رمان ادمای شرطی پارت۵

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

شيرين”

 

كم كم اون تصاوير مبهم اون بوي آشناي سام براي من بيشتر معنا دار ميشد آره بوي تن سام همون بوي مردونه اي بود كه روي تختم جا خوش ميكرد و من بدون دونستن اينكه كسي اينجا بوده از بويي كه بعضي شبها به تختم ميچسبيد لذت ميبردم

الان يادم مياد چرا اون روز صبح زير دلم درد ميكرد

الان ميفهمم چرا يه مدتي بود يه حس خاص يه حس متفاوت و مجهولي كه داشتم چي بود

نه ناراحت بودم نه عصباني نميتونم حسم رو تعريف كنم

بهتره بگم بهم برخورده بود، نميدونم اين حسي كه به سام داشت كم كم شكل ميگرفت باعث شده بود كه زياد از حد عكسل العمل نشون ندم 

درسته خواب بودم درسته حواسم نبود ولي شايد اگه خودم ادامه باهاش همكاري نميكردم به اينجا نميكشيد

يه حس عجيبي داشتم

ولي اين هم درست نبود انگار از خدا خواسته خودمو بندازم تو بغل سام و بگم واي سامي مرسي كه باهام بودي

حداقل به خاطر غرور خودم هم كه شده بايد يكم موضعم رو نگه ميداشتم ولي قبل از هرچيزي بايد فيلم رو ميديدم

لبام رو تر كردم و به سام كه خيلي وقت بود حرفش تموم شده بود و شرمنده سرش رو انداخته بود پايين نيم نگاهيي انداختم  _ميخوام فيلم رو ببينم 

سرش رو آروم تكون داد و رفت داخل اتاقي كه درش بسته بود تقريباً ٥ دقيقه بعد اومد بيرون

از اول انقدر استرس داشتم كه حتي به دكوراسيون خونه نگاه نكرده بودم وقتي رفت سمت تلويزيون صفحه بزرگه روبرومون بود تازه متوجه تلويزيون شدم

رفت سمت دي وي دي و سي دي كه دستش بود رو گذاشت داخلش و اومد سمتم

متوجه شدم زير زيركي داشت نگام ميكرد ولي اصلاً نگاش نكردم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part140

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

واقعاً حس بدي داشتم دلخور بودم خيلي دلخور

انگار كه با اين شناخت كمي كه از سام پيدا كرده بودم نميخواستم اين كار رو ميكرد بهتر بگم ازش انتظار نداشتم

ولي دروغ چرا اون ته ته هاي وجودم خوشحال بودم كه صاحت اون بوي مست كننده و اون روياي شيرين و هيجاني كه چند شبي ديده بودم سام بود

خوب خوشم اومده بود…

خاك تو سرم! چقدر من بي حيام

الان هر دختر ديگه اي بود انقدر داد و بيداد كرده بود كه بهش دست درازي شده كه…

ولي من !

نفس عميقي كشيدم و به تلويزيون خيره شدم سلم اومد بغلم نشست 

نفس عميقي كشيدم و بوي عطرش كه با بري تنش ادغام شده بود رو وارد ريخ هام كردم، نميدونم دليل اينكه الان برام خوش ايند تر شده بود بوي تنش چي بود؟

فيلم رو پلي كرد و من با هيجان عجيبي شروع كردم به ديدن فيلم چشمام از تعجب زياد داشت از حدقه مي زد بيرون وقعاً يعني اين من بودم؟ واي اين هنرپيشه هاي فيلم…

استغفرالله

به يه جايي رسيد كه سام خودش ازم دور شد ولي من اونو كشوندم سمت خودم

دستم رو اوردم سمت لبام

يعني خاك بر سر من!

واي خجالت ميكشيدم به سام نگاه كنم! من انقدر كمبود داشتم كه اينجوري سام رو همراهي ميكردم!

واي قشنگ مشخص بود اون نميخواست بهم آسيبي بزنه ولي من با كاري كه كردم اونو انگار وادار به اينكار كردم ميخواستم كلم رو بكوبم به ديوار از خجالت اشكم در اومده بود

ولي يه حس مزاحم هم تو وجودم وول ميخورد كه با ديدن فيلممون داشت گرمم ميكرد…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part141

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خجالت ميكشيدم به سام نگاه كنم حتي ميخواستم بلندشك و برم خونه خودم و يه دوش آب سرد بگيرم، داشتم اذيت مي شدم!

ميترسيدم سام توجه بشه

كلافه به صحنه به صحنه ي فيلم نگاه كردم  صداي خودم بدجور رو اعصابم بود…

شالم كه بغلم بود رو تو يك تصميم آني برداشتم و رو سرم انداختم و دويدم سمت در

از اول هم كفشم رو در نياورده بودم… صداي متعجب و پراز خواهش سام رو شنيدم ولي توجهي نكردم

بايد جوري رفتار ميكردم كه ميفهميد من از اين كارش ناراحتم نه اينكه… 

نه نبايد ميفهميد … تا وقتي يكم عذابش ندم نميتونم بدون هيچ كاري بذارم تو زندگيم جا خوش كنه

اون با اين كاراش به من توهين كرده پس بايد تلافي كنم نه؟!

اون كه عاشقم بوده اين كارا رو كرده

من كه هيچ حسي بهش ندارم يعني حقم نيست يكم تلافي كنم؟ اووم چي گفتم؟

هيچ حسي بهش ندارم؟  واقعاً هيچ حسي بهش ندارم؟

خفه شو خفه شو… الان وقت مشخص كردن اين حس نيست

دستم روي دستگيره ي در گذاشتم كه يهو منو گرفت و چرخوند سمت خودش

دقيقاً توي دو سانتي هم بوديم

 _نرو شيرين، به من هر عذابي بده ولي نرو، حاظرم هرچيزي رو تحمل كنم ولي…

چرا بوي نتنش وسوسم ميكردم عميق نفس بكشم؟ چرا از اين بوي لعنتي انقدر خوشم ميومد؟

من اصولاً بايد الان ازش متنفر باشم ولي چرا نيستم؟ چرا مثل اول ازش متنفر نيستم؟

يعني جذبه ي مرد رو بروم كه نفسهاي پر حرارتش داشت به صورتم ميخوره، انقدر زياده؟

چرا هيچ بهونه اي براي قبول كردنش ندارم تا الان خودم رو بندازم تو بغلش و بگم باشه نميرم؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part142

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آخ كه لعنت بر اون حس مزاحم كه ميگه خودت رو حفظ كن، بذار بيشتر عشقش رو بهت ثابت كنه!

چرا الان كه فكر ميكنم محدوديت هايي كه تو اون ٣ سال برام گذاشته بود و من رو كلافه ميكرد الان نميبينمش؟

چرا الان فقط اون محبت هاي زير زيركيش كه وقتي ميديد غذا نخوردم جلو درم غذا ميذاشت و اس ام اس ميداد بردارم…

مريض ميشدم دارو ميخريد

فرداش كلي ابميوه و ميوه و چيزهايي كه براي مريضي خوب بود رو برام ميذاشت

من احمق چرا نفهميد طرف عاشقمه

چرا الان با وجود اينكه ديدم و فهميدم بي خبر از من با من بوده جاي اينكه بيشتر ازش متنفر بشم ولي با ديدن شرمندگي نگاهش آروم شدم همينكه خودش ميدونست بد كرده

همين كه ميدونست بايد جبران كنه بس نبود؟ خدايا چرا منو توي اين وضعيت قرار دادي؟ من الان بايد چيكار كنم

تو چشمام خيره شده بود و با اون چشماي شب زده و عاصيش با اون شرمندگي كه ته چشماش داشت منو بيشتر جذب ميكرد

خيلي نا خواسته آب دهنم رو قورت دادم كه بغل چشماش چين خورد داشت خودشو كنترل ميكرد كه بهم نخنده ميدونم حرارت تنم رو حس كرده بود

ميدونم چشمام دودو ميزد نميدونم چرا داشت فاصلمون كم مي شد يهو به خودم اومدم و هلش دادم و از در اومدم بيرون نگاهي به آسانسور انداختم 

اه طبقه ي چهارم بود و من طبقه ي ١٠

رفتم سمت پله ها و دويدم پايينصداي قدم هاي سام رو پشت سرم ميشنيدم اين دويدن خوب بود حداقل فكر ميكرد گر گرفتگيم و گونه هاي قرمز شدم به خاطر اينه

رسيدم پايين و رفتم سمت سر خيابون 

هنوز چند قدم مونده بود به رسيدنم به سر خيابون كه سام با ماشين پيچيد جلوم و در يمت خودش رو باز كرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part143

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _بشين ميرسونمت!

اب دهنم رو قورت دادم و اروم  گفتم

 +بزار تنها باشم پوف كلافه اي كشيد

 _هوا داره تاريك ميشه ، فكر كن تاكسي گرفتي، عقب بشين ، ميرسونمت دم در خونه بعد ميرم

نميدونم چم بود ولي اينو ميدونم حوصله ي بحث با اين مرد عجيب رو نداشتم.

مسخره بازي رو كنار گذاشتم و رفتم جلو نشستم  حركت كرديم به سمت خونه

اين ترافيك مزخرف تهران هم قوز بالا قوز شده بودميخواستم هرچه زودتر از اينجا خلاص بشم و برسم خونه

 _شيرين؟

سرم رو بر گردوندم سمتش، لباش رو با زبونش خيس كرد

 _از من بدت نياد، بغير از تو هيچ دختر ديگه اي تو زندگيم نبوده و نيست ،نميخوام هم باشه، ميدونم بد كردم ميدونم تو خواب بودي ولي سخت بود ازت گذشتن، هرجوري ميخواي عذابم بده ولي بذار كارام رو جبران كنم ،تمام زندگيم تلاش كردم كه بتونم خوشبختت كنم الان كه به اون حد رسيدم نميخوام اين قضيه باعث اين بشه كه تورو نداشته باشم، شيرين تو هوس يه لحظه اي نيستي، آره درسته اين كار رو كردم ولي اينو بدون چون مال خودم ميدونمت اين كار رو كردم، تو اينجوري فكر كن كه اين قضيه برامون پيش ميومد چه الان چه چند سال ديگه!

نگاهي بهش انداختم و جوابي بهش ندادم ، فقط ميخواستم برسم خونه

يك ربع بعد دم در خونه بودم كه بدون خداحافظي از ماشين اومدم پايين و رفتم داخل خونه

اولين كاري كه كردم با حرص همه ي لباسهام رو در آوردم و پرت كردم يه سمت و خودمو پرت كردم رو كاناپه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part144

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حالم خوب نبود اون حس مزاحمي كه بعد از ديدن فيلممون به جونم افتاده بود ول كنم نبود

يك ساعتي تو همون حال موندم و سعي ميكردم سام رو تو ذهنم تبرعه كنم كه البته خودم وكيل مدافعش شدم و تو ذهنم تبرعش كردم يه حس عجيبي داشتم 

انگار خوشحال بودم از اين حس از اين عشق خاص!

آره يه عشق عجيب غريب و خاص و ميتونه يه رابطه ي خاص هم باشه مخصوصاً اون فيلم هم نشون ميداد ميتونيم جفت خوبي باشيم يدونه زدم تو سرم

چرا همش اون فيلم ميومد جلوچشمم؟

كم آوردم انقدرگرمم شد كه رفتم تو حموم و آب سرد رو باز كردم تا يكم بهترم كنه

بهتر كه شدم اومدم بيرون و حوله رو دورم پيچيدم و موهامو يكم خشك كردم

فردا بايدميرفتم از يارا جزوه ميگرفتم تا تو فرجه دو كلمه درس ميخوندم تازه يه سر بايد ميرفتم با استاد يراحي حرف ميزدم تا حذفم نكنه…. 

رو تخت دراز كشيدم تا زود بخوابم ولي نميدونم چرا عجيب بوي سام تو خونه پيچيده بود

همون بويي كه شب تا صبح وقتي تو تختم بود و من نميدونستم به لحاف ميچسبيد

بويي كه بهم ارامش ميداد

همينكه چشمام رو ميبستم فيلممون جلو چشمام ميومد كلافه شده بودم

ميترسيدم چشمام رو ببندم

پا شدم روي تخت نشستم و و زانو هام اوردم بالا و ارنج هر دوديتم رو به زانوم تكيه دادم و سرم رو بين دستام گرفتم

چراغا رو خواموش كرده بودم و فقط هالوژن هاي آشپزخونه روشن بود يهو حس كردم يه سايه رد شد

ترسيدم ولي با صدايي كه شنيدم هم نفس راحتي كشيدم هم حرصم گرفت چطور انقدر بي صدا ميومد تو خونه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part145

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _چرا انقدر كلافه اي؟ چرا نميخوابي؟ با حرص نگاش كردم

 +به ربطي نداره، تو آدم نميشي نه؟ چرا دوباره اينجوري اومدي تو خونم شونه هاش رو داد بالا

 _عادت كردم!

يكي از ابروهام رو دادم بالا و شاكي نگاش كردم

 +خوب چي ميخواي؟ لبخندي زد و اروم اومد سمتم

 _تورو نيشخندي زدم  +گمشو سام با آرامش نگام كرد

 _ميدونم چته شيرين و ناز من! بزار آرومت كنم

با حرص نگاش كردم و تقريباً داد زدم

 +گمشو سام، خودت مگه نگفتي قول دادي تا خودم نخوام…

انگشتش رو گذاشت رو لبم

 _هيس عزيزم، من خودم نميخوام كاري كنم، فقط براي تو ميخوامش، فقط تو لـذت ببر فقط تو! 

نميفهميدم چي ميگه ولي با كاري كه كرد هوش از سرم پريد و…

 *

 *

 *

نفس نفس ميزدم و چشمام باز نميشد اومد سمتم و زير گوشم آروم لب زد

 _ميتونم بغلت كنم

توانايي مخالفت نداشتم كه با لبخند و با آرامش اومد سمتم و منو بين بازوهاي بزرگش محصور كرد صداي تپش قلبش برام لالايي بود حس خوبي داشتم، انگار سلك شده بودم

اين حجم از فداكاري رو ازش انتظار نداشتم

خودش نميدونه چقدر ممنونش هستم، واقعاً امشب يه بعد ديگه از سام فداكار رو ديدم

هيچ پسري اين كار رو نميكنه كه فقط به فكر معشوقش باشه در حاليكه من بفكرش نبودم ولي اون  خيلي خوب خودش رو به من ثابت كرد…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part146

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

“سام”

 

با باز شدن چشمام با بهترين منظره ي دنيا روبرو شدم

شيرين با لباي نيمه بازش تو بغلم آرومه آروم خوابيده بود لبخندي به اتفاقات ديروز و ديشب زدم

فكر كنم ديروز هم بدترين هم بهترين اتفاقات زندگيم با هم رخ داد به حالتهاي بامزش بعد از ديدن فيلممون لبخند زدم

كوچولوي من اون حس رو از من گرفته و من وظيفم بود برطرفش كنم دستي روي موهاي ابريشميش كشيدم

 _شيرينم، پاشو آماده شو بايد بري دانشگاه

با كرختي چشماش رو باز كرد يكم نگام كرد انگار ياد ديشب افتاد كه سرش رو انداخت پايين

 _سلام خانومي، چرا نگاه خوشكلت رو ازم ميگيري؟ هيچي نگفت و سعي كرد ازم دور بشه ولي نذاشتم بيشتر به خودم فشردمش 

 _بسه ديگه چرا انقدر خجالت ميكشي آخه تو، ميخواي با اين كارات بيشتر منو عاشق كني؟

كش اومدن لبهاش رو حس ميكردم از خودم دورش كردم و به چشمايي كه با اون رنگ عجيبش بهم زل زده بود نگاه كردم با آرامش نگاهم كرد كه بوسه ي آرومي رو پيشونيش كاشتم و آروم لب زدم

 _صبحت بخير آرامش زندگيم

لبخند آرومي زد كه محكم بغلش كردم و چلوندمش جيغي كشيد  _سام ، آخ استخونام!

توي موهاشو بوسيدم و عميق نفس كشيدم از خودم دورش كردم و به لباش نزديك شدم كه جيغي كشيد و دستش رو روي لباش گذاشت با تعجب نگاش كردم كه سريع گفت

 +اول صبحي دهنم ت رشيده اه!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part147

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

روي دستش رو بوسه اي زدم، خوب بود از من دوري نكرده به خاطر اينكه بدم نياد اين كار رو كرده، خوبه ازم بدش نمياد، خوبه نسبت به من بي ميل نيست

 _منم مثل توام هاااا

 +اه سام بدم مياد برو اونور خنده ي از ته دل و بلندي كردم

 _آماده شو خانم وسواس بريم صبحونه بخوريم ديشب انرژيت ته كشيد كوچولو!

با چشماي درشتش با تعجب بهم زل زد بعد سرش رو انداخت پايين و لباش رو گاز گرفت

 _گاز نگير ميام ها!

با حرص نگام كرد

 +گمشو سام 

با خنده از رو تخت بلند شدم كه نگاهي زير زيركي بهم انداخت داشت خيره نگام ميكرد ،

عاشق اين نگاه هاي زير زيركيش بودم

شلواركش رو كه روي زمين افتاده بود رو به سمتش پرت كردم تو هوا گرفت منم تي شرتم رو از رو زمين برداشتم  شلوارمو درنياورده بودم

يكم سختم بود اينجوري خوابيدن ولي ميدونم شيرين اينجوري راحت تر بود

تي شرتم رو با يه حركت پوشيدم و چشمكي به نگاه هاي زير زيركيش زدم و با لبخند از اتاق رفتم بيرون تا راحت خودشو آماده كنه

 

 

“شيرين”

 

واي باورم نميشد

اتفاقات ديشب انگار يه فيلم بود

چرا انقدر احساس مختلف وجودمو پر كرده ؟ الان فكر كنم وقتش بود اون تصميم احمقانه رو بگيرم من اين مرد عجيب غريب با اين عشق عجيب غريب تر رو ميخواستم

مهم نبود وقتي من خواب بودم باهام رابطه داشته يا مهم نبود ٣ سال منو محدود كرده

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part148

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

الان ميتونم بگم خوشحال هم هستم كه هوس يه روز و دو روزه دست اين پسر و اون پسر نذاشته باشم

آره من اولاش فقط تو فكر خوش گذراني بودم به فكر عشق نبودم

ولي ايني كه الان تجربش ميكنم بدجور دلچسبه من اين مرد فداكار رو ميخوام

مردي كه به خاطر من خودش رو ساخته بخاطر عشقي كه به من داشته بقيش مهم نيست

به شلوارك توي دستم نگاهي انداختم خاك تو سر من بي حيا!

چرا گذاشتم ديشب اين كار رو انجام بده اونم دو بار!

سريع خودم رو انداختم تو دستشويي و چند دقيقه بعد آماده از اتاق اومدم بيرون

سام رو كاناپه دراز كشيده بود لبخندي به روش زدم آروم صداش زدم +سام؟، …. سامي؟  لبخندي زد  _جان دلم

با لبخند چشماش رو باز كرد و عميق نگام كرد  + بريم؟

سرم رو آروم تكون دادم

سويچ ماشينش رو برداشت و رفتيم بيرون تو راه هر دو سكوت كرده بوديم

تا رسيديم يه رستوران و از ماشين پياده شديم، اومد سمتم و خيلي يهويي دستم رو گرفت بين پنجه هاي قويش مخالفت نكردم

خوب بايد از يه جايي شروع ميكرديم نه؟ منم دستش رو گرفتم

رفتيم تو رستوران صبحانش سلف سرويس بود سام زيادي با پرستيژ بود يا من همچين حسي داشتم؟  انگار همه اونجا ميشناختنش كه تا كمر خم ميشدن جلوش…

سام هم خيلي شيك و محترمانه فقط سرش رو تكون ميداد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part149

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه ابهت خاص داشت، يه جوري كه با سر بالا و با افتخار پيشش قدم بر ميداشتم

سام هيچي كم نداشت ، هيچي!

مردي خود ساخته كه آرزوي هر دختري بود!

بشقابمون رو برداشتيم

هيچ وعده اي مثل صبحونه ي مفصل به من انرژي نميداد با دوتا ظرف پر رفتيم روي ميز نشستيم انگار با هم مسابقه گذاشته بوديم

سام بهترين خصلتش اينه با من البته فقط با من انقدر بي شيله پيله و خاكي رفتار ميكنه كه معذب نبودم تو غذا خوردن

وسط اون همه آدم با كلاس و با پرستيژي كه تو اون رستوران بودند شيطنت ما خيلي تو چشم بود ، سام لقمه اي گرفت و جلوم نگه داشت

 

بخور

 +بسه سامي تركيدم ديگه 

هي من عقب رفتم هي اون دستش و جلو آورد يه لحظه حس كردم صندليم رفت عقب داشتم ميوفتادم جيغ كوتاهي كشيدم كه سريع سام منو صندلي رو گرفت

تا منو گرفت من برگشتم سمت ميز و پايه هاي جلويي صندلي محكم به زمين خورد هر دو به چشم هم نگاه كرديم و شروع كرديم به ريز ريز خنديدن اين خوب بود وقتي پيش من بود از پرستيژ و كلاسش دست ميكشيد 

ميز كناري دوتا خانم سانتي مانتال بودند كه خيلي شيك و اروم داشتند غذا ميخوردند انقدر چپ چپ نگامون كردند كه صداشون رو هم من هم سام شنيديم كه رسماً بهمون توهين كردند يكيشون برگشت گفت

 _واي نازي جون هر در و دهاتي گوسفنداشو ميفروشه مياد اينجور جاها ميشينه مزاحم آرامش مردم ميشه، فرهنگ ندارند بيان جاهايي كه آدماي درست حسابي هستند

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part150

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 از حرف زنه كلي خجالت كشيدم  و يكم آروم گرفتم راستش خيلي بهم برخورد ميخواستم بريم كه سام آروم لب زد

 _چرا شيطونك من آروم گرفته!؟

با حرص نگاهي به ميز بغل نگاه كردم و اروم گفتم

 +والله چون شيطنتمون و لبخند رو لبمون ميشه خار تو چشم بقيه يه جوري حرف ميزنند انگار فقط اونا آدمند!

سام خنده ي شيريني كرد و دستي رو لبش كشيد و چشمكي به من زد  _ميخواي حالشون رو بگيريم؟ تا ياد بگيرند آرامش ميخوان بشينن تو خونشون؟

از شيطنت كلامش چشام برق زد  +آره خيلي ميشه يعني؟

تو جون بخواه  كوچولو ي من، نظرت با يه هك كوچولو چيه؟ با ذوق نگاش كردم كه گوشيش رو از جيبش در آورد

 _هوووم خوبه واي فاي اينجا قويه ببينيم خانوما به اينترنت وصلن؟

 +سام ميتونم بيام پيشت؟ لبخندي به روم زد   _بيا فضول خانم

 +خودتي فوضول من كنجكاوم

 _بله بله

رفتم پيشش نشتم ولي عين دور از جون اون حيوون كه هيچي نميفهمه به كاراش نگاه كردم تقريباً ٢٠ دقيقه طول كشيد كه  از جيبش كيف پولش رو در آورد و يدونه سيم كارت در اوردو انداخت تو گوشيش و با اون زنگ زد به يه شماره كه يهو با صداي بلند گوزي كه شنيدم نيم متر پريدم هوا گوشيه همون زني كه اون حرفها رو زده بود به صدا در اومده بود صداي بلند گوز شده بود صداي رينينگ تونش همينكه بهشون نگاه كردم نتونستم خودم رو كنترل كنم همه ي رستوران برگشته بودند سمت ميز اين دوتا خانم، 

زنه انقدر تو شوكه بود كه حتي گوشيش رو جواب نميداد سام هم نامردي نكرد دوباره و دوباره زنگ ميزد ، زنه انقدر شوكه بود حتي باور نداشت اين گوشيه خودشه ازش اين صدا خارج ميشه

كل رستوران انقدر خنديده بودند كه نفسشون بالا نميومد بعضيا هم البته كه زيادي شيك و مجلسي بودن فقط لبشون رو گاز ميگرفتن تا صداي خنده شون بالا نره ولي منو سام انقدر خنديده بوديم نفسمون بالا نميومد و اشك تو چشامون جمع شده بود آروم زير گوشش گفتم

 _چطوري اين كارو كردي اخه؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part151

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چشمكي زد و با لبخند گفت

خوب ميدوني تو اين عرصه مهارت خاصي دارم

پشت چشمي براش نازك كردم كه يهو ديدم اون دوتا خانومه به سرعت وسايلشون رو جمع كردند و بدون اينكه به كسي نگاه كنتد از رستوران زدند بيرون

انقدر ذوق كرده بودم كه ميخواستم بپرم بغل سام و دوتا ماچ آبدار ازش بگيرم

اين پسر بدجور ديوونه بود

انقدر خنديده بودم شكمم درد گرفته بود و ديگه نميتونستم چيزي بخورم با اصرار من بالاخره بلند شديم و رفتيم

به دانشگاه كه رسيديم سام ماشين رو نگه داشت و رو كرد سمت من  _ميتوني خودت برگردي خونه؟

 +ميتونم ولي ميخوام يه سر برم پيش يارا هم بايد جزوه بگيرم ازش هم خيلي وقته نديدمش

سرش رو آروم تكون داد و دستش رو گذاشت رو گونم و آروم نوازش كرد خم شد و بوسه ي نرمي رو لپم زد

 _مرسي بخاطر اين زمان فوق العاده اي كه اجازه دادي پيشت باشم ،مواظب خودت باش

نتونستم نسبت به اين همه محبتش بي تفاوت باشم لبخندي به روش زدم و با پر رويي گفتم

 +خواهش ميكنم قابل شما رو نداشت مستر برزگر!

خنده ي كوتاهي كرد و لپم رو كشيد

از ماشين پياده شدم و براش دست تكون دادم و وارد دانشگاه شدم

 ********

 

 _باورم نميشه شيرين، انگار داري برام داستان ميگي، خيلي باحاله

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ  توهم[(🔱 (M.R

 #Part152

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خنده ي كوتاهيي كردم

 

 +ميدونم يارا، خيلي عجيبه ولي حس من عجيب ترم هست!

 _ازش خوشت اومده نه!

لبخند دندون نمايي زدم

 +بيشتر از خوش اومدن، حس ميكنم همون چيزيه كه ميخوام

هر دو تو چشماي هم نگاه كرديم و جيغي كشيديم و خودمون رو تو بغل هم انداختيم

 _واي شيرين خيلي برات خوشحالم ولي اگه يه چيزي بگم بدت نمياد؟ چشمام رو ريز كردم

 +زر نزن بابا چي چي رو بدم بياد، راحت و رك حرفت رو بزن

خنده ي تو گلويي كرد و با اون حالات خانمانه ي هميشگيش شروع كرد به حرف زدن

 _به خدا شيرين از اين حرفم قصد و غرضي ندارم فقط ميخوام بدوني كه مواظب خودت باش، سعي كن اول بشناسيش با يكي دو روز كه آدم كسي رو نميشناسه، اون سه سال دنبالت بوده تو ميگي به خاطر تو تلاش كرده و پولدار شده ولي تو ميدوني چجوري پول دار شده؟ اصلاً پولي كه بدست آورده حلاله يا حرومه؟ 

فردا پس فردا با چشم باز وارد زندگي اين مرد بشي، زير و بم زندگيش رو بدوني، خودت رو تسليم احساست نكن! بشناسش، كور نشو فقط ظاهر قضيه رو نبين!

به فكر فرو رفتم ، يارا راست ميگه! مثل هميشه راست ميگه!

وقتي ديد انقدر به فكر فرو رفتم سريع بحث رو عوض كرد  _خوب ببينم عكس اين جناب خوشتيپ رو نداري؟ شونه هام رو بالا انداختم 

 +نه هنوز، هروقت ديدمش يه سلفي باهاش ميندازم 

 _جووون بابا سلفي !

هر دوتامون ريز خنديديم

همه چيو براي يارا تعريف كردم البته با سانسور!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part153

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تقريباً دو ساعت بود خونشون بودم

جزوه هايي كه برام كپي كرده بود رو برداشتم و به سختي ازش دل كندم و رفتم خونه

اين يك هفته بايد خود كشي ميكردم

وقتي رسيدم خونه انگار يه چيزي كم داشتم دلم ميخواست به سام زنگ بزنم صداشو بشنوم 

گوشي تو دستم بود كه زنگ خورد خوشحال به گوشيم نگاه كردم كه ديدم از خونه دارند زنگ ميزنند

گوشي رو جواب دادم و شروع كردم به حرف زدن با مامان

مامان اعلام كرد پسر داييم با دختر عمم قراره يك هفته بعد از امتحانات من عقد كنند

بابام هم گفته چون ترم آخرمه ديگه بايد برگردم خونه خودمون شهرستان و بيشتر از اين صلاح نيست موندنم تو تهران  مامان همش ميگفت و من حرص ميخوردم

بالاخره وقتي كلافگي و بي حالي من رو ديد گوشي رو قطع كرد

با حرص گوشيمو پرت كردم رو مبل و به يه نقطه خيره شدم اوف اگه برگردم شهرستان پس سام چي ميشه من نميخواستم برگردم من تازه ميخوام با سام باشم

گريم گرفته بود بي خود و بي جهت اشكم در اومد انگار كه احتياج به يه تخليه روحي داشتم انگار خيلي چيزها رو دلم جمع شده بود…

بعضي وقتها با وجود اينكه هيچي نشده ولي فشارهاي عصبي كه رو ي هم بهم وارد شده منو اذيت ميكنه و يهو يه جايي با يه حرف كوچيك منفجر ميشم و اشكم در مياد

الان هم فكر كنم حرف هاي مامان دو سه قطره ي آخري بود كه لبريزم كرد گوشيم زنگ خورد ولي حسش رو نداشتم برم و جواب بدم با قطع شدن زنگ گوشيم پشت سرش گوشي خونه زنگ خورد

بازم حوصله نداشتم جواب بدم ولي بدجور با اصرار شديد داشت زنگ ميزد

تا اومدم جواب بدم بازم قطع شد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part154

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

رفتم سمت گوشيم كه ديدم سام بوده

سريع دوباره بهش زنگ زدم كه با بوق اول برداشت  _داشتم ميومدم پيشت!

با صدايي كه از بغض شديدم ميلرزيد ولي سعي ميكردم كنترلش كنم گفتم  _نه لازم نيست!

 +چي شده شيرينم!؟ چرا گريه ميكني؟ سعي كردم بخندم و بروز ندم

 _نه بابا چيزي نيست داشتم با مامان حرف ميزدم

 +برا من فيلم بازي نكن دارم ميبينمت!

با حرص جيغي كشيدم

 _همين الان مياي اينجا و اين دوربين هاي مزخرف رو ميكني و ميبري اعصاب برام نمونده از دستت اه!

خنده ي كوتاهي كرد  +ميشه شب بيام؟  بي پروا و بي تعارف گفتم

 _ميشه بريم بيرون، حوصله ي خونه رو ندارم!

با صدايي كه ته خنده داشت ج واب داد

 _چشم شيرين من امر كنه فقط كجا ميخواي بري؟ تا اومدم جواب بدم صداي دخترونه اي شنيدم

 “جناب برزگر ازشركت سولو تشريف آوردند منتظر شما هستند” سام خيلي با ابهت و خونسرد جواب داد

 _دارم حرف ميزنم ، بگو منتظر باشند تا بيام!

صداي چشم آرومي رو شنيدم و بعد از مكثي صداي با نشاط سام رو شنيدم  _خوب كجا بريم؟

اين مهربونيش فقط براي من بود نه؟ يك مرد با صلابت و مغرور ميخواستم بيشتر بشناسمش، ميخواستم در مورد زندگيش بدونم، يارا راست ميگفت بايد ميدونستم چطوره يك شبه ره صد ساله رفته!

 _بريم يه جايي كه بتونم بيشتر بشناسمت نفس عميقي كشيدو لحنش جدي شد  _چيزي شده؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part155

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _نه حتماً بايد چيزي شده باشه؟ تو همه چيز منو ميدوني ولي من هيچي نميدونم 

بازم نا خودآگاه تشر زدم

بازم جدي جوابم رو داد

 _شيرين!  يعني به خاطر اينكه منو نميشناسي داري گريه ميكني؟  اي خدا اين يكم كهولت مغز بگيره انقدر فكر نكنه آروم لب زدم

 _فقط اون نيست البته ولي خوب اون هم هست هووف كلافه اي كشيد

 _مجبورم برم عزيزم ولي قول ميدم زود بيام دنبالت تا هم منو بيشتر بشناسي هم من دليل گريه هات رو بفهمم ول كن نبود نه!؟

 +باشه!

صداش بازم مهربون و ملايم شد

 _مواظب خودت باش شبرين ترينم آروم باش و به هيچي فكر نكن! بخدا ببينم گريه ميكني جلسه رو بي خيال ميشم هاا بعد بي پول ميشيم ورشكسته ميشيم!

خنده ي كوتاهي كردم  _باشه

 +مواظب خودت باش!

 _باشه

 +منم مواظب خودم هستم

پر رو انتظار داره من بهش بگم مواظب خودش باشه  خندم گرفت وقتي خودش گفت مواظب خودشه

لبخندي از حرفاش اومد رو لبم كه صداي نفس عميقش رو شنيدم  _هميشه بخند تو … من همه چيمو بخاطرت ميدم شيرين ترينم فقط تو بخند

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part155

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخند آرومي زدم و گوشي رو بدون هيچ خداحافظي قطع كردم اين پسر خيلي صادقانه با من حرف ميزد خيلي صادقانه!

 

 

“سام”

 

كل جلسه رو رحمان چرخوند و من دخالت زيادي نكردم هرچند بعضي جاها حرفهاش درست نبود و از نظر تكنيكي مشكل داشت ولي شركت مقابل ما آنچنان حرفه اي نبودند تا در اين حد ريز بين باشند

تقريباً يك ساعت و نيم تو اتاق جلسه فك زديم تا بالاخره با يك قرار داد ٢ ميلياردي از اون اتاق اومديم بيرون ق رارداد پر سودي براي ما خواهد بود

من تو اين دو سه سال ياد گرفتم چجوري تو بازار كار گرگ باشم و چجوري مشتري رو جذب كنم، برام سود و ضرر كسي مهم نيست فقط خودم مهمم همين!

من خيلي زود با تجربه شدم و خيلي زود به اينجا رسيدم و الان روز به روز شهرت شركتم بيشتر و بيشتر ميشه ! ساعت ٨ شب بود بالاخره از شركت زدم بيرون گوشيم رو برداشتم و به شيرين زنگ زدم  _بله؟

 +چي ميشه يه بار گوشي رو برداري بگو جانم؟ خنده ي آرومي كرد

 _سام يكم زمان بده! تو چقدر عجولي!

تو گلو خنديدم و در ماشين رو باز كردم

 _كلاً فكر كنم ٧ ماهه به دنيا اومدم اگه ولم كني ميخوام همين فردا برم خواستگاريت تا كامل بياي تو زندگي من سكوت كرده بود هيچي نميگفت

يكم كه گذشت ديدم هيچي نميگه خودم وارد عمل شدم  _شيرين؟ هستي؟

با صدايي كه يجوري شده بود اروم لب زد +اين الان پيشنهاد ازدواج بود؟ با تعجب گفتم

 _نكنه تو فكر كردي من فقط براي دوستي ساده و دو دفعه عشق و حال كردن باهات اين همه عذاب كشيدم!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part156

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نفس عميقي كشيد

 +نه!

 _پس چي؟

 +هيچي سام ولي فكر ميكردم يكم رمانتيكتر پيشنهاد ازدواجت رو بيان كني

با شنيدن اين حرفش آروم گرفتم و خنده ي بلندي كردم

 _چشم عزيزم يه جوري پيشنهاد ازدواج كنم بهت كه نتوني نه بگي! يه چيزي زير لب گفت كه نفهميدم

 _چي؟

 +هيچي! تو قرار بود بياي دنبالم ها! كاشتي منو 

 _زنگ زدم بگم نيم ساعت ديگه دم درتم پوف كلافه اي كشيد

 +سام انقدر نيا دم در انقدر نيا تو خونه بابا اين صاحب خونه ي من آخرش تورو ميبينه به بابام زنگ ميزنه! همينجوريش هم بابام ميخواد كلاً من برگردم شهرستان!

با اين حرفش شوكه گفتم

 _چي؟ بابات ميخواد چيكار كنه؟

 +در اين مورد حرف ميزنيم فعلاً برم خودمو آماده كنم فقط ججور جايي ميريم!؟

سعي كردم آروم باشم

 _باشه عزيزم! اوم ميريم يه رستوران تو فرحزاد هم طبيعت رستورانش خوبه هم جاش براي حرف زدن خوبه! باشه؟  +اوهوم حله برم آماده بشم فعلاً 

گوشي رو قطع كرد

درگير فكر هاي عجبيب غريبي بودم و از خدا فقط يك آرامش بعد از اين چند سال عذاب روحي ميخوام

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part156

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“شيرين”

 

 

نگاهي توي آيينه به خودم انداختم خوب و مناسب !

رژ لب قرمزم رو برداشتم و يه دور قشنگ رو لبام زدم

عاشق رنگ قرمز بودم!

همه چيزهايي كه پوشيدم بهم ميامد، يه حس عجيبي دارم ميخوام همه چي تموم باشم!

نميخواستم از سام كمتر باشم

از نظر زيبايي اعتماد به نفس بالايي داشتم و دارم ولي از نظر تيپ يكم ترديد دارم ، در اسرع وقت بايد برم لباس بخرم !

نميدونم چه صيغه ايه سام هميشه حتي توي لباسهاي راحت و اسپرت حتي لباسهايي كه هول هولكي ميپوشه هم شيك و تر و تميزه!

اووم بايد يه سر و ساموني به كمد لباسهام بدم با تك زنگي كه رو گوشيم زد فهميدم رسيده

تا حالا هيچ مشكلي نداشتم ميدونم آخرش اين صاحب خونه ي من سام رو ميبينه!

از خونه زدم بيرون كه با ديدن ماشيني كه جلو خونه پارك بود چند لحظه كپ كردم

يه ماشين مشكي كوپه! اووم زياد از ماشين سر در نميارم ولي ظاهرش خيلي جيگر بود

با بوقي كه زده شد چشمام رفت سمت رانندش درسته از ماشينش خيلي خوشم اومد ولي ذهنم بيشتر درگير شد!

يعني چطور اينهمه پول بدست آورده؟

با لبخندي كه زياد هم خالصانه نبود سوار ماشين شدم دستم رو گرفت و به لباش نزديك كرد و بوسه ي آرومي زد روش  _سلام 

با همون نيمچه لبخند سلامش رو جواب دادم كه خركت كرد  _شيرين من چرا انقدر گرفتست؟ جوابي ندادم و سكوت كردم

به سكوتم احترام گذاشت و تا رسيدن به مقصد چيزي نگفت

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part157

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

رسيديم به رستوران و رفتيم داخل واقعاً مكان زيبايي بود و با صفا رفتيم روي بكي از تخت ها نشستيم اضطراب تو چهره ي سام بود،  _خوب؟

ابروهام رو دادم بالا

+خوب!

 _نميگي چي شده؟

گارسون اومد و منو رو داد بهمون و رفت مشخص بود خدا رو شكر اينجا سام رو نميشناسند

چشماش سر خورد روي لبم و اخماش رو كشيد تو هم ، انقدر اضطراب داشت كه حتي به لبم تا حالا توجه نكرده بود

خونسرد شروع كردم به حرف زدن و اخمش رو ناديده گرفتم

 _اولاً اينكه بابام ميگه تو ترم آخرته و بعد از تموم شدن امتحاناتت بايد برگردي شهرستان لازم نيست بيشتر از اين تهران بموني !

چشماش رو بست و پوف كلافه اي كشيد

 +نميذارم بر گردي اون با من نگران نباش نميذارم ازم دور بشي يكي از ابروهام رو دادم بالا و عميق نگاش كردم  _چقدر ميتوني باهام صادق باشي؟!

لبخند تلخي زد

 _تا حالا ازم دروغ شنيدي؟ سرم رو به نشونه ي نه تكون دادم

 _پس هرچي ميخواي بپرسي بپرس اگه چيزي رو نتونم جواب بدم ميگم نميتونم چيزي بگم   ولي دروغ هم نميگم!

نفس عميقي كشيدم و خواستم شروع كنم كه باز گارسون اومد سام نگاهي بهم انداخت كه آروم گفتم

 _فرقي نميكنه ، هرچي خودت ميخوري منم همون رو ميخوام

سام سفارش ها رو داد و رو كرد سمت من و منتظر موند تا حرفم رو شروع كنم

+سام ميخوام بدونم چطوري تونستي به ايني كه الان هستي برسي؟ لبخندي زد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part158

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _عشقي كه از تو توي دلم افتاد خواستن تـ…

پريدم وسط حرفش

 +نه نه منظورم اين نيست، تو چطوري پول دار شدي؟ از چه راهي؟ چطوري تونستي يه شبه ره صد ساله بري؟ پدر من عمريه كار ميكنه نصف تو دارايي نداره؟ 

با تعجب بهم نگاه ميكرد كم كم آشفته شد نگاهش رنگ آشفتگي و نا آرومي گرفت

ديگه مطمئن بودم چيزي هست ! 

سكوت طولاني بينمون به وجود اومد

ولي اون كسي كه قرار بود اون سكوت  رو بشكنه من نبودم

گارسون غذا رو برامون آورد با خونسردي يه تيكه جوجه كباب رو به سر چنگال زدم و شروع كردم به خوردن خوب گشنم بود!

سام به وسط سفره خيره شده بود 

نميدونم تو ذهنش چي ميگذشت ولي نميخواستم خلوتش رو با افكارش خراب كنم

بعد از چند قاشق سير شدم

ديگه اين سكوت خيلي بي مزه شده بود ديگه مطمئن صد در صد بودم كه خبرايي هست

من از اون آدم هايي نيستم كه زياد خودم رو درگير حلال حروم بودم چيزي بكنم

خوب حالا سام عرضه داشته انجامش داده حالا به هر طريقي ولي نميدونستم درصد خطرش چقدره اگه تو كار قاچاق مواد و اسلحه باشه چي؟ من اين رو نميتونم هضم كنم!

آره درسته حلال حروم زياد يرم نميشه ولي نميتونم هضم كنم با كسي باشم كه مواد فروش باشه

هميشه از مخدر متنفر بودم و خواهم بود  هيچ وقت نتونستم انگيزه ي مصرف كنندهاش رو درك كنم

حالم از اونايي كه مواد مصرف ميكنند بهم بخوره بعد من بشم معشوقه ي كسي كه قاچاق مواد ميكنه؟

واي يا اصلحه كه قاچاقي به اين و اون ميفروشند و تو كم هر پسر ١٥،١٦ ساله اي يه اصلحه ميذارن فكر ميكنند اسباب بازيه نه نه نميتونم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part159

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

آره از سام خوشم مياد و تا حدي يه چيزهايي تو وجودم به وجود اومده ولي نميتونم قبول كنم با همچين كسي باشم

وقتي ديدم اين سكوت ادامه داره خيلي خونسرد كيفم رو چنگ زدم كه يهو سام از اون خلاء افكارش اومد بيروم و با اخم نگام كرد  _كجا؟

با حرص نگاش كردم

 +قبرستون! يه سوال پرسيدم ازت… 

با ساعتم نگاهي كردم و پوزخندي زدم و تو چشماش دقيق شدم و ادامه دادم

 +الان دقيقاً ٤٥ دقيقست ميخواي بهم جواب بدي!

كلافه نگام كرد

 _بشين سرجات همه دارند نگامون ميكنند ميخوام حرف بزنم پوزخندي زدم و بي حوصله برگشتم سر جان

 +خوب ميشنوم

آرنج دست راستش رو گذاشت رو لبه ي چوبي تخت و لب زد

 _ببين شيرين اين سوالي كه ازم پرسيدي رو اگه جواب بدم فقط پاي خودم گير نيست خيلي هاي ديگه هم با من بودند و من فعلاً نميتونم بهت جواب بدم

شاكي يكي از ابروهام رو انداختم بالا  +پس كي جناب ميدي ؟ پوف كلافه اي كشيد

 +هروقت انقدر بهت اعتماد كردم و فهميدم ديگه بچه نيستي! بفهمم وقتي از من حرصت گرفت زندگي يه عده رو نابود نميكني!

يجوري شدم

تركيبي از حس خجالت كشيدن از اينكه با كارام خودم باعث شدم اون همچين ديدي نسبت به من پيدا كنه مخصوصاً با اون خودكشي بچگونه و احمقانم و حس حرصي كه اين رفتارهاي  من رو مستقيم به روم مياورد!

كلاً آدم انتقاد پذيري نيستم

ولي ميتونه بگه كه آيا قاچاق چي هست يانه؟!

پس سوالم رو  يه جور ديگه پرسيدم +خوب يه سوال ديگه ميپرسم!

با ترديد نگام كرد كه سريع گفتم

 +خوب پس حداقل ميخوام بدونم قاچاق چي هستي؟ كم كم لبخند اومد رو لباش

 _در اون مورد به جون خودت ميتونم قسم بخورم قاچاقچي نيستم!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part160

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

خيالم راحت شد تا حدودي ولي ميترسيدم ، ميترسيدم از كاري كه سام كرده

مطمئن نبودم از تصميم 

نگاهي به سام انداختم و خيلي معمولي و بي تفاوت گفتم  _خوبه! غذات رو بخور پس بعد من رو برسون خونه… متفكرانه نگام كرد

سعي كرد يكم از غذاش رو بخوره ولي بيشتر از چند قاشق نتونست بخوره  _بريم؟

حوصله نداشتم بگم بشين بخور بچه با اين هيكلت اخه مگه همين چند قاشق سيرت ميكنه؟! ولي حوصله بحص كردن نداشتم بلند شدم و كفشهام رو پوشيدم

شونه به شونه ي سام راه افتادم مه يهو ديدم شروع كرد به حرف زدن  _عاشق رنگ مشكي هستم، غذاي مورد 

علاقم كباب كوبيده با نون داغ تازه از تنور بيرون اومدست، عاشق ورزش كردنم، هر 

صبح قبل از اينكه برم شركت  حتماً يك ساعت  مي دوم، از بين تمام وعده ها عاشق 

صبحونه ي مفصل هستم، در مورد موسيقي هر آهنگي كه به گوشم خوب بياد رو گوش ميدم 

به  سبك خاصي علاقه ندارم، مثل هر پسري 

به فيلمهاي اكشن و جنايي علاقه ي خاصي دارم البته ميدونم تو هم به اين دوتا ژانر

 علاقه داري… زياد اهل رفيق بازي نيستم ، تنها دوستي كه دارم رحمان هست 

كه به زودي ميبينيش، مامانم برام جايگاه خيلي خاصي داره و عشق و وابستگي كه بهش 

دارم خيلي خاصه مامانم چندين سال پيش به خاطر اعدام شدن برادرم دقيقاً روز كنكور من تشنج مغزي كرد و بيناييش رو كاملاً از دست داد

 

تا اينجا يه لبخند محو رو لبام بود و با لذت به تعريفاتش گوش ميدادم …

از چيزهايي كه بهش علاقه داشت خوشم ميومد ولي باش نيدن جمله ي آخرش در مورد مامانش و داداشش هين بلندي كشيدم كه رسيده بوديم به ماشين همونجا وايسادم كه لبخند تلخي زد

 

 , [24.12.18 12:58]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part161

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _بشين ميريم بام بقيش رو برات ميگم بدون هيچ حرفي سوار شدم 

خيابونا به نسبت خلوت بود  و توي سكوتي كه ماشين رو در بر گرفته بود خيلي زود رسيديم بام تهران يه جايي نگه داشت و رو كرد به من

 _ميشه پياده شيم حرف بزنيم؟

 +آره منم دوست دارم پياده بشيم

منظره ي رو برومون منظره ي زيبايي بود حرفي نزدم اجازه دادم خودش افكارش رو منسجم كنه و ادامه بده

نفس عميقي كشيد كه شروع كننده ي حرفهاش بود و تعريف زندگي عجيبش

 _وقتي من ١٢،١٣ سالم بود بابام كه يك كارگر ساختموني بود از بالاي ساختمون پرت شد پايين و همونجا درجا فوت شد، خيلي سخت بود …

مامان با خياتي و سبزي پاك كني و بافتني درست كردن و هزاران كار ديگه من و رهام رو بزرگ كرد…. رهام الگوي من بود، خيلي

 دوستش داشتم ولي وقتي  فهميديم دست برده تو كار خلاف كه خيلي دير شده بود ،

اون براي تامين خرج و مخارج منو مامان رفته بود تو يه گروه قاچاق مواد كه با چند كيلو مواد گرفته بودنش و البته حكش اعدام بود ،

بعد از اون مامانم از دوري رهام و اتفاقاتي كه برامون افتاده بود تشنج كرد و بيناييش رو از دست داد، مجبور بودم خودم خرج خونه رو دربيارم ،خدا رو شكر حداقل خونه اي 

كه توش بوديم با هزار بدبختي يه زماني بابا خريده بودش و اجاره اي نبود، منم  شاگردي ميكردم تو كار مبايل و اين جور چيزا 

بودم و علاقه ي خاصي به هك كردن داشتم، مدت زيادي از راه همين هك كردن پول در مياوردم و البته باز هم  شاگردي ميكردم زندگي سختي داشتم

كسي رو نداشتم، مامان بابام سالها تو شهرستان بودند و فقط يه عمو و يه خاله 

داشتم كه اونا هم وضعشون چنان تعريفي نداشت ميدوني وقتي تورو ديدم چقدر دلم ميخواست منم يه چيزي داشتم 

حداقل بهش ميباليدم تا بهت نزديك ميشدم ولي هيچي نداشتم من حتي كم كمش 

يه ظاهر درست و حسابي هم نداشتم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part162

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

با تعجب برگشتم سمتش و يه نگاه از پايين به بالا و از بالا بپايين بهش انداختم

 _وا چته مگه!؟

خنده ي بلندي كرد و بي اختيار خم شد سمتم و لپم رو صدا دار ماچ كرد  _آخ كه تو چقدر شيريني ، واقعاً بايد آفرين بگم به خونوادت كه اين اسم رو برات انتخاب كردند، خدايي خيلي بهت مياد شيرينم!

يكي از ابروهام رو دادم بالا و متفكرانه بهش نگاه كردم

 _اگه ميخواي با اين حرفها بحث رو ادامه ندي بايد بگم كور خوندي عزيزم

لبش رو گاز گرفت و دستش رو كشيد رو موهام

 _شنيدن عزيزم از لبات حتي اگه فقط يه تيكه كلام ساده هم باشه براي من پر از آشوب خيلي آرامش بخشه

 

با اين حرفش دلم يه جوري شد، يه حسي كه انگار بايد يه ذره هم شده جواب اين همه محبت هاش رو ميدادم اين پسر روز به روز تو چشم من بزرگ و بزرگتر ميشه جايگاهش

با تمام سختي هايي كه كشيده الان اينجا جلوي من وايساده 

با ابهت، با پرستيژ، با كلاس، مقتدر مردي كه شايد آرزوي هر دختري باشه

با علاقه اي كه به من داره ، علاقه اي كه تو اين دور و زمونه غير ممكنه پيدا بشه!

اشاره اي به سرتاپاش كرد

 _ايني كه الان ميبيني اين نبود

گوشيش رو در آورد و يكم گشت و بعدش يه عكس رو بهم نشون داد  _من اين جوري بودم اين شدم

باورم نميشد اين عكس يه پسر چاق شكم دار با غب غب زياد ، با   قدي بلند و خيلي نا فرم با دهن باز داشتم نگاش ميكردم

نا خودآگاه دستم رو گذاشتم رو شكم شيش تيكش تا ببينم واقعاً هيچي از شكمش نمونده

با گذاشته شدن دستش روي دستم تازه متوجه كارم شدم  _نكن شيرين!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part163

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _چي ميشه هرچه زودتر مال من بشي 

 

بهش جوابي ندادم كه خودش بعد از كمي مكث ادامه داد

 _زندگي روي سختي هاي خودش رو خيلي زياد بهم نشون داد، ولي من قوي تر از اين حرفا بودم و هستم سرم رو آروم تكون دادم و باز هم سكوت هردو غرق شده بوديم تو افكار خودمون

لعنتي تا ميام ازش متنفر بشم يه حرفهايي ميزنه كه روز به روز بيشتر و بيشتر تحسينش ميكنم و بيشتر و بيشتر بهش افتخار ميكنم

و اون حسي شيريني كه ته دلم به وجود مياد كه همچين آدمي عاشق منه و به خاطر من اينهمه كار رو كرده

خيلي حس خوبيه يكي انقد بخواد تورو كه بخواد همه چيزش رو تغير بده من سام رو قبول نكنم چيكار كنم؟ از خودم ميپرسم

مگه بهتر از سام رو ميتونم پيدا كنم؟ درسته بر خلاف ميل من خيلي كار ها كرده

مثلاً دخترانگي كه تو خواب بيداري ازم گرفته شده ولي چقدر قراره به اين قضيه فكر كنم و خودم رو عذاب بدم

اصلاً الان كه دارم فكر ميكنم ميبينم كه  شايد اگه سام نبود با  وجود اون همه شيطنت ابلهانه ي من شايد خيلي فجيع تر از دستش ميدادم الان كسي ازم گرفته كه عاشقمه و من…

نتونستم تحمل كنم

ميدونم غم ها و زخم هاش الان كه داشت برام تعريف كرده باز سر باز كرده

آروم دستم رو به دستش رسوندم جا خورد ولي برام مهم نبود آروم سرم رو روي شونش گذاشتم

صورتش رو كج كرد سمت سرم و از رو شال عطر موهام رو بلعيد

 _سام همه چي تموم شده ، ديگه ناراحت نباش الان رو ببين، الان تو انتقامت رو از اين زندگي گرفتي، الان تو هموني هستي كه بايد ميبودي ،تو حقت رو از دنيا گرفتي بايد خوشحال باشي بازم نفس عميقي كشيد

 _حق من از اين زندگي تويي همه كَس من، تو باش من غمي ندارم نفس عميقي كشيدم و به ضربان قلبم گوش دادم  آرو ميدونم ميدونم تو هم ميخواي قلب من داري كار دستم ميدي

من نميتونم از اين همه عشق بگذرم نميتونم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part164

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

“سام”

 

 

 _ميخواي بيام دنبالت؟

 +نوچ! درسام كلافم كردند خودت كه ميدوني فردا امتحان دارم!

 _ميدونم ولي ده روزه نديدمت!

 +ميدونم ، ولي خوب چه ميشه كرد

 _ببين يه فكري دارم!

 +چي!؟

 _من شام ميگيرم ميام خونت شام رو ميخوريم بعد من برميگردم خونه خودم…

 +ســـام ! اين هزار بار بابا اين صاحب خونم رو به سختي يه بار پيچوندم ديگه نميتونم بپيچونم بابا آخرش به بابام ميگه پوف كلافه اي كشيدم

 _خوب دلم برات تنگ شده تو كه نميفهمي دلتنگي چقدر سخته لامصب همه ي دوربين ها رو هم با قسم و آيه به زور باعث شدي بكنم شيرين معتادتم چرا نميفهمي من…

 +هـــوف سام ، چرا فكر ميكني فقط تو آدمي فقط تو دلت تنگ ميشه خوب منم…

يهو وايساد لبخندي كه اومده بود رو لبام رو كه اون نميديد نه؟  ولي نامرد چرا حرفش رو قطع كرد

ده روزه عين يه دوست دختر و دوست پسر تازه دوست شده فقط از پشت تلفن باهام.حرف ميزنيم

حتي خنده داريش اينه يكي دوتا از شبا رفتم جلو پنجرش و از پشت پنجره ديدمش

شيرين خيلي آروم شده ديگه پرخاشگري نميكنه ولي خوب بازم بعضي وقتها تشر ميزنه   _خوب ادامش؟؟

 +ادامه ي چي؟

 _شيرين ادامه ي حرفت، نامرد يه ذره خوشي رو بهم روا نميدوني؟ صداش رو صاف كرد

 +چي ميخواي بشنوي؟

 _همون چيزي كه ميخواستي بگي نفس عميقي كشيد و با سرتقي  گفت

 +باشه! خوب منم دلم برات تنگ شده خوبه حالا خنده ي كوتاهي كردم

 _آره  خانمم خوبه! شبرين واقعاً تحمل ندارم امشب من ميام خونت حالا ميخواي اجازه نده ساعت دوازده مثل قبلنا ميام تو خونت بابا قبلاً چجوري ميومدم تو آپارتمانت؟ 

 +سام من فردا امتحان دارم ،١٢ مياي كي ميري؟ خول شدي؟ تك خنده اي كردم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part165

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _خوب نميرم عزيزم ميمونم پيشت تا صبح آها نگران هم نباش هردوتامون رو ميتونم كنترل كنم، ميدونم در مقابلم كم مياري ولي به خاطر تو هم شده كاري نميكنم جوجوي زشت من!

جيغي كشيد

 +سام خيلي خيلي خيلي…. اه اصلاً ولش كن

من در رو قفل ميكنم و نميدارم تو بياي به هيچ وجه اصلاً نميدارم خنده ي كوتاهي كردم

 _بيا شرط ببنديم اگه من تونستم بيام تو خونت من هركاري بخوام تو بايد انجام بدي و اگه برعكس ضد تو هركاري خواستي…

جيغي كشيد

 +من باتو شرط بندي نميكنم تو خيلي خطر ناكي…

خوبه كه فهميده بود و تا حدودي منو شناخته بود  _شب ميبينمت زشت كوچولوي من

 +زشت تويي و اون عمت…

تو گلو خنديدم

 _من برم كارامو انجام بدم بعد بيام پيش خانمم خستگيم در بره

 +حالا اگه بياي فردا هم باهم بريم صبحونه؟ خنده ي بلندي كردم

عاشق اين شيرين شيطون بودم كه جديداً بدجور با دست پس ميزد و با پا پيش ميكشيد

من اين پيش كشيدنو دوست داشتم بدجور هم دوست داشتم  _هرجا كه تو بخواي، اووم ميخواي ببرمت خريد كني؟ 

با ذوق جيغ كشيد، فكر كنم اين دختر ميخواست تقاص دخترونگيش رو از گوش بدبخت من بگيره

فكر كنم همينجوري ادامه بده پرده ي گوشم تا چند وقت ديگه پاره ميشه

 +آخ جون بريم، پول جمع كردم بريم لباس بخريم با خنده گفتم اون پولت رو واسه خودت نگه دار خوشكلم   _يعني چي؟

 +يعني تا وقتي آقاتون همراهتونه خرج خانم خونه رو بايد بده

يه لحظه لوس شد كه منو آب كرد الان اگه پيشش بودم مطمئناً يه كاري دستش داده بودم با شيرين بازي گفت

 +ما كه هنوز ازدواج نكرديم، من كه هنوز آقايي ندارم كه

نميزونم تا حالا پيش اومده بخوايد يكي رو قورت بديد من اون لحظه با اين لحن ناز و كشدارش ميخواستم قورتش بدم توله رو…

 _شيرينم ميدوني قلبم ضعيفه ها، اونم مخصوصاً در مقابل تو كاري نكن شب اومدم كنترل ها رو بيرون خونه جا بذارم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part166

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“شيرين”

 

 

گوشي رو قطع كردم و به ديوار روبروم خيره شدم

جيغي كشيدم

يه ذوقي تو وجودم به وجود اومده انگار دختر ١٥،١٦ ساله هستم نميتونم هيجاناتمو كنترل كنم

سريع خودم رو انداختم تو حموم و عمليات پاك سازي انجام دادم مثلاً فردا امتحان دارم ها اه اصلاً بره به درك ايشالله صفر ميگيرم مجبور بشم ترم بعد هم بيام  من نميخوام از تهران برم

دستام و پاهام رو لاك زدم و جلو كمدم وايسادم كه چي بپوشم اووم خوب نبايد لباس باز ميپوشيدم وگرنه سام برداشت بد ميكرد

يه شلوار طوسي كه خطهاي قرمز رنگ روش بود و تيشرت فرمز پوشيدم كه نوشته هاي طوسي مشكي روش داشت موهام رو محكم بالاسرم دم اسبي بستم يذره كرم و يه لب تر كن زدم

و بالاخره به جزوه هام رو آوردم و شروع كردم به خوندنشون يكي دوتا لقمه نون پنير سبزي خوردم و به درسم ادامه دادم خوابم ميومد ولي ترجيح ميدادم بيدار بمونم تا سام بياد

آخرين باري كه به ساعت نگاه كردم يك ربع به دوازده بود بعدش رو ديگه يادم نيست

 

 

“سام”

 

مثل هميشه آروم در خونه ي شيرين رو باز كردم ساعت دوازده و نيم و من دير كردم

هنوز هم باورم نميشه امير خان رو ول كرده و برگشته

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part167

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اصلاً امير خان اصلاً به درك درمان خودش رو هم ول كرده 

با ياسمن از هر دري وارد شديم تا راضي بشه برگرده ولي به هيچ وجه قبول نميكنه

دلم براش ميسوزه

ميدونم خيلي براش سخت بود ميدونم هنوز هم براش هضم نشده ولي ميترسم

نگاه هاش نصبت به خودم رو اصلاً دوست ندارم واقعاً نميدونم با پارميس چيكار كنم

بهتره هرچه سريعتر قانعش كنيم برگرده آلمان

 

آروم رفتم سمت اتاق شيرين

رو تخت بغل جزوش  خوابش برده بود خيلي آروم رفتم سمتش

موهاي ابريشميش رو نوازش كردم وآروم موهاش رو بو كشيدم

لاي چشماش رو آروم باز كرد و خودش رو انداخت تو بغل من و عميق بو كشيد

آخه من چطور عاشق اين دختر نباشم؟ 

 

لحظه به حظه كه احساسش رو نسبت به من بروز ميده بيشتر و بيشتر عاشقش ميشم

وقتي ميبينم اونم بهم حس داره ديگه غمي تو دنيا برام نميمونه همه ي مشكلات محو ميشوند و فقط اون حس نابي كه تو وجودمه ميمونه

 

 +چرا دير اومدي

 _يكي از دوستام خيلي يهويي از خارج برگشت 

خمار از خواب اوهوم آرومي گفت كه بيشتر به خودم فشردمش  _شيرين؟

 +هوم

 _من سختمه با اين لباسام بخوابم

نيم خيز شد و چشماي خمار از خوابش رو ريز كردم

+به من ربطي نداره

لبم رو گاز گرفتم تا خم نشم و عميق و طولاني ازش كام نگيرم  _باشه هرجور تو راحت باشي

سرش رو گذاشت رو بازوم با منظم شدن و عميق شدن  نفسهاش متوجه شدم كه خوابش برده

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part168

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چشمام داشت بشته ميشد كه يهو شيرين از خواب پريد با تعجب نگاش كردم

كه از رو تخت بلند شد و رفت سمت كمدش و شروع كرد به گشتن دنبال چيزي

 _شيرين؟

 +هوم؟

_داري چيكار ميكني؟

همينكه اين رو پرسيدم برگشت سمتم يه شلوارك مردونه دستش بود از اون راحتي ها ، با صداي خواب آلودش گفت

+پاشو اينو بپوش  ميدونم اينجوري معذبي، مال شهرامه ولي شستمش به خدا

اين دختر مطمئناً قصدجون منو ك رده بود

 

لبم رو گاز گرفتم و با يه حركت كشيدمش تو بغلم

اصلاً انگار استخون تو تنش نيست از شدت شل و ول بودن احساس ميكردي يه پنبه رو بغل ميكني

 +سام خوابم مياد پاشو لباس هاتو عوض كنم محكم لپش رو بوسيدم

 _چشم مرسي

چشماش رو بست كه شروع كردم به درآوردن لباسام

چقدر خوبه به فكرمه چقدر خوبه مهربون شده آرامش همينه نه؟!

 

“شيرين”

 

چشمام رو بستم ولي صداي در آوردن لباسش رو شنيدم  آروم لاي چشمام رو باز كردم جانم هيكل رو…

هيز شدم شدييييد

البته هيز نيستم مال خودمه، خودش گفت براي من همه ي اين عضله ها رو ساخته

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part169

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ولي خيلي خوابم ميومد كم كم چشمام بسته شد

آروم چشمام داشت بسته ميشد كه اون بوي تلخ و گس رو عميق نفس كشيدم و گرما و سفتي تنبي رو كه سرم رفت روش آروم چشمام رو باز كردم كه ديدم سام بدون پيراهن اومد تو تخت

 

بخدا انقدر خوابم ميومد طاقت نداشتم باهاش مخالفت كنم

ولي خيلي خوب بود اصلاً كار خوبي كرده بود تبشرتشو در آورده بود

 

ضربان قلب منظمش مثل لالايي بود برام

يكم سختم بود با كسي رو يه تخت مشترك بخوابم ولي يهو وارد يه دنياي بيخبري شدم

 

 …..

 

 _شيرين؟

+هوم ؟

 _ساعت يك ربع به هشته نيم متر پريدم

 +چي؟

با چشماي متعجب نگام كرد

 _فكر نميكردم اينجوري عكس العمل نشون بدي عزيزم آروم باش ساعت يك ربع به هفته خواستم سريع بيدار بشي نفس راحتي كشيدم و خودم رو روي تخت انداختم پسره ي خل سكتم داد

 

با اخم نگاش كردم، صورت خواب آلودش با اون موهايي كه تو صورتش ريخته بود خيلي خنده دارش كرده بود دست كردم تو موهاش و بيشتر بهمشون ريختم خم شد سمت لبام كه جيغي كشيدم

 

 _سام اه اول صبحي چي ميخواي

خنده ي بلندي كرد كه سريع رفتم سمت دستشويي خواب خوبي بود ديشب نه؟

تو آيينه دستشويي آبي به دست و صورتم زدم و از دستشويي اومدم بيرون  +سام؟

_جان دلم؟

لبخندي زدم و خودم رو كنترل كردم كه نگم قربون اون دلت بشم من آخه مرد عجيب غريب و پر از حس من

 +اووم تو اول برو منم ميام پيشت باشه؟ چشماش رو تو كاسه يه دور چرخوند

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part170

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _باشه بابا! ترسو…

سام كه رفت بيرون منم مقنعم رو سرم كردم و اتكلون رو روي خودم خالي كردم و ضد آفتابم رو زدم و لبتر كن براق و صورتي كم رنگم رو زدم و از خونه زدم بيرون

رفتم سوار ماشين سام شدم

خدا رو شكر اين دفعه هم بخير گذشت و كسي نديد با سرحالي گفتم

 

 +سلام بر آقاي برزگر صبحتون بخير لبخند مردونه و جذابي زد

 _سلام بر شيرينك خوشمزه ي من

تو راه در مورد امتحانم سوال ميكرد بعد در مورد آخرين امتحانم و اينكه مجبورم برگردم شهرستان سام رفت تو فكر

 +سامي ميشه الان بهش فكر نكني؟ 

 

لب پايينش رو برد داخل دهنش و ميك زد و رها كرد و سرش رو به علامت باشه تكون داد

عزيزم لباش خيس و براق شده بود آخ كه دلم ميخواست خم شم سمتش تو فكرم يدونه زدم تو سر خودم

اين همينجوريش سر وگوشش ميجنبه فكر كن تو هم بهش پا بدي و پيش قدم بشي…

بازم تو فكر بود كه دستم رو گذاشتم رو دستش  +سامي

ديگه لبخند اومد رو لبش 

 _جان سامي؟ شيرينك وقتي با اين لحن صدام ميزني به يه چيزايي تو وجودم تلنگر ميزني كه فعلاً دست و بالم بستست… 

+واا حالا بيا و از فكر بيارش بيرون!

پشت چشمي براش نازك كردم اومدم دستم رو بردارم سريع با همون دستش گرفت و نذاشت

همون لحظه رسبدم دم در دانشگاه و نزديكي هاي در اصلي پارك كرد دستم رو برد سمت لباش و عميق بوسيد

_برو مواظب خودت باش اومدي بيرون هم دربست در اختيارتم خانم كوچولوي من ، مواظب خودت باش

خدايي لحنش ، كاراش خيلي ديوونه كننده بود اين پسر ميخواد بدجور منو درگير خودش كنه بدجور…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part171

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

“سام”

 

 

تقريباً يك ساعت و بيست دقيقه گذشته بود كه شيرين رو از دور با چندتا از دوستاش ديدم

وقتي نزديكم شد دستش رو برام تكون داد و اومد سمتم يارا رو از بين اون دوتا دوست ديگش شناختم

 

وقتي اومدند سمت من مجبوري پياده شدم شيرين اومد جلو 

 

+سلام سامي ببخشيد زياد منتظر موندي چشمكي بهش زدم

 _سلام شيرينم امتحان خوب بود؟ سرش رو تكون داد 

 +اوهوم ، يارا بهم تقلب رسوند

لبخندي زدم و سرم رو به نشونه ي تاسف تكون دادم كه مشتي به بازوم زد +راستي اينم ياراي من، تو كه صد در صد ميشناسيش ميدوني صميمي ترين دوستمه

سرم رو به نشونه ي تاييد حرف تشر آميزش تكون دادم و رو كردم به سمت يارا

 _خوش وقتم خانم الهي به قول شيرين خيلي وقته ميشناسمتون و از اينكه هميشه دوست خوبي براي شيرين بوديد ممنونم

 

يارا خيلي مودبانه سرش رو انداخت پايين و خيلي مليح و آروم گفت

 

 _شيرين بهترين دوسمته جناب ،

بعد سرش رو آورد بالا و يكم نگام كرد و آخرش حرفش رو زد  _و البته اميدوارم كاري كنيد شيرين ديگه تشر نزنه

 

نگاهي به هم ديگه انداختيم و يهو هر سه تامون زديم زير خنده،

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

#آدماي_شرطي 

 #Part172

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اون دوتا دختر ديگه هم بر و بر نگامون ميكردند ولي شيرين براشون محل نذاشت و سوار ماشين شد… مشخص بود دنبالش اومدند تا ته و توي من رو دربيارند ببينند من كيم

 

شيرين خداحافظي مختصري ازشون كرد ولي يارا رو هرچي اصرار كرد برسونيمش قبول نكرد

يارا واقعاً دختر محترم و با شخصيتيه اگه رهام زنده بود واقعاً خيلي خوب ميشد زن داداشم ميشدم ولي حيف

 

 _خوب الان كجا بريم؟

 +شركت تو!

با تعجب برگشتم سمتش كه زود گفت  +نميشه ؟

 _البته كه ميشه ولي چي شد كه يهو… 

پريد وسط حرفم

 +خوب ميخوام محيط كار آقايي كه انقدر اومده تو زندگيم و داره جا خوش ميكنه رو ببينم!

اون لحظه اگه تمام دنيا رو هم بهم ميدادند انقدر خوشحال نميشدم  حرفش يه دنيا معني داشت زير همين حرفش به دنيا معني نهفته بود…

 

دستش رو گرفتم بين دستم و روندم سمت شركت لبخند روي لبم به هيچ جور جمع نميشد

وقتي رسيديم شركت يه استرس عجيب تو وجودم بود ولي نميدونم از كجا سر چشمه ميگرفت…

 

از ماشين كه پياده شديم شيرين با تعجب برگشت سمتم +شوخي ميكني؟ با تعجب نگاش كردم  _در مورد چي؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part173

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +سام تكنو شركت تواِ واقعاً؟ لبخندي زدم

 _از كجا شركت منو ميشناسي كوچولو؟

 +سام ؟ منم تو ايران زندگي ميكنم ها! هر وسيله ي جانبي الكترونيكي كه به صورت قانوني وارد ايران شده باشه ليبيل و گارانتي سام تكنو رو داره

 

اصلاً فكر نميكردم شيرين اين رو بدونه

 _شيرين اين رو از كجا ميدوني!

يكي از ابروهاش رو انداخت بالا

 +سام هزار بار وسايل الكترونيكي خريدم، از رم و اس دي كارت و يو اس پي بگير تا موس لپتاپ و هدفون و… حتي شهرام يه بار هاردديسك  خريده بود رو اون هم آرم شركتت بود

 

لبخندي زدم

 _آره عزيزم درسته

 +واقعاً شركت تواِ؟ سرم رو آروم تكون دادم دوباره خودشو ملوس كرد

 +يعني الان رئيس بزرگ اين شركت عظيم دوست پسر منه؟ خنده ي بلندي كردم  _الان من دوست پسرتم؟ شاكي نگام كرد  +پس چي مني؟ خندم رو كم كردم

 _من به همون دوست پسر لودن هم راضيم فقط شيرين مطمئني ميخواي بريم شركت ؟ 

آخه تو كلي براي رفتن به خريد ذوق داشتي چشمكي زد

 +خوب شد فهميدم سام تكنو مال تواِ، از اين به بعد زود زود ميبرمت براي خريد عزيزم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part174

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تك خنده اي كردم ، دختره ي ديوونه من همين برق چشما رو ميخواستم

همين حس رو ، همينكه شيرين به بودن با من افتخار كنه

همينكه تمام كارهام رو يادش بره و افتخار كنه از بودن با من…

با قدم هاي استوار رفتيم سمت شركت

از نگهبان هاي دم در تا منشي ها و كارمندهايي كه توي ساختمان ميچرخيدند و از اين اتاق به اون اتاق ميدويدند مي ايستادند و با تعجب به دست تو دست هم بودن من و شيرين نگاه ميكردند مي دونم، باورش يكم برا همه سخت بود

خوب طبيعيه مني كه حتي يكي از كارمندهاي خانم رو نميذارم آرايش كنند يا مانتوي آنچناني بپوشند و هميشه مواظب رفتارم با خانم ها هستم و تا حالا با هيچ زن و دختري به غير از ياسمن كه همه ميدونند كه خواهرمه و صميمي ترين دوستم، با هيچ جنس مونث ديگه اي منو نديدند اون هم دست تو دست …

انواع نگاه ها رومون بود

پر از حسادت، پر از تحسين ، پر از تعجب ،…

شيرين مؤذب شده بود و آروم گفت

 _سام كارمندات چرا هركي مارو ميبينه خشكشون ميزنه و وايميستند مارو نگاه ميكنند، چرا بعضيا انگار يادشون ميره سلام بدن و…

يهو يكي از بچه ها از كنارمون رد شد و گفت

 _سلـ…

نطقش بسته شد و بقيه سلامش يادش رفت و شيرين آروم ادامه داد

 +و يكي هم مثل اين كه وسط سلامش يهو از تعجب بقيه حرفش يادش رفت خنده ي تو گلويي كردم

 _شايد به خاطر اينه تا حالا منو با هيچ مونثي به غير از ياسمن نديدند تازه با ياسمن هم دست تو دست نديدند

همون لحظه حلال زاده رو ديدم كه وقتي برگشت سمتمون چند لحظه مثل بقيه خشكش زد ولي با جيغي كه زد همه از اون حالت در اومدند  _وايييي شيرين …

اصلاً انگار منو نديد بدو بدو اومد سمت ما و شيرين رو كه هنوز دستش تو دستاي من بود بغل كرد و محكم چلوند

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part175

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بعد از چند دقيقه بالاخره ياسمن از شيرين دل كند

ياسمن_ باور نميكنم تورو انقدر از نزديك دارم ميبينم، اونم دست تو دست عزيز ترينم

شيرين لبخند مليحي زد و آروم گفت  _تو بايد ياسمن باشي نه؟ ياسمن لبخند عريضي زد

 _بله عزيزم!  و آشنايي باهات خيلي خوشحالم شيرين هم لبخند دلنشيني زد و با گرمي گفت  _منم همچنين عزيزم !

رو كردم سمت ياسمن

 +من فعلاً ميخوام شيرين رو ببرم تو اتاق خودم تو هم هروقت تونستي بيا پيشمون

ياسمن با خوشحالي سري تكون داد و چشمكي به هر دوتامون زد  _خوب پس بريد خوش باشيد

از ياسمن خدا حافظي كرديم و رفتيم تو اتاق شيرين خودش رو انداخت رو مبلهاي راحتي و كرم رنگم

 +سام؟

 _جانم؟

 +عاقبت من و تو چي ميشه؟

 

نميدونم اين سوالش از كجا اومد ولي از هرجا كه بود به مزاج من خوش نيومد، يعني چي عاقبت ما چي ميشه يكي از ابروهام رو انداختم بالا و گفتم

 

 _ميخواي چي بشه؟! مثل تمام عاشق هاي ديگه…

سريع پريد وسط حرفم

 +مثل تمام عاشق هاي ديگه يكيمون ميميره يكيمون با يكي ديگه ميره يا مثل عاشقاي ديگه هر دوتامون ميميريم يا…

از رو صندليم بلند شدم و رفتم سمتش

سرش رو بلند كردم و روي مبل نشستم و سرش رو گذاشتم روي پام

به چشماي خوشرنگش كه اولين جرقه رو تو دلم زد نگاه كردم و مقنعه اش رو كشيدم پايين و موهاش رو دست كشيدم و آروم نوازش كردم

 

 _از چي ميترسي؟

چشماش رو بست و بعد از مكث طولاني گفت  +ميترسم از اينجام به قلبش اشاره كرد

 +ميترسم بدجور درگيرت بشه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part176

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نتونستم جلو خودم رو بگيرم  و خم شدم و قفسه ي سينش رو  روي قلبش رو عميق بوسيدم

 _بذار درگيرم بشه، قول ميدم هيچ وقت پشيمون نشي نفس عميقي كشيد

+كاش ميگفتي اين ثروت از كجا اومده

 _بهم اعتماد داري؟

سرش رو به علامت نه تكون داد كلافه نگاش كردم

  _چرا؟

 +چون هنوز هم نميتونم هضم كنم كه تو خواب و بيداري چند بار، بعد اين ثروت نجومي و…

پوف كلافه اي كشيدم و ازش دور شدم كه ادامه داد

+ميدوني اگه فقط يه بار بود ميگفتم نتونستي خودت رو كنترل كني  ميگم يه اشتباه يه لحظه اي بوده يا اوك بگم ثروتت رو يه جورايي قبول كردم يا…

عصبي گفتم

 

 _شيرين بسه، ميدونم، اشتباه كردم، من كه براي يه هوس يه لحظه اي كه نيومدم سمتت با عشق بود درسته يه لحظه اي بود اشتباهم ولي پشيمون نيستم من همه ي اينايي كه ميبيني رو به خاطر تو ساختم تا تورو داشته باشم ميدونم اشتباه كردم ولي لامصب نميدوني بودن با تو چقدر آدمو آروم ميكنه!

 

“شيرين”

 

تو چشماي صادق مردي كه داشت عميق نگام مي كرد و شمرده شمرده حرف مي زد نگاه ميكردم يه باور عميق تو وجودم بود نميدونم چرا هر لحظه هر ثانيه اون اتفاق مياد جلو چشمم خوب درسته برام مهم نيست

ميدونم خودم رو قانع كردم كه زياد اينكارش آزارم نداده ولي خوب قضيه دخترانگي براي هر دختري خاصه و من توخواب و بيداري از دستش داده بودم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part177

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

انقدر كلفه و سر در گمم كه دارم حرفهاي چرت و پرت تحويل سام ميدم در اصل اومدنم امروز به اين دليل بود تا بفهمم كيه و چكارست به خاطر همين يهو تصميم گرفتم باهاش بيام سر كارش خيلي يهويي كه غافل گير بشه ولي متوجه شدم سام جايگاه خيلي بالاتر و معتبر تري دارد نسبت به چيزي كه من فكر ميكردم واقعاً مردي تحسين بر انگيزه

من يك هفته ديگه بر ميگردم شهرستان ميخوام به دور از سام بشينم و تصميم بگيرم

حركت دستش لاي موهام آرومم كرده بود ولي بازهم گنگي اين چيز يهويي كه وارد زندگيم شده خيلي اذيتم ميكنه

چشمام بسته بود كه يهو در اتاقش به شدت باز شد و صداي بلند زني كه من  داد زد

 _تو داري چيكار ميكني؟ نميفهمي ميگم نميخوام برگردم كه…

با ديدن من و سام تو اون حالت به لحظه انگار خفه شد

هول شده به دختر زيبا ولي رنگ پريده و پريشان روبروم نگاه كردم   _پارميس بعداً حرف ميزنيم!

دختره هراسون برگشت سمت سام، دستاش ميلرزيد

 _چي ميخواي سام از من ها؟ دستامو ببين فقط يه تايم يكي از قرصهام رو نخوردم، لعنتي اونجا عين معتادها شدم همش بهم قرص ميدن همش من رو ميخوابونند فقط دو ساعت توي روز سر پام اونم ميرم بالا سر دايي كه اونم هيچي نميفهمه

سام ولم كن لعنتي بذار بمونم حداقل تو هستي مامانت هست ياسمن هست … نميخوام برگردم فهميدي 

برگه اي كه  تو دستاش. بود رو پرت كرد سمت سام

 

آدمای شرطی[۸۵:۱۲ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part178

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

بهش كه دقت كردم ديدم يه بليت بود

حالات دختره احساساتمو تحريك كرد دلم به حالات اون دختره سوخت نميدونم چي به سرش اومده بود ولي مشخص بود همين دورو بره سن و سال سام رو داره

دلم يه جوري شده بود انگار يكي داشت چنگش ميزد لرزش تنش و مردمك چشماش نشون ميداد بدجور غم داره غم توي چشاش باعث شد نفهمم كي چشمام پر شد

فشار اين چند وقت و افكاري كه آرامشم رو صلب كرده بود باعث شد چشمام خيص بشه و…

ديدم نگاه دختره روي چشماش خشك شد

آ روم لب زد  _تو شيريني؟ سرم رو آروم به نشونه ب تاييد تكون دادم پوزخندي زد

 _ميدوني يه زماني منم مثل تو دل نازك بودم وقتي يكي رو ميديدم يه ذره حالش بده دلم ميسوخت و اشكم در ميومد ولي زمانه كاري كرد كه اشك چشمام خشك بشه… ولي يه چيزي رو بدون شايد اگه تو نبودي حال من بهتر از اينا بود و با صداي سام دختره خفه شد

حرفهاي اولش رو خيلي خوب فهميدم  ولي جملات آخرش برام خيلي گنگ بود… چرا گفت من اگه نبودم…

حرف سام من رو از افكارم جدا كرد

 _پارميس بس كن، امشب ميام خونه باهم حرف ميزنيم برو خونه پيش مامان

دختره پوزخندي زد

 +حوصله ي خونه رو ندارم…

و از اتاق زد بيرون

سام سريع گوشي كه رو ميز كارش بود رو برداشت و شماره اي گرفت  _پارميس داره از شركت ميره بيرون مواظبش باش دنبالش باش، لازم نيست نزديكش بشي فقط دورادور حواست بهش باشه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part179

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با تموم شدن حرف سام برگشت سمتم و اشكي كه رو گونم بود رو خم شد و بوسيد

 

 _به خاطر هر كس و ناكسي اشكت رو نبينم شيرينم، نميدوني هر قطره اشكت عمر منه

چرا عشق اين مرد انقدر خالصه  چرا نميتونم تو وجودم تو ذهنم پسش بزنم چرا من دارم هر روز درگير و در گير تر ميشم

ولي نه نبايد كور كورانه تصميم بگيرم نبايد حسي كه داره تو وجودم شكل ميگيره كورم كنه

داشت خم ميشد سمت لبام كه دستم رو آروم روي سينه هاي عضلانيش گذاشتم

 +سام يه هفته ديگه امتحاناتم تموم ميشه بذار برگردم شهرستان و قشنگ فكر كنم تا…

نميدونم چي شد كه خفه شدم لباي داغش تسخيرم كرد نميدونم چي شد كه كل بدنم خواست همراهيش كنم 

نفهميدم چي شد كه كم كم حس كردم نفسم داره ميره لباش شيرين بود يه شيريني كه دلم رو نميزد

 

اصلاً گور باباي فكر كردن اصلاً  بيخيال هرچي منطق و فكر!

من اين مرد رو ميخوام تمام!

اين همون آدمي هست كه ايده آل منه دروغ بگم؟

نه من عاشقش شدم و خلاص!

يك كلام عاشقش شدم

چطور عشق تو يه نگاه ميشه ولي عشق تو دو هفته نميشه؟

 

اصلاً به درك هر بلايي كه سرم آورده لبم رو گاز خفيفي گرفت و ازم دور شد هر دو نفس نفس ميزديم بازم خفم كرد

هم مغزم رو هم دهنم رو خفه كرد فقط قلبم بود كه با بوسه هاش كل بدنم رو تسخير كرد

از دست خودم داشتم حرص ميخوردم كه جلوش وا ميدم كه همراهيش ميكنم

تازه دوباره مغزم به كار افتاد

من خيلي چيزها در مورد اين مرد نميدونم  نمونش همين دختري كه الان ديدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part180

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

به خاطر ضعفي كه تو وجودم بود گريه ام گرفت و با بغض شروع كردم به حرف زدن كه لحظه به لحظه صدام بالا و بالا تر رفت

 

 +لعنتي! 

يكي كوبيدم تخت سينش

 +چرا اين كار رو ميكني چرا ؟ چرا درگيرم كردي؟ چرا تو انقدر خود خواهي، متنفرم از خودخواهيت از كارهايي كه انجام ميدي از اينكه داري كاري ميكني كور كورانه وارد زندگيت بشم و قبولت كنم ، لعنتي منم بايد تصميم بگيرم منم زندگي دارم منم قدرت انتخاب دارم، چرا باهام بازي ميكني؟ چرا انقدر فقط خودت برات مهمه هاا؟ تو يه عوضي خودخواهي!

چرا من سام؟ چرا دست گذاشتي رو زندگي من بدخت …

با دادي كه زد خفه شدم و با چشم هاي اشكي بهش زل زدم

 

 _من خودخواهم ها من خودخواهم؟ با ترس بهش زل زدم كه يهو دستم رو كشيد  از دفترش خارج شديم همه با تعجب نگامون ميكردند

سام اصلاً براش مهم نبود همه چه جوري دارند نگامون ميكنند

كم كم رسيديم به ماشين كه پرتم كرد داخل ماشين كه ياسمن با سرعت خودش رو بهمون رسوند

يه مردي هم همراهش بود كه نديده بودمش

 سريع به سام رسيد و قبل از سوار شدنش ياسمن بازوش رو گرفت  _سام داري چيكار ميكني؟ پوزخندي زد

 _هيچي ميخوام برم به شيرين نشون بدم كه من چقدر آدم خودخواهيم ياسمن گنگ نگاش كرد كه سام بازوش رو از حصار دستاي ياسمن كشيد بيرون و سوار ماشين شد

نميدونستم كه بايد چيكار كنم ولي مثل هميشه از اخم و عصبانيت مرد ترسناك ترسيدم

آره وقتي عصباني ميشد ياد  ترسناك بودنش ميوفتادم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part181

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

عين وحشيا تو اتوبان ميروند

كم كم رسيديم به يه منطقه هاي شيك و بالا نشين تهران 

حتي يك كلمه هم حرف نميزديم كه پيچيد سمت يه جايي كه انگار سر كوچش نگهباني داشت

نگبان با ديدن سام مانع رو برداشت سام به سرعت روند

تا اينكه دم در يه خونه با ترمز خيلي محكمي نگه داشت

خيلي جدي از ماشين پياده شد  و به سرعت اومد سمتم و در سمت من رو  باز كرد و بازوم رو كشيد بيرون ديگه نتونستم سكوت كنم  +هوي چته وحشي شدي

بازوم رو اومدم از دستش بكشم بيرون كه محكم فشرد 

 _مگه نميگي خودخواهم ميخوام خودخواهيم رو بهت نشون بدم 

 

از درد بازوم داشت اشك تو چشمام جمع ميشد اومدم حرفي بزنم كه منو پشت سرش كشيد

 +ولم كن بابا نميخوام نشونم بدي

تقلا ميكردم ولم كنه با وجود اينكه بازوم داشت از جاش كنده ميشد ولي بازم بازوم رو ميكشيد

ديگه چشمام پره اشك شده بود 

با رد شدن از در و وارد شدنمون به باغي كه داشتنش آرزوم بود خيره شدم

اصلاً انگار لال شدم اين امكان نداره نه؟

اون چيزي كه روبروم بود غير ممكن بود

اين فقط يه عكس بود كه هروقت با دوستام به هم ميرسيديم ميگفتم ميخوام تو همچين خونه اي زندگي كنم  انگار داشتم تو روياهام قدم ميزدم

فشار دست سام كم شده بود  اصلاً فشاري رو بازم نمونده بود محو ساختمون سفيد سفيد روبروم بودم باورم نميشد

بازم به پشت سرم نگاه كردم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part182

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يه باغ سبز سبز درختاي بزرگ و متنوع… بري خوش گلهاي كه هرجايي از باغ به چشم ميخورد و بعد ساختمان سفيد رو بروم كه با كف سنگ سفيد و يه استخر كوچولو كه وسطش بود واي خدا انگار يه شوخي بود انگار داشتم خواب ميديدم حتي يادم رفته بود پلك بزنم آروم لب زد بغضش كامل مشخص بود

_ميبيني چقدر خودخواهم 

صداش چرا ميلرزيد چرا انقدر بغض داشت چرا  اين كلمه انقدر اذيتش كرده بود؟ يعني واقعاً خودخواه نيست؟

دستم رو گرفت و آروم منو برد سمت ساختمون

هر قدمي كه برميداشتم بيشتر حس ميكردم تو رويا هستم پله هاي سفيد مر مري نماي سفيد براق همون چيزي بود كه من ميخواستم نميتونستم تصور كنم بيدارم

فقط گرماي دستاي سام بود كه به من اين اميد رو ميداد كه تو بيداري دارم همه ي اين زيبايي ها روميبينم

 

آروم آروم رفتيم داخل خونه

اين امكان نداشت عين همون عكسي بود كه به يارا نشون داده بودم 

همون شومينه ، همون دوتا كاناپه راحت همون كف مرمري، همون لوستر ،همون ميز نهار خوري بزرگ… 

رفتيم سمت پله هاي نقره اي و سفيد رنگ آروم رفتيم بالا

رنگ ديوارا حتي همون چيزي بود كه من ميخواستم خانمي رو ديدم كه همراه با يه خانم جوان از يكي از اتاق هاي پايين اومد بيرون ما وسطهاي پله بوديم كه سام رو صدا زد

 

 _سام تويي پسرم؟

آره مادرش بود چشماش يه جوري بود مردمكش همش اينور اونور ميرفت يه لحظه بادم اومد سام گفته بود مادرش نابينا شده

 _بله مامان 

مادرش اومد حرفي بزنه كه سريع سام گفت  _مامان ميايم پيشت مادرش گفت  _كي باهاته؟

سام نفس عميقي كشيد و نگاه عميقي بهم انداخت و آروم گفت  _شيرين همراهمه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part183

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مامانش لبخند عريضي اومد روي لباش  _پس بالاخره عروسم رو آوردي

چشمام درست شد و متعجب نگاشون كردم شوخي ميكردند نه؟

يعني مادرشم از كارهاي سام و از عشقش نسبت به من خبر داشت سام حرفي نزدم و ديتم رو كشيد و برد سمت طبقه ي بالا هر لحظه به رويايي بودن اين خونه بيشتر و بيشتر مطمئن ميشدم دستم رو كشيد سمت يه اتاقي كه در سفيد و كنده كاري داشت  در رو باز كرد و رفتيم داخل  زانوهام خم شد

صحنه ي روبروم خيلي غير قابل باور بود

دور تا دور اتاق پر بود از كمد لباس و كيف و كفش

قفسه هاي بلند و بزرگ كه پر لود از بهترين و شيكترين مدل انواع لباس و كيف و كفش

اشك تو چشمام جمع شده بود 

اين حجم از احساسات خيلي براي من زيادي بود رفتم جلو و رو تك تك لباسها دست كشيدم

بايد اعتراف كنم خودم اگه ميرفتم خريد نميتونستم انقدر سليقه به خرج بدم 

دستم رو كشيدم روي لباسهاي فوق العاده اي كه از كمد ها آويزون بود انواع مانتوها انواع شلوار و شال ستش انواع كيف و كفش اسپرت و انواع مجلسي انواع لباس براي مهموني تو سبك هاي مختلف  با شنيدن صداش برگشتم سمت در

 _مي بيني چقدر خودخواهم خانمم؟ ميبيني چقدر خودخواهيم زياده كه سعي كردم تمام آرزوهات رو برآورده كنم؟ ميبيني چقدر خودخواهم كه…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part184

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سكوت كرد و نفس عميقي كشيد و دستش رو گرفت سمتم  _بيا هنوز مونده

بدون هيچ حرفي رفتم سمتش و كاملاً با جون و دل دستم رو گذاشتم تو دستش

يه سري پله ي ديگه بود كه ازشون بالا رفتيم

 به يه اتاق ديگه رسيديم كه در رو باز كرد با ورودم به اتاق ديگه نتونستم جلو ي اسكام رو بگيرم

همون عكس بود همون چيزي كه ميخواستم اشكم در اومده بود نميدونستم چي بگم

بگم ممنونم بس بود؟

ازش تشكر كنم به خاطر اينهمه سليقه و اينهمه  احساس

 

من الان بايد چي ميگفتم

لعنتي مگه ميشه عاشقش نشم مگه ميشه؟

الان ميفهمم چرا وقتي گفتم خودخواهي چرا انقدر براش گرون تموم شد صداي غمگينش رو شنيدم

 _ديدي عزيزم چقدر خودخواهم نه؟ ميدوني الان كه دارم فكر ميكنم متوجه شدم واسه چي ميگي خودخواهم، آره اگه به خاطر اين خودخواهم كه نذاشتم دست هيچ مردي بهت بخوره اشكال نداره آره خودخواهم، اگه به خاطر اين خودخواهم كه تني كه مال خودمه حق خودمه تو اين زندگي تصاحبش كردم ، آره خودخواهم ولي شيرين من…

 

آروم رفتم سمتش  نميتونستم پسش بزنم

آره خيلي چيزها رو ازش نميدونم ولي به خاطر حسي كه تو وجودم داره لبريز ميشه حاظرم از خيلي چيز ها بگذرم اين مرد همونيه كه من ميخوام منطقم رو خفه كردم و روبروش ايستادم تو چشماي هم غرق بوديم چشماي هردوتامون نمناك بود 

نميدونم چي شد كه هردو حمله كرديم سمت هم لبامون رو لباي هم قرار گرفت

و يه آرامش مطلق

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part185

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🍃🌸

 

انگار كه خيلي وقت بود هر دوتامون دنبال اين آرامش بوديم لبهامون اصلاً قصد نداشت از هم جدا بشه

انگار ميخواستيم توهم حل بشيم هر دوتامون خودمون رو به هم ميفشرديم دستم تو موهاي به رنگ شبش بود و چنگشون ميزدم

 

دست سام هم رو پهلوهام بود هزار  بار دستش لغزيد پايين تر  ميخواست پايينتر رو چنگ بزنه ولي داشت مقاومت ميكرد، كامل حسش ميكردم  مي دونستم بهم نياز داره ولي نميخواستم اين قضيه الان اتفاق بيوفته كم كم هر دو آروم شديم و لبمون بين لباي هم كش اومد پيشونيمون رو بهم چسبونديم و به چشماي هم نگاه كرديم هر دو نفس نفس  ميزديم كم كم لبخند اومد رو لبمون صداش رو شنيدم

 _قول ميدم هيچ وقت پشيمون نشي…

 

لبم رو گاز گرفتم و همونجوري كه زير زيركي نگاش ميكردم و دستم رو گذاشتم رو قلبي كه صداش رو فكر كنم مامانش از پايين ميشنيد وآروم جوابش رو دادم

 +قول بده هميشه اينجوري برام بزنه و فقط براي من بزنه، باشه؟

 

چشماش رو بست و پر از احساس بغلم كرد و نفس عميقي بين  موهام كشيد…

 _تو جون منو بخواه همه كسم، قول ميدم بعد مكثي كرد و يه ذره منو از خودش دور كرد پيشونيم رو بوسه ي آرومي زد و دستش رو گذاشت رو قفسه ي سـينَم  _تو چي؟ اين تپش قلب براي كيه؟ باور كنم كه براي منه؟ خنده ي كوتاهي كردم و دستم رو روي دستش گذاشتم

 _اوهوم، آره براي تواِ، تويي كه بدجور در گيرم كردي، تو اي كه دو هفته اي حس نفرتي رو كه تو وجودم بود رو به يه حس ناب تو وجودم تبديل كردي

چشماش رو بست و نفسش رو آسوده رها كرد

سرم رو بردم نزديك و چسبوندم به سينش و به ضربان قلبش گوش دادم

 

كلاً منطقم رو خفه كردم، ديگه نميتونم خودمو گول  بزنم من بدون اون ؟ نميتونم حتي فكرش رو بكنم

لعنت به اين حسي كه تو وجودم ريشه زده  ميدونم اسمش چيه

 

 , [24.12.18 12:58]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part186

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

فكر كنم اين همون عشقه 

صداي آروم و مردونه سام رو شنيدم كه مردد پرسيد 

 _اون حس ناب كه تو وجودته چيه شيرينترينم؟

لبخندي زدم و همون جوري كه به ضربان قلبش گوش ميدادم آروم گفتم  _فكر كنم بهش ميگن عشق آقايي!

 ………

 

و اين هم از آخرين امتحانم

 _شيرين بريم يه چيزي بخوريم بعد بري خونه؟

با لبخند به بارا نگاه كردم و با شرمندگي و يذره خجالت بهش نگاه كردم  +اگه بخوام برم پيش سام خيلي ناراحت ميشي؟ يارا يدونه زد تو سرم

 _برو بميــر دختره ي خر! از وقتي با سام هستي كلاً منو يادت  رفته!

خنده ي كوتاهي كردم

 _خوب امشب برميگردم شهرستان دلم براش تنگ ميشه يارا خنده ي آرومي كرد و برو بابايي حواله ي من كرد و بدون خداحافظي ازم دور شد  _هي خداحافظي يادت رفت از دور داد زد

 +تو به من خيانت كردي منو به عشقت فروختي تو هوا به نشونه ي خداحافظي برام دست تكون داد

 +نگران نباش بازم ميبينمت

خنديدم و مثل خودش براش دست تكون دادم و از دانشگاه زدم بيرون سوار يكي از تاكسي هاي نزديك دانشگاه شدم و دربست رفتم سمت خونه سام 

كليد رو داشتم

همون روز اول كليد خودم رو داد بهم  كليد باغم رو و كاخ سفيدم رو …

عاشق اون خونه شدم تو اين هفته بيشترش سعي كردم اونجا باشم مخصوصاً پيش مامان مريم

البته بالخره فهميدم اون دختره كيه پارميس!

فهميدم دختر خاله ي ياسمنه و اينكه دچار افسردگي شديدي شده و تا حد زيادي درگير شيزوفرني شده تقريباً ٢ سال تحت نظر دكتر هاي روان شناس آلمان بوده و الان هم تو يه تصميم ناگهاني برگشته ايران

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part187

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سام مي گفت ضربه ي بدي خورده به خاطر همين اينجوري شده

دلم براش ميسوزه!

اكثر مواقع تو خونه ي سام ميبينمش از نگاه هاش رو خودم اصلاً خوشم نمياد و راستش يكم هم ازش ميترسم

خيلي دلم ميخواد بدونم چي باعث اين حال اين دختر شده

بعضي وقتها عين يه آدم نرمال و عادي رفتار ميكنه ولي بعضي وقتها انگار يه انسان ديگه ميشه

سر راه به تاكسي گفتم يه لحظه ماشين رو نگه داره 

از نونوايي نزديك خونشون ٤ تا بربري گرفتم و دوباره سوار شدم

رسيدم خونه و در سفيد باغ رو باز كردم كه مش رحيم باغبون خونه كه هفته اي دو، سه بار. ميومد رو ديدم با صداي بلند بهش سلام دادم  _سلام دخترم خسته نباشي

+سلامت باشي مشتي 

بعد به نون هاي دستم اشاره زدم  +برا صبحونه شما هم گرفتم لبخند مهربوني زد

 _دستت درد نكنه

به در ساختمون رسيدم و براش دست تكون دادم

محبت هاي بي دريغ و عشق بي همتاي سام بدجور سر حال تر و شر و شيطون ترم كرده 

انگار درختها رنگشون سبز رنگ تر انگار هوا پاك تر

انگار همه چيه زندگي زيبا تر هست

رفتم داخل خونه و رفتم سمت آشپزخونه ي يك دست سفيد كه تيكه تيكه وسايل رنگي باعث نشاط اونجا شده بود

فروغ داشت صبحو نه رو ميذاشت و مامان مريم داشت در مورد يكي از دوستان قديميش حرف ميزد كه با سلام من هر دو با لبخند جوابم رو دادند مامان مريم دستاش رو باز كرد كه سريع رفتم سمتش  _سلام عروس ناز و مهربونم خوش اومدي

 +مامان من هنوز عروست نشدم كه  مامان مريم روي موهام رو بوسيد

 _ميكشمش هرچه زودتر تورو عروسم نكنه

با محبت گونه ي نرم و چروكش رو بوسيدم  +ديشب خيلي دير اومد خونه؟ مامان اه عميقي كشيد

 _نميدونم دقيق ساعت چند بود ولي فكر كنم تقريباً ٣ صبح بود ديشب كلي جنس از ژاپن براي شركت به دستش رسيده بود  +من برم بيدارش كنم؟ مامان مريم خنديد و آروم گفت

_برو

لبخند خبيثي زدم و راه بالا رو در پيش گرفتم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part188

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شالم افتاده بود و با شيطنت رفتم بالا

هنوز تو اتاق خوابي كه طبقه ي بالا بود و براي هر دوتامون بود نميخوابيد تو همون طبقه ي دوم يه اتاق خواب بود كه اونجا ميخوابيد ميدونستم خيلي خستست آروم در اتاق رو باز كردم

بدون لباس فقط با يه شلوارك مشكي رو تخت   دمر دراز كشيده  بود خدايي تو هيكل تكِ 

آروم رفتم رو تخت و دراز كشيدم و دستم رو گذاشتم زير سرم و با ناخون بلند انگشت اشارم روي ستون فقراتش  دست كشيدم و آروم صداش زدم  _آقاي برزگر؟ جوابمو نداد  _سام سام؟

بازم جواب نداد ايندفعه آروم گفتم

_باشه خودت خواستي!

آخ كه خيلي وقت بود هوس گاز گرفتن از بازوش به دلم افتاده بود  خم شدم سمت بازوش و دندونام رو روي بازوش گذاشتم و با لذت دندونام رو فشردم

بوي شامپو بدن ميداد ، مشخص بود قبل خوابيدن دوش گرفته بود با فشار دندونام يهو با صداي بلندي نعره كشيد و خودش رو كشيد كنار آخ كه چقدر سفت بود!

عصبي نفس نفس مي زد وقتي كنو ديد يكم آرومتر شد ولي اخماش هم چنان تو هم بود

شونه هامو بالا انداختم و خودمو مثل گربه شرك مظلوم كردم  _خوب يك ساعته ميگم بيدار شو نشنيدي در ضمن تو بدون پيراهن خوابيدي اينم به من چشمك ميزد كه گازش بگيرم

اومد لبخند بزنه ولي سريع خودش رو جمع كرد با اخم گفت

 +خوب تو هم بايد اينجوري بيدارم كني؟ سكته كردم…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part189

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ازش دور شدم و با لبخند و شيطنت گفتم

_خوب شد؟ ديگه دردت نمياد يهو هلم داد رو تخت و روم خيمه زد چشماش دودو ميزد 

تو چشمام خيره شده بود كه اروم گفت

 _شيرين  لعنتي اين شيطنتات روانيم ميكنه قدرت نگه داشتن خودم برام سخت ميشه 

دستش رو كشيد رو موهام و  نفس عميقي كشيد و خم شد سمت گونه هام

اروم بوسه هاي ريز ريزي زد رو گونم و كم كم اومد سمت گردنم

لبخندي زدم، خوب خودم كردم كه لعنت بر خودم تقصير خودمه بايد خودم هم درستش كنم

خم شدم سمت بازوش كه ترسيده خودشو كشيد عقب

با شيطنت گفتم

 _ترسو جونم وايسا يه لحظه…

با همون اخمش نگام كرد كه بوس عميقي روي بازوش نشوندم بعد چند تا بوس ريز و پي در پي رو بازوش زدم تمام تنم مور مور شده بود

دگمه هاي بالايي مانتوم رو باز كرد كه به خودم اومدم و موهاش رو كشيدم بالا

 _سامي تمومش كن، مامانت اينا پايين با اون چشماي خمارش با محبت بهم خيره شد  _خيلي دوست داري؟ گنگ نگاش كردم

 +چي رو؟ تك خنده اي كرد

 _گاز گرفتن از بازوم رو!

خوب بحث رو پيچوند، خوبه خودش فهميد كه داشت قضيه به جاهاي باريك ميكشيد! سرم رو رو به علامت آره تكون دادم

كه پيشونيم رو با محبت بوسيد

 _دردم مياد ولي چه كنم كه برا تو ساختمش هر وقت خواستي گازش بگير از روم بلند شد و بهم پشت كرد و رفت سمت تي شرتش كه از پشت سريع بغلش كردم

 +خيلي دردت اومد؟

 _شيرين؟

عاشق اين لحن شيرين گفتنشم بامصب دلم رو ميلرزونه  +نكن تازه خودمو جمع و جور كردم ها با حرص ازش دور شدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part190

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _تو چرا انقدر بي جنبه اي؟ خنده ي بلندي كرد

 _تو اگه بذاري تموم بشه اين دوري بي جنبه بودن رو بهت نشون ميدم بدون هيچ غرضي گفتم

+خوبه برميگردم شهرستان از دستت راحت ميشم

 

يه لحظه با لبخند غمگيني برگشت سمتم

 _انقدر بدم كه ميخواي از دستم راحت بشي؟ جيغي كشيدم

 +واي سام چرا انقدر حساسي بدون هيچ حرفي از اتاق اومد بيرون

منتظر بود كه منم برسم بهش منم بي حوصله رفتم سمتش نمي دونم باهاش چيكار كنم خيلي حساسه

هرچي ميگم ، زود فكر ميكنه من همش ميخوام ازش دور بشم يا نخوامش يا يه روز برم، انگار باورش نميشه واقعاً دوسش دارم اعصاب واسم نمونده بود

رفتيم سر سفره و شروع كرديم به خوردن  صبحونه حتي بهم نگفت دستت در نكنه نون گرفتي بي تربيت

حتي نپرسيد امتحانم چيور بودم حتي نپرسيد..

اه ولش كن به درك با بي ميلي چند لقمه كوچيك خوردم و دست كشيدم كلاً سكوت كرده بودم و مامان مريم هم به تبعيت از من و سام سكوت كرد

 

رو كردم سمت مامان مريم و گفتم

 _مامان جان من امشب راهي هستم ميخوام برم آماده بشم خواستم بيام خداحافظي كنم

مامان لبخند با محبتي زد

 _ايشالله تا چند وقت ديگه هميشه اينجا ميموني لبخند تلخي زدم و صورتش رو بوسيدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۸ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part191

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

سام عميق نگام مي كرد 

اين ادا ها چي بود براي من ميومد رو نميفهميدم خداحافظي كردم

حتي تكون نخورد بخواد منو برسونه خونه

با حرص مامتوم رو پوشيدم و مقنعه ام رو سرم كردم

 

نزديك هاي در باغ بودم كه جلو پام ترمز كرد  _سوار شو برسونمت

پوزخندي زدم و سوار ماشينش شدم و البته تيكه خودم رو هم بهش انداختم  _ميترسم سوار نشم بهت بر بخوره دو ساعت واسم قيافه بگيري حرفي نزد فقط نفس عميقي كشيد

رسيديم سر كوچه كه گفتم 

 _نرو تو كوچه نميخوام روز اخري..:

پريد وسط حرفم

 ._حرف نزن شيرين به اندازه ي كافي عصبيم كردي

 

با تعجب برگشتم سمتش كه رفت داخل كوچه اصلاً حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم از ماشين با حرص پياده شدم و رفتم داخل خونه ساعت ٨:٣٠ حركت داشتم

هه فكر ميكردم يه خداحافظي رويايي ميشه مثلاً رفتم خونش

مثلاً دلم تنگ شده بود براش مثلاً ميخواستم…

اوف بي خيال

حتي ازش خداحافظي هم نكردم

 

با حرص در خونه رو بستم و مانتو و مقنعم رو دراوردم و شلوارم رو همونجا در ا وردم و پرت كردم و رسيدم به تختم و خودم رو روش انداختم بيشعور اشكم رو در اورد چند بار گوشيم زنگ خورد  به درك هركي هست جواب ندادم همه ي نقشه ها ي من رو نقش بر آب كرد ميخواستم امروز كلي خوش بگذرونيم

ميخواستم بهش بگم من كه رفتم شهرستان سريع زنگ بزنه به بابام تا…

حق حقم بلند شد

كم كم از خستگي زياد با همون حال خوابم برد

نميدونم ساعت چند بود كه با حس بوسه هاي نرمي روي صورتم چشمام رو باز كردم

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن