رمان ادمای شرطی پارت۶

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part192

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

با ديدن سام با حرص گفتم

 _تو مريضي ميدوني؟

 +فكر كنم زياد حساس شدم همش حس ميكنم دارم خواب ميبينم تو خوبي با من همش ميترسم تموم بشه با حرص چشمام رو باز كردم

 

 _اخه من مگه مثل تو مريضم سام! من گفتم ميخوامت عاشقتم بعد با يه حرف كوچيك من

چشماش رو بست و اروم گفت  _ميدونم ميدونم حق با تواِ 

حرفي نزدم كه اومد سمتم وبوسه هاي ريز ريزش رو از سر گرفت ميفهميدم چي ميخواد

حتي فكر كنم اين رفتار هاش به خاطر فشاري بود كه روش بود خوب به هر حال هردو لذت با هم بودن رو چشيده بوديم پس چرا دوباره با هم نباشيم بوسه هاي ريز ريزش رسيد به گردنم كه تو گلو اه كشيدم

 

و موهاش رو گرفتم و كشيدم بالا

 _ميخوامت بفهم اينو با اينهمه مجهولاتي كه تو زندگيت هست بازم ميخوامت با اون همه بدي و خوبي كه در حقم كردي  بازم ميخوامت چشماي عاصيش آروم شد و اومد سمت لبام لبامون تو هم گره خورد

ديگه مشخص بود نياز هر دوتامون بهم دستاش تموم تنم رو داشت كشف ميكرد

فشار هاي ريز و درشتي كه بهم فارد ميكرد بهم فهموند كه رو كاراش كنترل نداره

با نفس نفس از هم جدا شديم  _سام كاملش كن مردد نگام كرد

 _سام ميخوامت من مال تواَم خيلي وقته منو مال خودت كردي من الان ميخوامت هر دوتامون به آرامش هم نياز داريم لبخندي زد

 _ميدوني مي پرستمت؟

نفس عميقي كشيدم و اوهوم ارومي گفتم كه…

 

 …..

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part193

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“سام”

 

احساس سبك شدن ميكردم

شيرين چشماي نيمه بازش رو دوخت به چشمام ديگه نتونستم دووم بيارم و افتادم بغلش اومد بچرخه و بهم پشت كنه! 

ميدونستم خجالت كشيده

خوب اولين بار بود از خود بي خودش ميكردم  سريع كشيدمش سمت خودم

 _كجا جوجه؟ تو جات اينجاست تو بغلم من راه فرار نداري بايد همينجا اروم بشي و همينجا هم خوابت ببره

 

داخل موهاش رو بوسيدم و نفس عميقي كشيدم

بالاخره بعد از ٣ سال با تمام وجود مال من شد كوچولوي من جوجه ي چشم رنگي و لب قرمز من

عين روز و شب شده بوديم من سياه اون سفيد سفيد خواستم يكم بحث رو عوض كنم كه گفتم

 _شيرين يه نگاه به رنگ پوستامون بكن انگار شب و روزيم! من مشكي و سياه سوخته تو سفيد و بي نقص تو گلو خنديد

 

 _جانم شيرين ترينم!

 _سام؟

_جان دل سام نفس عميقي كشيد

 _بوي عطرت رو كه با بوي تنت قاطي ميشه رو خيلي دوست دارم تو گلو خنديدم

 _سرت رو بيار بالا و حرف بزن من اينجوري نميفهمم چي ميگي!

 +اذيت نكن جناب برزگر خنده ي بلندي كردم

 _سرت رو بيار بالا من تا تو چشماي نازت نگاه نكنم نميتونم بفهمم چي ميگي

با حرص سرش رو آورد بالا

چرا وقتي حرص ميخورد خواستني تر ميشد

بازم كنترلم رو از دست دادم و سرم رو بهش نزديك كردم

لبام روي لباش نشست و شروع كردم به كام گرفتم ازش كه يهو ازم دور شد با تعجب نگاش كردم كه صورتش رو برده بود تو هم و چندشوار دستش رو رو لبش ميكشيد  _اه حالمو بهم زدي

 +چي شده مگه؟

 _دهنت شور بود يه مزه يخلصي ميداد

يه لحظه فكر كردم چرا دهنم شور بوده و مزه ي خاصي… 

يهو فهميدم چي ميگه

زدم زير خنده اونم با حرص نگام ميكرد  _كوفت چرا ميخندي!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part194

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يكم خودم رو جمع و جور كردم و انگشتم رو روي لبش كشيدم

 _خوب چه اشكالي داره تازه ميفهمي چه چيز خوش مزه اي خوردم جيغي كشيد

 _سام خفه شووو اه چندش

با صداي بلند ميخنديدم كه يهو خودش رو انداخت تو بغلم

 _ديوونه دلم واست تنگ ميشه، حتي دلم براي رفتارهاي ضد و نقيض و حسادت ها و حساسيت هاي عجيب غريبت..

دستي روي موهاش كشيدم

 _نگران نباش ميدونم از چي ميترسي كاري ميكنم بابات نتونه نه بگه!

 +ميخواي چيكار كني؟

 _هنوز تصميم قطعي نگرفتم دارم دنبال كاراش ميرم جوجو ي نازم، ولي نميذارم زياد ازم دور باشي…

سرش رو آورد بالا و با لبخند نگام كرد

 _بهت اعتماد دارم

اين حرفش برام يه دنيا ارزش داشت يه دنيا

تازه يادم اومد برلي معذرت خواهي يه دسته گل بزرگ براش گرفته بودم  شيرين رو از خودم دور كردم كه سريع گفت كجا؟

لبخندي زدم و لباس زيرم رو كه رو زمين بود رو برداشتم و تنم كردم رفتم تو هال و دسته گل بزرگ رو آوردم تو اتاق

 _اينو گرفته بودم كه اگه به خاطر رفتار و حساسيت بي جام منو نبخشيدي بكوبيش تو كلم

ملافه رو دور خودش پيچيد و با لبخند و خوشحالي نگام كرد و مثل بچه كوچيكا كف زد و دستاشو باز كرد تا دست گل پر از رز قرمز رو بذارم تو بغلش

 _واي عاليه !

نفس عميقي بينشون كشيد  _عاشقشونم مرسي اخمي بهش كردم

 _هي خانم شما فقط بايد عاشق اين اقا خوشتيپ و خوش هيكل باشي

خنده ي بلندي كرد

 _ بله بله آقاي اعتماد به نفس چشم…

رفتم نزديكش و پيشونيش رو عميق بوسيدم

 _پاشو وسايلات رو با هم جع كنيم بعد بيرون شام بخوريم بعد برسونمت ترمينال

غمگين نگاهي بهم انداخت  _باشه عزيزم فقط سام؟

 _جانم؟

 _اووم فكر كنم ما يه كاربد كرديم؟ با تعجب نگاش كردم

 _چه كاري؟

 _اگه ني ني دار بشيم چي؟

دستم رو بردم سمت موهاي لخت و ابشار مانندش

 _رفتيم بيرون از خونه از داروخونه قرص ميگيرم برات، خيالت راحت

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part195

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“شيرين”

 

بودن با سام يه دنياي ديگست

ثانيه به ثانيه بهم انرژي ميده، حتي حساس شدنش و ترسش از اينكه حتي يه لحظه نخوامش، عشقش رو بيشتر تو دلم بزرگ ميكنه اين مرد بي همتاست

بودن باهاش آرومم ميكنه از طرفي هم تمام شيطنتام رو بيدار ميكنه تو ماشين نشستيم

سرم رو روي شونش گذاشتم

ميخوام از ثانيه به ثانيه بودن با اين مرد عجيب لذت ببرم

 

جلو يه دارو خونه نگه داشت سرم رو از رو شونش برداشتم و سوالي نگاش كردم كه چشمكي بهم زد و پياده شد

چند دقيقه بعد اومد بيرون از دارو خونه و رفت سوپري كه چند مغازه اونورتر بود

چند لحظه بعد برگشت و يه قرص ريز گذاشت كف دستم تازه دو قرونيم افتاد و قرص رو بدون هيچ حرفي خوردم

 

هنوز هم يه كوچولو معذب بودم پيشش

 _شيرين جلو من سرت رو ننداز پايين ما كار بدي نكرديم ، من و تو عاشق هم رو ميخوايم از هم ديگه مطمئنيم سرم رو آوردم بالا و تو چشماش نگاه كردم

 _كي نفرتي كه تو دلم نسبت بهت داشتم تبديل به اين عشق عجيب و نفسگير شده؟

تو گلو خنديد و دستش رو اورد رو گونم و نوازش كرد

 _ميدوني يه جا شنيدم بين نفرت و عشق فقط يك تار مو فاصله هست وقتي از يه نفر متنفر باشي خيلي سريع تر ميتوني عاشقش بشي تا كسي كه ازش فقط خوشت مياد و برعكس وقتي عاشق يك نفر باشي خيلي سريع ميتوني ازش مانفر بشي  لبخندي زدم

 _فكر كنم قسمت اولش كاملاً با حس من همخوني داره

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part196

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خم شد و پيشونيم رو بوسيد

عاشق بوسه هاي يهوييِ پر از محبتش هستم  _خوب شيرينم كجا دستور ميده بريم؟ شونه هام رو بالا انداختم

 _نميدونم ؟ به نظر خودت كجا بريم؟

شيطون خنديد

 _به نظرم برگرديم خونه فعلاً وقت داريم تازه قرص هم خريدم ديگه خم شدم سمتش و يهو وسط حرفاش جيغ بلندي كشيد

 _شيرين آي، باشه باشه غلط كردم…

خبيث نگاش كردم و لبم رو گاز گرفتم و تو دلم گفتم تا تو باشي نخواي منو اذيت كني آقايي  _شيرين دستم رو كندي شونه اي بالا انداختم

 +خود كرده رو تدبير نيست جناب برزگر

 _اِ؟ باشه خانم كياراد، بچرخ تا بچرخيم…

با مظلوميت نگاش كردم

 _يعني چي اخه؟ سامي؟ دلت مياد اذيتم كني بعد دردم بياد؟ من پوستم حساسه زود كبود ميشم… 

يعني رسماً داشتم خرش ميكردن ها خبيث نگام كرد

_خودت ميدوني ديونتم با اين قيافه هاي مظلومانه ديوونه ترم نكن  دستم رو  محكم بين پنجه هاي قويش گرفف و پشت دستم رو به لبهاش نزديك كرد و عميق بوسيد

يه دور كامل زديم و كل تهران رو زير پامون گذاشتيم

گذروندن ثانيه به ثانيه اين زندگي با سام يه رنگ و بوي ديگه داره

انگار حسي كه تو وجودم افتاده باعث شده بيشتر و عميقتر همه چيز رو حس كنم

 

ساعت ٩:٣٠شب بود رسيديم ترمينال  _كاش شبونه حركت نميكردي شونه هام رو انداختم بالا

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part197

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

 +بابام برام بليت گرفته بود در ضمن كلاً فقط دوتا اتوبوس حركت ميكنه تو طول روز يكيس ١٠ صبحه يكيش ده شب…

نفس عميقي كشيد  و سرش رو به معني باشه تكون داد  _سام؟

 +جانم؟

 _مواظب خودت باش ، باشه؟ لبخند غمگيني زد

 +نميذارم زياد ازم دور بموني!

لبخندي زدم و لبام رو غنچه كردم و رفتم جلو تر  _قول؟

نفس عميقي كشيد

 _ميخوام مثل صبح ببوسمت ولي حيف كه پنجره هاي ماشين دودي نيست بايد يه ماشين با شيشه دودي بخرم

 

خنده ي كوتاهي كردم و سريع گوشه ي لبش رو بوسيدم  _سريع و سير هم ميتونيم ببوسيم و در بريم تو گلو به شيطنتم خنديد

 +مواظب خودت باش، رسيدي زيادي با شهرام كل كل نكن خوشم نمياد عصبيت ميكنه، با اون يارو پير عمه و عمو هات زياد گرم نميگيري، از اون دختر دايي جلفت هم اصلاً خوشم نمياد باهاش نري تو شهر دور بزني، زياد با مامانت از اين مهموني به اون مهموني نرو هر سري يه خواستگار برات پيدا ميشه

 

با دهن باز داشتم نگاش ميك ردم واي اين ديگه اآخرشه چطور آمار همه چي رو داشتم ديگه عصبي نبودم

ديگه حرصم در نميومد از اين كاراش

فقط به خاطر حساسيت هاي بيش اندازش لبخند ميزدم ميدونم عشقش رو حساسيت شديدش رو نسبت به خودم ميدونم خواستم منم بگم سمت كسي نره

ولي مگه كسي هم هست كه روش حساس باشم؟ ياسمن كه تكليفش مشخصه پارميس كه مشكل رواني داره ديگه همينم مونده بگم نره سمت فروغ! 

لابد ميخواد با پرستار مادرش بريده رو هم يا اون زن ٣٥،٦ ساله با سام چشم داره

با تموم شدن حرفاش سرش رو آورد بالا  _باشه؟ لبخندي زدم

 +فقط همينا؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part198

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _نه … آها اون مانتوهاي مسخرت رو نپوش، ساپورت نپوش، موهاتو قشنگ زير شالت جمع كن، رژ لب قرمز نزن لعنتي… يعني وقتي رژ قرمز ميزني ميخوام خودمو بكشم خنديدم

 _خوب تموم شد؟ يكم فكر كرد  _فعلاً همينا…

لبخندي زدم و خيلي رلكس گفتم

 _چشم رو چشمم آقايي شما جون بخواه

يه لحظه شوكه شد از حرفم ولي كم كم لبخند اومد رو لباش  _ديوونتم لامصب ديوونتم!

+سامي دير شد

دستم رو گرفت و عميق بوسيد و بدون هيچ حرفي از ماشين پياده شد و چمدونم رو از صندوق عقب درآورد

اومد كه باهام بياد داخل ترمينال كه سريع گفتم

 _تورو خدا سام راننده ها همه آشناي بابابم هستند، بذار خودم اين دو قدم رو برم كلافه پوفي كشيد

باشه تو برو ولي پشت سرت ميام  فقط از دور باشه؟ سرم رو تكوني دادم

_اي خدا سام باشه 

 

من حركت كردم و اونم پشت سرم اومد بليت رو گرفتم و سوار اتوبوس شدم از پنجره ديدمش كه به ديوار تكيه داده بود

و عميق داشت نگام ميكرد وقتي نگاهم رو ديد با همون ژست مردونش لب زد

 _عاشقتم

منم مثل خودش لب زدم  _عاشقتم

تو هوا بوس ريزي برام فرستاد جوري كه كسي متوجه نشه گوشيم رو درآوردم و بهش زنگ زدم همون لحظه ماشين حركت كرد همينكه گوشي رو برداشت گفت

 

 _از الان دلم تنگ شد تك خنده اي كردم

 _زود اين دوري تموم ميشه خودت گفتي

 +آره خيلي زود تموم ميشه قول ميدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part199

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“سام”

 

 _ببين يه هفتست عصبي ها! كلاً ها اين سفر رو بهمون زهر كردي

 +حرف نزن رحمان ما چرا بايد ميومديم ژاپن، هزار بار گفتم نياز نيست ما اينجا باشيم من الان بايد ميرفتم پيش شيرين…

 _اه سام حالمو با اين همه عشق و عاشقي بهم زدي، باشه بابا نميدزدنش كه…

با حرص كراواتم رو باز كردم و خودم رو تخت انداختم

حيف مجبور بودم و يه قرار داد خيلي بزرگ بود وگرنه عمراً نميومدم اينجا گوشي رو برداشتم و با imo به شيرين زنگ زدم ولي هرچي زنگ زدم جواب نداد

دلم براش يه ذره شده بود صبح هم نتونستم باهاش حرف بزنم

ميدونم بهش قول دادم چكش نكنم ولي دلم براش تنگ شده و اين به هرچيزي اولويت داره

دوربين امنيتي خونشون رو سالها پيش هك كردم و هنوز هم آي پي آدرسش رو دارم و هنوز هم تو هكه منه لپ تاپ رو باز كردم و به دوربينشون وصل شدم

چند لحظه متعجب به اين افراد غريبه كه تو خونه ي شيرينم بود نگاه كردم اينا ديگه كي اند؟ دسته گل چي ميگه؟

اون پسره ي چلغوز كه سرش رو انداخته پايين با كت و شلوار داره چه گهي ميخوره؟

شيرينم يه تيشرت و شلوار ساده پوشيده بود و با حرص داشت پاش رو تكون ميداد و به گلهاي روي فرش خيره شده بود ميخواستم خودم رو بكشم يه هفته نبودم ها فقط يه هفته

نميدونم داشتند چي ميگفتند كه يهو بلند شد پسره ولي شيرين از جاش تكون نخورد

مامانش يدونه زد تو پهلوش تا بلند بشه كه با اكراه بلند شد و رفت سمت حياط

خوبه نرفت تو اتاقش چون اونجا دوربين نداشت به دوربين حياط وصل شدم

ديدم پسره نشست و شروع كرد به حرف زدن  شيرين به يه نقطه ي نا معلوم خيره شده بود

اي خدا كاش ميشنيدم چي ميگند داشتم ديوونه ميشدم

همش داشتم به روش هاي مختلف به شيرين زنگ ميزدم ولي جواب نميداد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part200

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

يهو كنترلم از دستم در رفت و گوشي رو محكم پرت كردم روبرو و خورد به مانيتور تلويزيون

بعد از يك ربع نميدونم شيرين چي گفت كه بلند شد و رفت… پسره هم متعجب بهش زل زد و با سري پايين از جاش بلند شد

قوربونت برم كه عشق خودمي زدي تو دهن پسره كه اينجوري اعصابش به هم ريخت 

ميدونم خوب ميزني تو برجك آدما

 

“شيرين”

 

از اين كار مامان اعصابم خورد شد واقعاً نميتونم دركش كنم

به من ميگه خودت رو اماده كن شب مهمون داريم

بهش ميگم قراره كي بياد؟ ميدونه از اين يارو بدم مياد ها رسماً به من دروغ ميگه ميگه عموت اينا ميان سام كجايي؟

ببين برا عشقت خواستگار اومده

با بدترين شكل ممكن با اين يارو چلغوز حرف زدم

به خدا اگه عاشق سام هم نبودم هيچ وقت به اين پسره ي ماماني جواب مثبت نميدادم

من از پسر هاي ماماني كه از هيچ لحاظي استقلال ندارند متنفرم هرچي حرف زد من به هرچيزي فكر كردم الا حرفهاش سام الان چيكار ميكني ببينمت ميكشمت

اخه الان چه وقت ژاپن رفتن بود بغضم گرفته ، از دوريش بيتابم دلم برا حرف زدن باهاش تنگ شده

به لحظه متوجه شدم پسره سكوت كرده و داره به من نگاه ميكنه نگاهم رو بهش دوختم و خيلي خونسرد گفتم

 _حرفاتون تموم شد؟ خيلي آروم سرش رو تكون داد

 _پس بهتره بريم داخل

با تعجب نگام كرد، فكر كنم خيلي بهش برخورد

خيلي شيك و مجلسي از روي صندلي بلند شدم و رفتم سمت خونه

حتي نميخواستم پسره رو ببرم داخل اتاقم

 

 , [24.12.18 12:59]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part201

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با هزار بدبختي راضي شدن برن خونشون كه چي من بشينم فكرام رو بكنم و بعد تصميمم رو بهشون اعلام كنم

زرت بابا… من بخوام همون لحظه ي اول جواب مثبت ميدم فكر ديگه چي چيه

مامانم با عصبانيت داشت پشت سر هم از خانمانه نبودن رفتارهاي من ميگفت و پدرم سكوت كرده بود و شهرام هم طبق معمول سرش تو گوشيش بود

بالاخره رضايت دادند و منم رفتم تو اتاقم همين كه به گوشيم نگاه كردم با ٣٢ ميس كال هنگ كردم

 

اينترنتم رو وصل كردم كه ديدم ازimo ، ٢٥ تا ميس كال دارم همش هم از طرف سام بود

همينكه اومدم بهش زنگ بزنم گوشيم زنگ خورد تماس تصويري بود

هندفريم رو برداشتم و به گوشيم زدم و تماس رو برقرار كردم و گوشي رو رو بروم گرفتم

همينكه تصوير اومد با قيافه ي پكر و عصبي سام برخورد كردم تا اومدم حرف بزنم و بگم چي شده اون سريع تر شروعكرد به حرف زدن

 _دقيقاً با اون يارو نصف نيمه كه عين دومادا كت و شلوار پوشيده بود تو حيات داشتي چي ميگفتي؟

پوووف اين باز من رو تحت نظر گرفت

 +اولاً سلام، دوماً دلم برات يه ذره شده آقاي هميشه حساس

يكم از اون قيافه ي پكر و عصبيش كم شد كه بوسي براش فرستادم كه كم كم لبخند اومد رو لبش

 

 +در ضمن مامان به من گفت امشب مهمون داريم عموم و عمم اينا ميان منم فكر كردم يه مهموني سادست نگو منو خر كرده… اومده بودن خواستگاري 

نفس عصبي و كشداري كشيد

 +بابام با باباش دوسته مامانش هم همكلاسي قديمي مادرمه خودشون واسه خودشون بريدن و دوختن ولي من كه نميذارم تنم كنن!

چشمكي بهش زدم و و لبم رو گاز گرفتم و زير زيركي به دوربين نگاه كردم و با لحن خاصي گفتم

_ درضمن مگه من مال تو نيستم؟ مگه من زن تو نشدم؟ پس چطور ميتونم يكي ديگه رو بيارم تو زندگيم كه تو اينجوري خودت رو عصبي ميكني آقايي؟

 

 , [24.12.18 12:59]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part202

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نگاهش آروم شد و لبخند مليحي اومد رو لباش

 _خودت بلدي چجوري آرومم كني وروجك! كه مال مني؟ آخ كه دلم لك زده برات كه…

چشمكي بهم زد كه بازم لبم رو گاز گرفتم و سرم رو انداختم پايين

البته از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون كلاً خجالت نميكشيدم ها ولي يكم فيلم بازي كردن خوب بود !

 _اون نگاهت رو بيار بالا شيرين تر از عسل من! دارم از دوريت ميميرم شيرين  +سام؟

 _جان دل سام

 +بيا ديگه! دلم برات تنگ شده

 _فداي اون دلت بشم خانمي

 +يعني فداي خودت ميشي؟

يه لحظه گنگ شروع كرد به فكر كردن كه لبخندي زدم و گفتم

 

 +عزيزم دل من تويي پس وقتي فداي دل من ميشي يعني فداي خودت ميشي ،فهميدي مغز فندقي من؟

شروع كرد به بلند بلند خنديدن انقدر بلند ميخنديد كه فكر كنم اتاق هاي بغلش هم شنيدند

 _قوربون اون زبونت برم ، لامصب چرا ثانيه به ثانيه بيشتر منو عاشق خودت ميكني، واي عجب استدلال و فكري، شيرين تو تكي ميدوني؟ تو گلو خنديدم و عميق نگاش كردم، تو دلم قوربون صدقش ميرفتم تو هميشه بخند كه خنديدن خيلي بهت مياد پسر كوچولوي گنده بك من!

با دوتا حرف ببين چجوري ذوق ميكنه، خودم تك تك كمبود محبت هاتو جبران ميكنم مرد پر ابهت و ظالم و مهربون من!

 

آروم لب زد

_ديوونتم، قول ميدم زود بيام

يكي از دستام رو آوردم روي لبام و توش رو بوس كردم و كف دستم رو گرفتم سمتش و فوت كردم سمتش بعدش هم آروم گفتم

 _منتظرتم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part203

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بالاخره خداحافظي كرديم و من به خواب عميق و پر از آرامشي فرو رفتم يه هفته از اون شب گذشت امشب عروسي دختر عممه

سام ديگه داشت شورش رو در مياورد هنوز برنگشته بود

ديشب گفتم تا وقتي برنگشتي ايران به من زنگ نزن

لباس خردلي بلندم رو پوشيدم و موهاي پر پشتم رو با بدبختي بابليس كردم

آرايش كاملي كردم و كفشهاي همرنگ لباسم رو هم پوشيدم عاشق اين رنگ بودم به نظر خودم خيلي بهم ميومد شهرام همش غر ميزد كه سريع بريم نميدونم بيشعور چي زير سرشه!

مراسم تو يه باغ بزرگ بود و زن و مرد قاطي بود با همه دست دادم و سلام احوال پرسي كرديم 

نگاه خيلي ها روم بود ولي انقدر تو فكر برنگشتن سام بودم كه حوصله تجزيه و تحليل نگاه هيچ كدوم رو نداشتم از ديشب كه اين حرف رو زده بودم حتي يه زنگ و اس ام اس هم بهم نداده بود اين كار از سام بعيد بود

 

مگه اون ميتونست من رو دلخور ول كنه همش به گوشيم نگاه ميكردم كه صداي پسر عمون سينا رو شنيدم  _زياد فكر نكن يا خودش مياد يا نامش

خنديدم بهش و سرم رو آوردم بالا و بهش نگاه كردم

 _تو به فكر خودت باش كه تا چند دقيه ديگه سرت رو تنته!

گنگ نگام كرد كه خنديدم

 _يكي پشت سرت بدجور نگاهش رو اينجا قفل شده

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part205

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نگاه كردم ديدم سينا و ساناز هم رفتند پيششون و با اون مرد دست دادند بابام كه من رو ديد لبخندي زد و اشاره زد كه برم پيششون از خدا خواسته رفتم اونجا  كه صداي پدرم رو شنيدم

 _دختر من هم تهران بودند اما درسش تموم شده ديگه بعد از انجام كارهاي… 

 

يه لحظه بوي آشنايي رو حس كردم و سرم رو آوردم بالا كه با ديدن فرد روبروم ديگه تمام صدا ها محو شد حتي يادم رفت پلك بزنم

حرص و جديت عجيبي تو نگاهش بود نميدونستم چه عكس العملي نشون بدم سام اينجا چيكار ميكرد؟

چند بار چشمام رو باز و بسته كردم تا به خودم بيام تا مطمئن بشم كسي كه با حرص داشت نگاهش رو از نگاهم ميدزديد واقعاً خود سام منه!

 

ولي اون كه ژاپن بود بابام تكونم داد

 _شيرين خوبي؟ مهندس رو ميشناسي؟

سريع سام اومد وسط حرفهام و سريع جمعش كرد خنده ي مغرورانه اي كرد و خيلي خونسرد گفت  _بله با دختر خانمتون تو به دانشگاه بوديم به خاطر همين هم انقدر از ديدن من متعجب شدند بابا با تعجب گفت  _واقعاً؟!

 

سام بازم با همون حالت مغرورانه گفت

 _بله من ترم آخر بودم كه خانم كياراد ترم اول بودند ولي من يكي از واحدهام مونده بود از ترم هاي پايين كه يك درس خيلي ابتدايي بود و مجبور بودم با بچه هاي ترم پاييني واحد رو بردارم، اونجا با هم آشنا شديم

ساناز با لحن مزخرفي گفت

 _يعني فقط به ترم همكلاس بوديد و اينهمه همديگه رو يادتون هست ؟ جالبه

سام با همون لحن خونسرد و با ابهتش گفت

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part206

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _نخير خانم چون تو اون كلاس تو پروژش مجبور شديم با هم هم تيمي بشيم

ساناز لبخند مليح و در عين حال خبيثي زد و آروم گفت  _پس خوش به حال شيرين كه با شما هم تيمي شده بوده

 +البته بايد بگم خوش بحال من چون دختر عموتون فوق العاده با استعداده من چون ترم آخر بودم درگير پروژه هاي پاياني بودم و ميتونم بگم ٩٠٪ پروژه رو ايشون انجام دادند و من از صدقه سري ايشون نمره گرفتم

 

و بهد از اين حرف رو كرد سمت من

با وجود اينكه خونسرد و با ابهت حرف ميزد ولي يه حرصي نسبت به من تو ني ني چشماش ديده ميشد

 _خوشحال دوباره ميبينمتون خانم كياراد واقعاً سورپرايز بزرگي بود به خودم مسلط شدم و لبخند زوركي زدم

 +منم خوشحالم جناب برزگر، راستي اينجا چيكار ميكنيد؟

يعني اين سوال رو نميپرسيدم بدون شك منفجر ميشدم … واي سام اينجا چيكار ميكني

 _تصميم دارم با عموتون طرح كاري بريزم براي نقل و انتقال يك سري از بارهاي من كه ميرسه مرز ميخوام كه برسونند دست من چون مثل اينكه عموتون يكم پارتيشون تو گمرك و مرز خيلي خوبه دستام ميلرزيد براي اينكه دستاش رو بگيرم دلم تنگش بود ميخواستم خودم رو بندازم تو بغلش اصلاً مهم نيست كه دليل اينجا بودنش چيه مهم اينه انجاست

بابام دعوتش كرد كه روي ميز ما بشينه

دقيق روبروش بودم و نميتونستم ازش چشم بردارم يكم لاغر شده بود ژاپن بهش نساخته بود

 

 , [24.12.18 12:59]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part207

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بچه ها همه ميرقصيدند ولي من دلم ميخواست بشينم فقط نگاش كنم  همينكه به خودم اومدم ديدم تقريباً ميز خلوت شده بود با سر بهش اشاره زدم كه پشت سرم بياد رفتم پشت درخت هاي انتهايي باغ

كم كم صداي پاش رو شنيدم همينكه برگشتم و پشت سرم ديدمش ديگه خودم رو نگه نداشتم و دويدم سمتش

 

دستش رو باز كرد و خودم رو انداختم تو بغلش  سرم با اون كفشها تا زير گلوش ميرسيد

همش زير گلوش رو ميبوسدم و بو ميكشيدم

 _دلم برات تنگ شده نامرد خيلي نامردي سام خيلي من…

يه ذره ازش دور شدم كه انگشتش رو رو لبم گذاشت

 +هيس بعداً در مورد همه چي حرف ميزنيم الان فقط به آرامش بغلت نياز دارم

لبخندي به روش زدم

پسره ي رواني تا اومدم حرفي بزنم لبام قفل لباش شد منو كوبوند به يه درخت  لبامون داشتند با هم ميجنگيدند

نفس برامون نمونده بود كه از هم دور شده بوديم

 _چرا انقدر عاشقتم چرا؟ چرا روز به روز عشقم نسبت بهت بيشتر ميشه تو گلو خنديدم و بينيم رو روي بينيش كشيدم  +چون منم روز به روز دارم عاشقت ميشم  نفس عميقي كشيد

 _ديگه با كسي نرقص وقتي ديدم با پسر عموت داري ميرقصي داشتم ميمردم

با تعجب ازش دور شدم

 _سام خودت ميدوني قبل از اينكه با تو باشم با بچه ها خيلي راحت بودم اين كار رو نكن محدودم نكن 

نفس عميقي كشيد و دستش رو نوازش وار روي موهام كشيد

 

 , [24.12.18 12:59]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part208

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _خودت نميدوني، خودت نميبيني، تو ذاتاً كل وجودت پر از ناز و عشوست وقتي ميرقصي با يكي ناخداگاه همه رو جذب خودت ميكني، شيرين دارم ميميرم وقتي همه به تنها داشته ي من چشم ميدوزن نميدوني وقتي اومدم داخل اينهمه نگاه رو تو ديدم چه حسي داشتم محكم بغلش كردم و به خودم فشردمش

بازم ترس اين رو داره من رو از دست بده

يعني واقعاً ميشه يه روزي سام باور كنه كه من فقط مال اونمزبر گردنش رو بوسيدم

 _سام بسه تورو خدا من مال توام هزار نفر هم چشمش  رو من باشه بازم هيچ وقت از تصميمي كه گرفتم بر نميگردم ، گفتم ميخوامت تموم شد ديگه

 

اها يهو يادم اومد و ازش دور شدم

فعلاً بسه عشق و عاشقي حالا بايد يكم اذيتش كنم

 _در ضمن تو اينجا چيكار ميكني دقيقاً؟ اين حرفهايي كه زدي چي بود ؟ كه ميخواي با عموم شريك بشي؟ خنده ي خسته اي كرد

 

 _آره عزيزم چون سپرده بودم تحقيق كنند در مورد اخلاق رفتار پدرت و خونوادت كه خيلي چيزها دستم اومد راستش نميخواستم بدون هيچ شناختي يهويي بيام خواستگاريت و جواب نه بشنوم ، مهمترين چيزي كه فهميدم در مورد تو بود اونم اينكه بابات به كسي كه نشناستش و

همشهريتون نباشه دختر نميده، خوب اين چند وقت من اينجا نبودم ياسمن دنبال كارها بود و با عموت طرح كار ريخته بود، البته واقعيتش به نفع ما هم بود بعدش هم قرار شد شخصاً من رو ببينند كه منم گفتم باشه ميام كه من رو براي عروسي خواهرزاده شون دعوت كردند

در ضمن ديشب رسيدم و صبحش حركت كردم و الانم اينجام بازم ديوونه بازي هاي سام 

باز هم كاري كرد كه بيشتر به عشقش ايمان بيارم

من بايد احمق باشم اگه يه روزي اين مرد رو از خودم دور كنم اين عشق واقعيه

نميتونم باور كنم يه حس مدتي باشه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part209

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“سام”

 

ميخواستم سورپرايزش كنم كلاً خوشم مياد از قيافه ي متعجبش خوشم مياد يهويي خوشحالش كنم

ميدونم سفرم خيلي بد موقع بود ولي مجبور بودم

قبل از اينكه برم ژاپن سپردم دست يك نفر كه برام درمورد خانواده ي شيرين اطلاعات جمع كنه

وقتي چيزهايي كه خواستم دستم اومد تنها راه نزديك شدن به خونوادش اين بود كه از طريق كاري باهاشون ارتباط برقرار كنم دلم ميخواست شيرين به هيچي فكر نكنه و نگران چيزي نباشه

 

وقتي رسيدم ايران و ياسمن گفت باهاشون حرف زده و اونا كلي استقبال كردند و خوشحال شدند وقتي ياسي بين حرفهاش گفت كه منو براي عروسي خواهرزاده شون دعوت كردند منتظر نموندم و يه دست كت و شبوار برداشتم وچندتا وسايل مورد نياز برداشتم و زدم به جاده

ياسمن هم زنگ زد بهشون و بخاطر اينكه زياد غير عادي جلوه نده گفته بود مهندس اون اطراف كار دارند و براي اخذ قرارداد خودشون ميان كه البته اونا هم اصرار كردند كه حتماً برم مراسمشون

 

دل تو دلم نبود كه شيرينم رو بعداز دو هفته ببينم

همينكه وارد سالن شدم ديدم با يكي از پسر عموهاش داره مي رقصه چشم خيلي ها روش بود

كاش همين لحظه ميتونستم دستش رو بگيرم و از معرض ديد همه دورش كنم

عشوه ها و اداهاي نازش توي رقص بيشتر هم ميشد ،

 

شيرينم ذاتاً عشوه داره ذاتاً ناز داره وقتي حرف ميزنه وقتي راه ميره، ميخنده هميشه كاراش عشوه داره، حتي نگاه كردنش با اون چشمايي رنگيش كه ديوونم كرده

آخ كه چقدر سخت بود كنترل خونسردي خودم و صد البته كنترل نگاهم! 

بهش پشت كردم تا نبينمش تا بقيه از سرخي چشمام نفهمند  يه چيزيم هست ولي الان تو بغلش با نگاه كردن به چشمايي كه از ديدن من داره ميدرخشه آروم شدم دستش رو گرفتم و بوسيدم

 _برگرديم داخل مجلس ، نميخوام عزيزم مشكلي براش پيش بياد رفتم جلو و لباش رو نرم بوسيدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part210

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +باشه پس من اول ميرم بعدش هم تو بيا باشه؟

سرم رو به معني باشه تكون دادم كه به سختي با اون كفشهاي پاشنه بلند از بين درختا رد شد و برگشت داخل مراسم منم بعد از چند دقيقه برگشتم پيش بقيه

 …به نسبت شب خوبي بود

قرار شد فردا قراردادي كه با خودم آورده بودم رو  بدم بهشون تا بخونند و اگه موافق بودند امضا كنند

 ……..

 

با صداي خواب آلودش جواب داد  _جانم!

 +جونت بي بلا، يه لحظه بيا پشت پنجره

 _سام؟ فيلم زياد ديدي؟

چرا اين دختر همه ي حرفهاش گنگ بود !

يا من دو قرونيم يكم كج بود؟

 +يعني چي؟

 _عزيزم نگو تو كوچه ي مايي و اومدي جلو پنجره ي ما!

لبخندي زدم

 _خوب درست حدس زدي اومدم

 +سام مگه ما رومئو و ژوليت هستيم آخه! نصف شب مياي جلو پنجره اتاق در ضمن اون اتاقي كه پنجره ش رو الان ميبيني اتاق مامان بابامه، ميخواي سنگ پرت كن يمت پنجره بابام بياد برات بوس بفرسته

يه لحظه قيافه ي شاهرخ خان رو تصور كردم كه براي من بوس بفرسته با اون هيكلش و سر كچلش خندم گرفت ،

 _اين حرفا رو از كجات در مياري؟

 +دقيق از اونجايي كه تو اين رمانتيك بازيات رو درمياري

 _خوب من دلم برات تنگ شده بود نامرد،  چرا ميزني تو ذوق آدم خنده ي نازي كرد

 +خواستم شوخي كنم مرد رمانتيك من، حالا بگو ببينم خونه ي عموم خوش ميگذره؟

تو گلو خنديدم و به ماشين تكيه دادم

 _نميدوني انقدر خوش ميگذره كه ٣ صبح زدم بيرون كه بيام تورو ببينم

 +آها يعني اگه خوش ميگذشت نميومدي

 _شيرين؟!

با اون صداي خوابالودش خنديد

 +جان شيرين؟

 _فردا ميرم با بابات حرف ميزنم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part211

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +سام بزار دو روز بگذره بذار بشناستت 

 _راست ميگي من زيادي عجولم

+سام؟

 _جانم؟

 +ميخوام با هم خرف بزنيم بيام بيرون از خونه بريم يه جاي خوب با هم حرف بزنيم

تك خنده اي كردم

 

 _از خدامه بياي

 +پس قطع كن گوشي رو ده مين ديگه پايينم

 

 

“شيرين”

 

همه خوابيده بودند و خونه تو سكوت بدي غرق بود خوابم ميومد ولي دلم هيجان بودن با سام رو ميخواست

تا حالا اين كار رو نكرده بودم ولي دلم ميخواست يك بار هم شده اين حركت رو بزنم

مانتوي نخي جلو باز مشكيم رو برداشتم و روي تاپ عروسكيم پوشيد و ساپورت طرح جينم رو هم پوشيدم و يه شال رو موهاي بازم گذاشتم داشتم سكته ميكردم اگه فقط يك نفر منو ميديد فاتحم خونده بود  ولي نميتونستم اون نيمه ي سركشم رو تو وجودم خفه كنم ميخواستم براي يك بارم شده اون استرس و دلهره ي شيطنت كردن با دوست پسرم رو تجربه كنم

 

كفشهاي عروسكي  ابيم رو پوشيدم و پاورچين پاورچين از پله ها اومدم پايين

 

در اصلي بدجور صدا ميداد وقتي بازش ميكردم پس مجبور بودم از در پشتي كه وارد حيات  خلوتي ميشديم بيام بيرون

 

آروم آروم اومدم بيرون و رفتم سمت در پاركينگ و با  ريموت در پاركينگ رو زدم

 

در پاركينگ چون ريموت داره خيلي بي صدا تر از در بزرگ و اصلي باز ميشه نذاشتم در

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part212

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پاركينگ هم كامل باز باشه همينكه يه ذره باز شد من سريع زدم بيرون و دوباره دكمه ي ريموت رو زدم كه همونقدري كه باز شده بود بسته شد نفس راحتي كشيدم و رفتم سمت سام

 

 _ترسيدم بابات اينا بيدار بشن

 +خودم هم خيلي ترسيدم

 

دستاش رو باز كرد كه سريع گفتم

 _سوار شو زود بريم ديوونه يكي از همسايه ها ببينه بدبخت ميشم سريع هر دو سوار شديم

 

_خوب كجا بريم

 +برو بهت ميگم

دستم رو گرفت و گذاشت رو دنده و حركت كرد بهش آدرس بام رو دادم

 

جايي كه خيلي بلند بود و پاتوق من و دوستاي دبيرستانيم بود

 

يه جايي شبيه به خرابه و پايينش يه پرتگاه و يه دره بود كلاً كسي اون اطراف نمي رفت خيلي دور بود و ما هم اخر هفته ها ساعت ها پياده روي ميكرديم تا به اونجا برسيم ولي الان با ماشين رسيدنمون به اونجا راحت تر بود

وقتي به بام رسيديم پياده شديم

 

 _اينجا كجاست؟

شونه هامو دادم بالا و از سوزي كه اومد بازوهامو بغل گرفتم و منظره ي روبروم نگاه كردم

 

 _با بچه ها دوران دبيرستان اخر هفته ها ميومديم اينجا ولي تا حالا نشده بود شب اينجا باشم از پشت بغلم كرد 

گرماي تنش اثر اون سوز رو از بين برد

 

سرش رو كنار گوشم آورد و نفس عميقي كشيد

 _خوبه پس اولين تجربه ي شبانه ي اينجا رو با هم رقم زديم

تك خنده اي كردم و بيشتر خودم رو تو بغلش جا دادم و به آسمون خيره شدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part213

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

 +سام آسمون چقدر بي ستاره و صافه چند لحظه سكوت كرد هيچي نگفت سكوتش طولاني شد كه برگشتم سمتش

 _چيزي شده؟

تازه متوجه چشمهاي نم دارش شدم ، انگار اينجا نبود انگار اين آسمون صاف و بي ستاره خيلي چيزها رو يادش آورده بود

 

غم عجيبي از اين حالت چشماش بهم منتقل شد  نميخواستم تو اين حال ولش كنم دو طرف صورتش رو گرفتم و متوجه خودم كردمش همينكه خواست  حرفي بزنه لبام رو روي لباس گذاشتم

چند لحظه حركتي نكرد اما انگار كه واقعاً به اين از خود بي خود شدن احتياج داشته باشه 

 

همراهيم كرد البته به طرز وحشيانه اي همراهيم كرد

انگار تمام حرص و درد و غمش رو داشت ير لباي من خالي ميكرد جلوش رو نگرفتم راستش خوشم هم اومده بود ميخواستم بتونم حداقل اينجوري آرومش كنم

تا اينكه يه جوري لبم رو گاز گرفت و مكيد كه ديگه نتونستم خودم رو كنترل كنم و بلند اخ گفتم كه سريع به خودش اومد

 

نفس زنان از هم دور شديم

 _شيرينم اصلاً تو حال خودم نبودم ببخشيد من…

لبخندي زدم ولي واقعاً درد داشتم

 +خودم خواستم آروم بشي خواستم حرصت رو خالي كني سرش رو تكوني داد

 _تو ديوونه اي

شونه هام رو بالا انداختم

+ميدونم

پيشونيم رو عميق بوسيد و لبم رو بوسه هاي نرم و ريز زد كه اتهاب و دردخوابيد

 

 _منم ديوونه ي خودت كردي، ولي لباي قلوه ايت بدجور خوشمزن

يه جوري شدم ازحرفش و سرم رو به سينش تكيه دادم كه دستاش رو دورم حلقه كرد

 

 تو همون حالت توي اون فضا تو بغل هم  آروم بوديم ولي سكوت سام بدجور من رو ميترسوند

سام هيچ وقت سكوت نكرده ميدونم مدت كميه ميشناسمش ولي به اندازه ي كافي شناختمش

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part214

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سام؟

نفس عميقي كشيد

 +هووم

ديگه مطمئن شدم يه چيزيش هست  _سام بيا درد و دل كنيم خنده ي آرومي كرد

 +خوب بگو ميشنوم درد دلت رو

 _نه قرار نيست من بگم، تو بايد بگي

منو از خودت دور كرد و با همون لبخند مهربون هميشگيش گفت  +در مورد چي بگم؟ تو چشماش خيره شدم

 _همون چيزي كه تورو به فكر  ميندازه ، چيزي كه ياداوريش باعث حرص و  عصبانيتت ميشه باز هم سكوت كرد

متنفر بودم از اين بي اعتماديش از اينكه ميترسيد از اينكه من حرفش رودرك نكنم از اينكه نتونم هضمش كنم يا نميدونم لوش بدم 

ولي من ميخوام بدونم

 _سام قول ميدم هيچ وقت حرفات رو كسي نشنوه قول ميدم راز تو راز من بشه

بازم سكوت كرد ديگه حرصم در اومده بود با حرص برگشتم سمتش تا دوتا بارش كنم كه يهو صداش رو شنيدم

 +وقتي در به در داشتم دنبال راهي ميگشتم كه خودم رو بكشم بالا با يكي برخورد كردم كه زندگيم رو عوض كرد نفس عميقي كشيد و بازم سكوت كرد

 _خوب؟

از افكارش خارج شد و ادامه داد

 +وارد گروهي شدم كه  دنبال كار نقشه اي داشتند، اونا ميخواستند…

نگاهي بهم انداخت

 +شيرين نميدونم حرفايي كه دارم بهت ميگم چقدر درسته ولي ميخوام بهت اعتماد كنم، بهم بگو ميخوام از دهنت بشنوم ميخوام بدونم كه ميتونم بهت اعتماد كنم؟

به چشماي مرددش زل زدم كي ميتونست بفهمه درگيرش شدم؟ حتي اگه بفهمم قتل هم كرده پشتش رو ول نميكنم

 _سام ميخوام بدونم، مثل تو كه حتي تاريخ عادت ماهانم رو ميدوني من هم ميخوام از ريز به ريز زندگيت با خبر باشم، نميخوام دو روز ديگه يكي با حرفهاش در مورد تو من رو اذيت كنه، ميخوام اگه كوچكترين اتفاقي افتاد من بتونم پيشت باشم نميخوام زندگيت سورپرايزم كنه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part215

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

داشت به حرفهايي كه زده بودم فكر ميكرد كه شروع كرد

 

 _اون گروهي كه من واردش شدم ٤ نفر بودند و من شدم نفر پنجم، اونا به يه هكر نياز داشتند كه تو شرايط غير قابل پيشبيني بتونه بهترين تصميمات رو بگيره ولي ميدوني هنوز مطمئن نيستم تصميم درست رو گرفتم يا نه!

سكوت طولاني كرد نميخواستم بپرم وسط حرفش ولي انگار هرچند وقت يكبار ذهنش ميرفت سمت اون روزها

 

 +خوب چه تصميمي گرفتي؟

لبخند غمگيني زد و محكم از پشت خودش رو بهم چسبوند و به ماشين تكيه داد

 _وقتي  وارد تيم شدم تنها پسر جووني كه توي اون تيم بود و در اصل نقشه ي اصلي زير سر اون بود شد الگوي من، يه مرد با سياست كه ذهنش فوق العاده كار ميكرد و تمام نقشه ها كار اون بود، كاراش و رفتارهاي با ابهتش همه و همه شده بود الگوي من ، حتي ياسمن الان هم خيلي وقتها توي بعضي از حركاتم ميگه داري عين ياسر حرف ميزني يا ميگه داري عين ياسر  رفتار ميكني، ابهت و خونسردي كلام و رفتارش تو هر 

شرايطي من رو تحت تاثير گذاشته بود، اون ثروتي نداشت ولي رفتارش و طرز برخوردش قدرتش بود

 

ميخواستم بپرم وسط حرفش و سوالاتي كه تو ذهنم بود رو مطرح كنم ولي ترسيدم از اينكه حرفش رو قطع كنم و اون ادامه نده

نفس عميقي كشيد و ادامه داد

 _ميدوني تصميم داشتيم كسي رو كه قرار بود ميليارها پول از سرمايه ي كشور رو اختلاص كنه و بالا بكشه رو دور بزنيم و تمام پولي كه قرار بود از كشور خارج بشه رو بزنيم به جيب خودمون…

 

از حرفاش چشمام گرد شد

عجب فكري؟ چطور همچين فكري كرده بودند، واو!!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part216

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

من صد سال مينشستم فكر ميكردم حتي به اندازه ي سر سوزن هم به مغزم نميرسيد كه همچين كاري كرده باشه

 

يعني از قدرت هكش استفاده كرده؟ !

يه هيجان و استرسي تو دلم افتاد انگار كه خوشم اومده بود منم تو اين هيجان شريك بشم!

 

 _اونا خيلي وقت بود كه همه چيز رو زير نظر داشتند حتي ياسمن شده بود منشي طرف و چون با ياسر از يك پدر نبودمد و فاميلشون يكي نبود نميتونستند بفهمند كه خواهر برادرند

نتونستم جلو خودم رو بگيرم و هين كوتاهي كشيدم و با چشماي درشت شده به سام نگاه كردم

 

يعني اين ياسر برادر ياسمن بود؟  واي من فكر كردم….

 

اه اصلاً هيچ فكري نكردم ولي واقعاً به ياسمن نميومد تو همچين دم و دستگاهي بوده باشه 

سام شقيقه ام رو بوسيد و ادامه داد

 _هميشه از افرادي كه دورو برمون هستند نبايد انتظار داشته باشيم اون چيزي كه ظاهرشون نشون ميده  رفتار كنند

 

اوهوم ارومي گفتم كه ادامه داد

 _از وقتي كه من وارد تيم شدم بيشتر از يك ماه ميشد كه همه چي به طر جدي شروع شد

 

با اشتياق حرفهاش رو گوش ميدادم واقعاً هيجان داشتم  انگار داشتم يه فيلم مهيج رو نگاه ميكردم

 

 _ميدوني همه چيز خيلي خوب پيش رفت من با تمام تواناييم پولي كه تو يكي از بانكهاي دبي خوابونده شده بود و قرار بود بعد از يك هفته به يكي از بانكهاي سويس منتقل بشه به كمك پارميس و امير خان مسير پول رو منحرف كردم و ريخته شد به سه تا حساب مختلف تو سه تا بانك مختلف تو نقاط مختلف دنيا، بخش اعظمش رفت تو يكي از بانكهاي سويس و بخشي رفت تو حسابي تو كاليفرنيا كه تو قاره ي آمريكاست و يكي منتقل شد به يكي از بانكهاي فرانسه

خودم باورم نميشد تونستيم اين كار رو انجام بديم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part217

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

_ولي مشكل ما اين بود كه پارميس و امير خان تو دبي گير افتاده بودند و هرگونه حركت اونا براي برگشت به سمت ايران خيلي جلب توجه ميكرد و بزرگترين مشكل ما جا موندن ياسر تو اكيپ همون يارو، ياسر يكي از نزديكترين يارهاي اون مرد بود و كوچكترين جدا 

شدنش از گروه اون مرد نشونه ي خيانتش بود و اين باعث ميشد اگه از گروه خارج بشه و بياد سمت ما و حتي كوچكترين زنگي به ما بزنه همه ما رو رد يابي كنند

توي اون خونه فقط من و ياسمن مونده بوديم من دوربين خونه هاي امن اونا رو 

هك كرده بودم البته به كمك چيپي كه رو گوشي و ساعت ياسر نصب  بود هرجا كه ميرفتم ميتونستم تحت نظر شون بگيرم

 

باورم نميشد 

پس پارميس هم جزئي از اين نقشه بود

 

با دهن باز داشتم به سام نگاه ميكردم كه نفهميدم كه برم گردوند سمت خودش و لبام 

رو كه از هم باز شده بود رو بين لباش گرفت  حس كردم به آرامش نياز داره

متوجه شده بودم كه با به بازي گرفتن لبام نفساي كلافش اروم ميشه

 

سعي كردم لب دردناكم رو ناديده بگيرم 

ولي همينكه شروع كرد به بوسيدنم درد بدي تو لب پايينم پيچيد دستم رو روي سينش گذاشتم و هلش دادام عقب متعجب ازم دور شد

 

باز نميدونم چه فكري پيش خودش كرد  اي خدا چرا اين پسر انقدر حساس بود  سريع دستم رو روي لبم گذاشتم

 _به خدا لبم درد ميكنه سام نميدونم بعداً چي به سرم آوردي بدجور حس ورم دارم…

توي اون تاريكي چيزي مشخص نبود سريع گوشيش رو از جيبش در آورد و نورش رو انداخت رو لبم خيلي اروم و نرم انگشت شصتش رو كشيد رو لبام

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۹ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part218

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _بميرم من، من چيكار كردم باهات عزيز دلم ،

 +چي شده مگه

بوسه ي نرمي رو لبم زد و نگاه شرمندش رو دوخت به چشمام  _كبود شده

لبخندي زدم يه جوري شرمنده و غمگين نگام ميكنه انگار چي كار كرده هنوز هم رو قفسه ي سينم جاي كبودي هاي سه هفته پيش آقا مونده  _چرا اينجوري شرمنده نگام ميكني انگار كه بار اولته!

مانتوم رو باز كردمو تاپم رو دادم بالا

ماشالله تو بگو يك درصد خجالت هم نميكشيدم هاا 

كبودي هاي دو سه هفته پيش رو كه رو به زردي ميزد رو  بهش نشون دادم  _اينا هم شاهكارهاي سري قبلته

نگاهش ميخ شده بود رو يادگاري هاش آروم و نرم انگشتاش رو روي پوستم كشيد و يهو خم شد سمتم و لباش رو آروم روي جاي كبوديا گذاشت  _ميدوني كه كارام عمدي نيست تك خنده اي كردم

 +آره ميدونم از خود بي خود ميشي

يهو حس كردم داره بوسه هاي نرمش از روي كبودي ها مياد بالا تر 

 

به نفس نفس افتاده بودم ميخواستم از خودم دورش كنم ولي انگار بعد از اين چند هفته يه حسي تو وجودم اجازه نميداد پسش بزنم دستم رو فرو كردم تو موهاش 

جامون اصلاً خوب نبود اونم اين وقت شب…

 

ولي حال هر دوتامون بد بود از نفسهاي كشدارمون مشخص بود صداش زدم 

 _سام؟ خمار جوابم داد

 +جان سام

 

 , [24.12.18 12:59]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part219

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سام اينجا نميشه نكن

 +هيس كسي نيست نگران نباش مكثي كرد و عميق نفس كشيد

 +حالم خوب نيست شيرينم، اين شب صاف و بي ستاره پر از خاطرست ميخوام تو باشي تا همه رو يادم بره…

 

بوسه ي عميقي رو قفسه ي سينم زد

دستم رو توي موهاي مشكي براق و پر پشتش كشيدم كه حريصترش كردم جاهامون عوض شد و اين دفعه من به ماشين تكيه داده بودم

 

كارم درست نبود، ميدونم ولي لعنت به كششي كه نسبت بهش داشتم …

همش يه صدايي تو مغزم ميگفت اينجا جاش نيست، بايد تمومش كنم ولي حركت دستها و لبهاي سام به اون صدا اجازه نميداد كه عملي بشه سعي ميكرد سمت لباي متورمم نياد داشتيم تو وجود هم حل ميشديم

صدامون تو اون فضاي آزاد راه خودش رو ميگرفت و تا جايي كه جا داشت ميرفت

سكوت اون شب رو صداي پر از نياز مون و عشقي كه بينمون بيداد ميكرد ، ميشكست

نفهميدم كي هردو رها شديم ولي آخرين باري كه به آسمون نگاه كردم كم كم آسمون داشت روشن ميشد

 

زمزمه ي سام رو بغل گوشم شنيدم

 _يكم چشات رو روي هم بذار عزيزم فعلاً وقت داريم ميرسونمت خونه نگران نباش

حتي يادم نيست مانتو و شالم كجاها افتاده بود خوب بود كه لباسامون انچنان اين ور و اون ور پرت نشده بود با همون ساپورتم كه سام برام كشيده بود بالا و تاپ عروسكيم تو بغلش خوابم 

برد

 …….

 

آفتاب ميخورد به چشمام سرم رو بيشتر تو سينه ي سام چسبوندم ولي خيلي آفتاب اذيتم ميكرد

چند تقه به شيشه ي ماشين خورد كه با ترس چمام باز شد اولين كاري كه كردم به ساعتي كه تو دستاي سام بود نگاه كردم ٧:١٠ دقيقه!

 

خوبه هنوز وقت دارم خودم رو بريونم خونه ولي بازم صدايي شنيدم سرم رو چرخوندم تا پنجره ي پشت سرم رو ببينم كه با ديدن شخصي كه لباس فرم سبزي پوشيده بود خشكم زد

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن