رمان ادمای شرطی پارت۴

رمان ادمای شرطی

جهت مشاهده پارت ها به تریب وارد شوید

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part104

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبخندي به روش زدم ودستم رو بردم سمت دستش كنار نكشيد، اين براي من خيلي زياد بود…

_نگران نباش ميرسونمت خونه الان اخماش رو كشيد تو هم

 _خودم چلاغ نيستم ميتونم برم، با اين حالت نمي خوام برم، پاشو ميرسونمت خونت بعد يه دربست بگير براي من تا…

نيم خيز شدم و به سرمي كه توي دستم بود نگاهي انداختم ، خودم حال خودم رو بهتر ميفهميدم ميدونم كه حالم خوبه !

سرُم رو از دستم كشيدم شيرين جيغي كشيد

 _ديوونه شدي؟ 

لبخندي به روش زدم چسب رو روي دستم گذاشتم  _آره وقتي تو پيشمي ديوونه ميشم ديوونه ي تو اخمي كرد و از رو صندليش بلند شد

از تخت اومدم پايين و كفشهام رو پوشيدم خواستم برم سمت كتم كه در اتاق باز شد

 _آقا شما هنوز سرمتون تموم نشده

برگشتم سمت پرستاري ميان سالي كه داشت با اخم نگام ميكرد  _دراز بكش ببينم

 _خانم من خودم رو خوب ميشناسم ميدونم الان خوبم!

 _ميدوني وقتي اوردنت اينجا فشارت چقدر پايين بود؟ اينه خوب بودنت؟ بذار حداقل…

اي بابا ول كن نبود

 _خانم من حالم خوبه و الان با رضايت شخصيم ميخوام برم شيرين با يه حالتي داشت نگام ميكرد

حسش رو درك نميكردم، تا حالا با اين قيافه ي شيرين مواجه نشده بودم پرستاره اومد سمتم و بازم فشارم رو گرفت وقتي ديد حالم خوبه بالاخره ول كرد برم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part105

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

شي رين هم اروم براي تمام مراحل پشت سرم اروم قدم برميداشت و هيچي نميگفت وقتي نگاش ميكردم اخم ميكرد و روش رو ميكرد يه سمت ديگه

همينكه اينجا هم بود بس بود براي من حتي همه ي اخم و تخمش هم براي من شيرين بود

ته دلم از اون نا اميدي كه تو رستوران وجودم رو دربر گرفته بود الان پر شده بود از يه اميدي از جنس عشق

اگه واقعاً ازم متنفر بود الان اينجا نبود نه؟ تسويه حساب كردم و به شيرين گفتم بريم رفتم پشت فرمون نشستم شيرين هم بغلم نشست

همش برميگشت سمت من ميخواست حرفي بزنه ولي دوباره سرش رو بر ميگردوند يه سمت ديگه  _شيرين؟

 _هوم!

با اخم نگاش كردم

 _مامان بابات يادت ندادند كه كلمه ي هوم زشته!

يكي از ابروهاش رو داد بالا و قيافه اي برام گرفت  _به تو ربطي داره؟

تو گلو خنديدم بحث رو ادامه ندادم  _ممنون كه تو اون شرايط ولم نكردي!

شونه هاش رو انداخت بالا

 +بزارش پاي جبران گنگ نگاهي بهش انداختم

 _جبران چه چيزي؟

 +خوب وقتهايي كه درد داشتم تو ميدونستي تو خونه قرص ندارم برام دم در ميذاشتي، يا وقتي سرما خورده بودم برام قرص سرماخوردگي و شربت گلو درد و … ميخريدي و جلو در ميذاشتي بعد اس ام اس ميدادي كه برم برش دارم

 

آدمای شرطی[۲:۱۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part106

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با لبخندي كه رو لبم بود برگشتم سمتش

خيلي خوشحال بودم كه اين كارهاي من رو ديده

اخ اگه بدونه سيستم اتوماسيون دانشگاه رو هك كرده بودم و بالاي ده تا درس پايين ١٠ گرفته بود و من براش درست كردم كه نيوفته حتماً كلي بيشتر ذوق ميكرد با لبخند برگشتم سمتش

 _ميدوني مي گويند بين عشق و نفرت به اندازه ي يك تار مو فاصله هست و بزرگترين عشق ها از بزرگترين نفرتها به وجود مياد خواست حرف بزنه كه سريع ادامه دادم

 _ميدونم يه روز آخرش عاشقم ميشي فقط ازت فرصت ميخوام بتونم خودم رو بهت بشناسونم

پوزخندي زد

_چقدر از خودت مطمئني تو !

لبخندي زدم و به رو برو خيره شدم

 _بهم فرصت ميدي؟ 

بهم نگاهي انداخت و ولي جوابي نداد

 +ازت ميخوام فكر كني ، منم اين مدت سعي ميكنم يكم نظرت رو نسبت به خودم عوض كنم

با تموم شدن حرفم سر كوچشون متوقف شدم بدون هيچ حرفي پياده شد  و در رو بست  باز اون مانتوي لعنتيش باز شد

اوف تو بيمارستان چقدر حرص خوردم از اون حالت مانتوش با اون لبايي كه…

هوف آروم سام آروم

در خونه رو باز كرد و رفت داخل حتي برنگشت بهم نگاه كنه اين سكوتش  رو دوست داشتم

انگار بعد از حرفهاي ياسمن آروم شده بود و به فكر فرو رفته بود

هه چقدر من بي عرضه هستم، پارميس فكر كنم راست ميگفت دخترا از پسراي با تجربه خوششون مياد حالا چه تو رابطه ي داخل تخت چه رابطه ي لفظي نه پسري مثل من كه تمام خواسته هاش رو فقط براي يك نفر ميخواد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part107

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

اگه امروز ياسمن زنگ نمي زد براي من و شيرين اخر خط بود سرم رو گرفتم بالا

 _خدا نوكرتم ميدونم هوامو داري ميدونم از دلم خبر داري، خدايا اين دختر براي من مقدسه بزار مال من باشه !

 

❌سه سال قبل❌

 

چند وقتي بود كه اعصاب همه متشنج بود، دختر همون يارو رفت امريكا تقريباً همه ي خونوادش رفتند

انقدر تحت فشار بوديم كه كسي اعصاب ارومي نداشت ياسمن هر روز با استرس سركار ميرفت من هر روز حساب ها رو چك ميكردم

و روي سيستم هاي متفاوت هك رو امتحان ميكردم سعي ميكردم خودم رو اماده كنم ولي مگه اين ايترس لعنتي ولمون ميكرد دوربين هاي خونه ي طرف رو هك كردم

سعي ميكردم تمام كارهاشون رو تحت نظر داشته باشم نگاهم روي مانيتور بود و از طرفي هم داشتم دمبل ميزدم براي دور كردن استرس خيلي به دردم مخورد

اعصابم به اندازه ي كافي متشنج بود و شيرين هم بيشتر و بيشتر پا روي دمم ميگذاشت!

ديروز ديگه كم مونده بود برم دم در خونش ولي با يه تصميم ناگهاني فيلمي كه ازش گرفته بودم رو براش فرستادم ترسيد خيلي هم ترسيد، داشت ميرفت پارتي!

هه مگه من مرده باشم بذارم بره وسط اين همه آدم كه مطمئناً هيچ كدومشون آدم درستي نيستند!

از حموم كه اومد بيرون با دوربين لپ تاپش ديدمش، حولش رو يادش رفته بود ببره واي وقتي اومد بيرون از حموم براي بار دوم لـ.خت ديدمش

بازم دوش اب سرد لازم شدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴۸٫۱۲٫۱] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part107

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نميدونم چقدر ميتونم جلو خودم رو بگيرم! فقط يه مرد ميتونه درك كنه چقدر جنگيدن با غريضه مردانه يخته!

وقتي از حموم اومدم بيرون و ديدم به خودش رسيده و داره ميره مهموني ديگه نفهميدم چيكار كردم!

شبرين هميشه اينترنت خونش انلاين بود به خاطر همين هم هر لحظه ميتونستم ببينمش! ولي وقتي خارج از خونه بود نميتونستم ببينمش فقط مكانش رو تشخيص ميدادم

پشيمون بودم از ترسوندنش ولي مجبور بودم

بين اين همه درگيري و تشنج نميتونستم با ارامش با شيرين رفتار كنم تا بهش بفهمونم نبايد همچين جاهايي بره!

صداي پارميس رو شنيدم  _سامي چيكار ميكني؟

برگشتم سمت در و دمبل رو كه برده بودم بالا رو دستش گذاشتم و از رو صندلي مخصوص بلند شدم اينا همشون مال ياسر بود، اون ديگه وقت نداشت ازشون استفاده كنه…

نميدونم چش بود ولي هروقت دور هم جمع ميشديم نگاه پر از حسرتش روي تك تك افراد خونه ميچرخيد!

مخصوصاً روي پارميس فيكس ميشد لبخندي به روش زدم

 _سعي ميكنم استرس هامو دور بندازم

 +با ورزش؟

سرم رو تكون دادم كه اومد سمتم و دستش رو گذاشت رو بازوم  +خوب قلمبه شده ها!

خنده ي كوتاهي كردم كه گفت

 _پودرها و قرص هايي كه ياسر بهت داده رو هم ميخوري؟

 _اره ديگه وگرنه نفس كم ميارم لبخند تلخي زد

 _يه زماني ياسر هم خيلي به خودش ميرسيد ولي الان خيلي لاغر شده…

نگاهش رو يه نقطه ثابت موند، انگار كه داشت به يه چيزي نگاه ميكرد يهو ب رگشت سمتم

 

 , [24.12.18 12:57]آدمای  شرطی 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱  #Part108

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _سام ميترسم! از آخر اين كار خيلي ميترسم

 +همه چيز درست ميشه نگران نباش

يهو از بين تصاوير كوچولو كوچولويي كه از دوربين هاي مناطق مختلف خونه و ويلا و محل كار اون شخص رو مانيتور بود تصاوير يكيشون نظرم رو جلب كرد

بدون اينكه به پارميس جواب بدم سريع رفتم سمت مانيتور و رو اون مربع كوچيك كليك كردم كه صفحه بزرگ شد

اه صدا نداشت نميدونم چي ميگفتند ياسر با اون يارو بود يه نفر رو انداخته بودند وسط و همون ادم گردن كلفته رو بروي اون شخص بدبخت كه رو زمين افتاده بود با زور و تهديد مرده روش خيمه زده بود 

دهن اونيكه رو زمين افتاده بود و تمام تنش ميلرزيد حركتي كرد كه همون يارو رفت سمتش و با پشت دست زد تو صورتش

نميدونم چه حرفهايي رد و بدل ميكردند ، ياسر هم اونجا با قيافه اي آشفته داشت به صحنه ي روبروش نگاه ميكرد كه مرده اسلحش رو در اورد و روبروي مردي كه رو زمين افتاده بود گرفت  نميدونم چي شد يهو اسلحه رو داد دست ياسر و خودش پشت كرد به مرده و رفت

چند نفر از دار و دسته ي همون مردك بي شرف اونجا مونده بودند و به ياسر خيره شده بودند

ياسر خيلي راحت اسلحه رو اورد بالا و تو چشمهاي اون طرف نگاه كرد و فقط يك لحظه بود كه ماشه رو كشيد و افتادن مرده رو زمين با جيغ پارميس قاطي شد باورم نميشد ياسر چطور تونست!

حتي يه لحظه دستاش هم نلرزيد پارميس دستاش رو لباش بود و هنوز هم داشت با بهت به مانيتور بزرگ روبرومون نگاه ميكرد باورمون نميشد… هر دو سكوت كرده بوديم هردو توي افكار خودمون غرق بوديم 

نميدونم چقدر گذشت انقدر ذهنم تو حوالي تمام مشكلاتم  زندگيم چرخيد و رسيدم به الانم! 

با شنيدن صداي باز و بسته شدن در به خودم اومدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part109

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

تازه متوجه شدم پارميس از اون موقع اينجا بوده

 هر دو دويديم سمت در كه با قيافه ي داغون ياسر برخورد كرديم

پارميس رفت سمتش… يقه اش روگرفت و محكم كوبيد تو صورتش منم اومدم بهش بتوپم ولي

همينكه صورتش رو اورد بالا با ديدن چشماي نم ناكش سكوت كردم سكوت سنگيني بين ما حكم فرما بود

رفت روي كاناپه نشست هنوز ده دقيقه نگذشته بود كه صداي در اومد و امير خان و ياسمن هم اومدند خونه با ديدن قيافه ي ما لبخند  روي لب ياسمن پريد ياسمن_ چي شده؟

ياسر دوتا دستش رو روي سرش گرفت  _مجبور بودم ، لعنتي مجبور بودم صداش خش داشت 

 يهو جدي شد، و با جديت به ما كه بالا سرش وايساده بوديم گفت  _ديدي كه با كسي شوخي ندارند بازم ميخوايد ادامه بديم؟ ياسمن _ ميشه يكي بگه اينجا چ خبره؟ ما خبراي خوب اومديم شما… 

برگشتم سمت ياسمن 

 _چه خبرايي؟ ياسمن كلافه گفت

 _هيچي فردا دايي ميره سوييس كارها درست شده

دستگاهي كه سام درست كرده رو ميده دست همون دوستش تا بتونه سيستم اونجا رو در دست بگيره…

ما سه نفر حتي كوچكترين لبخندي نزديم امير خان_ بچه ها چتونه شما؟

ياسر خودش رو تقريباً جمع و جور كرده بود ولي صداش هنوز ميلرزيد  _هيچي دايي من ادم كشتم!

هم من هم پارميس خيره بهش نگاه ميكرديم

ياسمن _ تو چيكار كردي؟ شوخي ميكني نه! مسخره بازي در نيار ياسر به چشماي ياسمن دقيق شد

با چكي كه ياسمن زد به صورت خودش سرم رو برگردوندم سمتش

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part110

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

ياسر به چشماي ياسمن دقيق شد

با چكي كه ياسمن زد به صورت خودش سرم رو برگردوندم سمتش

 _چي ميگي تو، خاك برسرم تو چه غلطي كردي؟ ياسر تو چيكار كردي؟ ياسر چشماش رو بست و سرش رو به پشتش تكيه داد

 _اينا با كسي شوخي ندارند من اين بازي رو شروع كردم خودم هم تا خر خره توش گير كردم نميخوام شماها ادامه بديد پارميس با عصبانيت پريد وسط حرفش

 _از اول همه پامون تو اين گند باز شده، اگه تو تا خر خره توش گير كردي ماهم گير كرديم، فقط سام از بقيه تازه تره كه اونم ميدونم نميره، همه با همين ياسر حتي اگه تو قاتل شده باشي ياسر چشماش رو باز كرد و به من نگاه كرد

 _ديدي سام، با چشماي خودت ديدي من چيكار كردم، اگه اين كار به نتيجه برسه بي خيال نميشند، ميان دنبالتون، ميترسم هيچ كدوم انقدر عمر نكنيم كه بتونيم ازاين پول استفاده كنيم، بازم هستي؟ همه چشمشون روي من ثابت مونده بود ،

_من هيچ وقت جا نميزنم، اينو يادت نره!

 

 

“شيرين”

 

يه صداهاي ارومي رو ميشنيدم انگار يكي داشت صدام ميزد

 _شيرينم، شيرين ترين زندگيم، نفسم وجودم، چرا رو زميني، دلم هزار راه رفت دختر، عزيزم بيدار شو…

صداش تقريباً آشناست ولي انقدر خوابم مياد نميخوام چشمام رو باز كنم نفس عميقي كشيدم، چه بوي خوبي مياد

نفس عميقي كشيدم و دماغم رو محكم چسبوندم به منشا بو، اه چه صفته گرمي و نرمي چيزا  رو روي پيشونيم حس كردم  _عزيز دلم شيرينم،بيدار شو…

اين كيه تو خونه ي من!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part111

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

صداش مردونست ها، بابام و شهرام با مامان امروز ساعت ٦ برگشتند شهرستان، يهو چشمام رو باز كردم  _سام!

محكم كشيده شدم تو بغلش، اي خاك تو سرم باز بي خوابي زده بود به سرم تا ٦ صبح كه مامان اينا رفتند. نتونستم بخوابم اون قرص خواب مزخرف رو خوردم الان نميدونم اصلاً دورو برم چخبره

 _شيرين ترسيدم، از ساعت ٩ صبح داشتم بهت زنگ ميزدم، الان ساعت ٢ بعد از ظهره، ترسيدم خيلي ترسيده هلش دادم تا ازم دور بشه

 +اه ولم كن بابا!

ازم دور شد و موهام رو داد پشت گوشم، و با حس عجيبي كه تو چشماش بود نگام كرد،

 _ترسيدم، براي اولين بار بعد از سالها ترسيدم

با حرص نگاش كردم، هنوز هم گيج بودم ولي داشتم فكر ميكردم اين پس واقعاً اومده تو خونه و با من!

 +قبلاً هم اينجوري اومده بودي تو خونه؟ با شرمندگي نگام كرد

 _شيرين! ميشه به اون قضيه فكر نكني؟ با حرص نگاش كردم

+ميدوني هيچ وقت نمي بخشمت؟ حتي به قول خودت اگه يه روز عاشقت بشم؟

چشماش رو بست و نفس عميقي كشيد

 +چرا اومدي؟

يكم خودش رو جمع و جور كرد

 _بهت زنگ زدم، از صبح جواب ندادي، لوكيشنت رو نگاه كردم ديدم خونه اي، يه لحظه دوربينها رو روشن كردم وقتي همه ي خونه رو چك كردم ديدم خونوادت هم رفتند كسي تو خونه نبود ولي لوكيشنت تو خونه بود،

 

آدمای شرطی[۱۲۵۷: ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part112

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

حتي كفشات هم تو جا كفشي بود، كيفت هم رو رخت اويز، ترسيدم بلايي سرت اومده باشه! تو كه خوابت سبكه چرا اينجوري شده بودي، انقدر خوابت سنگين بودي از تخت افتادي پايين متوجه نشدي؟ يكي از ابروهام رو دادم بالا

 +اون قسمت از خونه رو نميتونستي ببيني خدا رو شكر!

 _شيرين!

 با خرص نگاش كردم، از گيجي در اومده بودم!

 +درد و شيرين! مرض و شيرين به سرتاپام نگاهي انداخت ،

 

و لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو چرخوند

خودم ميدونستم با چه وضعيتي جلوش هستم ولي مگه مهم بود؟  نه نبود اون بدترش رو هم ديده بود پوزخندي زدم

+يعني يه جوري نگاهت رو از روم ميچرخوني انگار تا حالا منو نديدي!

نگاهش رو به چشمام دوخت

 _من همينجوريش هم تو حسرتت هستم، ميترسم نتونم خودمو كنترل كنم ،ميشه لباسات رو عوض كني  با حرص توپيدم

 +برو بيرون از خونه ي من تا بتوني خودت رو كنترل كني !

دستش رو روي موهام كشيد  _دلم خيلي برات تنگ شده بود

چرا صداقت كلماتي كه از دهنش ميومد بيرون انقدر منو قانع ميكرد؟ نگاه حرصيم اروم شد

 _شيرين بدجور كمت دارم، تو زندگيم جات خيلي خاليه خيلي زياد  با بغض حرفاش رو ميزد، دستش رو روي صورتم كشيد

 _كي عشقم رو قبول ميكني؟ كي مال من ميشي؟ كي از ته دل اسمم رو صدا ميكني!

نفس عميقي كشيد، انگار اصلاً تو اين دنيا نبود نفس عميقي كشيد

 _كي بوي تنت ديگه برام ارزو نميشه؟ كي بوي تنت خونه ام رو پر ميكنه!

شيرينم كي ميتونم مثل آدم  زندگي كنم ها؟

 

 , [24.12.18 12:57]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part113

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نگاهش ، حرفهاي صادقانش من رو يه جوري كرد

نميدونم دقيق چي بود ولي درونم يه چيزي به لرزه افتاده بود كه هر روز من رو بيشتر و بيشتر وادار به تصميم احمقانم ميكرد

نگاهم تو نگاهش قفل شد

نفسهاي كشدارش و يواش يواش مايل شدنش به سمتم رو ميديدم اما انگار من رو تسخير كرده بود اين مرد ظالم، كه نميتونستم تكون بخورم

فاصله ي بين لب هامون فقط يه بند انگشت بود كه يهو چشماش رو بست و اروم زمزمه كرد

 _قول دادم كه ديگه بهت دست نزنم مگه با اراده ي كاملت و تو هشياري مطلقت!

يهو ازم دور شد و با عجز گفت

 _نميخوام از پيشت برم تورو خدا يه لباس مناسب بپوش!

انقدر عجز تو صداش بود كه نخواستم اذيتش كنم   از اتاق بيرون رفت

منم يه شلوار ورزشي قرمز با تيشرت مشكي پوشيدم رفتم دستشويي آب سرد رو باز كردم و سر و صورتم رو شستم

نميدونم چرا اصلاً از بودن سام تو خونم اذيت نيستم، انگار كه يه شخصيه سالها ميشناسمش، انگار كه تنها مرديه بعد از پدرم و شهرام راحت پيشش لباس ميپوشم

انگار اون سه سال يه سايه نبوده و كل اون سه سال ما با هم بوديم مثل دوتا… 

هه نميدونم حتي شبيه به چي هستيم!

از دستشويي اومدم بيرون كه ديدم رو كاناپه هال دراز كشيده و اون ساعد رگدار و بزرگ و عضله ايش رو گذاشته رو چشماش!

آروم صداش زدم

+سام؟

نفس عميقي كشيد  _جانم همه كَسَم؟

اين چي بود كه از اين صداقت كلام تو دلم يه جوري ميشد؟  +اووم نميخواي بري؟

دستش رو از رو چشماش برداشت و اصلاً انگار حرف من رو نشنيد  _نهار داري ؟

يكي از ابروهامو دادام بالا و شاكي بهش نگاه كردم و بهش جوابي ندادم مثل خودش كه از دادن جواب من طفره رفت

 لبخند خونسرد و مردونه اي زد كه اون دندوناي سفيد و يكدستش رو به نمايش گذاشت

 

 , [24.12.18 12:57]آدمای  شرطی 🔱 (am҉ i҉ r҉ ҉ ha҉ s҉ ҉he҉ ҉m i҉  ҉)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part114

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

_بپوش بريم از بيرون چيزي بخوريم!

دلم غذاي بيرون رو ميخواست مخصوصاً بعد از اون غذاي مزخرفي كه مامان ديشب درست كرده بود!

بدون هيچ حرفي رفتم تو اتاقم و يه تيپ اسپرت زدم و فقط ضد آفتاب و لبتر كن براقم رو زدم

اومدم بيرون از اتاق كه سام نگاه خسته اي بهم انداخت خودم با خودم درگير بودم

من دارم الان چيكار ميكنم! اين مرد ٣ سال زندگي منو گرفت الان تو خونه ام راهش دادم و آماده شدم كه باهاش برم بيرون غذا بخورم!

ولي اون كشش مزخرف چيه كه همش ميخوام باهاش باشم

يه ذوق كوچولو، همون تصميم احمقانه اي كه تو درونم فرياد ميزنه كه بگيرمش و به سام فرصت بدم

به هر حال اون گند زده به زندگيم، شايد خودش هم بتونه درستش كنه !

حرفهاي اون دختره كه تو ماشين صداش رو شنيده بودم بدجور مثل يك وكيل مدافع داشت گناه هاي سام رو توي مغزم تبرعه ميكرد

نميدونم چرا حس ميكردم خيلي چيز ها هست كه من بايد بدونمشون…

وقتي به خودم اومدم ديدم چند دقيقه ميشه كه تو چشماي هم خيره شديم  آروم لب زد

 _شيرين خيلي خستم ، كمكم كن، بهت نياز دارم، به حضورت تو زندگيم نياز دارم

سرم رو انداختم پايين كه صداي قدمهاش رو كه داشت سمتم ميومد شنيدم دستش رو گذاشت زير چونم و سرم رو بلند كرد تو چشمام نگاه كرد

 _لعنتي جادوم كردي، با همين چشمات جادوم كردي، فكر ميكني آسون بود از دور نگات كنم؟ ميدوني به خاطر تو خودم رو ساختم تا لياقت تورو داشته باشم تا بتونم با اعتماد بنفس بيام سمتت، بتونم بشم كسي تا منو پس نزني ، غرورم رو نشكني تا انقدر برات كافي باشم كه با سر بلندي بگي اين مرد مال منه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part115

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

لبام لرزيد چشمام پر اشك شد، چرا انقدر صادقانه حرف ميزد؟ 

مگه عشق تا اين حد بزرگ و زياد هنوز هم تو دنيا هست، اين مرد روبروم ميتونه بشه فرهاد من؟

من شيرين اون سام، ميتونيم به قصه ي جديد بنويسيم به اسم سام و شيرين!؟

ميتونم عاشق اين مرد بشم كه به خاطر من خودش رو ساخته، مردي كه نميدونم چقدر سختي كشيده كه نگاهش انقدر خستست!

نگاهي به خودم انداختم  چي ميخوام از اين زندگي؟

مگه شيطنت نميخواستم، مگه يه رابطه ي متفاوت و خاص نميخواستم پس منتظر چي هستم؟ 

خودم رو رها كنم و بذارم ببينم ميتونم عاشق كسي بشم كه بدجور به عشقش نسبت به خودم ايمان آوردم!

به كسي كه برام مبهمه !

به كسي كه نميدونم چرا دخترانگيم رو ازم گرفت و… 

آخ كه ايكاش اون صحنه هاي مبهم رو بتونم جلو چشمم بيارم و مطمئن بشم كه تجـ.اوز نبوده نميدونم چرا همش خودم رو قانع ميكردم كه تـ.جاوز نبوده!

سرم رو آوردم بالا و تو چشماي خسته ي مردي كه ميخواستم خودم رو رها كنم تا عاشقم كنه ولي در يك صورت كه جواب اين سوال الانم منفي باشه

 

 _سام؟

با اون نگاه خستش لبخندي زد!

+جان دلِ سام؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part116

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

مصمم تو چشماش زل زدم

 

 _يه سوال ازت ميپرسم ميخوام مثل اين چند دفعه اي كه ديدمت و صادق بودي جوابم رو صادقانه بدي

نفس عميقي كشيد و سرش رو با اعتماد به نفس تكون داد

 

 _تو به من تـ.جاوز كردي؟!

چشماش رو بست و لبخند تلخي زد

 _خودم هم نميدونم چشمام رو درشت كردم

 +يعني نميدونم ، يعني تو بايد تصميم بگيري! من به زور باهات نبودم ولي تو توي حالتي بودي كه خودت هم ميخواستي، تو حالت طبيعي خودت نبودي!

چشمام ديگه بيشتر از اين نميتونست درشت بشه يعني چي؟

گيج شدن تا اين حد غير ممكن بود

 

 +كامل توضيح بده لطفاً  شاكي نگام كرد و با خباثت گفت

 _من گشنمه! در ضمن تا بهم فرصت ندي هيچ چيزي بهت نميگم و بهت نشون نميدم يعني چي؟ 

چرا همش يك قدم از من جلوتره !

من ميخوام بر اساس جوابش بهش جواب بدم ولي با اون جوابش بيشتر منو كنجكاو كرد يعني چي؟  چي رو نميگه؟  چي رو نشون نميده؟

 

 _چي رو نميگي چي رو نشون نميدي؟

 

چشماش رو يه دور چرخوند

 +شيرين خيلي زياد سوال ميكني!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part117

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

يهو قاطي كردم و با كف دستام زدم تخت سينه هاي عضلاني و سفتش

 

 _چرا همش حرف خودت رو ميزني؟ چرا جواب يكي از سوالهاي من رو درست نميدي؟ بعد انتظار داري بهت فرصت بدم! بي خودي نيست ميگم ازت متنفرم، تو نرمال نيستي!

لبخند مليحي زد و با آرامش شروع كرد به حرف زدن

 _راست ميگي نرمال نيستم چون هيچ آدم نرمالي انقدر عاشق يكي نميشه كه به خاطرش روي زندگيش قمار كنه!

آره هرچقدر كه تو از من متنفري هزاران برابر من عاشقتم، جواب سوالات رو ميگيري قول ميدم!

اومدم حرفي بزنم كه طبق معمول نذاشت و سريع گفت

 _ من از اون شب فيلم دارم شيرين، ولي تا وقتي ندونم كه بهم فرصت ميدي تا جبران كنم اون فيلم و اتفاقات اون چند شب رو نميتونم بهت بگم با حرص مشتي بهش زدم كه حقيقتاً دست خودم درد گرفت، اه برم يكم ورزش كنم بتونم حال اين كينگ كونگ رو بگيرم +اين حق منه بدونم!

لبخند خبيثي زد و با نگاه بدي سر تاپام رو از نظر گذروند يه لحظه از نگاهش لرزم گرفت

لبش رو گاز گرفت و يه قدم اومد سمتم و زير گوشم زمزمه كرد

  _فيلمش زياد جالب نيست خوشكلم، مخصوصاً كه نقش اولشم خودتي، انقدر دلت ميخواد اون فيلم رو ببيني؟

آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به معني آره تكون دادم بازم خبيث خنديد

 _بخواي ميتونم به صورت پخش زنده بازم بهت نشون بدم چند لحظه دهنم درگير حرفش بود مه يهو تازه فهميدم چي ميگه

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part118

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

جيغي زدم كه اونم با صداي بلند خنديد از حرص نفس نفس ميزدم كه سريع گفت

 _باشه تسليم ، چشم فيلم رو بهت نشون ميدم همه چيز رو هم برات تعريف ميكنم  +قول؟

 _قول!

لبخندي زدم 

 +خوبه پس الان ميتونيم بريم ناهار بخوريم يكي از ابروهاش رو انداخت بالا و سكوتي كرد منم منتظر بر و بر نگاش كردم آخرش طاقت نياورد و گفت

 _پس جواب من چي؟

اون رگ خباثت منم زده بود بالا

مگه قراره فقط اون ظالم و بدجنس باشه؟

 +خوب هروقت تو فيلم رو بهم نشون دادي منم اون موقع جوابت رو ميدم لبخند خبيثي زد

_خوب پس منم بهت گفتم تا بهم فرصت ندي فيلم رو بهت نشون نميدم لبخندي زدم و از نقطه ضعفش استفاده كردم

 +نه عزيزم، تو نميتوني اين كار رو بكني، تو عاشق مني و به هر دري ميزني كه من بهت فرصت بدم پس تو اول اون فيلم رو بهم نشون ميدي بعد من در موردت فكر ميكنم! هوم؟ نظرت؟ اين دفعه اون داشت حرص ميخورد

 _داري با نقطه ضعفم بازي ميكني شيرين!

لبخند خبيثي زدم

 _ تو يه زماني از نفطه ضعف من نسبت به فيلمهايي كه دست تو بود استفاده ميكردي حالا هم من از نقطه ضعف تو استفاده ميكنم، خوبه نه؟ دندون قروچه اي كرد و با خشم نگام كرد

 _باشه الان دوره دوره ي شماست شيرين خانم! بتازون!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part119

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _باشه الان دوره دوره ي شماست شيرين خانم! بتازون!

يكي از ابروهام رو دادم بالا

 +من وقتي وارد زندگيت بشم تو كل زندگي دوره دوره ي من ميشه جناب سام… راستي سام تو فاميليت چيه؟  خنده ي كوتاهي كرد

 _برزگر! ، سام برزگر هستم خانم شيرين كياراد، شما بيا تو زندگي من تا آخر عمرت بتازون فقط بيا!

 

“سام”

 

نميدونم چجوري فيلم رو به شيرين نشون بدم، مطمئناً رواني ميشه انقدر استرس داشتم كه غذايي كه جلو روم بود رو نميتونستم بخورم  _سام؟ !

با صداي نازش كه صدام زد سرم رو آوردم بالا و به چشماي رنگي و دسوونه كنندش نگاه كردم

 _به چي فكر ميكني؟

فكر كنم مجبور بودم يه ذره دروغ بگم

 _هيچي غذات رو بخور

يكي از ابروهاش رو داد بالا و موزيانه نگام كرد

 _تو كه هيچي نميخوري، منم كه سير شدم ميخوام حرف بزنيم

سعي كردم استرسم رو مهار كنم و مثل هميشه با اعتماد به نفسي كه ياد گرفته بودم حرف بزنم

كمي از نوشيدنيم رو مره مزه كردم و لبخندي به روي شيرين زدم  +باشه حرف بزن

خوب من سوال ميپرسم تو جواب بده

 _اوك ولي واقعاً نميخوام در مورد اون شب حرف بزنيم، شيرين فقط يك هفته ازت فرصت ميخوام يكم بشناسي منو تا در موردم قضاوت بد نكني، تو رو جون كسي كه دوست داري بذار اول بهت ثابت كنم چقدر عاشقتم بعد قول ميدم… 

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part120

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

پريد وسط حرفم

 +باشه قبول ، فقط يك هفته وقت داري، ولي الان بايد به سوالات من گوش بدي

از اعماق ريه هام نفس راحتي كشيدم

بايد اول منو بشناسه و بدونه كه هوس يك لحظه اي نبوده بودنم باهاش بايد بدونه كه حتي ريتم نفس كشيدنش هم منو ديوونه ميكنه، اون شب هم خودش اگه با من همراهي نميكرد قطعاً ازش دور ميشدم، اون هم من، مني كه به خاطر شيرين همه ي خوشي ها رو به خودم حروم كردم…

با صداش از افكارم دست كشيدم

 _ميخوام بدونم چرا تصميم گرفتي هكم كني؟  لبخند تلخي زدم

 +ميدوني، وقتي عاشقت شاگرد يه مغازه ي مبايل فروشي بودم، هك كردن رو در حد يه مبتدي بلد بودم! وقتي تو رو ديدم اولين بار تو حسرت ديدن دوبارت ماه ها سوختم ولي ميدوني من هميشه حقيقت نگر بودم! ميدونستم برات بس نيستم، ميدونستم برات كمم، لياقت تويي كه همه چي تموم هستي رو ندارم،

لبخند تلخي زدم و به چشماش نگاه كردم تا عكس العملش رو ببينم  +ميدوني اولين كسي كه هكش كردم كي بود؟ سرش رو به علامت نه تكون داد كه ادامه دادم

 +اولين نفر شايان بود، شاياني كه از ديد تمام بچه هاي دانشكده يه جنتلمن به تمام معنا بود، دقيق اون شبي كه اومد خونه ي تو من هكش كردم از طريق شمارش و عمسهايي كه نشون ميداد با دوست دخترپدرش رابطه داره رو براش فرستادم و بهش زنگ زدم و بهش گفتم اگه همين الان از خونه ي تو نياد بيرون… 

شيرين دستاش رو روي دهنش گذاشته بود و با چشماي گرد شده داشت منو نگاه ميكرد…

حرفهام رو ادامه دادم…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part121

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +ميدوني اولاش اصلاً به تو كاري نداشتم، همش سعي ميكردم اون دوست پسرايي كه ميگرفتي رو ازت دور كنم بعد كم كم دوستاي مزخرف و نا بابي كه ميگرفتي رو از سر راه زندگيت بردارم…

 _چرا؟ چرا اين كارا رو كردي؟ خوب چه اشكالي داشت من دوست پ…

نذاشتم حرفش رو ادامه بده چون اون رگ لامصب غيرتم كه قلمبه شده بود اون بود كه حتي به نزديك شدن يك پسر به شيرين اجازه نداده بود  ديتام روي ميز مشت شد با صدايي كه سعي ميكردم كنترلش كنم  پريدم وسط حرفش

 +حق نداري حرفت رو كامل كني، من انقدر عاشقت بودم و هستم حتي پشه ي نر هم دورت باشه ميكشمش آتيشش ميزنم، الان هم خوب گوش كن ،من اين كار رو كردم چون ميدونستم بيام جلو و ازت بخوام با من باشي خيلي محترمانه منو رد ميكردي! ولي تو انقدر شلوغ و لجباز و ساده بودي كه نميفهميدي همه ميخوان ازت سو استفاده كنند، شيرين من تحمل نداشتم كسي بهت نزديك بشه، مجبور شدم اين كار رو بكنم، تو حق نداشتي با كس ديگه اي باشي، تو از ازل تا ابد مال مني!

انگار يه ذره ترسيده بود كه با چهره اي ترسيده تكيه داده بود به صندليش و با دلهره نگاهم ميكرد

 اب دهنش رو قورت داد خواستم جو رو عوض كنم كه سريع گفتم  _تا حالا رفتي پارا گلايدر؟

چشماي رنگيش متعجب و گرد شد ولي كم كم آروم شد

دونستن همينا هم براش بس بود، الان وقتش بود با سام پر از هيجان و آدرنالين آشنا بشه

 _ميونت با هيجان چطوره؟ چشم غره اي بهم رفت

 +تو حتي نذاشتي به بار با دوستام برم پارك ارم! من عاشق هيجانم!

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part123

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _ميونت با هيجان چطوره؟ چشم غره اي بهم رفت

 +تو حتي نذاشتي به بار با دوستام برم پارك ارم! من عاشق هيجانم!

لبخندي زدم، خوبه كه مثل منه! پس بذار با اولين قدم اين سام برزگر آشناش كنم از رو ميز بلند شدم 

 _پاشو پس بريم فكر كنم بدنت به چند دز آدرنالين نياز داره با ذوق از جاش بلند شد

انگار كه اون هم ميخواست از اين جو اروم رها بشه و… 

 

 

 

“شيرين”

 

بعد از حرفهاي سام درسته ترسيده بودم ازش ولي زود يادم اومد اين همون سام عاشقه و بخاطر عشقي كه نسبت بع من داشته اين كارا رو انجام داده

از طرفي هم از اينكه ميدونست كه شايان اومده خونم خجالت ميكشيدم آره كارم خيلي احمقانه بود كه به شايان اجازه داده بودم بياد تو خونم ،بايد اعتراف كنم كه اشتباه محض بود الان كه دارم فكر ميكنم چقدر بچگي كردم شايد هم سام كار درستي كرده! نميدونم!

شايد اگه سام نبود من ميشدم لذت يك شب شايان

من در حد يه شيطنت كوچولو فكر ميكردم يه بوس و بغل ولي مطمئناً اون اين فكر رو نميكرد!

كلافه بودم، از خجالت نميتونستم تو چشماي سام نگاه كنم

مني كه اون همه ازش بدم ميومد و بهش توپ تشر ميزدم اما اون يك بار هم به روم نياورده بود كه پسر از خونه ي من كشيده بيرون

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part124

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

با وجود دونستن اين قضيه بازم من از چشماش نيوفتاده بودم

با وجود اين همه دوست پسر گرفتنم بعد شايان فقط سعي كرده بود اونا رو از من دور كنه و كاملاً هم موفق بود

آره اون ميدونست براي من كمه پس خودش رو كشيده بود بالا…

واي خدا اين ديگه چه موجوديه؟ اين چه حسيه كه تو دل اين پسر كاشتي؟ نميدونم الان بازم بايد ازش متنفر باشم؟ 

نميدونم چرا با هر حرف و رفتارش درصد تنفرم كمتر ميشه!

تا حالا نه تو كتابا نه تو زندگي واقعي همچين مردي نديدم سام ميتونه فرهاد كوه كن من بشه؟

مطمئناً اون از فرهاد كوه كن هم بيشتر تلاش كرده

تو افكار خودم غرق بودم و سعي ميكردم نگاهم رو پايين نگه دارم، دروغ چرا هم ترسيده بودم هم خجالت ميكشيدم ازش

عصبانيت يكدفعه ايش خيلي ترسناك بود، مخصوصاً اون رگ غيرتش كه باد كرده بود

اره قبول دارم با غيرتي شدنش تازه فهميدم نبايد با غيرتش بازي كنم چون خيلي ترسناك ميشه…

با شنيدن صداش از افكارم دست كشيدم

 _تا حالا رفتي پارا گلايدر؟

با تعجب نگاهم رو اوردم بالا و بهش خيره شدم

با اون لبخند مليحي كه اومده بود رو لبش دلم رو خوش كردم و مستقيم نگاش كردم

 _ميونت با هيجان و آدرنالين چطوره؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part125

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

چشم غره اي بهش رفتم ،ياد دوسال پيش افتادم

 +تو حتي نذاشتي به بار با دوستام برم پارك ارم! من عاشق هيجانم!

لبخندش واضح تر و پر رنگ تر شد

 _پاشو پس بريم فكر كنم بدنت به چند دز آدرنالين نياز داره خوشحال بودم از عوض شدن بحث

تا حالا هيچ وقت تو زندگيم انقدر خجالت نكشيده بودم!

اصلاً فكرش هم نميكردم سام قضيه ي شايان رو بدونه، واي خدا… واي خيلي بد بود! حس بدي بود

بدون هيچ حرفي بلند شدم و رفتيم سمت ماشينش

بازم همون شاسي بلند سفيدش دستش بود كلي ذوق داشتم براي رفتن به پاراگلايدر

خيلي وقت بود دلم ميخواست امتحانش كنم، واااي چند بار از بچه ها شنيده بودم ميگفتند خيلي عاليه

تو راه سام به كسي زنگ زد و گفت داريم ميريم اونجا نميدونستم منظورش كجاست تقريبا ٣ اينا بود كه رسيديم از تهران خارج شده بودم

راستش ترسيده بودم، خوب سام سابقه ي جالبي نداشت!

اونجايي كه پياده شديم نسبت به فضاي تهران سرسبزتر بود و بك باند كوتاه شبيه به باند هوا پيما داشت سام نگاهي بهم انداخت

فكر كنم متوجه استرسم شد كه با خوش رويي اومد سمتم  و دستم رو بين دستش گرف و اروم زير گوشم گفت

 _نگران نباش شيرينترينم، هيچ وقت از من نترس، بدون كه هركاري ميكنم براي خوشحاليه توااِ 

رسيديم به شخصي كه لباس معمولي پوشيده بود و يه عينك پليس رو چشماش لود و با لبخند به ما نگاه ميكرد هنوز بهش نرسيده بوديم مه با صداي بلند شروع كرد به حرف زدن

 _بالاخره شاخ جناب برزگر شكسته شد، ميبينم كه يه خانم همراه شماست ،بعيده جناب! مگه شما هم از اين كارا بلديد؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part126

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

فهميدم با سام داره شوخي ميكنه! يعني تاحالا با هيچ دختري رابطه نداشته؟

همينكه بهش رسيديم سام يدونه زد پشت اون آقا 

 _كمتر نمك بريز نمكدون!  ايشون هم نامزدم هستند جناب با مزه

پسره عينكش رو در اورد و با تعجب نگام كرد

 _جادوگري چيزي هستي تونستي اين سام ما رو درگير خودت كني؟ به خدا اين از مورچه ي ماده هم رو برميگردونه

خنده ي ارومي كردم و با حس عجيبي كه بهم منتقل شده بود به سام نگاهي انداختم نگاهم تو نگاه پر از عض و ارامش سام قفل شد تو از كجا اومدي لامصب!

با صداي اهم اهم پسره نگاهمون رو از هم جدا كرديم

 _خوب نگاه هاي عاشقونتون رو تموم كنيد بريم به پروازمون برسيم، خدا رو شكر هيچ كدوم هم لباس مناسب نداريد، بريد تو كابين لباساتون رو عوض كنيد 

مارو سمت ساختموني مه همون نزديكي بود راهنمايي كرد و دو دست لباس بهمون داد

كابين تعويض لباس فقط يه اتاق كوچيك بود با تعجب به سام نگاه كردم

 _سامي ما هردومون اينجا لباس عوض كنيم؟ لبخندي شيطوني زد و چشماش برق زد  +اولاً جان دل سامي؟ دوماً مشكليه مگه؟ يعني يه جوري با استرس ميگي انگار تاحالا اصلاً نديدمت، اوم فكر كنم هنوز هم فيلمهاي توي حمومت دستمه ها!

با حرص جيغي كشيدم كه  يهو دستش رو روي دهنم گذاشت و خنده ي بلندي كرد

 _اروم ديوونه! الان همه فكر ميكنند چخبره! باشه بابا پشتمو بهت ميكنم…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part127

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _اروم ديوونه! الان همه فكر ميكنند چخبره! باشه بابا پشتمو بهت ميكنم…

پشتش رو كرد به من كه سريع شروع كردم به عوض كردن لباسم هنوز شلوارم رو نكشيده بودم بالا كه يهو صداش رو شنيدم

 _شيرين؟

 +هوووم!

خنده ي تو گلويي كرد

 _به من نگاه كن

با استرس برگشتم سمتش كه نكنه برگشته باشه سمتم ولي نه پشتش به من بود اومدم حرفي بزنم كه يهو گفت

 _نميدونستم صورتي بهت مياد سفيد برفي من!

اين چه جوري ديده بود كه صورتي پوشيدم؟ يهو متوجه ايينه ي كوچيكي كه جلو سام بود شدم واي اين يك ساعته داشت منو ديد ميزد؟

تا اومدم شبوارم رو بكشم بالا با خنده برگشت سمتم  اب دهنم رو قورت دادم و با حرص شلوارم رو كشيدم بالا آروم آروم اومد سمتم و لبخند مرموزي رو لش بود هنوز زيپ كاور رويي رو نبسته بود

بهم كه رسيد يه قدم اومد جلو و شروع كرد به زمزمه كردن  _تو مال مني! تا آخر عمر هم مال من ميموني

دستاي گرمش رو روي شكمم گذاشت

 _اينا مال منه، تو مال مني، سهم مني، حق من از اين زندگي هستينفس عميقي كشيد  _مستم ميكني ،

سرش رو به موهام نزديك كرد و دماغش رو برد داخل موهايي كه بازش كرده بود

 _دليل و هدف زندگي مني

دستاش اروم روي پوستم ميرقصيد، روي شكمم خط هاي فرضي ميكشيد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part128

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

كم كم دستش اومد بالاتر، انگار اصلاً تو حال خودش نبود

 _شيرينم، شيرين ترينم، نفسم،… عمرم ،

خودم هم حال خودم رو نميدونستم يهو داغي و نرمي رو بين موهام حس كردم، پسش نزدم، بدم نيومد از اين كارش، انگار اين كارش مهر محبت و عشقش بود… نفس عميقي كشيد و خيلي اروم ازم دور شد لبخندي رو لبش بود و چشماش برق ميزد

 _منم لباسم رو عوض كنم؟

لبخند مليح و خجالت زده اي زدم و اروم سرم رو تكون دادم  با يه حركت تيشرتش رو كند يا خدااا، اين ديگه چيه؟

اوووف هيكل رو ، هرچي ميخواد بگه بگه من نميتونستم ازش چشم بردارم انگار اين مانكن هاي تو كاتالوگ ها و كليپ هاست!

مغزم يه جو ري هنگ كرده بود…

اصلاً ازم خجالت نميكشيد، خيلي راحت كاور روييش رو پوشيد و بازم خيلي راحت شبوارش رو كشيد پايين

مثل اين دختراي نديد بديد نگفتم هييين بعد رومو بكن اونور فقط يه ذره خجالت كشيدم و سرم رو انداختم پايين

با ته خنده اي كه تو صداش بود گفت

همونقدر كه تو مال مني، منم مال توام، سرت رو ننداز پايين تا دلت ميخواد نگام كن، تو برام از هر زني حتي از بهترين مانكن ها و مدلهاي معروف و هزاران ستاره ي دنيا جذاب تر و زيبا تري، من يه جوري خودم رو ساختم كه نگاه تو فقط روي من باشه و خواستم از نظر تو منم خوش هيكل ترين و جذابترين باشم

خدايا اين پسر چرا انقدر با فهم و شعور بود؟

انگار اشتباهي شده ، انگار اين اون مرد ترسناك و كابوس خوابهاي شبانم نيست

با اطمينان سرم رو اوردم بالا و با حس عجيبي كهتنم رو در بر گرفته بود رفتم سمتش و اروم زيپ كاورش رو بستم و كشيدم بالا لبخندي به روش زدم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part129

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _بريم؟

انگار كارهام دست خودم نبود

فكر كنم انگار يه چيزهايي داره توي وجودم شكل ميگيره يه چيزهايي كه از عاقبتش ميترسم…

پيشونيش رو به پيشونيم چسبوند كه در زدند

 _بابا بيايد ديگه تا شب نشده

پيشونيش رو از رو پيشونيم برداشت و دستم رو بين دستاش گرفت از اتاقك اومديم بيرون و رفتيم سمت هواپيماي كوچيكي كه اونجا بود صداي همون پيره اومد  _خوب سوار شيد بريم استرس داشتم رفتيم سوار شديم 

كمربندمون رو بستيم كه يه پسر ديگه هم اومد سلام كوتاهي كرد خيلي جدي بود رو كرد سمت سام

 _باهم ميپريد

سام اروم سرش رو تكون داد

 +اره اولين باره ميخواب بپره باهم ميريم پسره سرش رو تكون داد

 _خوبه

با تكونهايي كه خورد چشمام رو بستم كه چند لحظه بعد يه حس عجيبي احساس كردم، متوجه شدم كه صعود كرديم

 

كلاهامون رو سرمون گذاشتيم

بعد يه چيز شبيه به كوله پشتي بهمون داد كه از هزار جهت بايد به خودمون ميبستيمش و البته منو سام رو هم بهم ميبست از رو شونه ها از بغل از وسط پا تا شكم…

نيم ساعت با بستن و محكم كردن اون معطل شديم  همون پسره كه خيلي جدي بود گفت

 _سام بارها باهم رفتيم، نياز هست چيزي رو بهت ياد اوري كنم؟  سام خيلي خونسرد گفت 

 _نه همه چيز اوكي هست ميلاد جان!

پسره سرش رو تكون داد و يهو داد زد

 +بزن در رو…

در كه باز شد كلي هوا با فشار بالا اومد داخل محكم خودم رو به سام چسبوندم  همون پسره اشاره زد و با صداي بلندداد زد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part130

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _برو، خوش بگذره

سام زير گوشم با صداي بلند گفت  +آماده اي؟

ترسيدم، ميخواستيم از اينجا بپريم پايين! واي از ترس زياد حس ميكردم دارم بالا ميارم جيغ زدم  _نه سام پشيمون شدم سام داد زد

 _ديگه ديره، خودت رو محكم بگير، هنوز حرفش تموم نشده بود كه احساس كردم زير پام هيچي نيست

انقدر شوكه بودم تا چند لحظه همش دنبال جايي ميگشتم كه پام رو بذارم ديگه صداي باد و فشار وحشتناك داخل هواپيما وجود نداشت با دو شدن هواپيما از ما تازه متوجه شدم تو هوا معلقيم حس رها شدن داشتم تازه يادم اومد جيغ بزنم

همينكه جيغ بلندي كشيدم حس كردم داريم به سرعت ميريم پاييم با صداي بلند جيغ ميكشيدم

حس ميكردم الان با زمين يكسان ميشم كه يهو با صداي كه اومد و باز شدن چتري كشيده شديم بالا و يواش يواش و اروم اروم ارتفاعمون تنظيم شد  _چه حسي داري…

نطقم بريده بود و فقط به ارتفاعم و اون منظره ي رو بروم نگاه ميكردم منظره ي تهران با اون همه دود و در عين حال اون همه خونه… راه ها و جاده هايي كه از اين جا سايزشون در حد يك مورچه بود…

بغل گوشم گرم شد  _شيرينم، جات خوبه

انقدر محو اون هيجان داخل وجودم بودم كه نفهميدم چه جوابي دادم ولي اون جواب واقعي من بود

 _خيلي خوبه سامي، خيلي خوب، واي سام منظرش عاليه…

تو گو خنديد و باز گردنم گرم شد  _منظره ي من عالي تره

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part131

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

نفسهاش به گردنم ميخورد و قلقلكم ميومد، با صداي بلند زدم زير خنده  _اِ نكن ، قلقلكم مياد

فوت كرد زير گوشم كه با صداي بلند خنديدم

صدام تو اون سكوت كه فقط از دور صداي موتور هواپيما به گوش ميرسيد ،پيچيده بود

انقدر بهم چسبيده بوديم و محكم مارو بسته بودند كه نميتونستم تكون بخورم و خيلي چيزها رو هم حس ميكردم…

همش تو اون فاصله وول ميخوردم، از چيزي كه حس ميكردم جاي اينكه خجالت بكشم بيشتر خندم ميومد و اونم بيشتر زير گوشم فوت ميكرد جيغ بلندي كشيدم و با قهقهه گفتم

 _سام تورو خدا بسه! 

 كم كم شل شد، نفسهاش تغيير كرد…

 +شيرين؟

انقدر قلقلك داده بود نفس نفس ميزدم، هنوز خيلي با زمين فاصله داشتيم…

 _جانم؟ اروم زمزمه كرد

 +ميدوني بدجور ميخوامت؟  با سرتقي گفتم

 _من اون فيلم رو ميخوام ببينم بعد از اون ميدونم !

پوف كلافه اي كشيد 

 +قول ميدي وقتي فهميدي حرص نخوري و تصميم بچه گانه وعجولانه اي نگيري؟!

نميدونم چرا مطمئن بودم باهاش ميمونم

من ميخواستم خيلي بيشتر از اينا اين مرد مرموز رو بشناسم… نميدونم چي ميشه ولي

 +سام، بذار فيلم رو ببينم اين حق منه!

پوف كلافه اي كشيد…

 _امشب ميخوام تكليفمون مشخص بشه! همين امشب فيلم رو برات ميارم لبخندي زدم لبخندي زدم

ته دلم ميدونستم يه چيز عجيب در انتظارمه ولي بازم من شروع اين رابطه ي عاشقانه و عجيب غريب رو ميخواستم من اين مرد مرموز رو ميخواستم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part132

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

كم كم به زمين نزديك شديم جيغ بلندي كشيدم  _ســااام الان ميوفتيم  خنده ي ارومي كرد و گفت

 _زانوهات رو جمع كن بسپارش به من

چشمام رو بستم كه برخوردم ن رو با زمين حس كردم

با ماچ گنده اي كه روي لپم نشست چشمام رو باز كردم و تازه يادم اومد زانوهام رو صاف كنم و پام زو روي زمين بذارم  _سالم رسيديم رو زمين خوشكل كوچولوي ترسو

نفس راحتي كشيدم كه ديدم يه ماشين بزرگ از اين مدل جيب ها داره سمتمون مياد صداش رو شنيدم  _خوش گذشت؟ لبخندي به روش زدم

واقعاً يه تجربه ي بكر و عالي بود

 +عالي بود مرسي

به چشمام نگاه عميقي انداخت و لب زد

 _مونده منو بشناسي، نميدوني چقدر سورپرايز برات دارم …

زير زيركي با يه ذوق عجيبي كه تو دلم بود نگاش كردم كه اروم لب زد  _نكن اينجوري شيطون ميشي ، خوشمزه تر ميشي لامصب

ماشينه بهمون رسيد و همون پسر جديه ميلاد اومد پايين و با همون جديتش گفت

 _خوش گذشت؟

 +عالي بود! مرسي

به سمت ماشين رفتيم و سوار شديم تا رسيديم پايين دل تو دلم نبود

كمكم طرفهاي ساعت ٧ بود و هوا رو به تاريكي بود

از اون دوتا پسر كه دوتا شخصيت عكس هم بودند خداحافظي كرديم و سوار ماشين شديم

 _سام؟

با لبخند برگشت سمتم

 +جان سام؟

 _قرار بود يه چيزي بهم نشون بدي!

لبخندش رفت كنار و اروم لب زد

 +ميدونم! باهام مياي تا يه جايي بريم؟ سي دي رو اونجا گذاشتم به جوري شدم، يه لحظه ترسيدم نكنه بخواد كاري كنه

ولي اون اگه هدفش چيزهاي مزخرفي بود كه من تو فيلمها ديده بودم الان اينهمه وقت و پول خودش رو صرف من نميكرد بايد ياد بگيرم بهش اعتماد كنم

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part133

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 

“سام”

 

كلافه بودم، مطمئن نبودم از عكس العمل شيرين

ميترسم اين لبخندهايي كه چند ساعتي ميشه نصيبم شده از دستم بره…

تصميم دارم شيرين رو ببرم خونه

جايي كه من رو اين سام الان كرد، جايي كه مسئوليت هامو سنگين كرد جايي كه من رو ساخت حركت كردم سمت خونه

تو راه خيلي كلافه و تو فكر بودم و اخمام رو كشيده بودم تو هم

شيرين چندبار برگشت سمتم انگار ميخواست حرفي بزنه ولي با ديدن قيافه ي من منصرف مي شد

تو راه بوديم كه هزار بار گوشيم زنگ خورد اعصابم خورد شده بود

گوشيم روبه ال سي دي ماشين وصلش كردم

چند تا از بچه هاي بخش تكنيك تو يه جاهايي گير داشتند كه زنگ زدند و مشكلاشون رو برطرف كردند

انقدر هم از تهران دور شده بوديم كه خيلي فاصله داشتيم با جايي كه ميخواستيم بهش برسيم

رسيديم به ورودي تهران كه گوشيم زنگ خورد كد خارج بود…

يكم فكر كردم متوجه شدم كد آلمانه

پارميس!

نگاهي به شيرين انداختم كه با كنجكاوي به مانيتور ماشين خيره شده بود لبخندي به قيافه ي كنجكاوش زدم ولي سريع جمعش كردم تماس قطع شد ولي سريع دوباره زنگ زد دكمه ي برقراري تماس رو زدم  _بله؟

صداي آروم پارميس اومد

 +سام؟

 _جانم؟

شيرين با تعجب برگشت سمتم و با چشمهاي گنده شدش نگام كرد  +سلام ،

 _سلام خانم بي معرفت!

خنده ي كوتاهي كرد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] ,

 🔱 (M.R)]رمان اسيرِ توهم[Forwarded from 🔱

 #Part134

#آدماي_شرطي

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +بي معرفت نيستم فقط خودت ميدوني تحت نظر بودم ، سرم رو تكوني دادم

 _ميدونم ، ميدونم، الان بهتري صداي نفس عميقش رو شنيدم

 +اميدوارم بشم! دلم برات تنگ شده بود خنده ي كوتاهي كردم و جوابي بهش ندادم،  _امير خان خوبه؟

پوزخندي زد كه قشنگ صداش رو شنيدم

 +خيلي خوبه نميدوني! خيلي خوبه هر روز روي تختش دراز كشيده خيلي راحت حتي تكون نميخوره  _پارميس!

 +جان پارميس!

شيرين با حرص نگاهي به من انداخت…

پشت چراغ قرمز تو ترافيك نگه داشتم و با لبخندي كه از سر ذوق اومده بود رولبام به شيرين نگاه كردم و جواب پارميس رو دادم  _پارميس من تو ماشينم، كارت رو بگو سكوتي كرد و اروم لب زد

 +سام ميخوام بيام پيش تو و ياسمن، ميفهمي دلم برات تنگ شده، اينجا دارم عذاب ميكشم

 _پارميس رفتم خونه بهت زنگ ميزنم

 +كسي پيشته سام؟

لبخندي به شيرين زدم و دستش رو گرفتم، قشنگ مشخص بود داره حرص ميخوره، فداي اون حسادت زير زيركيش بشم!

ميدونم، ميبينم اون حسي كه داره شكل ميگيره رو جواب پارميس رو دادم

 _آره شيرين ترين اتفاق زندگيم پيشمه

شيرين لبهاي قلوه اي و نازش رو گاز گرفت و به چشمام نگاه كرد

با بوق پشت سريم به خودم اومدم و متوجه شدم كه جلوم خاليه سريع شروع كردم به روندن كه صداي پارميس اومد…

 _پس ياسمن راست ميگفت، شيرين بالاخره اومد تو زندگيت

سكوت كردم و دست شيرين رو كه بين دستم بود اروم فشردم و با انگشت شصتم آروم پشت دستش رو اروم ناز كردم

 _باشه مزاحمت نميشم

يهو صداي بوق كوتاه و قطع شدن گوشي

عكس العمل پارميس ب رام عجيب بود، فكر ميكردم مثل ياسمن خوشحال ميشه 

با تعجب به مانيتور نگاه كردم كه شيرين آروم گفت  _خيلي دوست داره؟

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part135

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 _خيلي دوست داره؟ خنده ي كوتاهي كردم

 +ما سه نفر خيلي مشكلات پشت سر گذاشتيم، من براشون تكيه گاه بودم ،فكر ميكنم آره دوسم داره با اعتراض گفت

 _سام منظورم اون دوست داشتن نيست! منظورم عشقه!

فكر كنم تو اين مورد بدبخت شدم، از الان شيرين حساس شده چه برسه به وقتي كه رابطمون دو طرفه و يك رابطه ي واقعي بشه

با صداي گوشي شيرين از جواب دادن به اين سوالي كه خودم هم مطمئن نبودم در رفتم

شيرين داشت با پدرش حرف ميزد ولي هيچي رو نفهميدم

چون ذهنم دوباره در گير اين شد كه چجوري براي شيرين اون قضيه رو تعريف كنم

تموم شدن حرف شيرين با رسيدنمون به خونه اي كه عطف زندگيم بود همراه شد

 _رسيديم؟

سرم رو اروم تكون دادم و از ماشين پياده شدم شيرين پشت سرم پياده شد

در رو باز كردم و رفتيم سمت آسانسور

توي آسانسور صداي نفسهاي پر از استرس شيرين رو شنيدم ميدونم ميترسيد

هه انقدر ترسوندمش از خودم ، الان از تنها شدن باهام ميترسه دستم رو به دستش رسوندم و سعي كردم بهش آرامش بدم  بالخره رسيديم داخل خونه

تقريباً ٦ ماه بود پام رو تو اين خونه اي كه ثانيه به ثانيش خاطره بود نذاشته بودم

در رو باز كردم و شيرين رو به داخل هدايت كردم چند قدم رفتيم داخل و در رو بستم

ايترس و ترس شيرينم رو ميديدم و درك ميكردم و بهش حق ميدادم

از پشت سر بهش نزديك شدم و بازوهاش رو گرفتم كه يهو تكون شديدي خورد

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part136

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

زير گوشش آروم گفتم

 _نترس عزيزم، به خدا كاريت ندارم، تا خودت نخواي كاريت ندارم!

نفس عميقي كشيد و سعي كرد به خودش مسلط باشه اروم كشيدمش سمت مبل ها و رو مبل نشستيم

بايد قبل از اينكه فيلم رو بهش نشون بدم بايد براش توضيحي ميدادم  _اول بايد بهت بگم كه چي شد اومدم تو خونت بعد فيلم رو بهت نشون ميدم

اب دهنش رو قورت داد و با استرس بهم نگاهي انداخت  +شروع كن!

 _يادته وقتي فهميدي كه ازت فيلم برداري كردم با دوربين لپتاپ و گوشيت جلوي دوربين اونا روبستي؟ سرش رو اروم تكون داد

 _بعدش فهميدي كه فقط دوربين و لپتاپ گوشيت نيست بعد يك ماه دوربين تلويزيونت هم بستيش اروم سرش رو تكون داد

با كلافگي نفسم رو دادم بيرون و ادامه دادم

 _شيرين داشتم ديوونه ميشدم از نديدنت… همين ديدن هاي تو رو داشتم و بس! همين هم ازم گرفته بودي… چند روز بود حتي از خونه نيومده بودي بيرون

فقط صداي گوشيت رو وقتي به كسي زنگ ميزدي رو ميشنيدم ، خوشحال بودي از اينكه ديگه نميبينمت ولي من سرتق تر از اين حرفها بودم وقت امتحاناتت بود و همش عذاي بيرون سفارش ميدادي! فكرم ميدونم خيلي خبيثانه بود ولي مجبور بودم، شيرين عين يك معتاد شده بودم، يه معتادي كه بهش مواد نرسيده كه حتي حاضره بدترين كارها رو انجام بده ولي به يذره مواد برسه براي كشيدن، ميدونم بد كردم!

خجالت مي كشيدم از نگاه كردن به چشماش، چشماي معصومش كه متفكر و با دقت داشت نگام ميكرد

وقتي سكوتم رو ديد خيلي خونسرد گفت

 _خوب ادامه بده

با زبونم لبم رو خيس كردم و…

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part137

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

 +وقتي ديدم دوران امتحاناتت هست و تو همش از بيرون غذا ميگيري از طريق بچه هايي 

كه دورادور ميشناختم چند تا قرص گير 

آوردم و منتظر شدم تا يه شب تو غذا سفارش بدي ،يه شب از بيرون لوبيا پلو سفارش

 دادي و من از طريق گوشيت شنيدم كه كجا سفارش غذا دادي، سريع اومدم جلو خونت و منتظر پيكي كه برات غذا مياورد شدم ،

وقتي رسيد يه تراول ٥٠تومني گذاشتم كف دستش و يكي از قرصهايي كه پودر 

كرده بودم رو ريختم داخل برنجت و قاطي كردم

ميدونستم خوابت سبكه و به راحتي نميتونم بيام تو خونت پس مجبور بودم اين كار 

رو انجام بدم، اون كسي كه ازش اين قرص رو گرفتم گفته بود كه به سختي احتمال داره بيدار بشي اگه بيدار هم بشي هر چيزي كه  ببينيش فردا ديگه امكان نداره يادت بياد ، يه جوري ميشي انگار خواب ديدي ،

وقتي غذا رو آورده بودند برات  ساعت ٩:٣٠ بود من تا ١٢ شب جلو خونت منتظر بودم ،

١٢ كه شد دوربين هاي ساختمونت رو هك كردم و خيلي راحت با شاه كليد در آپارتمانت رو باز كردم، خيلي راحت عين آب خوردن بود !

خوب درت كه ضد سرقت نبود و تو اون ساختمون اون سرايدارت پيرت هم كه كلا خواب بود خيلي راحت اومدم بالا و جلو در واحد تو ايستادم

 با شاه كليد در رو باز كردم و اروم اومد تو خونه متوجه سوت و كور بودن خونه

 شدم پس خدا رو شكر روت تاثير گذاشته  بود اومدم داخل خونه و يكي از دوربين ها  رو داخل لوسترت و يكي رو بين كابينتات

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part138

#آدماي_شرطي 

 🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

 

جاهايي كه صد سال هم بگذره بهش دست  

نميزني گذاشتم يدونه هم ميخواستم تو اتاقت جا سازي كنم،

چون اكثر مواقع تو اتاقت بودي اومدم تو 

اتاقم با جون و دل عطر تنت رو به ته ريه هام رسوندم و نفسم رو حبس كردم تا عطر تنت به ريه هام بچسبه وقتي نگاهم سر خورد رو صورتت دلم لرزيد رو صندلي ميز ارايشت نشستم، انقدر صورتت معصومانه بود  كه با لذت نگات كردم، تو ذهنم انقدر رويا 

بافي كردم، يه لحظه چرخيدي و لحافي كه روت بود كنار رفت، اون تن ناز و سفيدت كه هميشه پشت مانيتور ديوونم ميكرد الان 

اگه دستم رو دراز ميكردم سمتت ميتونستم لمست كنم اومدم روي تختت كه دونفره بود بغلت دراز كشيدم، ميدونستم بيدار نميشي اروم شروع كردم به نواز كردن موهات ،

چشمات رو خمار باز كردي و به روم لبخندي زدي و بيشتر بهم چسبيدي اروم شروع كردم به نوازش كردنت كه بيشتر خوشت اومد 

انگار خواب ميديدي انگار كه دلت ميخواست بيشتر لمس بشي، داشتم لمست ميكردم ولي تمام حسهام درگير شده بود ،

الان كه پيشت بودم و داشتمت ميخواستم تمام كمال باهات باشم، تو از نوازشهاي من داشتي لذت ميبردي، جوري كه تنم رو چنگ ميزدي  واي صدات كه از نوازشهاي من داشت بالا ميگرفت ديوونه كننده بود نفهميدم 

شيرين چي شد، انقدر كمت داشتم كه وقتي همراهيه تو رو ديدم نفهميدم چيكار كردم !

شيرين يادم رفته بود قرص خوردي ،

يادم رفته بود كه تو الان خوابي و اينايي كه تو حس ميكني فكر ميكني خواب ميبيني در حالي كه من تو واقعيت داشتم تجربش ميكردم…

يك نفس حرف زدم ،

وقتي حرفم تموم شد نفس راحتي كشيدم، بالا خره گفتم و راحت شدم اروم سرم رو اوردم بالا و به صورت شبرين نگاه كردم، به يه نقطه خيره شده بود و بدجور تو فكر بود

 

آدمای شرطی[۱۲:۵۷ ۲۴٫۱۲٫۱۸] , Forwarded from 🔱]رمان اسيرِ توهم[(🔱 (M.R

 #Part139

#آدماي_شرطي 

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

پارت بعد

پارت قبل

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن