

ماچ محكمي از لپاي نرمش گرفتم و آروم گفتم  _دلم برات يه ذره شده بود شيرين ترينم!

رفتم سمت صبحونه و آوردمش جلو

شاخه گلي كه از حياط چيده بودم رو بغل موهاش گذاشتم

 

كه برگشت سمت آيينه و با لبخند به خودمون نگاهي كرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part230

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _يعني الان منو تو زن و شوهريم؟ تك خنده اي كردم  +عجيبه؟

 

شونه هاش رو داد بالا

 _ برام عجيبه حسي كه نيبت بهت دارم

هنوز دو ماه هم نشده كه اذت متنفر بودم و از خدا ميخواستم سر به تنت  نباشه الان خونوادم نيستند و كسي رو ندارم و تو شدي همه كسم!

 

خم شدم و عميق  و با تمام احساسم پيشونيش رو بوسيدم چشماش رو با لذت بست

 

 _تو همه كس مني، منم همه كس تو، خوبه نه؟ لبخندي زد ، دلم براي لبخندهاش يه ذره شده بود

همين لحظه از الان قول ميدم نذارم هيچ آسيبي ببينه، نذارم ديگه خم به ابرو بياره، قسم ميخورم  بهترين زندگي رو براش فراهم كنم!

همسرم لياقت بهترين ها رو داره

 

همسرم!

چه واژه ي  زيبايي ، كسي كه به خاطرش اينهمه خطر كردم الان مال منه زندگي منه، پس الان وقتشه كه مراقبش باشم

مراقب تنها داشته ي زندگيم

 

هر لقمه اي كه ميخوردم دوتا هم براي اون ميگرفتم ، يك درميون هم لپاش رو ماچ ميكردم در عرض يك هفته به وضوح لاغر شده بود!

دلبركم به محبت نياز داشت

 _سام من ميرم يه دوش ميگيرم بعد ميام پايين!

لبخند خبيثي زدم  و جوابش رو ندادم

 

بيخبر ازش رفتم تو حموم ووان رو پر آب كردم 

قصد خاصي نداشتم ولي دلم ميخواست يكم اذيتش كنم، امروز ميخواستم تا ميتونم بخندونمش

 _عزيزم بيا حموم رو آماده كردم بريم حموم

 +سام من با تو نميام حموم!

لبخندي به اخم هاش زدم و خبيث نگاش كردم

 _اگه با زبون خوش بياي قول ميدم كاري باهات نداشته باشم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part231

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با حرص رفت سمت در

 +من با تو نميام حموم خودت ميري برو، اصلاً حموم نخواستم…

همين كه دستش رو دستگيره ي دست نشست

من با دو قدم خودم رو بهش رسوندم و با يه حركت بلندش كردم تو بغلم  +سام ولم كن نميام 

دست و پارميزد تا ولش كنم ولي من اين هيكل واسه ويترين نساخته بودم ،زورم هم اونقدر بود كه از پس اين نيم وجبي بربيام

 

وقتي ديد به جيغاش گوش نميدم يهو سوزشي رو توي بازم حس كردم   _آفرين خانمم وحشي هم شدي

لامصب جوري بازوم رو گاز گرفت كه حس كردم يه تيكش كنده شد حيف مردم وگرنه يه جوري داد ميزدم كل خونه رو ميذاشتم رو سرم همينكه از بازوم فاصله گرفت من انداختمش تو وان

 

تا اومد جيغ بزنه كل آب رفت تو دهنش

يه لحظه حس كردم حالش بد شد كه سريع با دستم كشيدمش بالا

 

به سرفه افتاده بود و دماغ و بينيش قرمز شده بود

 +تو روانييي ، روانـــي!

رفتم سمتش و خودم رو انداختم روش جيغ جيغش بازم شروع شد

 

گرفتمش تو بغلم و شروع كردم به گازهاي ريز و درشت گرفتن ازش جيغ و خندش با هم قاطي شده بود

 

 +سامــي، نامرد بسه نميتونم تكون بخورم! 

 _حالا شوهرت و گاز ميگيري؟ زناي اين دوره و زمونه همه ها شدن! از الان بايد يكم حالت رو جا بيارم تا ياد بگيري كه…

 

داشتم براش نطق ميكردم كه يهو خودش رو انداخت رو اون يكي بازوم و گاز محكمي گرفت

لعنتي دندوناش انگار از قصد تيز شده بود

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part232

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _آه شيريــن لعنتـــی كنديش لامصب

دندوناش رو بهم نشون داد  +خوش مزست!

 

بعد يه چشمك دلبرانه نثارم كرد، ديگه كم كم اوضاعم داشت بيريخت ميشد هر دوتا لباسامون خيس خيس شده بود

 _جوجو لباسات رو در بيارم؟

با ترديد بهم نگاه كرد انگار فهميدم چي ميخواد بگه 

 

ميدونستم فعلاً نمي خواد ولي ميترسيد بگه و من حساسيت هاي هميشگيم رو نشون بدم

خم شدم رو پيشونيش و عميق و با تمام احساس بوسيدمش  _من ميرم بيرون تو راحت دوش بگير خانم نازم بوسه ي نرمي رو لبش زدم

 _امروز برات كلي برنامه دارم 

 

با عشق و يك دنيا تشكر تو چشمام نگاه كرد و اونم صورتم رو نرم بوسيد  _زود ميام بيرون

چشمكي بهش زدم و تمام توانم رو جمع كردم و از روش كنار رفتم

 

بدون اينكه ازش خجالت بكشم دم در  تمام لباسهاي خيسم رو درآوردم و انداختم تو سبد لباسها و حوله ي تن پوش سورمه اي رنگم رو پوشيدم يك لحظه برگشتم سمت شيرين كه ديدم خيره داره نگام ميكنه و لبش رو گاز گرفته بود وقتي برگشتم سمتش سريع سرش رو انداخت پايين

 

لبخندي زدم و با ته خنده اي تو صدام بود در رو باز كردم و گفتم

 

 _خوشكلم صدبار گفتم من براي تواَم پس با تمام هيزيت بهم خيره شو و خجالت نكش، من لذت ميبرم از اينكه تو اينجوري بهم خيره ميشي جيغي كشيد  +هيز خودتي

با صداي بلند خنديدم و از حموم رسماً فرار كردم چون يكي از شامپوهارو دستش گرفته بود و ميخواست سمت من

در رو بستم كه صداي گرومپ رو شنيدم

با صداي بلند زدم زير خنده در حموم رو باز كردم و يرم رو بردم داخل  _با همه ي وحشي گري ها و هيزي هات بازم عاشقتم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part233

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

جيغي كشيد كه سريع در حموم رو بستم و پشتش تكيه دادم با لذت چشمام رو بستم و به در تكيه دادم  اين عشقه نه؟

 

 

“شيرين”

لباسام رو با حرص بيرون اوردم و تو وان دراز كشيدم چشمام رو بستم واي تك تك كاراي سام جلوي چشمام نقش بست بعد از مدتها تو خلوت خودم لبخند اومد رو لبام باشه اعتراف ميكنم

 

تو براي كل عمر باقي موندم بسي لبم رو گاز گرفتم و سرم رو انداختم پايين

تمام اتفاقات يك هغته قبل رو تو ذهنم پس زدم امروز بايد اين دندون لق رو بكشم

 

من شيرينم، دختري كه تو هر شرايطي سعي ميكنه بخنده

يك هفته براي اين اتفاق گريه كردم ، مشكي پوشيدم ولي زندگي ادامه داره!

 

ولي يه جايي از وجودم هميشه كم ميمونه و يه تيكه از قلبم رو حس نفرت مشكي كرده من هيچ وقت نميدونستم نفرت چه حسيه ولي الان ميدونم دركش كردم و فهميدم!

دوشم رو گرفتم و رفتم سمت حوله ي قرمز مخملي كه اونجا گذاشته شده بود

دو بار تا حالا پوشيده بودمش ولي هيچ وقت انقدر با دقت بهش نگاه نكرده بودم چقدر خوشكل بود!

 

ياد سام افتادم وقتي حولش رو پوشيد

لبم رو گاز گرفتم، چقدر من به تك تك آرزوهام الان نزديكم

 

حيف تو آرزوهام خونوادم رو هم داشتم الان فقط اونا رو كم دارم

 

از حموم اومدم بيرون كسي تو اتاقمون نبود اين دفعه بعد چند روز نگاه كاملي به اتاقمون انداختم پنجره هاي قدي و بلندي كه رو به باغ باز ميشد پرده هاي حرير و نازك سفيد رنگ ساده

تخت چوبي كنده كاري شده كه تو هر كدوم از گوشه هاي بالا و پايينش ميله هاي چوبي رفته بود بالا و در انتها يه ساق شده بود كه بالاش تور سفيد و بلند روش بود و خيلي رويايي دور تا دور تختمون رو ميگرفت

كمد چوبي و كلاسيكي كه فقط يه سري لباس راحتي توش بود كه البته من از قبل كلي لباس تو اين خونه داشتم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part234

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

از روزي كه اومدم حتي  كمبود كوچكترين وسيله اي رو حس نكردم انگار سالهاست توي اين خونه زندگي ميكنم ممنونم از سام از اين مرد واقعاً مرد!

دلم خواست امروز يه شروع براي هر دوتامون باشه

 

اون پيش قدم شد و من ميخوام ادامش بدم

رفتم جلو ميز توالت جوبي كه ست تخت و خواب و كمد بود كشو اول رو كشيدم كه كلي وسيله ي آرايش داخلش بود اول برس و سشوار رو در آوردم و موهاي بلندم رو سشوار كشيدم

موهاي لخت بعضي وقتها عذاب عليمِ ولي وقتهايي كه عجله داري هم يكي از بزرگترين نعمت هاي خداست چون فقط با خشك كردنش يريع لخت و صاف ميوفته رو شونه هات

لبخندي به موهام زدم و رفتم سراغ كرم و خط چشم و ريمل و رژ لب

 

اوووم ببين چي اينجاست يه رژ لب زرشكي مخملي

رژ لب رو در آوردم و رو لبام كشيدم نفس عميقي كشيدم

 

نميدونم چرا از رژ لب زرشكي انرژي ميگيرم

بعد از تموم شدن كارم نگاهي به صورتم انداختم اوووم عاليه

 

بعد مدتها با ديدن خودم تو آيينه لبخندي زدم يه پيراهن  طوسي پوشيدم  و

 لاك زرشكي رو برداشتم و شروع كردم به زدن رو ناخونهاي دستم

عطري كه هميشه ميزدم جلو ميز بغل اتكلن سام گذاشته شده بود برش داشتم و رو خودم خاليش كردم

 

رفتم اتاق لباسها و يه صندل طلايي مشكي درآوردم و يه گردنبند طلايي و گوشواره و انگشتر برداشتم

تو ايينه ي قدي كه تو اتاق بود نگاهي به خودم انداختم صداي سام رو شنيدم كه صدام ميزد

از اتاق زدم بيرون پشتش به من بود و داشت ميرفت سمت اتاقمون

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part235

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چرا هر اتفاقي ميوفته اين شيطنت من كم نميشه؟ پاور چين پاورچين رفتم سمتش و بهو از پشت بغلش كردم نفس عميقي كشيدم

 

 _دلم براي اين بو تنگ شده بود

لبخندي زدم ولي يكم صدام رو ناراحت كردم  +يعني اين چند وقت بو گندو بودم؟ تك خنده اي كرد

 

 _خودت ميدوني منظورم چيه

يهو برگشت سمتم اومد بغلم كنه ولي يه لحظه وايساد سرجاش و متعجب نگام كرد

كم كم كل صورتش شد يه لبخند بزرگ چشماش از ديدنم داشت برق ميزد  _تا جايي كه يادمه نمردم نه؟!

با اين حرفش اخم كردم  +وا خدا نكنه!

 

گوشه ي لبش رو گاز گرفت و كم كم اومد سمتم

 +پس حتماً خانمم حوريه بهشتي شده و خبر ندارم، هوم؟

 

لبخندي زدم و رفتم تو بغلش سرم رو روي قفسه ي سينش گذاشتم باز ضربان قلبش رفته بود بالا

كلاً وقتي من رو بغل ميكنه قلبش خودش رو به در و ديوار ميكوبه آروم خنديدم كه سرش رو آورد بين موهام و عميق نفس كشيد  _چه شيطونك كوچولوي من به چي ميخندي؟

 +به قلبت كه اينجوري تالاپ تولوپ ميكنه!

 _اوم كار شماست بانوي من خودم رو بيشتر تو بغلش جا دادم

 +سامي؟

 _جان سامي؟

 +بريم پيش مامانت؟

 _يكم به پسرش برسي خوشحال تر ميشه ها!

 +ساااام!

 _صدام نزن اينجوري شيرينم آخه ببين بيشتر تالاپ تلوپ ميكنه اون وقت

 

خنديدم و زير زيركي نگاش كردم كه خودش رو كشيد كنار   +باشه بفرماييد بانو

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part235

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

رفتيم پايين كه مامان با شنيدن تق تق صندل هاي تختم لبخندي زد

 _دختر گلم بالاخره بهمون افتخار دادي لبخندي زدم كه صام بوسه ي نرمي رو گونم نشوند

 

چند ياعتي با مامان مريم گذروندم

رفتيم تو باغ قدم زديم از گلهاي رز قرمز و سفيد چند تا چيدم رزها فوق العاده اند

 

حالم خيلي بهتر شده بود انگار تازه شده بودم

خودم داشتم به خودم كمك ميكردم خالم بهتر بشه براي مامان مريم از زيبايي كه نميديد حرف ميزدم

 

هرجايي رو براش توصيف ميكردم رنگ ها رو ، حالت گل ها رو ، لطافتشون رو وقت گذراندن با مامان مريم سبكم ميكردم

بالاخره مامان مريم خسته شد و برگشتيم داخل عمارت

تو آشپزخونه داشتم گل ها رو داخل گلدون ميذاشتم كه دستاي مردي كه تكيه گاهم شده دورم حلقه شد

 

 _حضورت زندگيم رو روشن كرده

نفس عميقي كشيدم و با آرامشي كه همراه با يه غم بود چشمام رو بستم و خودم رو به سينه ي ستبرش تكيه دادم

 _برات سورپرايز دارم

برگشتم سمتش و دستام رو دور گردنش حلقه كردم  +چي؟

 

 _ميخوام قبل از هرچيزي نهار رو ببرت يه جاي فوق العاده، بعد ميريم پيش ميلاد… فكر كنم به يكم جيغ زدن نياز داريم

 

 +سام ميلاد چطور هم خلبانه هم وكيل؟

 _خلباني فقط براي تفريح خودشه، خيلي دوست داشت خلبان بشه ولي جبر خونوادش مجبورش كردند كه وارد دنياي وكالت بشه، پدر بزرگ ميلاد يكي از بزرگت رين قاضي هاي ايرانه متعجب نگاش كردم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part236

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

+اوه ماي گاد! خوب پس چطور با تو آشنا شد و با هم انقدر دوستيد؟ شونه اي بالا انداخت

_خوب قبل از اينكه شركت رو بزنم تقريباً دو سال پيش تو دبي باهاش آشنا شدم همونجا بهش پيشنهاد دادم وكيل شركتم بشه اونم با كمال ميل قبول كرد، الان هم دو ساله بي وقفه پيش هميم، ميلاد زيادي جديه!

سرم رو تكون دادم

 

 +اوهوم آدم ميترسه باهاش حرف بزنه، ميترسم يه حرفي بزنم به مزاقش سازگار نباشه يدونه بزنه تو گوشم

 

يكي از ابروهاش رو انداخت بالا و با ابهت و صلابت نگام كرد  _مادر نزاييده كسي كه بخواد رو شيرين من دست بلند كنه!

چند لحظه دوباره برگشتم به همون روز كه عقد كرديم و داشتيم از دادگاه ميومديم بيرون

بابام و شهرام يه لحظه كنترلشون رو از دست دادند، ميلاد دست شهرام رو گرفت ولي اين دفعه بابام اومد بكوبه تو گوشم كه يهو سام تو هوا دست پدرم رو گرفت و با حرص بين دندونهاي كليد شدش غريد

 _حق نداريد حتي انگشتتون رو هم به خاطر آزارش به همسر من بزنيد!

بابام يه لحظه شوكه شد، فكر مي كرد سام منو با زي داده، با تمسخر منو فرستادند پيش سام تا عذابم بدن تا زندگيم رو تلخ كنند، ندونست اين مردي كه محكم منو تو بغلش نگه داشته تمام خلاء هام رو پر ميكنه سرم رو چسبوندم به سينه ي سام و محكم بهش چسبيدم

 

 _هميشه باش! باشه؟

 +هميشه هستم و ميمونم، نميذارم كسي آزارت بده شيرينكم! الان هم برو آماده شو كه ميخوام بريم خوش گذروني

ازش دور شدم تا برم بالا كه يهو يه چيزي يادم اومد

+راستي سام، پارميس كجاست؟

لب پايينش رو تو دهنش برد و سرش رو انداخت پايين

 

_چند روزي با يكي از بچه ها فرستادمش ويلاي شمال، بهتره يكم آروم بشه

، چند روزي بود قرصاش رو مصرف نميكرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part237

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

+احياناً اون يكي از بچه ها دكتر روانپزشكش هست؟ جوابي نداد

+سام بذار يكم تو حال خودش باشه، ولش كن، انقدر اذيتش نكن!

 _شيرين بعداً در اين مورد حرف ميزنيم باشه!

 

سرم رو آروم تكون دادم و از پله ها رفتم بالا فعلاً حوصله دخالت بي جا نداشتم

بذار هرچي خودش صلاح ميدونه رو انجام بده

 

 …..

 

جيـــــــغ

 _شيرين پرده گوشم پاره شد خده ي بلندي كردم

 +اشكال نداره بذار منم پرده ي يه جاييت رو بزنم با صداي بلند زد زير خنده

 +تو چرا انقد شيطون و وروجكي آخه!

جيغ بلندي كشيدم  _دوست دارم باشم اونم متقابلاً جيغي كشيد  +ديوووووونتم جيغي كشيدم  _عاشــقتـــــم!

انقدر جيغ زديم كامل تخليه شديم

وقتي رسيديم پايين براي اولين باز لبخند ميلاد رو ديدم  _بچه ها كل منطقه  صداي شما دوتا بود هر دو خنديديم و با هم برگشتيم پايين

 …..

 

رو پاهاش نشستم و به آتيش قشنگ رو برومون خيره شدم به ماشيني كه داشت بهمون نزديك ميشد نگاه كردم شروع كردن به بوق بوق زدن

از سان روف ماشين يكي سرش رو در آورد ياسمن رو تشخيص دادم كه داد زد

 _نامرد هاي تك خور تنها تنها ميايد خوش گذروني ما رو با يه عالم  كا رو بار انها ميذاريد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part238

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سام خنديد و دستش رو براشون تكون داد كه بهمون رسيدن رحمان از ماشين پياده شد

اين پسر عجيب حس صميميت خاصي رو بهم القا ميكرد

 

همه با هم دست داديم كه رحمان داد زد

 _عمو ميلاد دو تا سيخ بيشتر بزن مهمون داري صداي ميلاد رو از دور شنيديم

 _از كي تا حالا شما دوتا سر خر مهمون شديد

ياسمن_ آدم باش ميلاددرضمن كمك ميخواي رحمان در خدمته از اين سام كه هيچ بخاري بلند نميشه كلاً در حال رد و بدل نگاه هاي عاشقونست همه خنديديم

سام_ گمشيد بابا يه روز خواستيم با عيالمون عاشقونه بگذره ها همه سوت كشيدند حتي صداي سوت ميلاد هم از داخل  اتاقك بلند شد يكي دو دقيقه بعد با يه سيني بزرگ كه پر از جوجه بود اومد جلو نزديك آتيشي كه  ديگه كم شده بود و اتيشي ازش نمونده بود و الان فقط ذغال بود

جوجه ها رو روي زغالها گذاشت و سيگاري روشن كرد و آروم زير لب شروع كرد به خوندن

 

 

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من ديگر گذشتم…

ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سر گذشتم….

می خواهم عشقت دردل بميرد می خواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد….

بگذر زمن ای آشنا چون از تو من ديگر گذشتم…..

ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سر گذشتم….

هر عشقی ميميرد خاموشی می گيرد عشق تو نميميرد…

 

همه باهاش هم صدا شروع كرديم به زمزمه كردن باهاش….بعد از مدتها اين جمع دوستانه عجيب براي من گرم و صميمي بود…. انگار كه سالهاست پيششون بودم

و اون بغل داغ و پر از آرامش سام و عشقي كه هر لحظه  ارامشم رو بيشتر و بيشتر ميكند

 

باور كن بعد از تو ديگری در قلبم جايت را نميگيرد…

هر عشقی ميميرد خاموشی می گيرد عشق تو نميميرد…

باور كن بعد از تو ديگری در قلبم جايت را نمی گيرد….

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part239

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

همه همراه هم داشتيم زمزمه ميكرديم كه رحمان چند پيك پر كرد و داد دست هممون

ميلاد براي هركدوممون توي نون يه سيخ جوجه گذاشت و داد دستمون رحمان از جاش بلند شد

 

 _اولاً به سلامتي جمعمون كه هميشه جمع باشيم دور هم و دوماً به سلامتي عضو جديدمون

شيرين به جمعمون خوش اومدي لبخندي به پهناي صورتم زدم

بعد از يه پرواز عالي و يه پاراگلايدر عالي تر الان هم وارد شدن به يه جمع دوستانه و از همه مهمتر قبول شدنم تو اين جمع بعد از مدتها من رو به زندگي برگردوند آره من هميچين آدميم

 

كوچكترين اتفاقها ميتونه خوشحالم كنه و ميتونه غم وجودم رو از بين ببره همه زمزمه كردند به سلامتي و پيكاشون رو به هم زدند

من تا حالا نخوردم

خدا خودت بزرگي ضايع نشم لطفاً  

سعي كردم بو نكنم و به لبام نزديكش كردم و يه قلپ نوشيدم

 

واو خيلي مزه ي تندي داشت

داشتم بالا مياوردم به سختي قورتش دادم كه همه ريز ريز شروع كردن به خنديدن

طلبكار و با ابرويي بالا رفته نگاشون كردم

 

 _ها چيه خوب تا حالا نخوردم سام محكم منو به خودش فشرد

 +فداي سرت نازنين من! شما همون نوشابت رو بخور

 

بعد پيكم رو از دستم گرفت و يه سره سر كشيد يكي از ابروهام رو دادم بالا  _اولاً نازنين كيه؟ 

چشاش برقي زد  _حسود شدي خانمم؟

 +فكر كنم بايد واضح بگم تنها اسم دخترانه اي كه بايد از دهنت بشنوم بايد شيرين باشه؟ لبش رو به دندون گرفت ،

انگار داشت جاوي خودش رو ميگرفت تا كاري نكنه تا اومد حرفي بزنه سريع گفتم

 +در ضمن من به شما اجازه دادم مشروب من رو بخوري؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part240

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

“سام”

 

همه ي زنها انقدر لوندند يا فقط شيرين اينطوريه

انقد با عشوه و لوند حرف ميزد كه ناخوداگاه اختيارم از دستم در ميره نميتونم خودم رو كنترل كنم الان همين الان ميخوام حسش كنم

 

از كاراش غرق لذت شده بودم

حسادتش كه از همه بدتر، وقتي حسود ميشه چرا انقدر لذت بخشه؟

 

صورتم رو به صورتش داشتم نزديك ميكردم كه سرفه ي سه نفر رو شنيدم كه بعدش هم صداي رحمان

 

 _آقا اينجا ٣ تا سينگل محترم نشستند لطفاً وارد صحنه هاي +١٨ نشيد بعد خودشون هم شروع كردند به خنديدن شيرين هم ريز ريز زير گوشم خنديد

نفسهاش كه بهم ميخورد بدتر ميشدم  _شيرين نكن!

 

يهو متعجب گفت

 

 +سام مگه من چيكار كردم!

اومد از رو پام بلند شه كه محكم گرفتمش  _از جات تكون نخور!

با خنده گفتم 

 _به اندازه ي كافي آبروم رو پيش دوستام بردي الان هم همينكه بلند بشي كلاً رسوا ميشم

سوالي نگام كرد كه با چشمام به پايين اشاره كردم كه تازه متوجه شد

 

دستش رو برد سمت لباش و هيع كوتاهي كشيد

 _خاك تو سرم، سام چقدر تو بي جنبه اي، آخه من كه كاري نكردم!

لبم رو گاز گرفتم و آروم زير گوشش گفتم

 

 _بذار بريم خونه دارم برات! اون موقع ميفهمي كاري كردي يا نه

 

اخم مصنوعي كرد ولي اون نيمچه لبخندش مشخص بود كه چقدر هم خوشش اومده از اين شيطوني من ولي يه لحظه انگار چيزي يادش اومده باشه لبخند و اخمش پريد و نگاهش ترسيده شد  _چيزي شده؟

سرش رو اروم تكون داد  و سعي كرد لبخند بزنه و زمزمه كرد  _نه عزيزم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part241

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مديون بچه ها بودم كه همچين جمعي رو امشب به راه كردند بالاخره دل كنديم و راه افتاديم سمت خونه  _سام؟

 +جان دل سام؟

 _ميشه سقف رو كنار بزني؟

بنز سياه كوپه ام رو برداشته بودم و شيرين راست ميگفت و تو اين هواي عالي كه كمتر ميتونست تو تهران گيرمون بياد نياز به سقف نبود

سقف رو كنار زدم كه شيرين از بين آهنگهاي داخل ماشين يكي رو انتخاب كرد و صداش رو زياد كرد

آهنگي كه به ياد و فكر شيرين روزها و شبها بهش گوش داده بودم

و الان بغلم نشسته بود و همراه با آهنگ رو بروي من داشت با آهنگ لب خوني ميكرد و منو مخاطب قرار ميداد….

 

تو چشمات سواله يه عالم سوال نگاهت پر از آرزوهای كال ميدونم تو ذهنت چيا ميگذره ميبينی تو اما كی عاشقتره ميمونم كنارت درست مثل سايت از امروز تا هر روز تا اون بينهايت نميگيره هيچكس جای خاک پاتو نميميره اين عشق قسم ميخورم تا روزی كه قلبم هنوز ميزنه تا وقتی كه جونی توی اين تنه تو روزای خوب تو روزای بد هميشه باهاتم قسم ميخورم

 

هميشه باهاتم قسم ميخورم توی لحظه هاتم قسم ميخورم هميشه باهاتم قسم ميخورم توی لحظه هاتم قسم ميخورم نميشه تو اين لحظه تا ابد وايسيم و زمان حركت نكنه، نره جلو و شيرينم با همين لبخندش با همين قيافه ي نازش با اين چشماي پر از آرامشش نگاه كنه

 

آرزويي هم برام مونده؟

 

آره يه چيزهايي هست ولي همه خورده ريزه اند

من همين دختر ساده ي شهرستاني رو كه فقط ميخواست شيطنت كنه رو الان دارمش

شايد بعضي جاها زوري ولي الان با رضايت كامل خودش دارمش…

 

 , [24.12.18 12:59]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part242

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونم شايد اگه خودكشي نميكرد ،

اگه اون كار احمقانه رو نميكرد شايد هيچ وقت جرأت نميكردم باهاش روبرو بشم يا اگه پليس ما رو نميگرفت حالا حالا ها نداشتمش

 

سرنوشت چيز عجيبيه!

 

الان ديگه به حكمت خدا شك ندارم

آره شايد چيزي رو ازمون بگيره ولي خيلي خيلي بالاتراش رو بهمون ميده

 

با تموم شدن اهنگ

شيرين صداي ضبط رو كم كرد

 _سامي؟

 +جون سامي، چي ميخواي لامصب كه از الان بگم نميتونم بهت بگم نه مثل بچه ها ذوق كرد   _اوم پس بستني ميخوام

اين دختر هنوز بزرگ نشده  +چشم حالا چه نوع بستني؟

 _بستني اكبر مشتي هموني كه تو تجريشه

 +خانم شكمو ١٢ شبه ها!

 _سام تا دير وقت اونجا بازه به خدا خنديدم و مسير رو عوض كردم مگه ميشه به اين كوچولو نه گفت

بالاخره بستنيش رو خورد ولي دل من با بستي خوردنش رفت خيلي بد بستنيش رو ليس ميزد فكر هاي ناجوري مغزم رو در برگرفته بود  _شيرين؟

 +جونم  عشق من رسيدم تو باغ

همه خواب بودند، خوب ميبينم كه ياسمن اومده خونه!

خوبه كه فعلاً با رحمان مراعت ميكنه!

 

 , [24.12.18 12:59]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part243

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ماشين رو تو باغ پارك كردم و برگشتم سمت شيرين كه دستاش روش بستني چكه كرده بود

دستش رو گرفتم و دونا دونه انگشتاش رو تو دهنم كردم و براش تميز كردم

 

با تعجب و چشمايي لرزون داشت نگام ميكرد كه يهو ديتش رو كشيد از دست بيرون

نميفهميدمش اصلاً  نميفهميدمش، چرا دوري ميكرد؟ چرا نميخواست ادامه بدم!؟

 

جاي خود خوري مسقيم و رك ازش پرسيدم  _شيرين چي شده عزيزم؟ نميخواي؟

 

 +ميشه بهم وقت بدي؟ ميشه امشب رو خراب نكني؟

 _چي شده شيرينترينم؟ به من نميگي چي باعث دوربت ميشه؟ سرش رو انداخت پايين

 +وقتي بهم تزيك ميشي تا باهم باشيم ياد اون شب ميوفتم سام، استرس كل تنم رو ميگيره، به خدا راست ميگم من…

دستم رو گذاشتم رو لبش

 _چرا قسم ميخوري؟ مطمئن باش كه باورت دارم، تا هروقت دلت بخواد من به هيچ وجه كاري نميكنم اذيت بشي، فقط اگه بغير از دوري كردن كار ديگه اي هم از دستم بر مياد بگو چون ميخوام پيشت باشم و بتونم كاري انجام بدم چون اين فقط مشكل تو نيست مشكل هر دوتامونه چشماش نميدونم چرا پر شد و خودش رو تو بغلم انداخت  _سامي ميدوني عاشقتم؟

شالش رو كنار زدم و عميق موهاش رو بو كشيدم

 +من كه بيشتر عاشقتم جوجوي چشم رنگي من، بريم بالا بخوابيم كه مرد خونه فردا صبح زود بايد بره سركار

خنده ي ارومي كرد و اومد از بغلم بياد بيرون كه سريع كشيدمش و لبام رو نرم رو لباش گذاشتم

ولي اين نرمش فقط براي لحظه ي اولش بود كه بعد از چند دقيقه با نفس نفس از هم دور شديم

 _اينم جايزه ي خوش گذروني امشب

ريز خنديد كه بالاخره لثاز ماشين دل كنديم و رفتيم بالا

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part244

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“شيرين”

 

از خواب پريدم و سر جام نشستم به قيافه ي آروم سام نگاه كردم خوابم خيلي بد بود

الان دقيق ٢ هفتست از سام دوري ميكنم

قبلاً كه ريماً و شرعاً همسرم نبود رابطمون بهتر بود…

 

به ساعت نگاه كردم كردم ٦:٣٠ صبح بود تو جام غلتي زدم نگاهم به مرد ترين مرد روي زمين افتاد من خوشبخت ترين زن روي زمينم مردي كه همه جوره مردونه پشتمه  اين دو هفته نذاشته يه ذره اذيت بشم!

 

آره انگار با خودم كنار اومدم انگار بايد قبول كنم اين زندگي رو سام با محبتهاي بي دريغش جاي هيچ چيزي رو برام كم نميذاره من چرا كم بذارم براش؟ مگه اون چي ميخواد از من؟

 

خوب هر مردي به زنش نياز داره ولي من با تمام سنگ دلي سام رو از خودم دور كردم  فقط وقتهايي كه خوشحالم و حالم خوبه به روش لبخند ميزنم و وقتهايي كه غم دارم….

پوف براي خودم متاسفم كه با اين مردي كه از هرچيزي براي من مايه ميذاره ، كم ميذارم

به هيكل فوق العادش نگاه كردم

 

خواستم دستم رو بيرم نزديكش و بين سيكس پكش بچرخونم كه دستم رو تو هوا نگه داشتم، ديشب خيلي دير اومد خونه و خيلي خسته بود

حق ندارم بيدارش كنم دستم رو داشتم مياوردم پايين كه صداي بمش رو شنيدم

 _چرا پشيمون شدي؟

لبخندي به صداي فوق العاده جذابش زدم

 

 +دلم نيومد بيدارت كنم آخه ساعت ٦:٣٠ ديشب خيلي خسته بودي

با يه حركت چرخيد و سرش رو گذاشت رو قفسهي سينم و خودش رو برام لوس كرد

 

 _خوب يكم نازم بده تا دوباره خوابم ببره

 

آروم خنديدم و شروع كردم به ناز دادن موهاش

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part245

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

انگشتام رو نرم و اروم بين موهاش حركت ميدادم ولي نفسهاش كه به پوستم ميخورد يه جور مور مورم ميكرد عطر تنش و موهاش…

ميخواستم!

اووف باشه بايد اعتراف كنم ميخوامش

 

اصلاً شوهرمه !

مشكليه؟ 

انگشتام رو اروم مياوردم پايين و روي سرشونه هاش و گردنش خيلي اروم و ريز حركت ميدادم

 _شيرين؟ خودم نفهميدم اين لحن و صدا از كجا در اومد  _جـــانم

يهو بلند شد از روم و به چشمام نگاه كرد چشماش قرمز شده بود

 

 _فكر كنم برم دوش بگيرم بهتره

لبم رو گاز گرفتم و زير زيركي نگاش كردم و خيلي خبيث و آروم از تخت بلند شدن و لباس خواب عروسكيم رو جلو چشماش از تنم در آوردم  _اوك عزيزم، منم لباس عوض كنم برم دانشگاه، بايد برم سراغ كارهاي فارغ التحصيليم

ميدونستم وقتي جلو چشمش با اين دو تيكه لباس ميام و ميرم ديونه ميشه كلافه بلند شد بره سمت حموم 

 

اه چرا انقدر رو خودش كنترل دا ره بابا من يه زري زدم رفت تو حموم و در حموم رو بست با حرص رو تخت نشستم به من ربطي نداره !

 

اه اصلاً مگه قراره اون حتماً پيش قدم بشه

با حرص از رو تخت بلند شديم و  رفتم سمت سرويس اتاقمون و با يه ضرب در رو باز كردم

 

زير دوش با چشماي بسته وايساده بود، با يه حالتي چشماش رو باز كرد و بهم زل زد

بدون فوت وقت رفتم سمتش و مهر عشقمون رو روي لباش زدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part246

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نفس عميقي كشيد و انگار يه تشنه اي كه تازه اب رسيده داشت خودش رو سيراب ميكرد

تمام تنم خيس شده بود كه دستش رفت سمت اون دو تيكه اي كه منو پوشونده بود آروم از تنم كند

 

 _هيچ وقت انقدر منتظرم نذار ديگه هيج وقت

اب داشت ميرفت تو دماغم و چشمهام سرم رو تكون دادم كه…

 

 ….

 

هر دو با حوله هاي متضادمون از حموم اومديم برون سام رو تخت منو گذاشت

دو بار پشت سر هم براي هيچ كدوممون حال نذاشته برد نفسم بالا نميومد

 _سام؟

با صداي خسته ولي در عين حال پر از ذوقش گفت  _جانم شيطون من

 +سام آب ميخوام!

تو گلو خنديد

 _الان خوردي كه

با حرص بالش رو برداشتم و كربيدم تو سرش  _خيلي خري، اه بلند خنديد

 _شما هم خيلي بي ادبي كه به شوهرت ميگي خر!

جيغ خفه اي كشيدم، واقعاً حال نداشتم باهاش كل كل كنم خسته اومد سمتم تا لپم رو ببوسه كه هلش دادم عقب  _برو نميخوام

 يه بوس از اون لپاي قرمزت بده ميرم برات اب ميارم

شيطون داشت حرف ميزد ولي من انقدر تشنه بودم كه واقعاً به اب نياز داشتم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن